<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارینا کاظمیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sarina_kazemian</link>
        <description>www.coffeete.ir/sarinology</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:48:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2449014/avatar/MXuArS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سارینا کاظمیان</title>
            <link>https://virgool.io/@sarina_kazemian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بخوانید از زنی که زیادی‌ست و هم خیلی کم.</title>
                <link>https://virgool.io/@sarina_kazemian/%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D9%87%D9%85-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%85-a9oj7xhwe9q0</link>
                <description>شروع همیشه‌گی همه‌چیز از آن نگاه‌های لعنتی و بی‌رحم است. بعد از آن، هر ترکیب و عبارت و صوتی که بر مغزم کوفته می‌شود، یادآوری زشتی‌ست از تمام شب‌بیداری‌های مشتاق به &quot;ساختن&quot;و تخیل کردن تصویر بچه‌ها در حالی که لذتی ناب را تجربه می‌کنند.از یادآوری‌های زشت متنفرم.ناگهان و در یک آن، دقایق و ساعت‌ها و روزهایی که بی‌بدیل به نظر می‌رسیدند، همه‌گی مثل سازه‌های سفال می‌شکنند و انبوهی از خاک من را زیر خود دفن می‌کند. «سهل‌انگاری» من در برخورد با قواعد، پتکی‌ست که ناخواسته به بالادستی‌هایم می‌دهم تا مجسمه‌های سفالی زیبایم را تحقیر کند.و من هیچ‌وقت نمی‌رسم. بین پاهای من تا زمین موانعی نامرئی وجود دارد.همه رفته‌اند و چراغ‌ها خاموش است. بین کاغذهای یادداشت و کیبورد و ده‌ها پنجره‌ی باز در مرورگر، جنگلی پر از بوته‌های درهم‌تنیده است. راه مبدا و مقصد را گم کرده‌ام اما از هیاهوی موجود لذت می‌برم. تا زمانی که نور صبح‌گاهی هشدار دزدیدن جنگلم را ندهد، به راه رفتن ادامه می‌دهم، اما گاهی زمان از دستم در می‌رود و آنقدر دیر خودم را به دزد می‌رسانم تا جاده‌ی آسفالتی که مرا به او می‌رساند، شاهد بریدن نفس‌هایم در حین دویدن، و هوای اطراف، شاهد جابه‌جایی خود در اثر تکان‌های شدید قلبم باشند. دزد به من وعده‌ی نگه داشتن جنگل را داده است، تا زمانی که خودم را در قید و بند قوانین‌اش بگنجانم.مگر نمی‌دانم که او مرا تهدید به آتش زدن جنگلی می‌کند که مجوز ورودش را هم ندارد.صدای خنده‌هایی کودکانه از دوردست به گوش می‌رسد. صدای خنده‌هایی پرشور، که نشان از رهایی عمیقی دارد. چیزهایی بهشان گفته‌ام که نباید. گاهی بیش‌تر. خیلی چیزها. خیلی حرف. خیلی آزاد. خیلی... بی‌نظمی. حالا متهم‌ام. متهم به حاشیه رانده می‌شود.می‌گریزم، از زبان اعداد و نمودارها، از تقلیل به کارایی ساعتی، از برچسب‌هایی که به سرعت در پس من می‌دوند... گفته‌اند متهم خوبی هستم. اظهار تاسف کرده‌اند از بی‌اهمیتی من به قالب‌ها. گفته‌اند «ولی».  