<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بوتیک هتل سرای عامری‌ها</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sarayeameriha</link>
        <description>مرمت خانه‌ی عامری‌ها درسال 1378 باهدف احیای بخشی ازفرهنگ بومی شهرکاشان شروع شد.هتل سرای‌عامری‌ها واقع درکاشان اکنون با 38اتاق،رستوران،کافی‌شاپ و گالری،اقامتی رویایی برای شما در  دل کویر فراهم کرده است</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:50:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/217146/avatar/NLbJiT.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بوتیک هتل سرای عامری‌ها</title>
            <link>https://virgool.io/@sarayeameriha</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ملک الشعرا بهار و خانه عامری ها (بخش سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@sarayeameriha/%D9%85%D9%84%DA%A9-%D8%A7%D9%84%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-vxoahbdp2tsw</link>
                <description>دلی از عزا درآوردیم جای شما خالی. چای و قلیان هم که تمام شد ابراهیم خلیل خان گفت بلند شو و بگذار که کاشان واقعی را به تو نشان دهم. گفتم ابراهیم جان دست بردار، از جانمان سیر شده ایم که حالا با این همه سنگینی راه بیفتیم میان شهر؟ مگر روز را از ما گرفته اند؟ گفت: بیرون کدامست پیرمرد؟ هیچ نگو و راه بیفت. از خانه بیرون نمی رویم. فهمیدم که قصد پشت بام کرده است.پشت بام سرای عامری‌هابه نیمه راه خرپشته نرسیده بودیم که نفس ابراهیم خان به شمارش افتاد. دست به زانو زد و تکیه داد به دیوار کاهگلی دالان راه پله. عرق از سر و صورتش سرازیر شده بود خلاصه و من غرولند کنان گفتم مرد حسابی مراعات من را که نمی کنی، مراعات خودت را بکن با این وزن سنگین، آمده ای به میان این دالان تنگ و تاریک که چه اتفاقی بیفتد؟ خلاصه کلام به هر بدبختی که بود و به مدد چهار قُل هم که شده رسیدیم به پشت بام.بادگیر سرای عامری‌هاباد خنکی می آمد و از حق نباید گذشت که انصافاً می ارزید این همه مصایب برای رسیدن به بالا، خدا خیر بدهد به ابراهیم که انکار ما را وقعی ننهاد و اصرار کرد. به بالای پشت بام که میرسی کاشان زیر پایت است. شب ها کورسوی چراغ های شهر و آسمان زلال و پر ستاره کویر حال عجیبی ایجاد می کند بر بلندای عمارت عامری ها. حدوداً درگوشه  پشت بام بادگیر بلندی  بود، ابراهیم خان می گفت همتای آن را در کاشان نداریم.نمایی ایوان ابراهیم خلیل‌خانهر دو خیره شده بودیم به ستاره ها در آسمان و نیم نگاهی هم داشتیم به شهر، چراغ های خانه ها یکی پس از دیگری خاموش می شد. شب از نیمه گذشته بود که ذکر خاطرات تمام شد و دهان دره ها کار خودش را کرد. هر دو حسابی خسته بودیم. بلند شدیم و آسمان پر از ستاره کاشان را گذاشتیم تا برای خودش باشد و داستان هایش را بگوید و تن دادیم به خستگی.سرای عامری‌ها</description>
                <category>بوتیک هتل سرای عامری‌ها</category>
                <author>بوتیک هتل سرای عامری‌ها</author>
                <pubDate>Mon, 10 Aug 2020 15:42:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی عمارت عامری‌ها (بادگیر)</title>
