<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های sedighe_hoseini2002</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sedighe_hoseini2002</link>
        <description>کپی‌رایتر و یوایکس‌رایتر - یک نویسنده‌ی تمام‌وقت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-24 03:05:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/21438/avatar/ZLJA7H.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>sedighe_hoseini2002</title>
            <link>https://virgool.io/@sedighe_hoseini2002</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قله‌ها و دره‌ها - کتابی ویژۀ این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighe_hoseini2002/%D9%82%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%88%DB%8C%DA%98%DB%80-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-j1l67fcy9vcr</link>
                <description>کتاب خیلی ساده‌ای هست به اسم قله‌ها و دره‌ها! در این باره حرف می‌زند که پستی و بلندی‌های زندگی به هم وصل‌اند، ما در روزهای خوب یا روزهای بد ماندگار نیستیم، این دو مدام جایشان را با هم عوض می‌کنند و در هر دو، فرصت‌هایی است که باید شکار شوند.توضیح می‌دهد که چه طور می‌شود از دره جان سالم به در برد و به قله برگشت، چه طور می‌شود در‌ دره معنایی کشف کرد و چه طور می‌شود کاری کرد که برای مدت طولانی‌تری در قله ماند.حالا که این روزها دره‌ای عمیق ما را احاطه کرده شاید خواندن این کتاب که یک ساعت هم طول نمی‌کشد، بد نباشد.اما اگر وقت نداریدچند نکته از این کتاب را همین جا مرور کنید.یک: برای خروج از دره، عجله نکنبهتر است اول درک کنی چرا دره به وجود آمده تا بتوانی واقعیت‌ها را ببینی و راه خروج را پیدا کنی. در دره است که تو با خود واقعی‌ات رو به رو می‌شوی.دو: برای قله آماده شوکتاب می‌گوید خیلی از چیزهایی که ما را در قله حفظ می‌کند از دره آورده شده! مثلا این که الان یک دوره‌ی آموزشی می‌بینی، مهارت تازه‌ای یاد می‌گیری که این توی قله که فرصتی برای دوره دیدن نیست به کمکت می‌آید.حتی استراحتی که این روزها داری، اشتیاق و توانت را برای روزهایی که قرار است مشغول به کار باشی افزایش می‌دهد.سه: در دره، به قله‌های دیگران نگاه نکنکتاب توضیح می‌دهد که چرا یک نفر بعد از برنده شدن مدال برنز غمگین می‌شود؟ دلیلش این است که دارد به قله‌ی دیگری یعنی مدال طلای نفر اول نگاه می‌کند. او خودش را در دره می‌بیند، شاید هم در دره باشد اما در همان دره می‌تواند بابت رسیدن به مدال برنز خوشحال شود. کتاب می‌گوید ما خوشحالی‌های بسیاری را از خودمان دریغ می‌کنیم فقط به این دلیل که به قله‌های دیگران خیره مانده‌ایم در حالی که در همین موقعیت هم موفقیت‌های هرچند کوچکی داریم.پیشنهاد می‌کنم اگر نیاز به یک محرک بیرونی دارید تا در این روزهای بد بتوانید از خودتان مراقبت کنید و دوباره به قله برگردید، این کتاب کوچک و ساده را بخوانید. صدیقه‌ حسینی - یادداشت‌ها</description>
                <category>sedighe_hoseini2002</category>
                <author>sedighe_hoseini2002</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 11:52:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در تعلیق</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighe_hoseini2002/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%82-niia26g1ng3z</link>
                <description>در یک وضعیت بلاتکلیف مانده‌ام، کارهایم را متوقف کرده‌ام، دوره‌ی جدیدم را اطلاع‌رسانی نمی‌کنم، به شرکت ایکس برای شروع همکاری تازه پاسخ نمی‌دهم، رشت رفتن را به تعویق می‌اندازم، برگزاری جلسات کتاب‌خوانی دغدغک را متوقف کرده‌ام و منتظرم ببینم چه می‌شود؟!هر روز منتظرم و هیچ چیز کشنده‌تر از انتظار نیست، یعنی حتی روزهای جنگ هم این همه ابهام و تعلیق نداشت، حداقل می‌دانستم که در جنگیم و می‌توانستم بگویم با این حال زندگی جریان دارد، اما ماندن در این برزخ سخت است.هر روز منتظرم خبری برسد و من را از این تعلیق دربیاورد اما خبری نیست که نیست، حتی نمی‌توانم کارهایی را که در قطعی اینترنت می‌کردم ادامه بدهم، انگار دکمه‌ی توقف را زده باشند و همه چیز در حالت فریز و انجماد مانده باشد. بله!این روزها این طور می‌گذردکه البته «گذشتن» فعل درستی نیست!صدیقه‌ حسینی - یادداشت‌ها </description>
                <category>sedighe_hoseini2002</category>
                <author>sedighe_hoseini2002</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 06:39:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طبق قانون بمیر</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighe_hoseini2002/%D8%B7%D8%A8%D9%82-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1-xpnohht07gr5</link>
                <description>طبق قانون بمیر و حرف نزنبا توام! شهروند خوبی باش!زندگی کن بدون چون و چراکور و کر! گوسفند خوبی باش!دست از پا خطا نکن! اینجاسر هر جاده‌ای، پلیسی هستهر طرف که تو سر بچرخانیعکس انگشت‌های هیسی هستیک نفر هست که برای توچشم‌بسته جریمه بنویسدغصه‌ات را دو تا حساب کندعشق را نصفه‌نیمه بنویسدبا همین دست‌های خالی وپوچ‌هایی که مشت‌تر شده‌انداز تعجب گذشته‌ای... از ترسچشم‌هایت درشت‌تر شده‌اندچاه کندی برای غم‌هایتگونه‌هایت به چال افتادندطبق قانون بمیر... در این شهرگروگان‌های مرده، آزادند!صدیقه حسینیشعر حذف شده از مجموعه شعر «خودکشی با تفنگ آب‌پاشی»</description>
                <category>sedighe_hoseini2002</category>
                <author>sedighe_hoseini2002</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 21:38:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگواری برای مکان‌ها یا آدم‌ها؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighe_hoseini2002/%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-bdg5ywpu6eur</link>
                <description>سوگ‌نامه‌های مردم در توییتر، اینستاگرام و تردز برای مکان‌های سوخته و از دست رفته‌ی رشت بیش از سوگواری برای انسان‌های از دست رفته است... اما چرا؟! دراکولیچ در جستار سقوط، سوگنامه‌‌ی پل موستار دلیل این موضوع را توضیح می‌دهد. این جستار برای پل قدیمی شهر موستار نوشته شده که در جریان جنگ، توسط ارتش کرواسی گلوله‌باران می‌شود. حالا چه می‌شود که ما از تماشای فروپاشی برخی مکان‌ها بیش از دیدن فروپاشی انسان‌ها رنج می‌کشیم؟ دراکولیچ در این جستار می‌نویسد:  «چند وقت پیش، روزنامه‌ها تصاویری از قتل‌عام مردم روستای مسلمان‌نشین استوپنی‌دوی بوسنی منتشر کردند.  یکی از عکس‌ها زنی میانسال را نشان می‌دهد که چاقوی تیره و درازی گلویش را بریده. به یاد نمی‌آورم کسی برای آن عکس یا عکس‌های شبیهشش گریه کرده باشد. از خودم می‌پرسم چرا دیدن تصویر پل ویران‌شده برایم دردناک‌تر از دیدن تصویر آن زن است. شاید دلیلش این باشد که من فناپذیری خود را نه در مرگِ آن زن، که در ویرانی پل می‌بینم. ما انتظار داریم انسان‌ها بمیرند. ما می‌دانیم عمرمان روزی به سر می‌رسد. اما انهدام یادمان‌های تمدن چیز دیگری است.  پل با آن ‌همه زیبایی و وقار ساخته شده بود تا بیشتر از ما عمر کند. تلاشی بود برای به چنگ آوردن ابدیت. چون هم محصول خلاقیت فردی بود و هم ثمره‌ی تجربه‌ی جمعی. چیزی فراتر از سرنوشت و فرجام فردی ما. آن زنی که مرده یکی از ماست اما پل همه‌ی ماست… تا ابد!»بله! من هم فکر می‌کنم دلیلش همین باشد.این روزها پاسخ خیلی از سوال‌هایم را در جستارها پیدا می‌کنم.صدیقه‌ حسینی - یادداشت‌ها</description>
