<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های HellBoy</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sassanianheritage430</link>
        <description>به ایران بیندیشیم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-20 08:27:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/135930/avatar/Cz7mxM.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>HellBoy</title>
            <link>https://virgool.io/@sassanianheritage430</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پانترکیسم و وظیفۀ ملی ما</title>
                <link>https://virgool.io/@sassanianheritage430/%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D9%88%D8%B8%DB%8C%D9%81%DB%80-%D9%85%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%A7-irzq3ud6hamd</link>
                <description>پدرخوانده های پانترکیسم. جهودان و ترکیهبه عنوان یک آذربایجانی ترکزبان، عادت کرده بودم که مرا عموماً تُرک صدا بزنند. تا مدت ها پیش این واژه هیچ حساسیتی برنمی انگیخت و بجز جوک های مسخرۀ قومی و عباراتی چون &quot;ترک خر&quot;  که بعدا فهمیدم عبارتی بود که عثمانی ها ساخته بودند و البته موجب رنجش من و بسیاری دیگر می شد، چیز دیگری در رابطه با این واژه نامعمول نمی نمود. همه میدانستند که این یک واژه عام برای اطلاق به اهالی ایرانیِ ترکزبان آذربایجان است و آذربایجان ایالتی کهن از ایالات ایران بزرگ بوده که نام کهن آن &quot;آتورپاتگان&quot; بوده است و حد شمالی آن یعنی رودخانۀ ارس، واضح ترین مرز آن بود و در جنوب ارس نیز تا حوالی زنجان ، گاهی بیشتر و گاهی کمتر، مرزهای این استان ایرانی بود. حدود پانزده سال داشتم که آرام آرام دیدم آذربایجان را عده ای با املای نادرست &quot;آزربایجان&quot; مینویسند. وقتی نوشته های بیشتری از این دسته از افراد خواندم و با آنچه پیشتر در کتب مختلف بنا به علاقه ای که به تاریخ داشتم مطالعه کرده بودم مقایسه کردم، تعجبم بیشتر شد. یا آنچه من خوانده بودم مسلما غلط و نادرست بود، یا ادعاهای عجیب و غریبی چون یهودی بودن کوروش بزرگ و یهودی بودن هخامنشیان که گاهاً نامشان را خاخامنشی مینوشتند یا دروغین بودن شاهی به نام کوروش؛ بی اعتبار بودند!. بدتر از همه، ادعای کشته شدن کوروش توسط یک ملکۀ تُرک به نام تومیریس بود که دروغین بودنش آشکار مینمود چون این ملکه که پانترک ها آنرا &quot;آنا تومروس&quot; میخواندند اصلا ایرانی تبار و سکایی بود. داستان هایی از این قبیل که بررسی کردنشان نیاز به مطالعه ای سطحی داشت به شدت دروغ های سست و بی اعتباری بودند. نخست به حماقت آنها میخندیدم که مگر میشود کسی که دو برگ سند تاریخی خوانده باشد، چنین غلط املایی عجیبی را در نوشتن یک اسم تاریخی مرتکب شود یا مگر تاریخ تمدن بشری که بیش از 5400 سال نیست که اینها مدعی قدمت 8000 ساله تُرکان هستند و حتی سومری ها را تُرک معرفی میکنند؟. این که بعضی هایشان مدارک دانشگاهی هم داشتند برایم عجیب تر مینمود. اما زمان گذشت و من با موجوداتی آشنا شدم که مدرک دانشگاهی برایشان حکم برگه ای را داشت که ذیل آن ادعاهای باطل خودشان را تکرار کنند. این شد که کم کم با فضای دانشگاهی در ایران آشنا شدم و فهمیدم تقریباً هر کس فضیلتی داشته را دهه ها است که از دانشگاه اخراج کرده اند و باعث و بانی این افتضاح بیسوادی در دانشگاه های ایران بویژه در بخش علوم انسانی، خودش به آمریکا فرار کرده و مولانا تدریس میکند و پاسخگوی اعمالش هم نیست!. وقتی با مراد فرهادپور و یوسف اباذری و غلظت حماقتی که توسط آنها دانشگاه علوم انسانی را مسموم کرده بود آشنا شدم و وقتی ده سال پیش سند دزدی علمی استاد تمام فلسفۀ دانشگاه تهران فاش شد، دیگر از حماقت پانترک ها متعجب نشدم. اما این هم مرا قانع  نمیکرد. گیریم چند نفر چپِ ایرانستیز در دانشگاه ها مهمل میبافند، آیا خود انسان عقل ندارد؟. گاه در فضای مجازی با همرزمان دیگری از سراسر ایران هم کلام میشدم و از رفقای