                <link>https://virgool.io/@sarayeameriha/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1-ca9hlzpfccb4</link>
                <description>بادگیر از سازهای بومی در معماری ایران است، که برای کمک به جریان هوا و خنک کردن فضای داخل ساختمان بکار می رود. این سازه دو بخش دارد: بخش بیرونی و بخش درونی. بخش بیرونی برجی بر زمينه چهار یا هشت پهلو با آسمان بسته است که از آجر یا آجر و خشت بر بالای بام بنا می شود. بخش درونی شامل گذرگاه های باد و هواکش‌هاست که درون ساختمان قرار دارد و بادگیر را به تالار تابستانی و زیرزمین یا حوض خانه مرتبط می سازد.بادگیر در بالا فضای حوض خانه سرای عامری‌هااز بادگیرها همچنین به عنوان سردکردن فضای سرداب برای نگهداری مواد غذایی و نیز خنک نگهداشتن آبِ آب انبارها استفاده می شد. تا پیش از پیدایش یخچال برقی، در بسیاری از خانه ها مواد غذایی را در محوطه زیر بادگیر نگاه می داشتند تا خنک بماند و دیرتر فاسد شود.بادگیر؛ نماد معماری اقلیم گرم و خشکزمانی که مردم از تابش نور خورشید و گرمای همیشگی شهر به خانه های خود پناه می بردند، فقط نشستن در سایه یا خنک کردن سر و روی خود با آب برای فرار از کلافگی گرما کافی نبود. به همین خاطر به هوش خود پناه برده و دست به ساخت وسیله ای زدند به نام “بادگیر” که بعد از گذشت سال های سال هم چنان مورد توجه است و تبدیل به نماد معماری اقلیم گرم و خشک شده است. ساخت بادگیر نه تنها باعث شد گرمای تابستان یزد در آن دوران قابل تحمل شود بلکه زیبایی و جلوه ای خاص نیز به شهر داده است تا یزد عنوان “شهر بادگیرها” را به خود اختصاص دهد.سرای عامری‌هاهنر ساخت بادگیرطراحی و ساخت بادگیر در گذشته به صورت تجربی توسط معماران بومی انجام و روش آن نیز به همین صورت به نسل های بعد منتقل می شد. فقط یک معمار با تجربه می توانست جای قرار گرفتن بادگیر، بلندی ستون، تناسب آن با فضایی که باید خنک کند و جهت قرارگیری تیغه ها و تعداد آن را به صورت دقیق و درست مشخص کند. اگر اشتباهی در طراحی و ساخت آن صورت می گرفت به جای هوای خنک، هوای گرم و گَرد و خاک به داخل راه می یافت. در گذشته معماران، جهت پیدا کردن فضای مناسب برای بادگیر با استفاده از نردبان هایی بلند روی بام ساختمان ها می رفتند و جهت وزش باد و ارتفاع بادگیر را با استفاده از حساسیت لاله گوش خود تعیین می کردند. در صورتی که اکنون ساخت بادگیر با توجه به اصول مکانیک سیالات، انتقال حرارت و ترمودینامیک صورت می گیرد.بادگیر سرای عامری‌ها</description>
                <category>بوتیک هتل سرای عامری‌ها</category>
                <author>بوتیک هتل سرای عامری‌ها</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jul 2020 15:54:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق شاه‌نشین (بخش دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@sarayeameriha/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-c0geyvbg5xjz</link>
