<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Razin</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sarasa.yasrebi_sy</link>
        <description>- ارغوان!
می‌بینی؟...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:58:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3874412/avatar/g5F6vT.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Razin</title>
            <link>https://virgool.io/@sarasa.yasrebi_sy</link>
        </image>

                    <item>
                <title>《 خاطرات... 》</title>
                <link>https://virgool.io/@sarasa.yasrebi_sy/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-lbcjaqqtasxx</link>
                <description>باد می‌وزد و برد برگ ها می‌رقصند. سمفونی می‌نوازد و درختان چون درختان برخاک باغچه قد علم کرده اند چون انسان می نوازند هارمونی، یکسان!به رهبری بادو گویی ذهن من، رهبری باد را به عهده گرفته است و باد با من و سمفونی مردگان نالان است که برگ ها بر مرگ ها سوگوار می‌کنند ، آشفتگی موهاشان مرا به یاد تو می‌اندازد. به یاد موهای تو و اکالیپتوس بلند که بریدند به خاطر ریشه های بلند.و من هم موهایم را بریدم.باد تند تر می شود و من همان جا می نشینم و تاب می‌خورم.چند قدمی دور تر از سمفونی اجرا...خود را می بینم ایستاده در میان درختها، کاشانه ها، ساختمان ها، و درخت ها!چادری که می‌جهد در جهت باد، و درختانی متحرک.از پیش نظر می‌گذرنددلخوشی ها، نماد هایی به قتل رسیده و بغض هایی فروخورده! تنهایی ام بزرگ می‌شود! می ایستم می‌چرخم و پاهایم ثابت می‌شود. منِ تنها! بدون هیچ کس. که بخواهد به من لبخند بزند یا اخم کند و من بر نگاهش خشم بگیرم هیچ کس،نیست..!به یک باره کوچک می‌شوم. به همان اندازه که بودم و نه فراتر از آن و رو به آسمان. به آینه‌ی موتور نگاه می‌کنم،:دارد نگاه می‌کند. نگاهش مرا می‌لرزاند. می ترسم!کس دارد مرا نگاه می‌کند و نمی‌دانم چرا!به دیواری‌کنار، کمر خم کرده، تکیه می‌کنم، چون گنجشکی در میان باد کز می‌کنم. زیر سقف بیرون ساختمان. به هول و هراس قدم بر می دارم.گویی بازیگر فیلم جنایی هستم. گویی دزدم یا پلیسم، بی قرار... سوی در می روم و منتظر و بی‌قرار تنها به قرار می اندیشم، به خطر! به امان! صدا! صدای در!آژیر خطر! من به خطر می اندیشم!آهوی بخت من، که مرگ به دنبالش افتاده است...راز شکوفه را همان بذری دانسته بود که به وقت پاییز جوانه می‌زد. گریست. تف انداخت به جای خالی نهالت. نهالی که وقت بهار، شکوفه هایی صورتی بر شاخه هایش می‌نمود. نهال برای خودش دلخوشی‌ای بود! زندگی ای بود!اشک پس از اشکی که توقف ندارد مرا به یاد آبشار ها می اندازد. در آخِر، نهال را بریدند. می خواستند باغچه شکوفا شود، نهال را و چندین درخت دیگر را ،بریدند.اکالیپتوس را با اقتدار و حتی انزجار بریدند و بابیخیالی!طوری که گویی انگار هیچ کس با آن خاطره نداشته است. و موهای پریشانش به هنگام باد از احساس تنهایی اش نکاسته است. و هیچ‌وقت هیچ‌کس به زیر آن درخت زیتون تلخ ننشسته است و مطالعه نکرده و چیزی ننوشته است. و در بازگشت از مدرسه بر تنه آن تکیه نکرده است و لقمه‌ نان و پنیر کاهوی کم نظیر نخورده است. یا روزگاری با هول و آرزو از شاخه های آن خود را بالا نکشیده است. آه... آهی بلند از سینه سرکشیده است که تا بلندای هفت اکالیپتوس اعظم می‌رسد. اسمش بود. اسمِ مهجور غریبش اکالیپتوس اعظم بود!و زنی که با ما هم اتاق شد در سفر گفت برای ما از درختش که خود آن را زاییده بود، و تا بیست و اندی سال بالیده بود. پسری که چون سرو قد کشیده بود اما در خلال انفجار مویرگ های تنش، از هم گسیخته بود! _زنده بود! تا دو روزی در بیمارستان، من نه! پدرش، پدرش کنار بالینش بود.آدمیزاد هر کی لالایی مرگ را بشنود خوابش می‌گیرد.