<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های احسان محمودی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sehsanm</link>
        <description>نوشته‌های  پراکنده، برای ثبت در بیهودگی ایام</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:19:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2902456/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>احسان محمودی</title>
            <link>https://virgool.io/@sehsanm</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خوشه‌های خشم</title>
                <link>https://virgool.io/@sehsanm/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B4%D9%85-rdv7uipvk4li</link>
                <description>
خوشه‌های خشم - اقتباس سینمایی ۱۹۴۰اما رمان &quot;خوشه‌های خشم&quot; اثری است که شما را با خود خواهد برد. این رمان، خشمی نهفته را در دل شما روشن خواهد کرد و با یک پایان‌بندی غیرمنتظره، شما را مبهوت می‌کند.داستان درباره سفر خانواده جود است که سرزمینشان توسط بانک مصادره شده و چاره‌ای جز مهاجرت ندارند. بانکی که مانند اژدهایی بی‌نام و نشان از همه‌چیز و همه‌کس پرزورتر است و نمی‌توان با آن در افتاد. مهاجرتی که روی کاغذ برای همه جذاب است، اما هرچه به شروع آن نزدیک می‌شویم، تردید‌ها و دلتنگی‌های خانواده بیشتر نمایان می‌شود. یکی از صحنه‌های درخشان رمان لحظات شروع سفر است که گردی از تردید، غم و خشم در فضا پیچیده. وقتی پدربزرگ که آرزویش چلاندن انگور روی صورتش است، مولی را می‌بیند که هر طور شده در سرزمینشان می‌ماند و با دیگران نمی‌آید، او هم جا می‌زند و به زور داروی خواب‌آور، سفر را آغاز می‌کند.از همان ابتدا می‌دانیم که این سفر عاقبت خوشی ندارد. خانواده هم این را حس کرده‌اند اما به روی خود نمی‌آورند. مادر با تام از ترسش می‌گوید، اما ظاهراً چاره دیگری هم نمانده؛ باید خوش‌بین بود و رفت.فصل‌های کتاب گاهی توصیف دقیق یک صحنه هستند، گاهی شبه بیانیه‌ای سیاسی و گاهی یک گفتگوی بی‌نام و نشان که این حس را به ما می‌دهند که این داستان فقط داستان یک خانواده نیست، داستان طبقه‌ای است که بی‌زمین و بی‌پول شده و مجبور است برود. برود به امید یک شغل در سرزمینی هزاران کیلومتر آن طرف‌تر، به اعتبار یک کاغذ تبلیغاتی که می‌گوید یک مزرعه در کالیفرنیا کارگر می‌خواهد. تضمینش هم این است که اگر نمی‌خواستند که این آگهی را چاپ نمی‌کردند.در همان ابتدا با کتابی مواجهیم که سعی در پنهان کردن مخالفتش با سرمایه‌داری ندارد. حتی از این که گاهی فصل‌هایش لحن بیانیه به خود بگیرند، ابایی ندارد. جایی در داستان هست که راننده تراکتور قصد تخریب خانه مالکی را دارد که مزرعه‌اش توسط بانک مصادره شده. کشاورز مستأصل می‌گوید: «خوب اسلحه برمی‌دارم و تو را می‌کشم.» راننده می‌گوید: «خوب رئیست نفر بعدی را جایگزین می‌کند.» کشاورز می‌پرسد: «خوب رئیست را می‌کشم.» راننده پاسخ می‌دهد: «بانک او را هم جایگزین می‌کند.»پس کی را باید بکشم؟ این بانک چیست؟ نمی‌شود کشتش؟ نمی‌شود با او مبارزه کرد؟این گفتگوی کوتاه خود بیانیه‌ای است که داستان جا به جا برای ما روایت می‌کند و بدون اینکه از چارچوب داستانی خود خارج شود، تبعات سرمایه‌داری و له شدن طبقات فرودست را به نمایش می‌گذارد. اگر نام نویسنده را ندانیم، شاید خیال کنیم با یک نویسنده روس یا کمونیست روبرو هستیم. علی‌الخصوص عالیجناب کیسی، کشیشی سرگشته که دیگر به تعالیمی که قبلاً می‌داده اعتقادی ندارد و اکنون همراهی و هم‌رنجی با مردم را پیشه خود ساخته است. همچنین نقش پررنگ مادر نیز تم‌هایی در داستان هستند که ما را بیشتر یاد ادبیات کمونیستی می‌اندازند.