                <description>در قسمت یکم خبر آمدن شاه قاجار به سرای عامری‌ها پیچیده بود و خان دستور داده بود آسید را پیدا کنند و  یک شبه نقش همایونی را بزنند بالای شاه‌نشین. مباشر آسید را نیافته بود و...مباشر تند و تند اینها را گفت و بعد یک نفس عمیق کشید تا ببیند خان چه می‌گوید. خان که داشت با انبر ور می‌رفت به زغال های قلیان یکهو دستش خورد به یک زغال سرخ و سوخت. از جا پرید که پایش خورد به قلیان و کل زغال ها ریخت به روی ترمه ای که بر آن نشسته بود. از غیظ شروع کرد به جویدن سبیل‌هایش . چشمانش کاسه خون شده بود از خشم. یکهو منفجر شد که&quot;مردک می‌گویم شاه فردا شب قرار است بیاید اینجا. عکس شاه را سر قبر پدر تو می‌خواهم بگذارم مگر. بروید از هر جای این خراب شده که هست بیاوریدش. کر هستی مگر؟ خودش می داند چه باید بکند. پدرسوخته مسخره کرده ما را.&quot;شب زیبای سرای عامری‌هالگدی زد به زیر قلیان و راه افتاد به سمت حوض. دیگر جای چون و چرا نبود برای صفدر. عقب عقب رفت تا به درب رسید. بس که هول بود یادش رفت کوزه آب را پر کند و بگذارد در خورجین. راه افتاد یکه و تنها به سمت کویر بلکه سید را بیابد. صلاة ظهر وسط بیابان بود و آفتاب بی پیر هم فرقش راداشت می‌شکافت. آخرین قطره آب را ساعتی پیش خورده بود و از تشنگی داشت هلاک می‌شد. چند باری چشمهایش سیاهی رفت و تلوتلویی خورد اما محل نگذاشت.  یکهو یک سپیدی محو را دید کنار قنات بی‌بی حنیخه که خم و راست می‌شد. باورش نمی‌شد. نزدیکتر که رسید آ سیدعلی را دید که در حال نمازخواندن بود. تلوتلوخوران رسید به سید و نقش زمین شد. دست راستش را با دست‌خط خان بالا برد و تا خواست حرفی بزند از هوش رفت....چشمان صفدر که باز شد سرش هنوز دوار داشت، تا به خودش آمد سید علی را دید که دارد داربست چوبی را علم می کند در اندرونی  و یکی دو تا کارگر دارند آهک را آماده می کنند تا شروع کنند به لقد کردنش با خاکستر و گل نی و بشود ملاط دست آ سید علی. سید علی سلانه سلانه رفت به سمت خان:چرا حالا بالای این دیوار، این همه دیوار داریم در این حیاط، حیاط بیرونی باشد جلوه بیشتری ندارد؟ شاه که وارد شد چشمش بیفتد و ذوق کند؟حوض‌خانه‌ی سرای عامری‌هاخان رفت رو به اطاق شاه نشین، سرش را گرفت بالا به سمت طاق و گفت:&quot;کجا را در کاشان سراغ داری سید که هر دو ور اطاق پنجره باشد؟ ببین این همه پنجره چه کرده با این اطاق، به هر جا که بخواهی دید دارد. نمی‌دانی وقتی نور و آفتاب داخل اتاق می‌شود سر صبح از هر دو سو چه دل‌انگیز است نشستن در این اطاق و دودی از قلیان گرفتن. می‌خواهم شاه را بیاورم همینجا، حیاط یوسفی، که خلوتِ خانه است.  یادش بماند این اتاق ویژه است سید جان. از هر طرف که بنشینی میانش جلوه‌ای از عمارت را می‌بیند، یک طرفش حیاط و حوض آب و باغچه و  طرف دیگر نقش گل و گیاه و گچبری‌های دیوار، یک سو کاهگل است و سوی دیگر گچ. نظیر ندارد در کاشان.&quot;آسید علی کله اش را خاراند، راه افتاد سمت نردبان و گفت:&quot;یالله، تا صب خیلی نمانده.&quot;نقش شاه قاجار</description>
                <category>بوتیک هتل سرای عامری‌ها</category>
                <author>بوتیک هتل سرای عامری‌ها</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jul 2020 14:55:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق شاه‌نشین (بخش یکم)</title>
                <link>https://virgool.io/@sarayeameriha/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%8C%DA%A9%D9%85-gbq7wj9m62me</link>
