<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کی باید باشم؟</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sbzy06982</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:37:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>کی باید باشم؟</title>
            <link>https://virgool.io/@sbzy06982</link>
        </image>

                    <item>
                <title>احساس تنهایی میکنم؛ من تنها، بستنی های توی فریزر تنها.</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%B1-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-qlf8dpqzdqq5</link>
                <description>احتمالا پنج دقیقه وقت دارم تا بتمن برسد. وقتی یک رژلب قهوه ای با دقت کشیده شود میتواند من را زنِ این زندگی کند. لباس صورتیی که آستین هایش چین دارند. لئونارد کوهن کسی را در من صدا میزند؛ زنی که این لباس صورتی با آستین های چین دارش را پوشیده. باد من را، لباس را، همه ی خیابان و درخت های پارک را میرقصاند.قبل تر هم کسی من را صدا زده بود وقتی به اشتباه بوسیده میشدم. فریا گفتنش در سرم میپیچید.دنیا چقدر میتواند سرد باشد؛ مستقیم توی چشم هایش زل زده بودم و با اهنگ این را زمزمه میکردم.خورشید پشت درخت های کاج غروب میکند. درخت ها بلندند و فضای خالی بین برگ و شاخه ها با نور طلایی پر شده است. این قاب باعث میشود فراموش کنم کجا و در چند سالگیم هستم. از گم شدن در زمان میترسم و این لحظه بسیار شبیه لحظه های دیگری از زندگیم هستند. لحظه های دیگری از گذشته و آینده. لحظه هایی که مطمعن نیستم همه ی آن ها را دیده باشم. اشتراک آن ها در مبهم بودنشان است. نمیدانی چرا خوشبختی، به چی فکر میکنی، به کجا وصلی که اینقدر رهایی.چطور امروز اینقدر خوش گذشت؟ چطور اینقدر جا میشدم؟ امروز مناسب ترین تکه ی پازل بودم. قاصدکی که توی نور رد شد برای ثانیه ای در چشمانم نگاه کرد و آنقدر از خبر خوشی که آورده مطمعن بود که باورش کردم. بعد از درست کردن پاپیون با پوسته ی شکلات دنبال آن یکی گشتم. باد شدید بود. امکان نبود پیدا شود ولی شد و من یک لحظه آنقدر پر از شادی رسیدن شدم که بدنم مور مور شد و فکر کردم الان است که پرواز کنم.</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2026 02:22:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نچ</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D9%86%DA%86-aczqtumiws7k</link>
                <description>دوباره دوست ندارم بنویسم. حوصله ام سر رفته. امروز واقعا ( نمیدانم چی ولی یک چیز بد) بودم. یعنی بجز چیزی که هر روز هستم امروز با خودم حال نمیکردم. کله ام بدجوری خراب بود و نمیفهمیدم دقیقا چه مرگم است. نه قهوه، نه زدبازی، نه هیچ چیز دیگر نتوانست من را تبدیل به چیزی کند که شبیه آدم است. پارک بامزست. امروز بد قلقم و قوز میکنم. دوست دارم با فحش جواب مردم را بدهم. تویی که با فامیل (و علامت تعجب و عصبانیت) صدایم زدی؛ نمیتوانم پیامک بدهم، تلگرامت را چک کن. دلم برای وقت گذراندن با تو تنگ شده است. هر چند حالا میتوانم دلتنگت باشم چون آن متن ها را دیگر نمینویسی. که به هیچ جایت.اینقدر آدم ها عجیبند و اینقدر مغزم زر میزند و من را تخریب میکند که خسته شدم. اصلا همینکه بین مردم راه میروم خسته میشوم.پنج درصد شارژ دارم. نه کاشکی بیشتر. ضعف کردم. تقصیر قهوه.خب حالا که چرت و پرت گفتم بهترم. یکجور اعتماد به نفسی میدهد که اگر لهم پس لهم.ماکارانی پختم. با آرامش. بدون آتش گرفتن لباسم، ابروهایم یا آشپزخانه. خمیر شد اما من خمیر دوست دارم.شد سه درصد. فردا قرار است خوشگل کنم.امروز که دنبال معنی میگشتم دیدم اینکه فکر میکنم چیزی معنی دارد خنده دار است. معنی یعنی بیشتر راضی بودن و خب با همینی که دارم نمیتوانم راضی باشم؟ شر و ور نگو.چرا گوشی خاموش نمیشود؟ راستی چرا بعضی وقت ها از آدم هایی که کنارشان راحتم دور میشوم؟ چرا یکهو اینقدر غریبه میشوم؟یک لحظه خیلی عاشقم یک لحظه نه. یک لحظه میدانم چه میخواهم و فردایش نه. یک لحظه خودمم و یک لحظه کسی که خودم را میبیند. بعضی وقت ها به کسی فقط میتوانم اعتماد کنم که از من متنفر است یا باعث می‌شود از خودم متنفر شوم.توروخدا ذخیره شو الان خاموش</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 22:17:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم باید از خودش بپرسد منتظر چه چیزیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D8%A8%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1-%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ewqzmmneua4s</link>
                <description>فکر میکنم آدم بزرگ ترین لطفی که میتواند در حق خودش بکند این است که خودش را ببیند. بفهمد که انسان همیشه درگیر خودش است. دیگران درگیر خودشانند. ته همه ی مشکلات و احساس ها به خود آدم برمیگردد. باید خودش را درک کند. احساسش را ببیند. میلش را کنترل کند.چرا این ها را گفتم؟ چون الان انگار منتظر چیزیم. منتظر یک شادی و هیجان بی مقدمه و ساده. منتظر رضایت از زندگی. من چطور راضی میشوم؟ با دوست داشتن دیگری؟ با احساس امنیتی که یک مرد میتواند ایجاد کند؟ با ارضای احساساتی که خوب نمیشناسمشان و دلیل بودنشان را نمیدانم؟ با هیجان؟ با تجربه های جدید؟اصلا باید از زندگی راضی بود؟ رضایت چیزی نیست که آن را یکبار برای همیشه بدست آورد. ماهیی است که لیز میخورد.من زمانی که زخم های روانم درگیر میشوند احساس رضایت دارم. موقع بی ثبات ترین ارتباط های زندگیم رضایت داشتم. زمانی که بدون دستکش افتاده بودم به جان کیسه بوکس رضایت داشتم. زمانی که هیولایم از همیشه راضی ترم.زمانی که خشمگینم و مرزی ندارم راضیم. موقع شکستن دیگران هم بخشی از من راضیست.در دنیای اطرافم، زن بودن برایم کافی نیست. میفهمم در خود زن بودن چیزی هست که به شدت من را سمت خودش میکشاند اما ...اما چیز های دیگری هم هست که من میخواهم داشته باشم.</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 00:29:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیدانم چه اصراری به نوشتن دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-uoce5bogjggn</link>
