<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sarina🦋</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sarinaznh</link>
        <description>برای تسکین!...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:07:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3822643/avatar/mPXtK1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sarina🦋</title>
            <link>https://virgool.io/@sarinaznh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بوی عید!</title>
                <link>https://virgool.io/@sarinaznh/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%B9%DB%8C%D8%AF-a9okevvhsqzz</link>
                <description>هفت سین ۱۴۰۲☺️ سال عجیبیست!امسال اولین سالیست که این حس را تجربه میکنم!حسِ بی حسی!به سالی که پشت سر گذاشتم نگاهی گذرا انداختم و در کمال باور چیزی یادم نمی امد🌚.اره متعجب نشدم ازین مواجهه با صفحه خالی از ۱۴۰۳🧘‍♀️.این من نبودم ک امسال را سپری کرد پس عادی بود که چیزی برای ارائه نداشته باشم.نمیدانم که بود!منتها بیچاره بسیار رنج کشیده بود این را از چشمان گودو لب های اویزانش فهمیدم😄.گویی یکسال اورا یک عمر پیر کرده بود.هنوز هم من نبود.ولی امید داشت به من بازگردد.من نیز امیدوارم که به خود بازگردم🥲.امروز که در تاکسی به سمت اخرین ازمون ازمایشی سال ۱۴۰۳ میرفتم چشمانم را بستم.دلم توان دیدن و نخواستن نداشت.من هم میخواستم بین انبوه ادم ها در بین سبزه ها و ماهی قدم بزنم .(افسوس که بین انبوه کتاب زندانی بودم🥴)چشمانم را بستم!وای نفسم را چطور میبستم؟!نفس کشیدن هم امانم را بریده بود☺️.بوی سماقو سیر و سنجد و سبزه و سمنو دلم را در سینه میلرزاند.حال چشمانم بسته بود نه برای اینکه نبینم؛زیرا اگر سد پلک را از روی چشم بر میداشتم سیلاب اشک بود که روانه میشد.عهد بستم که باز گردمدرسته!من باز میگردم💪🏻.به این بازار کهنه رنگانگ باز میگردم.این حس بی حسی در اعماق احساسم را ریشه کن میکنم و بازمیگردم.فقط کمی صبر لازم دارم.کمی!.....</description>
                <category>Sarina🦋</category>
                <author>Sarina🦋</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2025 16:38:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به طبیعت باز میگردم</title>
                <link>https://virgool.io/@sarinaznh/%D8%A8%D9%87-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-wchv10fv0spg</link>
                <description>من طبیعتی در کالبد جسم هستم .دانه ای که در باغ روزگار کاشته شده ام و‌نهالی در این باغستان آدم گشته ام.باغبانی دارم(خانواده)که ریشه هایم را سیراب و کُنده ام را استوار میسازد.قد میکشم،ریشه میدوانم و تنومند میشوم .در مقابل باد های پاییزی استوار میمانم و سیلاب رنج و مشکلات را پشت سر میگذارم. من هنوز ایستاده ام زیرا میدانم آوای خوش نور خورشید از میان انبوهی از ابر های سیاه روزنه ای میابد تا مرا در آغوش کشد.من به این زمین وابسته ام که به زمین باز میگردم .آری خزان میشوم و از برگ هایم برای خاک لحافی گرم میبافم؛روزی خواهد رسید که دیگر رمقی برای جنگیدن و استواری در مقابل طوفان نخواهم داشت؛ سرانجام بر روی خاکی خواهم خوابید که از آن سر بر اووردم و رشد نمودم.اینگونه است که به طبیعت باز میگردم تا شاید در روزگاری دیگر و در طبیعتی دیگر جانی دوباره بگیرم شاید جهانی آسوده تر .</description>
                <category>Sarina🦋</category>
                <author>Sarina🦋</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2025 21:40:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج</title>
                <link>https://virgool.io/@sarinaznh/%D8%B1%D9%86%D8%AC-zchzdrpfnt0i</link>
                <description>پَر های وجودش را چیده اند و افسار نشاطش را در دست دارند.و اینگونه است که رمق پرواز ندارد و در قفسی،رو به دیوار نشسته است.آنگاه که باید پا بجنباند و برفراز دشت ها بتازد،پاهایش بر زمین ضرب میگیرند و آوای اضطراب مینوازند .آری ؛چنین شد که چیزی از فرقِ سرش به سرعت پایین آمد.از چشم‌هایش بیرون زد.گلویش را خراشید و در دلش فرو ریخت و انباشت .این تصویر چیزی بود، که بعدها فهمید رنج است.بهرحالآرزو ها متولد میشوند،بعضی هایشان  رشد میکنند و میوه میدهند وبعضی هایشان دود میشوند و بر باد میروند.و این رنج است که افسوس میسازد.</description>
                <category>Sarina🦋</category>
                <author>Sarina🦋</author>
                <pubDate>Fri, 07 Feb 2025 02:23:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریسک</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%B1%DB%8C%D8%B3%DA%A9-exm85tsep1wn</link>
                <description>به ساعت نگاه میکنم هر دقیقه اش قدر یک ثانیه‌س.کسی چه میداند شاید او نیز میخواهد کمکم کند تا این روزگار رنج اور را زودتر سپری کنم.این عید بی هیاهو و بی شوق رااین تابستان گرم با کوله های سنگین پر از کتاب رااین پاییز خاکستری بی رنگ رااین زمستان سرد که برفش را بر قلبم میبارد راگویا ساعت هم قبول دارد هیچکس نمیتواند ثمره دوازده سال بذرپاشی دانش در باغ وجودش را طی چهار ساعت برداشت کندچشمم را از ساعتی که تیک تیک کنان وقت رفتن را فرا میخواند برداشتم و به خودم در اینه نگاه کردممیخواستم مقنعه ام را بپوشم اما به غم چشمان بی فروغم خیره ماندم و به فکر فرو رفتمیکسال چطور میتواند انقد بی رحم باشد که چنین شخصیت ازرده ای از دخترکی پر شور بسازدتمام سختی های این دوسال مانند فیلمی از جلوی چشمانم گذشت و‌ترس وجودم را فرا گرفتلب هایم از استرس خشک و ترک خورده بوددستانم سرد و لرزان و پاهایم بی رمقچطور اجازه دادم انقدر ضعیف شومبخاطر چی؟!چهار ساعت؟!چهار ساعتی که هر لحظه اش مملو از بی عدالتیست؟!چطور شهامت کنار کشیدن خودم ازین مسیر را نداشتم؟!مگر میشود ادم انقد نسبت به خود نفرت داشته باشد که اندک اندک با خود چنین کند؟!بخاطر بدست اوردن چه چیزی خودم را به این نقطه رساندم؟!مدرک؟!مقام اجتماعی؟!پول؟!رضایت دیگران؟!مگر مهم تر از من در روزگار خودِ من وجود دارد؟!کاش الان که پایم را ازینجا بیرون میگذارم باغ وجودم را خزان نبینم.کاش شانس با من یار باشد و آفت به میوه های باغم نزده باشد.کاش هرگز بخاطر این سال های برباد رفته پشیمان نشوم.</description>
                <category>Sarina🦋</category>
                <author>Sarina🦋</author>
                <pubDate>Fri, 07 Feb 2025 02:19:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>