<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کی باید باشم؟</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sbzy06982</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:12:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>کی باید باشم؟</title>
            <link>https://virgool.io/@sbzy06982</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خوب باش</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-qbcimygrqxu6</link>
                <description>دیدن اسمت روی صفحه گوشی، صدای خسته ات و عزیزم گفتنت وحشت زده ام کرد. نمیخواهم فکر کنم چه بلایی سرت آمده. آدم هایی که اذیتم کرده اند یه جور دیگری در ذهنم مهم میشوند.مخصوصا تو؛ تویی که هم خوب بودی هم بد. درهای جدیدی را به من نشان دادی و کمکم کردی بازشان کنم. اولین بار که دیدمت احساس کردم جادوگری. الان که از آخرین باری که صدایت را شنیده بودم نزدیک به یک سال میگذشت هم فکر میکنم اطراف تو چیزها با جادوی ترسناکی در حرکتند. بخشی از روانم به دنبال تایید توست. تاییدی که با اضطرابی قطع نشدنی همراه است.کاشکی از من متنفر باشی اما حالت خوب باشد.</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 21:52:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادم یاوه‌ترین چیزهای جهان را بنویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%85-%DB%8C%D8%A7%D9%88%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-cbqq8szom0yj</link>
                <description>این لحظه را صداهای محیط پر کرده‌اند؛ یک چیزی روی گاز می‌پزد و قل‌قل می‌کند، شجریان در اسپیکر «آه باران» می‌خواند و بیرون، بارانی ریز می‌آید.  باد خودش را از زیر پنجره می‌کشد و می‌آید تو. ساعدم که کنار پنجره است، یخ زده. خش‌خشِ پلاستیک‌هایی که مامان این‌ور و آن‌ور می‌کند، از اتاق به گوش می‌رسد.  آشپزخانه خالیست. به جز من و شجریان و باران و صندلیِ سبزِ موردِ علاقه‌ام؛ کسی نیست. دفترچه‌ام هم هست. توی دفترچه ام آدم ها و هیولاهای مختلفی زندگی می‌کنند.  توی انجمن که بودم، ورق‌به‌ورق به عقب برگشتم. نوشته‌ها هنوز گرم و زنده بودند. غم بینشان یکهو پرید گردنم را گرفت و کشیدم داخل. دفترچه من دروازهٔ پورتالِ سفر در زمان است، برای همین است که ذهنم همیشه درگیرِ مراقبت از آن است. اما قایمش نمی‌کنم. وقتی چیزها را قایم می‌کنی، آدم‌ها بیشتر می‌خواهند پیدایش کنند. این قاعده فقط راجع به وسیله‌ها صدق می‌کند، نه آدم‌ها.  دوباره یک بارانِ نرم، فضا را رمانتیک کرده و من یک گوشه‌ای تنهایی کز کرده‌ام. از نقشِ دخترِ کتاب‌خوانِ شکلات‌داغ‌ به‌ دست خسته شدم. چای بهتر است؛ چای با هل و میخکِ کوبیده.  یکهو زد به سرم فلان آهنگ را بگذارم. از هرچه بگذریم، سخنِ تو تلخ‌ترین حرف‌هاست.  من هم که طرفدارِ قهوه و شکلات تلخ و تو ...با من تلخ بودی. برای من تلخ بودی. عمیقاً تلخ؛ آن‌قدر تلخ که در لحظه نمی‌فهمیدم چه زهرماری را مزه‌مزه می‌کنم.  باران که می‌آید، دلم بیشتر برایت تنگ می‌شود. برف هم. آفتاب که می‌شود، هم. وقت‌های کمی هست که اجازه می‌دهم، بدون تودهنی زدن به خودم، راجبت بگویم؛ راجب دوست داشتنت. واقعیت این است که بخشی از شادی و رضایتِ من از زندگی، به تو گره خورده. همین است که تا می‌آیم از تو بنویسم، خودکارم خودش می‌رود و صفحه‌ها بی‌اجازه‌ ی من پر می‌شوند.  هنوز باران می‌آید. درخت‌ها روی پنجره تار شدند. احتمالِ بارشِ من اما معلوم نیست؛ ابری‌ِ ابریم. از آن‌ها که مامان می‌گوید «هوا دلش را گرفته اما باران نمی‌آید.» نه باران، نه پیامی از تو.  می‌خواهم از خراسان بروم، از هجیِ آن در زندگیِ هرروزه‌ام خسته‌ام. می‌خواهم بروم حل شوم در یک شهر دیگر؛ در سنگ‌فرش‌های آن. کوچه‌ها و خیابان‌هایش را بارها بگردم، با غریبه، با آشنا، تنها، تنها با یادِ تو.  کاشکی یک روز این‌ها را بخوانم و خنده‌ام بگیرد.  کدام تو؟ این را بپرسم و رد شوم.  امروز خیلی دنبال رنگین‌کمان گشتم، منتظر ماندم، نیامد. تا به‌حال به این فکر نکرده بودم که چقدر کمیاب است. می‌خواستم پیدا که شد، به تو خبر بدهم. نیامد. یک چیزی است جا مانده در بچگی‌هایم.