<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدجواد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sarbaz_2000z</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 13:37:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4897618/avatar/lFMmF6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدجواد</title>
            <link>https://virgool.io/@sarbaz_2000z</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جوانی فراتر از زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@sarbaz_2000z/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-nqoj47gyemhn</link>
                <description>قدی میانه داشت. عبدالحمید را می‌گویم. رنگ پوستش هم شفاف بود و روشن .قیافه دلنشینش آدم‌را مجذوب میکرد. سن و سالش کمتر که بود به موهایش روغن می زد،ولی بزرگتر که شد کمتر این کار را می‌کرد. البته این را هم بگویم موهایش خوش فرم بود و به زیبایی چهره اش می‌افزود. عبدالحمید سعی میکرد خوش پوش باشد و معمولاً هم کت و شلوار می پوشید.از همان کودکی معلوم بود خلق و خویش بزرگتر از سنش است هنوز به مدرسه نمی‌رفت که علاقه عجیبی به کتاب داشت،تا آنجا که وقتی ۵-۶ ساله بود و خاله ها برایش اسباب‌بازی هدیه آورده بودند،از آنها تشکر کرده و درخواست کرده بود از دفعه بعد به جای اسباب بازی برایش کتاب بیاورند.جوانی اش مصادف شده بود با روزهای اوج  گرفتن انقلاب؛او هم که در دانشگاه مشهد دانشجوی داروسازی بود،جولان مجاهدین و مارکسیست ها را بر فضای انقلابی دانشگاه می دید.دانشجو های خط امامی به دنبال یک پایگاه و پشت و پناه فکری می گشتند که شبهات شان را جواب دهد و به آنها خط دهی کند. آری او مناسب بود؛هم مطالعه کافی داشت و هم مبانی فکری اسلام را از استادش سید علی خامنه‌ای به درستی آموخته بود.همین شد که خانه محل سکونت خود را تبدیل به یک پایگاه کرد،پایگاهی به نام مجمع احیای تفکر شیعی. سیری برای مطالعه تعیین کرد و جوان‌های دوروبرش را به مطالعه تشویق می‌کرد تا بتوانند از جهت فکری، دانشجوها را با معارف اسلام سیراب کنند.دوبار ساواک دستگیرش کرد اما به خاطر زیرکی مثال‌زدنی عبدالحمید نتوانستند از او مدرکی پیدا کنند و آزادش کردند.انقلاب که شد همچنان خطر مارکسیست ها را در دانشگاه احساس می‌کرد. عبدالحمید و شاگردانش این بار در برابر مارکسیست‌ها سینه سپر کردند. مبانی اسلام را تبیین می کردند و تمام تلاش شان این بود که نگذارند جوانان دانشجو در دام منافقین گرفتار شوند. منافقین هم معمولاً سعی می‌کردند سخنرانی هایش را به هم بریزند.در اولین انتخابات ریاست جمهوری با رفقایش مشغول مطالعه‌ی سوابق کاندیداهای شدند. در یکی از روزنامه های قبل از انقلاب به این مطلب رسیدند که بنی‌صدر به اسرائیل سفر کرده. اسناد و مدارک بیشتری بر علیه او جمع‌آوری کردند و با انتشار این اسناد می خواستند جلوی ریاست جمهوری بنی‌صدر را بگیرند. اما دو روز بازداشت بازداشت شدند و تمام اسنادشان ضبط شد.دکترایش را گرفته بود که زمان اولین انتخابات مجلس شورای اسلامی رسید. او قصد کاندیداتوری نداشت اما به خاطر پافشاری اطرافیان کاندید شد. به علت اینکه حزب جمهوری نمی‌خواست با حمایت از دیالمه به مخالفت با رئیس‌جمهور وقت متهم شود عبدالحمید را در لیست خود قرار نداد و علمای مشهد لیستی دادند که دیالمه در آن لیست بود.