                <description>یک هفته بیشتر نبود که صفدر پیشکار مخصوص خان شده بود. خبر آمدنِ شاه قاجار به سرای عامری‌ها پیچیده بود و او هیچ حال خوشی نداشت. نگران بود مبادا اتفاقی بیفتد و خان از او مکدر بشود. همین اول کاری. صبح غلامعلی نوکرِ خان گفته بود قرار است اعلیحضرت را بیاورند در شاه‌نشین. کسی به جز خود خان حق نداشت پایش را بگذارد داخل آن اطاق. حتی خدمتکار مخصوصش. تنها اطاقی بود در کل خانه‌ها و عمارت‌های کاشان که از دو سمت پنجره داشت. داخلش که می‌نشستی همه جا را می‌توانستی ببینی و نظارت کنی. هم از راست دید داشتی هم از چپ، هم اندرونی را می‌دیدی هم بیرونی.کاشانک شاه نشین سرای عامری‌هاهمه اینها به کنار، خان می‌خواست محض خود شیرینی هم که شده بدهد تا فردا شب نقش همایونی را بزنند بالای شاه‌نشین. صفدر مدام با خودش می‌گفت محال است، نمی‌شود. کلافه شده بود. رسید خدمت خان و شروع کرد:&quot;باور بفرمایید نمی‌شود. قربانتان گردم دور از جان مرض که ندارم. به فرض که دست سید هم خالی باشد. یک شبه محال است که بشود. عفو....&quot;سهام‌السلطنه، خان خانه و خاندان عامری، نگذاشت حرفش را تمام کند:&quot;خُلق ما را تنگ نکن صفدر سر صبحی. دست‌خط می‌دهم ببر برسان به سید. خودش می‌داند. تو فقط پیدایش کن.&quot;صفدر &quot;چشم&quot;ی گفت و غرغرکنان راه افتاد. به یک ساعت نکشیده بود که هلاک و نفس‌زنان برگشت و یک راست رفت سرداب، خدمت خان که طبق معمول سرگرم قلیانش بود و گرمای ظهر هم کلافه‌اش کرده بود:&quot;نیست. انگار که قطره ای آب شده باشد رفته باشد میان زمین. زیر و زبر کردم کاشان و فین را. بالا و پایین بازار  و مسجد امام  را گشتم  از هر که فکر کنید سراغش را گرفته‌ام اما هیچ کجا نبود. یکی می‌گفت شاید رفته باشد سراغ آهک. اطراف قم. بیابانک. رخصت اگر بدهید به این چاکر بگذاریم برای چند روز دیگر. وقتی که شرایط مهیا شد. باور بفرمایید اراده کنید می دهم کل سلسله را نقاشی کنند به روی دیوارها. منتها حالا نه سید هست نه وقت&quot;این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>بوتیک هتل سرای عامری‌ها</category>
                <author>بوتیک هتل سرای عامری‌ها</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jul 2020 16:57:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی عمارت عامری‌ها (بخش یکم)</title>
                <link>https://virgool.io/@sarayeameriha/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%87%D8%A7-k3du8hsbpqvl</link>
                <description>تالار آینه تالار اتاقی بزرگ است که برای برگزاری مهمانی‌ها، جشن‌ها و آیین‌های ویژه از آن استفاده میشود. فرم تالار چلیپایی است و از لحاظ ابعاد، نوع هندسه، تزیینات بکار رفته و ارتفاع زیاد آسمانه یگانه است. آینه کاری‌ها با نقوش هندسی و ارگانیک (انواع اشکال گیاهی و طرح طاوس) است. انعکاس نور در آینه‌ها با روشن کردن یک چراغ درشب، تصویری به یادماندنی خلق خواهد کرد.رستوران تالار آینه عمارت عامری‌هاکاغذ دیواری‌های تالار آینه عمارت عامری‌ها جزو اولین کاغذدیواری‌های وارد شده از فرانسه به ایران است. قسمت‌هایی از این کاغذ دیواری همچنان در تالار آینه که هم‌اکنون رستوران تالار آینه شده است قابل مشاهده است. بخشی از کاغذ دیواری رستوران تالار آینه</description>
