<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارا روشنی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sararoshani</link>
        <description>کارشناس پشتیبانی کربنکینگ داتین هستم و دوست داشتم خبرنگار بشم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 14:56:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/11203/avatar/6jUzUQ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سارا روشنی</title>
            <link>https://virgool.io/@sararoshani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان داتینی شدن من</title>
                <link>https://virgool.io/dotin/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%85%D9%86-yacgvdch3vcc</link>
                <description>طبق عادت، تو اسنپ داشتم گوشیمو چک می‌کردم که ترمز محکم راننده، نگاهمو سمت آینه بغل پرت کرد. نگران این بودم که کسی از پشت سر به ما نزنه! خدا رو شکر ماشینی هم نبود، نفس راحتی کشیدم و به آسمون نگاه کردم .. .انتهای اتوبان صدر غرب، یه برج دوقلوی کوچولو، نظرمو جلب کرد. کسی چه می‌دونه، شاید سر داستان یازده سپتامبر هم، یکی مثل من تو اوبرش نشسته بود و صدای یه ترمز، صدای یه آژیر، صدای یه جیغ بلند یا صدای یه انفجار، نگاهشو سمت آسمون و دوقلوها برده بود! ولی این آسمونی که من نگاهم افتاده بود بهش رنگ شجاعت اشت.آرامشی از نوشته‌ی سبز «داتین» و ترکیبش با رنگ باوقار خاکستری ساختمون و نور خورشیدی که از پشتش می‌تابید، روی صورتم قدم میزد.اون روزا تو فکر تغییر شغل بودم، مثلا از فضای استارتاپی به فضای سازمانی. یه راست رفتم داتین سبز رنگ رو سرچ کردم و یه چیزایی پیدا کردم. فهمیدم کارشون تولید نرم‌افزار و راهکارهای بانکی و مالیه. اصلا شاید قسمت این بود، راننده اسنپ چنان ترمزی بگیره که من چشمم به جمال و جبروت داتین بیافته. خلاصه که با رزومه فرستادن تو جاب ویژن و سایت خود داتین، بالاخره قرعه به نامم افتاد.مصاحبه‌ها طولانی بود و جانکاه اما یگانه بود و هیچ کم نداشت. الان که فکرشو می‌کنم، می‌بینم حق داشتم بعد از اون سه تا مصاحبه (و مسجل شدن حضور بنده در داتین به عنوان کارشناس پشتیبانی محصول)، احساس کنم تو خود محله ماندلا اینا، قهرمان دو ماراتن شدم!مهر ماه شد و بسم الله کنان پیچیدم تو ناهید شرقی و رفتم که بکوبم زنگو! تو داتین که راه میری، انگار که داری رو شاخ و برگ یه کاج مطبق راه میری، بیشتر میزها و گوشه کنارای شرکت پر گلدونای رنگارنگه و دیدنشون خیلی سر ذوقت میاره. روزای اول کاری، فهمیدم دوره آموزشیم با پنج نفر عضو جدید دیگه شروع میشه. نمی‌دونم تاثیر مهرماه بود یا کلاسای آموزشی و آزمونای بعدش که ما شش تا عین بچه مدرسه‌ایا می‌خوندیم و تو سر و کله هم می‌زدیم البته همه اینا باعث شد که دوستی‌های عمیقی هم شکل بگیره. اینجا باید بگم که تیم ما، برای آموزش اهمیت زیادی قائله و همکارای قدیمی، تمام سعیشونو می‌کردن که راهنماییمون کنن و سریع‌تر بتونیم کارمونو شروع کنیم.شش تاییا :)داشت نکته اصلی یادم می‌رفت! براتون نگم که جای میزم چقدر استراتژیک بود، اوکازیون، ویو ابدی!میز بندهویوی میز بنده بیشتر از یه سال گذشته، کلی تجربه و خاطره به کوله پشتی من اضافه شده. من این یه سال زندگی کاریمو خیلی می‌پسندم، محبت و لبخند بچه های داتین و روحیه‌ای که واسه بهتر کردن فرایندها و به ثمر رسوندن پروژه‌ه دارن رو دوس دارم. من از پویایی مجموعه واسه مشتری مداری، توسعه محصول و بازار و تلاش بی وقفه همه بچه‌ها تو واحدهای مختلف لذت می‌برم. کسی چه می‌دونه، شاید ما قراره برجای دوقلویی بشیم که هیچ وقت فرو نمی‌ریزه.تازگیا همکارای منابع انسانی برای داتینی‌های جدید، بسته‌های هیجان انگیزی در نظر گرفتن. امیدوارم اگه کسی با خوندن این مطلب، راجع به داتین کنجکاو شد و بعدشم تونست عضو خونواده ما بشه، از سر خیرخواهی بیلچه‌ی تو اون بسته‌شو به من بده.</description>
                <category>سارا روشنی</category>