مردم هم که چند سال‌ فعالیت انقلابی او و عدم انحراف فکری اش را دیده بودند،او را انتخاب کردند آری او جوانترین نماینده اولین دوره مجلس بود. عبدالحمید در دومین دوره‌ی انتخابات مجلس، با لیست حزب جمهوری وارد میدان شد و این بار نیز به خاطر اعتماد مردم،نماینده شد. یکی از مهم ترین سخنرانی های که محتوای آن پس از ۳۰ سال بر خواص روشن شد،نطق او پیش از رای‌گیری،درباره انحرافات میرحسین موسوی و زهرا رهنورد است که برای جلوگیری از وزارت موسوی ایراد شد. سرانجام عبدالحمید دیالمه در تاریخ هفتم تیر سال ۶۰ و  در ۲۷ سالگی همراه با دیگر یاران بهشتی به شهادت رسید. عبدالحمید به شهادت رسید اما توانست از خود الگویی بسازد برای جوانان این مرز و بوم.____________________*بازنشر به مناسبت هفتم تیر،سالروز انفجار ساختمان حزب جمهوری</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 10:54:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک داستان کوتاه تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@sarbaz_2000z/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%84%D8%AE-mbylzusf7x81</link>
                <description>قباد یک راننده تریلی ساده بود. از همان ها که روزهای زیادی از عمرشان، زیر آفتاب تابستان و باران و برف پاییز و زمستان، داخل اتاقک تریلی‌شان می گذرد. از آن راننده های سیبیل کلفت که با شلوار کردی گشاد خود پشت فرمان احساس پادشاهی می کنند و همه را ریز می بینند. قباد با تریلی خود که چهار سال پیش با کلی قرض و وام خریده بود و هنوز هم داشت قسط‌هایش را می داد، بیشتر جاده‌های ترانزیتی ایران و حتی عراق و آذربایجان را زیر چرخ گذاشته بود. همه دلخوشی قباد از زندگی، آوین چهار ساله‌اش بود. عکس آوین را چاپ کرده بود و چسبانده بود روی داشبورد تریلی و هر وقت که دلتنگ می شد کافی بود چشم بگرداند تا دخترکش را ببیند و لحظه‌ای را تصور کند که وقتی پس از ده پانزده روز رانندگی به خانه برگشته، دخترش در آغوش بزرگش می پرد و دستان ظریف و کوچکش را دور گردن قباد حلقه می کند. اصلاً تنها چیزی که باعث می‌شد قباد رانندگی های ده پانزده روزه را تحمل کند، اشتیاق آن لحظه بود که ضربان قلب دخترکش را روی سینه اش احساس می کرد.أما آن روزآن روز بعد از ظهر قباد رفته بود از سوپر مارکت سر کوچه خرید کند. وقتی از مغازه خارج شد، وسط کوچه ناگهان حس کرد کوچه دارد دور سرش می چرخد. سرپا تلو تلو میخورد. به زمین نشست تا سرگیجه اش رفع شود؛ اما این سرگیجه نبود. صدای شکستن دیوار ها و ستون های ساختمان های همسایه هایش به گوش میرسید. ۱۲ ثانیه لرزش کافی بود. همه جا را گرد و غبار گرفته بود و صدای جیغ و فریاد به گوش میرسید. دیوارهایی که قرار بود سرپناه مردم شهر باشند یا در همان چند ثانیه خراب شده بودند یا هنوز در حال سقوط بر روی سر ساکنانشان بودند.