<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیر صدیقی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sedighi</link>
        <description>اینجا صمیمی و بی‌پرده از خودم و زندگی روزمره می‌نویسم. مطالب فنی نیست. ولی احتمالا واژه‌ها برای برنامه‌نویس‌ها آشناست.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 06:32:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/817/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیر صدیقی</title>
            <link>https://virgool.io/@sedighi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برنامه‌نویسی رو از کجا شروع کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/CodeLovers/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-rc1unuia8nm5</link>
                <description>زمانی که من برنامه‌نویسی رو شروع کردم، گوگل و یاهو وجود نداشت. کتاب‌های برنامه‌نویسی عموما برای فورترن و کبول نوشته شده بود. اما زبان‌های توی مارکت پاسکال و سی بود. یکی دوتا مجله‌ی کامپیوتر و برنامه‌نویسی منتشر می‌شد. توی اون مجلات گاهی نمونه‌های کد پیدا می‌شد. نمونه‌کدهایی که معمولا اشتباه تایپی داشت و به راحتی اجرا نمی‌شد. با وجودی که منبع بسیار کمتر از الان بود، شروع برنامه‌نویسی راحت‌تر بود. تعداد زبان‌های برنامه‌نویسی بسیار کمتر از الان بود. محیط‌های کدنویسی (IDE)، ابزارها و چارچوب‌ها انگشت‌شمار بودن. لینوکس و انواع نسخه‌هاش وجود نداشت. بسیاری از کامپیوترهایی که در دسترس بود (مث کمودور) به محض اینکه روشن می‌شدن، بعد از چند ثانیه آماده‌ی کدنویسی بودن و نیازی به نصب کردن یا حتی لود کردن مفسر نداشتن. تا کامپیوتر رو روشن می‌کردی می‌تونستی یک Hello World بنویسی. خلاصه تکلیف روشن بود. مسیر نوآموزها روشن و مشخص بود.اما الان تنوع زبان‌ها، چارچوب‌ها، IDE و سیستم‌عامل‌ها غوغا می‌کنه. نوآموز سردرگم می‌شه. نمی‌دونه با کدوم زبان، سیستم‌عامل یا چارچوب شروع کنه. طرفدارهای هر فناوری بر اساس تجربه‌ی شخصی‌شون نسخه‌های متفاوت، ضدونقیض و گاهی بسیار پیچیده برای نوآموزا می‌پیچن. به نظر میاد آغاز کردن برنامه‌نویسی سخت‌تر شده.اینایی که این زیر می‌نویسم کمک می‌کنه مسیر رو با اشتیاق ادامه بدین و ذائقه‌ی خودتون رو پیدا کنید:در هنگام روبرویی با ابزارها یا زبان‌های جدید گاهی دچار ترس می‌شیم. از حجم چیزایی که نمی‌دونیم وحشت می‌کنیم. از اینکه چقدر عقب هستیم، و اینکه آیا فرصت می‌کنیم این همه رو یاد بگیریم، دچار هراس می‌شیم. این ترس و نگرانی طبیعی‌ست. این استرس‌ها موزیک متن زندگی برنامه‌نویس‌هاست. برنامه‌نویس‌های خوب این ترس رو کمی دستکاری می‌کنن. بهش معناهایی جدید می‌دن. برخی این رو به کنجکاوی تبدیل می‌کنن. برای برخی فراگیری یک زبان یا فناوری، مث متبحر شدن در یک بازی کامپیوتری‌ست. برای برخی دیگه خفن بودن ارزشه. برخی دوست دارن راه‌حل‌های شگفت‌انگیز توسعه بدن. برخی دوست دارن پول‌های بهتر بسازن. انگیزه‌های متفاوتی برای غلبه بر این ترس وجود داره. پس نترسین. برین جلو. همین که این متن رو می‌تونید بخونید، نشون می‌ده فارسی بلدین. زبان‌های دیگر رو هم مث فارسی آرام آرام یاد می‌گیرین.زبان‌های برنامه‌نویسی مث زبان‌های طبیعی کاربردهای متفاوتی دارن. مثلا این متن به فارسی نوشته شده. فارسی زبانی‌ست که باهاش راحتم. اما برای اینکه پول دربیارم باید از انگلیسی استفاده کنم. در عین حال اگر گاهی بتونم به فرانسه خوش‌و‌بش کنم کارم بهتر پیش می‌ره. چندکلمه‌ای هم اسپانیایی تمرین می‌کنم گاهی. اسپانیایی زبان زیبایی‌ست. امروز برام کاربردی نیست. درعین‌حال می‌دونم کامل‌ترین زبان دنیا عربی‌ست. ولی من کاری باهاش ندارم. اونم کاری با من نداره. همچنین می‌دونم ژاپنی بسیار مختصر و مفیده. ولی کاری با ژاپنی‌ هم ندارم. در طول روز شاید ۶۰ درصد مکالمه‌هام به فارسی‌ست. ۳۵ درصد انگلیسی. ۴ درصد فرانسه و حدود ۱ درصد اسپانیولی. اینکه ۶۰ درصد فارسی‌ست بخاطر اینه که در خانواده‌ی فارسی زبان بزرگ شدم. بیشتر رفقام و تمام فامیلم فارسی صحبت می‌کنن. زبان‌های برنامه‌نویسی هم همینطور هستن. با برخی‌شون خیلی راحت هستیم. با برخی‌شون راحت می‌تونیم پول دربیاریم. همیشه مشتاقیم تا زبان‌های دیگری رو یاد بگیریم. در عین حال می‌دونیم زبان‌های بهتری هم وجود دارن. خلاصه در مسیر فراگیری زبان برنامه‌نویسی، باید به ذائقه‌ی خودمون و نیاز مارکت توجه کنیم. خوبه بتونید با زبان/آموخته‌هاتون کمی پول بسازین. چون پول راه ارزش رو پیدا می‌کنه. مث آب که گودال رو پیدا می‌کنه. اگر با زبان/فناوری‌‌ای پول خوبی می‌سازین و راحت کار می‌گیرین، اون زبان بهترین زبان اون مقطع از زندگی شماست. لذت پول ساختن با هر زبان، بخشی از لذت کدنویسی با اون زبانه. پس به کسب درامد مث یک قطب‌نما که مسیر درست رو نشون می‌ده، نگاه کنید.خوبه از مثال‌های ساده شروع کنیم. خوبه خودآموزها رو دنبال کنیم. توی اینترنت نمونه فراوان داریم. دوره‌های آشنایی با برنامه‌نویسی و درک برنامه‌نویسی جادی برای شروع خیلی خوبن.خوبه بعد از اینکه کمی راه افتادیم برای خودمون پروژه‌هایی خیالی تعریف کنیم و بریم جلو. من قدیما با نوشتن یک دفتر تلفن و آدرس شروع می‌کردم.خوبه عجله نکنیم. چون با عجله به جایی نمی‌رسیم. هر چه بیاموزیم و هرچه بدونیم و هرچه بنویسیم، باز هم در ابتدای راه هستیم. پس بهتره با مسیر لذت ببریم. خوبه با خود فراگیری سرگرم بشیم و کنجکاو بمونیم. خوبه صبور و آرام جلو بریم.خوبه کدهای آماده‌ی دیگران از پروژه‌های خوب (روی گیت‌هاب نمونه فراوان پیدا می‌شه) رو بخونیم و ایده بگیریم.خوبه به جای اینکه به هر مشکلی که بر می‌خوریم سوال کنیم، یاد بگیریم که راهنما(Help) و مستندات بخونیم. خوبه قبل از اینکه سوال بپرسیم یا گوگل کنیم، فکر کنیم. کم کم خوندن لاگ مث خوندن روزنامه ساده می‌شه برامون.در حالی که هر روز ابزارها و زبان‌های متفاوت و متنوع به بازار میاد، اصول پایه‌ی داستان چندان تغییر نمی‌کنه. اگر عمیق یاد بگیریم، مث راننده‌ای می‌شیم که براش راندن اتوموبیل‌های متفاوت، کاری آسان و ناخودآگاه می‌شه. هر چه عمیق‌تر یادبگیریم راحت‌تر به فناوری‌های دیگر سوئیچ می‌کنیم.برای تمرین بد نیست اگر چرخ رو دوباره اختراع کنیم. ولی این ایده که همه چیز رو باید از نو بنویسیم ایده‌ی خطرناکیه و زمان و هزینه‌های بسیاری رو به فنا می‌ده. پس خوبه حتی‌المکان از پروژه‌های آماده (متن‌باز) و چارچوب‌ها استفاده کنیم. چارچوب‌های خوب به ما کمک می‌کنه بهتر فکر کنیم.وقتی خسته می‌شین از کیبرد فاصله بگیرین تا دوباره دلتون براش تنگ بشه. مسابقه‌ای در کار نیست. فرصت زیاده. صبور و با حوصله یاد بگیرین.از کاراموزی و شاگردی کردن نترسین. از اشتباه کردن نترسین. از اینکه اشتباهتون رو ببینن، نترسین. وسواس نداشته باشین. دنیای وسواسی‌ها کوچیک و محدوده. دل به دریا بزنید و جلو برین.از هزینه کردن برای یادگیری نترسین. تمام ثانیه‌هایی که صرف یادگیری می‌کنیم پس انداز می‌شه (حتی اگر حافظه‌ی درست و درمونی نداشته باشیم).</description>
                <category>امیر صدیقی</category>
                <author>امیر صدیقی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jan 2021 15:07:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای جدید</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighi/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-kwf0aur587d3</link>
                <description>چندبار خواستم پستی بنویسم در مورد اتفاقات سال ۹۸ و بازی تلخی که روزگار با ما کرد. از سیل نوروز شیراز و سیستان و ...، تا آتش‌سوزی‌های مکرر جنگل‌های زاگرس و سرکوب بی‌رحمانه‌ی مردم ماهشهر و شهروندانی که به افزایش بهای بنزین معترض بودن و کشته شدن غریب به هفتاد نفر در مراسم فوت یک نفر و دست آخر سرنگونی هواپیمای مسافربری با موشک نظامی خودی. می‌خواستم بنویسم ولی نمی‌نویسم.فقط از آخرین چالش می‌نویسم.طی یکماه گذشته از دنیایی کم و بیش امن که با کوچه‌ پس‌کوچه‌ها و مکانیزم‌های بقاش کم و بیش آشنا بودیم، پرتاب شدیم به دنیایی جدید. دنیایی که آدما از هم دوری می‌کنن. طی میلیون‌ها سال تکامل یاد گرفته بودیم که برای بقا باید کنار هم باشیم و این بار برای بقا باید دور از هم باشیم.برای اینکه توی این دنیای جدید به زندگی و رشدمون ادامه بدیم باید خیلی یاد بگیریم.بدون شک همین الان داریم هم یاد می‌گیریم. همین الان داریم یاد می‌گیریم چطور سطح بالاتری از بهداشت رو رعایت کنیم. یاد می‌گیریم کمتر عزیزان رو در آغوش بگیریم و بیشتر براشون بنویسیم یا در تلفن نجوا کنیم. یاد می‌گیریم به سلامت خودمون و اطرافیانمون بیشتر اهمیت بدیم. یاد می‌گیریم برای مدت‌های مدید توی خونه بشینیم و خودمون رو سرگرم نگه داریم. یاد می‌گیریم خاطرات روزهای قبل از ویروس رو برای کودکان بازگو کنیم و اونا رو با دنیای زیبای بی قرنطینه آشنا می‌کنیم. یاد می‌گیریم مهارت‌هایی رو در خودمون پرورش بدیم. یاد می‌گیریم بیشتر کتاب بخونیم. در خونه ورزش کنیم. استعدادهای خودمون رو کشف کنیم. یاد می‌گیریم سریع و آسان سازگار بشیم با دنیایی که بر اساس محدودیت‌های جدید شکل می‌دیم و بعدش یاد می‌گیریم که چطور محدودیت‌ها رو دونه دونه از سر راه برداریم. ما همیشه اینطور بودیم. یاد می‌گرفتیم و باز هم یاد می‌گیریم. یاد می‌گیریم که رشته‌ی حیات بسیار بسیار باریک و شکننده است و یاد می‌گیریم برای حفط حیات خودمون و اطرافیانمون می‌شه از همه چیز بگذریم.</description>
                <category>امیر صدیقی</category>
                <author>امیر صدیقی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Mar 2020 19:54:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند تجربه‌</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighi/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-zh85fa3mvrql</link>
                <description>در توسعه‌ی یک فناوری، فرنگی‌ها تکنیک‌هایی رو دنبال می‌کنن که من با برخی‌شون آشنا شدم و اینجا می‌نویسم براتون.تبدیل کله‌قند به حبه‌قندروش‌های بشکن و غلبه‌کن (Divide and Conquer) رو می‌شناسیم. اینا با این تکنیک زندگی می‌کنن. مسئله رو به اجزای کوچک و قابل بررسی/مدیریت می‌شکنن. فرض کنید یک نیازمندی در حد بسیار کلان و گنگ تعریف شده و تا شش ماه آینده به تعریف نهایی و طراحی‌های جزئی می‌رسن. فعلا فقط یک تصویر کلی از نیازمندی دارن. در این مرحله تصویر کلی رو به تعدادی PoC یا Proof of Concept می‌شکنن که شبیه به ایناست:نوشتن پیوسته روی دیسک در فایل‌سیستم فلانفشرده‌سازی فایل‌های با فرکانس بهمان در فایل‌سیستم بهمانسینک نگه داشتن نوشتن در دو دیتابیس نوع پرتقال و آلبالوخواندن با سرعت فلان رکورد در ثانیه به صورت همزمان از دیتابیس‌های پرتقال و آلبالوو ...تیم فنی توسعه‌ی این پروژه‌های کوچک انتزاعی (PoC) رو بسیار قبل از در اختیار داشتن طراح محصول، شروع می‌کنن. در حالی که پرتقال و آلبالو دیتابیس‌هایی هستن که در حال حاضر ازشون استفاده می‌شده و دانش بکارگیری‌شون رو دارن، ممکنه تیم فنی به این نتیجه برسه که به جای دیتابیس آلبالو بهتره از دیتابیس کدو استفاده کنن. پس کنار PoC ای که برای استفاده از آلبالو توسعه داده، یکی دیگه هم بر پایه‌ی کدو توسعه می‌ده.در حالی که تیم طراحی هنوز درحال بالا پایین کردن نیازمندی‌ها و رسیدن به طرحی قابل اجراست، حالا تیم فنی بهشون آگاهی می‌ده که برای رسیدن به اندازه‌های مورد نظر (کلان) کدو کارایی بهتری ارائه می‌ده. و البته کدو محدودیت‌ها و ویژگی‌های خودش رو داره که در اختیار تیم طراحی قرار می‌گیره.همینطور که PoC‌‌ها آروم آروم پیش می‌رن، تیم فنی با زیر و بم چالش‌ پیش رو آشنا می‌شه. فرهنگ کلامی (ترمینولوژی) خاص اون بخش از کار شکل می‌گیره بین اعضای تیم. تیم طراحی و تیم فنی به این شفافیت می‌رسن که کدام نیروهاشون برای پیش بردن کدام بخش توان بالاتری دارن. در یک بده بستون دائمی و پربار که از یک سو به نیازمندی‌های مشتری و از سوی دیگه بر قابلیت‌ها و ظرفیت‌های تیم فنی متکی‌ست، کار جلو می‌ره. طراحی به آرامی کامل می‌شه. همزمان با تکمیل طراحی و رسیدن به جزئیات، پیاده‌سازی‌ هم جلو می‌ره و کامل‌تر می‌شه.بر اساس تعریف نیازمندی تست‌های مختلف روی PoC‌ها انجام می‌شه و حالا با اطمینان خاطر وارد مرحله‌ی چسبوندن قطعات (تجربه‌ها) و اعمال نیازمندی‌های جزئی‌‌تر طراحی (که حالا خیلی کاملتر شده) می‌شن. فرایند زیبایی‌ست. پر از یادگیری، شکل‌گیری ارتباطات تیمی، پیش‌روی‌های آرام و مبتنی بر واقعیت.احترام به قوانین بازیتجربه‌ی خوب دیگری که بدست آوردم اینه که هیچکس به هیچ عنوان زیر میز بازی نمی‌زنه. همه همیشه به قوانین بازی احترام می‌‌ذارن. خارج از حوزه‌ی اختیار و مسئولیتشون اظهار نظر نمی‌کنن. بحث‌های بی‌مورد ندارن. مسائل شخصی‌ رو در پروژه‌های کاری اثر نمی‌دن. در همه‌ی شرایط فقط به موفقیت پروژه فکر می‌کنن. برای مثال بچه‌های تیم فنی حق نداره بگه فلان طراحی اشتباهه. فقط می‌تونه بنچمارک‌ها رو به تیم طراحی ارائه کنه و نظرش رو اعلام کنه. و طراح‌ها تصمیم می‌گیرن کدام راهکار رو پیش ببرن.رقابت جوانمردانهگاهی بین تیم‌ها رقابت‌هایی وجود داره. مثلا تیمی که با فناوری خورش قیمه کار می‌کنن، ممکنه با تیمی که روی فسنجون تمرکز دارن، رقابتی داشته باشن. ولی در اوج همین رقابت‌ها اگر تیم فسنجون متوجه بشه که احتمالا تیم خورش قیمه داره غذاش رو می‌سوزونه، تجربیات خودش رو در اختیار تیم خورش قیمه می‌ذاره. حتی ممکنه آشپزش رو به تیم خورش قیمه امانت بده تا مشکل رو براشون حل کنه. البته این در مرزهای درون یک کمپانی وجود داره.پس بهترین اعضای‌ بهترین تیم‌ها همیشه به تیم‌های رقیب مشاوره و کمک می‌دن. تجربه‌ی فوق‌العاده‌ای‌ست.  همه در خدمت اولویت‌های کمپانی کار می‌کنن. رقابت‌های درون تیمی اولویت بسیار پایین‌تری داره نسبت به رقابت‌ کمپانی با کمپانی‌های رقیب.تفریحات تیمیبچه‌های تیم به بهانه‌های مختلف دور هم جمع می‌شن. هر کسی به خرج خودش (ممکن کمپانی تمام یا بخشی از هزینه رو بده). از همه چیز صحبت می‌کنن به جز کار. گاهی یک نیم روز طول می‌کشه. بعضا می‌رن اسکی، شنا یا حتی سفر به جزایر گرمسیری. اینطوری با ویژگی‌های شخصیتی هم آشنا می‌شن. بهتر اعتماد می‌کنن. همچنین می‌فهمن کجاها به حمایت نیاز دارن و کی می‌تونه حمایتشون کنه.فضای کار بی‌طرففضای کاری به نهایت بی‌طرف و جوانمردانه‌س. عکس احدی به دیوار نیست. حتی عکس الن تورینگ. هیچ نشونه‌ی مذهبی از هیچ قوم و مرامی رو به در و دیوار نمی‌بینی. محیط بی‌طرفه. پس همه احساس برابری و تعلق می‌کنن. تنوع بسیار بالا در اعضای تیم، از نظر نژاد، رنگ، دانش و تجربه از سویی و همچنین فضای  بی‌طرف از سوی دیگه، بستر شکوفایی خلاقیت و بروز استعدادهاست.جناب صورتی فرض کنید در یک فضای کاری، تصویر جناب پلنگ صورتی رو به دیوار زدن. و فرض کنید ۳ نفر توی اون فضا کار می‌کنن.یک نفر اصلا از پلنگ صورتی خوشش نمیاد. با دیدن رنگ صورتی کهیر می‌زنه! دیگری عاشق گوریل انگوریه. سومی اما فدایی پلنگ صورتیه. صورتی می‌پوشه. از رانت شبیه جناب پلنگ صورتی بودن، هم برخورداره.در چنین شرایطی نفر اول و دوم که میونه‌ای با جناب پلنگ صورتی ندارن، از زندگی تخصصی‌شون در اون محیط بایاس شده، لذت نمی‌برن.تا الان تصویر پلنگ صورتی، گربه‌نره‌ یا روباه مکار  رو به در و دیوار شرکت‌های فرنگی ندیدم. محیط‌های کاریشون بیطرفه و پرسنل با هر مرام و مسلکی احساس تعلق می‌کنن.</description>