                <category>sedighe_hoseini2002</category>
                <author>sedighe_hoseini2002</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 23:41:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگار فیلم بود</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighe_hoseini2002/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-eyhzmwevv1gg</link>
                <description>در جمعی بودیم که همه داشتند از روزهایی که پشت سر گذاشتیم روایت می‌کردند و وقتی می‌خواستند به عجیب بودن اتفاق‌هایی که با چشم خودشان دیده بودند اشاره کنند می‌گفتند «مثل فیلم بود»، این جمله من را یاد این سطرها از «تماشای رنج دیگران» اثر سوزان سانتاگ انداخت:در بسیاری از اولین مستندات  حمله به مرکز تجارت جهانی، در 11 سپتامبر 2001، آن‌ها که توانستند از برج فرار کنند یا از نزدیک شاهد ماجرا بودند فاجعه را با الفاظ «باورنکردنی»، «غیرواقعی» و «مثل فیلم» توصیف کردند. (پس از چهار دهه تولید فیلم‌های پر خرج هالیوودی، نجات‌یافتگان اصطلاح «انگار فیلم بود» را جانشین «مثل کابوس بود» کرده بودند تا از آن وضعیت هضم ناشدنی سخن گویند که گریبان‌گیرشان شده بود).صدیقه حسینی - یادداشت‌ها</description>
                <category>sedighe_hoseini2002</category>
                <author>sedighe_hoseini2002</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 09:17:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گردونه رو بچرخون!</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighe_hoseini2002/%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%88%D9%86-ybiy1zda916n</link>
                <description>گردونه رو بچرخوندر شرایطی که هیچ تاب و توانی برای ادامه دادن نمانده، اسنپ از من می‌خواهد راه به راه گردونه‌‌اش را بچرخانم تا در ازایش ده-بیست درصد تخفیف خرید نان یا خرید محصولات پروتئینی هدیه بگیرم.واقعا بیزینس‌ها در ایران جالب‌اند و نمی‌دانم اگر گردونه را از مدیر مارکتینگ‌های این مملکت بگیرند، دیگر می‌خواهند دست ما را به چه بند کنند؟ تا تقی به توقی می‌خورد می‌خواهند گردونه‌شان را بچرخانیم، یکی نیست بگوید ما خودمان وسط یک گردونه‌ی بزرگ گیر افتاده‌ایم و هربار هم که دستی ما را می‌چرخاند روی «پوچ» متوقف می‌شویم، رها کنید دیگر!صدیقه حسینی - یادداشت‌ها </description>
                <category>sedighe_hoseini2002</category>
                <author>sedighe_hoseini2002</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 08:57:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در حالت آماده‌باش</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighe_hoseini2002/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-fp6qus8scdsr</link>
                <description>خب این چندمین روز است که اینترنت قطع شده، من ماهواره هم ندارم پس از دنیا بی‌خبرم!روز اول سازدهنی امیر نادری و سنتوری مهرجویی را ری‌واچ کردم.روز دوم شروع کردم به گوش دادن رمان جنایت و مکافات، چهل قسمت بود یعنی ۲۵ ساعت! من رابطه‌ی خوبی با کتاب صوتی ندارم ولی اجرای این کتاب عالی بود. پا به پای شخصیت کتاب تب کردم و هذیان گفتم، واقعا رمان‌های روسی یک چیز دیگرند! به معنای واقعی کلمه غرقت می‌کنند. من هم که این روزها نیاز داشتم در چیزی غیر از زندگی خودم غرق شوم. شب‌ها خواب‌های عجیبی می‌دیدم و کل کتاب را در دو روز پشت سر هم گوش دادم تا بالاخره تمام شد. شنیدن این کتاب واقعا سخت و طاقت‌فرساست، جان آدم تمام می‌شود واقعا!روز بعد دوره‌ام را ضبط کردم، یک دوره که از پیش قرار بود ضبط کنم و منتظر فرصت بودم، اسلایدها را ساخته بودم و دوستم هم برایم میکروفون یقه‌ای فرستاده بود. کلا شد هشت جلسه، ادیت چندانی هم نداشت چون من معمولا پشت سر هم می‌گویم می‌روم. به نظر خودم که دوره‌ی خوبی شد!این روزها که نت نیستم سعی می‌کنم هرچه دوره‌ی آموزشی دارم ببینم، سایت‌های ایرانی هنوز باز می‌شوند مثل مکتب‌خونه یا ای‌سمینار! من هم از فرصت استفاده می‌کنم برای آموزش دیدن!این چندمین بار است که اینترنت قطع می‌شود و انگار این بار از همیشه آماده‌تر بودم. از این که ذهنم به بحران عادت کرده و برای خودش پروژه‌ی شخصی تعریف می‌کند تا بحران تمام شود غمگینم. ما نباید انقدر در حالت آماده باش زندگی می‌کردیم. وقتی نت قطع شد اصلا تعجب نکردم، حتی می‌شود گفت منتظرش بودم و از همان روز شروع کردم به خواندن کتاب‌ها، دیدن فیلم‌ها و چه می‌دانم، ضبط دوره‌ی آموزشی و دوره دیدن!نباید این‌طور می‌شد اما خب من یاد گرفته‌ام تمرکزم را از روی چیزی که کنترلی روی آن ندارم بردارم و عجیب این‌جاست که محدوده‌ی کنترلم دارد روز به روز کمتر می‌شود.دیروز فیلم میلیونر زاغه‌نشین را دیدم، این فیلم نمونه‌ی خیلی خوبی است برای این که نشان بدهد ما نمی‌دانیم چرا داریم این چیزها را تجربه می‌کنیم اما یک روز می‌فهمیم که چرا هر کدام از این چیزها سر راهمان قرار گرفت. روزی این تکه‌های پازل کنار هم قرار می‌گیرد و ما می‌توانیم تصویر اصلی را ببینیم، آن روز که می‌توانیم به همه‌ی سوالات جواب بدهیم و درست مثل آن میلیونر زاغه‌نشین برنده‌ی بازی باشیم‌.بله! رسم روزگار چنین است!رسم روزگار چنین است‌...</description>
                <category>sedighe_hoseini2002</category>
                <author>sedighe_hoseini2002</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 16:09:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بچه‌ها باید بروند دانشگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighe_hoseini2002/%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-gxu9lmb8nrql</link>