۲-۳ دقیقه طول کشید تا قباد به خود بیاید. خانه خودش... نفهمید چطور خود را به خانه رساند. یعنی جایی که تا چند دقیقه پیش خانه بود. تماماً ویران شده بود و چیزی از خانه نمانده بود. یاد همسرش افتاد. باید هرچه سریعتر نجاتش می داد. ناگهان به خاطر آورد همسرش را یک سال پیش در اثر سرطان از دست داده. آوین تنها دارایی زندگی‌اش، یادش آمد داخل خانه بود. نقشه‌ی خانه را در ذهنش مجسم کرد. آوین تا ۲۰ دقیقه پیش داشت داخل اتاق انتهایی خانه با عروسک‌هایش بازی می‌کرد. خود را رساند به ویرانه‌‌ی اتاق. با دست‌هایش شروع کرد به کنار زدن تکه‌های آجر و سیمان. سر انگشتان ضخیمش خون افتاده بودند، اما بغضی که حالا تبدیل به هق هق و فریاد شده بود، به خاطر سوزش دستانش نبود. همه‌ی زندگی‌اش زیر این پاره آجرها بود.آجرها را کنار که زد، رسید به تابلو فرش. تابلو فرش را هم کنار کشید و یک دفعه یک دست کوچک خون‌آلود پدیدار شد...</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 04:21:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قیمت بنای بلند آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@sarbaz_2000z/%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%AA-%D8%A8%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-xft90syorxth</link>
                <description>بشنوید، بفهمید، حس کنید، یاد بگیرید و پیوسته بگویید که ما راه بسیار دشواری را پیش‌رو داریم: هر روز شقاوتی از جانب دشمنان، شهادتی از ما. هر روز، مادری، تن‌ بی‌جان فرزند نوجوان خود را به خاک خواهد سپرد، و زنی، جسم درهم‌کوفته‌ی شوهر خود، برادر خود و حتی پدر پیر خود را.یک‌بار دیگر می‌گویم_برای همیشه. یادتان باشد! ما فقط آمده‌ییم که بجنگیم، نیامده‌ییم تا که قطعا پیروز شویم. ما آمده‌ییم بجنگیم، به خاطر تقدس این جنگ، شکوه این جنگ، شیرینی این جنگ، شادی این جنگ، و لزوم این جنگ؛ اما در عین حال، ما، حتی اگر بخواهیم هم، نمی‌توانیم شکست بخوریم؛ زیرا شکست‌خوردن ما به معنای پیروز شدن دشمنان ماست و پیروز شدن دشمنان به معنای آن است که ما به چشم‌ پوشیدن از تقدس و شکوه و شیرینی و شادی این جنگ رضا داده‌ایم.شکست‌ خوردن ما به معنای حذف ماست، و حذف ما به معنای آن است که هیچ اعتقادی به حقانیت خود و درستی راهمان نداشته‌ایم. اگر راهی به راستی درست است، باید که در انتهای آن یقیناً منزلی باشد، و باغی، و آسایشی و نجاتی. و اگر معنی راه درست چنین است، پس ما ناگزیریم که اگر نه خودمان را، فرزندانمان را به آن باغ برسانیم.پس، جنگ ما همانند پرچمی نیست که پیشگامی، با غرور، آن را بر دوش کشد، و چون آن پیشگام بی‌باک، تیر خورد و افتاد، دیگر هیچ‌کس آن پرچم را از خاک برندارد و به اهتزاز درنیاورد. بلکه جنگ ما پرچمی است که در هیچ لحظه‌ای، بوسه بر خاک نخواهد زد؛ چرا که مرغان تیزپرواز دریای جنوب آن را در منقار دارند.همرزمان من! قیمت بنای بلند آزادی از قیمت نان و آب و شادی و امید، بسیار بیشتر است. این رزم دائم را تحمل کنید تا آنگاه که بیگانه بداند که دیگر به امید فروریختن این بنا نباید بنشیند. پی و پایه‌ها را استوار کنید_سخت و پهناور. کاری کنید که اجانب، از آن‌سوی جهان هم ببینند که این پی و پایه‌ها بر آب نیست_گرچه بر لب عزیزترین آب دنیاست.🖋نادر ابراهیمی عزیز📔بر جاده‌های آبی سرخ</description>
                <category>محمدجواد</category>
                <author>محمدجواد</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 14:54:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>