<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های yasaman sad</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@seda.yasghatman</link>
        <description>تصویرساز هستم 
و اینجا از کتابایی که میخونم می‌نویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:58:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3741483/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>yasaman sad</title>
            <link>https://virgool.io/@seda.yasghatman</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقشه هایی برای گم شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@seda.yasghatman/%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86-rz8xzn3udzwc</link>
                <description>چندین بار شروعش کرده بودم اما به آخر نرسیده میزاشتمش کنار بقیه کتاب هام، اینبار اما فرق داشت، تصمیم داشتم هر جوری شده بخونمش. از همون اول بگم از  اون کتابای داستانی که محو  ماجرا میشی تا دنبالش کنی نبود اما تو رو با خودش می‌برد به فکرهاش و تجربیات و مطالعاتش از گم‌شدن. حالا چرا گم شدن؟ربکا سولینت نویسنده کتاب در طول روایتش از مفهوم گم شدن نه به مفهوم ی چیز ترسناک بلکه  به عنوان ی تجربه‌ی پر از کشف و شگفتی  حرف میزنه و تو رو با خودش میبره به تمام فکراش از این مفهوم. تا جایی تو فکراش عمیق شده که برای این گم شدن رنگ هم انتخاب میکنه، همون آبیه دورترین جایی که به چشم میبینی یا به قول خودش همون نوری که انقددر دوره که به ما نمیرسه و در مسیر پیمایشش گم میشه و رنگ آبی دوردست‌ها رو میسازه.همون آبی که بعد ها در در هنر خودش رو به شکل های مختلفی نشون میده از همان دوران که پرسپکتیو داشت شکل میگرفت  و برای عمق و بعد دادن آثارشان  به سمت باریکه‌هایی از آبی افق رفتند، تا نقاشی های ایوو کلین که به اعلت علاقه زیادش به رنگ آبی، تمامی آثارش در یک  آبی رویایی و خیال محو شده بودن. یا از کریستوف کلومپ که در سفرش به دنبال پیداکردن هند بود اما در آبیه دریا گم شد و به جای هند آمریکا رو پیدا کرد و یا نهنگ که در تجربه‌ی زیست تکاملی خودش در دوره|ی فقط در خشکی زندگی میکرده اما شاید بشه اینجوری تعبیرش کرد که با گم شدن در خودش الان حتی دیگه یادش نمیاد زمانی توانایی زیست در خشکی رو داشته  و با اون همه تغییرات دیگه شبیه اون موقع هاش نیست و هزارتا مثال دیگه که بهت یاد میده گم شدن  تنها ترسناک و بد نیست بلکه میتونه باعث کشف ی دنیای جدید، خودمون یا چیزایی که نمیدوستیم دنبالشون هستیم بشه.مثل وقتی که یکی رو دوست داریم و از دستش میدیم، انگار ی بخشی از دنیای ما هم باهاش میره، این حس ی جور گم‌شدنه. گمشدن توی غم، توی نبودن اون آدم کنارمون  با تمام خاطره‌هاش .انگار اینجوریه که حتی وقتی یکی رو از دست میدیم مجبور میشیم با ی دنیای جدید روبه‌رو بشیم، همون دنیایی که اون آدم دیگه توش نیست و اون دنیا برامون آشنا نیست و توش گم میشیم. میدونم گاهی سخته وقتی گم میشی راهتو پیدا کنی اما مسئله همینجاست قرار نیست راهتو پیدا کنی قراره فقط اون دنیا رو هم کشف کنی به عبارتی گم شدن فقط مربوط به ی شئ فیزیکی نیست بیشتر وقت ها مربوط به درون خودمونه.وقتی کتاب تموم شد تونستم خیلی بیشتر از قبل با &quot;نینا در کتاب تولستوی و مبل بنفش&quot; همزاد پینداری کنم. همونجایی که نینا تصمیم میگیره به جای جنگیدنش با غم، هر روز یک کتاب بخونه اما انقدری در کتاب ها و داستان ها و تجربه ی شخصیت ها گم شد تا متوجه شد در تجربه ی این غم تنها نیست.منم شروع کردم به نوشتن چون تولستوی و مبل بنفش باعثش شد. </description>
                <category>yasaman sad</category>
                <author>yasaman sad</author>
                <pubDate>Tue, 01 Apr 2025 11:36:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب مهمان‌سرای دو عالم</title>
                <link>https://virgool.io/@seda.yasghatman/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85-jyfaouzyfvje</link>
                <description>خیلی برای خوندنش رغبت نداشتم چون تو ذهنم لیست کتابایی که میخوام بخونمو یادداشت کرده بودم اما قطرش کم بود و فقط ۱۰۰ صفحه بود. تازشم من شیفته خوندن نمایشنامه هستم پس این مزیتم داشت.وقتی کتابو شروع میکنی با خوندن همون چند جمله اول دلت میخواد چشماتو ببندی و خودتو پشت صندلی تئاتر تصور کنی.ورود به فضای کتاب با شخصیت &quot;ژولین&quot; اتفاق می‌افته و تا ۲۰ صفحه‌ی اول همونطور که ژولین سردرنمیاره الان کجاست، خواننده کتاب هم متوجه نمیشه دقبقا کجاست و ما بقی داستان حول آدمایی که دارن سعی میکنن به ژولین بگن اینجا کجاست، فارغ از این که اسم مشخصی براش وجود داشته باشه پیش میره.شنیدن روایت زندگی هر شخصیت در کتاب و همزمان تجربه‌ی احساس ترس و غمگیم شدن و در لحظه‌هایی خندیدن با هر شخصیت این کتاب آدمو به طرز عجیبی با خودش دوست میکنه.