                <category>امیر صدیقی</category>
                <author>امیر صدیقی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Feb 2020 21:09:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور سرگرم بمونیم</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighi/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-lju5hp3rkgp9</link>
                <description>دنیای پیرامون ما پر از دگرگونی‌های پیوسته و پیچیده است. از تغییر فصل‌ها و گردش آسمان و پدیده‌های طبیعی که بگذریم، خود انسان هر روز دنیای پیرامونش رو تغییر می‌ده. امروز برای نسل جوان تصور این که زندگی قبل از اینترنت و موبایل چطور بوده، امری دشواره.حتی نحوه‌ی بقا و پیشرفت در دنیای امروز، متفاوت از گذشته است. در گذشته‌ی نه چندان دور، کافی بود کارمند اداره‌ی ثبت و احوال بشی، ۳۰ سال کار کنی و بعدش هم بازنشسته شی. همین!برای ورود به چنین شغلی صرف نظر از پارتی نیازمند این بودی که زونکن‌داری و دفترنویسی فرابگیری (به عنوان مثال).احتمالا کارفرما دوره‌ای برگزار می‌کرد. سر کلاس حاضر می‌شدی و یک نفر برات توضیح می‌‌داد داستان چیه. برای چند ساعتی دچار حیرت می‌شدی که بشر چه علوم و دانش‌های گسترده‌ای رو توسعه داده و تو خبر نداشتی. شاید حتی دچار تردید می‌شدی که آیا اصلا من برای این شغل پیچیده مناسب هستم؟ آيا می‌تونم از پسش بربیام؟اگر اندازه کافی باهوش و سخت کوش بودی و از عهده‌ی کار برمی‌اومدی، تقریبا بعد گذراندن دوره‌ی زونکن داری، دیگه نیازمند فراگیری مهارت‌ جدید نبودی. چنین شغلی برای تامین روحی و مالی‌ت تا به آخر زندگی امن وآرام‌ت کفایت می‌کرد.طوفانطی چند دهه‌ی گذشته همه چیز زیر و رو شد. دیگه از اون آرامش‌های کارمندی خبری نیست. زندگی و بقا در دنیای پر از چالش امروز، مهارت‌های دیگری هم نیاز داره. در دنیای امروز، طی یک روز معمولی بارها دچار اون گیجی و سردرگمی حاصل از روبرویی با فناوری‌، ابزار، علوم، گردش‌کار و ... چیزایی می‌شیم که تا دیروز از وجودشون خبر نداشتیم یا اگر داشتیم باهاشون بیگانه بودیم.گیجی و سردرگمیاگر برنامه‌نویس هستین با این تجربه آشنایین: &quot;گیجی و سردرگمی روزهای ابتدایی آشنایی با یک زبان برنامه‌نویسی&quot;. روزایی که مشتاقی یاد بگیری، درحالی که نمی‌دونی که اصلا به دردت می‌خوره یا نه. با زبان‌های دیگه مقایسه‌ش می‌کنی. جدول‌های مقایسه رو نگاه می‌کنی. گوگل می‌کنی. از اهل فن سوال می‌کنی. به اندازه‌ی بازارش نگاه می‌کنی. و همچین که می‌خوای شروع کنی متوجه می‌شی زبان دیگری به بازار معرفی شده و حالا گیج‌تر از قبل باید جستجو رو از نو شروع کنی.گاهی خسته می‌شی. یاد پدربزرگت می‌افتی که یک عمر بین زونکن‌ها به آرامی زندگی کرد و هرگز نیاز پیدا نکرد مهارت جدیدی فرا بگیره. هر روز با اشتیاق رفت بین زونکن‌ها و با حقوقی منظم و مرتب، آرام آرام خانواده تشکیل داد. بچه‌هاش رو خونه‌ی بخت فرستاد. و بعد از ۳۰ سال خدمت شرافتمندانه، بازنشسته شد. مهمتر از همه اینکه &quot;قابل پیش‌بینی&quot; زندگی کرد. مث روز برات روشنه که تو نمی‌تونی با این همه تغییر، چنین زندگی راحت قابل پیش‌بینی‌ای داشته باشی.کارامدیواقعیت اینه که در دنیای امروز باید بیشتر از همیشه یاد بگیریم. شاید هر روز باید به اندازه‌ی تمام اون دوره‌ی آرامش یاد بگیریم، با علم به اینکه فردا باید بیشتر از امروز یاد بگیریم. این مسیر پایانی نداره. اگر نیازمند این نیستیم که هر روز یادبگیریم احتمالا برای طوفان بعدی به اندازه‌ی کافی آماده نیستیم و روزهای سختی رو پیش رو خواهیم داشت.اما چطور می‌شه هر روز یادگرفت و خسته نشد؟ چطوری می‌شه با یک مسئله بیشتر از آنچه معمول هست کلنجار رفت و خسته نشد؟ اصلا چطور می‌شه هیچوقت خسته نشد؟ چطور می‌شه این مسیر دشوار رو هموار کرد؟ کافیه روزهایی رو بیاد بیاریم که بیش از همیشه یادمی‌گرفتیم، کلنجار می‌رفتیم و خسته نمی‌شدیم...فراگیری، کسب‌و‌کار کودکیکسب و کار یک کودک چیست؟ یک کودک در تمام روز بدون وقفه یاد می‌گیره. انگار شغلش اینه که یاد بگیره. باید در مدت کوتاهی دنیای پیچیده‌ی پیرامونش رو بشناسه. حقوق نمی‌گیره ولی خسته نمی‌شه. هرگز خسته نمی‌شه از پرسیدن و جستجو و کاوش کردن. چنان سرگرم لمس ابزارهای پیرامونش می‌شه که انگار دیگه توی این دنیا نیست. غرق تجربه و سرگرم ارضای کنجکاوی‌ می‌شه. و عجیب تر از همه این که هرگز خسته نمی‌شه! خسته نمی‌شه چون در تمام این فراگیری مداوم لذت &quot;بازی کردن&quot; (به قول فرنگی‌ها فان) وجود داره. کودک در تمام مدتی که با اسباب‌بازی‌هاش یا وسایل آشپزخونه کلنجار می‌ره، در واقع خودش رو سرگرم یک بازی می‌کنه. همیشه در حال بازی کردنه. بازی به معنی سرسری گرفتن پدیده‌ها نیست. اتفاقا کاملا جدی‌ بازی می‌کنه. غرق می‌شه در نقش خودش و دنیای واقعی رو به کمک رویاهای خودش توسعه می‌ده. روی نقش‌های قالی، شهر و خیابان‌هایی رو می‌بینه که آدم بزرگ‌ها از دیدنش عاجزن.نمیدونم عکاس کیه. خیلی این عکس رو دوست دارمتلفیق بازی، به معنی وارد کردن لذت به فراگیری به کمک رویا پردازی و عبور از مرز واقعیت‌های قابل لمس، و ابزارها و فناوری‌های پیرامون، کمک می‌کنه مثل یک کودک طولانی و بدون خستگی و پر از اشتیاق فرابگیریم.کودک از کسی نمی‌پرسه که با فلان اسباب‌بازی چطور باید شروع کنه. از کجا شروع کنه. به بازار یک اسباب بازی و مد نگاه نمی‌کنه. مقایسه‌شون نمی‌کنه. حتی اگر بخوای براش توضیح بدی به شما توجه نمی‌کنه. احتمالا اون کودک مث من و شمای بزرگسال در ابتدای فراگیری یک زبان برنامه‌نویسی، گیج و سردرگم نمی‌شه. فقط شروع می‌کنه و به کمک دنیای زیبای درونش، کشف می‌کنه که چطور به کمک ابزارها و امکانات موجود، دنیای واقعی رو کمی زیباتر کنه. به دنبال حصول هیچ نتیجه‌ای هم نیست. فقط سرگرم می‌شه. کنجکاوی بی‌پایانش کمک می‌کنه دنیا رو به سرعت بشناسه. لذت حاصل از بازی کردن، اجازه می‌ده توی این مسیر همواره مشتاق و پر انرژی بمونه. به این وسیله خودش رو سرگرم می‌کنه تا سرحد فراموش کردن روزمرگی‌های تکراری بزرگسالان.باید مث کودکان کنجکاو و بازیگوش باشیم. باید اجازه بدیم دوپامین توی رگ‌هامون جاری بشه. باید چنان سرگرم بازی (حل مسئله، فراگیری، رفع یک باگ) بشیم، که دل کندن از محیط بازی برامون دشوار باشه.آیا کودک برای اینکه سرگرم بازی با وسایل آشپزخونه بشه برنامه‌ریزی داره؟ آیا یک کودک اصولا برای سرگرم موندن و خوشحال موندن به برنامه و پلن نیاز داره؟ ما هم نیاز نداریم. کافیه سرگرم چیزایی بشیم که دوست داریم. برنامه و پلن مال اوناست که نمی‌دونن چی دوست دارن. ولی کودکان همیشه می‌دونن چی دوست دارن و مث برق سرگرم می‌شن. حتما دیدین یک کودک چطوری در چندثانیه شیفته‌ی یک وسیله می‌شه و تا زمانی که کنجکاوی‌ش فروکش نکنه، دل نمی‌کنه.اگر یک عمر اینطوری زندگی کنیم، یک عمر هر روز چیزای جدید یاد بگیریم، و از همه مهمتر یادبگیریم چطور از کنجکاوی و کلنجار رفتن لذت ببریم، خود بخود توی مسیر باقی می‌مونیم. وقت‌هایی که به هدر نمی‌دیم و تنوع تجربه و آموخته‌هامون، تفاوت‌هایی می‌سازه که بسادگی قابل دستیابی نیست. تفاوت‌هایی که بازار به دنبالشونه. تفاوت‌هایی که نیازهای روحی و مالی‌مون رو تامین می‌کنن.من برنامه‌نویسی رو حدود ۱۵ سالگی شروع کردم. یک کامپیوتر کوچک خانگی داشتم. حدود ۳۲ سال پیش. در همون سال‌ها به یک شرکت کامپیوتری (اراک - فرهیخته کار - زمان مهندس نیک‌آیین و مهندس مسعودی) برای طرح کاد (کار و دانش) رفت و آمد می‌کردم. هفته‌ای یک روز. اونجا علاوه بر کامپیوتر‌های خانگی یک XT و بعدها یک AT هم داشتن که گاهی اجازه پیدا می‌کردم ازشون استفاده کنم. کامپیوترها هنوز فراگیر نشده بودن. بزرگترین کاربردشون سیستم حسابدری و حقوق دستمزد بود. اینترنت وجود نداشت. بعدها BBS اومد.در تمام این سال‌ها، پروژه‌ها و کار رو به عنوان ابزار سرگرمی دیدم. من فقط مشغول بازی‌ای شدم و سرگرم موندم. همیشه حاضر بودم از جیبم پولی پرداخت کنم تا اجازه بدن با اون فناوری‌ها و ابزارها بازی کنم. با کمال تعجب کارفرما/مشتری به من پول هم پرداخت می‌کرد! در یک مذاکره‌ی کاری حدود دو سال پیش، بعد از اینکه مدیر تیم فنی توضیح داد پروژه چیه و چه فناوری‌هایی دارن، و من داشتم از خوشحالی می‌مردم، و مشتاقانه ایده‌هام رو باهاشون در میون گذاشتم، مدیرعامل گفت: &quot;فقط باید در مورد حقوق درخواستی‌ت صحبت کنیم. فکر می‌کنم باید کمی تغییرش بدیم&quot;. حقوق درخواستیم بالا بود. حدس می‌زدم شاید قبول نکنن. پریدم توی حرفش و گفتم &quot;من خیلی این پروژه رو دوست دارم، برای همین تخفیف هم می‌دم&quot;مدیرعامل گفت: &quot;می‌خواستم بگم که ۱۰ تا بخاطر اشتیاقت اضافه ‌می‌کنم&quot; و کرد.خلاصه سرگرم شید. سرگرم بمونید. به اشتیاقتون دامن بزنید. واقعیت و رویا رو به هم بدوزید. مطالعه کنید. مسئله حل کنید. همون بچه‌ باشید. همون که براش فرقی نمی‌کنه با LEGO بازی می‌کنه یا با قاشق چنگال‌های توی سفره. خودتون رو با هر مسئله، فناوری و ابزاری که سر راهتون سبز می‌شه سرگرم کنید. معطلش نکنید. سرگرم بشید و سرگرم بمونید.</description>
                <category>امیر صدیقی</category>
                <author>امیر صدیقی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2020 19:53:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرک تحصیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighi/%D9%85%D8%AF%D8%B1%DA%A9-%D8%AA%D8%AD%D8%B5%DB%8C%D9%84%DB%8C-duhsdusvthic</link>
                <description>سال ۱۳۸۰ منتظر بودم که مصاحبه بشم. یک مجموعه‌ی بازرگانی خوشنام بود. پشت در اتاق منابع انسانی منتظر بودم که نوبتم بشه برای مصاحبه. یک آقای خوش پوش که شبیه جان تراولتا بود وارد اتاق شد و سر صحبت رو باز کرد. خیلی صمیمی بود. اسم و رشته‌ی کاریم رو پرسید. این که اهل کجام. با صدیقی‌های فلان شهر نسبتی دارم یا نه و خلاصه خیلی زود صمیمی شد. اون موقع فکر می‌کردم که از کارمندان قدیمی اون مجموعه است. بعدها برام گفت که اولین روز حضورش توی اون شرکت بوده و منتظر مصاحبه بوده. درست مثل من. ولی احساسی که به من داد این بود که حسابی قدیمی‌ست و نفوذ بسیاری داره. من و او هر دو استخدام شدیم. من برنامه‌نویس بودم و او فروشنده. در کمتر از یکماه حضورش وضعیت شرکت رو تغییر داد.فروش شرکت رو به وضع باورنکردنی‌ای افزایش داد. بسیار سنگین کالا می‌فروخت. سیستم فروش رو با دلفی نوشته بودن. از integer استفاده کرده بودن برای محاسبات مالی. ریال هنوز قدرتمند بود و integer کفایت می‌کرد. ولی با اومدن جان تراولتا،‌ دیگه سرجمع پایین فاکتور از Big Integer بزرگتر می‌شد. مجبور شدیم بخش‌هایی از سیستم فروش رو به واسطه‌ی فروش‌های بزرگ این بابا بازنویسی کنیم.ابتدا در فروش فتوکپی مشغول شد. فتوکپی‌های بزرگ رنگی با قیمت بالای پانزده‌میلیون تومن رو در پکیج‌های هزارتایی می‌فروخت! آدم عجیبی بود.گاهی به آی‌تی سر می‌زد. با دخترای برنامه‌نویس خوش و بشی می‌کرد و از چالش‌های کارش می‌گفت و می‌رفت.خیلی زود محبوب شد توی شرکت. و البته این محبوبیت براش هزینه‌هایی داشت. مدیرفروش وقت، احساس خطر کرده بود. معتقد بود که فروش‌های سنگین این آقا بازار رو به هم ریخته و فرصت رو از دیگر فروشنده‌های شرکت سلب کرده. ولی سهامدارا حسابی ازش راضی بودن و تحویلش می‌گرفتن. کم کم مدیرعامل هم احساس خطر کرد. چون جاه‌طلبی‌های جان‌تراولتا پایانی نداشت. من و آدمایی مثل من که اهل مدیریت و باندبازی نبودیم دوسش داشتیم. با معرفت بود. خیلی شیرین و بانمک صحبت می‌کرد. به خودش لقب رضاشاه کبیر داده بود. وقتی که یکی از دپارتمان‌های شرکت یا یک فروشنده، چوب لای چرخش می‌کردن، داستان رو اینطوری بازگو می‌کرد: &quot;خبر آوردند که شیخ خزعل در جنوب و جنگلی‌ها ‌در شمال دست به شورش زده‌اند، سریعا تارومارشان کردیم...&quot; منظورش از شمال طبقه‌ی سوم (مدیرعامل) و جنوب طبقه‌ی دوم، فروشنده‌ها بود.گفتم که مدیرعامل هم دیگه ازش می‌ترسید و نگران شده بود. برای اینکه جلوی رشدش رو بگیره با کمک مدیرای دیگه یک آیین‌نامه‌ی اجرایی توی شرکت تصویب کردن که مدیرای هر بخش حتما باید مدرک کارشناسی داشته باشن. این آقا همون موقع گفت که &quot;اینا می‌خوان جلوی منو بگیرن، ولی کورخوندن&quot;.با توجه به راندمان فروش فوق‌العاده‌ش، کاندید شد برای مدیریت فروش. روال کار اینطور بود که هر دوسال یکبار فروشنده‌ها می‌تونستن کاندید بشن برای احراز پست مدیریت فروش. توی جلسه‌ای که با حضور مدیرعامل و سهامدارا برگزار شده بود، بهش گفتن که شما تحصیلات دانشگاهی نداری. نمی‌تونی شرکت کنی. دست کرد توی کیفش و یک مدرک کارشناسی صنایع غذایی گذاشت روی میز. همه تعجب کردن. چون می‌دونستن که جان تراولتا تحصیلات دانشگاهی نداره.مدیرعامل سریع گفت: این که مدرک مرتبط نیست. باید مدرک مرتبط داشته باشی...جان ترولتا گفت: &quot;توی آیین نامه ذکر نکرده بودین چه مدرکی لازمه، مدرک کارشناسی صنایع غذایی آوردم. فکر می‌کردم کفایت می‌کنه. شما بفرمائید چه مدرکی لازم دارین،‌ من براتون میارم.&quot;ظاهرا سهامدارا خیلی خوششون اومد از این رندی و زیرکی چون تایید کردن که باید مدیرفروش بشه. پارسال دیدمش توی کریمخان. همچنان در حال سرکوب شیخ خزعل و جنگلی‌ها بود.</description>
                <category>امیر صدیقی</category>
                <author>امیر صدیقی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Sep 2019 03:47:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب خودسانسوری</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighi/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C-slgogvf8ouni</link>