آذری میپرسیدم که این داستان ترک نامیدن ما آذربایجانی ها و دشمنی با هویت آذری ایرانی از چه رو است؟. مگر نه اینکه ما به گواه تاریخ، ایرانی هستیم و از چهره هایمان هم مشخص است که نه ما و نه آناتولیایی ها و نه قفقازی ها (باکو) اصلا شبیه ترک های زردپوست نیستند؟. آنان نیز به موافقت چیزهایی میگفتند و حل معمای پانترکیسم برای ما نوجوانان، سخت بود. اما کم کم با مطالعۀ بیشتر، روان انسان ها را بهتر شناختم و فهمیدم که این ماجرا چرا در ایران شدت گرفته است. این مفهومِ ایران بود که باز دو سده قبل مورد حمله قرار گرفته بود. سرزمینی که انگلیسی ها و روس ها سعی در نابودی زبانش در هند و آسیای میانه و قفقاز کرده بودند و اروپایی هایی که اجدادشان در برابر شاهنشاهان آن سرزمین به خاک افتاده بودند آنرا دشمنی تاریخی میدیدند. اما این نخستین لایۀ حمله نبود!. تمام تدریس درست و حسابیِ تاریخ ایران محدود به دویست سال گذشته می شد و میدانیم که در دویست سال گذشته بخش های بزرگی از سرزمین ایران بزرگ به یغما رفته بود و در کتاب های درسی تاریخ مدارس ما هم چیزی بیشتر از شکست های دوران قاجار و گرفتاری های ایران تدریس نمی شد. در واقع لایۀ نخست حمله به مفهوم ایران، لایۀ آموزش و پرورش بود. جایی که باید دانش آموزان را با میهن خود و میهنپرستی آشنا میکرد و داستان های کهن ایراندوستانی که برای این سرزمین کوشش ها کرده بودند و دوران پرشکوهی که سرافرازی ایرانیان در جهان مورد رشک بود را بیان میکرد، تا نوجوان ایرانی به میهنش ببالد و برای شکوه و سرافرازی آن بکوشد؛ جایی که متولی غرور ملی بود، کاری دقیقا خلاف آن را انجام میداد و تصویری که از ایران ارائه میکرد یک ایرانِ تحقیر شده و زشت و بی ارزش بود. چون این سیستم آموزشی سعی داشت کودک را از هویت ملی تهی کند و تنها هویت مذهبی به او بدهد که البته در این مورد هم ناکام بود. یعنی از مالیات ملت ایران و از ثروت ملت ایرانی علیه ایران استفاده میکرد!. در چنین شرایطی، کسی دلاوری های اشکانیان و ساسانیان و نظام حقوقی و بَرید های هخامنشی را متوجه نمی شد. کسی سیاستمداری بزرگ چون کوروش و داریوش را نمی شناخت و تفاوت کارهای آنان را با دیگران متوجه نمی شد. هویت ملی کودک و نوجوان عامدانه دفن می شد.و  نوجوان که در سن آرمانخواهی قرار داشت، وقتی که خود را اهل سرزمینی شکست خورده و مستعمره ای سرکوب شده، شپشو و بی ارزش قلمداد می کرد نه حاضر بود در این سرزمین بماند و برایش کوشش کند و نه حاضر بود به تعلق به این سرزمین افتخاری بکند. اتحاد نامیمون ارتجاع سرخ و سیاه، در بخش فرهنگی، این فاجعۀ تحقیر مضاعف ایران از داخل را رهبری می کرد و تا امروز نیز چیزی عوض نشده است. کودک و نوجوانی که بدون غرور ملی و با حس تحقیر پا به جوانی می گذاشت، بدون منابع درخوری برای شناخت خود و میهن خود، در دام جهان وطن ها و قبیله پرست ها می افتاد. جهان وطن های چپ نیز که چیزی جز تقدیس مارکس و تعظیم به دیکتاتورهای خون آشام خرس شمال، چیزی نمی شناختند و تُفاله های فتنۀ پیشه وری بودند، اگرچه ایران را نمی شناختند اما چون آن شاعر یاوه گوی بِرکلی، در چرندگویی علیه تمامیت تاریخ ایران و تبدیل کردن جوان ایرانی به چریک و مجاهد خلق و ... ید طولایی داشتند. از چنین عقل ناقصی که میگفت جهان وطن است، البته انتظار نمی رفت که فرامین عمو استالین را لبیک نگوید و دوات نوشتۀ او را توتیای چشم خویش نسازد. از اینرو اگرچه مخالف ملیگرایی ایرانی (که آنرا نمیشناخت!) بود ولی در اتحاد با قبیله گرا ها مشکلی نمیدید. چون هدف دشمنی با ایران بود. این قبیله گراها که مطابق استراتژی &quot;هر زبان یک خلق&quot; استالین، در جهت ایرانستیزی ایجاد شده بودند، برادران آن جهان وطنان محسوب میشدند و وظیفه شان نیز شبیه آنان بود. دروغ پراکنی، ساختن جوک های قومی، متنفر کردن مردم از ایران و متنفر کردن مردمِ ایران از همدیگر. حاکمان فعلی نیز که خود مذهبی بودند و ابدا اعتقادی به &quot;ملیت ایرانی&quot; نداشتند و ندارند و به دنبال امور موهوم هستند نیز ابدا با این مباحث