<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sarv</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sarvauthor</link>
        <description>سَرو، عاشق نوشتنه... نوشتن برای کسایی که کلمات‌رو زندگی می‌کنن و از خوندن لذت میبرن.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:44:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4222928/avatar/5emySb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sarv</title>
            <link>https://virgool.io/@sarvauthor</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دردهای شاکی</title>
                <link>https://virgool.io/@sarvauthor/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%DA%A9%DB%8C-z4knvc4fkkrw</link>
                <description>در باز بود و حواس‌ها پرت. کسی هم تعارف نزده بود.او حالا اینجا بود و سنگینی نگاه‌ها را روی خودش حس می‌کرد.می‌خواست بپرسد که چرا. اما باز دنبال فرصت بهتری می‌گشت.هر چه زمان بیشتر می‌گذشت، بیشتر متوجه می‌شد که نمی‌تواند مسالمت‌آمیز پیش برود.کسی برای داخل آمدن به او تعارف نزده بود. چون قرار بر بودن نبود.و همین شد پذیرفت، که بودن همیشه خوب نیست. چرا که در جای درست بودن است، اهمیت دارد.با این حال، کم کم داشت از تنهایی در می‌آمد. هر گاه در باز می‌ماند یکی قوی‌تر و بلندبالاتر از خودش می‌آمد داخل و با قلدری جاخوش می‌کرد. رفته رفته تعدادشان همینطور بیشتر می‌شد.جمع آن‌ها شاهد حضور هم‌نوعانی بود که همان‌جا متولد شده بودند؛ نازپرورده و سوگلی صاحبانشان.چون بودن آن‌ها به‌جا بود و می‌توانستند صاحبانشان را به مرتبه بالاتری ببرند.اما آن‌ها چه؟ هیچ حال خوشی نداشتند. نداشتند چرا که جای اشتباهی آمده‌ بودند و روز نبود که به آن‌ها وعده رفتن داده نشود.خودشان هم بویی از غیرعادی بودن شرایط برده بودند.تلاش‌هایشان هیچ نتیجه‌ای نمی‌داد و همین بی‌قرارترشان می‌کرد.دردهای تحمیل شده را می‌گویم. باور کنید اگر ما شاکی می‌شویم، آن‌ها صدها برابر بیشتر از ما از بد روزگار به تنگ می‌آیند.درد و رنج اگر به‌جا باشد، به مرور معنا پیدا می‌کند. جان می‌گیرد و سپس می‌شود شیرینی پس از تلخی‌های بسیار. بله همینطور است و ما باید با دردهایمان همراه شویم تا بدانیم که کدام به‌جا و کدام نابه‌جا هستند.آن‌ها از یکی شروع می‌شوند و تا هزار امتداد پیدا می‌کنند. همان یکی اگر نیاید یا درک شود، دوم و سوم و هزاری هم در کار نخواهد بود. پس آیا بهتر نیست حواسمان جمع زندگی باشد و خودمان به‌جا باشیم تا دردها هم به‌جا باشند!آغوش باز برای دردهای نابه‌جا مصیبت به بار می‌آورد؛ آنجا که گمان می‌کنیم شاکی بودنشان برایمان خوب است. غافل از اینکه آن‌ها، خود از بی‌هویتی‌شان شاکی‌اند. چرا که نه می‌توانند حامل معنایی باشند و نه هیچ‌گاه به بار بنشینند. </description>
                <category>Sarv</category>
                <author>Sarv</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jan 2026 13:35:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: آفره</title>
                <link>https://virgool.io/@sarvauthor/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D9%81%D8%B1%D9%87-hnhi9ro0wyuv</link>