                <description>خودسانسوری گونه‌های متنوعی داره. الزاما ترس از حکومت نیست. چون حتی در سیستم‌های کاملا آزاد هم گاهی نمی‌تونی همه‌ی چیزی رو که دوست داری بیان کنی. چون آدما آدمن و می‌رنجن، گاهی حتی عصبانی و خشمگین می‌شن. آخه هر چیزی توی این دنیا ممکنه برای قومی و قبیله‌ای مقدس باشه. از چوب و سنگ ستاره بگیر تا مکان‌ها و زمان‌ها و اسامی و روایات و داستان‌ها. هر کسی به چیزی دخیل می‌بنده توی این دنیا. حتی ممکنه چیزی بگی که اونایی که به هیچ چیزی دخیل نمی‌بندن رو برنجونه. خلاصه بیان کردن هزینه داره. گاهی می‌پردازیم. گاهی دوست نداریم درگیرش بشیم. به هزار دلیل.چند شب پیش فیلم روزی روزگاری هالیود رو دیدم. آخرین کار تارنتینو. اسپویل نمی‌کنم. ولی از یک جایی به بعد فقط به این فکر می‌کردم که چطور تونسته چندین شخصیت بزرگ و محبوب رو به شکلی به بازی بگیره که احتمالا طرفدارشون رو عصبی می‌کنه. بعد فکر کردم شاید همین جسارت کارگردانه که این فیلم رو متفاوت کرده.اما در باب انواع خودسانسوری اینا برای خودم پیش اومده: ترس از دست دادن کار یا فرصت. رئیست یا مشتری‌ت توی توییتر فالوت می‌کنه. مجبوری مراعات کنی. ;)ترس از دست دادن محبوبیت و حمایت. ترس از در اقلیت قرار گرفتن. ظاهرا در طول تکامل یادگرفتیم که به اکثریت بچسبیم تا رسوا نشیم. این ترس مایه‌ی شرمساری‌ست. شاید یکی از دلایل عقب‌موندن جوامع توسعه نیافته اینه که به جای اینکه به فردیت و متفاوت بودن بها بدن، به همرنگ جماعت بودن و همشکل بودن و همرنگ شدن بها می‌دن. تنوع و تفاوت، موتور خلاقیت و پیشرفته.ترس‌های خاورمیانه‌ای (‌بازداشت، گونی، افترا، جریمه، تصویر شطرنجی ...)ترس شکستن دل رفقا ( ای کاش وقتی تغییر موضع می‌دن اعلام کنن. مطمئنم الان دیگه خیلیاشون مث ۲۰ سال پیش فکر نمی‌کنن. ولی تا اعلام نکنن آدم نمی‌دونه در عالم رفاقت می‌تونه با چیزایی که قبلا دوست داشتن، شوخی کنه یا نه. این ترس خیلی جدی‌ست و بهش احترام می‌ذارم و معمولا بزرگترین دلیل خودسانسوری‌های منه.ترس از سستی بنیان‌ها. گاهی شرایط مساعده ولی نمی‌دونی فردا باد چه کسی رو به کدام سو می‌بره. حتی نمی‌دونی خودت چقدر عوض خواهی شد. وقتی به ۴۵ می‌رسی بارها شاهد وقوع تغییرات عمیق اعتقادی و جهان‌بینی در خودت و پیرامون‌ات بودی. پس می‌ترسی در مورد خیلی چیزایی که امروز بهشون اعتقاد راسخ داری نظر قاطع بدی. چون الان دیگه با خیلی از چیزایی که قبلا به صحت و کارایی‌شون اعتقاد داشتی مخالفی! راستش دیگه می‌دونی اعتقاد راسخ داشتن، بیش از اینکه از روی دانش باشه، از روی نا‌آگاهی‌ست. پس تصمیم می‌گیری در پرده و آرام جلو بری. این به شکل یک نوع پیچیده از ایهام و خودسانسوری جلوه می‌کنه.ترس از تمسخر. این ترس مضحک ترین ترس‌هاست. پوچ و بی‌معناست. اصولا اگر کاری رو شروع کنیم، یا حرفی بزنیم که برای هیچکس مضحک نباشه، احتمالا حرفی خنثی زدیم. مزه نداشته توی یک فضای برداری بسیار بزرگ، نمی‌شه تمام ابعاد برداری با تمام ابعاد بردارهای متنوع دیگر همسو باشه. مگر اینکه اصلا سمت و سویی نداشته باشیم.ترس شنود در دنیای مجازی. این ترس واقعی‌ست. ولی نباید بهش بها داد.شما هم انواع دیگری از ترس‌های منجر به خودسانسوری رو می‌شناسید؟ چقدر خودسانسوری می‌کنید؟ چقدر جنبه‌ی انتقاد دارین؟ آیا می‌تونید دیدگاه‌های شخصی همکارا و نزدیکانتون رو در روابط و زندگی رومزمره اثر ندین؟ می‌تونید با آدمی که اعتقادتش رو نمی‌پسندین کار کنید؟آیا موافق هستین که نویز‌های امروز سیگنال‌های فردا خواهند بود؟ آیا احتمال می‌دین سیگنال‌های پر قدرت امروز، در آينده‌ی نزدیک پارازیت روی اعصابتون بشن؟ تا الان عوض شدین؟ فکر می‌کنید خودسانسوری سرعت تغییرتون رو کم می‌کنه؟‌ فکر می‌کنید می‌شه بدون تغییر کردن رشد کرد؟اگر آدمی مث ۱۰ سال پیش شما بیاد و شروع کنه باهاتون گفتگو کنه، باهاش هم عقیده‌این؟ آیا این آدمی که الان هستین، مطلوب نظر آدمی که ۱۰ سال دیگه می‌شین هست؟آیا این اختلاف‌های همیشگی باید مانع به اشتراک گذاری ایده‌ها بشه؟فکر می‌کنید اگر ۳۰ یا ۴۰ سال پیش توییتر یا ویرگول داشتیم، الان اوضاعمون بهتر نبود؟ من فکر می‌کنم بسیار بهتر بودیم اگر می‌تونستیم به سادگی با هم صحبت کنیم.من ترس‌های خودم رو می‌شناسم. گاهی پا میذارم و از روشون رد می‌شم. گاهی باهاشون مدارا می‌کنم. به اختلاف نظر‌ها احترام می‌ذارم. چون معمولا در زمانی دور یا نزدیک با آدمی که امروز مخالفم، موافق بودم یا خواهم بود. کلا سخت نمی‌گیرم. دارم یاد می‌گیرم خودم رو سانسور نکنم. البته همچنان سعی می‌کنم بلور دل کسی رو نشکنم. هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست...</description>
                <category>امیر صدیقی</category>
                <author>امیر صدیقی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Aug 2019 20:10:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی گم نمی‌شد</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighi/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D8%AF-xqvzr5czynvd</link>
                <description>حدود ۸ سال داشتم. خونه‌ی ما توی خیابان پامچال بود. شهرک صنعتی اراک. از اون شهرک‌ها که فقط اون خدابیامرز می‌تونست بسازه. خانواده‌ی پدریم دو تیره‌ی متفاوت بودن. خاکی و افاده‌ای. تیره‌ی اول معرکه هستن. همچنان دوستیم و ارتباطمون رو حفظ کردیم. تیره‌ی دوم سخت بودن. یک خاله داشت پدرم از تیره‌ی دوم. از اون افاده‌ای‌ها. فی‌الواقع ثروتمند بودند. خاله‌ی بابا و شوهرش و دو بچه‌ی لوس و بی‌نمکش برای میهمانی به منزل ما اومده بودن. تابستان ۱۳۵۹ یا ۱۳۶۰ بود. یادمه چون تابستان ۱۳۶۱ پدر فوت کرد.این خاله‌ی بابا یک کیف کوچک قرمز داشت که همیشه همراه خودش حمل می‌کرد. راستش این کیف از خودش مشهورتر و محبوب تر بود. آخه جواهراتش رو در این کیف نگه می‌داشت. بماند که وقتی میهمان ما شدند مادر متحمل زحمت بسیار شد. چون افاده‌ای بودند و برای پدر و مادرم بسیار مهم بود به میهمان‌هاشون خوش بگذره. پدرم جون می‌داد برای میهمان و رفقاش. بگذریم.یک روز خاله خانم و مادرم می‌رن آرایشگاه. وقتی برمی‌گردن، خاله خانوم متوجه می‌شه که اون کیف عزیز همراهش نیست! از اینجا به بعد رو به خوبی به یاد دارم. مضطرب بودن. نشستن و با خودکار و کاغذ چند اطلاعیه نوشتن و با سریش به در و دیوار محل‌های شلوغ شهر چسبوندن. دور باغ‌ملی اراک یک مغازه فتوکپی هست که تمام نمای بیرون مغازه پر از این آگهی‌هاست. شماره‌ی تلفن داده بودن توی آگهی.چند روز پر اضطراب گذشت. خاله‌ خانم یک جورایی به مادرم هم بدبین شده بود. مادر رنجیده بود ولی می‌گفت حق داره چون همراه من بوده وقتی کیف رو گم کرده. یادشون بود که کیف همه جا توی دست خاله‌خانوم بوده ولی وقتی برگشته بودن خونه اثری ازش نبود.چند روزی به اضطراب گذشت. نذر و نیاز کرده بودن به وضعی. یک روز تلفن زنگ زد. یک نفر نشونی‌هایی از کیف رو پرسید و گفت من پیداش کردم. آدرس پرسید که بیاره تحویل بده.باور نکردنی بود.با همسرش اومد. وقتی اومد هنوز لباس کار تنش بود. رفتگر شهرداری بود. چند سالی از پدرم بزرگتر بود. شاید اون موقع ۴۵ یا ۵۰ سال داشت. همسرش چادری مشکی به سر داشت. مرد کیف را هنگام تمیز کردن جوی‌های عریض عباس‌آباد روبروی پاساژ اسلامی پیدا کرده بود. چند نشانی دیگر پرسید و وقتی مطمئن شد صاحب کیف رو پیدا کرده به همسرش اشاره کرد. همسرش کیف رو از زیر چادرش بیرون و آورد و تحویل خاله خانم داد.هر کاری کردند مژدگانی نگرفتند. هر کاری کردند! حتی یک ریال. تشکر کرد که کیف رو ازش تحویل گرفتند!  خوشحال بود که تونسته صاحب کیف رو پیدا کنه! معذرت خواهی کرد که زودتر آگهی‌ها رو ندیده!پدر اصرار داشت به حساب خاله مژدگانی تپلی به مرد بده. قبول نکرد و گفت &quot;این کیف آتش جهنم بود در خانه‌ی ما. امشب راحت می‌خوابیم.&quot;وقتی همه اشک می‌ریختن اون چایش رو نوشید. سرش رو بالا گرفت. دست همسرش رو گرفت و رفتند.خیلی دور نیست. من ۸ سال داشتم. الان ۴۵ سال دارم. انگار اون روزا چیزی گم نمی‌شد. اون روزا هنوز به پنجره‌ها حفاظ نصب نمی‌کردند. باور کنید یا نه حیاط‌ها به جای دیوار پرچین‌هایی کوتاه داشت. بالای دیوار‌ها نرده‌ نصب نمی‌کردن. این همه قفل و بست نبود. چیزی هم گم نمی‌شد یا حداقل کمتر از الان گم می‌شد.تا بابا زنده بود به سلامتی اون رفتگر پیک عرقی می‌نوشید و می‌گفت:‌ شریف بود. مرد بود.واقعا آدم حسابی بودن. نمی‌دونم خودم در چنین شرایطی چه عکس‌العملی نشون می‌دم. نمی‌دونم بچه‌های اون آیا مثل پدرشون شریف هستن یا نه. ولی می‌دونم اون روزا مردم با هم بهتر تا می‌کردن.تا الان تنها توصیفی که از جهنم شنیدم و به دلم نشسته، حرف اون رفتگر بوده. جهنمی که می‌دید و ازش هراس داشت. جهنمی که روی وجدانش سنگینی می‌کرد. راستش قبل و بعد از اون هرچی از جهنم گفتند باور نکردم. شاید چون گوینده‌ها خودشون به حرفی که می‌زدند باور نداشتند. ولی حرف اون مرد به دلم نشست. چون باور داشت و در عملش دیدم.</description>
                <category>امیر صدیقی</category>
                <author>امیر صدیقی</author>
                <pubDate>Mon, 20 May 2019 00:32:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باور کنید اینو من نوشتم</title>
                <link>https://virgool.io/dataio/%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%88-%D9%85%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85-gqxrmfm3nxut</link>
                <description>این پستی رو که می‌خونید قطعا من نوشتم. یعنی امیر نوشته اینو. منظور از امیر همون آدمیه که احتمالا توی رویدادها دیدین یا همکلاس و همکار بودین/هستین. رفیق هستیم. تلفنی حرف زدیم شاید. شاید همسایه بودیم. خلاصه انتظار اینه که نویسنده این پست موجودی باشه که نفس می‌کشه و زنده‌ست. حداقل خودم مطمئنم اینو من نوشتم.واقعیت اینه که مدت‌هاست هم دیگه رو از نزدیک ندیدیم. یعنی لمس نکردیم هم رو. مدتهاست تمام ارتباط‌های ما به اینترنت منتقل شده. مدتهاست حتی نزدیکانمون رو توی اسکایپ و چت ملاقات می‌کنیم.چندسال دیگه اگر بیاین اینجا پستی رو بخونید، دیگه نمی‌تونید مطمئن باشید این خودم هستم یا سرویسی که ادعا می‌کنه امیره. سرویسی که شاید به مراتب بیش از من مطالعه می‌کنه و در جریان جزئیات پیرامونش هست. سرویسی که خسته نمی‌شه از فراگیری. خسته نمی‌شه از نوشتن. می‌دونه توی ویرگول چی بنویسه. همچنین می‌دونه چی توییت کنه.راستش دوست داشتم بنویسم سال دیگه ولی ننوشتم. چون فناوری با تاخیر‌های کوچک و بزرگ وارد زندگی‌ آدما می‌شه. نسخه‌های متعدد سخنرانی‌های جلعی از سیاستمدارا و سلبرتی‌ها که همین الان روی وب موجوده، خبر از ورود به دنیایی می‌ده که هویت آدم‌هاش مثل یک لگو قابل توسعه‌ست. این پدیده رو به سادگی قبول می‌کنیم چون همین الان فرض ما بر اینه اونی که توییت می‌کنه، فلان ظریف یا بهمان سلبریتی‌ست. فروختن این سرویس‌ها که برده‌های فناوری‌ هستند، کسب‌وکار داغی خواهد شد. مثلا باتی که به جای من بنویسه و سبک نوشتنش شبیه به شاملو یا هدایت باشه. باتی که تمام مجری‌های تلوزیون رو براتون به عادل فردوسی پور تبدیل کنه. با صدا و لحجه‌ی عادل حرف بزنن. خیلی شبیه عادل باشن. طوری که عادل باور کنه اون حرف‌ها رو زده!فیلترشکن‌ رو روشن کنید این ویدئو رو ببینید.گاهی ممکنه اکانتی توییت کنه &quot;باور کنید اینو من نوشتم. بخدا این خودمم.&quot;. ولی دیگه کسی باور نمی‌کنه، چون به بات‌های خودشون اجازه دادن که ادعا کنه نسخه‌ای اصلی هستن.  هرج و مرجی در راهه.ممکنه نسخه‌ای از من (اکانت)، استقلالی باشه. ممکنه نسخه‌ی دیگری داشته باشم که پرسپولیسی باشه. یکیش بین هوادارای استقلال و دیگری بین هوادارای پرسپولیس محبوب باشه.راستش دیگه اون موقع براتون تفاوت نمی‌کنه نسخه‌ای اصلی (اونی که از گوشت و پوسته) کدومه. اون اصلیه خودشم نمی‌دونه کجاست. بات‌ها با هم گفتگو می‌کنن. ایجنت‌های نرم‌افزاری به جای ما حرف می‌زنن، نقاشی می‌کشن، شعر می‌گن، حرف‌های سیاسی می‌زنن، از تیم‌ها طرفداری می‌کنن و یا حتی از خطرات هوش‌مصنوعی توییت می‌کنن.دیگه نمی‌شه فهمید این که فلان سیاست‌مدار رو در کلیپی دیدم که یک حرف بسیار انسانی یا غیر اخلاقی زده حقیقت داشته یا نه. همه منکر خوبی‌ها و زشتی‌های هم می‌شن. حتی ربات‌ها منکر هم می‌شن. ظاهرش ترسناکه ولی من فکر می‌کنم ممکنه فرصتی پیش بیاد آدمای واقعی (گوشت و پوستی) از این دنیای مجازی فاصله بگیرن. درحالی که بات‌هاشون توی وب و اینترنت گرد و خاک می‌کنه، خود زمینی‌شون بتونه به دنیای ساده و زیبای خارج از ماشین سری بزنه.</description>
                <category>امیر صدیقی</category>
                <author>امیر صدیقی</author>
                <pubDate>Sat, 18 May 2019 20:34:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighi/%DA%AF%D9%84-eu5f21eahwrb</link>
                <description>جلوی آیینه ریشم رو می‌زدم و فکرم مشغول بود. به این فکر می‌کردم که بعد از اینکه ریشم رو زدم برم روی API جدید کار کنم؟ با کامران برم بیرون پیاده روی؟ بشینم فلان کتاب رو بخونم؟ برم کافه بغلی کار کنم یا اصلا بخوابم؟ برم استخر؟ برای فردا لباس شستم؟ اسلاید‌های دوشنبه هفته‌ی آینده رو شروع کنم؟... و این فکر‌ها توی سرم می‌چرخید و انرژی می‌گرفت.بعد با خودم گفتم &quot;فعلا که داری ریش‌ات رو می‌زنی. بعد از اینکه تموم شد تصمیم بگیر چه کار کنی.&quot; پس با دقت به زدن ریشم ادامه دادم...تمام نگرانی‌ها محو شد. به همین سادگی. وقتی مشغول کاری هستیم فقط به همون کار فکر کنیم. تمام امورات این دنیا داره دونه دونه و بدون نگرانی انجام می‌شه.یک داستان زیبای چینی در این مورد وجود داره:جوانی در جنگلی می‌رفت. ببر بزرگی به سمت او حمله‌ور شد. جوان پا به فرار گذاشت. ببر نزدیک‌تر می‌شد. جوان سراسیمه خود را به گودالی انداخت. ببر نتوانست به درون گودال برود. پس غرش کنان در بالای گودال منتظر جوان بود. جوان نفس راحتی کشید. چشمش که به تاریکی گودال عادت کرد متوجه شد ماری عظیم در نزدیکی اون خوابیده بوده و با جستن جوان به گودال و غرش‌های ببر، بیدار شده و به سمت جوان می‌خزد. جوان سراسیمه خود را از مار دور کرد. سعی کرد از دیواره‌ی گودال بالا رود. در نزدیکی لبه‌ی گودال بود که ببر بار دیگر به سمت او حمله کرد. پس جوان نتوانست بالاتر رود...از پایین مار به سمت او می‌خزید و از بالا ببر منتظر از او بود. کاملا امیدش رو از دست داده بود. به ریشه‌های درختان و علف‌های روییده از دیواره‌ی گودال چنگ زده بود و معلق بود. در همین لحظه گل بسیار کوچکی که بر دیواره‌ی گودال نزدیک صورت اون روییده بود، توجه‌اش را جلب کرد. مشغول تماشا و بوییدن گل شد.برای لحظاتی فقط با گل مشغول بود. ناگهان شرایط خود را به یاد آورد. به پایین نگاه کرد، اثری از مار نبود. به بالا نگاه کرد ببر رفته بود.تصویر از اینجاست http://astrologyk.com/zodiac/chinese/compatibility/tiger/snake ببر نماد نگرانی‌های حاصل از اتفاقات گذشته‌است. مار بیانگر نگرانی‌‌های فرداست. بین دیروز و فردا، لحظه‌ی کوتاه و امن وجود داره که همانا فرصت دیدن و بوییدن &quot;گل اکنون&quot; است. جوان خود را سرگرم اکنون کرد و از شر ببر گذشته و مار آینده رها شد. شماتت‌های گذشته و نگرانی‌ از آینده ناپدید می‌شن اگر مشغول اکنون باشیم. یعنی حضور داشته باشیم در لحظه و مکانی که هستیم. به کاری که انجام می‌دیدم دل داده باشیم و فارغ از دیروز و فردا سرگرم باشیم.راستش من همیشه به این داستان زیبا فکر می‌کنم. گاهی یادم می‌ره و نگران گذشته یا آینده می‌شم. ولی در نهایت انگار موفق می‌شم گل اکنون رو پیدا کنم.الان ریشم رو زدم. دوشم رو گرفتم. توی ویرگول این پست رو می‌نویسم. از دیدن و بوییدن گل اکنون لذت می‌برم. :)</description>
                <category>امیر صدیقی</category>
                <author>امیر صدیقی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Apr 2019 22:30:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیشتر بخونیم</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighi/%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-pqc7mymqavqh</link>