مشکلی نداشتند و ندارند. همۀ پانترکیست هایی که آشکارا علیه ایران فحاشی میکنند از آن استاد دانشگاه آزاد تبریز بگیرید تا آن توده ای که نخست به آیت الله خمینی فحاشی میکرد و سپس وصیتنامۀ او را به شعر ترکی برگرداند و سمت استاد زبان ترکی را در دانشگاه زنجان گرفت یا آنهایی که تماشاگران ورزشگاه تبریز را تحریک به فحاشی علیه ایران و شخصیت های بزرگ ایرانی میکنند همگی آزادانه در ایران زیست میکنند. از خارج هم، نه تنها چپ های ورشکسته و دهان گُشادی که سیستم فعلی هضمشان نکرد و پسشان زد بلکه کشور های جعلی اطراف چون سعودی و ترکیه و اسرائیل هرکدام گروه های فشار و پارسی آموخته های نفرت پراکن خود را دارند و هر یک به دنبال الحاق آذربایجان واقعی به آذربایجان جعلی (آران تاریخی در شمال ارس) یا به ترکیه یا تبدیل آن به آذربایجان جنوبی مستقل هستند. اما چرا عده ای فریب میخورند؟!. در حالی که با یک جستجوی ساده یا خواندن یکی دو کتاب که وقت زیادی نمیبرد به دروغین بودن ادعاهای پانترکیستی و ایرانستیزانه پی برد، چرا کسانی هستند که حقیقت را نمیپذیرند؟.نخستین دلیل آن است که آنها همیشه بخاطر زبان و لهجه شان از سوی اوباش و بی سرو پاهای خودبرترپندار تحقیر میشده اند و این باعث میشده که کینه و رنجشی نسبت به هم میهنانش پیدا بکنند و زمینی آماده برای کِشت بذر جدایی طلبی توسط حماقت اوباش ایجاد شود اما این بسنده نبود. خود من هم این رنجش را داشته ام و خدای را سپاس در سال های اخیر عملا این جوک ها که توسط حزب توده ساخته میشد تقریبا محو شده است.  دوم آنکه از کودکی ذهن آنان با تصوری تحقیر آمیز از ایران بزرگ شده است. تصوری که ایران را لشکر شکست خوردۀ فیلم سیصد، فتح شده توسط اسکندر و اعراب و مغولان  میداند و در مقابل، هیچ خبری از هزار سال شکوهمندی ایرانیان و شکست های حریفان توسط ایرانی ها ندارد.سوم آنکه تبلیغی هم در کار نیست. فیلم هایی که با بودجه ایران ساخته میشود، بیشتر تبلیغ اسرائیلی ها و اسماعیلی ها است!. نظیر &quot;مختارنامه&quot; و &quot;یوسف&quot; و...  و جوان ایرانی همۀ تصویرش از ایران تاریخی، ایرانی است که در فیلم های ضد ایرانی ترسیم شده است. از اباطیلی چون سیصد بگیرید تا فیلم های تخیلی نوعثمانی های ترکیه و گاهی شاید معجزه ای بشود تا Prince of Persia ساخته بشود.چهارم آن است که جوان آذری آینده ای برای خود در ایران نمی بیند. در عوض او می بیند که در کشور خودش بر سر کنسرت و حجاب اختیاری و روابطی که در کشورهای دیگر مثل خود ترکیه و باکو و کشورهای عربی و... آزاد است، هنوز باید بهای گزافی بپردازد و  برای ارضای بدیهی ترین نیازهایش ناتوان است.کشورش تحریم است و نمیتواند آن چه که در ممالک همسایه عادی است را داشته باشد و حتی خودرو ملی (لگن!) که هیچ امکاناتی ندارد را هم نمیتواند تهیه کند و باید در صف قرعه کشی این لگن ها تحقیر شود. تفریحات معمولی کشور های همسایه برای او دست نیافتنی است و قدم زدن با شلوارک در کنار ساحل هم جریمه دارد و در خارجه هم کشورش را مدام دمونیزه میکنند. اما در همین حین، در فلان شبکۀ ترکیه یا باکو گفته میشود که آذربایجانی ها ایرانی نیستند و تورک هستند(با واو اضافه!!!) و تحت ستم از سوی فارس ها قرار دارند و باید رها شوند!. برای کسی که این میزان از فشار روحی را تحمل میکند؛ آینده ای برایش متصور نیست، و آنچه که تاریخ پرشکوه ایران است را به صورتی تحریف شده و تحقیر شده به او خورانده اند و کیستی و هویتش را از او گرفته اند، پذیرفتن یک هویت شیرین و پیروز و مقتدری که سرتا پای آن دروغین است، از آنجا که موقعیت زندگی ای نرمال و ارضای نیازهای نرمال او را در اختیارش قرار میدهد، وسوسه انگیز تر است تا راه سخت و دشوار کشف حقیقت و جنگجوی حقیقت بودن. این هویت نو اگرچه جعلی است و اگرچه حتی شاید خود شخص نیز از پیش بداند که جعلی است اما برای روح سرخورده و نیازهای سرکوب شدۀ او روزنۀ فرار است و بدتر از همه، حتی از اینکه او تحقیق کند و ببیند که واقعا کیست هم جلوگیری میکند. چون برای او شکوهی مصنوعی و دروغین تداعی میکند و او این شکوه دروغین را با جان و دل میپذیرد و هرگونه شکی را در خود سرکوب میکند چون در جهان واقعیت، باید بجنگد و او جوانی سرخورده است که جرات جنگیدن ندارد پس بهتر است به دشمن خیالی همیشه فارس! بچسبد و به هویت تورکی تحمیلی جعلی خوش باشد. درست مثل سایفر در فیلم ماتریکس که میدانست جنگیدن با امپراتوری ماشین ها سخت است و تصمیم گرفت دوباره به دنیای خیالی و ساختگی ماتریکس برگردد و استیکش را بخورد تا اینکه بخواهد در دنیای واقعی برای حقیقت بجنگد.