                <description>امروز باید عصبانی میشدم، داد میزدم, گریه میکردم. اما هیچ کدام از این کار ها را نکردم. نگاه کردم، خندیدم، فحش دادم. چند جا هم در چشم هایم اشک جمع شد. گلناز میگفت تو واقعا زندگی را دوست داری. میخواهی زندگی کنی و شاد باشی. برای همین است که دست از تلاش نمیکشی و کلنجار میروی.این را دیروز نوشتم. بعدش هم برای گفتن چیزی به ذهنم نرسید. تبدیل احساس های شدید یا گیج کننده به کلمات سخت است. دیشب تا پنج بیدار ماندم پروژه را کامل کنم. یک چیزی فرستادم اما کامل نبود. امروز دوباره.قرمز پوشیدم. قهوه خوردم و با ولعی تمام نشدنی میخواهم زندگی را از خودم پس بگیرم. باید به فکر جشن فارغ تحصیلی باشم. جشنی که در آن به من خوش بگذرد. شاید رفتم رشت. نمیدانم. بی تفاوتی و بی حسی حافظه ام را میگیرد. میخواهم به روابطم با آدم ها برگردم. بس است هر چقدر بدنم را پیششان گذاشتم و خودم در تنهایی کله ام ماندم.کم کم وقتش است این بلوط شکسته را، این هویت شکسته را از کیفم باز کنم. خوشحالم عصمت امروز قرار نیست من را حذف کند. شاید فردا.راستی در رابطه با دیروز سالوادور کینگ رام میداند چه میگویم.</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 11:57:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ننوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D9%86%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-grby6tm4a79u</link>
                <description>امشب را نمینویسم چون خسته ام و ذهنم زیادی تحت فشار است. عصمت گفت تا پنج شنبه و امیدوارم منظورش تا ساعت ۲۳ و ۵۹ دقیقه روز پنج شنبه باشد. خستگی و بدن درد نه میگذارند تمرکز کنم نه بخوابم. معلق مانده ام وسط زمین و هوا. مطالب را نوشته ام. فقط باید مرتب کنم. تجربه میگوید که که خیلی زمان میبرد. وقتی آدم خوایش می آید مقاومت در برابر آن یعنی چه؟ فرشی که روی آن دراز کشیدم بخش های قبلا سفیدش زرد است. خواب واقعا مسئله مهمیست. یک روزی تو را از اینجا ریمو میکنم که موقع نوشتن فکر نکنم تو چه فکر میکنی. آل استار زرد نبود. کفش های قرمز هم راحت نبودند. یک لباس خیلی صورتی دیدم که دامن داشت تا آن سر. میدانم خریدنش زیاده‌رویست ولی خب با یک چرخ دامن تا شعاع یک متری باز میشود. به نظر شما مرتب کردن فایل خیلی طول میکشد یا بروم لالا؟از بروز دادن خودم شرم دارم. میدانم درست نیست اما الان از تمام چیز هایی که اینجا نوشتم خجالت میکشم.</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 02:33:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی حوصله ام</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%A7%D9%85-cgxiafz2lal9</link>
                <description>دراز کشیده ام و به این فکر میکنم که تا فردا ظهر میتوانم فایل را برای عصمت بفرستم یا نه. میدانم در سکوت اتاق و در شلوغی کله ام دنبال چه میگردم. این تنهایی بدجور یقه ام را گرفته و ول نمیکند. چیز های عادی زندگی دور به نظر میرسند. میفهمم که خوب نمینویسم. خوب یعنی قابل فهم. حوصله ندارم. میخواهم یک چیزی سمبل کنم و بروم. بروم سودوکو.بابا سهم بستنی اش را خورد. اینقدر هم خوشحال بود که نتوانستم ذوق نکنم. کلا چهار سالش است. هر چند یک ساعت قبل با یک دعوای حسابی یک تار مو فاصله داشتیم.ظهر داشتم غرق میشدم. مورد قضاوت جمعی قرار گرفتن نقطه ضعف من است. بعد از قضایای خوابگاه فهمیدم.دوست دارم چیزی که نوشتم را برایت بفرستم. اما نباید‌.حوصله ی خودم را ندارم. حوصله ی دیدن خودم در آینه ی نوشتن را ندارم. که چی؟بعد از پروژه چند روز در تخت میمانم. خودم را پتو پیچ میکنم، فیلم میبینم، خیال پردازی میکنم و خواب میبینم.عزاداری برای این امکان است که اینطور فلجم کرده.اگر یکبار دیگر احساساتم را بازخواست کنم باید بلند شوم ادامه ی پروژه! به خودم ربط دارد که چه غلطی میکنم و چه احساسی دارم. دلم میخواهد. زندگی خودم است. عصبانی شدم و حالا بقیه حرف هایم را یادم نمی آید.خلاصه شما مرد ها، من اصلا درکتان نمیکنم.( حالا این بحث ربطی به شما نداشت ولی خب. هر وقت عصبانیم لگدی هم به این قضیه میزنم)فلانی هم از دیروز خودش را میگیرد. خسته ام کرده. دهنم که باز شود نمیشود بستش. کاشکی به آنجا نرسیم. یک حرف هایی را هیچ وقت نباید گفت.اگر یک کفش قرمز داشتم الان اینطوری نمیشد. اینطوری که بی حس و بدقلقم. از طرفی به کفشی بجز کتانی اعتماد ندارم‌. نمیدانم. خلاصه باید زودتر تصمیم بگیرم. بی تفاوتی در عین کلافگی چیزی است که من را میترساند. شبیه مردن و زندگی نکردن است. گفتم که؛ نمیخواهم بمیرم. حاضرم مثل سگ گریه کنم ولی اینطوری مات نمانم.بالاخره هر کسی یک جوری است دیگر. من هم اینجوری. مدلم همین قدر پریشان و ناپایدار است. کمی که کنترلم دستم آمد فکر میکنم که خوب است یا بد. (سوسکی میپیچم که با خودم بحثم نشود که متن را ول کنم برم سر تکلیف)اینقدر خوشم می آید آدم ها با من بدجنس میشوند. میتوانم راحت ولشان کنم و بروم.