<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارا صفایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sarasafaie</link>
        <description>من سارام ، علاقه مند به نوشتن ( تایپ کردن !). امیدوارم اگه چیزی نوشتم و خوندین، حس خوبی بگیرین :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 17:12:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1796885/avatar/jrNKtC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سارا صفایی</title>
            <link>https://virgool.io/@sarasafaie</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شناسنامه</title>
                <link>https://virgool.io/@sarasafaie/%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-zznrn7ehqe4b</link>
                <description>شاید بزرگ شدن و قد کشیدن سارا برای هیچ کس به اندازه من ملموس نبوده است...از وقتی بدنیا آمد من با او بودم‌. من در مکانی به اسم ثبت احوال بدنیا  آمدم. آن روزها فکر میکردم قرار است سارا هر روز احوالش را در من ثبت کند، اما من تنها برای کارهای ضروری همراهش بودم‌.بارها بخاطر  او از من عکاسی کرده اند. من همیشه عکس سارا را با خودم دارم. بدون عکسش من به هیچ دردی نمیخورم. سارا هویتش را از من میگیرد و من هویتم را از او‌ .بارها  در دست افراد مختلف برانداز شده ام. اولین باری که سارا من را لمس کرد یادم است. بخاطر واکسن بود . آن روز رنگ قرمز چهره ام آنقدر برایش جذاب بود که با گریه مرا از دست مادرش گرفت و بین دو لثه بدون دندانش  قرار داد. تمام آب دهانش روی چهره ام ریخت. مادر سارا همیشه مراقب من است. مرا  همراه دوستان دیگرم که هر یک متعلق به یکی از اعضای خانواده هستیم در  صندوقچه قدیمی اش نگه می دارد. همیشه به همه گوشزد میکند که باید مراقب من  باشند که گم نشوم.امروز اما روز خاطره انگیزیست. وقتی چشمانم را باز کردم همه جا با گل تزیین شده بود. این اولین بار است که  نام یک غریبه را روی من مینویسند. نگاهم به سارا می افتد. او را تاکنون به این اندازه خوشحال ندیده بودم. از امروز خانه من همراه سارا تغییر کرده است. یک خانه دیگر همراه یک شناسنامه دیگر.</description>
                <category>سارا صفایی</category>
                <author>سارا صفایی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Mar 2023 11:51:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت صندلی عکاسی</title>
                <link>https://virgool.io/@sarasafaie/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-uhkcqrfejru3</link>
                <description>هرروز در زندگی من هیجان ویژه ای دارد. امروز با پسرکی شروع شد که از لباسش  متوجه شدم سرباز است. با همان لهجه زیبایش مدام جا به جا میشد و هر بار  میگفت الان بهتر شد ؟وقتی کارش تمام شد گفت دلش برای  موهایش تنگ شده است. آرزو میکرد این چند ماه آخر زود سپری شود. اعتقاد داشت  با کله طاس واقعا بدعکس میشود.اینجا هر روز نزدیک  صد نفر می‌آیند و در عرض چند دقیقه اتاق را ترک میکنند. اکثر افراد از  قیافه خودشان ناراضی هستند این را از تقاضایشان به عکاس برای تغییر چهره  شان با فتوشاپ میفهمم. &quot; میشه لطفا دماغ منو کوچیک تر نشون بدین؟ &quot; ، &quot;  ببخشید میشه جوش های صورتمو کلا پاک کنین؟&quot; .  گاهی برای عکس های پرسنلی  تنها یک لبخند معمولی و مصنوعی تحویل میدهند و میروند.