نگفتند «به تنهایی کافی‌ست.» و نپرسیدند «با چه حالی؟». من فقط پشت میز محاکمه نشستم و از ایفای نقش نامطلوب، طفره نرفتم. می‌دانستم آدم‌ها از درس زندگی دادن، هرچند مبتذل و بیهوده، تغذیه می‌کنند. بریده شدن پوستم از همه طرف را حس کردم اما دورنمای لبخند نوجوانی که دقایق حضورم را زیست، به وجود زخم‌ها بها داد.در بعد دیگری از زمان و مکان فکر می‌کنم.به خود می‌آیم و کلماتی از ذهنم می‌گذرند. رسمیت ندارم و هویتم دست دوم و قلابی‌ست. حرفه‌ای و قابل اتکا نیستم. مفهومی انتزاعی‌ام که عینیت ندارد و قابل لمس نیست. احترامی که برایم قائلند وامی‌ست که هرجا لازم باشد، بازپس دادن‌اش را یادآور می‌شوند. روی طنابی در ارتفاع خیلی زیاد ایستاده‌ام که پشتوانه‌ای ندارد. اگر سقوط کنم، کسی به کمکم نخواهد آمد. اما رازی را با خود حمل می‌کنم که برملا شدن‌اش ساده نیست. آن‌ها هنوز آسمان را نخریده‌اند و تکیه‌ی من به آسمان است. آسمان اگر آن‌جا استوار باشد، من هم...</description>
                <category>سارینا کاظمیان</category>
                <author>سارینا کاظمیان</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 12:38:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنار زدن زمان‌بندی نوروتیپیکال</title>
                <link>https://virgool.io/@sarina_kazemian/%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%84-mizqfen9quat</link>
                <description>فیلم موردعلاقه من تو سال 2016، Arrival  بود. وقتی برای اولین‌بار دیدم‌اش، سرکار بودم و به سختی تلاش می‌کردم که خودم رو تو اوج شیفت 8شب-تا-8صبح‌ام بیدار نگه دارم. اون موقع‌ها، تو قسمت پساتولید یه شرکت سینمایی بین‌المللی کار می‌کردم، و این یعنی ساعات کاریم، مثل روند رشد اختلال شخصیتیم، بی‌ثبات، و مثل ADHDتشخیص‌داده‌نشده‌م، مشکل‌ساز بود.بیش‌تر اون شب‌ها حالا تبدیل به یه تصویر مبهم واحد شدن. یه عالمه کار در دست اقدام، گپ زدن با همکارم، نصفه‌شب قدم‌زدن اطراف محله‌ی آکسفوردسیرکِس1 و تماشای اجراهای خیابونی و آدم‌های مست. اما یکی از اون شب‌ها فرق داشت. چیز عجیبی نبود که بعد از تموم شدن کارهامون حدود 3 صبح، بشینیم و فیلم ببینیم، ولی این که یه فیلم به اندازه‌ی Arrival  میخ‌کوبم کنه عجیب بود. طوری مجذوب -داستان‌سرایی هوشمندانه، سرعت پیش‌روی بی‌نقص و پرداخت به مفهوم خاص سیالیت زمان- تو این فیلم شدم، که تا مدت‌ها و فراتر از انتظار، ذهنم رو مشغول کرد و همون‌طور که مسیرم از ایستگاه‌های مترو به سمت تخت‌خواب رو طی می‌کردم، بارها تو سرم می‌چرخید.اون موقع‌ها، تصورم از زندگی خطی بود. فکر می‌کردم همه همین‌طوریم: مدرسه می‌ریم، فارغ‌التحصیل می‌شیم و یه شغل درست‌حسابی برای خودمون پیدا می‌کنیم. بعدش هم میریم سراغ پس‌انداز، رهن کردن خونه، ازدواج، بچه‌داری، بازنشستگی و باقی ماجرا. درسته که یه شغل رویایی نداشتم -نه از نظر مادی مناسب بود و نه با مسیرشغلی موردعلاقه‌م سازگار- اما خب بالاخره اون‌جا بودم و تو این فکر که آیا تو نقطه‌ی شروع مسابقه‌ای که کل زندگیم براش آموزش دیده بودم، هستم یا نه.