                <description>این پست برای اونایی نیست که اهل مطالعه هستن بلکه برای اونایی‌ست که طی دوران تحصیل، مشکلاتی داشتن و تحت تاثیر اون مشکلات باقی موندن. برای بچه‌هایی‌ست که مدرسه بهترین زمین بازی رو براشون فراهم نکرده. برای بچه‌هایی‌ست که عاشقانه مدرسه نرفتن یا نتونستن.من اون دانش‌آموزی بودم که همیشه توی هپروت بود. معلم می‌فهمید و سر بزنگاه ازش می‌پرسید &quot;صدیقی بگو الان چی می‌گفتم؟&quot; و من توی باغ نبودم و همه‌ی کلاس می‌خندیدن. اون دانش‌آموزی بودم که دعا می‌کرد فلان کلاس تشکیل نشه. فلان معلم نیاد. ای کاش فلان درس از روزگار محو بشه...تصویر رو از مقدمه‌ی کتاب Maggot Moon نوشته‌ی سالی گاردنر برداشتم. برای رنج سنی ۱۲ سال نوشته شده. من در ۴۵ سالگی باهاش صفا می‌کنم. هر چی دوست دارین بخونین. به هیچکس ربطی نداره چی می‌خونین. عشق کنید و بخونید و بدونید.ممکنه در دوران تحصیل با مدرسه‌ای یا پرسنلش مشکل داشتین. ممکنه تمرکز نداشتین. ممکنه مشکلات خانوادگی پیچیده‌ای داشتین که اجازه نمی‌‌داده حضور ذهن داشته باشین. ممکنه با معلمی یا ناظمی مشکلاتی داشتین. ممکنه اصولا دوست نداشتین درس بخونید. شاید بهترین رشته‌ی ممکن رو انتخاب نکرده بودین. شاید اهل ریاضی بودین و به اشتباه رفته بودین تجربی یا شیفته‌ی تشریح قورباغه‌ها بودین و به غلط رفته بودین ریاضی‌فیزیک. شاید دوست داشتین هنر بخونید ولی خانواده از شما خواسته بودن پزشک بشین. شاید به دلیل مشکلات مالی درس رو رها کردین. شاید خیلی زود جذب بازار شدین. شاید عاشق شدین و ترک تحصیل کردین. فرقی نمی‌کنه به چه دلیلی از درس و مدرسه و دانشگاه فاصله گرفتین. این چالش‌ها برای هر آدمی کم و بیش وجود داشته و داره. اون روزی که به این دنیا اومدیم به ما تضمینی ندادن که قراره همه چیز بر طبق میل ما پیش بره.واقعا مهم نیست چرا و چه مدت از تحصیل دور بودین. ولی بسیار مهمه که از یادگیری و کتاب و مطالعه دور نشین. مطالعه مال شماست. خوبه همیشه یک کتاب دم دستتون داشته باشین. از این کتاب‌هایی که با کاغذ‌های سبک (شبیه کاهی) چاپ می‌شه یکی توی کیف‌تون داشته باشین. توی اتوبوس،‌ تاکسی، وقتی سر قرار منتطرین و ... چند خط بخونید.هرگز اجازه ندین خاطرات بد مدرسه و دوران تحصیل بین شما و فراگیری فاصله بندازه. اینا دو موضوع کاملا متفاوت هستن. جداشون کنید. مدرسه و نظام آموزشی تحت کنترل شما نبود، ولی مطالعه و یادگیری تحت کنترل شماست. مدرسه و تحصیلات کلاسیک فقط مکانیزم‌هایی هستن که برای ارتقا توانایی‌ها و کشف استعداد‌ها طراحی شدن. این سیستم‌ها به واسطه وسعت و تنوع آدما و منابع آموزشی و متاسفانه آلودگی به سیاست بازی‌های حکومت‌ها معمولا نمی‌تونن همه‌ی دانش‌آموزا را خوشحال نگه دارن.اما یادگیری داستان دیگری‌ست. یادگیری چیزی نیست که با اتمام تحصیل متوقف بشه. یادگیری و دونستن حق ابدی شماست. یادگیری برای الان و فردای شماست. توی هر کاری که هستین خوبه مطالعه کنید و تکنیک‌های جدید رو پیوسته فرابگیرین. اگر نجار هستین، کتاب‌های مرتبط رو تهیه کنید. روی آپارات و یوتوب و اینستاگرام انبوهی از کلیپ‌های آموزشی برای نجاری و تمامی دیگر رشته‌ها وجود داره. روی مکتب‌خونه و فرانش و سرویس‌های مشابه هم کلی مطلب وجود داره.شما می‌تونید در خلوت خودتون بدور از تمام چیزایی که بین شما و مطالعه فاصله انداخته، با آرامش به فراگیری ادامه بدین. هرگز به دانش و تجربه‌ی فعلی‌تون قانع نشین چون نمی‌دونید چند قدم جلوتر، افق پیش روی شما چه اندازه تغییر می‌کنه. هرگز نمی‌دونید با فهمیدن عمیق پاراگراف بعدی چه اندازه فردای خودتون رو تغییر می‌دین. پس ادامه بدین. تجربه‌ی خودتون از دنیا و زندگی رو با مطالعه و کسب‌ تجربه بهبود بدین. یک دور زندگی ارزش این رو داره که بیشتر بدونیم.می‌تونید پیرامون شغل‌تون بخونید یا هر چی دوست دارین. از آشپزی تا تاریخ و فلسفه و فیزیک و شیمی. ویرگول بخونید. حوصله‌تون که سر رفت برین ویکیپدیا بخونید. عادت کنید به مطالعه. ممکنه کمی طول بکشه (حتی چندسال) تا سر انجام جذب شاخه‌ای بشین. شاخه‌ای که به علایق و استعداد‌هاتون نزدیکه.مطالعه و یادگیری رو به موزیک متن زندگیتون تبدیل کنید. در مورد هر چی که دوست دارین بخونین. بی پروا بخونید. نیازی نیست به نقشه‌‌های راه و سیستم‌های یادگیری مقید بشین. سیستم یادگیری خودتون رو پیدا کنید. هر جور که دوست دارین یادبگیرین. برین توی کتابخونه بشینید و کودک درونتون رو رها کنید توی کتاب‌ها بچرخه و وقت تلف کنه. بهش فرصت بدین پیدا کنه چی دوست داره. اگر دوست دارین کتاب و نویسنده‌ش رو قضاوت کنید. اگر دوست ندارین فقط بشنوید چی می‌گن. خودتون رو جای اونا بذارین. دنیا‌هایی که توصیف کردن رو در ذهنتون بازسازی کنید. برای مطالعه خودتون رو محدود نکنید به اطاقی یا فضایی خاص. گاهی برای فهمیدن یک پاراگراف ممکنه ساعت‌ها فیلم‌آموزشی بینید و کتاب بخونید و مشورت کنید تا کم کم تصویری در ذهنتون شکل بگیره و در نهایت معنی اون پاراگراف کوتاه رو با تمام وجودتون بفهمید. اینطوری یادمی‌گیرین هر چیزی که قبلا دیگری نوشته شده حالا برای شما قابل فهم و تسخیره. فقط مسئله زمان و همته. با تسخیر محتوای کتاب‌ها امپراطوری خودتون رو گسترش بدین. شما پادشاه دنیایی هستین که به کمک دانش و تجربه‌ی خودتون می‌سازین. شما پادشاه ابدی سرزمین روشنی هستین که در درونتون توسعه می‌دین. سرزمینی که هیچ انقلابی خرابش نمی‌کنه ‌;)و وقتی مطلبی رو فهمیدین، یافته‌هاتون رو به بوته‌ی آزمایش بذارین. تجربه کنید و آموخته‌هاتون رو در ذهنتون ابدی کنید. آروم آروم درک خودتون از دنیای پیرامون رو گسترش بدین.اگر فکر می‌کنید نیاز دارین رابطه‌تون با دوران مدرسه و کلاس و درس ترمیم شه، برین یک کلاس ساده که دوست دارین ثبت‌نام کنید. برگردین به روزایی که با کیف و کتاب سر کلاس درس حاضر می‌شدین. خلاصه هر کاری لازمه بکنید تا فراگیری و یادگیری پایه‌ی سبک زندگی‌تون بشه. دونستن حق شماست. دونستن، امروز و فردای شما رو بهتر می‌کنه.</description>
                <category>امیر صدیقی</category>
                <author>امیر صدیقی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Apr 2019 20:00:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقشه‌ی گنج</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighi/%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%87%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%AC-adibzw2zjek0</link>
                <description>این پست برای بچه‌های تیزهوش نیست. برای اونایی که تندخوانی می‌کنن هم نیست. برای اونایی که حافظه‌ی قوی دارن هم نیست. راستش اصلا تصوری ندارم یک تیزهوش دنیا رو چطور می‌بینه. هرگز نفهمیدم یک نفر با حافظه‌ای قوی، پدیده‌ها رو چطور درک می‌کنه. من فقط می‌تونم مث خودم باشم. یک آدم معمولی. این پست برای اونایی‌ست که کند و آهسته یاد می‌گیرن. آدمای ساده و معمولی. آدمایی که حافظه‌ی ترابایتی ندارن. آدمایی که نمی‌تونن به سادگی تمرکز کنن. آدمایی که معمولا بعد از خوندن یک مطلب و رسیدن به انتهاش متوجه می‌شن که باید یکبار دیگه از نو شروع کنن. این پست برای اونایی‌ست که مث من نمره‌های خوبی نمی‌گرفتن. هیچوقت توی کورس قهرمانی نبودن و نیستن. برای دلشون و در تنهایی خودشون یاد می‌گیرن. یاد می‌گیرن فقط برای این که درک بهتری از دنیا پیدا کنن. یاد می‌گیرن که تفسیر بهتری از پدیده‌های اطرافشون داشته باشن.اگر از این دست آدم معمولی‌ها هستین، براتون خبر خوبی دارم. بعد از سال‌های سال پیگیری و خالی نکردن میدون بالاخره تونستم برای خودم تکنیک‌های رو تعریف کنم که کمک می‌کنه بهتر یاد بگیرم. عمیق و موندگار یاد بگیرم. مطمئن نیستم این تکنیک برای شما هم دقیقا به همین شکل جواب بده. مطمئن نیستم در آینده روش دیگری پیش نگیرم. ولی می‌دونم اگر در یادگیری پافشاری کنید، می‌تونید مثل من روش‌های یادگیری‌تون رو بهبود بدین. قبلا اینجا پستی نوشته بودم درباره‌ی بهبود تکنیک‌های یادگیری. ولی این پستی که الان پیش رو دارین کمی متفاوته. این رو در هنگام یادگیری مطالبی که به ظاهر از نظر فنی پیچدگی بیشتری دارن به کار بگیرین. امیدوارم این تکنیک برای شما هم جواب بده.نقشه‌ی گنچوقتی به مطالعه‌ی یک پستی فنی،‌ مقاله‌، فصلی از کتابی یا خود‌آموز علاقمند می‌شم، ابتدا یک بار از ابتدا تا انتهاش رو سریع اسکن می‌کنم. معمولا آخرین پاراگراف‌ها رو نگاهی می‌ندازم تا ببینم برای من آورده‌ای در بر داره یا نه. اگر احساس کنم به فهمیدن این مطلب نیاز دارم، یا گره‌ای از کارم باز می‌کنه، همت می‌کنم تا بخونمش.کاپیتان اون کشتی دزدای دریایی رو حتما می‌شناسید. بله جادی‌ست! ;)نقشه‌های گنج رو یادتون میاد؟ توی کارتون‌ها و داستان‌های بچگی همیشه گنجی بود و جوینده‌ای. گنج در جایی از دنیای داستان پنهان شده بود. پیدا کردن گنج‌ها حتی با داشتن نقشه آسان نبود. برای دستیابی به گنج باید ابتدا به نقطه‌ی آغازین می‌رفتی. بعد از اونجا قدم به قدم نشونه‌های توی نقشه رو در دنیای واقعی پیدا می‌کردی. امکان نداشت با فراموش کردن یک نشونه به نشونه‌ی بعدی برسی. باید با حوصله و دقت و گاهی حتی شانس، نشونه‌ها رو دونه به دونه پیدا می‌کردی و به گنج نزدیک می‌شدی.حالا که یادتون اومد سیستم پیدا کردن نقشه‌های گنج چطور بود، به ارتباط گنج و یادگیری بپردازم.به تجربه دیدم هر مقاله، کتاب، پست خوب اگر خوب فهمیده و به کار گرفته بشن، در زندگی ما مثل گنج با ارزشن. وقتی کتابی رو شروع می‌کنم، می‌دونم گنج‌هایی در بین سطر‌هاش پنهان شده. برای دستیابی به اون گنج نیازمند یافتن نشانه‌ها و کلید‌ها هم هستم. می‌دونم کلید‌هایی در بین سطر‌های کتاب وجود داره که باید پیداشون کنم. این کلید‌ها که مفاهیم اولیه‌هستند با هم ارتباطی منطقی دارن. کشف ارتباط منطقی مفاهیم پایه و مقدمات بسیار مهمه. پس شروع می‌کنم گرافی از یافته‌هام بسازم. مث جوینده‌های گنج که از یک نقطه به نقطه‌ی دیگه حرکت می‌کنن و دائم با نگاهی به پشت سر و پیش رو مطمئن می‌شن که در مسیر درست حرکت می‌کنند. سعی می‌کنم بین یافته‌های این کتاب با دانسته‌های قبلی‌م ارتباطی بیابم. گاهی وسط مطالعه گوگل می‌کنم تا اطلاعات بیشتری پیرامون مفاهیمی که می‌خونم پیدا کنم.قسمت زیبای داستان اینه که دقیقا مث داستان‌های گنج معمولا مهمترین حقایق‌ (فکت‌ها) هر مطلب در ساده‌ترین جمله‌ها بیان می‌شه. جمله‌هایی که اونقدر بسیط و ساده هستن که معمولا بهشون توجه نمی‌کنیم و از روشون بدون توجه عبور می‌کنیم. انگار نویسنده می‌خواسته کلیدی رو برای شما در نقشه به جا بذاره. فهمیدن ساده‌ترین و کوتاه‌ترین جمله‌های هر مطلب فنی معمولا کلید درک مفاهیم وابسته‌ی بعدی‌ست.این پاراگراف رو ببینید:تعریف تنسور در کتاب Deep Learning: A Practitioner&#039;s Approach به قلم جاش پترسون و آدام گیبسونحالا این پاراگراف رو ببینید:تعریف تنسور در کتاب Deep Learning به قلم یان گودفلو و یاشوآ بنجیوهر دو مثال به تعریفی از تنسور رو ارائه کردند. اگر گنج‌یاب نباشین، از خطوط اولیه عبور می‌کنید و با این تصور که کلید در خطوط انتهایی‌ست یک راست به سراغ رنک و المنت‌ ... می‌‌رین. ولی اگر جوینده‌ی گنج باشین می‌دونید که کلید این پاراگراف‌ها در ساده‌ترین جمله‌هاست. در هر دو پاراگراف جمله‌ای اول همه چیز رو گفته: تنسور یک آرایه چند بعدی‌ست. همین. خلاص. حالا اگر دوست داشته باشین می‌تونید ادامه بدین و بیشتر بدونید.هر چقدر مطلبی پیچیده‌ باشه باز هم بر زنجیره‌ای محکم و از مفاهیم ابتدایی ساده بنا شده. در ابتدای ورود به مطلب و هنگامی که فصل‌های مقدماتی و ساده‌تر رو مطالعه می‌کنید، وقت بیشتری صرف کنید. تکنیک‌هایی که در ادامه می‌گم برای درک مفاهیم اولیه و یافتن کلید‌ها بسیار مهم هستن. اگر زنجیره‌ی مفاهیم رو با حوصله و دقت پیگیری کنید و مطمئن بشین که به نشونه‌های توی نقشه دقت کافی داشتین، دستیابی به میوه‌ی اون بخش از کتاب یا مقاله براتون ساده‌تر می‌شه.بازنمایی نقشهبعد از اینکه کلید هر بخش (ممکنه پاراگرافی یا پستی یا فصلی از کتابی باشه) رو پیدا کردم، تصویرشون رو ترسیم می‌کنم. روی یک برگه کاغذ. برای خودم بازنمایی (represent) می‌کنم. اگر توی این مرحله نتونم به سادگی و در سطح خوبی از اطمینان نقشه رو برای خودم بازنمایی کنم و با مطالب قبلی (گراف مسیر) و دانسته‌های قبلی‌م منطبق کنم، مطمئن می‌شم که یک جایی راه رو اشتباه طی کردم و بر می‌گردم عقب و از نو شروع می‌کنم. تصویر زیر یک نمونه باز‌سازی‌ست. این خلاصه‌ی دو صفحه‌ست:بازسازی نقشهبرای اینکه مطمئن بشم مطلب رو گرفتم اگر ریاضی باشه یک مسئله رو با تکنیکی که یاد گرفتم حل می‌کنم. اگر کد یا چارچوب باشه، در حد Hello World کاری رو به نتیجه می‌رسونم. مطمئن می‌شم که مطلب رو در حد بازسازی نقشه‌ی گنج گرفتم. می‌دونیم که &quot;کار به عمل بر آید&quot;.تشریک مساعیتشریک مساعی با این که عربی‌ست توی فارسی هم زیباست. تشریک مساعی یعنی به اشتراک گذاشتن تلاش‌ها. دو رفیق دانشمند دارم اینجا. هر دو با کمالات، در حد المپیک. گنجی رو که پیدا کردم می‌ریزم توی دایره. اونا‌ هم گنج‌هایی که پیدا کردن می‌ریزن وسط. دانش تنها گنجی‌ست که با تقسیم کردنش همه ثروتمندتر می‌شیم. گاهی یک نیم روز در مورد فصلی از کتابی گپ می‌زنیم. گاهی در حد یک تماس تلفنی ۵ دقیقه‌ای. این به اشتراک گذاری‌ها و گپ و گفتگوها کمک می‌کنه از تجربه‌ی دیگر جویندگان گنج بهره بگیرین. چون &quot;همه چیز را همگان دانند&quot;.اینو بگم که کلاس سوم ابتدایی عدد ۱۴ رو نمی‌تونستم بنویسم. خانم معلم گریه کرد. احساس سرشکستگی می‌کرد پیش پدر و مادرم. آخه معلمم دختر خاله‌ی پدرم بود. سوم راهنمایی عربی رو تک‌ماده کرده بودم. در دوران دبیرستان ۲۵ بار تجدید شدم. سوم دبیرستان رفوزه شدم. خیلی طول کشید تا جوینده‌ی گنج بشم. امیدوارم برای شما طولانی نشه این مسیر. سخت نیست ولی تمرین می‌خواد. باید راهش رو پیدا کنید. شما یک جوینده‌ی گنج هستین. وقت‌تون رو صرف چیزی کمتر از پیدا کردن گنج نکنید.اگر به جویندگی گنج عادت کنید، دنیا رو از پنجره‌ی دیگری نگاه می‌کنید. پنجره‌ی کنجکاوی. پنجره‌ی جستن. پنجره‌ی رفتن و رفتن و نموندن. مهم نیست دیگران در مورد شما چی فکر می‌کنن. واقعا مهم نیست نمره‌هاتون چطور بوده. مهم نیست اگر در به خاطر سپردن مطالب مشکل دارین. مهم نیست از بقیه‌ی کلاس آهسته‌تر یاد می‌گیرین. اینا واقعا مهم نیست چون شما به سبک خودتون جوینده‌ی گنج هستین.</description>
                <category>امیر صدیقی</category>
                <author>امیر صدیقی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Mar 2019 22:37:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کرشمه‌ی موشواره تا درخشش گوشواره</title>
                <link>https://virgool.io/dataio/httpsvirgooliosedighim8zy4buzsbyy-newyear-m8zy4buzsbyy</link>