باران که بند بیاید، می‌روم.  بارانِ فکرت که بند بیاید، می‌روم.محبوبم، من زائرِ یادهای توام. مامان و بابا بعضی وقت‌ها یادشان می‌رود چراغ‌های حیاط را که شب روشن کردند، خاموش کنند. فکر می‌کنم تو هم یادت رفته که چیزی را در من روشن کرده‌ای و حالا رفتی.شبیهِ زن‌هایی ناله می‌کنم که شوهرشان با سه‌تا بچهٔ قد و نیم‌قد ولشان کرده و رفته است.  می‌ترسم بمیرم و همچنان تو را دوست داشته باشم.  امروز باران می‌آمد، نشد تو را ننویسم.  آشپزخانه تاریک است، اما کنارِ پنجره نور دارد.  یک لنگه از درِ کابینت باز است، توی آن را نمی‌توانم ببینم.  دوست دارم توی کَله ام را بدهم کابینت بسازند. بعد هم دورترین و غیرقابل‌دسترس‌ترین را اختصاص بدهم به تو. به یادِ تو.درش را هم ببندم و بگذارم آن‌جا خاک بخورد.  آن شب را یادت می‌آید؟  آن شبِ برفی در فلان‌جا که تو ماسک زده بودی. نگاهت سرد و دور و کنجکاو و دعوت‌کننده بود.  حالا که مرور می‌کنم، من همیشه همهٔ تلاشم را به کار گرفتم تا در ظاهرم نشان ندهم دیدنت چه اتفاقِ مهمی برای من است. چقدر موفق بودم؟ کاشکی تو هم همین‌طور بوده باشی، که اگر بوده‌ای... چقدر موفق شده‌ای!  برای همین است که زیاد نمی‌نویسم. هرچه می‌نویسم، تو جان می‌گیری؛ دلتنگی‌ام برای تو جان می‌گیرد.  یک چایِ داغ، یادت را می‌شوید.  امیدوارم.</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 23:16:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من بدجنس و سنگدلم؛ تو این را می‌دانی.</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D9%88-%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-tfgwl9jlf3zt</link>
                <description>من بدجنس و سنگدلم؛ تو این را می‌دانی.تمام کسانی که به من نزدیکند می‌دانند. همینطور می‌دانی که من دیوانه، دمدمی مزاج و تندخو هستم. یک دنده و لجباز هم هستم.می‌دانی غذا خوردنم را لفت می‌دهم. بعد از ناهار تنهایی بستنی نمی‌خورم. فلانی را که می‌بینم تن و بدنم می‌لرزد. در رختخواب که زیاد می‌مانم یک مرگیم هست.می‌دانی که من شیفته دعوا و صمیمیت بعدش هستم. می‌دانی که نصف شب‌ها خوابم نبرد راه می‌روم. می‌دانی که شب‌ها در خواب حرف می‌زنم.می‌دانی چطور گریه می‌کنم که کسی نفهمد و همینطور می‌دانی چطور می‌خندم که خجالت می‌کشم.تو می‌دانی که من همه چیز را به تو می‌گویم، می‌دانی از گفتن حرف‌هایی که نباید هم نمی‌ترسم. این را هم می‌دانی که نگفته و بدون حرف هیچ وقت، هیچ طور، هیچ‌گاه، به هیچ وجه ترکت نمیکنم.همه این‌ها را می‌دانی. یا دست کم، میدانستی‌.اما یادت رفت که بدجنس و سنگدلم. همینطور یادت رفت که دیوانه، دمدمی مزاج و تندخو هم هستم.یادت رفت که قهر نمی‌کنم. یادت رفت ساکت که می‌شوم؛ دلگیر نیستم، دل می‌کنم.یادت رفت که پای رفتن دارم.حالا تو به من بگو: آبی و بنفش‌هایی که برایت بافتم هنوز به سقف اتاقت هست؟(شال گردن تو هنوز هم خوب من را گرم می‌کند؛ من و چشم‌هایم را از اشک)</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 03:12:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D9%86%D9%87-wy9d6b8lji4u</link>
                <description>. شاید امشب رو نباید کینگ رام گوش میکردم .. کوچه خونه ی قبلیمون بن بست بود .. من چم شد یهو؟ انگار یه دور رفتم تو چرخ گوشت .. اگه اون روز نمیدویدم چی میشد؟ .. یا پاشنه بلند زرد پرتقالی یا آل استارش .. یه جای گرم، ساکت بشینم و فقط گوش کنم .. تو یه اتوبوس تاریک و جاده ی طولانی، مات شدم به بیرون .. من از اولشم میدونستم .. با جوراب گرم، شلوار و لباس حوله ای زیر پتو جمع شدم. انگار که تو یخ بندون گیر کرده بودم. زل زده بودم به دیوار و یه اهنگی که نمیدونستم دقیقا کدوم اهنگ کینگ رامه تو سرم بود .. از خواب پریدن .. حاج خانوم عروس میخواست .. حالم یه جوریه که فک کنم بهش میگن دلتنگ شدن .. هر وقت دلت خواست بهم زنگ بزن .. من اون بوسه رو با تو میخواستم .. هل و میخک خوبم میکنه؟ .. باید فردا امتحان کنم؛ شاید درست شد .. کلم توی نودل خوب نمیشه .. گفتی تا کی؟ .. من میدونم تو از پسش برمیای .. ایران دخت و السا رو آوردم کورس .. موهاش موج داشت .. ترکمن شاه چی پس؟ کجاست؟ حالش خوبه؟ کوچولو تنهاست؟ سیاه کوچولوی عزیز عزیزم .. باید بمونی .. تو زمستون و پاییز دلت باید گرم باشه .. بوی سیگار .. حالا راحت تر جا میشم یا حداقل راحت تر با جا نشدن کنار میام. با نشدن .. مثل داش آکل که برق چشم یک دختر به باااادش داده باشد .. اوسنه .. من خوابام رو خوب یادم میمونه .. وقتی بیدار میشی هر روز رو به یه امید شروع میکنی. روزایی که تو بودی من دنبال چیزی نمیگشتم .. چقددد تو خوشگلی .. کاشکی یه لباس زرد پرتقالی با ژاکت گلبهی داشتم .. من دیشب عاشق شدم .</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 22:42:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با عرض سلام و احترام</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B1%D8%B6-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85-hsqdizdqm56q</link>
                <description>یک عالمه توی ویرگول چرخیدم. برای تک تک استاد هایم هم اعتراض نوشتم. حالا حس میکنم اگر اینجا چیزی ننویسم حیف است. فردا پس فردا مدیر ویرگول میآید خِرَم را میگیرد که اینهمه مجانی چرخ زدی زورت آمد یک چیزی بنویسی؟!زورم می آید. راستش شما که غریبه نیستید؛ احساس میکنم چرت و پرت مینویسم. چرند و پرند از هرجایی که دستم می آید.میتوانم نوشته های چفت و بست دار بنویسم اما باید خیلی زور بزنم. دوست ندارم. کیف نمیدهد.بعد هم همیشه یک سال بعد که میخوانی میفهمی آن هم چرت و پرت بوده اما تو فکر میکردی مهم است.اعتراض های غیر رسمی را برای استادان باهوش و بامزه ام نوشتم. کیف داد. سعی کردم در اوج صداقت بگویم که نمره میخواهم.یک روزی بالاخره میفهمم در نوشتن بجز اینکه خودت را مضحکه ی دیگران کنی چه فایده ای است؟ ( شاید نوشتن اعتراض برای استاد سخت گیری که در نهایت سه نمره اضافه کند.)</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 01:55:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان را اینجا وارد کنید</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-tf3sybaca4hx</link>
                <description>چندتا نوشته در ویرگول خواندم بعد از منتشر کردن نوشته ام پشیمان شدم. انگار همه ی ما یک چیزیمان هست و درد هیچ کداممان آنقدر هم که فکر میکنیم جالب، بزرگ و تنها تجربه شده توسط ما نیست. این دنیا چه مرگش است؟ چرا همه یک مرگیشان هست؟ اگر اینقدر شبیه همیم چرا همه تنهاییم؟ ما چه مرگمان است؟ چرا از گفتن راجب تو میترسم و خجالت زده میشوم؟ مگر این دردی بجز دردی مثل مال بقیست؟ درد، درد است دیگر. کله ی آدم را خراب میکند. نمیگذارد سرجایت بشینی. نمیگذارد صبح بلند شوی صبحانه ات را بخوری و بروی دنبال کارت. بدون فکر و خیال. بدون حسرت. بدون سنگینی یک چیزی توی گلو.</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 19:09:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منتظر ماندن با موهای آردی</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%AF%DB%8C-ofdrbhzducaj</link>
                <description>دوباره من و تخم‌مرغ‌ها و آرد، با شیر و وانیل، در آشپزخانه تنهاییم. این بار هیچ چیز من‌درآوردی نداریم؛ همه چیز باید طبق دستورالعمل پیش برود.کیک پختن که یک استعداد مادرزادی نیست؛ فقط باید همان کاری را بکنم که دیگران می‌کنند.آرد را سه بار الک کنید. شکر فقط یک و نیم پیمانه(نیم پیمانه کمتر بریز)این بار از آهنگ و قر و ادا هم خبری نیست، همین‌طور موهای باز.فقط پیشبند و تکرار بلند نکات است که فضای آشپزخانه را پر می‌کند.وانیل بیشتر از سر قاشق چای‌خوری نشود.بگین پودر در شیشه مربای بالای کابینت است؛ با جوش شیرین اشتباه نگیرش.سفیده تخم‌مرغ را طوری جدا کن که زرده باز نشود.این یکی وقت زیادی می‌گیرد؛ بلد نیستم چیزها را از هم جدا کنم.علاوه بر آن، فکر اینکه شکر کیک کم است دارد مغزم را می‌خورد.او کم‌شیرین دوست دارد.من که کیک‌پز نیستم که دستورش را مو به مو اجرا کنم؛من فقط می‌خواهم یک کیک درست کنم که او دوست داشته باشد.