اما یه چیزی بین حالا و اون زمان فاصله انداخت. مسابقه طولانی‌تر شد. سختی‌ها و موانع خودشون رو نشون دادن. مسیر تو دایره‌هایی شبیه به نمادهای رازآلود آدم‌فضایی‌ها و شیفت‌های شناور من چرخید و ورق برگشت. همون‌طور که اشک‌ها از صورتم جاری می‌شد، دوست‌ها و اطرافیان ازم گذر کردن. تقصیر خودم بود. من محکوم به شکست بودم. نمی‌تونستم یه کار ثابت رو نگه دارم، برنامه‌ی شغلی درستی نداشتم و همیشه بدهکار بودم.مدت‌ها این باور من بود  -و هنوزم تو روزهای سخت همین‌طور می‌شم- تا با مفهوم جدیدی آشنا شدم که اسمش رو می‌ذارم زمان‌بندی نوروتیپیکال.زمان‌بندی نوروتیپیکال یه رویکرد خطی به زندگیه که توسط اکثر آدم‌ها پذیرفته شده و با هنجار‌های جامعه هماهنگه. بر اساس این مدل فکری، هر اتفاقی تو زندگی ما باید در زمان مشخصی رخ بده و در غیر این صورت، احتمال وقوع فاجعه وجود داره -گرچه هیچ‌کس نمی‌تونه با اطمینان در موردش صحبت کنه. دنبال‌کننده‌های این زمان‌بندی معمولا دلیلی برای زیر سوال بردن‌اش ندارن. خارج شدن از این مسیر بی‌معنیه، پس چرا کسی باید بخواد ازش خارج شه؟مگر این که برای اون عده از ما که نورودایورسیم، قضیه اونقدرا هم واضح نباشه...من همیشه گمون می‌کردم که چیزی در مورد عملکرد مغزم غیرمعموله. تمرکز و توجه کافی به برنامه‌های مدرسه مثل تکالیف ریاضی، ارائه‌های گروهی و توی جمع بودن برام دشوار بود. اما زمانی که به چیزی علاقه‌مند می‌شدم -و منظورم علاقه‌ی واقعیه- ذهنم رو مثل کرم می‌جوید و کاملا درگیرم می‌کرد. اون ماه نمی‌تونستم به بندها، کراش‌ها و انیمه‌هایی که مشغول‌شون بودم فکر کنم - عین پاستا آشیانه‌ایِ خمیرشده بودم، و تنها چیزی که می‌خواستم باشم یه ماکارونی تروتمیز بود.فهمیدن این که ADHD دارم خیلی کمک‌کننده بود، اما دست و پنجه نرم کردن با این تشخیص، در کنار مشکلات دیگه‌ی سلامت روان‌ام، چالش‌ هم داشت، و سازگاری با جامعه‌ای که بر اساس زمان‌بندی نوروتیپیکال تنظیم شده پرچالش‌ترش هم می‌کرد؛ همون جامعه‌ای که دیکته می‌کنه لازمه‌ی پیشرفت &quot;اصلاح&quot; خودمونه. تو فضای کاری، اکثر کمپانی‌های مدعی پذیرش نورودایورسیتی‌ از درک معنای واقعی‌ش عاجزن - شرایطی که افراد با ناتوانی‌های جسمی هم تجربه می‌کنن.نیاز ما به سکوت، فضاهای بسته و دوری از دفترهای باز، برچسب ناسازگاری می‌خوره. این که انجام همزمان کارها رو غیرقابل درک می‌دونیم و اون‌ها رو به قسمت‌های کوچک‌تر تقسیم می‌کنیم باعث میشه کُند یا ساده‌لوح به نظر بیایم و وقتی از حجم زیاد اطلاعات آشفته و فرسوده می‌شیم و به یه روز مرخصی سلامت روان‌ نیاز داریم، بیش‌ازحد دراماتیک‌ایم. اکثر اوقات این به معنای نادیده‌گرفته‌شدن برای ترفیع و رد شدن تو فرصت‌های شغلی دیگه‌ست. روابط عاطفی که سخت‌تر هم هستن -و منظورم فقط فراموش کردن تولدها نیست. ازدواج و بچه‌دار شدن حداقل برای من یکی، نیازمند برنامه‌ریزی و هماهنگی شدیدتری نسبت به یه آدم معمول نوروتیپیکاله.و ما تنها نیستیم.