یک نفر به من حالی کند اینجا اتاق تراپی نیست که مشنگ حرف میزنم.چرا هی یادم میرود اینجا هم قضاوت میشوم و باید جمع و جور تر باشم؟ به تخمدانمراستی تو میدانستی من به بلوغ عاطفی نرسیدم؟ چه سوال چرتی. تو همه چیز را میدانی.کاشکی لااقل غلط املایی داشتم که که انگار مستم. ولی نیستم و ندارم‌.حالا چرا اینقدر فحش میدهم؟ که چی؟ باحال تر است؟ یک چیزی را پاره میکنم؟ ثابت میکنم میتوانم باشم بدون اینکه طوری باشم که شما میخواهید؟این هیچی. چرا طوری مینویسم که انگار خودم را تخریب میکنم؟ کاری میکنم که شما از صراحتم بدتان بیاید. فکر میکنم اینکه هر حرفی را میزنم اسلحه ایست که آگاهانه سمت چهره ی قابل قبول خودم برای مردم گرفته ام. که زیاد نزدیک نشوند و دوست داشته نشوم و تنها بمانم.شاید هم صرفا یک مود است. یک ابزار جلب توجه. یک تلاش ساختار شکنانه که ساختار هدایتش میکند.شاید هم چرت و پرت.چه چیزی باعث شد تا اینجا بخوانی؟</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 00:16:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچولو</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-g0ym0yn2tstq</link>
                <description>دوست دارم بنویسم. از این لحظاتی که دوست دارم بنویسم کم پیش می آید. اکثرا یک باید هست. حالا توی پارک نشستم. باد مهربان است. خودم را دوست دارم. موهایم را دوست دارم. چتری یکهویی خیلی به دلم نشسته است. در این لحظه آماده ی بیرون آمدن از خودمم. کمتر میترسم. بیشتر جسورم. نمیدانم جسور میمانم یا نه. کاشکی آدم ها اجازه بدهند خوب بمانم. هیجان زده نیستم. این خوب و عجیب است. خوشحالیِ بدون هیجان احساس رها بودن میدهد. اصلا چرا اینقدر میترسم؟ از چه چیزی میترسم؟ گاهی اوقات پرسیدن یک سوال از جواب مهم تر است. این را تو یادم دادی. چه میشد اگر کمی حق به جانب تر بودم؛ اگر احساسات دیگران را اینقدر حس نمیکردم؟من حق زندگی کردن میخواهم؛ از خودم. من اشتباه نیستم. چقدر طول میکشد تا این را یاد بگیرم؟فکر میکردم کرگدنی هستم برای خودم. مثل اینکه نیستم. پوست کلفت نیستم. زود جا میزنم. پوسته ی احساساتم نازک است. هر کسی واردش میشود.یک نفر توی پارک رپ میکند. عاشق رپ کردنم. چقدر ناز است.اگر پروژه را تا فردا ظهر تمام کنم به خودم یک جایزه ی خیلی توپ میدهم.دومین گربه ی سیاه لوس زندگیم را پیدا کردم. گذاشت نازش کنم. از زیر نیمکت رد میشود. توی دامنم گمش میکنم.یاد کوچولو میافتم. حاضرم برایش بمیرم؛ با آن چشم های گرد و درشت مشکی اش. این یکی چشم هایش سیاه و مرموز و کشیده بود. یه کم از نگاه مستقیمش ترسیدم. دلم برایش یک ذره شده. این موجود سیاه شجاع کوچولوی سیاه. حتی اسب ها هم از او میترسیدند. چقدر لوس و باهوش است. چقدر میخواهم در اسطبل بمیرم. بمیرم و زنده شوم.</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 22:17:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عینک صفورا</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D8%B9%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D8%B5%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%A7-yuvxk3drwzp4</link>
                <description>دیروز ننوشتم. دیروز که تمام شد دیگر نمیخواستم اینجا بنویسم.دوست نداشتم چیزی را به اشتراک بگذارم. شاید چون سخت بود. شاید چون تنها بودم. شاید چون از بی مسئولیتیم بدم آمد؛ از ناتوانی ام، از تنفرم از این درس ها. شاید هم چون بدنم از هم پاشیده بود؛ کم خوابیده بودم و بی حس از استرس وحشتناکی که نه فقط برای این لحظه بلکه از تمام ناکامی های تحصیلیم آمده بود نمیدانستم چه کار کنم. امروز اما میخواهم که اینجا بنویسم. شاید چون نیاز دارم به یک کار و روتین وفادار بمانم. حوصله ی آدم ها را ندارم. حوصله ی زندگی را ندارم. نه اینکه حوصله نداشته باشم. شادی حاصل از تلاش کردن و زنده بودن را حس نمیکنم. چیزی خوشحالم نمیکند. اگر هم میکند آنقدر کوتاه و ناپایدار است که در همان لحظه هم نمیتوانم از آن لذت ببرم. به قول فلانی باید از لحظات خوشی برای سختی ها آذوقه جمع کنم اما نمیتوانم.الان که وسط روز است دارم تلاش میکنم. کلاس پروژه تمام شده اما همچنان پی کارهایش هستم. میخواهم بیکار نمانم؛ فکر نکنم، چیز ها را انتزاعی نکنم، احساس نسازم، خیال نکنم. میخواهم وسط همین زندگی تخمی بمانم.حالا نمیدانم با این همه اُرد برای زنده ماندن چطوری باید بنویسم. من توی نوشته هایم چیزی بجز احساساتمم؟ دیروز تو را ناراحت کردم. احتمالا روز های قبل هم. نمیخواهم تمام شوی. این را احساساتم میگوید و من به آن ها اعتماد ندارم.کیک درست کردن برایم خیلی سخت است. هر دفعه خمیر میشود. برای تنبیه خودم آن را انتخاب کردم.دقیقا نمیدانم میخواهم بمیرم یا نه. دیروز میخواستم. امروز کمتر.عصمت بامزست. خوره ی این پروژه و مقاله و کلمه ی کصشر ردیف کردن است. اصلا برایش حسی که دیگران از حرف هایش میگیرند مطرح نیست. نه از سر بدجنسی. درکی از این چیز ها ندارد. برایش مهم است شماره ی صفحه فلان باشد از آخر فلان بخش با سوال تمام شود، اخر جمله نقطه داشته باشد سر تیتر با فلان فونت نوشته شود و یک وقت خدایی نکرده چند خط آخر متن در صفحه ی بعد جدا نماند. چیز های زیادی برایش مهم است که من اگر میدانستم الان جای صفورا دانشجوی محبوبش بودم. باید از عینک صفورا میفهمیدم عشق این چیزهاست. یک دلیلی دارد که به هیچ عنوان حاضر نیستم عینک بزنم. نکند کسی من را با کسی که عشق این چیزهاست اشتباه بگیرد؟</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2026 11:49:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لالا</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7-uoabcqvhzfgd</link>