                <description>مدتی‌ست می‌خوام از سرویس‌های جدیدمون بنویسم. وسوسه‌ی غریبی‌ست. دوست داری سرویس‌هات رو معرفی کنی. ولی می‌دونی در پی هر معرفی، آرامش خودت و تیم از دست می‌ره. پس داریم دموی‌لایو آماده می‌کنیم که خودمون درگیر دمو نباشیم. NIPSمدتی‌ست اومدم مونترال. مونترال این روزا شده بهشت هوش‌مصنوعی و یادگیری‌ماشین. راستش به اصرار بچه‌های تیم اومدم. جاه‌طلبی و اشتیاق بچه‌های تیم بر ترس‌های من غلبه کرد. کندم و اومدم اینجا. بچه‌ها معتقد بودن باید از لاک خودمون بیرون بیایم. انرژی بسیاری صرف کردن تا من رو از غار تنهاییم توی اکباتان بیرون بکشن و بفرستن به سرزمین‌های سرد شمالی.همیشه با هر حرکت و جابجایی به فرصت‌هایی نزدیک می‌شیم و از فرصت‌های دیگری فاصله می‌گیریم. برای من دوری از بچه‌های تیم و صبحونه‌های پارک طالقانی، دوستان و فامیل، بچه‌های خوب تیم‌های مشتری، فاندرها، دورهمی‌ها، کافه‌ویونای اکباتان و ... فرصت‌‌‌هایی‌ست که این روزا ازشون خیلی دورم.ولی خوب فرصت‌های جدیدی هم فراهم شد که تونستیم با همت بلند تیم (که تک تکشون بی‌نظیرن) کم و بیش ازشون بهرمند بشیم. اول اینکه فرصتی پیش اومد تا مطمئن شیم ما به اندازه‌ی کافی خوبیم برای اینکه در بازارهای آزاد مشتری‌ داشته باشیم. نه اینکه فقط ما خوبیم. همه‌ی ما خوبیم. همه‌ی بچه‌هایی که دستی در کار دارن اونقدر خوبن که می‌تونن در بازارهای آزاد هم سهمی داشته باشن. فرصتی پیش اومد تا تک‌تک بچه‌های تیم ارزش‌های واقعی خودشون رو نمایش بدن. بعدها از این تجربه بیشتر می‌نویسم.صادقانه بگم، تک تک برنامه‌نویس‌های ایرانی که توی اون تنگنا با فیلترنت و تحریم و مانور قطعی اینترنت و ... دست و پنجه‌نرم می‌کنن و سرویس‌ها و اپ‌هایی رو توسعه می‌دن، روزی که تحریم‌ها فروکش کنه، می‌تونن به سادگی در مارکت‌های آزاد ارزش آفرین باشن.برگردم توی کافه. توی کافه‌‌های اینجا (حداقل اونایی که پاتوقم شدن) در بین گفتگوهایی که به گوش می‌رسه، همیشه نام الگوریتم‌ها و تکنیک‌های یادگیری‌ماشین و ابزارها رو می‌شنوم. تقریبا تمام بازیگران این صنعت اینجا دپارتمان و تیم‌هایی مستقر دارن. توی اصفهان وقتی پیاده‌روی زیبای میدان نقش جهان رو طی می‌کنی، در هر حجره هنرمندی نشسته و ارزشی خلق می‌کنه. فکر می‌کنم پاتوقشون اونجاست. اینجا همون وضعیت رو در هوش مصنوعی تجربه می‌کنی.توی ایران سرویس‌هایی که توسعه داده بودیم بیشتر بر رفتار کاربر (کلیک‌استریم) متکی بود. دوسال آخر روی کامنتوم که متن فارسی رو پراسس می‌کرد هم کار کرده بودیم. در نسخه‌ی وطنی کامنتوم از تاکسونومی واژه‌ها استفاده کرده بودیم. اینجا نسل جدیدی از کامنتوم رو توسعه دادیم که دیگه توش از تاکسونومی و وردنت بهره نمی‌بریم. بی‌رحمانه تمام لایبرری‌های قدیمی و تاکسونومی و وردنت و ... رو پاک کردیم از پروژه. الان شبکه‌‌ی عصبی‌ عمیق و خالص شده. از نتیجه‌ی کار راضی‌ایم. در پردازش تصویر هم پیشرفت‌های خوبی داشتیم. دموی لایو بزودی آماده می‌کنن بچه‌ها. خلاصه براتون بگم از کرشمه‌ی موشواره تا درخشش گوشواره رو این روزا پردازش می‌کنیم. اوضاعمون از نظر فناوری و تیم خوب و مرتبه به لطف خدا. مهمترین پیشرفتی که حاصل شده اینه که تیم دیگه مث قدیم به من وابسته نیست. البته کمک می‌کنم. ولی دیگه یک سولوی تک نفره نیست. اینجا چیزای زیادی یاد گرفتم که یک به یک پست می‌کنم همینجا توی ویرگول.فقط اینو باید بگم. اگر در گوشه‌ی کافه‌ای با کدی سر و کله می‌زنید، اگر از نمره‌های دوران دانشگاهتون راضی نیستین، اگر دوره‌ای آنلاین رو دنبال می‌کنید به سختی و کندی یاد می‌گیرین، اگر درحالی که باگی رو فیکس می‌کنید، صدتا باگ جدید می‌سازین، اگر این روزا درگیر راه‌اندازی سرویسی هستین و با هزار مشکل دست و پنجه نرم می‌کنید، اگر جیبتون خالی‌ست، اگر گاهی ناامید می‌شین، اگر انتظار بیشتری از خودتون دارین، اگر تعدیل شدین و کارتون رو از دست دادین و این روزا با پروژه‌‌ای کوچک خودتون رو سرگرم کردین و هزار شاید و اگر دیگه... این رو به یاد داشته باشین که شما خیلی خوبین. واقعا خوبین چون حرکت می‌کنید. مهم نیست الان اوضاع‌تون چطوره. همین مسیر رو ادامه بدین. شما به اندازه‌ی کافی خوبین و باید به راهتون ادامه بدین. باید آماده بشین برای روزی که فرصت‌ها در اختیارتون قرار می‌گیره. برای روزی که درها باز می‌شه.سال ۹۸ اتون رو با اشتیاق شروع کنید. با اشتیاق کد بنویسید. مشکلات رو در آغوش بگیرید و حلشون کنید. به خودتون و دنیا نشون بدین شما خیلی خوبین. بدون این مشکلات چطوری می‌تونید خیلی خوب باشین؟ پس برین جلو. همینه. مسیر درست همینه. حرکت کنید. متوقف نشید. شما خیلی خوبین وقتی حرکت می‌کنید.</description>
                <category>امیر صدیقی</category>
                <author>امیر صدیقی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Mar 2019 23:51:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی کار</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighi/job-seeker-rmc9fkllz9ya</link>
                <description>تقریبا در هیچ کاری به اندازه گرفتن کار/پروژه تجربه ندارم. تا الان بیش از بیست بار اخراج شدم. گاهی ملایم، گاهی جدی بهم گفتن دیگه تشریف نیار.اینجا نمی‌خوام به دلایلی که کار رو از دست دادم اشاره کنم. چون برای هر آدمی دلایلی وجود داره. ولی به چند تکنیک ساده که کمک می‌کنه با از دست دادن کار به هم نریزین اشاره می‌کنم.چرخه‌ی طبیعی همکاریاولین نکته اینه که بدونیم همکاری ابدی نیست. حتی اگر کمپانی مال خودمون باشه ممکنه تا ابد نتونیم همکاری کنیم. همه داستان اخراج شدن استیوجابز از اپل رو شنیدیم. چرخه حیات طبیعی یک همکاری چیزی شبیه به اینه:آشنایی - از طریق ارسال رزومه، رفاقت، نتورک یا پارتیشروع همکاری - یا همکاری آزمایشی. دوره‌ای که خودمون رو در کار جدید پیدا می‌کنیم. مث نامزدی‌ست. دو طرف خود واقعی‌شون رو نشون نمی‌دن.ارزش آفرینی- زمانی که با ارزش‌های محیط آشنا شدیم. ابایی نداریم خودمون باشیم. پس توان، خلاقیت و استعداد‌هامون رو به صورت مطلوب در اختیار سازمان می‌ذاریم. اونا هم کم‌کم دستشون میاد که با ما چطور تا کنن.پایان - ممکنه خودتون سازمان رو به قصد محلی بهتر ترک کنید. ممکنه دعواتون بشه. ممکنه اخراج بشین. ممکنه به قصد ادامه تحصیل سازمان رو ترک کنید. هزار دلیل می‌تونه داشته باشه. زبونم لال ممکنه فوت کنیم یا سازمان ورشکست بشه. هیچ همکاری‌ای ابدی نیست.مرحله اول و آخر برای هر کاری تضمینی پیش میان. مثلا اگر ژن خوب باشین مهم نیست دو مرحله‌ی میانی رو طی کنید (صادقانه می‌گم چیزی بد تر از ژن خوب بودن نیست. بهتره خودتون باشین. چطوری می‌تونید بفهمین زندگی چیه وقتی روی دیگری حساب می‌کنید؟). ولی قطعا یک روز شروع می‌کنید و روز دیگری همکاری به پایان می‌رسه.اگر این سیکل طبیعی رو درک کنیم، می‌دونیم یکی از این روزا به مرحله‌ی بعد می‌ریم و این طبیعی‌ست.ملزومات جستجو کاربرای گرفتن یک کار خوب چیزایی رو لازمه در خودمون توسعه داده باشیم.نکته: این رو برای اهالی کامپیوتر نوشتم. ممکنه برای مشاغل دیگه اولویت‌های متفاوتی وجود داشته باشه.هنگامی که جستجو رو شروع می‌کنیم باید اینا رو داشته باشیم (بر اساس اولویت نوشتم):۱- اشتیاق - اشتیاق زندگی، اشتیاق برای مفید بودن، اشتیاق برای همکاری با اون تیم خاص، پروژه‌ی خاص، شرکت خاص یا حداقل زمینه کاری‌‌‌ای که ادعا می‌کنیم بهش علاقمندیم. این اشتیاق از کجا میاد؟ توی بند ۵ بهش اشاره می‌کنم.۲- اعتماد بنفس - باور کنید کار رو به اعتماد بنفس و اشتیاق شما می‌دن. بقیه‌ش قصه‌ست. برای اینکه اعتماد بنفس‌تون رو ساخته باشین و توپ تکونتون نده، بند ۵ رو بخونید.۳- رهایی - برخی فکر می‌کنن کار جدید گرفتن مث منتظر بودن توی صف پمپ بنزینه. با چند کمپانی شروع به مذاکره می‌کنن و در نهایت به سمت بهترین پیشنهاد می‌رن. به نظرم این روش جواب نمی‌ده. کار جدید صف پمپ بنزین نیست. زرنگی جواب نمی‌ده. شما روزی ۸ ساعت از بهترین ساعت‌های زندگی‌ت رو قراره با اون تیم بگذرونی. کار رو باید بر اساس پارامتر‌هایی که معمولا نمی‌تونی حتی برای کسی توصیف کنی و در عمق قلب و احساست هستن انتخاب کنی. پس بهتره به وقت جستجوی کار، حسابی رها باشی. ذهنت روی شغل و ویژگی‌های مورد نظرت متمرکز باشه. ممکنه بهت پیشنهاد‌های مالی بسیار بهتر بدن که با ارزشهات همخوانی نداره. همون ابتدا باید با قاطعیت ردشون کنی و رها و آزاد به دنبال گمگشته‌ت جستجو کنی. برای اینکه رها و آزاد فکر کنید و بتونید به درستی انتخاب کنید باید از خودتون شناخت داشته باشین. (مورد بعدی)۴- شناخت عالی از خودتون - باید بدونید توی چه زمینه‌هایی با استعداد هستین. نقاط ضعف‌تون رو بشناسید. اگر شروع به جستجو کردین و هنوز نمی‌دونید می‌خواین توی چه شغل و پروژه‌ای مشغول بشین، مشکلی نیست ولی انتظار زیادی از نتیجه‌ی جستجو نداشته باشین. برای اینکه خودتون رو خوب بشناسید باید تجربه کسب کرده باشین. فقط محک تجربه است که حد و مرز ما رو به خودمون و دیگران می‌شناسونه.۵- نمونه‌ی کار (تجربه) - نمونه‌ی کار نشون می‌ده شما تجربه‌ی مرتبط دارین. جایی برای اما و اگر باقی نمی‌ذاره. هر چی از تجربه بگم کم گفتم. تجربه شما رو متمایز می‌کنه. اینکه در زمینه‌ای تجربه‌ی خوبی به هم زده باشین بیانگر خیلی چیزاست. تجربه‌ی طولانی نشون می‌ده شما سرد و گرم چشیده هستین. فشارهای روزهای سخت رو تجربه کردین. می‌دونید چطور یک راه‌حل زیرکانه می‌تونه کار رو ماه‌ها جلو بندازه. می‌دونید چطور با هم تیمی‌ها و مدیرا تعامل کنید. از عواقب بداخلاقی آگاهین. به معجزه‌ی اخلاق خوب اشراف دارین.رزومه‌ی پر از کلمات کلیدی ربطی به تجربه نداره. اتفاقا رزومه‌ی آدمای با تجربه معمولا حول محورهای معین و مشخصی به سمت عمق حرکت می‌کنه. تکلیفشون با خودشون روشنه. علایقشون رو با پول عوض نکردن،‌ پس حول محور علایقشون توانمند شدن.داستان مرغ و تخم مرغ شد. اگر تا الان کار نکردین چطوری نمونه‌ی کار و تجربه داشته باشین؟ کافیه خودتون برای خودتون (یا به کمک دوستان) وقت بذارین و پروژه‌هایی رو در زمینه مورد علاقه‌تون اجرا کنید. باید این راه رو برین. نتیجه می‌ده.کسب تجربه کمک می‌کنه انگیزه‌های درونی خودتون رو شناخته باشین. بر اشتیاق شما دامن می‌زنه. کسی که بعد از ۱۰ سال تجربه در حوزه‌ای همچنان مشتاق یادگیری و حل مسئله در اون حوزه‌ست با کسی که یک کلیپ روی یوتوب دیده و علاقمند شده، تفاوت‌های آشکار و پنهان بسیاری دارن. تجربه هسته‌ی اعتماد بنفس شما رو شکل می‌ده. وقتی تجربه دارین حافظه‌ی شما پر از راه‌حل مسائلی‌ست که قبلا از پسشون بر اومدین یا حداقل باهاشون آشنایین. پس می‌تونید مطمئن باشید که از پس مسائل پیش رو هم برمیاین و راه‌حلی مناسب پیدا می‌کنید. تجربه نتورک شما رو عمیق و گسترده می‌کنه. موقعی که کارفرما به دنبال رفرنسی برای ارزیابی شما باشه راحت‌تر شما رو می‌شناسه و زودتر به نتیجه می‌رسه.۶- مدرک - مدرک مث تزئین روی غذاست. اگر غذا خوشمزه باشه، تزئینش حسابی به دل می‌شینه. مزه و کیفیت غذا همون تجربه و موارد قبلی‌ست. اگر کننده باشیم، داشتن مدرک مرتبط می‌تونه بسیار راهگشا باشه.واقعیت اینه که در رشته‌ی ما (کامپیوتر) مدرک زیاد مهم نیست. در تمام دنیا اینطوره. خوب یا بدش به من ربطی نداره. من ارشد نرم‌افزار رو تا قبل از دفاع خوندم. ولی باور کنید تا الان کسی ازم نپرسیده تحصیلاتم چیه. هر وقت این رو می‌گم بچه‌هایی که تحصیلات نرم‌افزار دارن دلخور می‌شن و می‌گن نرم‌افزار فقط برنامه‌نویسی نیست... موافقم با حرفشون. ولی اونایی که معمولا خیلی خیلی خوبن اصلا به دنبال جستجوی کار نیستن و کار خودش در جستجوی اوناست. پس اینجا در مورد بچه‌هایی که به خوبی و خفنی برخی نیستند صحبت می‌کنیم.روز داوریروز مصاحبه، روز داوری‌ست. داوری برای ارزیابی ادعای شما. مصاحبه فرصت بزرگی‌ست. فرصتی که می‌تونید با نیازهای بازار آشنا بشین. می‌تونید دوستان جدید پیدا کنید. خودتون رو محک بزنید. اصلا مهم نیست اگر نتونید از پس همه‌ی سوال‌ها بر بیاین. خود مصاحبه‌کننده‌ها هم جواب همه‌ی سوال‌ها رو نمی‌دونن.معمولا کارفرما در حین مصاحبه به دنبال یافتن پاسخ سه پرسش زیره:شخصیتش رو می‌پسندیم؟برای تیم چی میاره؟هزینه جور شدنش با تیم چقدره؟ولی خوب نمی‌تونن اینا رو مستقیم بپرسن. پس سوالهای دیگری می‌پرسن: یک پرسشنامه کلاسیک جلوتون می‌ذارن که سوالهایی رو که معمولا به کمک گوگل پیدا کردن رو باید پاسخ بدین. سوال‌های کودکانه که توی همه مصاحبه‌ها می‌پرسن و جوابش هم خیلی سر راست توی گوگل پیدا می‌شه. اصلا نمی‌دونم چرا این سوال‌های مسخره رو می‌پرسن. ولی به هر حال می‌پرسن. منم می‌پرسم.بسته به نیازشون مسئله‌ای که الان باهاش روبرو هستن و برای حل اون مسئله به دنبال نیرو می‌گردن رو مطرح می‌کنن. شما شروع می‌کنید راه‌حل‌هایی که به ذهنتون می‌رسه توضیح می‌دین. اینجا براشون روشن می‌شه چند مردِ حلاجین. شما هم می‌فهمین اینا توی چه عمقی توی گل گیر کردن. چه اندازه به شما نیاز دارن. اینجا می‌تونید تقریب خوبی از قیمت کارتون بدست بیارین.برای سوال‌های گروه ۱ که کافیه برین به گوگل و کمی جستجو کنید. برای پاسخ دادن به سوال‌های تیپ ۲ باید از خلاقیت، دانش و تجربه‌تون استفاده کنید.بدترین اتفاق این نیست که کار رو نگیرین. بدترین اتفاق اینه که جذب تیمی اشتباه بشین و وقت خودتون و اونا رو تلف کنید. برای همین حتما نهایت صداقت خودتون رو به کار بگیرین. حقیقت رو بگین. ممکنه واقعا برای اون کار مناسب نباشین. اصرار نکنید که کار رو بگیرین.اگر یقین دارین فرد مناسبی برای اون پوزیشن هستین و می‌تونید به حق برای اون تیم ارزش آفرین باشین، اینو در حین گفتگو با زبانی صریح بیان کنین. ولی فقط اینو باید وقتی بگین که یقین دارین. اگر سر سوزنی خالی ببندین در مصاحبه، بدون شک می‌فهمن. چون همه آدما می‌تونن دروغ بگن. همه آدما می‌دونن دروغ گفتن چه شکلیه. پس راستگو باشین. خود راستگویی امتیاز بسیار بزرگی براتون کسب می‌کنه. اونا معمولا از شما با تجربه‌تر هستن و درستکاری شما رو تشخیص می‌دن.اگر کار رو نگرفتیننهایت خوش شانسی اینه که جذب تیم‌های اشتباه نشیم و از سوی دیگه تیم‌های درست به موقع ما رو پیدا کنن. اگر نتونستین کار رو بگیرین به این سوال‌ها در خلوت خودتون صادقانه جواب بدین:آیا برای این کار واقعا مناسب بودم؟یعنی واقعا کسی بهتر از من پیدا نمی‌شد؟دوست داشتم خودم رو ۱۰ سال دیگه هم در اون شغل ببینم؟صادقانه بگم از نگرفتن تمام کارهایی که بهم ندادن به وضعی مسرورم. نگرفتن کار اشتباه یا نگرفتن نیروی اشتباه برای هر دو طرف عین شانس و اقباله.اگر کار رو گرفتیناگر کار رو گرفتین با اشتیاق و اعتماد شروع کنید. پولی که می‌گیرین رو صرف قر و فرتون نکنید. سریع نرین کامپیوترتون رو آپگرید کنید. زرتی پولتون رو به دوربین و تلوزیون و این چیزا ندین. کمی صبور باشین. کمی به خودتون فرصت بدین. تا وقتی به اندازه گذران شش ماه الی یکسال پس‌انداز ندارین، پولتون رو دور نریزین.طوری کار کنید که انگار کمپانی مال خودتونه. با عشق کار کنید. این فرصتی‌ست که به دست آوردین تا توانایی‌های خودتون رو توسعه بدین. با وقت تلف کردن عمرتون رو از دست می‌دین.متوسط روزی یکساعت مطالعه کنید روی چیزایی که برای پروژه/تیم/شغل بعدی لازم دارین. همیشه یادتون باشه که این کار آخرین کار شما نیست. حتی اگر در اون کمپانی و تیم بمونید خوبه خودتون و محیط‌تون رو ارتقا بدین. بهترین رابطه‌ی ممکن رو با هم‌تیمی‌ها و کارفرما بسازین. برای خودتون اعتبار به هم بزنید. در حالی که با جون و دل در اختیار کمپانی هستین همیشه یادتون باشه این کمپانی پایان دنیا نیست.اگر اخراجتون کردننشونه‌ی خوبیه. من بیش از بیست بار اخراج شدم. یکی از کارفرماهایی که ۴ بار اخراجم کرده الان رفیق صمیمیه. اخراج شدن آخر دنیا نیست. اخراج شدن طبیعی‌ست. پیش میاد. می‌تونه ناشی از یک سوتفاهم باشه یا می‌تونه ناشی از فشارهای گوناگون اقتصادی و کاری باشه. خلاصه قهر نکنید با خودتون و دنیا. پیش میاد.وقتی اخراج می‌شین اگر کمی پس انداز کرده باشین می‌تونید به یک سفر بدون نقشه برین. در طول زندگی زیاد این فرصت پیش نمیاد برامون که به سفری بریم که ندونیم چه موقع تموم می‌شه. می‌تونه یک پیاده‌روی طولانی در مناطقی زیبا از ایران باشه. پیشنهاد نمی‌کنم ترکیه و تایلند برین و با جیب خالی برگردین.در زمانی که برای دیگران کار می‌کنید باید بعد از طی مدت مرخصی به سر کارتون برگردین. ولی در فاصله از دست دادن کار و مشغول شدن به کار بعدی فرصت دارین کمی ماجراجویی کنید. پا در سفری بذارین که از فرداش خبر ندارین. وقتی برمی‌گردین خونه خوب می‌دونید که از پس جستجوی کار هم برمیاین.این سفر کمک می‌کنه روحیه‌تون رو تقویت کنید. از محله و شهر خودتون که دور بشین می‌بینین که دنیا فقط اون شرکت و اون تیم نیست. واقعا خیلی هم مهم نبوده که اخراج شدین. دنیا خیلی خیلی بزرگه. به کسی یا جایی بر نمی‌خوره که شما با اون کمپانی به مشکل خوردین و استعفا دادین. فرصت‌ها بی‌پایان منتظر آدمایی هستن که جسارت محک زدن توانایی‌های خودشون رو دارن. حد خودتون رو پیدا کنید و هر بار کمی جلوتر برین. کسی نمی‌تونه جلوی پیشرفت شما رو بگیره یا شما رو به جایی برسونه. فقط خودتونید و خودتون و برای معماری کردن شخصیت حرفه‌ای‌تون همه چیز رو در اختیار دارین.</description>