زمان‌بندی نوروتیپیکال هم‌خانواده‌هایی داره -یه درخت خانوادگی تنومند و همیشه در حال رشد از مسیرهای عبوری که قراره برامون متقاعدکننده باشن. اگر کوییر باشید حتما با زمان‌بندی هترونرماتیو آشنایی دارید –با مفهوم خانواده‌‌ی هسته‌ای، از که از بدو تولد توسط رسانه‌ها به عنوان حالت ایده‌آل برامون رمانتیزه شده. علاوه بر این، اگر رحِم داشته باشید، احتمالا با زمان‌بندی کی قراره بچه‌دار شید هم آشنایید. این قضیه موقع ازدواج خیلی نمود پیدا می‌کنه. به طور کلی، اگر سیس، دگرجنس‌گرا، سفیدپوست، از طبقه متوسط و یا بدون معلولیت جسمانی نباشید و همچنین یه مورد &quot;موفق&quot; از لحاظ عاشقانه و مالی به حساب نیاید، به این معنیه که تلاش کافی نکردید.این زمان‌بندی‌ها مثل قانون نانوشته‌ان، ولی بالاخره تو نقاطی از زندگی‌مون از طریق اُسمُز هم که شده جذب‌شون می‌کنیم. اونا تو گوشت و استخون‌مون زندگی می‌کنن و برای خیلی‌هامون تبدیل به منبعی برای احساس شرم و خشم و ازخودبیزاری میشن؛ در صورتی که باید اون‌ها رو مثل همه تفاوت‌های دیگه پذیرفت و در آغوش گرفت.کنار گذاشتن زمان‌بندی نوروتیپیکال و پذیرفتن این که زندگی من ممکنه با سرعت -و یا مسیر- متفاوتی پیش بره، با توجه به آموخته‌هام از دوران کودکی، یه اتفاق انقلابی بوده. چیزی که بهم اجازه داد با خودم احساس راحتی کنم و قدر موقعیت‌هایی رو بدونم که با هر طرز فکری جز این و نگاه توان‌سالار (ایبلیسم) و سن‌گرا (ایجیسم)، برای سمت‌شون رفتن زیادی «پیر»، «ناقص» یا «ناتوان» بودم.مامانم همیشه من رو به عنوان یک &quot;میخِ گرد تو حفره‌ی مربعی&quot; توصیف می‌کنه، ولی قیاسی که خودم ترجیح میدم مستقیم از Arrival برداشت شده. ما باید نورودایورسیتی‌مون رو به چشم زبانی سیال تو دریایی از حروف ببینیم – راهی غیرآشنا و آدم‌فضایی‌طور برای برقراری ارتباط با دنیا – اما این چیزیه که شگفتی و قشنگی‌های خودشم داره. بالاخره، دیدن چیزهایی که سایرین نمی‌تونن ببینن یه موهبته. ما نباید وقت‌مون رو بین خط‌ها هدر بدیم.ترجمه‌ای از یادداشت لارا هالیدی در وبسایت مدیومبا تشکر از نیما نیا برای ویراستاری متن</description>
                <category>سارینا کاظمیان</category>
                <author>سارینا کاظمیان</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2024 20:23:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت پراکنده‌ای درباره سریال The Crowded Room</title>
                <link>https://virgool.io/@sarina_kazemian/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-the-crowded-room-sicdx6dfjvwa</link>
                <description>1. از زمانی که فیلم‌باز شده بودم همیشه دیالوگ‌های موردعلاقه‌م رو اونقدر می‌خوندم و تکرار می‌کردم تا حفظ بشم. دوران راهنماییم بود که فیلم &quot;انجمن شاعران مرده&quot; رو دیدم و به این جمله رسیدم: صحنه‌ای از فیلم انجمن شاعران مرده با بازی رابین ویلیامز&quot;روی میزم می‌ایستم تا به خودم یادآوری کنم که همیشه باید چیزها را به روشی متفاوت ببینیم.