و او آن را شنیده بود! توی بیمارستان هم شنیده بود. تفاوتی ندارد، کودکی بچه سال، یا پیرمردی کهنسال باشد. یا سروی جوان! دیگر چرا سروی جوان آخر؟ او که هم شادابی و طراوتش را دارد و هم تجربه و دانشی برای خود اندوخته؟ جوان هشیار را خواب برای چه باید؟-نمیدانم!اما زن وسعت مرگ را پذیرفته بود و چندان غمین نمی‌نمود. نه آنچنان که من به هنگام آن درد می‌گریستم! به هنگام مرگ اشجار درآمیخته با قصه‌هایم.زمانه امروز، افشره‌ی مرگ را نوشیده است وچون بزرگسالی به خورد کودک ما می‌دهدو از برای شفا!و کودک همان زندگی است که دارد غصه می‌مکد از درون شیشه‌ی درد و اشک هایش گونه‌ هایش را نمکی کرده استکودک بانمک شده، اما نه آن بانمکی که گونه هایش گل می انداختگونه هایش خیس از اشک شده! و زیر چشم هایش، سفید از نمک!گریه اش که تمام شد، بوسیدمش!و چشم هایش می‌درخشید! پس زنده بود!..لپ های کوچکش را کشیدم، سرخ شدندو من با خودم گفتم حالا او خوشی را تجربه خواهد کرد...! بعدها شادتر خواهد زیست..!باز هم خواهم آمد. آبشار پایان نخواهد گرفت.و من بازهم خواهم آمد..!به یاد شکوفه‌ها!، _تف به جای خالی شکوفه‌ها که اگر دهانم نیز شور نباشد، جوانه‌ای خواهد رست در آنجا. که بیدار بماند سالها...</description>
                <category>Razin</category>
                <author>Razin</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 03:03:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیولا!</title>
                <link>https://virgool.io/@sarasa.yasrebi_sy/%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7-h32waxbxuuig-h32waxbxuuig</link>
                <description>مست از اندوه، مجنون، متنفر از قبایی که روزگار بر تن کرده به مجروح می نگردد. مجروح اندوه مجسم است که به او می نگرد. محزون! نالان! محروم!دقیقا برای چه سوگوار است!؟ برای که سوگوار است؟نمی دانم.به شیادی ها می اندیشد. به بلا ها به کم اقبالی می اندیشد. به بدآوری ها و جرم ها می اندیشد.به حقیقت ها، می اندیشد.آیا از رنج خوشش می آید؟ یا رنج به او می آید، که دوست دارد باز هم رنج بکشد. انگار برای رنج ساخته شده باشد،دارد نقش خودش را در این دنیا ایفا می‌کند.نقش یک رنجکش بی اعتبار!آه می کشد. و به توده ای غبار می اندیشد که از درون سینه اش به هوا رفته ابر می شود، فریاد می‌کشد و غصه می بارد. غصّه..! گویی چون شبیه قصّه است گوارا می‌ماند. اما قصه غصه گوارا که نیست ناگوار است!من چرا هرروز می‌اندیشد؟و کشف کرده ام که این من اگر که از تو، بی خبر باشد و از همه جهان، برایش بهتر است..!چرا که قصه تو، همان قصه من است.و غصه تو همان غصه ی من است که در من می ریزد.و برای من چه سود که این غم را به تماشا بنشیند. دست روی دست ،... اَشک بعد اَشک!به تماشا بنشیند...؟به وقت بهاردر وقتی که بهار، بوی بهار نمی‌دهد.</description>
                <category>Razin</category>
                <author>Razin</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 19:30:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《 دُعا 》</title>
                <link>https://virgool.io/@sarasa.yasrebi_sy/%E3%80%8A-%D8%AF%D9%8F%D8%B9%D8%A7-%E3%80%8B-mgab73qksefe-mgab73qksefe</link>
                <description>مرگ بر دوستانم چیره شده است. کدام دوستان؟همان نوع بشر را می گویم. دوستانی از نوع بشر و همزبان وهمزمان. آه...آب را ریخت بر صورتم دستم را به آرامی کشیدم بر شالم. به دستم نگاه کردم. خون بود. لبم هایم جمع شد و صورتم منجمد. چه غمی ناگهان در دلم سرازیر شد. مرگ بوی خون می‌داد. خون بوی مرگ. امروزه می گویند tromatized شده. یعنی زخمش سرباز کرده است و می‌سوزد. منجمد شده ام و مادر می‌گوید سرد است.می‌گویم من که سردم نیست. می گوید دستم را بگیر ببین چقدر سردم شده. دستم را می‌گیرد و می گوید دست تو هم که سرده! می گویم پس دست من از دست تو سرد تر است! و یادم می آید که چند سال پیش هم که دست به دست کسی دادم دستم سرد بود.