<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فعلا بی نام</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sayeyekhorshid</link>
        <description>تا جایی که لازم بود درس خوندم. کسب و کار راه انداختم، تقریبا با احتمال بالایی میتونم بگم به کسی بدی نکردم. برای اینکه زندگی مردم بهتر شه تلاش میکنم و یه سری مسئولیت خیلی مهم نسبت به جهان دارم !!!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 23:11:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/77528/avatar/MmNbrT.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فعلا بی نام</title>
            <link>https://virgool.io/@sayeyekhorshid</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آیا باید به خانواده اعتماد کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sayeyekhorshid/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-ju3jcyu6d5ia</link>
                <description>میخوام درباره ی موضوعی بنویسم که امروز یه (( امید )) رو از من گرفت. خانواده ای که دیگه نمیشه روش حساب کرد . یه موضوع دردناک !اون یارو : باز چی شده ؟من : نمی دونم ، شاید هیچی نشده ، شاید ... . ولی امروز حس بدی دارم .اون یارو : چرا؟من : چون امروز یقین پیدا کردم که اهمیت یه فرزند برای خانواده ش ، صرفا موقعیت و جایگاه فرزندش هست . اگر فرزند پولدار باشه ، موفق باشه و ... ، این میشه یه فرزند با ارزش ، اما اگر فرزند راهی رو که شاید به مزاج پدر و مادرش خوش نیاد رو بره ، فرزند با ارزشی نیست ! چرا یه پدر یا مادر باید اینطوری فکر کنه ؟اون یارو : نه ، اشتباه میکنی، در هر حالتی ، مادر فرزندش رو دوست داره .من : قبلا من هم اینطور فکر میکردم اما الان یقین پیدا کردم که اینطوری نیست .اون یارو : میشه بگی دقیقا چی شده ؟من : من دانشگاه رفتم ، کسب و کار خودم رو راه انداختم ، درآمد خیلی خوبی دارم و خیلی ویژگی های مثبت دیگه که هم از نظر من مثبته هم از نظر پدر و مادرم . اما بعضی ویژگی های دیگه ی من ، صرفا از نظر من مثبته . ولی از نظر پدر و مادر مثبت نیست . مثل انتخاب همسرم . امروز به اتفاقی افتاد که فهمیدم پدر و مادرم مدت هاست که تظاهر میکنن به انتخاب من احترام میذارن . ولی امروز دستشون رو شد . اون یارو : چی شده مگه ؟من : اونها فکر میکنن که خانواده ی همسر من ، (( شأن و منزلت )) پایین تری دارند . اونها فکر میکنن که خودشون جایگاه اجتماعی بسیار بالاتری از خانواده ی همسر من دارن . انگار که یادشون رفته خودشون از کجا اومدن ؟ انگار که خیلی از شعائر انسانی رو فراموش کردن و خودشون رو بالاتر میدونن . کاش میتونستم با بی تفاوتی بگم که اونها آزادند هر طور که دوست دارند فکر کنند . حتی اگر بتونم اینو بگم ، صرفا تا جایی مورد پذیرش هست که در حد اعتقادات و تفکراتشون باشه . اما درد اینه که امروز جملات نا امید کننده ای رو شنیدم . اون یارو : چی شنیدی ؟من : شخصی خارج از خانواده ، مادرم رو به خاطر اینکه در مورد انتخاب همسر ، در برابر من مقاومت نکردند رو سرزنش کرد . مادرم پذیرفت که اشتباه کرده ! داستان به اینجا ختم نشد ، بلکه این موضوعات رو بازگو کرد و باعث تحقیر و رنجش یه انسان بیگناه شد . هاج و واج بودم . این یعنی مادر من ، نه تنها در برابر شخصی که از خارج از خانواده ، در حال ضربه زدن به خانواده بوده ، ایستادگی نکرده و دفاعی نکرده ، بلکه پذیرفته . این یعنی تکیه ی من بر کوه اعتماد خانواده ام ، کاری عبث بوده . اون یارو : آدما ممکنه اشتباه کنن ، نباید اینطوری بگی ، ممکنه مادرت اشتباه کرده .