در کنار وجه سیاسی، ما با رمانی به شدت انسانی و شاید احساسی هم طرف هستیم. مادر در مرکز این منظومه احساسی قرار می‌گیرد و تمام تلاشش را می‌کند تا خانواده را کنار هم نگه دارد. شاید &quot;خوشه‌های خشم&quot; را بتوان روایت این تلاش ناامیدانه و سرسخت مادر نامید. مثلاً وقتی مادربزرگ می‌میرد و خانواده باید به موقع به کالیفرنیا برسد، مادر مرگ مادربزرگ را پنهان می‌کند چرا که «خانواده باید رد می‌شد.»از همان ابتدای کتاب می‌توان حدس زد که رویای کالیفرنیا سرابی بیش نیست و خواننده خود را برای اتفاقاتی نه‌چندان دلچسب آماده می‌کند. باید اعتراف کنم که این که کالیفرنیا سراب است را درست حدس زده‌اید، ولی به نظرم اوضاع بدتر از آن چیزی که پیش‌بینی می‌کنید پیش می‌رود. همین‌طور پایان‌بندی داستان هم به نظرم باشکوه و شدیداً غمگین‌کننده و تا اندازه‌ای شوک‌آور بود. این‌جا سعی می‌کنم خیلی داستان را لو ندهم، اما به نظرم آثار اشتاین‌بک را بابت پایان‌بندی‌های بی‌نظیرشان باید خواند. او استاد فصل پایانی است. در &quot;موش‌ها و آدم‌ها&quot; هم با یک فصل پایانی باشکوه و شاید شوک‌آور طرف هستیم. برای این فصل پایانی هم که شده، داستان را بخوانید.</description>
                <category>احسان محمودی</category>
                <author>احسان محمودی</author>
                <pubDate>Tue, 12 Nov 2024 14:10:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ای از جان اشتاین‌بک - موش‌ها و آدم‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@sehsanm/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%DA%A9-%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%87%D8%A7-s6i7qpua2fkg</link>
                <description>تجربه‌ای از جان اشتاین‌بکدر این نوشتار سعی دارم تا تجربه‌ای را که از مواجهه با دو اثر از جان اشتاین‌بک داشته‌ام، با شما به اشتراک بگذارم. بدیهی است که این تجربه صرفاً ناشی از مواجهه با تنها دو اثر از جان اشتاین‌بک است و نمی‌توان آن را به‌صورت یک کار تحقیقاتی تلقی کرد.در چند هفته اخیر دو اثر از اشتاین‌بک را مطالعه کردم: یکی «موش‌ها و آدم‌ها» و دیگری «خوشه‌های خشم». باید اعتراف کنم که در هر دوی این آثار تحت تأثیر قلم و روایت اشتاین‌بک قرار گرفته‌ام. اشتاین‌بک در قامت یک نویسنده چیره‌دست و در عین حال دغدغه‌مند برایم نمودار شد. این سوال همیشه پیش می‌آید که چرا زودتر سراغ او نرفته‌ام.ماجرا از شنیدن یک گزارش جنگی از اشتاین‌بک به عنوان «روزی جنگی در گرفت» آغاز شد. قبل از آن، برایم اشتاین‌بک یکی از اسامی‌ای بود که در کتاب ادبیات دبیرستان و برای کنکور حفظ کرده بودم. شنیدن این داستان‌ها کنجکاوم کرد که سراغ داستان‌های معروف‌تر او بروم.موش‌ها و آدم‌هازبان و روایت داستاناین داستان با زبانی توصیفی و بی‌نقص شروع می‌شود. فصل اول به توصیف فضا و طبیعت داستان می‌پردازد که در انتهای آن دو شخصیت اصلی وارد صحنه می‌شوند. این فضا همچنین موقعیت پایان اندوه‌بار داستان هم خواهد بود. زبان روشن و توصیف‌گر ما را کاملاً در فضای موردنظر قرار داده و با گیرایی ما را مجبور به تصور آن برای خودمان می‌کند.به نظرم این توصیف به اندازه فضاها و موقعیت‌ها یکی از ویژگی‌های جذاب نثر اشتاین‌بک است؛ چیزی که ما در داستان «خوشه‌های خشم» نیز می‌بینیم. آن داستان هم با توصیفی از فضا و موقعیت آغاز می‌شود.