                <description>بچه‌ها باید بروند دانشگاه؟ از نظر من بله! تعجب می‌کنم اگر کسی حالا نگران این باشد که بچه‌اش توی دانشگاه چه بخواند؟ انگار که فرق می‌کند چه بخواند! واقعا چه اهمیتی دارد؟ راه مهارت و تجربه جای دیگر است اما بچه‌ها فارغ از این که قرار است چه بخوانند باید بروند دانشگاه! حداقل برای من این «باید» خیلی جدی‌ست! من از آن‌هام که اگر هزار بار برگردم عقب هر هزار بارش را می‌روم دانشگاه نه به خاطر این که فلان رشته را بخوانم یا نخوانم! بلکه برای این که در آن محیط باشم‌.دانشگاه رفتن فرصتی است برای این که ارتباط یاد بگیرید، شبکه‌ی دوستی بسازید، در از امکانات دانشگاه برای رفتن به کلاس‌های متفرقه استفاده کنید، کنش‌گری را تمرین کنید و هزار و یک چیز دیگر که فقط به واسطه‌ی بودن در آن فضا تجربه خواهید کرد. اگرنه برای یادگیری رشته یا مهارت خاص، یوتیوب هست، دسترسی به ویدیوهای کلاسی دانشگاه‌های معتبر دنیا هست، هزار و یک بوت‌کمپ تخصصی که بروی مهارت خاصی را یاد بگیری طراحی شده اما چیزی که قرار است در دانشگاه اتفاق بیفتد با همه‌ی این‌ها متفاوت است! من نمی‌دانم چه‌طور می‌شود تاثیر محیطی مثل دانشگاه را نادیده گرفت و به جایش نوشت: به جای دانشگاه این کارها را بکن... حداقل در منطق من چیزی به اسم «به جای دانشگاه» وجود ندارد. منی که نه رشته برایم مهم است نه مدرک نه هیچ چیز دیگر و فقط دارم از نفس کشیدن در فضای دانشگاهی حرف می‌زنم. مدرسه و دانشگاه با تمام ناکارآمدی‌هایی که دارد، با وجود این که کتاب‌های درسی به روز نیست، که روش تدریس معلم‌ها و استادها چندان کارآمد نیست اما چیزهای زیادی برای یادگیری دارد که اگر تجربه‌اش نکنی هیچ جور دیگری جبران نمی‌شود. چیزی که من باهاش مخالفم گیر افتادن در این سیستم است این که حالا بروم فلان رشته حالا فلان مدرک را بگیرم یا چرا دکترا نخوانم؟ آدم‌هایی را که توی این بازی گیر می‌کنند اصلا درک نمی‌کنم.بله! من این سیستم را تجربه کردم ولی دیگر بعد از ارشد دلم نخواست ادامه بدهم و مثلا بروم دکترا بخوانم، چون ترجیحم این بود بروم در محیط‌های استارتاپی تجربه کنم و واقعا که فضای استارتاپی دانشگاه دیگری بود و بازی را به‌کل عوض کرد! یک میلیون چیز هست که شما در محیط کار و در تعامل با همکارها یاد می‌گیرید، چیزهایی که پیش از آن بستری برای یادگیری‌اش وجود نداشته و هنوز هم وجود ندارد. من اگر یک نوجوان داشتم می‌فرستادمش کلاس‌های مختلف مهارت یاد بگیرد و شبکه بسازد، می‌دانستم که لازم نیست سخت بگیرم برود فلان رشته یا نرود، می‌گذارم آزادانه تجربه کند و می‌دانم که امروزه دیگر دانشگاه رفتن سخت نیست، از طرفی اگر نخواهی بروی تاپ‌دانشگاه‌های ایران دیگر خیلی هم مهم نیست کدام دانشگاه درس بخوانی، لازم نیست خودت را بکشی فلان رشته و فلان دانشگاه قبول شوی، فقط باید به عنوان بخشی از مسیرت بروی دانشگاه را هم تجربه کنی بیینی آن‌جا چه خبر است؟ ماجرا همین قدر ساده است چون حداقل در دنیای امروز، این دانشگاه نیست که مسیر شغلی تو را تعیین می‌کند، ما به ازای شغل‌هایی که در بازار کار وجود دارد هنوز رشته‌‌های دانشگاهی مرتبط تعریف نشده، پس معلوم است که کسی از تو نمی‌پرسد مدرک تحصیلی‌ات چیست؟ چه خوانده‌ای؟ در کدام مقطع؟ از تو می‌پرسند چه مهارت‌هایی بلدی؟ کدام دوره‌ها شرکت کرده‌ای؟ چقدر پتانسیل یادگیری در حین کار را داری؟خیلی‌ها به همین دلیل قید دانشگاه را می‌زنند، که خب وقتی می‌شود بدون دانشگاه رفتن به درآمد رسید چرا باید بروم دانشگاه؟ که خب برمی‌گردم به ابتدای متن و آن همه دلیلی که آوردم. بعدتر می‌آیم نظر خودم را درباره‌ی شغل و درآمد هم می‌نویسم اگر دوست داشتید بخوانید. این را هم بگویم کسی که می‌خواهد مهاجرت کند داستانش متفاوت است واقعا که خب برای او مهم است چه رشته‌ای و چه دانشگاهی؟! که خب حالا موضوع بحث من نیست!صدیقه حسینی - یادداشت‌ها</description>
                <category>sedighe_hoseini2002</category>
                <author>sedighe_hoseini2002</author>
                <pubDate>Thu, 07 Aug 2025 06:35:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگشت به تهران | جنگ‌نوشته‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighe_hoseini2002/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-k5regkw10ahd</link>
                <description>برگشتم تهران با این که هیچ برنامه‌ای برای برگشتن نداشتم اما یک‌دفعه دیدم چمدان بسته‌ام و وسط جاده‌ام. آن هم چه جاده‌ای؛ خلوت‌ترین جاده‌ای بود که به عمرم دیده بودم. آخر کدام دیوانه‌ای این روزها از رشت برمی‌گردد تهران جز من؟ گمانم آن روز نباید از حافظ می‌پرسیدم جمعه برمی‌گردم تهران یا نه؟ باید می‌پرسیدم جمعه جنگ تمام می‌شود یا نه؟ چه بدانم.همین که رسیدم به خودم گفتم دیگر نمی‌شود بنشینم توی خانه و برای خودم آنلاین چیزمیز سفارش بدهم پس رفتم سوپرمارکت که به اندازه‌ی چند روزی خرید کنم. دم سوپرمارکت پیرزنی با دو دندان ایستاده بود که خیلی جدی پرسید: برایم بستنی می‌خری؟... و پیش از این که جواب بدهم اضافه کرد: عروسکی! از کنار هم قرار گرفتن پیرزن، دو دندان، بستنی عروسکی و جنگ خنده‌ام گرفت.اولین چیزی که گذاشتم توی سبد خرید نوار بهداشتی بود، واقعا این بزرگترین نگرانی من است. با این که تا پریود بعدی خیلی مانده باز هم نگرانم و به این فکر می‌کنم یعنی این جنگ تا آن موقع ادامه پیدا می‌کند؟ ماکارونی پروانه‌ای، تن ماهی مکنزی، پنیر پگاه، کراکر ماهی، دستمال توالت تنو، ناگت مرغ پمینا، پاستیل، شیر پرچرب، اسپرسو و چیزهایی شبیه این برمی‌دارم. اصلا بلد نیستم خرید کردن توی روزهای جنگ چه شکلی است؟ دم صندوق مرد می‌گوید نمی‌شود چهار تا تن ماهی بردارم چون جیره‌بندی است، از ماکارونی‌ها هم دو تا کم‌ می‌کند، نوار بهداشتی هم با هر عابربانک دو تا! می‌گوید می‌خواهی یک کارت دیگر بده این‌ها را هم حساب کنم!... می‌گویم این دیگر چه جور جیره‌بندی‌ای‌ است؟ نمی‌خواهم! اصرار دارد هر طور شده وسایل باقی مانده را بخرم که می‌گویم نه واجب نیست و با چند کیسه خرید می‌روم خانه! گربه دراز کشیده بالای در ورودی خانه‌ام، بلند بهش می‌گویم یعنی جنگ هم که شده تو باید هم‌چنان بالای در خانه‌ی من بخوابی؟ ای بابا! دوستم به گربه حالی می‌کند که من می‌ترسم، گربه باسن‌کشان می‌رود جلوتر تا من بتوانم رد شوم.ساختمان خالی‌ست، چند روز پیش نماینده‌ی ساختمان زنگ زد و گفت کسی توی ساختمان نیست و می‌خواهیم آب و گاز و این‌ها را قطع کنیم، من ولی برگشتم تا بهشان نشان بدهم آب و گاز باید جاری باشد. بله!اولین چیزی که نماینده‌ی ساختمان وقتی فهمید برگشتم گفت این بود که به گلدان‌های من آب بدهید. واقعا این آب دادن به گلدان‌های باقی‌مانده دغدغه‌ی مهمی است. به نگار گفته بودم اخبار مهم جنگ را برایم اسمس کند چون من نت نداشتم، او هم اسمس زد که حامد بیدی رفته کارزار به گلدان‌هایش آب بدهد. از این طرف شوهرخواهرم یک روزه برگشت تهران گلدان‌هایش را آب داد و حالا هم که نماینده ساختمان این را خواسته! من هم که گلدان ندارم.فقط یک گلدان خودکفا دارم که ساقه‌ی گیاه کلا توی آب است و آب دادن نمی‌خواهد. این را مریم برایم خریده و هربار نگاهش می‌کنم به این فکر می‌کنم این بچه حالا چه‌طور است؟ که خب کانالش را می‌خوانم و می‌فهمم خوب است.