من : خیلی دوست داشتم که اینطور باشه . اما نیست . چون سال ها پیش ، اتفاقات مشابهی توی زندگی من افتاده که همه رو با این دید که (( خانواده ی من )) ممکنه اشتباه کرده باشن ، از کنارش رد شدم . اما آزموده را دوباره آزمودن خطاست . چه چیزی غیر از پول ، خونه ، شغل باعث شده که مادر من فراموش کنه که از کجا اومده ؟ چه چیزی باعث این غرور شده ؟ چه چیزی باعث شده که کرامت انسان های دیگه رو زیر پا بذاریم ؟ صرفا به دلیل اینکه مادیات ما بالاتر از مادیات اونهاست ؟ اون یارو : همه که اینطور نیستند .من : اما اتفاقا من فکر میکنم همه اینطور هستن فقط سطوح مختلفی دارند .به این جمله خوب دقت کن : اگه یه روزی فرزند ، به جای خوبی برسه ، پدر و مادر میگن که (( ثمره ی تلاش های ما )) بوده . اما اگر همین فرزند ، معتاد و ... بشه چی میگن ؟ قطعا میگن (( نمی دونم این فرزند به کی رفته که انقدر ناخلف شده )) . انگار که فقط مسئولیت سعادت فرزندشون رو میپذیرند. انتخاب های فرزندشون براشون مهم نیست ، بلکه صرفا به (( نتایج )) نگاه میکنن تا یه جنگ (( دیدی گفتم ، دیدی گفتم )) راه بندازن .اون یارو : معتاد شدن یا چیزایی که واقعا بده رو نباید با این موضوع مقایسه کنی .من : ابدا منظورم معتاد شدن نیست . بلکه منظورم یه مثال از مواردی هست که به مزاج خانواده (( خوش نمیاد )) . شاید مثال معتاد شدن خیلی افراطی بود . اما فرض کن که از نظر یه پدر و مادر شاغل بودن در یک شرکت دولتی با بیمه ی تامین اجتماعی و ... خیلی بالاتر از بعضی شغل ها مثل (( خواننده بودن ، بازیگر بودن ، فوتبالیست بودن و ... )) باشه حتی اگه درآمد این شغل ها چند صد میلیونی باشه ! در چنین شرایطی اونها همچنان منتظر این هستند که یه روزی این فرزند (( سرش به سنگ )) بخوره تا با دنیایی از پیش بینی های (( دیدی گفتم )) از چپ و راست بریزن رو سر این فرزند . اون یارو : خسته شدم از بس با تو جنگیدم که سعی کنم اوضاع رو تلطیف کنم . اما واقعیت اینه که حق باتوئه . زندگی آدما ، در اکثر مواقع کثیف تر از زندگی کفتار هاس .من : چه عجب ، یه بار قانع شدی!</description>
                <category>فعلا بی نام</category>
                <author>فعلا بی نام</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2019 04:15:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه هدفی ارزش اینو داره که براش زندگی کنی ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sayeyekhorshid/%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%AF%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-gojyxvc35cfl</link>
                <description>خیلی از ما آدما به دنیا آمدنمون یا مرگمون ، غیر از دور و وریا ، تاثیر خاصی روی بقیه ی مردم جهان نداره . یعنی زنده بودن یا مردن ما ابداً اهمیتی برای میلیاردها آدم دیگه ، نداره . اما بعضی از آدما که میمیرن ، دنیا خبر دار میشن ، اینا آدمای تاثیرگذاری هستند که البته 90 درصدشون آدم هایی با اهداف کاملا غیر منطقی بودن . اینا همون آدمای خاصی هستن که هدفشون ، خوب یا بد ، برای بقیه ی آدما تاثیر گذار بوده . مثل استیو جابز ، هیتلر ، خیام ، چنگیزخان مغول و ... . اینا باعث یه تغییر خواه کوچیک ، خواه بزرگ توی دنیا بودن .بازم سر و کله ی اون یارو پیدا شد که دوباره منو سین جیم کنه . عهههههه.اون یارو : توی پست اول گفتی که انتخاب یه هدف باعث شد که از خودکشی منصرف بشی. واقعا هدف بود یا صرفا ترسیده بودی از خودکشی ؟من :  فکر نمیکنم ترس دلیلش باشه . چون اگه ترسی هم باشه ، ترس از اینه که نکنه واقعا بتونم برای بهتر شدن اوضاع جهان کاری بکنم و با خودکشی ، شاید تنها امید برای دنیا رو هم بکشم . پس مطمئنم که ترس نیست . چون اون هدفی که پیدا کردم و داشتم و دارم ، شاید برای خیلی ها مسخره و نشدنی باشه ، اما برای من احتمالش آنچنان هم کم نیست . حداقلش اینه که برای من ابداً مسخره نیست بلکه به خاطر همین هدفه که دارم توی زندگی تلاش میکنم .