&quot;2- در مورد روان‌شناسی حرف بزنیم. برای رسیدن به این همه اسم و تشخیص مسائل مربوط به سلامت روان، سال‌ها تحقیق و تجربه لازم بوده. روزهایی توی تاریخ وجود داشته که مشکلات مربوط به کارکرد مغز آدم‌ها تو یه برچسب مثل &quot;مجنون&quot; یا &quot;شیرین‌عقل&quot; خلاصه می‌شده و قرار نبوده کسی به خودش زحمت بده که روابط علت و معلولی رو توی پروسه‌ی شکل‌گیری اون وضعیت بررسی کنه و یا بفهمه طرز صحیح برخورد با این افراد چه‌طوره. حتی هنوز هم عده‌ی زیادی هستن که در صورت مواجهه با فردی خارج از تعریف &quot;نرمال&quot; ترجیح بدن موضوع رو به &quot;فیلم در اوردن&quot; تقلیل بدن و یا بدتر از اون، فرد به‌خاطر وضعیت سلامت روان‌‌ش به کل کنسل کنن.3- بریم سال 1977بیلی استنلی میلیگان به جرم گروگان‌گیری، سرقت و تجاوز دستگیر شده.هیچ‌کس موقع بیرون اومدن از شکم مامانش، تلخی و خشونت رو انتخاب نمی‌کنه، بعضی از اتفاقاتی که برای مغزمون میفتن، در اثر ایجاد تروماهای شدیدن. خیلی از این تروماها هم ریشه تو ناکارآمدی همون حکومتی دارن که الان داره پرونده‌ی اون مجرم رو بررسی می‌کنه تا احتمالن حکم سنگینی براش ببره. بنابراین، کم‌ترین کاری که از دست‌ش بر میاد همینه که ببینه ضعف‌هاش کجا باعث شکل‌گیری اون مجرم شدن.یکی از پررنگ‌ترین ویژگی‌های جامعه‌ی خشن، عدم وجود فضای مناسب برای درک متقابله.4- &quot;The blood spilled violently on our faces, markes us forever.&quot;*خطر اسپویل*پوستر سریال The Crowded Roomجایی از سریال هست که در جریان یه روز از زندگی دنیِ هشت، نه ساله قرار می‌گیریم.خشونت از جایی شروع میشه که هم‌مدرسه‌ای دنی از اعتماد اون سوء استفاده می‌کنه و پولش رو قاپ می‌زنه، در نهایت هم جلوی همه دنی رو مسخره می‌کنه و میره.کودکی که این عمل رو انجام میده، خودش در معرض خشونته، و وقتی میگیم خشونت، منظور صرفن خشونت درون‌خانوادگی نیست. اما خانواده مهم‌ترین بخشش رو تشکیل میده.کمی بعدتر، دنی که روز بدی داشته، از مادرش که عصرها توی یه بار کار می‌کنه می‌خواد که تو خونه تنها نذاره‌تش. مادری که تا همون لحظه هم مشغول کار بوده. اول شیفت توی بیمارستان، بعد آکاده کردن غذا برای پسرش، و حالا برای شیفت بعدیِ کاری که انجام‌ش برای امرار معاش لازمه، مادرِ نگران بچه‌ش رو همراه خودش می‌بره.توی بار شاهد یه دعوای نژادپرستانه که توسط یه سفیدپوست شکل می‌گیره هستیم. کوبیده شدن مشت از طرف سفیدپوست و اصابت‌ش به صورت سیاه‌پوست، باعث رنگی شدن صورت دنی میشه.دنی کمی بعدتر تو همون اپیزود از سریال اشاره می‌کنه که شاید، اون خونی که روی صورتش پاشیده شده،علت اصلی شروع همه‌چیز بوده.علت اصلی شروع همه‌چیز، تو جامعه‌ای که مادر نمی‌تونه مادر باشه، و بچه هم نمی‌تونه بچه‌گی کنه.5- &quot;اتاق شلوغ&quot; اقتباسی از زندگی واقعی بیلی میلیگانه که به خوبی هم سرگرم‌کننده‌ست و هم آموزنده. در حین دیدن این سریال، قدرت تصویر توی ساده‌سازی مسائل پیچیده و انتزاعی، بهتون یادآوری میشه و نیاز حیاتی بیلی به شخصیت‌های درون‌ش رو درک می‌کنید. ضمن این که تصویر تام هالند به عنوان مرد عنکبوتی رو کلن یادتون میره ;)</description>
                <category>سارینا کاظمیان</category>
                <author>سارینا کاظمیان</author>