اینها که گفتم البته به هیچ وجه عذر تراشی برای پانترکیست هایی که خود را بجای سواد از کینه آکنده اند نیست بلکه جهت گوشزد کردن ریشه های این بیماری فرهنگی است که تا چه حد بی عملی حکومت و بلکه همراهی کردن این اوباش در جهت ایرانزُدایی و ایرانستیزی را در رشد این بیماری میتوان مقصر دانست.وقتی سردار نقدی میگوید &quot;هخامنشیان کشور را دودستی تقدیم یونان کردند&quot;، در حالی که الکسندر گجستک یک مقدونی بود و نه یکی یونانی!. وقتی فلان شخص بلندمرتبه میگوید &quot; افتخار به هخامنشیان و کیانیان توهم است&quot;، وقتی فلان ژنرال ایرانی درب قابلمه را ویروس یاب معرفی میکند و ژنرالی دیگر، کوانتوم را علمی اسلامی میداند؛ باید هم به کشور های خارجی حق داد که دروازۀ خالی را گُل کنند!. فاجعه اینجاست که متولیان دفاع از ایران نیز در این میان امثال امید دانا هستند! که هم سعی میکنند با ربط دادن شقیقه به گوزن، یک ملغمۀ فوتوشاپی از اسلام آریایی بسازند و عده ای از قشر خاکستری را درست به همان شیوه ای که دشمن در ایران پانترکسازی میکند، با خواندن چند مقالۀ خارجی و بیان اینکه &quot;وای چقدر ما خوبیم&quot; جذب کنند و بگویند اصلا همین وضعیت خیلی هم خوب است و ما خیلی هم ملیگرا هستیم. جالب است که او با غلط های تلفظی فراوان حتی در زبان فارسی مدعی است که ایرانشهری است اما به کسی چون زرتشت ستوده و کیخسرو آرش گرگین که ده زبان مُرده و زندۀ ایرانی و خارجی را بلدند اتهام بیسوادی میزند در حالی که خودش یک مدافع نه چندان خوب است.وظیفۀ ملی ما چیست؟! ما چه باید بکنیم؟از دید من آنچه وظیفۀ ما است که انجام بدهیم این است که به پیمان سیمرغ بپیوندیم. پیمانی که ابتکار شروین وکیلی است و آن، رعایت سی ویژگی پارسیان باستان( پارسی همان ایرانی است). است. سی ویژگی ای که هر وقت ایرانیان رعایت کردند، سرزمینشان و تمدنشان پایید و به اوج شکوه رسید. مفاد این پیمان را میتوانید در ویدئویی که لینکش را میگذارم ببینید. خلاصه اش آن است که ما در برابر حقیقت مسئولیم. ما نمیتوانیم چشم بر دروغ ببندیم. چون دیر یا زود با تبعات آن روبرو خواهیم شد. به قول دکتر جردن پیترسون: &quot; از هیچ چیزی نمیتوانید فرار کنید. عواقب کارهای کرده و ناکرده را حتما پرداخت خواهید کرد&quot;. ما باید جنگجوی حقیقت باشیم. خانواده دوستان و همشهریان و هم میهنانمان را آگاه کنیم. با افراد مهربان باشیم و با ایده ها بی تعارف برخورد کنیم و نظر مثبت و منفی خود را اعلام کنیم چون ایران از زیر بته به عمل نیامده که هر یاوه گویی علیهش مهمل ببافد. سرزمین رستم و زال و داریوش و نادر و ستارخان و سردار اسعد و دلاوران و خردمندان بزرگی است. و البته،  ما یکبار زندگی میکنیم و باید با خرد و دلاوری زیست کنیم که خردکام توس فرمود:https://www.youtube.com/watch?v=sp5MOLcue8wهر آنکس که در بیم و اندوه زیستبر آن زندگی بر بباید گریستشاهنشاهی هخامنشییاشاسین ایران</description>
                <category>HellBoy</category>
                <author>HellBoy</author>
                <pubDate>Wed, 31 Aug 2022 17:28:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عبور از دیوار ممنوع بود، اما...</title>
                <link>https://virgool.io/@sassanianheritage430/%D8%B9%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%85%D8%A7-bnspr1jjsuxe</link>