                <description>داستان کوتاهبه حدی رسیده بود که مطمئن بودم می‌شه اسمش‌رو جنون گذاشت؛ جنون خواستن.اما تا به اینجا نشدن‌ها بر شدن‌ها پیروزتر بودن و دلیل‌های من برای کلافگی بیشتر.حالا یه مجنون کلافه رو تصور کنید که خودش‌رو در حصاری ناامن می‌بینه.سفر خواسته معقول من بود و تمام آنچه که باید رو در اون می‌دیدم.فرصت برای به انجام رسوندنش کم پیش می‌اومد و احساس من می‌گفت که باید در زمان دیگری با اون ملاقات می‌کردم.گاهی شاید آدم با پیش‌روی، زودتر به خواسته‌های درونی خودش پی می‌بره و همین میشه که فرصت مناسب در زمان مناسب به انتظار می‌شینه.با این شرایط، هر لحظه و همه حال برای من روزمرگی بود.یه روز از همین روزای تکراری و پر از روزمرگی بود که از خواب بیدار شدم.تا می‌تونستم توی رخت‌خواب به خودم کش‌وقوس دادم.دل کندن از خواب؟ ای بابا، شدنی نیست که...ولی شد.انگار برق از سرم پرید.این منم؟اینی که تو آینه می‌بینم؟نه... یعنی چه؟یه نگاه به رخت‌و‌لباس و وسایل اتاق انداختم.هیچ‌کدوم برای من نبودن. از تخت مجلل و لوازم و دکور باشکوه اتاق بگیر تا خودم من.راستش تنها چیزی که سرجاش بود، حس درونیم بود که می‌گفت خودمم.دیگه هیچی سر جاش نبود.نگران شدم. نمی‌دونستم باید چکار کنم.اما حال و هوای اتاق‌رو دوست داشتم، فضای دلنشینی داشت و وسایل انقدر زیبا چیده شده بودن و رنگ‌ها درست انتخاب شده بودن که دلم می‌خواست باور کنم که متعلق به همین جام و می‌تونم برم با خیال راحت پرده‌هارو کنار بزنم تا آفتاب اونطوری که در تقلا بود، به کل اتاق بتابه.اما نگرانی وجودم رو در بر گرفته بود و سوال پشت سوال بود که باید براشون به جواب می‌رسیدم.به در اتاق نگاه ‌کردم که فاصله زیادی با من نداشت، و به پنجره‌ها که شاید می‌تونستم از پشت اون‌ها به بیرون نگاهی بندازم تا به حداقل جوابی برسم و بدونم که کجای این جهان فرود اومدم.دوباره نگاهم به در اتاق گره خورد و به این فکر کردم که از این در برم بیرون چی انتظارم‌رو می‌کشه؟حتما به پلیس زنگ می‌زنن. بدون شک این اولین کاریه که می‌کنن.و بدیهیه که باید در انتظار باشم که ببینم چند تا و چه جور اتهام‌هایی بهم می‌زنن.در این لحظه، ساعت روی دیوار 8 صبح‌رو نشون می‌داد و 20 دقیقه بود که من مات و مبهوت روی تخت نشسته‌ بودم و هیچ کاری نمی‌تونستم انجام بدم.و باز هم سوال!لباس مناسب از کجا بیارم؟ با لباس خواب که نمیشه از اتاق بیرون رفت!گرسنه هم هستم.تا کی می‌تونم اینجا بمونم؟من بیرون نرم، کسی نمیاد به این اتاق سر بزنه؟ و اگر کسی بیاد من‌رو اینجا ببینه حتما بدتر میشه!و باز هم سوال پشت سوال... ذهنم دست بردار نبود؛ اما با هر سختی که بود، ساکتش کردم.یه کم که گذشت از دلش درآوردم، چون تنها چیزی بود که از خودم برام مونده بود.با هم نشستیم به فکر کردن؛ یهویی یه در توی ذهنم باز شد. یعنی یه کم ترسمو ریختم اون گوشه کنارا زیر تخت. تهش باید برم بیرون دیگه.ترس داره آدم خودش باشه ولی همچنان خودش نباشه.حالا اوضاع کمی فرق کرده و من از تخت بیرون اومدم و چرخی در اتاق زدم. کمدها و کشوهارو رصد کردم اما ترس‌های اصلی پشت در و پنجره‌ها کمین کرده بودن.