                <description>با احساس گناه از خواب پریدم. دوباره بیهوش شده بودم بدون اینکه بنویسم، صورتم را بشورم یا حتی لباس های بیرونم را عوض کنم.قرار بود که در طول روز بنویسم. چه ایده ی خنده داری.مگر چندبار در روز آدم جرئت روبه رو شدن با خودش را پیدا میکند؟استرس دهنم را صاف کرده. شنبه باید پروژه را کامل تحویل بدهم به علاوه ی یک ارائه ی سخت دیگر که چیزی از آن سر در نمیاورم.لامصب دیروز چقدر خوش گذشت.نیاز دارم ساعت الان استپ شود و یک عالم بخوابم.میدانم نباید به آدم ها دل خوش کنم. میدانم و تلاش میکنم بفهمم.اگر الان بخوابم و اجازه بدهم نوشته ام وقتی بیدار شدم تکمیل و منتشر بشود کار بدی کرده ام؟ نوشتن نوشتن است دیگر. الان یا چند ساعت بعد ندارد. آن هم این مدل نوشتن که همش احساسات و هیجانات خام است (دیدید چقدر سوسکی دوباره خودم و طرز نوشتنم را توجیه کردم؟)آخر الان پر رنگ ترین حسم نیاز به خواب است و حوصله ندارم راجب چیز های دیگر بگویم.اینها را ساعت چهار و بیست و شش دقیقه صبح نوشتم. الان نزدیک ظهر است. چند ساعت پیش که بیدار شدم خالی خالی بودم. الان پر از کوبیده ام. امروز و فردا را که بگذرانم فک کنم دیگر هیچ چیز در آینده تحصیلیم اینقدر نگرانم نکند. آن نظم ریز روز ها از بین رفته. چیزی که در ظاهر کم اهمیت بود اما انگار همان روانم را سر پا نگه داشته بود. حالا حرف زهرا را، انزجارش از امید را میفهمم. وعده وعید نمیخواهم. اگر چیزی قرار است اتفاق بیوفتد میخواهم همین حالا باشد.بدنم تغییر کرده است. از آن حالت خام بچه گانه بیرون آمده است. مثل یک زن میتوانم احساس کنم. حالا میفهمم چرا اینقدر درباره جذابیت دست ها صحبت میکنند و سبیل چه میگوید و خیلی چیز های دیگر ...اما هنوز یک چیزهایی تغییر نکرده. مثل گزینشی بودن این احساس ها در برابر بعضی آدم ها. همچنان حتی نزدیک مرد ها بودن هم میتواند اذیت کننده باشد.نمیدانم. بدن هم چیز عجیبیست. برای خودش می‌برد و میدوزد.قهوه را که بخورم آدم میشوم. امیدوارم.(کاشکی نون خامه ای داشتیم)</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 13:23:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط یک چیزی منتشر کن</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%B1-%DA%A9%D9%86-vhw5gp2kg6gl</link>
                <description>نمیفهمم این استرسی که گلویم را گرفته است برای چیست. اجتماع برایم محل هجوم است. دیدن آدم هایی که باید ببینمشان سخت است. سینه ام سنگین است. پاهایم میلرزد و آماده ی یک اتفاق بدم.اگر کمتر اتفاق هایی که این بیرون میافتد را به هویتم ربط بدهم شاید کمتر نگران باشم. کمتر نگران باشم که یک اتفاق بد من را از هم بپاشاند. این خانمی که کنارم نشسته است من را یاد کلمه ی بدبختی میاندازد. بوی چادرش شبیه بوی مادربزرگم است. از این سختی از این تحقیری که با کل زندگیشان عجین شده میلرزم. گاهی فکر میکنم من هم یکی از آن هام. یکی شبیه مادربزرگم فقط جوان تر با گوش هایی که میشنود.داشتن جایگاه اجتماعی پیچیدست. بخشیش تلاش است و بیشترش ربطی به تلاش ندارد.توی جاده که بودم با یک آهنگ بختیاری، مامان و ماشین های توی جاده محو شد و من در آن کوه ها تنهابودمبالاخره توی فلان جا نشستم. استرس دیدن آدم جدید به مذاقم خوش نمی آید. اصلا چرا این کار ها را میکنم؟ کاشکی که از هر چیزی که استرس میدهد دوری کنم.(در شرایط زندگی با خانواده نمیشود)نکند کرم روی صورتم کیکی شده؟ البته با قهوه میچسبد ولی کلا. نکند رژم شبیه آنجای مرغ است؟ اصلا چرا این کار ها را میکنم؟ باید بفهمم اجتماعی بودن به من نمیسازد.اره حالا هم بهترین کاری که میتوانی بکنی پناه بردن به تصور فلانی است. همان فلانی اگر این را بداند قطعا میریند به تو و تصورت.این ها را در طول روز نوشتم و هر چند الان برایم بی معنی به نظر میرسند اما از این به بعد اینطوری بنویسم بهتر است.دوباره خوابم برد. باران می آید. قبل از خواب سینه ام تنگ بود‌. دوباره من احساساتی احمقم بی دلیل چرت و پرت میگفت. امروز جی بی تی یک شوخی ساده مرا یک طوری تعبیر کرد که خیلی درست. بعد حالا در ذهن خودم تا میخواهم این حرف بزنم یادم میآید که ای کنترلگر فلان شده.چرا به جای فلان شده راحت ننوشتم کصکش؟ الان مثلا خیلی با ادبم؟ نیستم.دستشویی رفتن در طبیعت خیلی حال داد.امروز خودم بودن خیلی راحت بود.با این بارانی که می آید امیدوارم قرار توت خوردن کنسل باشد.از خواب بیدار شدم که یک چیزی منتشر کنم و بخوابم. میخواهم بخوابم و برایم مهم نیست باز هم خیلی چیز ها را نگفتم و باز هم برایم مهم نیست متنم پراکنده است.</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 04:16:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>🧘✨</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-i1ul8o0taoki</link>