                <description>پسرک راهی یافت. او دیگر نمیتوانست در قصر بماند. مشاور عالی به او مظنون شده بود و هیچکس از جمله پادشاه، سخنی بر خلاف سخن مشاور را نمیپذیرفت چرا که او بود که وظیفۀ دشوار آزادسازی بردگان از آنسوی مرزها را به عهده گرفته بود و با زخم هایی بسیار که او را تا دم مرگ برده بودند، با موفقیت مردمی که اسیر شده بودند را به کشور بازگردانده بود. او بود که نبرد دشت های شمال را با وجود نیروهای کمی که داشت پیروز شده بود. وفاداری او خلل ناپذیر بود و یارانی چنان مطیع داشت که هرگز در اجرای فرمان های او تردید نمیکردند. پس پسرک وقت و جانش را بر سر قانع کردن شاهزاده تلف نکرد. او پسر یکی از خادمان قصر بود و همبازی تنها شاهزادۀ قصر. چون برادر به هم نزدیک بودند و تمام روز پس از کلاس های خسته کننده ای که شاهزاده برای انجام وظیفۀ سلطنت باید از سر میگذراند، با هم بازی میکردند و تقریبا تمام قوانین قصر را میشکستند. اما تنها یک قانون بود که شکستنش محال بود و آن، خروج از قصر بود. هیچ یک از شاهان پیشین و پسین از کودکی تا جوانی حق نداشتند از قصر خارج شوند. اما حالا اوضاع فرق میکرد. مادر پسرک مدتی بود مرده بود و حالا او نه پدرش و نه مادرش را با خود داشت. تنها شده بود و تنها دوستش هم به اشتباه از او رانده شده بود.پسرک آخرین شانس خود را امتحان کرد. میدانست درشکه چی کر و لال است و نمیتواند او را لو بدهد پس با خیال راحت و خارج از دید او در گاری زباله ها پنهان شد تا به سوی سرزمین پر نعمت پایتخت برود. چهرۀ درشکه چی که به عنوان مامور خارج کردن زباله ها بسیار لباس تمیزی داشت، همیشه مملو از یأس و ناامیدی بود و پسرک فکر میکرد با اینکه از کر و لال بودنش ناراحت است اما به هر حال یک شغل در قصر دارد و همیشه مرتب لباس میپوشد.پسرک به خوبی پنهان شده بود. این تنها شانس او برای بیرون رفتن از قصر بود و خودش میدانست تا از دروازه رد نشده اند نباید کوچکترین صدایی از او شنیده شود. همچنان که گاری از دروازه های قصر رد میشد، در ذهن خود شهری را تصور میکرد که با شاهزاده که دوست صمیمیش هم بود از بلندترین طبقات برج های بلند قصر دیده بودند. شهری پر از نعمت و آسایش و مردمانی مرفه. شهری که کمربند جادویی پادشاهی از آن مراقبت میکرد و اقامتگاه پادشاهان بود. درشکه دورتر میشد و حالا او میتوانست دورنمایی از قلعه و مه غلیظی که بلندای پرشکوه قلعه را مسخر ساخته بود و شکوهی دوچندان به آن بخشیده بود را ببیند. این آخرین وداع بود.وقتی به فاصلۀ امنی رسیدند، در میانۀ راه، از درشکه بیرون پرید. خودش را تکاند و نفسی راحت کشید و به سوی شهر بازگشت تا به راه افتد. اما با دیدن منظرۀ شهر  خشکش زد. شهر، ویرانه ای بیش نبود. چند سیلی به صورتش زد و چشمانش را مالید. توان سخن گفتن نداشت. درک نمیکرد. با خود فکر کرد شاید زیادی راه آمده اند و حواسش نبوده که زودتر بیرون بیاید ولی وقتی به سوی قلعه برگشت، دید که مسیر را درست آمده. هنوز چند قدمی برنداشته بود که نگاه های سنگین و خشم آلود مردم را دید و بیشمار کاغذهایی که باد به هر سو میپراکند با این نوشته که :&quot;پادشاه با درخواست شما مخالف است.&quot; مُهر مشاور عالی بر پای کاغذها خودنمایی میکرد. او شنید که لباس های درباریش تا چه حد مردم را به خشم آورده است و از مردمی که توجه خاصی بجز نگاه هایی خشم آلود به او نمیکردند کمی فاصله گرفت. گیج شده بود. او با دو چشم خود همین چند روز پیش شهر پر شکوه را دیده بود. شهر نمیتوانست در این چند روز ویران شده باشد. بار دیگر بازگشت که نگاهی به قصر بیندازد. قصر را واضح تر از همیشه میدید. مِه کنار رفته بود ولی بخشی از مِه گویی که زمان ایستاده باشد برجای خود مانده بود و برج های بلند قلعه را در خود پوشانده بود آنچنان که گویی که هرگز محو نمیشد. رنگ از رخ پسرک پرید. روی دو زانو افتاد و ناگاه بند هفتم از کتاب پیشگویان را همچنان که از حیرت خود را باخته بود، چون وردی جادویی برخواند:&quot; دشمن زرنگ و زیرک است و در برابر خشم و حسادت او هزاران سال چون یک چشم بر هم زدن میگذرد&quot;. حالا درک میکرد که مشاور عالی چرا نمیخواست نامۀ سردار مهران به دست پادشاه برسد و چرا آنقدر از اینکه پسرک آن را به طور اتفاقی آنرا در میانۀ کتاب پیشگویان در کنار بند هفتم یافته بود ترسیده بود. پسرک نامه را باز کرد:&quot; درود بر پادشاه آریایی ها.