وسایل را می‌چینم توی یخچال و کابینت، دوست‌ها اصرار می‌کنند بروم خانه‌ی آن‌ها بمانم که توی ساختمان‌شان چند نفری هستند و مثل این‌جا متروکه نیست من اما می‌گویم اگر می‌خواستم خانه‌ی کس دیگری بمانم همان رشت بودم دیگر! نگار اسمس می‌دهد که سالار (یعنی برادرش) گفته صدیقه مرجع تقلید ماست وقتی او برگشته تهران پس ما هم باید برگردیم!... وای مردم از خنده، خیلی بامزه بود!انقدر که از حمله‌ی دزد و این‌طور چیزها می‌ترسم از این که موشک بخورد وسط خانه‌ام نمی‌ترسم، آخر چرا هیچ‌کس توی ساختمان نمانده؟ حتی آن پسرک برنامه‌نویس که دیوار به دیوار خانه‌ام زندگی می‌کرد هم گذاشته رفته! ای بابا! تو که کل عید هم تهران بودی پسر،‌ کجا رفتی؟ جالب است که تمام شب از پاسیو صدای تلویزیون همسایه‌های خارج از ساختمان می‌آمد، ماشین‌های زیادی توی خیابان خانه‌ام پارک است و به طور متوسط هر نیم ساعت یک نفر از خیابان رد می‌شود و این یعنی این‌جا متروکه نیست! فکر نمی‌کردم منی که انقدر طرفدار سکوت، خلوت و تنهایی‌ام حالا بابت شنیدن هر صدای کوچکی که نشانه‌ای است از حضور دیگری، ته دلم قرص شود.‌فعلا همینخواستم بگویم برگشتمو زندگی به طرز عجیبی در جریان استبعدا می‌آیم چیزهای بیشتری می‌نویسماگر نت را قطع نکنند دوباره!صدیقه حسینی - روزهای جنگhttps://eitaa.com/jangneveshteha</description>
                <category>sedighe_hoseini2002</category>
                <author>sedighe_hoseini2002</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 14:23:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بمانم یا بروم؟ | جنگ‌نوشته‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighe_hoseini2002/%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%85-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-odwdosay7xrc</link>
                <description>دیروز دیوار را چک کردم که همین‌جا توی رشت خانه بگیرم، کار و زندگی کنم، این یعنی من امیدی به برگشت ندارم.بعد با الف در این باره حرف زدیم که توی رشت می‌توانیم چه‌کاره شویم؟ و به کارهای مختلفی فکر کردیم و از بعضی فکرها خنده‌مان گرفت.به الف گفتم دلم می‌خواهد از فردا صبح به کار برگردم، نمی‌خواهم مدام اخبار را چک کنم، بالاخره که این روزها تمام می‌شوند، نمی‌خواهم وقتی به عقب برمی‌گردم و به این روزها نگاه می‌کنم ببینم تمام وقتم را با دنبال کردن اخبار و اضطراب و نگرانی سر کردم.این را می‌گویم اما همین که می‌رسم خانه می‌خواهم اخبار را چک کنم و می‌بینم نت را محدود کرده‌اند، به زودی هم نت داخلی می‌شود. داخلی یعنی مثلا فیلیمو، نماوا، اسنپ، تپسی و سایت‌ها و اپلیکیشن‌های ایرانی باز می‌شوند فقط! این یعنی خبر بی‌ خبر!دو روز پیش که حالم از خواندن خبرها بد شده بود دوستم پیشنهاد داد بزنم شبکه‌ی شیش، گفت ما توی شبکه‌ی شیشِ خبر، حسابی موفقیم و پیروزی‌مان نزدیک است.گفت توی شبکه‌ی شیش، ما هیچ چیز را از دست نداده‌ایم، خانه‌مان را ترک نکرده‌ایم، هیچ صدای انفجاری نشنیده‌ایم، همه‌چیز گل و بلبل است و داریم اسراییل را تکه و پاره می‌کنیم.زدم شبکه‌ی شیش و دیدم بله! همین‌طور است! همه در حال رجز خواندن‌اند، زن‌ها و مردها قوی‌ و پر از انگیزه‌اند، از صدای بمب و انفجار نمی‌ترسند و می‌گویند «اصلا هم درد نداشت» و با لبخند و با اقتدار جلوی دوربین ظاهر می‌شوند. یک مشت شیرزن و شیرمرد! (شیرمرد داریم راستی؟ چه بدانم)به خودم می‌گویم دیگر نمی‌خواهم فکر کنم چه چیزی در انتظارم است الف می‌گوید حالا برای ناامید شدن زود است‌هامی‌گویم این اسمش ناامیدی نیست (گرچه من امیدی به برگشت ندارم)اما شما وقتی بدانید قطار پنج روز دیگر می‌رسد راحت‌تر انتظار می‌کشید تا ندانید پنج دقیقه‌ی دیگر می‌رسد و همین‌طور منتظر بمانیداین روزهای ابهام و انتظار سخت استانفعال و دست روی دست گذاشتن از آن سخت‌تر باید کاری کنم، اما چه کار؟ هنوز نمی‌دانم.صدیقه حسینی - روزهای جنگhttps://eitaa.com/jangneveshteha</description>
                <category>sedighe_hoseini2002</category>
                <author>sedighe_hoseini2002</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 14:23:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنوشت جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighe_hoseini2002/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-diyvclz1o031</link>
                <description>خب همه‌ی کتاب‌هایی که با خودم آورده بودم رشت، خواندم. تمام شد. پیام می‌دهم به الف که بیا برویم کتاب تازه بخریم برای روزهای باقی‌مانده! نمی‌شود این روزها را بدون کتاب سر کرد.وقتی تهران بودم انقدر اضطراب نداشتم، حالا که از جریان دور افتاده‌ام اضطراب دارد من را از پا درمی‌آورد. به همین دلیل هم نمی‌خواستم شهر را و خانه را بگذارم بروم. این دور ماندن و دنبال کردن خبرها آدم را می‌کشد. باید می‌ماندم همان‌جا و از نزدیک همه چیز را می‌دیدم. دو شب پیش انقدر خبر خوانده بودم که سرم سنگین شد، چشم‌هایم سیاهی رفت و دیگر افتادم. هر روز که بیدار می‌شوم باید به لیستی از آدم‌های نزدیکم پیام بدهم و بپرسم خوب‌اند یا نه؟ این وسط چند نفری هم هستند که یک روزی یک جای زندگی‌ام بوده‌اند و پیام داده‌اند ببینند من در چه حالم؟ که راستش برای من خیلی جالب نیست یعنی دوست دارم آدم‌هایی که برایم مهم‌اند، در روزگار صلح با هم بوده و وقت گذرانده‌ایم، خاطراتی با هم داریم، همیشه جویای حالم بوده‌اند و جویای حالشان بوده‌ام، از گذشته‌ی هم خبر داریم، هم را می‌شناسیم و... پیام بدهند و بپرسند خوبی؟ چه می‌کنی؟ نه آن‌ها که برایم ناشناس و غریبه‌اند. با این حال یک پیام کپی‌شده را در جواب همه‌شان نوشته‌ام که: من خوبم، امیدوارم شما هم خوب باشید و این ماجرا به‌زودی ختم به خیر شود.جوری جواب می‌دهم که ادامه پیدا نکند اما می‌کند، می‌پرسند از تهران رفتی؟ بعد شروع می‌کنند به روایت این روزهایشان که چرا رفته یا مانده‌اند، چت را پاک می‌کنم و به این فکر می‌کنم که جنگ و این اتفاق‌ها هیچ ربطی ندارد به این که آدم‌هایی که روزی از زندگی‌ام بیرون کرده‌ام به خودشان اجازه بدهند دوباره بیایند جلو و مرزها را رد کنند. این جمله که شاید این آخرین روز زندگی‌مان باشد و این‌ها هم تاثیری روی کلیت ماجرا ندارد. اگر این آخرین روز زندگی‌ام هم باشد ترجیح می‌دهم خبری از این آدم‌ها نداشته باشم‌ و همان‌طرف خط بمانند. بگذریم اصلاکاش بروم چندتایی کتاب بخرمتوان گوشی دست گرفتنخبر دنبال کردنفیلم دیدن دورهم گپ زدنو هیچ چیز دیگر را ندارمدلم می‌خواهد همه‌ی صداها را خاموش‌ کنم و بخزم به جهان کتاب‌ها! آن‌جا همه‌چیز همان‌طور است که باید...صدیقه حسینی - روزهای جنگhttps://eitaa.com/jangneveshteha</description>
                <category>sedighe_hoseini2002</category>