                <description>دیشب ننوشتم. خوابم برد. تا لحظه ی آخر هوشیاری واضح فکر کردن را به تعویق می اندازم.امروز سعی کردم کمتر فرار کنم.میدانم این نوشته باید راجب دیروز باشد اما از آن چیزی یادم نیست. فقط دویدم‌.امروز اما با اینکه اذیت کننده بود سعی کردم آرام تر بدوم. نمیتوانم تصمیم بگیرم بروم یا بمانم. قبلا آسان تر بود. هر جا که شک داشتم میرفتم.دو هفته ی دیگر همه ی چرت و پرت های دانشگاه تمام میشوند. یک نفس عمیق میکشم و ولش میکنم. مهم نیست که ناراحت میشوم یا خوشحال. مهم این است که تمام میشود. این که چیز ها تمام میشوند را دوست دارم. ذهن من همیشه سنگین است. از سبک شدنش استقبال میکنم.برای این روز ها دو اصل مهم دارم. سخت نگیر و خودت را خیلی جدی نگیر ( آن هم کی؟ من)عصر تکلیفم را با خودم روشن میکنم.عصر تکلیفم را با خودم مشخص کردم. الان که مینویسم ساعت سه و ده دقیقه صبح است. دلم درد میکند، بین دختر ها خوابیده ام و بعد از یک عالمه خوکی خندیدن تنهام. برای فردا نگرانم. احساساتم هنوز هم تیز اند. یکم دوست دارم در این نیمه شب خنک بمیرم. دوست دارم عوض شوم. دوست دارم راحت تر بنویسم، با دفترچه ام آشتی کنم، معنای جدیدی برای نوشتن پیدا کنم، با تغییر ها زودتر سازگار شوم و نفسوک نباشم.خیلی نفسوکم.همین ویژگی خیلی چیز ها را خراب میکند. در روابط اجتماعی هم که تا دلت بخواهد باید چیز یاد بگیرم و کار دارد تا راحت شوم. که کنار مردم راحت باشم.انگار توی زندگی ولم. سنگر مطمعنی ندارم که به آن تکیه بدهم. هر روز که بیدار میشوم از خودم میپرسم که باید چه کار کنم و میجنگم.شاد نیستم. چرا؟ من میدانم چرا. زندگی در خانه سخت شده. تنهایی هر چقدر امن و دلنشین اما فرصتی را از من میگیرد. فرصت خطر کردن.همش از خودم میخواهم دست از خیال کردن بردارم. باید دنبال دلیلش بگردم. شاید هم باید بیشتر اشتباه کنم. میخواهم که عاشق بشوم اما ذهنم نمیگذارد. بدنم نمیگذارد. خودم ...شب که وقت تصمیم گرفتن نیست. خفه شو عزیزم.میخواهم آرام و قوی باشم تا از این طوفان احساسات بگذرم. ممکن است همین الان یکهو تصمیم بگیرم کصشر بگویم و راحت کصشر بگویم؟ یعنی منظورم این است که این فرصت را نگه دارم برای کی؟ پفیوز نمیدانی بعد از رها شدن از تلاش برای ثابت شدن به تو چقدر همه چیز قشنگ تر است. یوسفی طبری نمیدانی امروز که کلاست را کنسل کردی ناهارم چقدر خوشمزه تر بود. خوشحالم آن شلوار سفید را نپوشیدم و شبیه نوعروس ها نشدم. کیک و بستنی امروز بوسیدنی بود. چقدر کنار این دختر ها همه چیز بامزه است و خوش میگذرد. از این به بعد هفته ای یکبار شب دخترانه. بازی جاسوس دو سر باخت است. ساریکل و خنده های خارج از کنترل. مبینا که دوید پاهایم خودشان رفتند و من را انداختند جلوی ماشین. با این نخوابیدن الان، فردا دهنم سرویس است.</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 03:48:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ یَخی تَ گِرتیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%DB%8C%D9%8E%D8%AE%DB%8C-%D8%AA%D9%8E-%DA%AF%D9%90%D8%B1%D8%AA%DB%8C%D9%87-nzsy0dx9uowq</link>
                <description>دوست دارم اینجا چیزی بنویسم که از تنهاییم کم کند اما این روزها کمی لال شده ام. از خودم خجالت میکشم. از بی کله حرف زدن هم. معلوم نیست چه مرگم شده. هی نوشتم و پاک کردم. لش کرده ام روی مبل و به فیلم دیشب پناه میبرم. بی تعارف از مدل احساساتیم بدم می آید اما بلد نیستم ساکتش کنم. اینقدر در تلاشم که هر جایی بیرون نیاید که همه جا رد زمزمه اش میماند. در این متن سعی دارم ساکتش نگه دارم و متن پیش نمیرود‌. حالا چرا اینقدر این مدل احساس ناامنی میدهد؟من اول تصویر میبینم بعد کلمه. اول حس میکنم بعد زور میزنم کلمه اش کنم‌. اول خیال میکنم بعد میپرسم چرا. مشکل این است که دیگر به این حس ها اعتماد ندارم. میخواهم عوض شوم. به شهود اعتماد ندارم.نمیدانم چطور. شاید تراپیست. ولی پول نه.با مغزم تصمیم گرفتن آسان است. مغزم یا دفاع هایش؟ اصلا مغز دفاع دارد؟ مکانیزم های دفاعی مال احساسات است. راحت گول میخورم.دلم میخواد همه ی این ها را پاک کنم و بنویسم که مبل نرم است. معده و دستم درد میکند. هوا سرد است. این پتو را چون نرم و سبک است دوست دارم. دلم یک بزرگتر میخواهد. خوابم می آید. دوست دارم ارتباطم را با همه قطع کنم که الان که تنهایم نخواهم باشند. منتظر نباشم که باشند. گشنم است. رابین میخواهم. اگر یک رابین داشتم.... حوصله ام سر رفته. از خودم بدم می آید. این لاک را دوست دارم. موهایم رو مخم است. دوتایی بافتنشان آرامم میکند. بوی عود اتاق، تیز است. تختم را دوست ندارم. یک چیز هایی تو ذهنم هست که نمینویسم. از نوشتن متنفرم* به کمک جدی نیاز دارم(علامت خشونت خانگی)</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 01:30:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نایل</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-ypywxeg5qujt</link>
                <description>شب نیست. نوشتنم نمی آید.این بهانه ها برایم مهم نیست. دیشب را خوابم برد. باید بنویسم.دیروز دیوانه وار بود و کمی از دیوانگی اش الان در گلویم که درد میکند باقی مانده. آنقدر جیغ زدم و بالا و پایین پریدم که صدا و پاهایم گرفت. هیچ جور دیگری نمیتوانستم این هیجان و خوشحالی را بغل کنم. آخرین باری که اینقدر خوشحال بودم را یادم نمی آید. فقط خوشحالی و هیجان‌. فکر میکنم در بهشت، عصمت هر روز کلاس هایش را کنسل میکند. نمیدانم چند لیوان قهوه خوردم. یکبار با شیر یکبار آمریکانو چند بار آمریکانو یا یخ. تا توانستم در خانه ی خالی دیوانه بازی در آوردم. یکبار هم رابین شدم. راکین رابین. و اینقدر کیف داد که خواستم از خودم بودن انصراف بدم. اسپیکر و هنذفری وسایلی هستند که واقعا خوشحالم میکنند.تمام در و پنجره ها را بسته و صدا را تا ته زیاد کرده بودم. میخواندم و هر وقت دلم میخواست از ته دلم جیغ میکشیدم. دیروز یک راک استار بودم.