                <category>بوتیک هتل سرای عامری‌ها</category>
                <author>بوتیک هتل سرای عامری‌ها</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2020 16:05:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت دوم عمارت عامری‌ها (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@sarayeameriha/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%87%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-sa9nl7elyfnb</link>
                <description>بهار دلنشین سرای عامری‌هاملک‌الشعرای بهار و خانه‌ی عامری‌ها-قسمت دومنویسنده: حسین شیرزادی... دلی از عزا درآوردیم جای شما خالی. چای و قلیان هم که تمام شد ابراهیم خلیل خان گفت بلند شو و بگذار که کاشان واقعی را به تو نشان دهم. گفتم «ابراهیم جان دست بردار، از جان‌مان که سیر نشده‌ایم، حالا با این همه سنگینی راه بیفتیم میان شهر که چه بشود؟ مگر روز را از ما گرفته‌اند؟» گفت: «بیرون کدام است پیرمرد؟ هیچ نگو و راه بیفت. از خانه بیرون نمی‌رویم.» فهمیدم که قصد پشت بام کرده است.به نیمه راه خرپشته نرسیده بودیم که نفس او به شماره افتاد. دست به زانو زد و تکیه داد به دیوار کاه‌گلی دالان راه‌پله. عرق از سر و صورتش سرازیر شده بود و من غرولندکنان گفتم «مرد حسابی مراعات ما را که نمی‌کنی، مراعات خودت را بکن با این وزن سنگین، آمده‌ای میان این دالان تنگ و تاریک که چه اتفاقی بیفتد؟». خلاصه کلام به هر بدبختی که بود و به مدد چهار قُل به پشت بام رسیدیم. باد خنک و روح‌نوازی می‌آمد. انصافاً می‌ارزید این همه مصائب برای رسیدن به بالا، خدا خیر بدهد به ابراهیم که انکار ما را وقعی ننهاد و اصرار کرد.صبحانه‌خوری سرای عامری‌‌هابه بالای پشت بام که می‌رسی کاشان زیر پایت است. شب ها کورسوی چراغ‌های شهر و آسمان زلال و پرستاره کویر حال عجیبی بر بلندای عمارت عامری‌ها ایجاد می‌کند. در گوشه‌ی پشت‌بام بادگیر بلندی بود، ابراهیم خان می‌گفت همتای آن را در کاشان نداریم. هر دو خیره شده بودیم به ستاره‌ها در آسمان و نیم‌نگاهی هم داشتیم به شهر. چراغ‌های شهر یکی پس از دیگری خاموش می‌شد. شب از نیمه گذشته بود که ذکر خاطرات تمام شد و دهان‌دره‌ها کار خودش را کرد. هر دو حسابی خسته بودیم. بلند شدیم و آسمان پرستاره‌ی کاشان و قصه‌هایش را به حال خودش گذاشتیم.پایین که رسیدیم ابراهیم خان به یکی از خدمه گفت که مرا به اطاقم راهنمایی کند، گفت: « این عزیز دل ما را ببر به گوشواره‌ی بیرونی حیاط خورشید خاتون و توضیحات کافی را هم بگو.» سپس خنده‌ی شیطنت‌آمیزی بر لبش نشست. حیران شدم که توضیحات دیگر چه صیغه‌ای است. خواب امانم را بریده بود و حوصله هیچ توضیح اضافاتی نداشتم. به اطاق که رسیدیم جوان شروع کرد به گفتن اینکه این اطاق چنین و چنان است و چندین ویژگی دارد که هیچ اطاق دیگری در عمارت عامری ها از آن بهره نبرده است. گفتم پسر جان خلاصه بگو که حسابی زهوارمان در رفته.