                <pubDate>Thu, 14 Sep 2023 21:27:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنوع عصبی یا نورودایوِرسیتی چیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sarina_kazemian/%D8%AA%D9%86%D9%88%D8%B9-%D8%B9%D8%B5%D8%A8%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%88%D9%90%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D9%87-frvjn1e3zqnx</link>
                <description>بذارید یه شروع جالب داشته باشیم:شما از قبل معنی کلمه &quot;نورودایورسیتی&quot; و &quot;نورودایورجِنت&quot; رو می‌دونید! اما نه اون‌طوری که قراره تو این نوشته در موردش صحبت کنیم. کمتر کسی وجود داره که &quot;بیش‌فعال&quot; و &quot;اوتیسم&quot; به گوشش نخورده باشه. زمانی بود که آدم‌ها با شنیدن این اصطلاحات یاد یک عالمه ویژگی‌ منفی و غیررایج میفتادن و افراد این طیف‌ها رو مبتلا به نوعی بیماری لاعلاج می‌دونستن، خب همیشه مدت‌ها طول می‌کشه تا اقلیت‌ها بتونن صدای خودشون رو اون‌طور که باید و شاید به گوش بقیه برسونن. نورودایورسیتی یا &quot;تنوع عصبی&quot; مفهومیه که مطرح شد تا افرادی که روش‌های پردازش ذهنی متفاوتی دارن رو از زیر بار سنگین منفی کلمات نجات بده و از جامعه جهانی بخواد تا به ویژگی‌های این افراد به چشم &quot;تفاوت&quot; نگاه کنه نه &quot;نقص&quot;. نورودایورسیتی به &quot;طبیعی بودن&quot; تفاوت‌های ساختاری توی مغز آدم‌ها اشاره می‌کنه و تاکید داره که اگر محیط‌های آموزشی/کاری بتونن با نورودایورجنت‌ها سازگار بشن و فضای لازم رو برای پیشرفت اون‌ها هم در نظر بگیرن، با عدالت و برابری در مورد همه اقشار جامعه روبرو خواهیم بود.وقتی صرفا از یک سری برچسب‌ها برای توصیف اشخاص استفاده کنیم، انگار که تمام ویژگی‌های دیگه‌ی اون‌ها رو کنار گذاشتیم و صرفا روی کلیشه‌ها ایستادیم. اینجوری دیگه با آدم‌هایی کامل که شامل نقاط قوت و ضعف مخصوص خودشون هستن طرف نیستیم، بلکه با اون برچسب‌ها طرفیم. وقتی هم با برچسب‌ها طرف باشیم تمام خصوصیات منحصر به فرد آدم‌ها نادیده گرفته میشن و فرصتی برای نمو بهشون داده نمیشه. در چنین جامعه‌ای هیچ‌وقت نمیشه مدعی عدالت و برابری بود. افراد نورودایورجنت نیازمند مدل‌های آموزشی متفاوتی هستن اما اگر این مدل‌ها براشون فراهم بشه می‌تونن مثل سایر افراد خروجی درخشان داشته باشن.حالا اگر چیزایی که تا این‌جا گفتم نظرتون رو جلب کرد، خوشحال میشم که ویدیوهای یوتوبم رو چک کنید و حتی به اشتراک بذارید تا افراد بیش‌تری رو دایره‌ی آگاهی از این موضوع بکنیم ^_^</description>
                <category>سارینا کاظمیان</category>
                <author>سارینا کاظمیان</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jul 2023 16:05:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرمول اختصاصی برای نجات یک نوجوان، مستقر در تهِ کلاس</title>
                <link>https://virgool.io/@sarina_kazemian/%D9%81%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%B5%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%87%D9%90-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-amtf1vvljrpi</link>