اون یارو : واقعا مطمئنی احمقانه نیست ؟ واقعا فکر کردی میتونی کمکی به اوضاع جهان بکنی ؟ اصلا چیه این هدفت ؟من : برای خیلیا احمقانه س . برای اونهایی که هیتلر بودن ، استیو جابز بودن و ... رو نمیتونن درک کنن . برای اونهایی که فقط تو فکر اینن که یه پولی دربیارن ، زیاد یا کم و گذر عمر کنن . اما مطمئنم که اگه بتونم انجامش بدم ، درک جدیدی از زندگی انسانی رو بوجود میارم . هدفم اینه که نذارم مرگ باعث توقف آدما بشه . حداقلش مرگ نباید باعث توقف انسان های خاص بشه . اون یارو : بازم توهم زدی ؟ هدفت اینه که مرگ رو حذف کنی ؟!؟!من : توهم نیست . چون میدونم که میشه اطلاعات مغز ، از جمله حافظه ، احساسات ، بخش دلیل سازی ، بخش مقایسه گر و ... رو از داخل مغز برداریم و کپی کنیم .اون یارو : تخیلی و عجیب غریبه .من : خیلی هم عجیب غریب نیست . همین الانش هم میشه فیزیک بدن رو شبیه سازی کرد ، اما مشکل اینه که این فقط یه فیزیک مرده و بی جان هست . نهایتا میشه با یه سیستم عامل ، مثل یه ربات ، اون رو به حرکت های از پیش تعریف شده ای واداشت .اون یارو : حالا که فک میکنم ، خیلی هم بیراه نمیگی . مسخره هم نیس همچین . من : به هر حال درست یا غلط ، تلاشم رو میکنم ، یا بهش میرسم و وظیفه م رو در قبال جهان انجام دادم . یا اینکه نمیرسم اما تلاشم رو کردم و تهش اینه که مثل آدمای عادی دیگه من هم میمیرم .اون یارو : برای زندگی شخصیت هم وقت میذاری ؟من : کاش میشد نذارم . اما متاسفانه زندگیم عین حالتی میمونه که دارم 2 مسیر متفاوت رو میرم . توی یه مسیر باید حواسم باشه که تک تک چک پوینت ها و اهداف ابتدایی رو تاچ کنم . و توی یه مسیر دیگه باید نیاز های شخصی ، همسر ، مادر ، پدر ، کارمندام ، کارهام و ... رو رسیدگی کنم .اون یارو : تقریبا این هدف رو از کی انتخاب کردی ؟من : حدودا 5-6 سال پیش . اون یارو : چقدر تا الان توی مسیرش حرکت کردی ؟من : اون هدف رو به هدف های کوچیکتر تقسیم کردم که بتونم قبل از 50 سالگیم بهش برسم . خوشبختانه این هدف های کوچیک رو دونه دونه انجام دادم و مسیر خوب داره جلو میره . اون یارو : چی باعث میشه مسیرتو نتونی ادامه بدی ؟من : مرگ . تنها چیزیه که میتونه متوقفم کنه .اون یارو : اگه یه روزی به این نتیجه برسی که کلا دیگه نمیتونی بهش برسی چی ؟من : اگه قطعی باشه ، شاید اون آخرین روز زندگی من باشه .اون یارو : اکی ، امیدوارم به هدفت برسی .من : ممنون . راستی تو هم هدف داری ؟ اون یارو : قرار شد فقط من سین جیم کنم . تو سوال نپرسمن : باشه باشه . اون یارو : باید برم راجع به تو ، راجع به زندگی این 8-9 میلیارد نفر و خیلی چیزای دیگه فکر کنم . ظاهرا دنیا خیلی پیچیده تر از این چیزی هست که من تا الان دیدم . سوالای بعدیم از تو الان دیگه یادم رفت . برو استراحت کن ، بعدا میام سراغت دوباره .</description>
                <category>فعلا بی نام</category>
                <author>فعلا بی نام</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2019 00:28:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدف گذاری</title>
                <link>https://virgool.io/@sayeyekhorshid/%D9%87%D8%AF%D9%81-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-gyyirubsrgxh</link>
                <description>تاکید میکنم که این پست به هیچ کس ربطی نداره و فقط برای خودم هست . ضمنا ادامه ی پست اول من هم نیست . توی 22 یا 23 سالگی هدف اول رو برای 30 سالگی تعریف کردم .خوشبختانه در 27 سالگی به هدف اول رسیدم . الان وقت تعیین هدف های بعدی هست :27 سالگی : 1398 : به 1.4 رسیدم29 سالگی : 1400 : باید به 2.8 برسم31 سالگی : 1402 : 5.633 سالگی : 1404 : 11.235 سالگی : 1406 : 22.437 سالگی : 1408 : 44.8-----------------------38 سالگی : 1410 : 5 برای ساختمان انستیتو ، 15 برای تجهیزات ، 9 برای پشتوانه نیروی انسانی 39 سالگی : 1411 : شروع تحقیقات40 سالگی : 1412 : اولین محصول ناقص بقیه هدف گذاری ها در خلال 39 تا 40 سالگی انجام میشه . امیدوارم تا اون موقع &quot;ویرگول&quot; باشه که بتونم یه حس نوستالژی خوب از امروز داشته باشم .</description>