عالیجناب، من زخمی هستم و میدونم که بیشتر از این زنده نمیمونم. ما یک جاسوس در قصر داریم. کسی که به اطلاعات بسیار حساسی دسترسی داره. از  فرمانده نگهبانان شنیدم که شایعه شده گوهر های کمربند پادشاهی رو جدا کرده اند. زخم های من بهم اجازه ندادن . یاران من از اردوگاه دشمن خبر آورده اند که اون جاسوس، نشان ارباب تاریکی بر بازوی راستش هست و قصد نابودی جادوی مقدس رو داره. لطفا مراقب باشید. خدمت در رکاب شما برای من بزرگترین افتخار بود.مهران ، سرباز پادشاه و فرمانده لشکر آتورپاتگان&quot;حالا پسرک متن نامه را درک میکرد. و حالا میفهمید که چرا مشاور عالی در نبرد شمال، بازوی راستش قطع شده بود. یک فداکاری با ارزش در مقابل پاداشی از &quot;جادوی سیاه&quot;. و حالا درک میکرد که چرا مه هرگز از قلعه کنار نمیرفت و چرا مُهر مشاور عالی بود که بر نامه های شکایت های مردم خودنمایی میکرد. او میدانست جادوی مقدس، فرّه است. نیرویی که حمایت خدایان از قدرت پادشاه را نشان میداد و مانع از برتری سیاهی و تاریکی به سرزمین آریایی ها می شد. اما او همچنان میدانست که این حمایت تا زمانی پابرجا است که مردم از پادشاه به خدایان گله و شکایت نکنند.  او حالا باید تصمیم سختی میگرفت... در شهر ماندن و به آرامی زیستن تا روزی که سیاهی ها پیروز شوند و دوره دیگری از تاریکی بوم آریایی ها را در بر بگیرد یا خطر کردن برای آگاه ساختن شاهزاده...پ ن: بچه ها خوشتون اومد؟ ? اگه دوست داشتین ضعف و قوت هاش رو بهم بگین. ممنون</description>
                <category>HellBoy</category>
                <author>HellBoy</author>
                <pubDate>Wed, 31 Aug 2022 01:40:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودزنی نکنیم. سخنی دوستانه با علی علیزاده (علیز)</title>
                <link>https://virgool.io/@sassanianheritage430/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D8%AE%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B2-horgmnml0utl</link>
                <description>معبد مهر-لندن-بریتانیامعبدی که در تصویر بالا می بینید، معبد مهر است. اما نه در ایران، بلکه در آنسوی آب های اروپا در بریتانیا!. همان کشوری که آقای علی علیزاده به درستی آن را به نقض حقوق ایرانیان متهم کرد و خلف وعده اش در تحویل تانک های چیفتن را به بسیاری از ما هم میهنانش گوشزد نمود، که از این بابت از او سپاسگزاریم. همچنانکه اقدام جناب آقای علیزاده در مناظره با آقای زیباکلام و افشای بخشی از نیات سیاستمداران آمریکایی و خباثت های تاریخی کشور آمریکا ستودنی بوده است. اینکه ایشان در گفتگو با آقای نامور حقیقی در کلاب هاوس، گفتند که برای حمایت از برجام باید به زندان بروند چون رنج فرزندانی که به دارو دسترسی ندارند را با حمایت از برجام موجب شده اند، نشان میدهد که اگر به اشتباهی واقف شوند، روحیۀ پذیرش خطا و ابراز ندامت را دارند که این دُرّی است که در هر صدفی یافت نشود. راستی، معبدی که در زیر میبینید هم معبد مانی است. باز هم نه در ایران که در آنسوی گیتی در چین!.معبد مانی - فوجیان- چینبه چرایی یاد کردن از این معبدها خواهیم رسید!.ما ایرانیان ر متاسفانه چند حرکت به غایت ایرانستیزانه و بسیار عجیب از ایشان را شاهد بودیم که در این نوشتار کوشش کرده ایم تا به نقد  آنها بپردازیم. نخستین چیزی که از آقای علیزاده، خاطر ما را مکدر ساخت، توییت ایشان در مورد یلدا بود و اینکه گفته بودند نسبت به تبریکات شب یلدا احساسی ندارند. این برای یک ایرانی میهنپرست ناگوار است که ببیند هموطنی که سخن او دارای بُرش هست و خود او نیز از اسطوره بدش نمی آید و از تاثیر آن باخبر است - همچنانکه از شهید قاسم سلیمانی به عنوان عزیزترین سردار نام برده است - به یکی از بزرگترین ایزدان کهن ایرانی که اورمزد