از چند روز قبل می‌دانستم برای کلاس شنبه باید آماده شم. نشدم. صبح که بیدار شدم میدانستم باید. ولی چون دیدم خیلی استرس دارم گفتم اشکالی ندارد چند ساعتی حواسم را پرت کنم و خوش بگذرانم. بعد اتفاقی یک سریال پیدا کردم که حتی پوسترش هم من را تحت تاثیر قرار میداد. بعد از دیدن بیست ثانیه از فیلم فهمیدم این دقیقا دست میگذارد روی یکی از زخم های روانم. تا پنج دقیقه قبل کلاس دیدمش. بعد هم، بعد از تمام شدن انرژیم باز هم دیدم. شب که تمام شد حالم بد بود. توی تخت دراز کشیدم و فقط سعی کردم بخوابم حتی اگر ننوشته بودم. اصلا به این فکر نکردم که ننوشتم. فقط خوابیدم. نصفه شب بیدار شدم. نفهمیدم چرا. صبح که بیدار شدم دنبال یک اسم گشتم. اول نمی‌دانستم اسم چه کسی‌ست. بعد یادم آمد که فیلم بود‌. هنوز هم اسمش در ذهنم پر رنگ است.</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 12:30:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از سه شب ننوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D9%86%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-denq1nf6qhru</link>
                <description>بعد از سه شب ننوشتن، امشب مینویسم. بابا یک فیلم قیصری میبیند من هم نان و پنیر و تلخون میخورم. میپرسد تو این فیلم ها را دوست نداری نه؟ من توی فکرم. یک نگاهی به صفحه ی تلوزیون می اندازم و دوباره لقمه میگیرم. لقمه هایم اتوبوسیست؛ ادامه اش که بیرون میماند را با دست تو میدهم. بابا دوباره مسئولیت تربیت یک دختر شایسته را به عهده میگیرد و با یادآوری اینکه دنبالم نکرده اند میخواهد لقمه هایم را کوچک تر بردارم. بجز یکی دو لقمه ی بعدی بقیه در همان ابعاد اتوبوسند. دوغ بابا سرد است. پیشنهاد اضافه کردن آب جوش میدهم. بدون دستگیره کتری را برمیدارم و تا رسیدن به لیوان بابا دستم به مرز سوختن میرسد. درست موقعی که بابا دستش را دور لیوان میگیرد میگویم مراقب باش نسوزی‌. هنوز یک قطره آب جوش در لیوان نریخته که دستم از داغی کتری میلرزد و کمی آب جوش میریزد روی دست بابا.کسی پیام داده زنده ای؟ سه چهار روزی میشود که زنده نیستم. توی فکرم. به تمام امکان های موجود، به تمام چیز هایی که میشد و نشد فکر میکنم و این وسط هر پنج دیقه میگویم از خودم متنفرم. نمیدانم چرا. میدانم و نمیدانم. ورد زبانم شده.دیروز خواستم زنده باشم و بعد از این تصمیم که ساعت های پنج گرفته شد نمیدانم تا شب چندبار گریه کردم. تا می‌آمدم به یک دوست بگویم که دیگر میخواهم زنده باشم اتفاقی می‌افتاد، حرفی زده می‌شد که برای زنده بودن باید گریه میکردم. اینکه خجالت ندارد.هر طوری فکر میکنم نمیشود. باید هر دو این را بدانیم.حرف هایم زود تمام شد. میدانم هنوز چیز هایی هست که باید بگویم. سرسری رد میکنم احتمالا. مگر میشود کل حرف سه روز این ها باشد؟شیرینی خامه ای های خوشمزه کنار قهوه بی نظیرند. از فکرشان هم پر از شعف میشوم. باقلوا هم یک لحظه آدم را وارد یک خلسه میکند. کاشکی خوردنش بیشتر طول میکشید. نمیدانم چرا هر وقت حرف کم می آوردم از خوراکی حرف میزنم.از چت جی پی تی میپرسم.من نمیدانم چه مرگم است؛ هر چند وقت یکبار خودم را فراموش میکنم. انگار که تازه توی این زندگی پرت شده ام چیزی از گذشته ام، چیزهایی که میخواستم، برنامه هایی که داشتم، آدمی که بودم و میخواستم باشم را فراموش میکنم.وقتی به خودم می آیم که بی تفاوتم و چیزی خوشحالم نمیکند. بعد خیلی جدی همه ی تلاشم را میکنم که یادم بیاید. شاید باید بنویسم و جایی بچسبانم. این خوب است.چیز های کوچکی در من عوض میشوند. عوض شده اند. جدیدا در عمق بی تفاوتی اعترافی آرام در من میگوید نمی ارزد. قبلا هر طور شده برای زندگی کردن و خوشحال بودن تلاش میکردم. این رکود اخیر امکان فکر کردن به اینکه نمی‌ارزد را به من داده است. عصبانیتم هم عوض شده. ساکت نمیماند. تنشی در عضلاتم می آید که فقط در لحظه میخواهد خالی شود. دوست دارم با سر بروم توی دیوار یا کار های دیگر. دوستش ندارم. از کنترلم خارج میشود.سهم باقلوای مامان توی بخچال مانده. کاشکی زودتر آن را بخورد.</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 00:00:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چیزی را که بخواهم پست میکنم</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-zfjxlxckvxyw</link>
                <description>باید سی دقیقه دیگر بگذرد تا بتوانم سریالم را دانلود کنم. فلانی نیست و نمیتوانم با او حرف بزنم و بخواهم من را از شر فکر هایم نجات بدهد. حالم را نمیفهمم. بهم ریخته ام. از خودم میخواهم چیز ها را بزرگ نکند، تراژدی نسازد. عشق برای من همیشه یک تراژدی بزرگ است که با غم، خشم، فرار، ناکافی بودن و ترس همراه است. ویروسی است که باید اول واکسنش را بزنم. باید اول واکسن آن آدم را بزنم. باید با احتیاط و کم کم نزدیک بشوم.جدای از این میفهمم چرا تراژدیست. ما نمیفهمیم که هر واقعه روی هر آدم چقدر تاثیر دارد. گاهی راجب خودمان هم متوجه نیستیم یک آدم، ارتباط با یک آدم چگونه همه چیز را عوض میکند. چهره ی عشق را عوض میکند. بدن را عوض میکند.بالشت را روی شکمم فشار میدهم و سعی میکنم حفره را ببندم. از درون خالی ام.زود بهم میریزم. میدانم.میدانم شاید همین روز ها فلانی را خسته کنم. کاشکی الان بود و میتوانستم از خودش بپرسم.از دست خودم عصبانیم که به اندازه ی کافی از دستت عصبانی نیستم. قاعدتا باید بخواهم خرخره ات را بجوم. مثل حسی که به فلانی دارم. شاید درکت کردم. شاید هم فقط ایگویم را تقویت کردی. اینقدر صادقانه و مظلومانه حرف زدی که نتوانستم. چقدر گاوم.</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 00:10:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متاسفم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%85-sexagx8nwvkl</link>