                <description>کافی بود بزرگ‌ترها می‌دونستن که چگونه‌گی حضورشون تو دنیای بچه‌ها، چقدر روی احتمالات زندگی اون‌ها تاثیرگذاره. مثلا اگر تعداد &quot;کارلا&quot;های جهان بیش‌تر می‌شد و تعداد ناظم بداخلاق‌های مدرسه کم‌تر، شاید درصد خیلی بالاتری از آدم‌ها به زوایای روشن و امیدوارکننده‌ی خودشون پی می‌بردن و شاهد شکوفایی استعدادهای زیادی می‌شدیم. با این مقدمه بریم سراغ معرفی یه کتاب خیلی باحال، البته برای کسایی که دنبال درک واقعی تفاوت های فردی آدم‌ها و کمک به ساختن یه دنیای قشنگ‌تر اند.در طول زندگیتون یا خودتون یه &quot;ردیف آخر نِشین&quot; بودید و یا همکلاسی‌هایی با این شرایط داشتید؛ و البته منظورم از ردیف آخر، الزاما موقعیت جغرافیایی کلاس نیست. بیاین ردیف‌آخری‌ها رو همون‌هایی در نظر بگیریم که همیشه انگیزه‌بخش معلم‌ها برای داد زدن و گفتن این مدل جملات بودن: &quot;با این کارهایی که می‌کنی به هیچ‌جا نمی‌رسی.&quot; (آره، آدمیزاد دوست داره فکر کنه خودش به جایی رسیده و در جایگاهیه که بتونه آینده‌ی سایرین رو پیش‌بینی کنه). حالا به این فکر کنیم که یک عده، شبانه‌روز با این حمله‌ها مواجه‌اند. حدس می‌زنم که در چنین فضایی، یک بیل گیتس بالقوه هم باورش میشه که کائنات براش چنین تقدیری رو در نظر گرفتن و راه فراری از این &quot;مایه‌ی شرم&quot; بودن وجود نداره. برادلیِ داستان ما هم تصویری که به‌خاطر روزهای بدش ازش ساخته شده رو پذیرفته و اصلا به تغییر فکر هم نمی‌کنه. مگه میشه با سرنوشت شوم مبارزه کرد؟ اگر همه به عنوان قلدر و دروغ‌گو میشناسنت و میخوان شاگرد تنبل کلاس باشی، خب میشه به همون اکتفا کرد... ولی همه‌چیز زمانی تغییر می‌کنه که مشاور جدید مدرسه وارد زندگی برادلی میشه... کارلا بر خلاف همه، به برادلی اعتماد می‌کنه. برادلی اول به کارلا هم شک داره، یه آدم با رفتار این مدلی حتما کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌اش هست، اما به مرور می‌فهمه که کارلا همون عنصر متفاوت تو یه محیطه که باعث ایجاد یه موج خوب میشن! برادلی حالا میخواد که خودش هم یه نقش تازه، این بار تو این مسیر جدید ایفا کنه. حتی اگه اولیا و مدرسه روش کاری کارلا رو قبول نداشته باشن!سیستم آموزشی در کل دنیا، به ویژه کشورهای جهان‌سومی، همیشه ناکارآمدی خودش رو ثابت کرده. سیستمی که دوست داره از آدم‌ها، ربات بسازه و تفاوت‌ها و نیازهای متفاوت بچه‌ها رو نادیده بگیره. کارلای این داستان از سرزمین بزرگتر/معلم‌هایی مثل &quot;جان کیتینگ&quot; توی &quot;انجمن شاعران مرده&quot;ست. یه هنجارشکن، در برابر سنت‌های آسیب‌زا توی محیط‌هایی که در واقع قرار بوده از بچه‌ها محافظت کنن. اهمیتی نداره اگر کارلا رو اخراج کنن، اگر که توی مدت کوتاه حضورش ارزش‌های واقعی رو بهمون یادآوری کرده باشه. ارزش‌های واقعی از بین نمی‌رن و هراز‌گاهی توسط آدم‌های &quot;اهمیت‌دهنده&quot; پررنگ می‌شن تا بدونیم هنوز سر جاشون هستن.این کتاب رو بخونید، مخصوصا اگر مثل من با کودک و نوجوان سر و کار دارید، اگر معلم هستید و یا اگر فرزندی دارید. مواظب برادلی‌های اطراف‌تون باشید و بدونید که بعضی بچه‌ها به حمایت بیش‌تری نیاز دارن، با دلگرم کردن هر یک نفر، از یک جهان‌بینی یگانه محافظت می‌کنید و نمی‌ذارید نابود بشه.</description>