من  همیشه افراد را آراسته و مرتب میبینم. وقتی به اتاق کناری میروم شرایط فرق  میکند. عکس های آتلیه ای رنگ و بوی دیگری دارند؛ چون افراد معمولا خلاقیت  بیشتری به خرج میدهند. دیروز زن و شوهری آمده بودند که برای پست  اینستاگرامشان مدام ژست های مختلف را امتحان میکردند. جالب است چقدر با هم  بحث شان شد که چرا درست نمیشینی، چرا هیچ وقت صاف نمی ایستی و …. ؛ من در  تعجب بودم که حتما کپشن آن پست جمله ای با مضمون تو مهربان ترین همسر  دنیایی خواهد شد.یک خانواده برای یکی از پست های  اینستاگرامی ، کودک یک ساله شان را مدام دعوا میکردند که بشین، بخند، حالا  مامان رو بوس کن، بوس کن میگم و… ؛ من دلم برای آن طفل معصوم می‌سوخت که  برای یک عکس ساده چه نفرتی از دوربین پیدا میکند.اکثر  عکس های آتلیه ای برایم جذاب نیستند. راستش را بخواهید با اینکه تمام عمرم  را در عکاسی گذرانده ام اما از عکس هایی که شکار میشوند و برایشان برنامه  ریزی نشده است بیشتر لذت میبرم. عکس هایی که در اوج شادی و لذت خانواده  هرگز گرفته نشده اند . شاید چون هشت سال است که در یک اتاق کوچک افتاده ام و  هیچ وقت هیچ وقت در هیچ عکسی حضور نداشتم.همیشه تلاش میکردم کمی خودم را بالاتر بکشم شاید در یک عکس گوشه ای از من هم دیده شود ولی هیچ وقت به من اجازه خود نمایی ندادند.فقط زمانی که دوربین خراب میشد و عکاس میخواست آن را امتحان کند یک بار از من عکس میگرفت و اگر خوب بود میرفت تا تست بعدی دوربین.اینکه گوشه ای از یک عکس زیبا باشی اما هیچ وقت در آن دیده نشوی حکایت غمگینی است. حکایت من، حکایت صندلی عکاسی.راستی اگر دفعه بعد به عکاسی رفتید یک سلفی با من بگیرید لااقل در حدی که یکی از پایه هایم دیده شود. مطمین باشید عکس خوبی میشود.</description>
                <category>سارا صفایی</category>
                <author>سارا صفایی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Feb 2023 11:51:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابزار رنج</title>
                <link>https://virgool.io/@sarasafaie/%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%86%D8%AC-b5vb9xnwxsvs</link>
                <description>آرزو میکنم هیچ وقت سراغش نروی و دچارش نشوی!شب ها بخوابی وروزها بیدار باشی .آرزو میکنم همیشه لحظه های واقعی ات را حس کنی . همیشه آنچه چشم هایت میبینند ببینی وآنچه گوش هایت میشنوند بشنوی .هر زمان که دوستانت بسیار بودند احساس تنهایی نکنی و هر زمان که رهایت کردند تنها شوی .برایت روزهایی آروز میکنم که تو قبلا هرگز آنها را تصور نکرده باشی. میخواهم همیشه به داشته هایت راضی باشی و هیچ گاه طعم بهتر و بدتر از آنچه داری را نچشیده باشی.همیشه آنقدر در حال تکاپو باشی که هیچگاه مجال فکر کردن نیابی!آخر میدانی...خیال چیز خوبی نیست،میگویند اگرآدم جرات خیال پردازی داشته باشد معجزه های زیادی رخ میدهد اما من معتقدم خیال ابزار رنج است!اگر روزی دچارش شوی، شب ها بیداری و روزها خواب.چشمهایت چیزهایی میبینند که هرگز در واقعیت وجود ندارند و گوش هایت حرف هایی را میشنوند که هرگز گفته نشده اند.دستانت دستانی را لمس میکند که هرگزنگرفته ای ! و قهوه ات کنار کسانی یخ میشود که هرگز کنارت نبودند.دیگر مهم نیست چه اندازه زندگی ات آرام است ، تو آرامش رادر جای دیگر و جور دیگری میطلبی.وقتی خیال خیال پردازی رهایت نمیکند در جهنم زندگی ات حتی بهشت را متصور میشوی . میتوانی با آرزوهایت رنگش کنی و هر روز به خیال آن از خواب بیدار شوی . وجودت وقف رویایت میشود و خیالت کم کم تو را میفرساید.خیال همان ابزار رنجی است که تسکین میدهد اما روزی زیر آوار خیال پردازی هایت می مانی و  مردم دیوانه می خوانندت.و چه بسیار دیوانه هایی که جهانی را ساختند! شاید برای همین هست که مولانا سرود :نیست وش باشد خیال اندر روانتو جهانی بر خیالی بین روان</description>