چاره‌ای ‌نبود... در کمد لباس‌رو باز کردم چون لباس‌های قشنگی اونجا دیده بودم و حتی سردرگم بودم بین انتخاب لباس‌هایی که همه چشممو گرفته بودن. با اینکه همش با خودم می‌گفتم، خجالت بکش دختر... مثل لباس ندیده‌ها میمونی!همه رو یکی یکی پرو کردم... احساس راحتی داشتم؛ طوری‌که انگار که کسی با سلیقه من لباس‌هارو اینجا گذاشته باشه. فکرها و سوال‌ها و نگرانی‌ها در این لحظه هم دست‌بردار نبودن. اما نمی‌خواستم هیچ چیزی روی انتخابم تاثیر بزاره. شما هم جای من بودین تا همه اونارو نمی‌پوشیدین بیخیال نمی‌شدین.یه لحظه از عمق وجودم خجالت کشیدم... با این فکر که اگه من بهترین لباس‌رو هم انتخاب کنم، بعدتر باید بیشتر خجالت بکشم. به همین خاطر کل اتاقو گشتم شاید اثری از لباسایی که باهاشون تا اینجا اومدم باشه.نبود که نبود!اصلا چرا من باید به اینجا اومده باشم؟!خدای منحق دارم بترسم...اینطوری شد که یه روپوش ساده برداشتم از تو کمد و یواش در اتاقو باز کردم.اولش یه نگاه ریز از کنار در، بعد چشمم خورد به اتاق‌هایی که به ردیف هم شماره خورده بودن... اینجا هتله؟... من چرا باید اینجا باشم؟!... جوابی ندارم براش.دوباره رفتم سراغ کمد لباس؛ همونی رو پوشیدم که بیشتر از همه بهم می‌اومد؛ یه کت سبز زیتونی کتان. دستی هم به موهام کشیدم و آراسته از اتاق زدم بیرون.چهار طبقه‌رو با آسانسور طی کردم و رفتم طبقه پایین و بعد مستقیم بدون اینکه حتی اطراف‌رو نگاه کنم، خودم رو توی پذیرش هتل دیدم.تا اومدم سوال کنم، آقایی از پشت کانتر به‌گرمی سلام و احوال‌پرسی کرد و متوجه شدم اتفاقی فراتر از انتظارم افتاده. دیگه از اینجا به بعد بود که خودمو سپردم به لحظه؛ به اتاقم برگشتم.اما بی‌قراری نذاشت توی اتاق بند بشم و دوباره برگشتم پایین و از همون آقا چندتا سوال پرسیدم.متوجه شدم دیروز به اینجا اومدم و ایشون از اینکه من رو از نزدیک دیدن بسیار خوشحال هستن.با خودم میگم من دیوانه و شما دیوانه‌تر آقا... اما حالا که اینطوره فرصت رو غنیمت می‌شمرم و سوال پیچش می‌کنم.همه چیز رو می‌فهمم.خودمم ولی خودم نیستم.اسمم آفره است.32 سال سن دارم.اینهارو وقتی می‌فهمم که مدارکم‌رو از آقای پشت کانتر می‌گیرم.ببخشید آقای راودیاز آقای راودی که مدارکم‌رو می‌گیرم، به هویتم پی می‌برم.همانم؛ اما انگار به جهان دیگری سفر کرده باشم با کلی دلتنگی و نگرانی.و فکر می‌کنم آقای راودی متوجه نگرانی من شده‌ و مدام از من می‌خواهد که اگر کمکی از دستش برمی‌آید، انجام دهد. می‌دانم کمکی از او ساخته نیست و تشکر می‌کنم و مکالمه ما پایان پیدا می‌کند.چیزی که برایم از همه عجیب‌تر است تاریخ تولدی است که به تاریخ روز من را 32 ساله نشان می‌دهد.عکس شناسنامه هم شباهت‌هایی به من دارد اما به آنکه در آینه دیدم نه!دوباره به اتاق برمی‌گردم و از دری که موجب ترس من بود می‌گذرم.اولین کاری که می‌کنم خودم‌رو در آینه برانداز می‌کنم.خدای من! انگار همه چیز در حال تغییره.بیشتر از یک ساعت پیش و بیشتر از همان ساعتی که از خواب بیدار شدم به خود واقعی‌ام شبیه شده‌ام.با هر دقیقه‌ای که می‌گذرد، چیزی در من بر می‌گردد سر جای خودش.ذهنم اینجا دلخوری‌اش را به میان می‌کشد؛ کمی ناز او را می‌کشم و کمی هم وقت خالی می‌کنم برای فکر کردن.هر چند می‌دانم با فکر کردن به جایی نمی‌رسم و کلافگی من بیشتر و بیشتر می‌شود.