سفیده را فقط ۸ دقیقه هم بزن، برود یخچال.زرده را با هرچه مانده هم بزن، همه را قاطی کن؛ ولی زیاد هم نزن.همه چیز به اندازه. هیچ‌وقت زیاد بودن خوب نیست، حتی اگر فکر کنی باعث می‌شود کیک بهتری داشته باشی.مایع را در قالب بریز. نه، این‌طوری کیک جدا نمی‌شود؛ باید کاغذ روغنی می‌گذاشتی.به فکر جدا شدنش هم باش.دقیق ۴۰ دقیقه، با یک دمای ملایم ۱۸۰ درجه.و بعد، مایع خمیریت از این رو به آن رو می‌شود.نفسم را می‌دهم بیرون و کیک را می‌گذارم جلوی پنجره تا سرد شود.با همان پیشبند و موهای آردی، منتظر می‌نشینم.کیک سرد شد، از دهن افتاد و او هنوز نیامده.خورشید رفته و آشپزخانه تقریباً تاریک شده.روی صندلی نشستم و به کیک خیره شدم.این احتمالاً بی‌نقص‌ترین کیکی است که پختم.برخلاف تلاش‌هایی که کردم، همیشه کیک‌هایم خمیر می‌شدند.بقیه می‌گفتند دلیلش پیروی نکردن از دستور پخت است.این بار کردم.از منتظر ماندن خسته شدم.چاقو را برمی‌دارم، یک تکه کیک جدا می‌کنم و در دهنم می‌گذارم.خمیر نیست.اما نه گرم است، نه شیرین.همان‌طور که او کیک را دوست دارد.همان‌جا، جلوی پنجره باز، رهایش می‌کنم و می‌روم.</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jul 2025 21:28:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از من خبری بگیر ...</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1-j3nhigzib1gy</link>
                <description>غم من را غرق کرده.خوشم نمی آید. پسش میزنم. از خودم میپرسم چرا؟ برای چه کسی؟ ارزشش را داشت؟ اصلا این همه دست و پا زدنت دیده میشوند؟ در مقابل این سوالات خفه میشوم. با بغض به دوربین نگاه میکنم و میگویم:چیزی برای گفتن ندارم. نگاه را هم که نمیشود اینجا به اشتراک گذاشت. اصلا همین هذیان ها را هم باید در دفتری که قرار است کنار مرده ام چال کنم بنویسم ولی چیزی مثل ترس از وجود نداشتن نمی‌گذارد.نمیخواهم این غم را به کسی آویزان کنم. عشق همیشه برایم گران بوده. صبرم تمام شده اما چاره ای ندارم. صبر نکنم چه کار کنم؟ گوشی را با هشتاد و نه درصد از شارژر جدا نمیکنم. حداقل او به جایی و چیزی وصل است.نمیتوانم خودم را آرام کنم. مثل بچه ای که مادرش را گم کرده در سرم گریه میکنم و اینطرف و آن طرف میدوم. دستم را روی کاغذ بند خودکار میکنم بلکه کمی سرم سبک شود ولی بجز نقاشی چشم چیزی عایدم نمیشود. اهنگ را یک لحظه هم نمیخواهم قطع کنم. ادم ها را نمیخواهم ببینم. میخواهم گریه کنم. داد بزنم. عصبانی باشم. خودم را بشکنم و اینبار بالای سر تکه های خودم گریه کنم. از اشک های بی صدا خستم. میخواهم صدایم به آن بالاسری برسد. میخواهم با من حرف که نه، به من گوش کند. بپرسم چرا ؟ چرا این زندگی هیچ وقت کافی نبوده؟ چرا من دستم به چیدن سیب سرخ بالای شاخه نمیرسیده؟ منکه به سیب سبز کال هم راضی شدم. مگر چیزی که میخواهم چقدر بزرگ است که نمیتواند به من بدهد؟ بزرگ تر از خودش؟گوشی نود و نه درصد است. از شارژ میکنمش. بالاخره آدم که نیست؛ ظرفیتی دارد. حواست نباشد برای همیشه خودش را خلاص میکند.</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Wed, 19 Mar 2025 22:08:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملا ممد جان</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D9%85%D9%84%D8%A7-%D9%85%D9%85%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%86-zq27chvhhzgk</link>
                <description>خواب دیدم شهاب‌سنگ رد می‌شود. لبخند می‌زنم، ذوق دارم. این روزها عجیب از درون فرو ریختم؛ انگار که از اول هیچ‌وقت آباد نبودم. باید صبر کنم، باید این خرابه‌ها را تاب بیاورم. مردم همیشه در طول زندگی‌شان با همچین چیزی سر می‌کنند؟ یک‌ طوری غمگینم که دوباره قفسه‌سینه‌ام تنگ است. همه‌چیز غریب است؛ انگار درونم چیزی، کسی مرده. سکوت، سکوت فردای عزاست. آنجا که زجه‌ها ته کشیدند، حنجره‌ها خسته‌اند، نگاه‌ها گم می‌شوند. تا به خودم می‌آیم، به یک گوشه زل زدم. خیلی فکر می‌کنم، گاهی از دنیای واقعیت تعجب می‌کنم. مثلاً در سرم هزار و یک اتفاق می‌افتد، ولی این بیرون مردم طور دیگری زندگی می‌کنند. گلناز گفت: «غمگین نمی‌مانی.» اما من خیلی وقت است که غمگینم. ناامید هم بودم؟ حالا ناامیدم هستم. شبیه ویرانه‌های بلقیس شدم: ساکت، بدون امیدی به فرداهای باشکوه، به دوباره آباد شدن. خالی از سکنه، ساکت اما پر از هیاهوها و زمزمه‌های پنهان. فرداها به مزار فاطمه سلطان و ملا محمدی می‌روم که هیچ‌وقت جان بهش نچسبید. بلقیس هم می‌روم. یک موقعی که غروب باشد، آن بالا می‌نشینم، به کپه‌کپه خاک‌ها نگاه می‌کنم. به بلقیس که جگرش را سوراخ کردند، دنبال گنج، دنبال زیرخاکی. مگر خاک همان نبود که پاک و رویاننده بود؟ مگر بلقیس خاک را سر دست تقدیم نکرده بود؟ به خانه‌ام دزد زده. بلقیسیم که سینه‌اش را سوراخ سوراخ کرده‌اند. چیزی کم است. خانه تاریک است. آن‌که بر در می‌کوبد، به کشتن چراغ آمده است. می‌روم و خون گریه می‌کنم. در این راه، دلم می‌خواهد به هر کس و ناکسی پناه ببرم، بیفتم روی پایشان و زارزار گریه کنم: بی‌نفس، بی‌حرف، بی‌گلایه، بی‌امید به یاری. بعد هم خودم را کنار بکشم، بگذارم بروند و روی خاک سرد گریه کنم، بر مرده‌ام که همه‌جا مزارش است گریه کنم. بعد هم چرند‌پرندهایم را بریزم توی یک دفتر، قفلش بزنم و چالش کنم کنار همان مرده. تنها ماندم. روی این ویرانه ایستادم و به تمام چیزهایی که دیگر نیست نگاه می‌کنم. گم شده ام؟ نمی‌دانم. روزی این ویرانه وطنم بود. حالا می‌گویی تعلقم به من خیانت کرده؟ چطور این را تاب بیاورم؟ چطور ادامه بدهم؟ چطور شیرینی خاطراتش را سر ببرم؟ بگویم توهم‌ها بهتر است. دزد در خانه‌ام راه دادم.</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 00:44:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-exiuoukcfwyw</link>
                <description>بمرانی می‌خواند: «سرت به شانه‌ام بگذار و هم بگذار آن دو چشم تر / که گشته‌ام در به در، به در، به در،به در،به در.»صدای ضعیفش من را از طبقه بالا به پایین می‌کشاند. از پنجره، بابا را می‌بینم که در حیاط مشغول کاری است. می‌پرسم: «بابا باز داره کار می‌کنه؟» می‌گوید: «نه، نگاه نکن! می‌گم نگاه نکن خب!» من چسبیده‌ام به شیشه، و قرمزی خون ریخته کنار بابا، نگاهم را گیر می‌اندازد. بابا سر اردک شبیه بوقلمون را از تنش جدا می‌کند، و من برای خودم توی سرم بلند می‌گویم: «خوب نگاه کن تا راه و رسم ذبح کردن را یاد بگیری. با خودم تکرار می‌کنم که نترسم، که لوس و دلرحم نباشم. تکرار می‌کنم که این فقط یک مرغابی است و همیشه مرغابی‌ها برای خوردن بودند و می‌میرند، و این گریه ندارد.» با خودم می‌گویم: «باید قوی‌تر باشی، باید سر چیزها را به موقع ببری، حتی اگر احساساتت باشد.» بابا می‌رود سراغ پاهایش. از کمر خم شده و جانور را از یک پا سر و ته می‌گیرد، بعد هم چاقو را آرام‌آرام حرکت می‌دهد. بعد تن افتاده به خاک را برداشته و نوبت پای دیگر می‌رسد. شک می‌کنم درست دیدم یا نه، اما تن مرغابی می‌لرزد. لرزش من را هم می‌گیرد. فاطمه صدایم می‌زند و عصبانی است. می‌خواهد دستمال کاغذی که به طبقه بالا برده‌ام را بیاورم. هی بهانه می‌آورم، اما نمی‌شود. عصبانی است. من را نمی‌بیند؛ منی که آن‌ور پنجره، روی زمین سرد جان می‌کنم و می‌لرزم. دنبال پاهایم می‌گردم. پایی برای رفتن ندارم. بعد رو برمی‌گردانم از پنجره و بال می‌زنم، می‌روم.</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2025 11:22:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتوبوس نوشت.</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-jsn6eo66ofhp</link>