                <description>من نویسنده نیستم. شاید اگر این را واضحا با خودم طی کنم لازم نباشد هر شب موقع نوشتنِ پستِ شبانه سر خودم بابت مزخرفاتم غر بزنم. مگر اشکالی دارد آدم بداند نویسنده نیست اما باز هم بخواهد کلمه ردیف کند، جمله بسازد و چیزی بگوید؟ هر شب سعی میکنم خودم را قانع کنم که بس است، تا اینجا هر چیزی گفتی گفتی. حالا لازم نیست حتما هر شب بنویسی. مثلا یک امشب را به خودت استراحت بده. امشب خسته ای. امشب چشمت میسوزد. امشب خیلی دیر شده آنقدر که عملا صبح است. امشب حالم خوب نیست بد مینویسم. امشب حالم خوب است چیزی ندارم بنویسم.نمیدانم. شاید هم حق دارم؛ که نویسنده نیستم، که حساس به رنج دیگران نیستم. از بدست آوردن هر چیزی با چنگ و دندان خسته ام. از اینکه زور بشنوم خستم. از دخالت به اسم محبت، از قانع کردن، اصرار کردن، نگران بودن، پیش بینی کردن، ترسیدن، هدایت شدن، از فکر کردن حتی خستم. میخواهم بروم زندگیم را بکنم نه اینکه در حالت بقا فقط مراقب باشم غم از پا درنیاوردم. بله من نمیتوانم غم دیگران را درک کنم. من حتی دیگران را هم نمیتوانم درک کنم. درک غم می آورد. غم دان من پر است.احتمالا من برای تو مناسب نیستم. تو دنیای من را متزلزل میکنی. دیدن تو ظرفیتی در من به وجود می آورد که بتوانم شک کنم. به خودم، به طوری که زندگیم را میبینم، طوری که دیده میشوم، دیگران را میبینم، مفاهیم را، اشیا را، حتی عشق را.اما من برای تو چیزی جز استیکر های خنده و حرف های پراکنده چیزی نمیتوانم باشم. من شبیه تو نیستم‌. من شبیه چیزی که باید برای تو بود نیستم. نمیخواهم طوری وانمود کنم که هستم. متاسف میشوم وقتی این ها را میگویم.در این مدت هر وقت دلتنگ تو میشدم عقب میکشیدم. میخواستم نه دلتنگی ام برای تو را بلکه خودت را بببینم. با خود تو مواجه شوم. نه وقتی میخواهم باشی، نه وقتی آخر شب است، نه وقتی حوصله ام سر رفته، نه وقتی ظرف عاطفی ام خالی شده، نه حتی وقتی که خوشحالم... ( اکثرا این وقتی است که سراغ معاشرت با آدم ها میروم و عذاب وجدانی نمیگیرم). به تو نمیگفتم که دلم تنگ شده چون میخواستم صبور باشم، میخواستم قبل از مصرف کلمه ها، آن ها را بفهمم، خوب لمس کنم. خودت این ها همه را به من یاد دادی.نمیدانم. اشکالی هم ندارد‌. دوست داشتم این ها را اینجا به تو بگویم.</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 04:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه این تو بیوفتین، نباید بیوفتین</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D9%88%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%86-obubv2b3ppdq</link>
                <description>برای پست امشب عکس دارم اما محتوا نه.( انگار مثلا شب های قبل محتوا داشتم.)خیلی حالم خوب است. سرم سبک است. ظهر که داشت پدرم در می آمد یادم هم آمد که گفته بودم انشاالله از خرداد.  نمیخواستم هم خود خرداد به من رسیدگی میکرد. به عصمت که گفتم فایل آمادست خشکش زد. نمیدانست چه بگوید. عشق کردم.یکم پیش که داشتم با این چاپ استیک ها به سختی نودل را مستقیم از کاسه به دهنم منتقل میکردم دیدم انگار تا سخت نگذرد خوش هم نمیگذرد. بعد هم فکر کردم خب این چینی مینی ها بعد که قاشق اختراع شد با خودشان نگفتند به چه چیز خوبی این را بندازیم کنار؟ اگر من آدم شدم و تکالیفم را به موقع انجام دادم این چوب ها هم برچیده میشوند.میدانم باید بخوابم تا صبح شود و خوش بگذرانم اما نمیتوانم. انگار که فردا اردو.عصمت داشت به نقطه ی بچه ها گیر میداد؛ که فلان جا ته جمله ات نقطه ندارد. یک تکه هم وسط آن هم استرس که الان یک گیری به تکلیف من هم میدهد شروع کرد به خواندن یک قسمت طولانی از متنم برای بچه ها. وسطش شنیدم میگوید:« همانطور که خواستید مطالب را طوری تنظیم کردم که استاد متوجه تشابه آن با نمونه نشود.آیا مایلید در خصوص بخش خاصی از متن یا منابع استفاده شده، توضیحات بیشتری ارائه دهم؟ یا نکته دیگری مد نظرتان است؟»استاد نکات دیگری که مدنظرش بود را گفت.</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 02:00:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتشار پست</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-yrzs4xysanzb</link>
                <description>عنوان را اینجا وارد کنیدهر چی دوست داری بنویسکیبورد چه پیشنهادی میدهد؟خیلی خوابم می آیدفردا روز مهمیستچرا خودمانی نمینویسم؟در این عادت گیر کردم؟پو را امروز و فردا حذف میکنم. تمام آهنگ های کینگ رام را هم.امشب برایم مهم نبود چه میشنوم. فقط میخواستم فارسی بخوانددلم برای قهوه خوردن و صحبت کردن تنگ شدهدلم برای دوستی که دو تا سه شنبه ی قبل دیدم تنگ شدهدر لجن گیر کردم. باید خودم را بیرون بکشم، بشویم و منتظر بمانم خشک شوم.دستم درد میکند.در خیالم با تو درگیرم. نمیخواهم ناراحت شوم. میترسم در منجلابی بیوفتم که نتوانم خودم را بیرون بکشم.فردا میشود؟مجبور به صحبت بودن را دوست ندارم.آهنگ ها را دوست ندارم.فردا حتما یک دوست را میبینم.کاشکی لباس بودم و روی طناب پهن میشدم.تو به رویاهایم راه پیدا کردی.کاش مامان خوشحال باشد.باید امشب زود بخوابم.نمیخواهم فردا را بیدار شوم.باید از توی حوضی که دارد خفه ام میکند بلند شومنمیخواهم منتشرش کنمآدم باید قواعد بودن در دنیای آدم ها را رعایت کند.اصلا به کسی چه ربطی دارد؟ من که آخر خودم خودم را بیرون میکشم.آفرین. صد امتیازما به تو افتخار میکنیم را پاک نکن.قرار شد هر دفعه نپرسی چرا سعی میکنیم بنویسیم. قبلا به این نتیجه رسیدیم که خوب است و باید</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 00:01:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکوفی</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%DB%8C-cpctytm5r4na</link>