دلم می‌خواهد به اتاق خودم و آفره 27 ساله برگردم.چقدر گفته بودم که دلم سفر می‌خواهد، اما یک شبه نه.این آفره‌ای که اینجاست همه چیز برایش فراهم است؛ و تجربه‌هایی دارد که من از آن‌ها بی خبرم.سفرهایی رفته که من طعمشان را حس نمی‌کنم.اما چطور برگردم؟به کجا و به چه برگردم؟به تقویمی که پنج سال از من جلوتر است؟!همین حین چشمم به موبایل روی میز می‌خورد؛ تنها آشنایی که بعد از ساعت‌ها سردرگمی با دیدنش انگار در این جهان عجیب و غریب کسی مرا به آغوش خودش می‌کشد.اما باید انتخاب کنم بین کم‌تر دانستن یا روبرو شدن با واقعیتی که شاید همه چیز را عوض می‌کند.نگاهم به گوشی روی میز گره خورده و مرددم بین برداشتن آن یا نادیده گرفتنش، که در این لحظه زنگ می‌خورد. جا می‌خورم و خودم را عقب می‌کشم.اما دوباره نزدیک‌ می‌روم و می‌بینم که یک شماره بدون اسم روی صفحه افتاده.باید جواب بدهم. شاید صدایی آشنا از پنج سال پیش با من حرف بزند و بگوید که کجا ماندی دختر... و این مرا می‌ترساند.می‌دانم اگر جواب بدهم دیگر هیچ چیز مثل قبل نمی‌ماند.آخرین راه همین است. جواب می‌دهم.حرفی نمیزنم و صدایی می‌شنوم که مبهم است.آفرهآفره بیدار شوبا همان کش و قوس آشنااما این‌بار قلبم زنده‌تر می‌تپد.</description>
                <category>Sarv</category>
                <author>Sarv</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 21:21:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقد دیگه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@sarvauthor/%DA%86%D9%82%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-t23lqqcn2egx</link>
                <description>تا حالا پیش نیومده که کسی با من در این‌باره هم‌ذات‌پنداری کنه.– در مورد چی؟– در مورد گرفتن گواهینامه دیگه...انگار تمام تلاشم بیشتر برای نگرفتن گواهینامه بوده تا گرفتنش!همون دفعه اول که برای ثبت‌نام رفتم باید بی‌خیالش می‌شدم. کرونا بود و گفتن دستور رسیده که هیچ ثبت‌نامی‌ نداشته باشیم. از اون سالن سوت و کور ناامید زدم بیرون و همش تو این فکر بودم چه بد که گرفتنش اینجوری به تعویق میفته. اون موقع نمی‌دونستم همین تعویقه که تنها برام می‌مونه.دفعه دوم که رفتم برای ثبت‌نام، جریان کار و زندگی یه نمه برگشته بود. مدارکم رو گذاشتم روی میز و چند تا بالا و پایینش کردن؛ یه چند جا هم فرستادنم و خوب که از نفس افتادم، کارتو کشیدن و گفتن: «خبرت می‌کنیم». این‌بار سالن سوت و کور نبود، ناامید هم نبودم؛ اما تو این فکر بودم که کی نوبتم می‌شه.باید بودین میدیدین که چقدر ادا اومدم برای خانمی که ثبت‌نام‌ها رو انجام می‌داد. اون می‌گفت سرمون شلوغه و باید بمونی نوبتت بشه. من هم با اصرار می‌گفتم وقت ندارم و هر چه زودتر باید انجامش بدم که مزاحم کار و زندگیم نشه.دو هفته نکشید که زنگ زدن گفتن از شنبه هفته آینده بیا و کلاس‌ها رو شرکت کن. با کتابی که گرفته بودم سر جلسات حاضر شدم. کلاس‌ها یک هفته طول کشید و بعد نوبت امتحان آیین‌نامه شد. بدون هیچ نمره منفی قبول شدم.دوازده جلسه آموزش رانندگی هم رفته بودم و فکر می‌کردم کافی باشه. حالا کی داره این حرف رو می‌زنه! کسی که حتی یک‌بار هم نشده بود کنجکاوی کنه و بگه این ماشین چطور حرکت می‌کنه؛ یا حتی چطور توی ماشین آهنگ پلی میشه یا نه سیستم سرمایش گرمایشش چطور کار می‌کنه؟ می‌بینید حواس من هیچ‌وقت نه به دست‌اندازهای مسیر بوده و نه به حواس جمع راننده و خیال راحت خودم.چرا؟ چون فکر نمی‌کردم یه روزی برسه من هم بخوام رانندگی کنم. البته هنوز هم هیچ تفاوتی در من و شیوه برخوردم با ماشین ایجاد نشده. ما کاری که به هم نداریم. هر وقت اونطوری که ذهن من احساس راحتی کنه من هم می‌تونم اجازه بدم یکی از چندین مهارت‌هایی باشه که دارم.همون باری که نشد ثبت‌نام کنم، یه ماشین تو حیاط خونه پارک بود و من اونطور که می‌دونین کاری به کارش نداشتم. ولی همین که ثبت‌نام کردم، ماشین فروخته شد و سر من بی‌کلاه موند. پدر من، آخه این وقتِ فروختن ماشینه؟بگذریم. امتحان آیین‌نامه که خوب شده بودم و این‌بار نوبتِ توشهری رسید. دیدم من که ماشین دستم نیست رانندگی کنم، حداقل برم خودمو محک بزنم ببینم چقد یاد گرفته‌م. یه هزینه دیگه هم اینجا پیاده شدم و رفتم برای امتحان.گروه‌های چهار نفره توی ماشین افسر می‌شستند و من با گروه دوم رفتم سمت ماشین. از ماشین افسر نگم براتون که شبیه کلبه وحشت بود؛ نه به خاطر اینکه من یه خورده ترسیده بودم و ذهنم پا به فرار گذاشته بود. نه؛ چون واقعا خودِ کلبه وحشت بود. هر چیزی که فکرش رو کنید از در و دیوار و سقفش آویزون بود و صندلی راننده هم چند لایه روکش پشمی اضافه داشت. اون هم با زشت‌ترین رنگ قهوه‌ای دنیا. حالا کی باور می‌کنه همین شرایط تونست به حال من توی اون صبح زمستونی گند بزنه و نتیجه کار رو عوض کنه.نفر اول یه مسیری رو رفت و خوشحال از سرانجامش از گروه جدا شد؛ خوشبحالش که چشماش اون همه زشتی ماشین رو ندید. یا شاید چون نمی‌خواست دیگه چشمش به اون ماشین بیخودی بیفته، کار رو یک‌سره کرد. شوربختانه نفر دوم نوبت من شد. تا اینجاشو یادم بود: از عقب ماشین برم سمت در، صندلی و آینه رو تنظیم کنم و... اما وقت عمل، عملی صورت نگرفت.چند روزی دپرس و ناراحت بودم و بعدش انگار نه انگار که یه زمانی پا تو اون آموزشگاه گذاشته بودم. هر چند همه از اون روز کم و بیش تا همیشه یه چیزایی یادشون میمونه. شاید قسمت شد و مفصل یه وقتی در موردش حرف زدیم.گذشت تا اینکه ماشین خریدیم. تو این فکر افتادم حالا که ماشین هست، گواهینامه دیگه تو مشتمه. ولی خیال باطل رو اگر شنیدین، من به چشم خودم دیدم. چند بار هماهنگ کردم کلاس آزاد برم، هر بار کار مانعم شد. همین‌جوری داشت دو سال می‌شد و به تاریخ باطل شدن کارتکس نزدیک‌تر می‌شدم.قرار شد یه سفر برم تهران. اونجا چند روزی توی شهر، اون هم شب‌ها تمرین کنم، برگردم و امتحان بدم. از روی علاقه که نبود؛ از روی نیاز بود... البته شاید.رسیدم تهران و نرسیده دست به کار شدم. چند شبی تو اتوبان‌های تهران چنان رانندگی می‌کردم که انگار دیگه من و فرمون ماشین با هم پیمان ابدی بسته بودیم. خیلی هم خوش می‌گذشت. یه وقت فکر نکنید من از رانندگی بدم میاد؛ تا جایی که می‌دونم اینطور نیست. راستش رو بخواید شاید یه وقتی که همه آیین و قانون رانندگی و شهروندی‌ رو رعایت کنن، من هم گاردم رو راحت‌تر بردارم. حالا هم چون خیلی امیدِ دور و پرتیه شایدِ قوی‌تری در میان هست و به‌نظر می‌آد که مجبور می‌شم به تلاش‌هام ادامه بدم.