اتاق شاه‌نشین مروارید سرای عامری‌هاچشمی گفت و بسنده کرد به اینکه همیشه در این اتاق اتفاقات عجیب رخ می‌دهد و اما به مراعات خستگی من تنها یکی از آن‌ها را بیان کرد. مرا گذاشت وسط اطاق و خودش رفت در یکی از کنج‌ها، شروع کرد به صحبت، هر چه کردم هیچ نشنیدم. گفت حالا بروید دورتر بایستید در کنج روبرو. شروع به پچ‌پچ کرد. جل‌الخالق! به وضوح صدایش را می‌شنیدم. انگار که در گوشم زمزمه می‌کرد. فکر کردم نکند این هم از شامورتی‌بازی‌های ابراهیم خان است که نصفه شب شوخیش گرفته. هر چه اینور را پاییدم و آنور که ببینم چرا چنین است افاقه نکرد.فضای اقامتی سرای عامری‌هادست آخر مستأصل شدم از بنده خدا پرسیدم رازش چیست، پیروزمندانه انگشت اشاره را گرفت به سمت سقف، بالای سر خود را که نگاه کردم مشخص شد. این همه فتنه از طاق ضربی بالای سرمان بود. اگر شما وسط اطاق بایستید و دیگری در کنج صدای یکدیگر را نمی‌شنوید، حالا اگر در دو کنج مقابل هم بیستید و صحبت کنید  یعنی با فاصله بیشتری نسبت به حالت قبل، انگار کنار هم ایستاده‌اید و پچ‌پچ می‌کنید... معما که حل شد خاطر هم آسوده شد و رفته‌رفته دوباره خواب به سراغ ما آمد. لباس درنیاورده بر بستر افتادم و تا صبح علی‌الطلوع بی‌هوش بودم...پایان</description>
                <category>بوتیک هتل سرای عامری‌ها</category>
                <author>بوتیک هتل سرای عامری‌ها</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2020 09:55:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت دوم عمارت عامری‌ها (قسمت یکم)</title>
                <link>https://virgool.io/@sarayeameriha/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%87%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-mwrvf3hrpik5</link>
                <description>حیاط ابراهیم خلیل‌خان سرای عامری‌هاملک‌الشعرا بهار و خانه‌ی عامری‌هانویسنده: حسین شیرزادیرندی گفته بود تابستانِ تهران مشت است نمونه خروار برای دوزخِ یوم الحساب، گذر ما که نیفتاده به دوزخ، اما همین قدر بدان که آفتابش فولاد آبدیده را نرم می‌کند، چه برسد به قامت نحیف و فرتوت یک فقره ملک الشعرا که ما باشیم. دردسرت ندهم، تازه فراغت یافته بودیم از درس و بحث و مدرسه و امتحانات خرداد ماه که از فرهنگ  نامه دادند حَسَب تجمیع تصحیح اوراق امتحانات نهایی در مرکز، همه ادبا و فضلا باید کنار هم جمع شوند تا یکپارچه بیفتند به جان اوراق و خلاصشان کنند. اواسط تیرماه از آن تصحیحاتِ مَشقّات رهایی یافتیم. خستگی عجیب رسوخ کرده بود تا مغز استخوان و بیش از این ماندن در این شهر بی در و پیکر برایمان میسر نبود.انگار که خدا خواسته باشد رفیقِ شفیقِ کاشانی ما سر و کله‌اش پیدا شد، ابراهیم‌خان عامری را حتماً می‌شناسی و معرف حضورت هست. حالِ نزار ما را که دید گفت باید تو را به بهشت ابراهیمی ببرم، خانه‌اش را می گفت، عمارت عامری‌ها در کاشان. گفتم دست بردار ابراهیم خان، از ورودی جهنم ما را می‌خواهی ببری به قعر آن؟ مرد حسابی کاشان که کویر برهوت است، همین جا نشسته ایم دیگر، حداقل دردسر و مرارت سفر نداریم. از او اصرار و از ما انکار. آن‌قدر گفت و گفت که دست آخر سپر انداختیم و لبیک را بر زبان جاری ساختیم.