درست همونجایی که شخصیت &quot;غیب‌آموز&quot; دست از مسخره بازی بردارشت و سعی کرد به فکر یک راه حل برای کمک به &quot;ژولین&quot; و عشقی که برای بار اول داره تجربه میکنه انجام بده، یاد کتاب مغاره خودکشی فروشی افتادم.آدمایی که میخندن و بقیه رو شاد میکنن اما یه غم بزرگ رو با خودشون حمل میکنن و در عین حال برخلاف تصور، بیشتر از همه حواسشون به اتفاقای دور و ورشون هست.اونجایی که به این بخش کتاب رسیدم دیدم که چقدر سخته ادامه دادن کتاب اگه قرار نباشه وسطش به حرفای &quot;غیب آموز&quot; و طنزش بخندم.پس شاید بهتر باشه  بگم برای من شخصیت اصلی کتاب &quot;غیب‌آموز&quot; بود نه &quot;ژولین&quot;. هر چند خیلی اهمیتی نداره.(احتمال اسپویل)                                                                                                                                                پایان باز داستان منو خیلی اذیت نکرد شاید چون برام سوال نبود ژولین برمیگرده پایین یا میره بالا،‌فقط داشتم از روایت متفاوت یک نویسنده فرانسوی به مفهوم مرگ و دلیل وجودش برای معنادار شدن زندگی فکر می‌کردم.ارادتمند شما، یاسمنغیب آموز: &quot;گاهی وقتی بچه بودم تو تعطیلات از درخت آلوی باغ بالا می رفتم،‌از اون بالا به کل دهمون نگاه می‌کردم که نیرومند و متفاوت و بالاتر از همه‌ی مردم شدم. به خودم می‌گفتم که اگه دلم بخواد،‌ می‌تونم جلوی نفس کشیدنمو بگیرم و نفسم رو تو سینه حبس می‌کردم. هرچی سخت‌تر بود،‌هر چی به دلیل گرمایی که رگ‌هامو پر می‌کرد قرمز‌تر می‌شدم، بیشتر خودمو قوی و رویین‌تن حس می‌کردم. مسلما بقیه روز‌ها هم به خودم می‌گفتم اگه بخوام نمی‌میرم.به نظرم ساده میومد، بخصوص که اون موقع برای نمردن نباید کار خاصی می‌کردم. بعدها متوجه شدم که ازش راه گریزی ندارم که اجتناب ناپذیره. و این اولین درسی بود که از اقامت طولانیم پیش شما آموختم و اون پذیرفتن اجنماب ناپذیر بود.&quot;        دلم برای این کتاب خیلی تنگ میشه.</description>
                <category>yasaman sad</category>
                <author>yasaman sad</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jan 2025 18:13:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پائولو کوئیلو و کوه پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@seda.yasghatman/%D9%BE%D8%A7%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88-%DA%A9%D9%88%D8%A6%DB%8C%D9%84%D9%88-%D9%88-%DA%A9%D9%88%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-fb1az7t2vn6e</link>
                <description>سلام من یاسمنم و میخوام اینجا از کتاب‌هایی که خوندم بگم. یه قانون ساده برای نوشتن گذاشتم، اونم این که بعد از تموم شدن یک کتاب بیام و حداقل ۲ پاراگراف ازش بگم، دقیقا همون روز.تا یادم نرفته اینم بگم که دارم با کیبورد مکانیکی که دو ساله هدیه گرفتم و گذاشته بودمش ی کنج دیوار تا خاک بخوره یادداشت میکنم. شنیدن صدای تک تک حروفی که با فشار هر دکمه می‌شنوم بهم انگیزه برای ادامه دادن میده.کتاب کوه پنجم از اون دسته کتابایی بود که خوندنش راحت و روون بود اما انقدر حرف برای فکر کردن توش بود که نمیشد یه روزه تمومش کرد و دلت می‌خواست کشش بدی، با این پاردوکس که همزمان شوق تموم شدنشم داری.این که این کتابو تو چه سنی و با چه تفکری بخونی قطعا روی دریافتت از کتاب و حرفای پائولوی عزیزم به قدر بسیار زیادی تاثیرگذاره. نکته‌ی جالب این کتاب برای من خوندن روایت پائوولو و برداشتش از بخشی از تورات کنونی واقعا تامل برانگیز بود.داستان حول محور روایت ایلیا نبی و مواجه این پیامبر با برگزیده شدنش و گفت و گوی او با خدا و چالش‌هاش و و تجربه‌های که در طی این مسیر به دست میاره هست. وقتی شروع به خوندن میکنی با ایلیا مانند تعاریفی که از پیامبر در ذهنمان نقش بسته مواجه نمیشیم و میتونیم کاملا مثل خودمون بهش نگاه کنیم و درگیری های ذهنیش رو گاها درک کنیم و همزمان نحوه‌ی مواجه شدنش با مشکلات مارو میتونه خیلی یاد خودمون بندازه که بنظرم این از جمله هنرنماییی‌های پائولو در نوشتن میتونه باشه.سکانس اول داستان مانند یک فیلم سینمایی اکشن جوری آدمو میکشونه سمت خودش که قطعا دست کشیدن ازش خیلی سخته.پس شدیدا پیشنهاد میشه بخونیدش.رواح همچون نهرها و گیاهان، به بارانی متفاوت نیاز داشتند: امید، ایمان، دلیل زندگی. وقتی چنین چیزی در کار نبود، همه‌چیز در روح انسان می‌میرد، حتی اگر جسمش به حیات ادامه می‌داد؛ و مردم می‌توانستند بگویند: زمانی در این جسم انسانی بوده است.ارداتمند شما، یاسمن</description>
                <category>yasaman sad</category>
                <author>yasaman sad</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jan 2025 19:44:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>