چند شب تمرین خوب داشتم و پیشرفتم احساس می‌شد. و همین من رو به خیال روز امتحان توشهری می‌برد. گواهینامه بدون مهارت که دست آدم نمیدن، به همین خاطر میدونستم گواهینامه‌ رو که داشته باشم این یعنی اینکه گارد من شکسته و بلاخره میتونم رانندگی کنم، بدون اینکه مربی بالا سرم باشه.اما شب چهارم که رسید، با اینکه طبق روال شب‌های قبل همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت و من کلی نکته یاد گرفته بودم، درست دقیقه‌های آخر یه تصادف لعنتی پایان داد به برنامه تمرین و من با شوک تصادف برگشتم شهرستان. و می‌خوام از اون شب که نفهمیدم چی شد چرخ ماشین پرت شد اون طرف خیابون و من مات و مبهوت وسط خیابون ترمز کردم، فقط یه کمکِ به‌موقع‌ رو به یادم بیارم که باعث شد توی اون ساعت از شب، ماشین دوباره سر پا بشه.بعد اون، دیگه هر از گاهی توی شهر خودمون با فاصله چند ماهه می‌رفتم تمرین رانندگی و هر بار چیزی من رو پشیمون می‌کرد. انگار این گارد محکم‌تر می‌شد و ذهنم هر چیزی که یاد گرفته بودم رو بیرون می‌ریخت.این‌طوریه که باید بگم همون دفعه اول که رد شدم، هنوز که هنوزه دفعه اول مونده. و شاید دیگه بعد از 4 سال تلاش و تمدید دوباره کارتکس، فقط یه گواهینامه افتخاری خوشحالم کنه.اما تا پست شدن گواهینامه به آدرس پستی منزل ما و البته پیش از اون مهر و امضا خوردن قبولی روی کارتکس، پایان این داستان باز میمونه... و خود من هم نمی‌دونم تا کی و چقد دیگه!</description>
                <category>Sarv</category>
                <author>Sarv</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 02:21:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان- آدم‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@sarvauthor/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-mlretrubsere</link>
                <description>جهان برای همه آدم‌ها در لحظه، یکسان تعریف نمی‌شه. می‌دونی می‌خوام چی بگم؟ دقیقاً همون‌جایی که همه دارن از یک مشکل مشترک حرف می‌زنن، بازم خیلی‌ها هستن که این حق اشتراک رو ندارن. چه خوب که ندارن. ولی کمتر کسی متوجه می‌شه. این تنها حقیه که هیچ‌کس دوست نداره با اون به اشتراک گذاشته بشه. حق اجباری که حق نیست، اما حقیقت که هست. وقتی پیرامونت رو مشکل گرفته وقتی همه دارن از اون حرف می‌زنن، باور نکن. باور نکن که همه‌چیز در تاریکی و بهت فرو رفته. باور نکن که دیگه راهی نیست. باور نکن که این تمام ماجراست. همیشه یه جایی، دور یا نزدیک، کسی هست که هنوز داره ادامه می‌دهو هنوز با وجود خودش معنا می‌سازه. می‌دونی می‌خوام چی بگم؟ باید فاصله گرفت باید راه شنیدن زمزمه‌هارو بست چون جهان همیشه پر از نشانه‌های زنده بودنه</description>
                <category>Sarv</category>
                <author>Sarv</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 00:42:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همینکه آسمان هست...</title>
                <link>https://virgool.io/@sarvauthor/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA-idt6i2eqqrjz</link>