شب زیبای سرای عامری‌ها شب نشده خودم را در جاده تهران-قم دیدم به مقصد کاشان آن هم با اُتول ابراهیم خلیل خان عامری. خورشید به قهر از مغرب آسمان لب ورچیده بود که رسیدیم به عمارت عامری‌ها. همان لحظه‌ی اول که قدم گذاشتیم به حیاط سرمست باد خنکی شدیم که از جانب حوض می‌آمد. باغچه‌های حیرت‌انگیز، نسیم خنک و قُل قُل آب از فواره‌ها، انگار از جهنم یکسر افتاده باشی میان بهشت. الحق و الانصاف درست می گفت ابراهیم خلیل خان. حالمان یکسر خوش شده بود که ملازمان رسیدند و اسباب و وسایل را از دست ما گرفتند و بردند به سرداب.از خنده‌ای که بر لب داشتم ابراهیم‌خان فهمید چه حظی می‌برم از این حال و هوا و بنا کرد به گفتن حکایت این حوض که با نظارت خودش از بهترین مصالح ممکن کار شده بود و به‌ویژه در خرماپزان تابستان کارآیی خودش را نشان می‌داد. به بنا که رسید توضیح داد معمار اینجا یکی از نوادر معماری نه فقط در کاشان که در کل ایران بوده است. اسمش هر چه می کنم به خاطرم نمی آید، اما الحق و الانصاف شاهکاری ساخته بود.حیاط خورشید خاتون سرای عامری‌هاصحبت های ما گل انداخته بود که چراغ‌های چهارگوش حیاط  را یک‌به‌یک نوکران برافروختند و چه خیال انگیز شد باغ این حیاط و کل خانه. میان تاریکی و خیال قدم می زدیم با ابراهیم و نشئه‌ی بوی خوش گل و خنکی هوا شده بودیم. بدون تردید باغبان هم بهره خوبی برده بود از ذوق و سلیقه که باغچه‌ها را چنین خوش آراسته بود. از تو چه پنهان کف فیروزه‌ای حوض مرا برد به یاد روزگاران بسیار دیرودور. خانه‌ی پدری و تمام قیل و قالش. فواره ها هم تمام توان خود را به کار بسته بودند که ابدیتی بسازند فراموش نشدنی.روبرو را می‌دیدم که خدمه خانه مشغول آماده‌کردن شاه‌نشین هستند برای میهمان مهمی که لابد ما باشیم، تختی برافراشته بودند، یکی آتشدان به‌دست به کار سرخ‌کردن زغال‌ها بود تا قلیان را به‌راه بیندازد و دیگری سازی خوش‌نقش‌ونگار را مشغول کوک‌کردن بود که شام خالی از لطف نباشد. خورشید خاتون، دختر ابراهیم خان، هم به شیطنت نشسته بود بر تخت کوچکتری با روانداز ترمه‌ی عنابی رنگ که حاشیه‌اش ملیله دوزی شده بود. بوی کباب بلند شد و دیگر مجال هیچ درنگی نبود. سراغ روشویی را گرفتم و دست و صورت را شسته و نشسته بر سر سفره نشستم....</description>
                <category>بوتیک هتل سرای عامری‌ها</category>
                <author>بوتیک هتل سرای عامری‌ها</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2020 10:44:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت یکم عمارت عامری‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@sarayeameriha/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%87%D8%A7-sbqea3hp0grm</link>
                <description>نقش‌های نیمه‌کاره‌ی اندرونی ابراهیم‌خلیل‌خاننویسنده: حسین شیرزادیایوان حیاط ابراهیم خلیل‌خان (حیاط اصلی عمارت عامری‌ها)آب قل می‌زد از میان حوض و با تانی فرو می‌ریخت به آبراه‌های اطراف حوض. باد خنکی هم می‌آمد که گوشه‌ی شب‌بند ابراهیم خان را تکان می‌داد  و رها می‌کرد در هوا میان گل‌ها و همین می‌شد که  هر از گاهی پروانه‌ها پر می‌کشیدند به آسمان و بعد دوباره می‌دیدی که لجوج برگشته‌اند و دوباره میان گل‌ها جا خوش کرده‌اند. ابراهیم خان آن‌ روز سَرِ کیف نبود. از نیمه‌های شب به صدای بچه‌ی یکی از نوکرها از خواب پریده بود و بعد از آن هرچه از این پهلو به آن پهلو شد خواب دیگر میسر نشد. یک مگس خدانشناس هم خودش را رسانده بود داخل پشه‌بند و کیف ناکوکِ خان را حسابی تکمیل کرده بود. بعدِ اذان صبح بود که خان توانست از شر مگس خلاص شود و در خنکای سحر دوباره چشمی به هم برساند و چرتی بزند.