                <author>سارا روشنی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Dec 2020 14:02:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه خرید اینترنتی کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@sararoshani/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-lgpsngduh68r</link>
                <description>دیشب داشتم یه مطلب از سارا یحیوی تو ویرگول می‌خوندم. سوال جالبی رو نقل کرده بود: &quot;آخرین باری که کاری رو برای اولین بار انجام دادی کی بوده؟&quot; با تلاشی که برای جواب دادن به این سوال کردم، متوجه شدم قرنطینه چه تاثیری رو من داشته و چقدر درگیر روزمرگی شدم! واسه همین وقتی استوری بهداد مبینی (از بچه‌هایی که از طریق متمم شناختمشون) رو تو اینستاگرام دیدم، تصمیم گرفتم برای اولین بار اینترنتی کتاب سفارش بدم.در کل، ترجیح من خرید حضوری کتابه. کیف و سرور پیاده گز کردن خیابون انقلاب و کتابفروشیاش یا چرخ زدن لابه لای قفسه های کتاب یه شهر کتاب رو با پیز دیگه‌ای عوض نمی‌کنم ولی خودمو راضی کردم، این اولین بار رو با سفارش آنلاین از نشر اطراف انجام بدم.مثلا این منم :) از اینکه هر کدوم از کتابا رو کادو کرده بودن و رو کاغذکادوش برای خواننده جمله خاصی نوشته بودن، خوشم اومد. بجز کتاب نقشه‌هایی برای گم شدن که دوچرخه‌ران (صفحه‌ای اینستاگرامی) معرفیش کرده بود، راجع به بقیه چیزی نخوندم و مشتاقم شروعشون کنم. با وجود اینکه یادشون رفته یکی از کتابا رو بفرستن بخاطر ابتکاری که به خرج دادن، از سر تقصیراتشون گذشتم :دی خوشایندتر اینکه، جنس کاغذ کتابا همون کاغذ دلخواه منه، یعنی کاغذ بالکی (یا همون کاغذ سوئدی). پیشنهاد می‌کنم، شما هم، زودتر آخرین اولین بارتونو انجام بدین. سر ذوقتون میاره.little children</description>
                <category>سارا روشنی</category>
                <author>سارا روشنی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Dec 2020 20:29:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطوری از تیممون بخوایم کاری رو انجام بدن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sararoshani/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%DB%8C%D9%85%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%86-atdcovcchvag</link>
                <description>به عنوان اولین نوشته یه نکته که تو ایمیلم امروز خوندم رو می نویسم. امیدوارم مفید باشه.اصل مطلب اینه که برای تیمت توضیح بدی که دقیقا چه کاری ازشون می‌خوای؟ معمولا آدما وقتی بدونن چرا یه کاری رو باید انجام بدن، برای انجامش علاقه بیشتری نشون میدن. پس دفعه بعدی که می‌خوای پیغامی رو به تیمت منتقل کنی، به &quot;چرا&quot;یی پشتش خوب فکر کن. چندتا سوال &quot;چی میشه اگه&quot; آماده کن؛ مثلا، چی میشه اگه ما پلن رو با موفقیت انجام بدیم؟ و در قدم بعدی، برای خودت معین کن که چطوری دلیل‌هات رو مطرح کنی؟ وقتی که داری پیامت رو به تیمت میگی با یه توضیح واضح و تمرین شده، کاملش کن. به طور مثال، اعلام می کنی که ما باید روش‌های جذب نیرومون رو تقویت کنیم &quot;چون&quot; روش‌های فعلی نتونستن نیروهای زیادی رو برای استخدام ترغیب کنن. و خودت رو برای سوال‌های بعدش و اینکه چطوری می‌خواین به اون نقطه پیشرفت برسین، آماده کن. قدرت متقاعد کردن تیمت بیشتر میشه وقتی که با بیان ایده‌هات نشون بدی که به مساله فکر کردی، بررسی و تست کردی و داری باهاشون درمیون میذاری. این سطح از شفافیت، تیمت رو برای اینکه کارو تو مشتشون بگیرن،متقاعد می‌کنه.این متن ترجمه ای از مقاله زیر است: “Good Leadership Is About Communicating ‘Why&amp;amp;#x27;, ” by Nancy Duarte . </description>
                <category>سارا روشنی</category>
                <author>سارا روشنی</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jul 2020 17:44:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>