<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حمید صداقت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sedaghatjam</link>
        <description>سال‌هاست که علاقه‌مند به کتاب و موسیقی هستم، عکاسی را هم دوست دارم. همه را هم به صورت آماتور دنبال می‌کنم سعی می‌کنم در مورد تجربیات و احساساتم بنویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-13 04:45:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/315582/avatar/ULeqzp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حمید صداقت</title>
            <link>https://virgool.io/@sedaghatjam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در وطن خویش غریب</title>
                <link>https://virgool.io/@sedaghatjam/%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B7%D9%86-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-xwcjvwpnyhsp</link>
                <description>خسته و دل مرده، دراز کشیده، مثل اینکه همه دردها قرار است یک جا هجوم بیاورند. درد تن و جان همزمان. چند روزی هست که با هر تغییر وضعیتی از نشسته به دراز کش یا ایستاده و بالعکس دچار سرگیجه شدید می‌شوم شاید اثرات خانه نشینی باشد یا پیری.روح و جانم هم آزرده از اخبار مربوط به سختی های مردمانم و فلسطینیان و این زبان در کام گرفتن‌ها. دل و دماغی برای نوشتن نیست از چه بنویسم که نه توانایی و قلمی شیوا دارم برای آن و نه اینکه چیزی باشد درخور که کسانی به مراتب بهتر از من نگفته باشند.زمانی بود که شور و حالی داشتم برای شنیدن و گفتن اما اکنون حتی توش و توان صحبت های درونی خودم را هم ندارم.هم می خواهم از این وضعیت خلاص شوم و دوباره با انرژی بیشتر به زندگی برگردم و هم دلم میخواهد مستقیم به گور بروم و آن دکمه پایان زندگی زده شود. آونگ شده ام بین ماندن و رفتن. دیگر هیچ چیزی حالم را خوب نمی‌کند حتی خواندن کتاب و گوش کردن موسیقی و دیدار دوستان که روزی پناه من بودند برای رهایی.وقتی با مشاورم صحبت می کردم تصویری برایم فرستاد از چیزی که قرار بود در جلسات بیشتر در موردش فکر کنیم و صحبت کنیم، تمثیلی از یک انسان که ۵ سر دارد و دو دست و پا و کودکی در درونش. یکی از دست ها ارزش ها بود و دستی دیگر نیازها. من حس می کنم فردی یک دست هستم دیگر نمیدانم ارزش چیست که بخواهم بدانم ارزش های من چیست. نیازم هم دارد تقلیل پیدا می‌کند به اینکه نباشم. ای کاش میشد که دستی بیاید و من را از جایی که هستم بر دارد و ببرد یک جای دیگر بگذارد گرچه نمی‌دانم با درونم چه کنم با این در وطن خویش غریب، من درون خودم هم غریبم. شاید شاید به قول م. امید باید ره توشه بردارم و قدم در راه بی برگشت بگذارم.</description>
                <category>حمید صداقت</category>
                <author>حمید صداقت</author>
                <pubDate>Tue, 28 May 2024 12:37:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب دوست تنهاترین لحظه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@sedaghatjam/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7-tclzlxr0bcc6</link>