اما از آن‌طرف چند روزی بود صبحِ عمارت با صدای آسیدعلی نقاش شروع می‌شد. خان به خیرالله، مباشر مخصوصش، گفته بود اندرونی را نقش و نگاری بدهند. از این بی‌روحی و خشک و خالی بودن درش بیاورند. سیدِ نقاش هم تا که می‌رسید، لباس عوض می‌کرد و صبحانه را می‌خورد. چایی بعد از صبحانه علی‌القاعده مصادف می‌شد با خورشید که سرک کشیده بود به حیاط، آفتاب که خوب پهن می‌شد داخل حیاط سید هم شال کمر را سفت می‌کرد و بالای داربست می‌رفت و با قلم‌موی عتیقه‌ی خودش به نقاشی می‌ایستاد و به عادت قدیمی که داشت حین کار می‌زد زیر آواز و صدایش پخش می‌شد میان عمارت و همه را سر حال می‌آورد.آن روز صبح هم مثل چند روز گذشته پیرمرد نقاش داستان ما سر گذاشته بود به آواز، غافل از این‌ که خان تازه چرتش برده است. چشم‌تان روز بد نبیند، با  دم گرفتن سید چرت خان برای دومین بار پاره شد. شعری هم که سید از بداقبالی انتخاب کرده بود بدتر خان را خون به جگر کرد:ای که پنجاه رفت و در خوابیمگر این پنج روزه دریابیهر که آمد عمارتی نو ساخترفت و منزل به دیگری پرداختوان دگر پخت همچنین هوسیوین عمارت بسر نبرد کسیابراهیم خان انگار که فکر کرده باشد آسیدعلی عمدی دارد یا اینکه قصد کرده به او کنایه‌ای بزند هوار کشید که:«خیرالله...خیرالله....بگو این پدرسوخته لالمانی بگیرد....غلط کردیم آقا جان، نونواری نخواستیم، هیچ نمی‌خواهد این خراب شده، بگو برود گورش را گم کند. مردک سر صبح می‌خواهد حال ما را بگیرد.»خیرالله هراسان دوید گوشی را داد دست سید که «نخوان مومن، خاک بر سرمان شد» و دوباره دوید خدمت خان که قربان، نقش ایوان نیمه‌کاره مانده است، دو روز کار مانده تا تمام بشود. تشریف مبارک را بیاورید و ببینید. این‌طور که نمی‌تواند رها شود. مرغِ خان اما یک پا بیشتر نداشت. گفت بیندازیدش بیرون مردک را. بگذارید همان‌طور نصفه بماند. تمام.  نقش‌ها نیمه کار ماند، آسیدعلی حیران از این‌ که چه چیز خونِ خان را به جوش آورده است وسایلش را جمع کرده و نکرده پا به فرار گذاشت و رفت.روزگار گذشت و گذشت و گذشت تا نوبت رسید به اکبر خان حلی که خانه عامری‌ها را مرمت کند. سپرد به یکی از معمارهای کاربلد که «فلانی همین نیمه‌ نقش‌ شدهها را مرمت کن تا من بروم پابوس امام رضا و بیایم.»یک هفته گذشت. استاد حلی از زیارت برگشت و رفت سری بزند به عمارت که ببینید اوضاع و احوال از چه قرار است. پا به اندرونی ابراهیم خلیل خان که گذاشت خشکش زد. یا للعجب. معمار سرِ خود نقش‌های نیمه‌کاره را کامل کرده و همه را با هم مرمت کرده است...لبخندی نشست بر لبان استاد حلی، انگار نقش‌های نیمه‌کاره‌ی اندرونی ابراهیم خلیل خان تنها به صبر و گذشت زمان نیاز داشتند تا تکمیل شوند.</description>
                <category>بوتیک هتل سرای عامری‌ها</category>
                <author>بوتیک هتل سرای عامری‌ها</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2020 10:14:32 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>