<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارا محمودزاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sarmounee</link>
        <description>دوست دارم بنویسم ... احساساتم رو به شکل نوشته بروز بدم.
اما به طرز عجیبی در مقابل کلاس رفتن برای بهبود این مهارت مقاومت میکنم :))</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:17:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4770316/avatar/5wESM2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سارا محمودزاده</title>
            <link>https://virgool.io/@sarmounee</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روایتی کوتاه از دختری در اتوبوس</title>
                <link>https://virgool.io/@sarmounee/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-olfa7otipwgc</link>
                <description>اون روز انقدر کلافه کار بودم که دوست داشتم فقط برسم خونه... می‌خواستم هدفون رو بذارم توی گوشم و محو شم توی دنیای ذهنی خودم.وارد ایستگاه اتوبوس شدم و گوشه‌ای نشستم... دخترک با موهای مواج وارد شد و لبخندی زد. برای اینکه بی‌احترامی نکرده باشم، لبخندش رو پس دادم. خیلی آروم موهای مسی‌رنگش رو پشت گوشش داد و گفت: «ببخشید، شما این محله رو می‌شناسید؟»آروم سر تکان دادم و گفتم: «آره، اینجا پیچ‌شمرون حساب میشه.»گفت: «حقیقتش بلد نیستم، این تقریباً دومین باریه که میام... امروزم اومدم آخه پارتنرم جواب تلفنم رو نمی‌داد.»گفت که دیده پارتنرش داره بهش خیانت میکنه... خیلی براش ناراحت شدم، ولی یک‌جای حرفش انگار سطل آب یخ رو ریختن روی سرم. همین‌طوری شروع کرد به حرف زدن، انگار دلش یکی رو می‌خواست که اون لحظه فقط بهش گوش بده؛ اما توی حرفاش، مشخصاتی که از پسره داد، همکار من بود... در حقیقت یه نیمچه دوستمم بود.نمی‌دونستم چی بگم. من حتی نمی‌دونستم پارتنر داره... فکر می‌کردم این دختر جدیدی که می‌بینمش، داره پارتنرش میشه. احساساتم با هم قاطی شد.دخترک می‌گفت هیچی بینمون عوض نشده بود، همه‌چیز همون شکلی بود... بهم گفته بود تنها میره سفر. همین هفته پیش فقط یک‌کم فاصله گرفتن، اما پسره گفته خیلی وقته سرد شده و دیگه دلش رابطه‌رو نمی‌خواسته.دخترک بغضش رو قورت می‌داد و مژه‌هاش رو آروم می‌بست که اشکش نریزه. گفت: «برام نامه عاشقانه نوشت... می‌گفت دلش تنگ شده. آخه چجوری در عرض یه هفته انقدر عوض شد؟ این دختر جدیده می‌دونسته من هستم و بازم اومده؟»بغض زیادش باعث شد منم راه گلوم بسته شه. دخترک من رو برد توی آکواریوم غصه‌هاش... انقدر اون لحظه تنها بود که چاره‌ای جز بودن کنارش نداشتم. پسر یه چیزی رو توی مغز خودش مدت‌ها پیش تموم کرده بود و بدون اینکه به دختر بگه، مراحل سوگ رو پیش گرفته بود.به نظرم حق هیچ‌کس نیست این رفتار... هرچقدرم که رابطه، رابطه بدی باشه، اما خیانت، دور شدن و این‌طوری کسی رو دور زدن، به دور از انسانیته...به عنوان یه زن دلم لرزید براش... اما با خودم گفتم یعنی چقدر این طرز تفکر این پسر، توی کارش و روابط دوستانه‌ش هست؟ آیا این نوع طرز تفکر رو با خودش به شکل‌های متفاوتی جا‌به‌جا می‌کنه؟جواب سوالم رو هنوز نگرفتم، اما دیگه به راحتی نمی‌تونم مثل قبل به همکارم نگاه کنم. انگار انسانیت توش نیست...دخترک! امیدوارم هرجا هستی، این غم به‌زودی ازت بگذره.</description>
                <category>سارا محمودزاده</category>
                <author>سارا محمودزاده</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 13:11:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا نوشتم ، چون کلی ایده تو سرم بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@sarmounee/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85-%DA%86%D9%88%D9%86-%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-rmvaqdb8222k</link>
                <description>مدت‌ها بود که دوست داشتم وارد فضای ویرگول بشم. ویرگول هم مثل خیلی از فضاهای دیگه، پیدا کردن محتوای بکر و اون‌هایی که دقیقاً باب سلیقه آدم باشه توش کمه.هرچند هنوز کار درست با ویرگول رو نمی‌دونم؛ نمی‌دونم میشه درباره هر چیزی نوشت یا نه؟ نمی‌دونم می‌تونم یه روز یه داستان کوتاه بنویسم یا یه روز در مورد چالش‌های شغلیم؟ فعلاً اومدم اینجا بنویسم، چون پر از ایده بودم، پر از احساسات بودم، پر از چالش و صدالبته پر از خشم و افسوس و ناامیدی.الان ۲۹ بهمن ۱۴۰۴، توی موجی از ناامیدی‌ها دارم دست‌ و پا می‌زنم. به‌نظر میاد انقدر توی بدبختی فرو رفتیم که شاید با یه پلن ۱۰ ساله، اون هم در شرایطی که همه‌چیز درست پیش بره، ما بتونیم تازه یه زندگی معمولی داشته باشیم.من آدم مهاجرت نیستم، اما این روزها فکر می‌کنم که باید رفت. امید به درست شدن چیزی یا تلاش برای اینکه پیشرفت کنیم هم ندارم... ما داریم مدام خودمون رو ارتقا می‌دیم و سر کار می‌ریم ولی راستش این چاله بدبختی عمیق‌تر میشه. زورِ دویدن ما نمی‌رسه.نمی‌دونم باید زبان بخونم، یا ورزش کنم که میزان استرسم کم شه یا یکم حال بدنم بهتر شه. بین این‌ها باید روزی ۹ ساعت هم کار کنم که با مجموع رفت‌وآمد و تاخیر و این‌ها میشه ۱۱-۱۲ ساعت. ۸ ساعت هم بخوابم میشه حدود ۲۰ ساعت! یه ساعت هم حاضر شم و یه ساعت هم به بطالت... میشه نهایتاً ۲ ساعت مفید که تو این دو ساعت دارم فکر می‌کنم که باید دوستی رو هی ببینم که داره مهاجرت می‌کنه، یا دست‌جمعی بریم بیرون، یا با خانواده یا با پارتنر وقت بگذرونیم.تازه دغدغه فیلم و سریال دیدن هم این وسط اضافه کن + اینکه باید تلاش کنی زنده بمونی، کسی نگیرتت، جنگ شد بیسکویت خریده باشی، تحلیل سیاسی کرده باشی، منطق و فلسفه بفهمی، خشمت رو کنترل کنی، تازه درست هم غذا بخوری... و حتی کلی کار دیگه که فکر می‌کنم شدنِ قطعی‌شون توی ۲۴ ساعت امکان‌پذیره، ولی من انقدر روانم خسته‌ست که با بخشی از این کارها خستگی زیادی بهم وارد میشه.نمی‌دونم چجوری باید درستش کنم. من باید ادامه بدم اما همیشه خسته‌م. همیشه سردرد دارم. همیشه می‌خوام بخوابم. خواب تنها نقطه امن من شده توی زندگی...</description>
                <category>سارا محمودزاده</category>
                <author>سارا محمودزاده</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 12:22:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>