                <category>امیر صدیقی</category>
                <author>امیر صدیقی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Nov 2018 21:44:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جُستن و نیافتن</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighi/never-ending-life-ypzcl9mvd5ii</link>
                <description>آدمیزاد سیرمونی نداره. اگر داشت که هنوز توی غار زندگی می‌کرد. عطشی بی‌پایان در هر کدام از ماست که از اجداد غارنشینمون به ارث برده‌ایم. عطشی که در هر کدام از ما به شکلی ظاهر می‌شه. یکی عشق تحصیل داره، دیگری غرق پول ساختن می‌شه، یکی دیگه توی هنر به آرامی غرق می‌شه، یکی دیگه ماشین باز می‌شه، یکی دیگه کفتر بازی می‌کنه. هر کدام به نوعی. و برخی هنوز نتونستن عطش و اشتیاقشون رو ابراز کنن. گاهی سرکوب شده یا شاید هرگز جسارت آزاد کردن دیو سپید خواسته‌هاشون رو نداشتن. شاید فرصت نداشتن. شاید در عمق وجودشون گورستانی‌ست از آرزوها، خواسته‌ها و گرایش‌هایی که هرگز ابراز نکردن. شاید ابراز کردن و شرایط مساعد نبوده. هزار شاید و اما و اگر، پرسه می‌زنه پشت گورستان آرزوهای هر کدام از ما. همه داریم این گورستان متروک ولی زنده‌ی آرزوهای متولد نشده رو. گورستانی که با کورسوی امیدی به زایشگاه‌ توانایی‌های ما بدل می‌شه. گورستانی که خاکی غنی داره و منتظر دمیدن آفتاب همت ماست.فکر می‌کنم در زندگی هر آدمی لحظه‌ای‌ست. لحظه‌ای که چشم از آینده بر می‌داره و با شجاعت تمام به سمت گورستان آرزوهای خودش بر می‌گرده و نگاهشون می‌کنه. ذل می‌زنه به تک تکشون. وراندازشون می‌کنه. کالبدنیمه جان آرزوهایی که به صف دراز شدن رو می‌بینه. سایه بی‌همتی رو گسترده بر سر آرزوهای رها شده می‌بینه. شاید وقتی چشمش به تاریکی عادت کنه، بتونه زیبایی آرزوها و رویاهای فراموش شده‌ش رو بار دیگر درک کنه. اون لحظه، لحظه‌ی تولد دوباره‌‌ست. زمانی که چشم از آینده بر می‌داریم و در اکنون متمرکز می‌شیم. دست از سرزنش زمین و زمان برمی‌داریم. پی می‌بریم که ماییم دلیل فرصت‌ها و فرصت‌سوزی‌هامون.بعد از اون بزنگاه بزرگ می‌دونیم همه‌ی نقشه‌‌ها و منابعی که نیاز داشتیم در تمام عمر با ما همراه بوده. کافی بودیم و هستیم. با تمام مایتحتاجمون متولد شدیم. کافی‌ست به آرزوهای خودمون برگردیم و یک به یک از زیر خروارها حسرت بیرون بیاریمشون و با همت و صبر و حوصله بهشون زندگی بدیم. اینطوری غنی می‌شیم. پی‌می‌بریم که برای ساختن رویاهامون کافی هستیم. همه‌ی چیزهایی که لازم داشتیم و داریم همیشه در خودمون همراه داشتیم. مثل تُن صدا، مثل اثر انگشت، همیشه با ما بودن. کافی‌ست کمی روی خودمون و تحقق رویاهامون وقت بذاریم.برای من در اواخر ۳۸ سالگی اتفاق افتاد. برخی بهش می‌گن بحران میان سالی. تا قبل از اون لحظه‌ی خوب معمولا به دنبال رسیدن هستیم. خودمون رو در رقابت می‌بینیم. ولی وقتی از اون پیچ به سلامت عبور کنیم، یاد می‌گیریم زندگی بیشتر از جنس جُستن و نیافتنه. جستن آرزوهایی که با خودمون به این دنیا آوردیم. پرورش دادن استعدادهایی که با ما زاده شدن. ساختن بهترین نسخه‌ی خودمون. ساختن آدمی که دوست داریم باشیم. آدمی که بهش نزدیک ‌می‌شیم هر چند بهش نمی‌رسیم.</description>
                <category>امیر صدیقی</category>
                <author>امیر صدیقی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Nov 2018 22:41:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روی خط بمونیم</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighi/learning-frynjwfrrrxp</link>
                <description>ظاهرا یادگرفتن ساده شده. گوگل و هزاران مطلب آنلاین در اختیارمون داریم. ولی واقعیت اینه که یادگیری سخت‌تر از گذشته است. مثل راه رفتن روی لبه دیواری باریک شده. سعی می‌کنیم تعادلمون رو حفظ کنیم ولی کار سختی‌ست. گاهی به سمت سریال‌های جذابی مثل گات و برکینگ‌بد، گاهی به سمت پارتی‌ و میهمانی با رفقا، دیت‌های گاه و بیگاه، گیم‌های کامپیوتری، باشگاه، شمال و جاده چالوس، دورهمی، ترکیه و تایلند و تازه بعد از همه اینا اگر فرصتی پیدا کنیم که بشینیم پای مطالعه و تمرین، اصلا بخاطر نمیاریم که کجا بودیم و قرار بوده کجا بریم.فکر می‌کنم هر آدمی این روزا با این مسائل بسیار ساده روبروست و بخش‌های مهمی از زمان ارزشمند خودش رو به سادگی پای این خوشی‌های لازم و گذرا هزینه می‌کنه.بر اساس تجربه چند تکنیک ساده استفاده می‌کنم که ازشون جواب گرفتم و فکر می‌کنم شاید روی شما هم جواب بده. حداقل می‌تونه ایده‌ای بده برای اینکه چطوری می‌شه در عین حال که زندگی می‌کنیم در مسیر سخت یادگیری باقی بمونیم. باید بتونیم مثل گربه‌ای که روی شاخه‌های باریک یک درخت به سمت پرنده‌ای به آرومی حرکت می‌کنه، در عین حال که حواسمون به همه چیز هست، تعادلمون رو حفظ کنیم و یادمون باشه هدف تاب بازی نیست، هدف گرفتن اون پرنده است.یادگیری با تجربهاگر کسی می‌تونه با مطالعه تئوری شنا و فرمول‌های غوطه‌وری در آب، شناگر ماهری بشه، شما هم می‌تونید با خوندن کتاب‌ها و پست‌های وبلاگ‌ها، مهندس قابلی بشین. تئوری خوبه ولی فقط وقتی ثمر می‌ده که در ذهن کسی کاشته بشه که دستی بر آتش داره. برای یادگیری باید دست به عمل بزنیم. حتی وقتی یک موضوع کاملا تئوری (ریاضی) رو می‌خونیم باید دست به حل مسائلش بزنیم. بدون تجربه ما فقط مثل یک ضبط صوت هستیم. یادگیری واقعی ما رو تغییر می‌ده. یادگیری واقعی حاصل تجربه است. تجربه کردن باید به شکل بازی دربیاد. باید قسمت فان داستان یادگیری باشه. با تجربه کردن می‌تونیم یادگیری رو به فرایندی جذاب و کاربردی بدل کنیم.قلم و کاغذشاید آی‌پد و موبایل‌های هوشمند جای قلم و کاغذ رو در زندگی شما گرفته. شاید معتقدید که آیپد‌های جدید که قلم‌های پیشرفته‌ای به همراه دارن می‌تونن جای یک دفتر بزرگ (‌قطع A4)‌ و روان‌نویس و ماژیک رو بگیرن. اینطور فکر می‌کنید؟ با شما موافق نیستم. هیچ چیزی نمی‌تونه جای یک دفتر بزرگ پر برگ رو بگیره.توی این دفتر باید چیزایی رو که یاد می‌گیرین یادداشت کنید. وقتی مبحثی رو ناتمام رها می‌کنید و از خونه بیرون می‌رید یا عادل و نود شروع می‌شن نباید این دفتر رو ببندین. باید درشت بنویسید که تا کجا خوندین و یادگرفتین و قدم‌های بعدی چیست و این دفتر رو با تمام ابهتش باید باز باید روی میز بذارین. باید دائم مثل آینه دق جلوی چشمتون باشه. نباید ببندینش. نباید کناری بذارینش که دور از نگاهتون باشه. باید جایی باشه که بیشتر از بقیه چیزا دیده بشه و دائم بهتون یادآوری کنه که کاری یا مطلبی رو نیمه کاره رها کردین. حالا می‌دونین چرا معتقدم موبایل و آیپد نمی‌تونه جای دفتر رو قلم رو بگیره.آداب مانیتوراگر روی مانیتور کتابی رو می‌خونید و احساس می‌کنید دونستن این مطلب خاص چیزی رو به شما اضافه می‌کنه، پیشنهاد می‌کنم به هیچ عنوان PDF ریدر رو تا زمانی که کتاب رو به جای خوبی نرسوندین و به کام دلتون نرسیدین مینیمایز نکنید. این باید یک قانون بشه. تنها وقتی پی‌دی‌اف رو مینیمایز کنید یا ببندین که حداقل فصلی رو به انتها رسوندین و نتیجه‌گیری کردین و در اون دفتر بزرگ نتایجتون رو یادداشت کردین.حالا چی بپوشم؟پیشنهاد می‌کنم به وقت یادگیری لخت نباشین. حداقل برهنه نباشین. لازم نیست مثل دیدن گات لش کنید جلوی مانیتور. کمی جدی باشیم بهتر یاد می‌گیریم. چیزایی که یادمی‌گیریم ما و آینده ما رو شکل می‌دن. وقتی کمی جدی بپوشیم، ناخودآگاه داستان برامون مهمتره و جدی‌تر یاد می‌گیریم. وقتی یاد می‌گیریم داریم آپگرید می‌شیم. پس خوبه تر تمیز باشیم. خوبه حس خوبی داشته باشیم. تکرار این حس خوب گاهی به تنهایی کافیست که ما رو برگردونه سر کار.موبایل و اینترنتموبایل رو حتما خاموش کنید یا در وضعیت پرواز قرار بدین. اگر به ترجمه آنلاین یا جستجوی اینترنتی نیاز ندارین، وای‌فای رو خاموش کنید. نوتیفیکشن نمی‌ذاره تمرکز کنید.سر و صداباور کنید سر و صدا نمی‌تونه توی یادگیری اخلالی ایجاد کنه. توی شلوغ ترین کافه‌ها یا کنار ترافیک یک اتوبان می‌تونید بشینید و ساعت‌ها عمیق مطالعه کنید. اگر سر و صدا اجازه نمی‌ده یاد بگیرین بخاطر اینه که اصولا یاد نمی‌گیرین. ادای یاد گرفتن در میارین. به محض اینکه به مطلب متصل بشین دیگه چیزی نمی‌شنوین و غرق مطالعه می‌شین. اتفاقا اگر یادبگیریم در جاهای شلوغ یادبگیریم یا کار کنیم، لذت بسیاری می‌بریم از بسر بردن با آدما در حالی که روی کارهای خودمون متمرکز هستیم.کافهکافه‌ها خوبن برای مطالعه. اگر می‌رین کافه مطالعه کنید، زیاد خوشگل نکنید. اگر خوشگل برین کافه اونوقت دیگران بهتون نخ می‌دن و تمرکزتون به هم می‌خوره. بهتره رو به دیوار بشینید. پشتتون به جمع باشه. بهتره سیگاری اطرافتون نباشه. کمی از غذا یا نوشیدنی‌تون رو باقی بذارین بمونه تا کافه‌چی دائم نیاد بپرسه چیزی می‌خواین یا نه.خوابوقتی می‌رین که بخوابین اون دفتر عزیز رو با خودتون ببرین و قبل از خواب نگاهی بهش بندازین. همونطور باز بذارین کنار سرتون بمونه. نیمه‌های شب گاهی ایده‌ای یا سوالی براتون مطرح می‌شه و می‌تونید بنویسید توی دفتر تا بعدا وقت بذارین.تکرارشده گاهی فصلی از کتابی رو بارها خوندم و نفهمیدم. مثلا ۱۰ بار (‌یا شاید بیشتر) می‌دونید بعد از اینکه نفهمیدم چه کردم؟ معلومه باز هم خوندم و توی اون دفتر نوشتم. گاهی پیرامون مطلب گوگل کردم و کمی به این در و اون در زدم. ولی باز برگشتم به اون فصل و خوندم و خوندم. همین الان که اینو می‌نویسم فصل‌هایی از کتابهایی رو باز دم دستم دارم که نمی‌دونم اصلا عمرم کفاف بده برای فهمیدنشون یا نه. ولی مهم نیست چون هربار که می‌خونمش کمی جلو می‌رم. تکرار، تکنیکی خوب برای شناخت بهتر فضای مسئله‌ است. اگر قرار باشه همیشه راحت یاد بگیریم احتمالا مطالب درستی رو یاد نمی‌گیریم. تکرار کمک می‌کنه بدون مطلب نمونیم و ذره ذره در عمق داستان پیش بریم. بدترین اتفاق اینه که فاصله بیفته و ذهنمون تنبل شه.رفیقاگر میخواین گولاخ بشین باید رفیق باشگاه برو داشته باشین. همه می‌دونن بدون رفیق پایه نمی‌تونید مدت طولانی باشگاه برین.اگر می‌خواین توی یادگیری ماشین جلو برین خوبه رفقایی داشته باشین که اونا هم توی این مسیر هستن. فکر می‌کنم خوشبختم که یک دوجین از این رفقا دارم. دوستایی که می‌تونیم در مورد مسائلی که یادمی‌گیرم باهاشون صحبت کنم. اگر مسئله‌ پیچیده‌ای در ذهنم داشته باشم مثل داستان براشون می‌گم. در طول هفته دائم برام لینک‌هایی می‌فرستن از چیزایی که پیرامون اون مطلب پیدا کردن. خلاصه با هم یاد می‌گیریم.از ابزار تا مفهومپیشنهاد می‌کنم وقتتون رو صرف یادگیری ابزارها نکنید. یا حداقل بیشتر روی مفاهیم وقت بذارین. دونستن طرزکار ابزارها واقعا مزیتی نیست. الگوریتم بخونید. ریاضی بخونید. تئوری‌های پایه و عمیق رو مطالعه کنید. ابزارها‌ میان و می‌رن. ولی مفاهیم پایه باقی می‌مونن. دونستن طرزکار ابزارها چیزی به ما اضافه نمی‌کنه. ولی دونستن مطالب عمیق و پایه ما رو تغییر می‌ده. تمرکز روی مفاهیم اجازه می‌ده همیشه مطالبی برای یادگرفتن داشته باشیم و به قول معروف پشتمون باد نخوره.تعمیم بدیماگر چیزایی که یادگرفتیم رو نمی‌تونیم به دنیای پیرامونمون تعمیم بدیم، احتمالا مطلب رو اشتباه فهمدیم یا هنوز بهش مسلط نیستیم. به محض اینکه بر مطلبی مسلط بشیم کاربردهای بسیارش رو در محیط پیرامون پیدا می‌کنیم. اگر پیدا نمی‌کنیم بهتره ادامه ندیم. بهتره چیزایی رو یاد بگیریم که توان استفاده عملی ازشون رو داریم. همونطور که گفتم یادگیری فقط وقتی با عمل همراه باشه ما رو آپگرید می‌کنه. در غیر اینصورت فقط محفوظاتی‌ست که احتمالا با گذر زمان فراموش می‌کنیم. تعمیم دادن کمک می‌کنه انگیزه بیشتری برای یادگیری داشته باشیم. چون می‌دونیم چیزایی که یادمی‌گیریم رو بزودی در جایی بکار می‌گیریم.سرمایه‌گذاریآدما به انواع مختلف سرمایه‌گذاری می‌کنن. برخی توی بورس و دلار. برخی توی ملک و ماشین. من روشی بهتر و پر بازده‌تر از این نمی‌شناسم که روی خودمون سرمایه‌گذاری کنیم. وقت بذاریم و یاد بگیریم. تجربه کنیم. در خودمون تخصصی رو توسعه بدیم. قیمت ساعت کاری آدم‌ها از ساعتی چند هزارتومن شروع می‌شه و به چند هزار دلار می‌رسه. هر چه بیشتر یاد بگیریم ارزش زمان‌های کاری‌مون رو افزایش می‌دیم. از نگرانی‌های کسب درامد دور می‌شیم و با تمرکز بیشتری می‌تونیم روی خودمون وقت بذاریم. آگاهی از اینکه زمان‌های یادگیری بهترین سرمایه‌گذاری‌های ما هستن، بهمون انگیزه می‌ده بدون توقف یاد بگیریم و تجربه کنیم. در هر کاری که هستیم خوبه یادگیری یکی از اولویت‌های اصلیمون باشه.</description>
                <category>امیر صدیقی</category>
                <author>امیر صدیقی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Sep 2018 07:43:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه‌نویس‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighi/programmers-c3ik46h0o1qw</link>