                <category>سارینا کاظمیان</category>
                <author>سارینا کاظمیان</author>
                <pubDate>Fri, 19 May 2023 17:35:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرج حمله می‌کند!</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%DA%A9%D8%B1%D8%AC-%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-zyaw2rp15rxg-zyaw2rp15rxg</link>
                <description>سال‌های سال بنا به دلایل مختلفی از ادبیات ایران دور بودم و به ندرت توی لیست خوندنی‌هام عناوین ایرانی پیدا می‌شد. این‌بار شاید جلب شدن چندباره‌ی توجهم به اسم &quot;کرج&quot; و بعد از اون هم، مواجه شدنِ اتفاقی با اکانت توییتر نویسنده، ترکیب برنده‌ی من برای خریدن  کرج حمله میکند بود. علاوه بر این، بعد از مدت‌ها رمان و داستان بلند خوندن، دیگه وقتش بود که یه مجموعه داستان کوتاه بخونم و جور دیگه‌ای از کنار هم قرار گرفتن کلمات لذت ببرم.داستان اول به تنهایی برای شگفت‌زده شدنم کافی بود. روش هنرمندانه و کمی غیرمتعارف معرفی شخصیت‌ها، طوری که انگار وسط خانواده‌ی ایرانیت نشستی و یه خاطره مربوط به سال‌ها پیش رو میشنوی؛ توضیح بی‌ کم و کاست فضای حاکم، در جهت تصویرسازی بهتر و استفاده‌ی درست و بی‌واسطه از اصطلاحات و ادبیات عامه و در نهایت هم، پرداختن به موضوعی که هیچوقت قرار نیست کهنه بشه: کشمکش تاریخی زن بودن با آزادی. به همه‌ی اینها چاشنی رئالیسم جادویی رو هم اضافه کنید: &quot;سیل خون از زیر در خانه بیرون زد و کل حسام‌السطنه و شانزده متری امیری را تا قلعه‌مرغی و رودخانه از این‌ور و تا سر پل امامزاده معصوم و هفت‌چنار از آن‌ور، خون گرفت.&quot;در طی خوندن داستان سوم، &quot;کشیدن پای از ما بهتران، به کارِ کاتبِ کُتبِ کودک در کیش&quot; (واج‌آرایی رو بنازم) ناخودآگاه یاد  رضا قاسمی و  همنوایی شبانه ارکستر چوبها افتادم. البته که  متین ایزدی در زمینه شیطنت و شوخی با شخصیت‌هاش در نهایت حتی هیجان‌انگیزتر عمل میکنه. قبل از این که دست به سرچ کردن در مورد کتاب جدیدم ببرم، با خودم فکر کردم که این داستان‌ها پتانسیل تبدیل شدن به نمایشنامه و یا حتی فیلم کوتاه دارن، و این‌طور که معلومه نویسنده قبل از من به این‌ها فکر کرده بوده و در نهایت این قالب رو برای روایت‌ها پسندیده، اما خب این من رو منع نمی‌کنه که خوندن #کرج_حمله_میکند رو به طور ویژه به رفقای سینمایی و تئاتری پیشنهاد بدم، مخصوصن که می‌تونید باهاش تا جنوب و قلعه جنی برید و اصلا با شخصیت اصلی داستان و برای پیدا کردن نسرین، زنش، هم‌صحبت &quot;جن‌گیر میدون حُر&quot; بشید.</description>
                <category>سارینا کاظمیان</category>
                <author>سارینا کاظمیان</author>
                <pubDate>Fri, 05 May 2023 19:00:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>