او را هم مرتبۀ خود نامیده یعنی &quot;مهر&quot; یا همان &quot;میترا&quot; بی انگار باشد. همچنین ایشان در توییتی دیگر، شاهنشاه هوخشتره، شاهنشاه پادشاهی ایرانیِ ماد را نیز به سخره گرفتند و داستانی طنز برای او ساختند که مراسم یلدا را مضحک و مزخرف جلوه دهند. و از همۀ اینها بدتر، ضربه هایی بود که ایشان به ملیگرایی ایرانی زدند و در یکی از برنامه های جدال آنرا خطرناک توصیف کردند. نخست آنکه باید بگوییم قصد ما در اینجا دفاع از مهر شکست ناپذیر، این ایزد کهن ایرانی نیست. او اورنگ خود را در آسمان سرزمین آریایی ها میتازاند و دروغ زنان و پیمان شکنان را سزا میدهد. آنچه ما در سر داریم، دفاع از شاهنشاه هوخشتره هم نیست، بلکه پیدا کردن راهی است نو برای یک همفکری و زدودن کج فهمی های فی ما بین از بعضی مفاهیم که سرانجام آن نه ضربه زدن به منافع ملی باشد و نه احساس گناه برای حمایت از امری که به نتیجه نرسیده و تحریم های دارویی آن، به رنج کودکان انجامیده است. دو معبدی که ذکرش رفت معابد ایرانی و نشانی از قدرت فرهنگی ایران قدیم اند. معبد مانوی معبد پیروان آیین مانی (پیامبر ایرانی) در چین است و معبد مهر، پیروان مهرپرست را در پناه خویش میگرفته تا بر ایزد ایرانی، مهر، دعا بخوانند و از او طلب یاری کنند. نفوذ فرهنگی ایران که همواره به عنوان کشوری صادر کنندۀ معنا شناخته میشده (تا پیش از مدرنیته) از شرق تا غرب عالم قدیم را در بر میگرفته. چه در سرزمین رومی ها که امپراتورشان یولیانوس، ایران را سرزمینی مقدس میدید و چه در آنسوی گیتی در چین که جغرافیا، اجازۀ تماس جدی با آن را نمیداده، ایران در محور تمرکز هر دو تمدن رقیب، بوده است. اما ایرانیان نه دائویی شدند و نه پاگانیسم رومی را برگرفتند بلکه خود، صادر کننده معنا شدند.من وقتی میبینم که امروز رستوران های ژاپنی در جهان و غذای ژاپنی طرفدار بسیاری دارد، و کُره که اساسا بخشی از چین بوده، برای خود هویتی دست و پا کرده و سریال هایش را به ما ایرانیان هم میفروشد و گروه های موسیقیش در جهان رقیب ندارند حسرت میخورم که چرا ما چنین نمیکنیم و چرا خودزنی میکنیم. شکی نیست که همۀ این پیشرفت ها که آورده های فراوان مالی به همراه دارند و اجازه نمیدهند ژاپن و کره به راحتی دمونیزه شوند، از راه تقویت هویت ملی و فرهنگ ملی آنان بوده. و همه میدانند که حتی شوروی نیز مجبور شد با تکیه بر غرور ملی روسی سرپا شود و بسیاری را روانۀ جبهه جنگ علیه نازی ها کند.آیا فرهنگ ایران، کشوری که پهلوانانش همواره از موضع دفاعی با دشمن اشغالگر برخورد میکردند و همچون تمدن غربی، جنگجویان متجاوز و خونریز نبودند؛ آن مایه اهمیت ندارد که دست کم خودمان علیهش به پا نخیزیم؟!.آیا مهر که معنای ازدواج میداده و آنرا در روزگاری که ایرانیان، هنوز کوچگرد بودند، مهر فراخ چراگاه میخواندند و تاثیرش از درخت کریمس تا آویزه های آن و ستارۀ بالای آن درخت و پوشش ایرانیِ بابانوئل مشهود است، باید به سخره گرفته شود؟. اگر ایرانیان میدانستند که آن هنگام که شاهنشاهان ایرانی برای بازپس گیری آسورستان (لبنان و سوریه) ارتش را به حرکت در می آوردند و در پیشاپیش آن سپاه، دو اسب سپید و بی سوار، ارابه ای خالی را میکشیدند به نشانۀ اینکه این خدایان بهرام و مهر اند که سپاه ایران را راهبری میکنند، آیا لازم بود که شعار های متعفن &quot;نه غزه نه لبنان&quot; و &quot; &quot;سوریه رو رها کن&quot; را بشنویم و به قول خودتان &quot;بهترین فرزندان ایران که در سوریه شهید شدند، مخفیانه به خاک سپرده شوند&quot;؟. بی شک شما حق دارید که هرنظری داشته باشید و در جهان امروز، هیچ عقیده ای را به هیچکس تحمیل نتوان کرد، اما از روی هم میهنی ای که داریم و دلی که برای ایران و آن کودکان معصوم بی دارو مانده میتپد، با شما سخن میگویم. بی تکیه بر نقاط قوت تمدنی خود، نمیتوانیم دشمنی به سفاکی آمریکای جنایتکار را شکست دهیم. شاهنشاه اردشیر بابکان در اندرزنامۀ خویش میگوید:&quot; چگونه میتوان به جنگ دشمن رفت با دل هایی که از هم کینه دارند و دست هایی که یکرنگ نیستند؟