                <description>این پست بر اساس برداشت‌هایی کاملا شخصی‌ست. بر تحقیق و آماری متکی نیست. صرفا نگاهی شخصی‌ست. پس به عنوان زنگ تفریح بخونید و جدی نگیرید. از نگاه من برنامه‌نویس‌ها رو می‌شه با کمی اغماض در دسته‌هایی قرار داد. این دسته‌ها رو جلوتر توصیف می‌کنم. ممکنه یک برنامه‌نویس در طول زمان با افزایش و کاهش انگیزه‌ و تجربه اندوزی و شرایط اقتصادی و عوامل بسیار دیگر از یکی از طبقه‌بندی‌ها به طبقات دیگر مهاجرت کنه. فکر می‌کنم هر کدام از ما احتمالا بعد از ۲۰ سال کسب تجربه احتمالا مدتی را در کسوت اعضای هر یک از این گروه‌ها زندگی می‌کنیم.۱. ارزشیاین ارزشی با اون ارزشی یک دنیا فاصله داره. اینجا منظور از ارزش، چیز‌هایی‌ست که برای کسب‌و‌کار ارزشمنده. این برنامه‌نویس‌ها بر حل مسئله تمرکز دارن. به گذروندن خر از پل تمرکز دارن. به چارچوب‌ها و دیسیپلین‌ها پای‌بند نیستن. براشون مهم نیست چطور بنویسن. بلکه براشون مهمه که چی بنویسن. اینا معمولا می‌تونن پروژه رو تحویل بدن و رزومه‌ای پر از مشتری‌های خوشحال دارن. درامدشون هم پایدار و خوبه.بیش از گروه‌های دیگر می‌تونیم خروجی‌کارشون رو ببینیم در اطرافمون. سریعتر از بقیه MVP رو تحویل می‌دن. خیلی سریع فیدبک می‌گیرن و کار رو به سرعت به جایی می‌رسونن که کارفرما &quot;بله&quot; رو بگه.معمولا کارهاشون برای گذر به مقیاس‌های بزرگتر نیازمند بازنویسی‌های سنگین و پر هزینه است.از مهمترین نشونه‌هاشون اینه که عاشق جلسه و مستندات و گزارش‌ها هستن.۲. تکنیکیاینا به تکنیک اهمیت می‌دن. آخرین فیچر‌های زبان‌ها رو می‌شناسن و سعی می‌کنن پروژه رو به شکلی پیش ببرن که آخرین آموخته‌هاشون رو تقویت کنه و آمادشون کنه برای تجربه‌های جدید بعدی. برای اینا زیاد مهم نیست چی می‌نویسن. بلکه مهمه که چطور می‌نویسن. فرقی نمی‌کنه پروژه یک سیستم پیچیده‌ مالی‌ست یا یک دفتر تلفن شخصی. از تمام یافته‌هاشون استفاده می‌کنن. زیبانویسی، مختصر نویسی، قابل تست بودن، استفاده از چارچوب‌های مدرن، توجه به مقیاس‌پذیری و ... از مشخصه‌های ایناست. به دیسیپلین‌ها و اصول پای‌بند هستن. مطالعه می‌کنن. همیشه یاد می‌گیرن. وقتی می‌گی فِ می‌رن فرحزاد.معمولا روی فناوری‌ها، چارچوب‌ها و تکنیک‌ها تعصب دارن. حاضرن ساعت‌ها درباره سبک‌ها بحث کنن. دوست داشتنی هستن و بسیار می‌شه ازشون یادگرفت.با این همه ویژگی‌های خوب متاسفانه کمتر خروجی کارشون رو در بازار می‌بینیم. چرا که پروژه‌هایی که این گروه توسعه می‌دن هزینه اولیه بیشتری داره. هر چند بعد‌ها هزینه توسعه و نگهداری پروژه‌هاشون بسیار کمتر می‌شه ولی در ابتدا هزینه و زمان بیشتری نیاز دارن.فرض کنید پرنده‌ای روی چند تخم خوابیده. اون جوجه‌ای که زودتر بیرون بیاد حتی اگر ضعیف باشه شانس بیشتری برای موندن داره تا جوجه‌ای که ۳ روز دیرتر ولی سالم و کامل به دنیا میاد. اونی که زودتر میاد تمام منابع رو به خودش تخصیص می‌ده. وجود خودش رو ثابت می‌کنه و به پدر مادر (کارفرما) یادآوری می‌کنه که من هستم و دیگه نیازی نیست روی تخم‌های دیگر بخوابی.این که چرا دیرتر به جوجه تبدیل می‌شه پروژه‌های این بچه‌ها، شاید ناشی از وسواس‌های خودشون هم باشه. دائم در کار ریفکتور هستن. پرفکشنیسم اجازه نمی‌ده جلو برن. ۵ قدم جلو می‌رن بعد ۴ قدم برمی‌گردن به عقب و دوباره ۵ قدم جلو می‌رن. اصولا در قید زمان و هزینه نیستن. بنده‌ی فناوری هستن. تکنولوژی تمام حواسشون رو به خودش مشغول می‌کنه و کمتر خروجی‌ کارشون در صنعت دیده می‌شه.۳. تکنیک برای ارزشگروه سوم برنامه‌نویس‌هایی هستن که می‌دونن بازار منتظر دیدن جوجه است. از طرفی با مشکلات مقیاس‌پذیری و پیچدگی‌ها و مشکلات فناوری‌های جدید هم آشنا هستن. می‌دونن هر چیز جدیدی خوب نیست. از طرفی می‌دونن برخی از راه‌حل‌های جدید مشکلات قدیمی رو از پیش رو برمی‌داره. می‌دونن سادگی بر همه چیز اولویت داره. اینا مثل برنامه‌نویس‌های تکنیکی، با فناوری آشنا هستن ولی در مورد بکارگیری فناوری‌های نو در پروژه‌ها کمی محتاط هستن. ترجیح می‌دن توی خط مقدم آزمایش پروژه‌های جدید نباشن. از طرفی بیمی ندارن از فراگیری ابزارها و تکنیک‌هایی که فراگیری‌شون برای پیشرفت یا بقای پروژه به یک الزام بدل شده.خروجی کارهای اینا کمتر از ارزشی‌ها و بیشتر از تکنیکی‌ها دیده می‌شه توی بازار. تفاوت اینا با ارزشی‌ها اینه که پروژه‌هاشون به راحتی اسکیل می‌شه یا با نیاز‌های جدید سازگار می‌شه و کم تر به بن‌بست می‌رسن.اینا تعصبی در بکارگیری فناوری ندارن. سعی می‌کنن کمترین اتلاف انرژی رو داشته باشن. پس کمی تنبل هستن. کمتر از هر دو گروه ارزشی و تکنیکی کار می‌کنن. ولی در نهایت کارایی‌شون کمتر از اونا نیست.شعار یکیشون این بود: &quot;تنبلی فضیلت است.&quot;فکر می‌کنم نهایت مسیر تکامل برنامه‌نویس‌ها به این گروه ختم می‌شه. در ابتدا برای اینکه خودشون رو ثابت کنن بر تولید ارزش تمرکز دارن. بعد‌ها احتمالا درگیر زیبایی کدنویسی و ابزارهای می‌شن. غرق می‌شن توی تکنیک. در نهایت پس از اینکه جوجه‌های زیادی مرده از تخم بیرون اومد به گروه &quot;تکنیک برای ارزش&quot;، یا &quot;فقط برای مشتی دلار&quot; ملحق می‌شن.۴. فقط برای مشتی دلاراینا خیلی ساده و بی‌ریا، برای پول کار می‌کنن. به راحتی از یک فناوری به فناوری دیگه می‌رن. تعصب ندارن. درامد یک پروژه تعیین می‌کنه اهل کار هستن یا نه. معمولا خر رو از پل ‌می‌گذرونن. اینا می‌تونن بسته به میزان منافعی که کسب می‌کنن در بین سه گروه قبل کم و بیش حرکت کنن. واقعا می‌تونن.منافع تعیین می‌کنه توی کدوم پروژه کد بزنن و با کدام تکنیک‌ها آشنا باشن. اگر منافعشون تضمین شه باشه، براشون فرقی نمی‌کنه پروژه به نتیجه برسه یا شکست بخوره. براحتی از پروژه‌ای به پروژه دیگری مهاجرت می‌کنن. در بسیاری موارد واقعا راه‌گشا هستن. تجربه‌شون رو ریختن توی کوله‌باری و از پروژه‌ای به پروژه دیگر می‌رن و به اندازه‌ای که پول دریافت می‌کنن، برای تیم از تجربه و خلاقیت‌شون خرج می‌کنن.با تمام انگیزه‌ای که برای ساختن پول دارن، بعد از حدود ۱۰ یا ۱۵ سال کم کم بازار خودشون رو از دست می‌دن. رزومه‌شون پر می‌شه از کارهای ناتمام. از اونجایی که کمتر بر اساس تمایل شخصی حرکت می‌کنن، معمولا حوصله فرو رفتن در عمق مفاهیم و تکنیک‌ها رو ندارن. برای همین به اندازه عشاق تکنیک یا گروه سوم پر نیستن. در پیدا کردن باگ و حل مسئله به سریعترین روش‌ها ید طولایی دارن.۵. ثبت و احوالمی‌دونیم تعدادشون کم نیست. اینا همون برنامه‌نویس‌هایی هستن که از برنامه‌نویسی لذت نمی‌برن. می‌ذاریمشون توی این دسته.حتما انواع دیگری از ما برنامه‌نویس‌ها در این سیاره زندگی می‌کنه که من هنوز باهاشون آشنا نیستم. شاید روزی از اونا هم بنویسم.</description>
                <category>امیر صدیقی</category>
                <author>امیر صدیقی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Apr 2018 14:48:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامرئی</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighi/stealth-ldzehc4j6vyp</link>
                <description>فکر می‌کنم قبل از رواج شبکه‌های اجتماعی آدما عمیق‌تر یاد می‌گرفتن. شبکه‌های اجتماعی باری جدید رو بر روی دوش کاربران خودشون گذاشتن. سنگینی این بار اجازه نمی‌ده عمیق یاد بگیرن و تجربه کنن.سوشال‌ها به کاربرای خودشون تصوری اشتباه رو تلقین کردن. این که باید همیشه برنده باشی و دنیا برای برنده‌هاست.در گذشته ممکن بود آدمی برای فراگرفتن چیزی یا ساختن پروژه‌ای ۲۰ بار زمین بخوره و بلند بشه و نیازی نبود برای کسی توضیح بده که چه اتفاقی افتاده. این کمک می‌کرد راحت تر از الان تجربه کنن. این روزا پاسخگویی به سوشال‌ها مثل ترمزی شده برای آدما هنگامی‌که می‌خوان عمیق شن و تجربه‌های دشوار کسب کنن.سوشال این حس رو به کاربراش القا می‌کنه که تصویری که از خودشون نمایش می‌دن بهتره تصویر آدمی باشه که هر روز موفقیت‌های ریز و درشت کسب می‌کنه. لذا وقتی فرد در مسیرش به دست‌اندازی برمی‌خوره و مشکلات شروع می‌شن، پس از مدتی احساس می‌کنه توی این مسیر دیگه پست جذابی برای سوشال‌هاش بیرون نمیاد. کم کم ترجیح می‌ده بره توی مسیری که فلانی و بهمانی رفتن و دارن رد پای جذابی از خودشون به جا می‌ذارن.واقعیت اینه که موفقیت و شکست دو لیبل هستن که آدما به وضعیت‌های گوناگون می‌چسبونن تا اون وضعیت رو برای دیگران توصیف کنن. چه بسا وضعیتی که گروهی بهش لیبل شکست چسبوندن، عین پیشرفت باشه و برعکس. برای کسب تجربه‌‌های دشوار و گذر از دست‌انداز‌های زندگی، شاید بهتر باشه بریم توی مد Stealth و نامرئی بشیم. بدون اینکه ردپایی از خودمون به جا بذاریم، با تمرکز و تلاشی خستگی‌ناپذیر، تجربه کنیم و بسازیم چیزایی رو که دوست داریم به دنیا اضافه کنیم.</description>
                <category>امیر صدیقی</category>
                <author>امیر صدیقی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jan 2018 11:12:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استادِ نجار</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighi/mydesk-igsum9kxtryg</link>
                <description>قبلا هر بار می‌اومدم خونه‌ی مادر، بساطم رو روی میز آشپزخونه پهن می‌کردم: این موضوع حسابی کلافه‌ش می‌کرد. چون ازش می‌خواستم صدای تلوزیون رو کم کنه و خلاصه راحت نبود. یکماه پیش به یک استاد نجار سفارش دادم برام یک میز کار (برنامه ‌نویسی) بسازه. نه از اون نجارایی که با MDF، تخته‌سه‌لایی یا نئوپان کار می‌کنن. از اون نجارای قدیمی که با چوب کار می‌کنن. یکی از مزایای بندر انزلی به بقیه شهر‌های ایران شاید فراوانی چوب روسی‌ست. چوب‌های روسی یا نَرّاد که با کشتی از روسیه میارن و از انزلی به بقیه ایران حمل می‌شه. می‌گن از درخت‌های سیبری تامین می‌شه.از اونجایی که قبلا توی تهران چیزی شبیه به این رو خودم یک جورایی سمبل کرده بودم، می‌دونستم به چه جور میزی نیاز دارم و در نهایت چی قراره ساخته بشه. نقشه‌ای با جزئیات کشیدم. نیم‌ساعتی با استاد نجار گپ زدیم. کلی تصویر بهش نشون دادم از ایده‌ای که دارم. نتیجه خوب از آب درومد. البته بیش از همه کیفیت بالای کار استاد نجار نقش داشت در اینکه میز همون چیزی بشه که می‌خواستم.تماما از نَرّاد ساخته شده. به صورت یکپارچه بسیار سنگینه ولی مزیتش اینه به جز صفحه رویی و قابی که صفحه روش قرار می‌گیره، تمام قطعاتش رو می‌شه جداگانه جابجا کرد. پایه‌هاش هم با پیچ و مهره باز می‌شه.استاد روی قطعات شماره زده که اگر بازش کردم بتونم دوباره مثل اول ببندمشون.یک پایه هم برای مانیتور در نظر گرفتم. این پایه به جایی فیکس نشده. حتی دو تیغه عمودی‌ش هم جابجا می‌شن. خلاصه تا اندازه زیادی قابل تنظیمه و می‌شه باز کرد قطعاتش رو و توی یک صندوق عقب بزرگ یا روی صندلی‌ عقب یک سواری جابجاش کرد:اتصال پایه‌ها به فریم زیر میزتوی خونه خودم (تهران) هم همچین چیزی دارم ولی این به نظر خودم بهتر از آب در اومده.تصویر پایین وضعیت بیرونی اتصال رو نشون می‌ده:یک فریم زیر صفحه اصلی قرار داده. این فریم خودش ثابته ولی پایه‌ها بهش پیچ می‌شن.صفحه اصلی از فریم زیرش به راحتی جدا می‌شه. در واقع با وزن خودش روی فریم و پایه‌ها قرار گرفته.ارتفاع سطح میز از زمین ۸۰ سانتیمتر هست. سطح میز و پایه مانیتور از نراد‌هایی به ضخامت ۴.۵ سانتیمتر ساخته شده. پایه‌ها هم نراد‌هایی با مقطع مربع و عرض ۷ سانتیمتر هستن.تیغه‌های عمودی از پایین و بالا متحرک هستن و محل قرار گیری مانیتور‌ها قابل تنظیمهمی‌تونم بگم واقعا از کار کردن پشت این میز راضی‌ام.اینم چند تصویر دیگه:دقت کنید تیغه عمودی سمت راست رو در این جا جابجا کردم (نسبت به تصویر بالایی): تیغه عمودی رو کشیدم سمت راست تا فضایی برای چند دفتر و کتاب مهیا شهفضای زیر مانیتور‌ها کاملا کاربردی‌ست. سیم‌ها و دیسک‌ها و خرت و پرت روی میز رو می‌شه فرستاد اون زیر. سطح روی میز برای کار آزاد می‌مونه.از قیمتش فعلا چیزی نمی‌گم چون سفارش‌هام تموم نشده. احتمالا این میز چیزی بین ۳۰۰ تا ۴۰۰ تومن درمیاد که به نسبت میزهای کامپیوتر که عموما MDF و مواد مصنوعی هستند از سفارش خودم به وضعی راضی هستم.ازش خواستم یکی دیگه هم برام بسازه ولی گفت فعلا فرصت نداره و یک کار بزرگ گرفته که باید تا شب عید آماده کنه.یکی دوبار شوخی/جدی بهش گفتم که حاضرم بیام مجانی براش کار کنم ساعت‌هایی که آزاد هستم ولی اصلا بهم روی خوش نشون نداده.</description>
                <category>امیر صدیقی</category>
                <author>امیر صدیقی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jan 2018 16:37:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور شاد بمونیم</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighi/beinghappy-upf5rjdxcodz</link>
                <description>&quot;دو چیز مساوی با یک چیز با هم برابرند.&quot; این یک اصل پذیرفته شده است در ریاضی. دنیای ریاضیات که مو لای درزش نمی‌ره روی چند اصل ساده بنا شده. اگر این اصول ساده رو قبول نکنیم، از مائده‌های بی‌پایان ریاضی بی بهره می‌مونیم. شرط ورود به هر بازی پیچیده، قبول فرض‌های اولیه است. حتما این تصویر رو به یاد میارین:درحالی که چندان اهل راز و نیاز با پروردگار نیستم و مراتب قدردانی رو معمولا در حین کار یا دیدن مناظر زیبای طبیعت به زبان شیرین فارسی ابراز می‌کنم، به چهار آیه از قرآن ارادتی قلبی و استوار دارم. این‌ها برای من مثل اصول ریاضی محکم و خلل ناپذیرند. آیه‌هایی که اصول اولیه‌ای از اسرار این دنیا رو بیان می‌کنن. اینا رو توی زندگی روزمره تجربه می‌کنم و روز به روز بر درستی و صحت اونا بیشتر ایمان میارم. اینا اصول پذیرفته شده زندگیم‌ هستن:&quot;بر انسان جز نتیجه تلاشش نیست&quot; -  در سخت‌ترین و تاریک ترین روزهای کاری این رو نجوا می‌کنم و انرژی می‌گیرم. این به من می‌گه تنها روی خودم حساب کنم. از کسی انتظار نداشته باشم. فقط روی تلاشم حساب کنم. وقتی تلاشی هنوز به نتیجه نرسیده، فقط یک دلیل می‌تونه داشته باشه و اون اینه که به اندازه کافی انرژی نذاشتم. در دراز مدت هیچ پارتی‌بازی جواب نمی‌ده. تنها تلاش ماست که تمایز می‌سازه. نتیجه‌ تلاش‌های ماست که برامون شادی به همراه میاره.&quot;ستایش برای پرودرگار جهانیان است&quot; - پر مصرف ترین آیه است شاید. ابتدای سوره حمد (ستایش). مرتب می‌خونن این رو اهل نماز. این آیه به من می‌گه مجیز کسی رو نگم. گاهی زندگی ما رو در شرایطی قرار می‌ده که احساس می‌کنیم باید مجیز کسی رو بگیم تا گره‌ای باز بشه. این جور گره‌ها بهتره بسته بمونن و مجیز کسی رو نگیم. شادی‌های واقعی با عزت‌نفس همراه هستن. این آیه کمک می‌کنه به خودمون یادآوری کنیم عزیز هستیم و نباید مجیز بگیم. شادی‌های ناب با عزت‌نفس ما در همبستگی (Correlation) هستند.&quot;انسان در زیانکاری‌ست&quot; -  این پست رو سال‌ها پیش (ژانویه ۲۰۱۳) تحت تاثیر این آیه نوشتم. اونجا نوشتم که چرا فکر می‌کنم که باید شاد باشیم.&quot;با سختی آسانی‌ست&quot; - شادی‌های واقعی در پس سختی‌های بزرگ حاصل می‌شن. این رو باید تجربه کنیم تا درک کنیم. این بهترین روش برای ساختن شادی‌های مانگار است.