                <author>sedighe_hoseini2002</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 14:22:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه‌ی شما مسکونی‌ست؟ | جنگ‌نوشته‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighe_hoseini2002/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B3%DA%A9%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7-qb24n2d4z4tj</link>
                <description>خواهرزاده‌ام (باران) دیده همه دارند با نگرانی به هم زنگ می‌زنند، رفته زنگ زده به دوستش حالش را پرسیده، دوستش گفته که مادرش بهش گفته اسراییل، خانه‌های مسکونی را نمی‌زند... بعد دوستش پرسیده: خانه‌ی شما چی؟ مسکونی‌ست؟  باران هم گفته نمی‌دانم، بگذار بپرسم... بعد داد زده پرسیده: مامان! خانه‌ی ما مسکونی‌ست؟ آخ! بمیرم برایت بچه که هنوز معنی «مسکونی» را نمی‌دانی و درگیر این خبرها شده‌ای! صدیقه حسینی  - روزهای جنگhttps://eitaa.com/jangneveshteha</description>
                <category>sedighe_hoseini2002</category>
                <author>sedighe_hoseini2002</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 14:21:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قبض گازهای اشک‌آور</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighe_hoseini2002/%D9%82%D8%A8%D8%B6-%DA%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D8%A2%D9%88%D8%B1-eoytltkvvtz2</link>
                <description>اخطار اداره گاز بعد از هفده ماه فراموشیدر این یک سال و چند ماهی که توی این خانه‌ام هیچ‌وقت به ذهنم نرسیده بود باید قبض گاز را پرداخت کنم. یعنی فکر می‌کردم همین پولی که برای شارژ ساختمان می‌دهم کافی‌ست. تا این‌که دیروز برایم اخطار آمد. تازه این را هم ندیدم. آقای نماینده ساختمان گفت برایت اخطار آمده... اخطار کاغذی! مگر نسل قبض‌های کاغذی منقرض نشده بود؟!گفتم من که در عمرم پول گاز نداده‌ام و بعد رفتم اخطار را دیدم. دو تا قبض بود روی یکی نوشته بود دو ماه بدهی و روی دیگری نوشته بود هفده ماه بدهی، یعنی دقیقا همین مدت زمانی که در این خانه‌ام. چه صبور بوده‌اند که تا حالا فرصت داده‌اند.سرچ کردم پرداخت قبض گاز و پرداختش کردم. بعد فهمیدم اشتباهی اخطار همسایه یعنی بدهی دو ماهه را پرداخت کرده‌ام. گفتم اشکالی ندارد حالا بعدا پولش را می‌دهد. رفتم سراغ اخطار هفده ماهه‌ی خودم. آن را هم پرداخت کردم اما گویا کافی نبود.توی اخطار نوشته باید این قبض را ببرم به ناحیه‌ی تهران! به خدا همین را نوشته: ناحیه‌ی تهران... و من اصلا نمی‌دانم ناحیه‌ی تهران می‌شود کجایش؟...سرچ کردم ببینم شماره تلفنی پیدا می‌کنم یا نه؟ ساعت هشت و نیم شب بود و من تازه رسیده بودم خانه، هنوز لباس‌هایم را عوض نکرده بودم و در تمام مدت استرس این را داشتم که نکند گاز را قطع کنند.بعد آقای اداره گاز را تصور کردم که می‌رود سمت بستن شیر گاز خانه‌ی من و همکارهایش به او می‌گویند تو که هفده ماه صبر کردی این یک شب هم روش، یک ذره دیگر دندان روی جگر بگذار، اصلا به جوانی‌اش رحم کن! خدا را خوش می‌آید در این هوای سرد بی‌گاز بماند؟!... اما او در جواب می‌گوید انقدر دندان روی جگر گذاشته که جگرش گاز گازی شده!...می‌گوید اگر کسی می‌خواست واکنشی نشان بدهد هفده ماه زمان خوبی بود، مگر می‌خواهد کوه بکند که هنوز وقت نکرده پرداخت کند؟!... همکارها هم می‌گویند: بله! حق با توست... پس قطعش کن آقا قطعش کن! زنگ می‌زنم به 194 و می‌گویم من یک سوالی دارم که اصلا نمی‌دانم می‌توانم از شما بپرسم یا نه؛ ولی چاره‌ای نیست پس می‌پرسم. برایم اخطار آمده و نوشته باید ببرمش ناحیه‌ی تهران، این یعنی چه؟صدای خانم اداره‌ی گاز که شبیه شعله‌های آبی بخاری، گرم و نرم بود (من البته بخاری ندارم) گفت: بله درست است چون اخطار آمده، پرداخت به‌تنهایی کافی نیست باید حتما ببرید ناحیه‌ی تهران...جوری گفت «ناحیه‌ی تهران» که انگار همه‌ی جهان جز من می‌دانند ناحیه‌ی تهران کجاست؟ گفتم: آفرین! سوالم دقیقا همین است! ناحیه‌ی تهران دیگر چیست؟ یعنی ما به کجای تهران می‌گوییم ناحیه‌ی تهران؟... که گفت یعنی دفتر پیش‌خوان دولتی چیزی! (پیش‌خان درست‌تر است البته)یاد این حرف بابا افتادم که یک باری داشت به همکارش می‌گفت ببین تو آمده‌ای پیش محمود و می‌گویی با عباس کار دارم، خب چرا از اول نرفتی سراغ عباس؟... سوال من هم این است که چرا می‌نویسید ناحیه‌ی تهران ولی منظورتان پیش‌خوان دولت است؟ چه می‌شود که یک‌باره نمی‌نویسید پیش‌خوان دولت؟ و از همه‌ی این‌ها که بگذریم چه می‌شود که قبض گاز را اسمس نمی‌کنید که آدم برود آنلاین پرداخت کند؟ (که البته بعدا فهمیدم  در تمام این مدت قبض به شماره‌ای دیگر، اسمس می‌شده است.)آن شب بعد از تماس با اداره‌ی گاز، گوشی را خاموش کردم. زل زدم به برگه‌ی اخطار گاز و بعد دلم خواست گریه کنم. احساسم در آن لحظه این بود که چه طور من هفده ماه چیزی به این سادگی را نمی‌دانستم؟ و حتی به مخیله‌ام هم خطور نکرده بود؟... بعد به این فکر کردم چه طور اخطار گاز می‌تواند این‌طور اشک آدم را دربیاورد؟ آخر مگر گاز اشک‌آور است؟!صدیقه‌ حسینی | یادداشت‌ها #پرداخت_مستقیم_پیمان</description>
                <category>sedighe_hoseini2002</category>
                <author>sedighe_hoseini2002</author>
                <pubDate>Wed, 20 Nov 2024 00:15:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>10 نکته که در محیط کار یاد گرفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighe_hoseini2002/10-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-xtgtqapv7afz</link>
                <description>10 نکته که در محیط کار یاد گرفتمخیلی خوشحالم که بعد از دانشگاه، وارد دانشگاه دومی به اسم محیط کار و  فضاهای استارتاپی شدم و چیزهایی فهمیدم؛ حالا می‌خواهم چندتایش را همین‌طور پراکنده بدون هیچ ترتیبی این‌جا بنویسم.اول این که تیم‌سازی از کار کردن تیمی روی یک چیز مرتبط با کار به دست نمی‌آید باید بتوانید کاری کنید آدم‌ها ابتدا برای ساختن چیزی غیرمرتبط با کارشان تیم شوند، مثل یک بازی که به شکل تیمی انجام می‌شود، مثل آشپزی کردن  با هم و چیزهایی شبیه این! دوم این که اگر کسی در جلسات حاضر نمی‌شود، روش درست این است که از او بپرسید ما چه کار می‌توانیم بکنیم که آمدن به جلسات برای تو آسان‌تر شود؟... مثلا اگر لازم است یادآوری شود، نوتیف بیاید روی گوشی‌ات؛ اگر با زمان جلسه مشکل داری، زمان را تغییر بدهیم و هزار و یک چیز دیگر! جوری که همه با میل و رغبت به جلسه بیایند. در مورد رعایت نکردن ددلاین‌ها هم همین‌طور، روش درست این است که موضوع را اول سمت خودتان ببینید و درصدد حل کردنش باشید.سوم این‌که وقتی یکی از همکارها می‌رود روی مخ‌تان و مثلا شاکی می‌شوید که چقدر بی‌مسئولیت است، از خودتان بپرسید بی‌مسئولیتی یعنی چی؟ مفهومش برای من چیست؟ اصلا بی‌مسئولیتی او چه چیزی را در من بالا می‌آورد؟ چرا من انقدر از یک آدم بی‌مسئولیت لجم می‌گیرد؟ این به چه برمی‌گردد؟... پیدا کردن جواب این سوال‌ها خودش نود و نه درصد راه‌حل را نشان می‌دهد.چهارم این‌که فیدبک بدهید، چه مثبت چه منفی! جلسات فیدبک را به‌شکل مداوم و پیوسته دنبال کنید. اگر فیدبک مثبت ندهید این تصور پیش می‌آید که فرهنگ قدردانی وجود ندارد و اگر فیدبک منفی و به‌موقع ندهید باعث می‌شود روی هم تلنبار شود و انفجار به بار بیاورد، به جز این سعی کنید جلسات فیدبک را دو طرفه کنید یعنی حتما فیدبک بگیرید.پنجم این‌که فضای امن بسازید تا آدم‌ها بتوانند به شما فیدبک بدهند، اگر می‌بینید در تعارف و رودربایستی گیر کرده‌اند سوالات جزیی‌تر بپرسید، مثلا این‌که اگر می‌توانستی یک چیز را در من تغییر بدهی آن چه بود؟ اگر تو جای من بودی در فلان موقعیت چه می‌کردی؟ این‌ها سوالاتی است که به فرد کمک می‌کند نقش مدیریتی شما را فراموش کند و بتواند راحت‌تر حرف بزند.ششم این‌که درباره‌ی اشتباه‌هایی که داشتید حرف بزنید، به اشتباه‌تان اعتراف کنید، اشتباه را بپذیرید تا آدم‌ها ببینند شما ادعای کامل و پرفکت بودن ندارید، از نشان دادن بخش‌های آسیب‌پذیرتان نترسید؛ این شما را به یک انسان واقعی شبیه‌تر می‌کند.هفتم این‌که به احساسات خودتان و همکارها توجه کنید و درباره‌اش حرف بزنید. خیلی مهم است بدانید دارید چه احساساتی را تجربه می‌کنید. خسته‌اید؟ کلافه‌اید؟ اضطراب دارید؟... از همکارتان هم بپرسید حسش چیست؟ بپرسید آیا بابت امروز خسته شدی؟ این که خروجی کار ریجکت شد ناراحتت کرد؟ و بگذارید گفت‌وگو شکل بگیرد. آدم‌ها روبات نیستند، آدم‌ها با احساساتشان کار می‌کنند.هشتم این‌که همیشه از طرف تیم حرف بزنید، منفعت تیم را در نظر بگیرید نه فقط خودتان! اگر به تیم شما امکاناتی داده نشده نگویید من این امکانات را می‌خواهم بگویید تیم ما به این امکانات نیاز دارد، همه‌چیز را تیمی ببینید نه فردی!نهم این‌که اگر بعد از چندین و چند جلسه‌ی فیدبک، زمان دادن و ... مجبور شدید با کسی خداحافظی کنید این را سمت خودتان ببینید و بگویید ما نتوانستیم از پتانسیل تو استفاده کنیم، راه‌های زیادی را هم بررسی و امتحان کردیم ولی حتما کافی نبوده... نه این که بگویید تو نتوانستی انتظارات ما را برآورده کنی! یادتان باشد یک کارگردان خوب از یک نابازیگر هم بازیگر می‌سازد پس بخش زیادی از این موضوع سهم مدیریت و رهبری شماست.دهم این‌که به آدم‌ها مسئولیت بدهید اما نخواهید همه چیز را با شما چک کنند، پس مهم‌ترین چیزی که باید بدانید این است که حدی از اختیارِ وابسته به مسئولیت را به آدم‌ها بدهید، مسئولیت داشتن بدون اختیار، محکوم به شکست است.چیزهایی که گفتمهم از نگاه  مدیر بودهم از نگاه کارمندسعی کردم از تجربه‌هایم در هر دو موقعیت بنویسم و گذاشتمش اینجا چون حس می‌کنم این‌ها نکاتی نیست که فقط در کار به کار بیاید، انگار که در زندگی روزمره هم کاربرد دارد؛ حداقل برای من که این‌‌طور بوده است.صدیقه حسینی _ یادداشت‌ها</description>
                <category>sedighe_hoseini2002</category>
                <author>sedighe_hoseini2002</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2024 18:00:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین پادکست‌ها از نگاه مردم - نظرسنجی مجله جعبه</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighe_hoseini2002/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%86%D8%B8%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AC%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D9%84%D9%87-%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87-f45r0olw5l36</link>
                <description>این روزها همه حداقل یک پادکست محبوب دارند که وقتی توی ترافیک می‌مانند دلشان را به شنیدنش خوش کنند. چند وقت پیش مجله‌ی هنری جعبه یک نظرسنجی برگزار کرد و از مخاطب‌های ایسنتاگرام خواست فهرست پادکست‌های محبوبشان را توی کامنت بنویسند، مجله‌ی جعبه با دسته‌بندی نظرات مردم بهترین پادکست هر حوزه را معرفی کرد که خب من فکر کردم جای پادکست خودمان یعنی «اتاق کار» به‌شدت در این فهرست خالی است این شد که خودم به لیست اضافه‌اش کردم!معرفی بهترین پادکست‌های فارسی بشنوید و لذت ببرید:پرچم سفید (بهترین پادکست تاریخی)اف‌سی‌360 (بهترین پادکست ورزشی)لیبیدو (بهترین پادکست سبک زندگی و روان‌شناسی)اکوتوپیا (بهترین پادکست اقتصادی)رادیو نیست (بهترین پادکست مستند)آلبوم (بهترین پادکست هنری)رادیو مرز (بهترین پادکست اجتماعی)ایستگاه فضایی (بهترین پادکست علم و تکنولوژی)رادیو دیو (بهترین پادکست ترکیبی)ساگارماتا (بهترین پادکست ادبی)جافکری (بهترین پادکست از نگاه مردم)رادیو تراژدی (پادکست سال)واتاق کار (بهترین پادکست حوزه‌ی کار)شما فکر می‌کنید جای کدام پادکست خالی است؟!</description>
                <category>sedighe_hoseini2002</category>
                <author>sedighe_hoseini2002</author>
                <pubDate>Tue, 12 Sep 2023 18:17:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فارسی‌ معلوم‌الحال یا مجهول‌الحال؟ مساله این است</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighe_hoseini2002/%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%AC%D9%87%D9%88%D9%84-%D8%A7%D9%84%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-aioz1pj9lwvh</link>
                <description>به کودکی‌تان فکر کنید، یک روز تعطیل در خانه فوتبال بازی می‌کنید که یک‌مرتبه توپ‌تان به جای این‌که وارد دروازه شود، می‌خورد به گلدان روی میز که هدیه‌ی خاله‌ جان‌تان بوده به مادر عزیزتان! حالا چه می‌شود؟مادر از راه می‌رسد، تکه‌های شکسته‌ی گلدان را می‌بیند، دو دستش را می‌گذارد روی سرش و رو به شما می‌گوید: گلدان را شکستی؟... این‌جاست که همه‌ی اعضای خانواده با نگاهی سرزنش‌گر نگاهت می‌کنند، چون تو بودی که این #گند_بزرگ را به بار آوردی، تو مقصری و حالا از شدت خجالت و عذاب‌وجدان، دلت می‌خواهد زمین دهان باز کند و تو را یک‌جا ببلعد!بازسازی صحنه: سه! دو! یکمادر از راه می‌رسد، تکه‌های شکسته‌ی گلدان را می‌بیند و ازقضا این بار هم دو دستش را می‌گذارد روی سرش و می‌گوید: گلدان شکست؟... پدرتان هم می‌گوید: بله! گلدان شکسته شد!... و هیچ‌کس نمی‌پرسد چه‌طور و چگونه؟ تنها چیزی که اهمیت دارد این است که گلدان شکسته و وقتی شما می‌دوید توپ‌تان را بردارید، بروید پی بازی‌تان، مادرتان می‌گوید: صبر کن خرده شیشه‌ها را جمع کنم...خب چرا این‌ها را گفتم؟خواستم برسم به این نقطه که در #یوایکس_رایتینگ ، زمانی که اشتباهی از کاربر سر می‌زند، مثلا آدرس ایمیلش را اشتباه وارد می‌کند، کد تایید را درست نمی‌زند و چیزهایی شبیه این... لازم نیست انگشت #اتهام را به سمتش نشانه بگیرید؛ فقط کافی است به او بگویید چه اتفاقی افتاده است (گلدان شکسته شد.) و مهم نیست چه کسی آن را شکسته و در مرحله‌ی بعد به او بگویید حالا باید چه کار کند که خرده‌شیشه‌ها توی پایش نرود!