                <description>امروز فقط شیشه ی پنجره ی من توی اتوبوس مات و کدر بود و قطره های بارون خط خطیش کرده بودناول فکر کردم گیر افتادم فرقی نداره توی تابوت دفن شده گیر افتاده باشی یا پشت شیشه ی بخارگرفتههوا کم شد و گریم گرفت.تازه اون موقع نمیدونستم فقط پنجره ی منه که اینطوریهبعد سعی کردم کولی بازی رو کنار بزارم و همون طوری ازش لذت ببرم.نشد.فیلم دیدم اهنگ گوش دادم ولی نشد که نشدخواستم جامو عوض کنم ولی هم خجالت میکشیدم هم فاطمه موافق نبود و خب توان یه بحث جدید رو نداشتمبعدش دیدم چقد تو دنیا تنهام و خانوادم ...خلاصه که او و دوستانش جمعی شدن که دست انداختن دور گردنم و بردنم سفر بردنم باغ گیلاس و بهم گفتن تمام موسیقی های مورد علاقتو به یاد بیار و سکوتغروب زیبا با تیکه های آتیشش قلبمو گرم کرد اما خیلی زود خاکستر شد اتوبوس بنزین میخواست و واقعیت خیالمو خوردچیزی که برام باقی موند پنجره ی مات و خیس و خورشیدی بود که خاکستر شده بود حتی پنجره هم گریه میکرد و قطره های آب رو شیشش سر میخوردن و او و دوستانش یک صدا میخوندن که دیر کردی و خورشید رفته.ولی من بعدش این تابلو تقاشی درهم رو دیدم که رنگ واقعیت روی خیال ریخته بودند و بعد به جادو ایمان اوردم</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Thu, 11 Apr 2024 00:55:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آفتاب تنبل پاییز دیگه قلبش سرده</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D9%86%D8%A8%D9%84-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%B4-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D9%87-r6judlnl70us</link>
                <description>داشتم به این فکر میکردم که من چه رنگی میخوام باشم و بین سبز کمرنگ و زرد پاییزی گیر افتاده بودم الان که بالا سرمو نگاه کردم تا دوباره اون برگای خوشگلو ببینم لرز کردمباد پاییز که سرده،اون به کنار. خورشید نفس گرمشو حبس و نگاه طلاییشو از رنگا گرفته بود و رنگا؟ مرده بودن.به راحتی یه پلک زدن.</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Thu, 04 Apr 2024 17:05:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیاین با هم گریه کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-mc6gmna9iwti</link>
                <description>دقیقا وقتی که تو لحاف گرم و سنگینم پهن شده بودم و داشتم به ترکیب صدای زوزه باد  و خر خر بخاری که به طرز عجیبی ترکیب امنیه گوش میکردم یاد کسایی افتادم که اون بیرون موندن و هدف این زوزه های وحشیانن.دلم سوخت وقتی از کافه ی گرم با اون نور زرد بیرون اومدم و دیدم یه نفر برای پیش بردن زندگیش تو اون هوای سردی که برفا هم یخ کرده بودن داشت کارتونا رو جمع میکرد.من فقط برای تفریح بیرون بودم و اون چاره ای نداشت.من با اون لایه های لباس برای دو دیقه بیرون و منتظر اسنپ بودن داشتم میلرزیدم ولی اونی که معلوم نبود از کی بیرونه و خدا میدونه که چقد لباسش برای شب به اون سردی مناسبه باید با تحمل و دقت چیزایی که جمع کرده بود رو جدا میکرد و بارها خم میشد چیزی برمیداشت و کیسه رو به دوش میکشید. من چقد خونم قرمز تره که اینجام و اون نه؟ الانی که دارم اینو مینویسم همچنان تو جای گرم و نرمم درازم و اون بیرون؟ خیلی سرده. برای کسی که مدت طولانی بیرون مونده سرد تر ...</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Sat, 03 Feb 2024 02:27:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوبِ خوب؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%A8-fwu9lshc8au0</link>
                <description>حالا من دیگه خوب خوبمنه اینکه مشکلی نباشه و ادم دور و برم نباشه نهلعنتیا مثل آفت همه جا پخش شدن.باید بگم پخش شدیم نه؟ نه  درکی از بدن خودم به عنوان یه ادم ندارم.اخه یه ادم که نباید اینقدر از زیر بار حس کردن زندگی شونه خالی کنه .خب باشه کلثوم؛از بالا میگن به جای زندگی بگیم درد.در هر صورت من نه هوام که تو تخیلاتم شناور باشم نه آبم که بخوام به هر درزی سرک بکشم  حالا اون درزا میخواد شیارای مغز ادما باشه یا شکاف باریک شب ها که از پشتش دوستای عجیب و غریبم رو میبینم. من حتی خاک هم نیستم که بخوام همه رو سبز کنم(کلثوم بیخیال اون عنصر اخری شو جون من. این یه هردمبیل نویسیه سر صبه پس لازم نیست کامل باشه هوم؟)در نهایت من فقط یه آدمم که از گل درست شدم ولی مثه شیشه میشکنم.سرد و گرم زندگی دنبالم میدوعه و ازون جایی که از طرحای ساده خوشش نمیاد با ترک ها شکلای قشنگی درست میکنه.</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Sat, 30 Sep 2023 07:56:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیر</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D8%B4%DB%8C%D8%B1-kpqy6ucu3gjc</link>