                <description>بین همه شب هایی که نمیخواستم بنویسم امشب از همه بیشتر.پس بعد از دیدن سوسک چپه فکر کردم بروم راجب آن ها سرچ کنم و اینجا بنویسم. بعد که فهمیدم چرا برایشان ناراحت شدم.نمیدانم. انگار با تمام جهان غریبه ام‌. هیچکس نیست که حتی کمی نزدیک تر باشد.آن آهنگ را بار ها گوش کردم و به حماقتم خندیدم. همین طور بغض.بعد هم حالا یک مدتی میشود که خالیم. هیچی نمیتواند خوشحالم کند. بهتر است بگویم هیچی نیست که خوشحالم کند و گرنه خوراکی خوشمزه میتواند.یکم تکلیف نوشتم ولی خیلی بن بست است عوضی.به معنای واقعی کلمه بی قرارم. همش هم به خودم میگویم که بعدا به این روز ها نگاه میکنی و نفس عمیقی برای گذشتنش میکشی. مگر کارورزی ها نگذشت؟ این هم.کله ام خیلی خراب است. پفیوز هایی که ادعای مردانگی دارند از همه اخته ترند. حالا برای همه ی زندگیم یاد گرفتم به ادعا حساس باشم.فردا مشکوفی میپزم.</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 00:20:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معجزه ی نوشتن ( نسخه ی غیر پیامبران)</title>
                <link>https://virgool.io/@sbzy06982/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%86%D8%B3%D8%AE%D9%87-%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-rmfmy5iisspt</link>
                <description> تلاش نکن خودت را کسی که نیستی جا بزنی. میدانم «این» را دوست نداری اما حالا «این» همه چیزی است که داری. نسبت به آن محترم باش.غروب است. دوست ندارم به خانه برگردم. از تنهاییم فرار میکنم.بعضی حس ها را نمیتوانم توضیح بدهم مثل حس وقتی که کنار پیاده رو کسی که نشسته است و خودش را کنار آتش گرم میکند شبیه پدربزرگم است. از کنار بساطش رد میشوم.یک زن رو به روی یکی از این جاهایی که چایی میدهند، با کیسه ای که در آن پلاستیک جمع میکند نشسته است. دقیقا رو به رو و چشم در چشم مرد هایی که صدای اذان را زیاد کرده اند و بساط سماور و چاییشان به راه است. زن برایم آشناست. لباس های ناهماهنگش و ظاهر عجیبش برایم آشناست. انگار لباس ها هر تکه از جایی آمده. فکر میکنم ما شبیهیم. فکر میکنم من این آشفتگی را میفهمم.شب است. خیلی خستم. سقوط کینگ رام از تنهاییم کم میکند‌. همه ی فردا را باید به تکلیف پروژه برسم. این وسط وسوسه ی فصل ۵ استرنجر تینگز ممکن است آینده ام را به فنا بدهد. چرا اینقدر فرار میکنم؟ باید شب ها زود بخوابم.وقتی مینویسم به مخاطب فکر نمیکنم. نمیدانم خودخواهی و بی توجهیست یا نه اما این مدلی نوشتن است که باعث میشود بنویسم، لذت ببرم و راحت باشم. هر چند احتمالا تمام رسالت نوشتن این نیست اما خب من هم پیامبر نوشتن نیستم.گوشی چهار درصد است و نمیخواهم بلند شوم برم شارژر را بیاورم. منتظرم که به این بهانه نتوانم بنویسم. احمقانست. خودم را گول میزنم.امروز یک جایی خواندم که می‌گفت تو را از روی لطیفه هایی که به آن میخندی شناختم. تصمیم گرفتم با توجه به چیزهایی که با آن ها میخندم دیگر کلا به هیچ لطیفه ای نخندم. شارژ گوشی همچنان مقاومت میکند. کاشکی میتوانستم اخر متن را تاثیر گذار جمع کنم.چرا حرفی ندارم؟ یعنی بیست و چهار ساعتی که گذشت زندگی هیچ چیزی برای گفتن در من جا نذاشت؟چرا. حالا که فکر میکنم شیرینی ستاره ای که دوستم برایم پخته بود را با چایی خوردم. یک درخت عجیب که گل های خوشبو داشت را دیدم که عجیب تر این بود که تا حالا ندیده بودمش چون سر راه است. کوچه پس کوچه ها خیلی کیف دادند بیشتر از کیف یکجور آرام شدن و تعلق خاطر،  یک احساس دور آشنا را داشتند. یک احتمال شیرین برای سفر در سرم افتاد. در یک ثانیه که چیزی را پیدا نمی‌کردم و دیر شده بود در مرز فروپاشی بودم اما زود از من گذر کرد.کتابم را تمام کردم و یکی دیگر را شروع تا حداقل به انجام ندادن تکلیفم حس بهتری داشته باشم. هزاربار بیشتر دلم خواست پاپلی را ببینم و جزو شاگردانش باشم. تغییر مدل و رنگ ناخن هایم حس تازگی داد؛ حس نو شدن. در یک شرایط بحرانی خنده دار، به طرز بحرانیی خنده ام گرفت و از شدت خنده نتوانستم کمک کنم. تظاهر کردم بحران را از پنجره بیرون انداختم در صورتیکه بحران هنوز توی شلوار دوستم بود و او نمی دانست. منتظر ماندم که با خودم حرف بزنم و بگویم چه مرگم است اما نگفتم. به آدم ها فکر کردم. به تویی که باید صحبت کنیم فکر کردم اما آنقدر سخت بود گذاشتمش بعد از شنبه و رد شدن کلاس پروژه. برای شنبه هزارتا برنامه ریختم. صبح جمعه را تا حالا به دو تا از دوستانم قول داده اما میون اینهمه خوشگل آخر خواب را انتخاب میکنم. و اینقدر شرح این چیز های کوچک لذت بخش بود که من (منننننن!) وسطش رفتم شارژر آوردم. این همان معجزه نوشتن است. ( معجزه ی نسخه ی غیر پیامبران)</description>
                <category>کی باید باشم؟</category>
                <author>کی باید باشم؟</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 00:41:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>