آیا مجهول‌نویسی در فارسی رایج است؟عده‌ای می‌گویند مجهول‌نویسی از زبان ترجمه وارد زبان ما شده و در زبان فارسی همه باید #معلوم بنویسیم. گویا ما فارسی‌زبانان علاقه‌ی زیادی به شناخت فاعل داریم و تا یقه‌ی طرف را نگیریم و ننشانیم سر جایش آرام نمی‌گیریم!تعجبی ندارد که خیلی از ما از #اشتباه کردن می‌ترسیم چون هنوز یادمان نرفته مادر و پدر، معلم مدرسه‌ یا مدیر شرکت‌ چه‌طور بابت یک اشتباه ما را سرزنش کرده‌اند.                                         توی لینکدینم درباره‌ی یوایکس‌رایتینگ می‌نویسیمدوستم تعریف می‌کرد این ترس از اشتباه کردن آن‌قدر زیاد است که وقتی اپلیکیشن #طاقچه را برای مادرش نصب کرده، دیده مادرش می‌ترسد روی دکمه‌ها بزند ببیند چه اتفاقی می‌افتد... و هرچه دوستم به او می‌گوید هیچ اتفاقی نمی‌افتد، گوشی‌ات منفجر نمی‌شود، هرچه دلت می‌خواهد دکمه‌ها را امتحان کن تا کار کردن با این محصول را یاد بگیری، بی‌فایده است... بگذریم از ماجراهای مربوط به #طراحی_محصول و ساده‌سازی‌ها و... فرض کنید در چنین شرایطی بخواهیم مدام هم به کاربر پیغام #خطا بدهیم که: ای بابا! باز هم اشتباه کردی؟... باز هم کلید اشتباهی را زدی؟... بگوییم: خاک عالم! دوباره چه‌کار کردی که از اینجا سردرآوردی؟... بگوییم: بابا یک کد چهار رقمی را هم نمی‌توانی درست وارد کنی؟.... البته که همه‌ی این‌ها ترجمه‌ی جمله‌های به ظاهر مودب و متینی است که به عنوان متن تجربه‌ی کاربر می‌نویسیم اما یک حس سرزنش‌گر در همه‌شان چشمک می‌زند.زبان، نقش مهمی در شکل‌گیری فرهنگ و تعامل‌های انسانی دارد و درنتیجه می‌تواند #حس بسازد و ما در «طراحی متن تجربه‌ی کاربری» به‌شکل ویژه با همین قسمتش کار داریم، این که چه حس و تجربه‌ای برای مخاطب می‌سازیم؟!... کافی است این را بگذاریم در اولویت تا همه‌چیز سر جای خودش قرار بگیرد. صدیقه حسینییادداشت‌های یک یوایکس‌رایترکانال تلگرام:https://t.me/ux_writer</description>
                <category>sedighe_hoseini2002</category>
                <author>sedighe_hoseini2002</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jul 2023 10:20:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«خانه‌هایی که در من جا ماندند» به روایت این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighe_hoseini2002/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-tzcowdktmh40</link>
                <description>خانه‌هایی که در من جا ماندندخانه دو وجه دارد. یک وجه، ظاهر و کالبد خانه است و وجه دیگر مفهوم خانه است که در دل رویدادها و روایت‌ها شکل می‌گیرد. خانه عناصر مختلفی دارد مثل پنجره، سقف، نور، گرما… که هرکدام می‌تواند نماد و استعاره‌ی مفهومی باشند و از طرفی ساکنان خانه، مهمان‌ها، همسایه‌ها و ارتباط این آدم‌ها با هم و نیز ارتباطشان با عناصر خانه، سیستم پیچیده‌ای به نام خانه را به وجود می‌آورد. خانه‌ای که هم راوی‌ست هم روایت‌شونده! هم خلق می‌کند و هم خلق می‌شود. در این مجموعه، نویسندگان به سراغ داستان‌های فارسی می‌روند تا شش مفهوم کلیدی حضور، حریم، امنیت، مرز، زنانگی و قدرت را که در پیوند با خانه، معناساز می‌شوند بررسی کنند و در پایان به مفهومی می‌رسند به نام بی‌خانمانی!در این باره می‌خوانیم: «تلاش برای حفظ خانه، همان تلاش برای حفظ معنای آن است و همه‌ی این‌ها برای گریز از بی‌خانمانی‌ست.»و در جایی دیگر می‌خوانیم: «آیا کسی که در فضایی دائمی زندگی می‌کند و در آن آسایش، حریم یا امنیت ندارد، بی‌خانمانی را تجربه نمی‌کند؟ آیا بدون محقق شدن معنای خانه، می‌توان نام یک کالبد فیزیکی را خانه گذاشت؟»کتاب را که می‌خواندم به جای خانه، گذاشتم وطن و بعد نفسم بند آمد از این که سال‌هاست دل‌خوش به کالبد فیزیکی این خانه بوده‌ایم، بی‌آن که بدانیم قدم اول برای حفظ خانه این است که بفهمیم بی‌خانمانی وقتی اتفاق می‌افتد که خانه از معنا تهی شده باشد و این خانه، سال‌هاست از مفاهیمی چون حریم، امنیت و آرامش تهی شده است.یادداشت‌ها – صدیقه حسینی</description>
                <category>sedighe_hoseini2002</category>
                <author>sedighe_hoseini2002</author>
                <pubDate>Fri, 23 Sep 2022 11:47:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت به تهران: نترس نترس! نترس بچه‌جون! برو...برو...بازم به میدون!</title>
                <link>https://virgool.io/Rocket/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%AC%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86-t0qdxrrx26fr</link>
                <description>اگر می‌خواهید برای کار یا تحصیل به تهران مهاجرت کنید اما مدام با خودتان می‌گویید آخر چه‌طور توی این شهر خانه بگیرم و ساکن شوم؟ خواندن این پست که بر اساس تجربه‌های شخصی من است می‌تواند این مسیر را برایتان روشن‌تر کند.بیایید فرض کنیم شما در نقطه‌ی شروع هستید، کمی پس‌انداز دارید اما نه آن قدر که بشود کاری با آن کرد، تازه قرار است بروید سر کار و هنوز حقوق ماه اول را هم نگرفته‌اید، خب چه کار می‌کنید؟قدم اولاگر دوست نزدیک یا فامیل درجه یکی در تهران دارید یک ماه اول را در خانه‌ی او بمانید. شما قرار است هفت-هشت ساعت در روز را سر کار باشید پس فقط شب‌ها به خانه می‌آیید و یک ماه ارزشش را دارد که این کار را بکنید تا کمی جا بیفتید. اگر این گزینه را ندارید بروید سراغ قدم دوم!قدم دومپانسیون!حتما داستان‌های زیادی درباره‌ی خوابگاه و پانسیون شنیده‌اید که بله! تعداد زیادی‌شان ترسناک است اما این معنی‌اش این نیست که نمی‌توانید یک پانسیون خوب و مناسب خودتان پیدا کنید، فقط باید دست از بدبینی و بدگمانی بردارید و کمی صبور باشید. اول از همه معیارهایتان را بنویسید. مثلا معیارهای من برای انتخاب پانسیون این‌ها بود:اتاق یک یا دو تختهمحیط آرام و ساکتدسترسی خوب به مترو و BRTتعداد اعضای محدود (زیر 20 نفر)برای پیدا کردن پانسیون هم می‌توانید به سایت خواب‌اینجا (بله می‌دانم اسمش فاجعه است) سر بزنید. اطلاعات را توی سایت بخوانید، تصاویر را ببینید و بعد بروید از نزدیک همه چیز را بررسی کنید.من خودم چند ماهی را در اتاق دوتخته‌ی یک پانسیون با ظرفیت 12 نفر گذراندم. تمیز، دنج و خلوت! با دسترسی عالی به مترو و بی‌آرتی! همان چیزی که می‌خواستم. البته اسمش را نمی‌آورم چون بهتر است خودتان دست به کار شوید، جست‌وجو کنید و بدانید این بخشی از فرآیند مهاجرت شماست.قدم سومحالا چند ماهی است که سر کار رفته‌اید و پس‌انداز کرده‌اید پس می‌توانید به داشتن خانه‌ای از آن ِ خود فکر کنید. اما عجله نکنید. بهتر است در شروع، با کسی هم‌خانه شوید، اما با چه کسی؟با کسی که خانه و وسایل خانه دارد و به دنبال هم‌خانه است. مهم نیست اگر او را نمی‌شناسید (اتفاقا بهتر است با دوست صمیمی‌تان همخانه نشوید، همخانه شدن با یک غریبه انتخاب بهتری‌ست) اما چه‌طور؟ پیشنهادم این است که یک فرم درست کنید از تمام چیزهایی که برایتان مهم است. فرم را هم خودتان کامل کنید و هم بدهید به کسی که قرار است با او هم‌خانه شوید و از او هم بخواهید هرچه را می‌خواهد به فرم اضافه کند. اطلاعات مهم فرم می‌تواند این موارد باشد: اسم، سن، موقعیت اجتماعی، ویژگی‌های خوب و بد شخصیتی، حساسیت‌ها، علایق و... خلاصه هرچیزی را فکر می‌کنید مهم است بنویسید و بپرسید.برای انتخاب هم‌خانه می‌توانید سایت همخونه و کانال تلگرام هم‌خونه را بررسی کنید!پیشنهادم این است قرارداد اولیه را هم طولانی‌مدت نبندید و در یک مدت کوتاه دو سه ماهه با هم زندگی کنید ببینید می‌توانید با هم کنار بیایید یا نه؟! (از آنجا که شما وسیله‌ای نخریده‌اید به راحتی می‌توانید بعد از پایان قرارداد بروید، پس نگران نباشید.)قدم چهارماگر مشکلی با هم‌خانه شدن ندارید که خب می‌توانید ادامه بدهید اما اگر قصد دارید تنهای تنهای تنها زندگی کنید، پس در مدتی که با هم‌خانه زندگی می‌کنید پول‌هایتان را پس‌انداز کنید و با هر روشی که بلد هستید و می‌توانید سرمایه‌گذاری کنید. بورس، ارز دیجیتال، طلا و... اگر هم می‌توانید وام بگیرید و خلاصه با دست پر بروید برای اجاره‌ی یک خانه‌ی مستقل و خرید وسایل زندگی!یادتان باشد خانه‌ی مجردی یک عبارت من‌درآوردی است که یعنی این خانه موقت است، لازم نیست خوب و زیبا باشد، زندگی تو قرار نیست اینجا باشد و... یادتان باشد خانه‌ی شما یک خانه‌ی واقعی‌ست که باید تمیز، آرام و باب میلتان باشد. خانه را با وسایلی که دوست ندارید، پر نکنید. حتی اگر قرار است وسایل کارکرده بخرید هم وقت بگذارید و توی اپلیکیشن دیوار بگردید تا بتوانید وسایل تمیز و سالم را با قیمت مناسب شکار کنید.اگر از من می‌شنوید از همان اول هم به هماهنگی رنگ‌ها توجه کنید و وسایل را جوری انتخاب کنید که هارمونی خانه حفظ شود.خب اگر همه چیز قدم به قدم پیش برود در پایان قصه شما خانه‌ای از آن ِ خود داریدو چه چیز بهتر از این؟اگر فکر می‌کنید این مطلب می‌تواند گره از کار کسی باز کند، برایش بفرستیدتا ترس‌هایش را کنار بگذارد و خودش را برساند به آنجا که باید باشد!صدیقه حسینی - تجربه‌نوشته‌ها https://t.me/abrakaneh</description>
                <category>sedighe_hoseini2002</category>
                <author>sedighe_hoseini2002</author>
                <pubDate>Thu, 08 Sep 2022 23:07:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جلسه‌ی انتخاب کارآموز کپی‌رایتینگ چه سوال‌هایی پرسیدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighe_hoseini2002/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D9%BE%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C%D9%86%DA%AF-%DA%86%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%85-vhxox0wsp0va</link>
                <description>خب بالاخره پروسه‌ی جذب کارآموز کپی‌رایتینگ هم به سرانجام رسید و امروز اولین روز کاری کارآموز عزیزمان بود. توی این پست می‌خواهم از سوال‌های روز مصاحبه بنویسم پس اگر شما هم این روزها دنبال جذب یک کپی‌رایتر تازه‌کار یا کارآموز کپی‌رایتر هستید، خواندن این پست می‌تواند برایتان مفید باشد.اول این‌که من انتظار نداشتم کارآموز، سابقه‌ی کاری خاصی داشته باشد اما برایم مهم بود چقدر اهل پژوهش است؟ آیا قبل از آمدن به جلسه‌ی مصاحبه درباره‌ی کپی‌رایتینگ، مهارت‌های یک کپی‌رایتر و... تحقیق کرده است یا نه؟!دومین نکته این بود که ببینم برای یادگیری یک چیز جدید بین کتاب و فیلم آموزشی یا کلاس و کارگاه کدام را انتخاب می‌کند؟ ترجیح می‌دهد خودش یاد بگیرد یا این که کسی چیزی را به او یاد بدهد؟سومین مساله هم این بود که ببینم میانه‌اش با ادبیات چه‌طور است؟ سابقه‌ی مطالعاتی‌اش تا اینجا چه‌طور بوده است؟ چون تجربه ثابت کرده حاصل سابقه‌ی مطالعاتی بد نثری پر از اشتباه‌های درونی شده و غیرقابل جبران است!بعد از آن پرسیدم در روز چقدر می‌نویسد و چه می‌نویسد؟ آیا نوشته‌هایش را منتشر می‌کند یا ترجیح می‌دهد برای خودش نگه دارد؟پرسیدم آخرین بیلبوردی که در خیابان دیده و نظرش را جلب کرده چه بوده و بعد خواستم نکات مثبت و منفی آن تبلیغ را از نگاه خودش بگوید. بعد از سوال‌های این‌چنینی یک کتاب کودک کلمه‌محور به او دادم و از او خواستم کتاب را بخواند و برایم بنویسد این کتاب چه نکته‌هایی برای یک کپی‌رایتر دارد؟ جواب افراد مختلف به این سوال‌ها و همچنین تست آخر مصاحبه انتخاب را برایم آسان کرد؛ امیدوارم این نکات به شما هم در انتخاب فرد مناسب، کمک کند. صدیقه حسینی </description>
                <category>sedighe_hoseini2002</category>
                <author>sedighe_hoseini2002</author>
                <pubDate>Wed, 03 Aug 2022 12:34:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عاشقانه‌ی آرام یا دیکتاتورانه؟</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-fs8qtc6gax5s</link>
                <description>همیشه در برابر خواندن کتاب «یک عاشقانه‌ی آرام» نادر ابراهیمی مقاومت می‌کردم چون خیال می‌کردم قرار است یک چیز خیلی رمانتیک سطحی بخوانم. حالا فکر می‌کنید می‌خواهم بگویم اشتباه می‌کردم؟ بله! حالا که دارم کتاب را می‌خوانم با خودم می‌گویم کاش این کتاب یک چیز رمانتیک سطحی بود.این کتاب سطر به سطر من را دچار خشم می‌کند. از بس که مدام برای هر مفهومی یک تعریف قطعی ارائه می‌دهد. از بس که حکم کلی صادر می‌کند. از بس که نگاهش به پارتنر عاطفی‌اش نگاه از بالا به پایین است، انگار که باید همه چیز را به او یاد بدهد. انگار که او استاد است و پارتنرش شاگرد و او وظیفه دارد که تربیتش کند.نفسم بند می‌آید از خواندنش! حس خفقان بهم دست می‌دهد. خیلی جاها دلم می‌خواهد جای دختر قصه باشم و بگویم: «نه‌خیر! هیچ هم این طور نیست. که گفته این تعریف‌هایی که تو ارائه می‌دهی درست است؟ من تعریف‌های خودم را دارم...اصلا کی گفته که همه چیز را باید ببری در قالب این تعریف‌ها و چارچوب‌ها؟...»حالا رسیدم به نیمه‌ی پایانی کتاب و راستش هیچ دلم نمی‌خواهد ادامه بدهم. این حس کنترل‌گری‌ای که کلماتش به من می‌دهند غیر قابل تحمل است و بیشتر از این ناراحتم که تکه‌های این کتاب در شبکه‌های اجتماعی به اشتراک گذاشته می‌شود و به عنوان یک عاشقانه‌ی فاخر دست به دست می‌گردد.اصلا درک نمی‌کنم وقتی یک نفر می‌گوید از خواندن این کتاب لذت برده، منظورش چیست؟ اگر شما جزء آن لذت‌برده‌ها هستید کاش دلیلش را برایم بنویسید. من که حالم بد شد واقعا!صدیقه حسینی - از میان کتاب‌ها</description>
                <category>sedighe_hoseini2002</category>
                <author>sedighe_hoseini2002</author>
                <pubDate>Mon, 07 Mar 2022 14:24:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>