اکیدا معتقدم شادی قطب‌نمایی برای یافتن راه‌های درست زیستن است. فکر می‌کنم میزان شادی بیانگر شیب (دیفرانسیل) زندگی‌ست. وقتی شیب مثبت باشه ما شاد هستیم. منظورم از شادی چیزی نیست که با دور همی و جوک گفتن یا علف کشیدن حاصل می‌شه. منظورم از شادی روشن نگه‌ داشتن قلب‌مون در روزهای سخت زندگی‌ست. روشنی که پایدار و موندگار باشه. برای کسب چنین شادی‌هایی به تجربه از چند تکنیک استفاده می‌کنم. دوست دارم اینا رو با شما هم به اشتراک بذارم. شاید شما تکنیک‌های بهتری می‌دونید. لطفا کامنت بذارین اگر روش بهتری برای کسب‌ شادی‌های ماندگار سراغ دارین.اینم بگم که در گذشته با صرف هزینه و زمان بسیار تن به سفر‌هایی دشوار می‌دادم به همراه گروهی از دوستان. به صحرا‌ها و کویر‌های صعب‌العبور می‌رفتیم. ماشین‌ها و خودمون رو فرسوده می‌کردیم تا باقی ماه رو در مسرتی همراه با کوفتگی سر کنیم. گاهی در دورترین صحرا‌ها بزمی به پا می‌کردیم. آتشی و آوازی و خاطراتی که هنوز با مرورشون حس خوبی از پیوستگی با طبیعت برام تداعی می‌شه. ولی تولد رکامندر من رو از اون سفر‌های طولانی دور کرد. پشیمون نیستم. دیگه‌ بوته‌های گز و مارمولک‌ها زیر چرخ‌های ماشینم له نمی‌شن.کم کم متوجه شدم شادی‌ عمق داره. مستی لیکور و رقصیدن با یک موزیک خالتور در فضایی پر همهمه رو به هیچ عنوان شادی‌ای عمیق و ماندگار نمی‌دونم. به نظرم شادی‌های واقعی در پی تلاش‌های طولانی و قبول ریسک‌های بزرگ ساخته می‌شن. شادی‌های واقعی اونایی هستن که با بیادآوردنشون انرژی ‌می‌گیریم. در این دنیا همه چیزهای خوب ساختنی‌ست. شادی هم استثنا نیست.تکنیک‌های من برای شاد بوندن ساده و در دسترس هستن:بهره‌برداری از تنهاییگاهی می‌بینم مردم از تنهایی توی خونه می‌نالن. دیشب توییتی دیدم که نگارنده گلایه کرده بود از تنها موندن در خونه. واقعا برام عجیبه! چی می‌تونه بهتر از این باشه که گوشه‌ای آرام پیدا کنیم و دَمی رو صرف خودمون کنیم؟معتقدم نه تنها باید برای لذت بردن از خلوت‌مون باید به غایت فرصت طلب باشیم، بلکه باید از حریم تنهایی خودمون، و عزیزان‌مون مراقبت کنیم. تنهایی یعنی فرصتی برای مطالعه‌ای عمیق، یادگیری مهارتی و گذر به مرحله‌ای بالاتر. به تنهایی نیاز داریم برای تعمق در چیزی که هستیم و مسیری که پیش رو داریم. بدون تنهایی چطور می‌تونیم رشد کنیم؟ چطور می‌تونیم محاسبه کنیم تا چه اندازه در مسیر درست هستیم یا نه. بدون تنهایی نمی‌تونیم میزان شیب (دیفرانسیل) رو حتی برای لحظات شادی که با عزیزانمون بودیم محاسبه کنیم. بدون تنهایی نمی‌تونیم عمیق بشیم در اینکه کدام رابطه‌های شخصی یا کاری برای ما مفید یا مضر هستند. قدر تنهایی رو بدونیم.برای به حداکثر رسوندن بهره برداری از تنهایی این ها روی من جواب می‌ده:تنهایی بهم فرصت می‌ده دل‌تنگی رو درک کنم. با انتخاب خودم به دیدن عزیزانم برم یا دعوتشون کنم با هم باشیم. در تنهایی به آدم‌هایی که دوسشون دارم فکر می‌کنم و راه‌هایی برای بهبود روابط پیدا می‌کنم. گاهی یک ایمیل. گاهی یک تلفن... (‌گفتم که اهل میهمانی نیستنم)کد‌های قدیمی رو ریفکتور می‌کنم.  روی سرویس‌های بعدی وقت می‌ذارم. کلی TODO دارم. مشغول یکیشون می‌شم و ممکنه به یک سرویس خوب برسم.با بچه‌های تیم ( هر کدوم که دل به چت بده)‌ گپ می‌زنم. از حال و احوالشون جویا می‌شم. (این فرصت فقط در تنهایی میسر هست که با دوستان طولانی چت کنیم. وقتی عزیزی پیش ما باشه نمی‌تونیم چت کنیم.)پروفورمنس سرویس مشتریا رو چک می‌کنم و سعی می‌کنم بهبودش بدم (سعی می‌کنم کاسه داغ‌تر از آش نشم البته. اگر مشتاق باشن من هم کمک می‌کنم.)کتاب می‌خونم. همیشه چند کتاب باز دارم. کتاب‌هایی از معماری و مهندسی نرم‌افزار بگیر تا یادگیری‌ماشین. گاهی کتاب‌های صوتی گوش می‌دم. الان وسط انسان در جستجوی معنا هستم. همچنین ریاضی می‌خونم. جبرخطی، آمار و آحتمال، جبر ماتریسی، محاسبات دیفرانسیل و ... سعی می‌کنم آموخته‌هام رو با مسائل دنیای واقعی منطبق کنم و از ابزارهای ریاضی برای حل مسائل واقعی کسب‌‌و‌کار کمک بگیرم یا معماری الگوریتم‌ها رو بفهمم. در کنار اینا گاهی سعدی و مولانا می‌خونم.۶. تازگی گاهی فیلم می‌بینم. دوتا بهترین VOD ‌ایران مشتری خدمات recommender.ir هستن. برای آزمایش کیفیت خروجی سرویس به سایت‌هاشون سر می‌زدم. کمی آلوده شدم و فیلم می‌بینم گاهی.۷. گاهی یک خودآموز (Tutorial) رو تا انتها می‌رم. ۸. توی توییتر وقت می‌ذارم یا اینجا پست می‌نویسم.۹. اگر ببینم انرژیم افتاده، می‌خوابم یا پیاده‌روی می‌کنم. حتی اگر همت کنم به باشگاه می‌رم. (اون هورمن بعد از ورزش که عالیه...)۱۰. پادکست گوش می‌دم. پادکست‌هایی که دوست دارم رادیو گیک و کانال B هستن. (اگر پادکست خوب می‌شناسید کامنت بذارین لطفا)بسته‌های کوچک زمانیبالاتر گفتم که فکر می‌کنم شادی‌های واقعی در پس تلاش‌های بزرگ حاصل می‌شن. ولی منتظر موندن تا نتیجه گرفتن از تلاشی بزرگ، گاهی اونقدر به طول می‌انجامه که کم میاریم. از سال‌ها پیش تکنیکی ساده استفاده می‌کنم به اسم Timeboxing.  خلاصه داستان اینه که کار‌های بزرگ رو به ماژول‌های بسیار کوچک بشکن . در حدی کوچک که طی یک روز دو یا سه تاشون رو کامل ببندی. بعد یک لیست درست کن از اینا. کنار هر کدام یک باکس کوچک بکش. وقتی تمام می‌شن یک تیک بزن. این کار کمک می‌کنه پیشرفت رو احساس کنیم. هر روز چند بار شاد بشیم. مغزمون یاد می‌گیره این شادی رو تکرار کنه. هر بار که کاری رو می‌بندی لذت ترشح دوپامین رو درک می‌کنی.گاماس گاماساصولا در زندگی هدفی دراز مدت نداشتم و ندارم. زیاد دیدیم آدم‌های جَوگیر رو در تعیطلات نوروز که برای سال جدید برنامه‌هایی می‌ریزن و هنوز به تابستون نرسیده فراموش می‌کنن. به جای اینکه برنامه داشته باشم سعی می‌کنم شیب منحنی رو مثبت نگه دارم. هر روز کمی به جلو برم. هر روز مشکلی کوچک رو فیکس کنم. هر روز بخشی کوچک از فیچری کوچک رو تموم کنم. هر روز کمی یاد بگیرم. هر روز کمی هل بدم خودم رو و کارها رو به جلو. ژاپنی‌ها به این تکنیک میگن کایزن. این پست رو ببینید. کافیه به جای هدف‌گذاری‌های عجیب‌و‌غریب شیب رشد رو مثبت نگه‌ داریم.شک ندارم شتاب‌زدگی قاتل شادی‌ست. هیچ‌ چیزی مثل شتابزدگی شادی رو از بین نمی‌بره. شکل‌گیری کریستال‌های شادی به تلاش و صبر زیادی نیاز داره.یادداشت برداشتنبه وضعی اتفاقات روزمره رو یاد داشت می‌کنم. هم توی گوگل داکز و هم توی یک دفترچه. این بینهایت بهم کمک می‌کنه. اولا استرس به خاطر سپردن و فراموش کردن کارها رو ندارم. همه چیز رو قبلا یادداشت کردم. کافیه برگردم به یاد‌داشت‌هام. ببینم کجا کاری باقی مونده و باید پیگری بشه و...مزیت دیگری هم داره یادداشت کردن. گاهی احساس می‌کنم ماه‌ گذشته کاری نکردم. بعد این دفترچه رو برمیدارم و مرور می‌کنم. می‌بینم که کارا خوب پیش رفته و با انرژی ادامه می‌دم.این یک نمونه است:توی دفترچه کمی خودمونی تر می‌نویسم. خلاصه از نوشتن به عنوان فرايندی برای لاگ اتفاقات روزانه استفاده کنید. کارهای مهم رو علامت بزنید. وقتی تمومشون می‌کنید نیز تاریخ و زمان اتمام رو مشخص کنید. قشنگ جواب می‌ده و کمک می‌کنه پیشرفت خودتون و کارها رو ببینید. پیشرفت متناظر با شادی‌ست.شرکت در رویداد‌های تخصصیگاهی دلم تنگ می‌شه برای بچه‌های کامیونیتی. خوشبتانه ایوند زندگی رو راحت کرده. به کمک ایوند می‌تونم به رویداد‌هایی که دوست دارم برم. آدم‌هایی رو که دوست دارم ببینم. یاد بگیرم و معاشرت کنم. شبکه‌کاریم رو زنده نگه دارم. معمولا احساس خوبی دارم وقتی از یک رویداد تخصصی به خونه بر می‌گردم.ملاقات دوستان کودکیهر چه سنمون بالاتر می‌ره ساختن دوست سخت‌تر می‌شه. بینهایت خوش‌شانس بودم که با دوستان کودکی‌ همچنان دوستم. دوستایی که فقط دیدنشون حالم رو خوب می‌کنه. گاهی خیلی حرفی هم برای گفتن نداریم. فقط پیش هم میشینیم و چای می‌خوریم و ممکنه فیلمی ببینیم. همین لحظات من رو به روزهایی می‌بره که آتیش می‌سوزوندیم. گول داستان‌های موفقیت رو نخوریماین داستانهایی که برای موفقیت می‌گن و روش‌هایی که برای موفق بودن تدریس می‌شه یا داستان‌هایی که از زندگی آدم‌های موفق می‌گن ... عموما مشتی اراجیف هستن. پیشنهاد می‌کنم حتی یک ثانیه وقتتون رو صرف خوندن این چرندیات نکنین. به نظرتون بیل‌گیتس یا انیشتن از این اراجیف می‌خوندن؟ به نظرتون مسی یا رونالدو وقتشون رو صرف این چیزا می‌کنن؟ اونا براشون مهم نیست توی این کتاب‌های چرند چی نوشته شده. فقط روی کارهای خودشون تمرکز دارن. پیشنهاد می‌کنم روی خودتون وقت بذارین. سعی کنین مثل یک پیکر تراش اون شخصیتی رو که باهاش شاد زندگی می‌کنید توسط گِل وجود خودتون با تمرین و مطالعه بسازین. شاید ۱۰ یا ۲۰ سال طول بکشه. ارزشش رو داره که شادی‌هایی رو که واقعا دوست دارین بسازین. همیشه همه چیزایی که برای شاد زندگی کردن نیاز داریم، همراه داریم. کافیه تلاش کنیم. چون شادی در پی تلاش خودش رو به ما نشون می‌ده.چقدر خوبه این ویرگول. داشتم نوشتن‌های گاه و بیگاه رو فراموش می‌کردم تا این مدیوم زیبای فارسی چادر از سر بر گرفت.خوشبختانه وبلاگ‌نویسی، مثل توییت‌نویسی و برنامه‌نویسی به اخذ مجوز نیاز نداره. پست‌هایی از شادی‌های ساده‌تون منتشر کنید. شادی‌ مسری‌ست.</description>
                <category>امیر صدیقی</category>
                <author>امیر صدیقی</author>
                <pubDate>Thu, 26 Oct 2017 16:42:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابزارهای که می‌سازیم و ابزارهایی که ما رو می‌سازن</title>
                <link>https://virgool.io/@sedighi/tools-lekppcid7ign</link>
                <description>حتما می‌دونین زبان C چطور بوجود اومده. دنیس ریچی زبان C رو برای این توسعه داد که بتونه Unix رو توسعه بده. زبان‌های موجود آن زمان برای توسعه Unix کفایت نمی‌کرد. ریچی منصرف نشد. در عوض C متولد شد.همچنین داستان پیدایش GIT رو هم شنیدین. لاینوس ترووالدز در توسعه هسته لینوکس از همکاری جمعی از برنامه‌نویس‌های مشتاق بهره‌مند بود. می‌دونست سورس‌کنترل‌های موجود نیازهای عملیاتی‌شون رو تامین نمی‌کنن. پس طی مدت کوتاهی گیت رو نوشت. پیشنهاد می‌کنم این کتاب رو بخونید.حتما دونلاند نوث رو می‌شناسید. نوث وقتی کتاب معروف خودش، هنر برنامه‌نویسی رو در دست چاپ داشت، متوجه ضعف‌های متعدد سامانه‌های ویراستاری شد. پس آستین بالا زد و سامانه حیرت‌انگیز تک (TeX) رو توسعه داد. ابتدا فکر می‌کرد طی ۶ ماه کار تموم می‌شه. ولی ۱۰ سال طول کشید.این روزا با لِی‌تک (LaTeX) کار می‌کنم. توانایی‌ش در فرمول‌نویسی بی نظیره. زیبایی خروجی آدم رو توی فکر فرو می‌بره که چرا آموزش استفاده از لِی‌تک در دوره کارشناسی اجباری نبوده.به اسکریپت زیر نگاهی بندازین: یک نمونه آزمایشی در TeXShopاسکریپت بالا به خروجی زیبای زیر منتهی می‌شه:نمای نمونه از خروجی پی‌دی‌اف شده‌ی یک اسکریپت در LaTeXاز موضوع منحرف نشم. ابزارسازی و بکارگیری ابزارها در زندگی یک برنامه‌نویس نقشی مثل خورشید در منظومه شمسی داره. ابزار در برنامه‌نویسی با ابزار در رشته‌های دیگر کمی تفاوت داره. برنامه‌نویس‌ها به کمک توسعه و بکارگیری ابزار‌ها خودشون رو توسعه می‌دن.رشته توییت زیر و آشنایی با TeX منو به فکر نوشتن این پست انداخت:یک رشته توییت درباره ابزار و برنامه‌نویسیما آدما از دوران پارینه سنگی ابزارسازیم. رزومه خوبی داریم در ابزار سازی. سه و نیم میلیون سال ابزار ساختیم تا به اینجا رسیدیم. از معدود موجودات ابزار ساز هستیم. می‌تونیم از اشیا پیرامون به عنوان ابزار استفاده کنیم. گاهی اونا رو تغییر می‌دیم. در ابتدای این پست به سه نمونه متعالی از ابزارساز‌هایی که می‌شناسم اشاره کردم.فیلم ادیسه فضایی ۲۰۰۱ با صحنه‌ای شروع می‌شه که به صورت تمثیلی به مبدا ابزارسازی اشاره می‌کنه:ادیسه فضایی ۲۰۰۱در سکانس‌های ابتدایی فیلم می‌بینیم که میمونی با استفاده از تکه استخوانی بر قبیله میمون‌هایی که از او قوی‌تر بودن پیروز می‌شه. از استخوان به عنوان چماق استفاده می‌کنه. هنگامی که میمون به قدرت این ابزار پی می‌بره دیگه اون میمون سابق نبوده. میمون‌های دیگر هم روی اون طور دیگری حساب می‌کردن. میمونی با یک استخوان در دست، بسیار قوی‌تر از میمون‌های عادی بوده. فرقی نمی‌کنه انسان باشیم یا میمون، در هر حال شناسایی و انتخاب ابزار مناسب و کسب مهارت در بکارگیری‌‌ ابزار‌ها یک مزیت رقابتی در تنازع بقاست.در ادامه داستان می‌بینیم که این استخوان رو به سوی آسمان پرتاب می‌کنه و استخوانِ چرخان به یک سفینه فضایی تبدیل می‌شه (‌ میلیون‌ها سال بعد). این شاید اشاره‌ای داره به این موضوع که این سفینه هم ابزاری‌ست برای گذر به سطح دیگری از تمدن.این ماییم که ابزارها رو به وجود میاریم. در عین‌حال سیر تکاملی ابزار‌ها به پیشرفت و تکامل ما کمک می‌کنه. استفاده مناسب از ابزارها و انتخاب ابزار‌های درست بخشی از مسیر تکاملی حرفه‌ای ماست ( برای برنامه‌نویس‌ها خیلی جدی‌ست).تقریبا تمام برنامه‌نویس‌ها بعد چند سال ابزارهایی ریز و درشت رو برای استفاده خودشون یا تیمشون توسعه می‌دن. برخی از این ابزارها متن‌باز می‌شه یا به صورت تجاری وارد بازار می‌شه. توانایی این ابزار‌ها در امتداد توانایی خود برنامه‌نویس قرار می‌گیره. گاهی نمی‌شه مرزی ترسیم کرد بین توانایی‌های یک برنامه‌نویس و قابلیت‌های ابزاری که توسعه داده یا به کار می‌گیره.انتخاب ابزارهای توانمند و تسلط در بکارگیری‌شون بخشی از تکامل حرفه‌ای ماست. سطح بالاتری از این توانمندی رو هنگامی که ابزار‌هایی رو توسعه می‌دیم، تجربه و درک می‌کنیم. دو هفته پیش با یک دوست که در دانشگاه برکلی تدریس می‌کنه گپ می‌زدم. توی امپ‌لب هم کارهای مهیجی کرده بود. الان با گوگل‌اکس کار می‌کنه. ازش پرسیدم چطور این ابزارهای فوق پیشرفته رو توسعه می‌دن؟ نیاز از کجا میاد؟ گفت در دانشگاه‌های خوب آمریکا وقتی به جایی می‌رسن که راهی وجود نداره خودشون مسیری رو در دل فناوری باز می‌کنن. متوقف نمی‌شن...خوشبختانه ما آدم‌ها بیش از گونه‌های دیگر توانایی و استعداد ابزارسازی داریم. جوامع پیشرفته از این استعداد بیشتر استفاده می‌کنن. تنوع و توانایی ابزارهایی که یک ملت توسعه می‌دن با سطح تمدن و پیشرفت‌هاشون نسبت مستقیم داره.احتمالا ما برنامه‌نویس‌ها بیش از دیگر رشته‌ها توانایی و شانس ابزار‌سازی داریم (اگر رشته‌ دیگری تا این اندازه مولد و ابزارساز هست لطفا معرفی کنید. من سراغ ندارم). ابزار‌سازی برای ما برنامه‌نویس‌ها قابل لمس‌تر از رشته‌های دیگه‌ست و این یکی دیگه از مزایای این رشته است.یک برنامه‌نویس به کمک یک نوتبوک می‌تونه ابزارهایی توانمند و محبوب توسعه بده. در حالی که یک مهندس مکانیک برای کاری مشابه به تجهیزات کارگاهی متنوعی نیاز داره. از سوی دیگر محک زدن ابزارها در رشته ما بسیار ساده و کم هزینه است... گاهی یکی از این ابزارهایی که می‌سازیم به کسب‌و‌کارمون بدل می‌شه. گاهی یک از این ابزارها فراگیر و جهانی می‌شه. در ابتدایی‌ترین وضعیت ابزارهایی که توسعه می‌دیم به توسعه ما منتهی می‌شه. این فقط جنبه حرفه‌ای نداره. معتقدم محک زدن ابزار‌ها و ابزار‌سازی ما رو به آدم‌هایی توانمندتر و خلاق‌تر بدل می‌کنه.</description>
                <category>امیر صدیقی</category>
                <author>امیر صدیقی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Oct 2017 05:11:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>