                <description>همینکه آسمان هست؛همینکه پرنده‌های مهاجر تصمیم ندارند راه ‌خود را از آسمان شهر دور و جدا کنند خوش‌شانسی است.برای من خوش‌شانسی است وقتی می‌بینم درخت هلو خانه همسایه شاخ و برگ و میوه‌اش را این‌طرف دیوار پایین ریخته است تا صبح به صبح و هر وقت از روز و شب چشمم به سبز تازه برگ‌ها گره بخورد و دلیلی برای حال خوب داشته باشم. اکنون نه پاییز است نه زمستان؛ هر دو این‌ها را از سر گذرانده‌ایم پس می‌توانم حسابی از سبز بودن درخت‌ها در پس زمینه‌ای از صدای گنجشک‌ها لذت ببرم.راستش را بخواهید خودمان درخت زردآلو داشتیم اما همین چند وقت پیش از آفت  خشکید.آسمان پر از دسته‌های کوچک و بزرگ و پرنده‌ها است؛ از کجا می‌آیند و به کجا می‌روند نمی‌دانم. حتی نمی‌دانم پرستوهای مهاجر هستند یا نام دیگری دارند. فاصله زیاد است و تشخیص هویت آن‌ها برای من ساده نیست. تفاوتی هم ایجاد نمی‌کند که نام و نشانشان را بدانم، چرا که برای من حضورشان مهم است و امید.چندتایی شاید پنجاه یا صد کبوتر قمری دور و اطراف خانه ما زندگی می‌کنند دو تا آن‌ها زیر سقف خانه ما لانه دارد. صبح‌ها که چرخی در حیاط می‌زنم تعداد بیشتری از آن‌ها را می‌بینم که در اطراف خانه نمیه‌کاره روبرویی پرسه می‌زنند. روی اسکلت خانه می‌نشینند، چند ثانیه‌ای طول نمی‌کشد پرواز می‌کنند سمت تیر برق و کابل‌هایی که امتدادشان معلوم نیست؛ گاهی هم لبه دیوار می‌نشینند و نفسی تازه می‌کنند. و این الگو را بارها و بارها تکرار می‌کنند.بدم نمی‌آید هم کلامشان شوم تا بدانم ذوق پریدنشان چیست؟ ذوقی که شاید از سر بی‌قراری برای مصرف لحظه‌‌ها باشد. بله گمان می‌کنم که نمی‌خواهند حتی یک لحظه از عمرشان به بی‌بطالتی بگذرد. همین حین نگران می‌شوم، که نکند زمانی برسد که هیچ نشانی از طبیعت در شهر باقی نماند؛ فکرش را بکنید اگر شهر فقط شهر بود چه می‌شد؟! مثلا وقتی از شهر بیرون می‌زدیم آن وقت آسمان، درخت‌ها، پرنده‌ها و گنجشک‌ها و حتی گربه‌ها پدیدار می‌شدند. فکر و تصور وحشتناکی است.چه خوب است که سقف شهرمان آسمان است و هنوز قدری مهر برای هم‌زیستی با حیوانات و پرندگان و درخت‌ها داریم.</description>
                <category>Sarv</category>
                <author>Sarv</author>
                <pubDate>Wed, 03 Sep 2025 05:29:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: مادربزرگ و روز بارانی</title>
                <link>https://virgool.io/@sarvauthor/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-nlcnr3ewreus</link>
                <description>روزهای تنهایی برای مادربزرگ سر رسیده بود. من هم مدت‌ها بود که از شهر و دیار دور بودم و خبر نداشتم بی‌محبتی‌ها تا این حد مادربزرگ را رنجانده؛ تا جایی که همه‌چیز زندگی‌اش را به حراج گذاشته و تصمیم خود را برای رفتن به خانه سالمندان گرفته بود.آمده بودم که بمانم. حال مادربزرگ را که دیدم، ذره‌ای تردید به دلم راه ندادم.متوجه آمدنم نشد؛ انگار مرا خوب نمی‌شناخت. ماسک روی صورتم را برنداشته بودم.نزدیک‌تر رفتم. همه لوازم آنتیک و باارزش خانه را در حراجی می‌دیدم، آن هم با قیمتی بسیار پایین.صدایم را نازک کردم تا مرا نشناسد و گفتم مادرجان، همه را من برمی‌دارم، با قیمتی خیلی خوب.