                <category>سارا صفایی</category>
                <author>سارا صفایی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 19:26:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میای بلیط قطار بگیریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sarasafaie/%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%B7-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-sojrrmv0xbbv</link>
                <description>من سفر کردن با قطار خیلی دوست دارم  و برام  مثل شروع یه ماجراست…اول از همه بگم قرار نیست اینجا از مزایای سفر با قطار بهتون بگم یا ترغیبتون کنم سفر بعدی تون با قطار باشه ,هیچ تبلیغی هم در کار نیست . اینجا امنه امنه!من فقط میخوام کاری کنم همین الان بلیط  قطار به یه مقصد خیالی رو بگیرین و با من همراه شین تا نشونتون بدم چقدر سفر کردن با قطار میتونه فان باشه!البته این فقط قسمت اول از داستان های قطار هست و توی نوشته های بعدیم حتما بیشتر براتون میگم.بسته به اینکه چه نوع قطاری گرفتین سالن ها و کوپه ها متفاوته. فرض کنیم ما سوار یه قطار چهار تخته ویژه با تعداد ده تا کوپه شدیم . تصور کنین شما با همسفرتون هستین. اولین نکته جذاب اینکه شما نمیدونین دو نفر دیگه که قراره باهاشون سفر کنین کی هستن! اینکه اون دو نفرم باهم سفر کردن یا تنهان خودش هیجان بیشتری به سفرتون اضافه می‌کنه.میتونین کل شب رو با هم صحبت کنین و داستان زندگی همدیگه رو بشنوین خودش میتونه تمام نکته مثبت این قطار باشه.اینکه هم کوپه ای هاتون چه شغلی دارن برای چی سفر کردن و ازچه استانی هستن….مثلا یادمه قطار تهران به کرمان یه زن و شوهر یزدی با من و بابام هم کوپه ایی شده بودن و نگم از اون لهجه شیرین یزدی شون و حرفایی که درباره بچه هاشون میزدن و اون زندگی رویایی شون که توی روستا ساخته بودن چقدرررر منو هوایی کرد که حواست هست چقدر از زندگیت لذت میبری؟؟؟از آدمای کوپه خیلی میشه صحبت کرد ، خیلی میشه دربارشون نوشت ، من ساعت ها میتونم درباره مسافرایی که این مدت باهامون همسفر شدن براتون بگم.از اون استاد دانشگاهی که درباره دانشجوهاش صحبت میکرد و نگران وضعیت بچه هاش توی تهران بود که تنها هستن و ممکنه اغفال بشن! یا از اون مهندس عمرانی که خطوط آب و فاضلاب بم بهش داده بودن و خیلی سریع وسایلش گذاشت تا بتونه کلاس آنلاینش شرکت کنه…همین شنیدن قصه آدما برای خیلی ها سخته و اصلا لذت بخش نیست ، اما من به واسطه قطار فهمیدم من عاشق صحبت کردن با آدما و شنیدن داستان هاشون هستم. بنظرم کوپه قطار مثل یه کتابخونه انسانی هست که میشینی و رایگان با آدما گپ میزنی ، داستان زندگی شون میشنوی و از خودت براشون میگی…شما تا حالا با قطار سفر کردین؟اگه سفر کردین داستانی دارین که براتون جذابه؟؟خوشحال میشم به منم بگین :)پایان #قسمت_اول</description>
                <category>سارا صفایی</category>
                <author>سارا صفایی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 18:34:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یه دختر معمولیم !</title>