                <description>در همه سال‌های بعد از فوت بابا یکی از مهم‌ترین مأمن‌های من برای رها بودن، برای آنکه احساس خوب بودن، مفید بودن داشته باشم، کتاب خواندن است.قطعا برادرم در اینکه به کتاب خواندن علاقه‌مند بشوم تاثیر زیادی داشت ولی شاید از او مهم‌تر عزیز (مادر بزرگم) بود. با اینکه خواندن و نوشتن را در حد اکابر و نهضت سواد آموزی می‌دانست ولی تشویقش به خواندن برایم خیلی مهم بود.هنوز هم وقتی به کتابفروشی می‌روم احساس آرامش و شعف خاصی دارم. احساس آشنایی و نزدیکی با فضای کتابفروشی. قفسه‌های کتاب و کتاب درونشان برایم مثل دوستانم هستند. اصلا احساس خستگی نمی‌کنم. می‌توانم به راحتی ساعت‌ها در میان‌ آنها باشم و لذت ببرم. از خواندن و تورق کردن کتاب‌ها انرژی می‌گیرم گویی خودم را پیدا می‌کنم و با زنده بودن و زندگی کردن پیوند می‌خورم.از خوشبختی‌های من دوستانی چون پدرام و سمیه هستند، هر دو عاشق و دوستدار کتاب، یکی مدیر فروشگاه کتاب و دیگری مدیر یکی از بهترین انتشاراتی‌هایی که می‌شناسم.زمانی را که با آنها سپری می‌کنم واقعا می‌توانم جز زندگی کردن به حساب نیاورم. لذتی که از گفت و گو با آنها در مورد کتاب میبرم آنقدر عمیق است که دوست دارم زمان کش بیاید و تمام نشود. با هیجانی عجیب دوست دارم نگاه و نظرشان را در مورد کتاب‌هایی که می‌خوانیم بشنوم. اصلا صحبت کردن با افراد مثل آنها لذتی وصف نشدنی دارد کسانی که کتاب قسمتی از وجودشان شده، تمامی کلمات و توصیف‌هایی که از خرید، انتشار، نوشتن و خواندن کتاب دارند را با ذره ذره وجودم درک می‌کنم.اگر نبود غم نان و جبر روزگار خودم را در میان کتاب گم می‌کردم تا خودم را پیدا کنم.</description>
                <category>حمید صداقت</category>
                <author>حمید صداقت</author>
                <pubDate>Mon, 18 Dec 2023 22:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زور الکی</title>
                <link>https://virgool.io/@sedaghatjam/%D8%B2%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D9%84%DA%A9%DB%8C-rhfycnerotjk</link>
                <description>نوشته‌های فهیم عطار را خیلی دوست دارم. خیلی ساده و سرراست می‌نویسد، آهنگین و مسجع نیست کاملا با تمامی حال و احوالت آدمیزاد ایرانی همخوانی دارد. ارتباط بین روزمره و نتیجه‌گیری انتهاییش را کاملا حس می‌کنم. به نظرم حس کردن از درک کردن یک قدم فراتر است.با توجه به اختلاف زمانی که با او داریم نوشته‌های جدیدش را همیشه صبح اول وقت هنگام رفتن سرکار می‌بینم و میخوانم. امروز هم مطلبی نوشته بود در مورد تلاش کردن و زور زدن. از کجا شروع کرده بود؟، از نصب جا حوله‌ای در حمام و فرو کردن پیچ داخل دیوار. لُب کلامش این بود جاهایی آدمیزاد الکی زور میزند جایی میفهمد که قرار نیست نتیجه آن چیز دلخواه شود ولی همچنان اصرار دارد که انجامش دهد. این قابلیت تعمیم دارد به خود انسان‌ها و آرزوهایی که دارند. واقعا شاید این مثل ایرانی کاملا درست باشد که هر کسی را بهر کاری ساختند. ولی مشکل پیدا کردن این هستش که بهر چه کاری ساختن. اشتباه گرفتن باعث می‌شود که زور الکی بزنیم در زندگی، در آخر یک جایی ترمز دستی را می‌کشیم و شروع می‌کنیم به گذشته نگاه کردن که چرا اصلا جلو نیامدیم. مثل اینکه داریم با ماشینی که ترمز دستی آن بالاست حرکت می‌کنیم. یا جاده مخصوص آن ماشین نیست. شاید تا یک جایی را بشود با ماشین‌های شهری داخل یک جاده آفرودی حرکت کرد ولی از یک جایی دیگر نمی‌شود و ممکن است جایی متوجه شویم که در گل گیر کردیم و هوا هم دارد تاریک می‌شود و هیچ ماشینی و آدمی هم از آنجا نمی‌گذرد باید صبر کرد تا کسی پیدا شود و کمک کند حالا دوباره این جاده را باید برگردی به ابتدا و دوباره شروع به گشتن کنی برای جاده مناسب ماشینت. امروز خودم دارم فکر می‌کنم تا حالا کجاهای زندگی‌ام را زور الکی زدم؟ خودم، روح و روانم و حتی اطرافیانم رو خسته کردم؟</description>
                <category>حمید صداقت</category>
                <author>حمید صداقت</author>
                <pubDate>Tue, 21 Nov 2023 11:34:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>