                <description>یه صدایی همیشه یه گوشه منتظره تا منو متقاعد کنه شیر بخورم اره شیراما شیر برای من فقط یه نوشیدنی نیست بلکه مایه حیات جسم و روحمه اگه گشنته و نصف شب از زور معده درد به خاطر اسپرسوی بعد باشگاه مثه یه حیوون باوفا دنبال غذا میگردی شیر بخوراگه تشنته و داری هلاک میشی شاید فکر کنی که باید آب بخوری ولی نه باید شیر بخوریگرمته خب شیر بخور سردته اینبار شیرو گرم کن بخوراگه حوصله نداری فقط با آرامش بشین شیر بخورو میبینی که چقد هیجان انگیزهاگه نصفه شب حوصلت سر رفته دنبال یه چیزی بگرد که با شیر بخوری یا با لیوان شیرت تو خونه ول بچرخ تو یه عالمه انتخاب داری شیر رو دست کم نگیرافسرده ای؟ شیر و هر چی به شیر ربط داره راه حلته شیر تو رو قوی تر و قدتو بلند تر میکنه تازه اصلا نیازی نداری حتی ظرف کثیف کنی با پارچ سر بکش و هیچکس هم قرار نیست بفهمهدلت درد میکنه و حالت تهوع داری؟مطمعنا شیر حالتو بدتر میکنه ولی خوردنش کیف میده پس دس دس نکن و نزار مامان قبل از خوردنت بفهمهو اگه فقط نیاز به تنوع داشتی میتونی هر چیزی رو باهاش قاطی کنی هر چیزی که بخوای چون بالاخره وقتی دم به دیقه سر پارچ شیر باشی با خوراکیای تو معدت قاطی میشه پس سخت نگیر و هر کاری دلت میخواد بکن و هر چقدر میخوای شیر بخورو اگه شیر ندارین؟ دنبال بستنی بگرد و اگه اونقدر خوش شانس نبودی که یدونه پیدا کنی ماست یا دوغ  رو امتحان کن هر چیزی که یه ربطی به شیر داشته باشه و اگه باز هم نبود چشماتو باز کن و بفهم که در فریزر رو باز کردی(اگر واقعا واقعا یخچال بود و شما هیچ چیز شیریی نداشتین بدبخت بودنتو بپذیر و باهاش کنار بیا و مثه همون حیوون وفادار گریه کن مخصوصا اینکه اگه مامانت بفهمه برا چی گریه میکنی زودتر سراغ خریدن شیر میره)ت</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Wed, 06 Sep 2023 03:35:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط گفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D9%81%D9%82%D8%B7-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85-cdj34xhg2xy2</link>
                <description>امروز یک سری حرف را تف کردم بیروندر حالی که روی ویبره بودم و با چشمای نامطمعن اطراف رو میپاییدم حرفی رو گفتم که حتی از گفتنش مطمعن نبودم اما از هفته ها قبل دیالوگ ها را کنار هم چیده بودتحقیر شده بودم و نمیدونستم جواب درست چیه اون بخش رویا پرداز ذهنم میخواست که یه مشت توی صورتش بکوبد یه داد هم سرش بکشه و بخش احمق وجودمم میگفت با اون مهربون تر باش چرا ما رو دوست نداره شاید به اندازه ی کافی خوب نیستیم و غیرهولی گفتمبعد از اینکه اسمش رو صدا زدم دیگه جا خالی دادن احمقونه بود پس فقط گفتم و حالا حال خودم خوبه پس کلثوم جون ا_۱۰۰۰ به نفع تو</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2023 19:23:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-ktn0wvhqsfcq</link>
                <description>جایی،کسی،چیزی که متعلق به من باشد؛ منتظرم باشد و وجودم تغییری ایجاد کند و مهم باشد.این جا نشدن در این این لحظه و اینجا برای همین است؛در به در دنبال این میگردم ...Fourth of july</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 19:57:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وی مهمل میبافد</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85%D9%84-%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AF-atnur3dz7wr6</link>