                <link>https://virgool.io/lets-write/%D9%85%D9%86-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%85-ueovbgqooduj</link>
                <description>وقتی متوجه معمولی بودنم شدم که یادم اومد ، خونه مادربزرگم ، منم تو همون استکانی چایی می خوردم که همه پسرخاله ها و دخترخاله هام قبلا توش چایی خورده بودن!روی همون فرشی مینشستم که گوشه هاش با ته سیگارهای دایی سوخته بود!مثل همه بچه های فامیل فکر میکردم تو اتاق تاریک حیاط پشتی، دیوی زندگی میکنه که فقط شبا میاد بیرون تا از حوض خونه مون آب بخوره!منم از یه سنی به بعد مراقب حجاب خودم و خواهرم بودم ، مثل همون روزی که یه دفعه شوهر خالمو دیدم و سر بدون روسری آبجی مو زیر پیرهنم مخفی کردم تا موهاش معلوم نشه یه وقت فرشته ها براش گناه بنویسن!منم شبیه همه بچه ها روز اول مهدکودک وقتی مامانم تنهام گذاشت یه گوشه نشستمو گریه کردم! اونقد زیاد که آب دماغم ریخت رو مقنعه ام و بلد نبودم تمیزش کنم!بعد مدرسه وقتی تاکسیم دیر میومد دنبالم ، میترسیدم . میرفتم یه گوشه حیاط مدرسه مینشستم تا کسی منو ندزده!حتی عادت داشتم آب بریزم دور مورچه های حیاط خونه مون تا اون وسط گیربیفتن!عاشق بادکردن آدامس خرسی به پهنای صورتم جلوی بقیه بودم !منم مامانم واسه تغذیه مدرسه، برام ساندویچ نون و پنیری میذاشت که پنیر و گردوهاش میریخت ته پلاستیک فریزری و باید موقع خوردن میچپوندمشون داخل نون!مثل همه دوستام سر صف وایسادنو بخاطر اذیت کردن نفر جلویی و دست کردن تو موهاش دوست داشتم!رفیقایی داشتم که وقتی تو دانشگاه با مقنعه برعکس وچشای پف کرده میومدم کلی دستم مینداختن!سر کلاس با چشای بازخواب میرفتم یا  خیلی وقتا از ترس پرسیدن کلاسی سرمو الکی به نشونه فهمیدن تکون میدادم!گاهی بعد چند روز تازه متوجه میشدم جورابم تمام مدت سوراخ بوده و نفهمیدم!مثل خیلیا وقتی سبزی قورمه سبزی ناهار بین دندونای جلوییم گیر کرده بود، خندیدم!من و دوستام تجربه خوردن با حرص و ولع بلال اونم تو بالاشهرترین نقطه شهرو داشتیم!تجربه گرفتن ماکارونی سلف توی چلوصافی و پارچ!تجربه تولد گرفتن واسه دوستامون با آبمیوه ساندیس و کیک رضوی!خیلی شبا رو تخم مرغ وسیب زمینی خوردیم!حتی تجربه رفتن به بدترین دسشویی های بین راهی رو هم داشتیم!و....منم یه آدم معمولی ام!آدمای معمولی همیشه کنارمونن ، حتی یه وقتایی اونقد زیاد هستن که بودنشون به چشم مون نمیاد . عالی و ایده آل نیستن ولی همیشه هستن. قصه ها همیشه پر ازآدمای خاص و قهرمانه ، فقط قصه قهرمانا نوشته میشه ولی زندگی آدم معمولیا هیچ وقت قصه نمیشه!معمولی که باشی به خودت حق میدی خسته بشی ، خجالت بکشی ، یه روزایی عطر نزنی و بوی خوبی ندی ، حق میدی راحت بخندی و گریه کنی!معمولی که باشی با یه صبح معمولی ، هوای معمولی ، صبحونه معمولی ، سلام و احوال پرسی معمولی ، قیافه های معمولی ، کنار دوستای معمولیت ، با یه تفریح معمولی هم لذت میبری!همه اینا خیلی معمولین ولی واقعین. ساده ترین  لحظه های زندگی ما آدم معمولیا واقعی ترین لحظات زندگی مونه و به قول سهراب : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست... </description>
                <category>سارا صفایی</category>
                <author>سارا صفایی</author>
                <pubDate>Tue, 07 Feb 2023 22:12:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>