حالا چند سال است که با هر که دست داده ام دستم از او سردتر بوده. واین یعنی زندگی رو به افول می رود. رو به نزول!و گرمای دستی هم مساعدتی نکرده است برای صعود.چه بگویم؟ بگویم غبار رسوخ کرده است از پارگی زخم های فقدان؟،بگویم غمگینم و مرگ کاری نمی کند؟نمی‌دانم!اینها جملات من نیست. جملات همدردی است چون من. کسی که سوز وجودش متبهرانه بر کلماتش جلوه‌گر می‌شود. کسی که شاید قرار است روزی از این زخم ها پول دربیاورد. همچون هنرمند ها._این هنرمند ها از زخمشان پول در‌می آورند.!این را از این جهت نوشتم که گویی بدون درد، هیچ اثری نرسته، نمی‌روید. بدون درد هم سوز و گدازی نیست که شعله بیفکند در جملات و هم عشقی نیست. عشقی نیست. عشقی نیست.و اما دعا، دعا هم چون اثری هنری است. و بدون سوز در نمی آید، در نمی‌گیرد. دعا مثل شعر است که می‌بایست طبع شاعر برای سرودنش بگراید. و از ارکان دعا عاطفه است. رکن اصلی اش هم همین است. و برای همین است که من در اوج اندوه ودر اوج صفا، روی می آورم به دعا.دعا برای دوستان با وفا، که عمیقا با من هم همدردند. بدون شِکوِه، بدون جفا.حالا اینجا نشسته ام! رو به روی ضریح امام رضا،و به یاد همان دوستداران باوفا.و می گویم به خدا، که غمگینم از اندوه آنها. می گویم اسمم را عوض می کنم اگر آنها به اهدافشان نرسند در این دنیا. می گویم چه جایی است اینجا! چه جایی است اینجا چه جایی است اینجا؟کی آمدیم و چه شد؟ کی خواهیم رفت و چه خواهد بود آنجا؟ که می‌داند در این دنیا؟ که می‌داند در این دنیا!زنی برمی‌آورد از میان سروصدا :《 راضی به رضای خدا! راضی به رضای خدا! 》می اندیشم و تکرار می‌کنم؛ رضا، رضا ...عقلم نمی‌دهد رضا قلبم نمی‌کند کفا!اَثَر: گُر گِرفته، به دست ایران درودیِ رفته از دنیا!۲۳ اردیبهشت ماه ، به امید تحقق رؤیا!</description>
                <category>Razin</category>
                <author>Razin</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 08:52:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>《 زیر نور کامل ماه 》</title>
                <link>https://virgool.io/@sarasa.yasrebi_sy/%E3%80%8A-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%85%D8%A7%D9%87-%E3%80%8B-p3yn3zzlzjzh</link>
                <description>قرص کامل ماه..! کرمی با پس‌زمینه سیاه!من، اینجا، در میان پنج تاریکی و زیر نور ماه کامل یا نور کامل ماه، بر صندلی خرابی که با احتیاط روی آن نشسته ام و اندک نور چراغ های محوطه‌ی مجتمع، و صدای مداحی که از بلندگوی متحرکی به گوش می‌رسد به تماشای حروف سفید بر صفحه‌ی سیاه تبلت ام نشسته ام. و آنچیز که حیرت دارد،پذیرفته شدن چیزی است توسط من که مدتها متضادش را به انتظار نشسته ام و آن زندگی است.زیستن در خودِ درونت به عنوان یک آدم چیز کمی نیست. چیز بزرگی است!همچون فیلمی است که به عقب با نمی‌گردد و باید به دقت به آن نگریست...که کاش میشد بی وقفه به آن نگریست. من که هنوز از برخی سکانس هایش وحشت دارم.و هراز گاهی که جرئت تماشا دارم ديالوگ هایم می‌رود از یاد. یا احساساتم خاموش می‌شوند و یا بدنم بی‌حس میگردد. کاش میشد‌ سینمایی بدون‌نقصی را به خداوند جهان ارائه داد. کاش خدا حواسش به همه‌ی‌ همه‌ی ما بود. ولی در این دنیا و در جشنواره زندگینامه‌ی انسانها شاید صد سالی، یکی دوتا مشهور می‌شوند.اما من فکر می‌کنم بازهم باشند در یین گمنام ها فیلم هایی که دارند ارزش تماشا.این نگاه را دوست دارم. حواسم را جمع می‌کند به ماجَراهای این دنیااصلا از این به بعد دیگر، اینطور نگاه کنم به این دنیا!یکشنبه، سیزدهم اردیبهشت‌ماه</description>
                <category>Razin</category>
                <author>Razin</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 08:30:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>