برقی در چشمانش نشست. دخترم انگار خدا تو را رساند. همه را با همان قیمتی که هست بردار. فقط می‌خواهم خوب ازشان استفاده کنی. به پولشان احتیاجی ندارم.نتوانستم خودم را نگه دارم؛ گریه‌ام گرفت.ماسکم را برداشتم تا بشناسدم. کسی آن لحظه آنجا نبود. بغلش کردم و هر دومان زارزار گریه کردیم.دلم برایش تنگ شده بود؛ برای گرمی و صفای خانه‌اش، برای لبخندهای همیشگی و محبت‌های بی‌منتش.دوران دانشجویی تصمیم گرفته بودم در خلوتی باشم تا اینکه مادربزرگ پیشنهاد داد تا هر وقت بخواهم می‌توانم کنار او بمانم.من هم که از خدا خواسته، لوازم و سایلم را جمع کردم و برای چهار سال و دو ماه در خانه مادربزرگ ماندم.عمه کوچکم سال دومی که من آنجا بودم به خانه شوهر رفت و من ماندم و مادربزرگ.روزهای به‌یادماندنی عمرم را سپری می‌کردم که به ناچار عازم سفر یک‌ساله‌ای شدم. دل و دماغ رفتن نداشتم و مادربزرگ با زور و اجبار مرا راهی کرد.گاه‌به‌گاه تا وقتی من آنجا بودم، همه را دور هم جمع می‌کرد؛ دلخوش بود به بچه‌هایی که بزرگ کرده بود و خیال می‌کرد مهر مادری را هنوز یادشان مانده.اما غصه‌خوردن‌هایش را می‌شد از پشت لبخندهایش دید.یک سال در غربت برایم سخت گذشت. اما گذشت، و به محض رسیدنم، از فرودگاه مستقیم راهی خانه مادربزرگ شدم.گویی در این یک سال کم‌ترین احوالی از او پرسیده بودند.آگهی‌های حراجی را جمع کردم و در را با عصبانیت بستم.او نخواسته بود من از دیار غربت غصه‌اش را بخورم. اما دروغ نیست اگر بگویم کمی بی‌محبتی آن‌ها را هم در من می‌دید.هرچه پیش آمده بود باید پشت سر می‌گذاشتیم.مادربزرگ چای تازه‌ای دم کرد و سوروسات دو نفره‌ای به راه انداخت.باران آرام آرام به پنجره‌ها می‌کوبید. بوی خاک نم‌خورده باغچه، عطر چای تازه‌دم و گرمای اجاق قدیمی همه‌چیز را شبیه خاطره‌های دور کرده بود.مادربزرگ کنار بخاری نشست و لیوان چایش را در دست گرفت. دست‌هایش می‌لرزید، اما نگاهش روشن‌تر بود.گفت: می‌دانی چرا می‌خواستم بروم خانه سالمندان؟نگران شدم. نکند دوباره فکر رفتن در سرش باشد.آهی کشید و ادامه داد: نه از تنهایی می‌ترسیدم، نه از مرگ... فقط نمی‌خواستم باری روی دوش هیچ‌کدامشان باشم. اما حالا که برگشتی باید دلمان باز به همین خانه گرم باشد.اشک دوباره در چشمانم نشست. می‌خواستم بمانم، همان‌طور که در سال‌های دانشجویی مانده بودم. دستش را گرفتم و چشم به چشمش دوختم تا حرفی که می‌زنم او را مطمئن کند. که  نمی‌گذارم دیگر غصه به دلش بیاید.سکوت خانه با صدای باران و قل‌قل سماور پر می‌شد. قاب عکس‌های روی دیوار انگار دوباره جان گرفته بودند. شب شد و ما تا دیروقت با هم حرف زدیم؛ از خاطره‌ها، از روزهایی که گذشته بود، از دلخوری‌ها و امیدها.این را مادربزرگ آن روز چندبار به من گفت که می‌دانم خانه سالمندان هیچ‌وقت خانه نمی‌شود. چون خانه همان‌جاست که گرمای حضور کسی تو را آنجا نگه داشته باشد.و من پیش‌تر در همین روز بارانی، پشت پنجره با خودم عهد کردم: دیگر نمی‌گذارم هیچ‌وقت روزهای تنهایی برای مادربزرگ سر برسد. </description>
                <category>Sarv</category>
                <author>Sarv</author>
                <pubDate>Tue, 02 Sep 2025 05:29:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>