&quot;. و این همان شاهی است که سرسلسلۀ شاهان ساسانی است. همان هایی که پوزۀ غربی های غارتگر را به خاک مالیدند و غرب تا زنده است، کینۀ این ایرانیانی که امپراتورانشان را در برابر خویش به زانو درآوردند از دل نخواهد زدود. اردشیر نیز از جانبی یک انقلابی بود. وقتی دید از دست سلسلۀ اشکانی کاری برای ایران ساخته نیست، به پا خواست و ایران را بار دیگر به دوران فر و شکوهش بازگرداند. و هم او بود که آیین بیگانه پرستی را در ایران ریشه کن کرد. آیا این مردان و زنانی که جانشان را برای حفظ استقلال ایران هزینه کردند و از سختی ها نهراسیدند، اجداد امثال قاسم سلیمانی ها نیستند!. سلیمانی نخستین شهید ایران نبوده و نخواهد بود. به پای هر وجب خاکی از این مُلک، خدا داند چه افسرها که رفته. تصویر زیر نیز تصویری است از زرتشت در سوریه،زرتشت در سوریه همان کشوری که روزگاری آسورستان نام داشت و مورخان به آن دل ایرانشهر گفته اند. اگر ما این نوشته ها را بجای تمسخر و مضحکه قرار دادن، در برابر دوربین های تلویزیونی و به زبان های زندۀ دنیا به همگان نشان میدادیم و در مناظراتی عادلانه دست همۀ دروغگوها را رو میکردیم، آیا امروز حضور ایران در سوریه و لبنان مشروعیت بیشتری نداشت و راه های بیشتری برای تامین داروهای فرزندان ایران نبود؟. آیا اگر جهان بجای دیدن فیلم های سراسر تحریف و دروغ ترکیه، فیلم های ما را میدید، بازهم مشروعیت دمونیزه کردن ایران برقرار بود؟ یا این ایران بود که تحریمش سخت و مشروعیت بالایی در اذهان عموم داشت؟!. ما ملت کمی نیستیم. جز حقوق تاریخی خود چیزی را خواستار نیستیم و چیزی را هم به کسی تحمیل نمیکنیم. اما در مقابل خود دشمنانی داریم که به تعبیر فردوسی از شرم و ننگ بهره ای ندارند. آنان دروغ های شگفت آوری از اتفاقاتی که هرگز نیفتاده میسازند و به جوان آذربایجانی و کُرد و بلوچ و خوزستانی تحمیل میکنند. دروغ هایی چنان بزرگ که هیچکس به دروغین بودنش شک نمیکند. از جمله این یاوۀ کارشناس اهل باکو که آذربایجان شرقی، در واقع خراسان بوده!!!. یا آنچه که اردوغان، سلطان نئوعثمانی ای که تازندگان به ایران و ویرانگران آذربایجان را نمایندگی میکند گفت که ایران اگر در سوریه بخواهد علیه ترکیه کاری کند باید بداند در ایران، آذری ها هم هستند!. او با این سخنش آذری های ایرانی را مهره و مزدور خود خواند. چرا در سرزمین ترکیه که سرزمین اجدادی ده ها قوم و گروه ایرانی است و تبارش جدا از ایران مرکزی نیست کسی از کاپادوکیه هخامنشی سخنی نمیگوید؟!.پاسخ این است که ملتی که توسط آتاترک غربزده و اروپائیزه شد، حتی نمیتواند متن قبر پدربزرگش را بخواند چه رسد به متون تاریخی!. و وظیفه ما است که یوغ ملیت مجعول و تحمیلی تُرکی را با افشاگری های تاریخی، از گُرده مردم آناتولی برداریم. وقتی شما توئیتی میزنید که سخن اردوغان مبنی بر یکی بودن ملت ترکیه و آذربایجان (ملیت ترکی!) را تایید میکند، خشاب سلاح مزدوران اردوغان را پر میکنید که دسته دسته مشغول بریدن سر مدافعان حرم بودند. من به عنوان یک ایرانی، خطر این نوع نگرش به تاریخ ایران و اینچنین تاخت و تازی به آن را گوشزد میکنم تا هرکه گوش شنوایی دارد، آنرا بشنود و هر که دل در گرو میهن دارد و در فکر آبادگری خانه و شهر و میهن خویش و گیتی است بداند که همانطور که &quot;چراغی که به خانه روا است، به مسجد حرام است&quot; ، با تخریب میهن و وجهۀ آن با هر بهانه ای؛ نه تنها چیزی به نیکی های دیگران افزوده نمیشود بلکه حجم خالص تخریب کلی جهان بیشتر میشود و به بدی ها افزوده میشود چرا که نیکی را فقط میتوان با راستی و حقیقت جُست. و دروغ، دیوی است مهیب از سرداران آهرمن که از نور راستی گریزان است. امید که همه به ایران بیندیشیم. و برای راستی ها و نیکی ها بکوشیم.شاهنشاهی ایران هخامنشی در عهد داریوش یکم</description>
                <category>HellBoy</category>
                <author>HellBoy</author>
                <pubDate>Mon, 22 Aug 2022 23:59:58 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>