                <category>فعلا بی نام</category>
                <author>فعلا بی نام</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2019 04:08:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پست اول</title>
                <link>https://virgool.io/@sayeyekhorshid/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-wbhx8uaza8t3</link>
                <description>این نوشته و شاید تمام نوشته های بعدی من، فقط و فقط به خاطر اینکه ناگفته های روزمره ی خودم رو بگم نوشته شده . مخاطب نداره! اما برای کسی که احیاناً سری به نوشته های من بزنه، احتمال داره که بهشون معتاد بشه !   ( چه از خود راضی !! ) . نمی دونم چطوری شروع کنم . ولی یه راه حل باحال الان به ذهنم رسید . اونم اینه که از الان به بعد هر پستی را با چند تا جمله شروع میکنم و بعدش یه یارویی منو سین جیم میکنه تا ذهنمو اینجا بریزم بیرون .اینم جمله ی مربوط به اولین پست :الان که شروع کردم به نوشتن ، تقریبا 27 ساله که دارم توی این دنیا زندگی میکنم ! اون یارو : ای بابا ، از کجا میدونی که 27 ساله که داری زندگی می کنی ؟ شاید 300 سال یا بیشتره که داری زندگی میکنی ، چطور میتونی انقد راحت و مطمئن بگی 27 سال ؟من : نه عزیز ، دقت نکردی ، از همون اول جمله م ، دبه رو بقل کردم. چون گفتم (( تقریبا ))اون یارو : خب معنی (( تقریبا )) یعنی حول و حوش و حدود . پس نهایتا یعنی باید 26 الی 28 سال باشه که زندگی کردیمن : درست میگی ولی اگه بخوام دبه کنم ، میگم 27 سال با مثبت یا منفی بی نهایت سال .اون یارو : دبه ، دبه س دیگه . تا صبح هم میتونی ادامه بدی .من : اصن ولش کن ، یه روزی مامان یا بابا یا هرکی دور و ورمون بود بهمون یاد داد که چطور سن خودمون رو بگیم . حالا هم ما فک میکنیم که مامان بابا یا ... درست به ما گفتن . واسه همین توهم زدم که 27 ساله که دارم زندگی میکنم . حالا ممکنه درست باشه یا غلط . ممکنه میلیارد ها سال زندگی کرده باشم ولی یادم رفته باشه ، یا اینکه ممکنه هنوز اصلا به دنیا نیومده باشم .اون یارو: چیزی میزنی ؟من: نه والا، فقط خواستم الکی باهات بحث کنم .اون یارو : راستی ببینم ، تا حالا از خودت پرسیدی برا چی زندگی میکنی و واسه چی تلاش میکنی ؟من : آره ، بارها .اون یارو : خب پس بگو.من : اولین بار که این سوالو از خودم پرسیدم جوابی براش نداشتم . مرتب بهش فکر میکردم و درنهایت به این نتیجه رسیدم که بودن یا نبودن من ، نه چیزی به دنیا اضافه میکنه نه چیزی کم ! تصمیم گرفتم که دیگه نباشم و به جای اینکه صبر کنم که مرگ بیاد سراغم، خودم برم سراغش .اون یارو : واقعا رفتی سراغ خودکشی !!؟؟؟!!من : تا نزدیکش رفتم . اما یه چیزی نذاشت انجامش بدم . یه هدف . یه چیزی که واقعا باعث میشد که بودن و نبودنم برای جهان یه فرقی درست کنه .اون یارو : زود باش بگو چه هدفی ؟ نکنه ترسیده بودی ؟ آره ترسیده بودی . بودن یا نبودن تو الان فرقی داره واسه آدمایی که حتی نمیشناسنت ؟ یعنی الان شخص مهمی هستی ؟ من : دونه دونه بپرس بتونم جواب بدم خب . این سوالا رو یادت نره توی پست بعدی ازم بپرس که بهت جواب بدم .</description>
                <category>فعلا بی نام</category>
                <author>فعلا بی نام</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2019 02:57:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>