                <description>امشب چیزی برای گفتن ندارم تنها چیزی که میتونم بگم اینه که عاشق خوابم دلم میخواد بقیه زندگیمو وقتی خوابم بگذرونممیدونی وقتی یه کاری رو زیاد انجام میدی توش تبحر پیدا میکنی مثلا من الان میتونم ادمایی که دلم میخواد رو تو خواب ببینم یا اتفاقات رو تقریبا کنترل کنم خب اگر بخوام با خودم روراست باشم ناامیدم شبا وقتی که واقعا خستم و چشمام بهم التماس میکنن که راحتشون بزارم بیشتر از همیشه تنهایی و کافی نبودن رو احساس میکنمامروز یه کارایی انجام دادم و خب خوب بود منم که انتظار معجزه ندارم شاید امشب خستم  ازین به بعد در طول روز مینویسم نه اخر شباخوابم میاد ولی میخوام تمام شب رو بیدار بمونمگل بگیرن درِ این مغزو</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Mon, 28 Aug 2023 00:04:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انجام وظیفه</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D9%88%D8%B8%DB%8C%D9%81%D9%87-hna2ngrqztju</link>
                <description>یه موقع هایی با خودم فکر میکنم دلم میخواد یه اکانتی داشته باشم که کسی منو نشناسه بعد با خیال راحت بیام هر چی دلم میخواد بگم هر چیه هر چیولی بعد دوباره با خودم میگم اینکه نشد کار  هر روز یه حرف میزنی همین دیروز نبود داشتی میگفتی باید بیخیال قضاوت دیگران بشم؟ خب شاید دیگران نخوان من راجبشون بنوسم نه بابا کی اصن اینا رو میخونه امروز دلم مچاله شد اون ادما یه روزی مخاطب هر روز فکرا و دوس داشتنام بودن و حالا حتی حق ندارم راجبشون فکر کنمشبایی که خیلی خستم مثه الان واقعا هیچ نیازی به فکر کردن بیشتر ندارم و فقط یکم مهربونی دیدن توی چشمای یه نفر میتونه قانعم کنه که خب امروز به اندازه ی کافی کافی بود که بری بخوابی و فردا هم یه چیز قشنگی میتونه باشه که به خاطرش بیدار شی بغل که اصن بحثش جداست و فعلا نباید بهش فکر کنم میدونی که ازون چیزاس که ادم رو یاد چیزای خوبی میندازه که نداره  امروز یکیو با کرم ترسوندم واکنش شدید نشون داد بعد خودم از دست خودم گریم گرفت که کی میخوام بزرگ شمیه چیز دیگه اینکه مربی باشگاهم باهام خوب نیست و فکر میکنم شاید به خاطر مهارتای کم ارتباط اجتماعیمه ولی بعضی وقتا خیلی ناراحتم میکنه دلم برای دوستام و شنیدن اینکه خودم میشم ریشه ی تو تنگ شده خیلیم زیاددلم یه قهوه ی صد روبوستا میخواد که منو از این دنیا بکنه ببره ولی تا چند دیقه دیگه بیهوش میشم و فقط خواستم به قولم وفا کنم و امشبم بنویسم و فکر نکنم که کی چی فکر میکنه یا ویرایشش نکردم </description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Sat, 26 Aug 2023 23:03:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد یه عالم فسفر سوزوندن(۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%DB%8C%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%B1-h9op4v21vea0</link>
                <description>خب به یه نتیجه جالبی رسیدم؛اونم اینکه من هیچی نیستم.طول و تفسیر زیاد داره و تا جایی که حوصله ام قدش برسه میگم.امروز یه سری نوشته خوندم که خیلی شبیه چیزایی بود که من مثه یه سری راز تو دفترم نگهشون داشته بودم و واقعا میترسیدم کسی بخوندشون.یه خورده منفی بافی،فکرای زشت،خودخواهی یا حتی حرفایی که جاش وقتیه که تو تخم چشم طرف زل زدی. یا مثلا چمیدونم اینکه به خودت یه چیزایی رو اعتراف کردی که یه نفر دیگه بگه تا چاقو نزاری رو گردنش که توهینت پس بگیر کوتاه نمیای.حالا اینکه تو از کی خوشت میاد و اینکه قبلا چه غلطایی کردی و فکرای خنده داری داشتی به کنار...عجیب بود؛انگار بعدش همه نقطه ها به هم وصل شد. اینکه تو نگرانی به خاطر طوری که هستی قضاوت بشی،فکر میکنی خیلی زیر نظری و مردم تمام حرکاتتو با چشماشون میبلعن یا در نهایت اینکه خیلی متفاوت و خاصی!!!بچگونست که من فکر کنم همیشه ادم خوبه یا بیگناهه ام.میگم بچگونه چون اونا نمیتونن خودشونو جای بقیه بزارن و فقط احساساتی که خودشون تجربه کردن رو مهم میدونن و میفهمن. اسمش بلوغ احساسی بود فکر کنم.من متوجه این روند فکری نبودم که در یک کلام من ادم غیر منعطفی هستم(خب فکر کنم این متن رو باید همینجا تموم کنم چون کلثوم جان(ذهنم)به شدت دلش میخواد پاکش کنه و بره سراغ حواس پرتیه جدید اما من گولشو نمیخورم.کمال گرایی رو کنار میزارم و به قولم که هر روز نوشتنه پایدار میمونم و بخش دوم رو برای بعد میزارم.)</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Fri, 25 Aug 2023 20:04:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>