به مرور شخصیت‌های «موش‌ها و آدم‌ها» بدون هیچ اضافی‌گویی وارد داستان می‌شوند. با لنی و جورج در میان مکالماتشان آشنا می‌شویم و همین‌طور که پیش می‌رویم، داستان آن دو نیز در خلال گفتگو‌ها و بگو‌مگوها برای ما باز می‌شود. شخصیت‌ها به موقع و با جزئیاتی نه کم و نه زیاد وارد داستان می‌شوند. کندی، اسلیم، کرلی و همسرش و … هر یک به تناوب پیش می‌آیند و بخشی از شخصیتشان را برایمان باز می‌کنند. این برای لنی و جورج هم صادق است.داستان دارای جزئیات ریزی است که به خوبی با هم چفت شده‌اند. حساسیت کرلی، تنهایی و لوندی زنش، جذبه اسلیم و … همان‌طور که گفتم شخصیت‌ها همه باورپذیرند و به مرور به ما شناسانده می‌شوند. به نظر می‌رسد داستان دارای ساختاری است که نمی‌توان بخشی از آن را حذف کرد و خلاصه‌اش کرد. حتی قسمتی که به کشتن سگ کندی مربوط می‌شود، بخشی جدا‌ناپذیر از داستان است و اهمیت آن در آخر داستان برای ما شناخته می‌شود. من بعد از خواندن کل کتاب، نسخه تلخیص (و شاید سانسور) شده روایت رادیویی داستان (که در سایت ایران صدا موجود است) را هم گوش دادم. به وضوح، حذف شدن جزئیات شایعه‌های پشت سر زن کرلی در این خلاصه، به کلیت داستان ضربه زده و برای مخاطب گیجی به همراه می‌آورد. این خود نشانه این بود که جزئیات و ریزه‌کاری‌های داستان چقدر اهمیت دارند.داستان در روایت اصلی خود همراه شدن آدم‌ها با یک آرزوست که لنی آن را پر و بال می‌دهد. هر یک از کارگران مزرعه که رویای لنی را از زبان جورج می‌شنوند، با آن همراه می‌شوند. حتی کروکس - قاطرچی سیاه‌پوست - هم که در ابتدای مکالمه این رویا را تمسخر می‌کند، در همان انتها مجذوب آن شده و کار مجانی برای آن‌ها را پیشنهاد می‌کند. داستان، بدون شعارزدگی، ما را با طبقه‌ای آشنا می‌کند که رویای بلندشان داشتن یک تکه کوچک از زمین است که آقای خودشان باشند.پایان‌بندی داستاندر همین دو کتابی که از اشتاین‌بک خوانده‌ام، می‌توانم او را استاد پایان‌بندی داستان بنامم. به نظرم فصل آخر کتاب درخشان‌ترین فصل داستان است، با روایتی که ما را بین خیال و واقعیت سرگردان می‌کند. حضور عمه کلارا و خرگوش بزرگ و بعد از آن حضور جرج فضایی بین توهم و واقعیت برای ما رسم می‌کند. تا جرج اسلحه را بیرون نیاورده، ما متوجه واقعی یا توهمی بودن او نمی‌شویم. لرزش دستان جرج یکی از درخشان‌ترین تصاویر - و در عین حال غم‌انگیزترین - کل داستان است.داستان را می‌توان روایت انسان‌هایی دانست که نادانسته در دست تقدیری نه چندان باهوش و منطقی اسیر شده‌اند و با کوچک‌ترین حرکت اشتباه به سر پنجه تقدیر از بین می‌روند. آرزوهای ما همان بازیچه‌هایی است که لنی دوست دارد لمسشان کند، اما در نهایت جز نیستی و نابودی نصیبمان نمی‌کند.</description>
                <category>احسان محمودی</category>
                <author>احسان محمودی</author>
                <pubDate>Sun, 10 Nov 2024 16:12:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازمانده روز</title>
                <link>https://virgool.io/@sehsanm/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-ruzl5pxtjo3s</link>
                <description>در این پست می‌خواهم راجع به رمان یا شاید داستان بازمانده روز صحبت کنم. بتدا که کتاب را برداشتم خیال می‌کردم با یک داستان ساده و سرراست روبرو باشم.  از پیش می‌دانستم که داستان راجع به پیش خدمتی انگلیسی است که بیش از حد روی حرفه  ظرافت‌های کار خود تاکید می‌کند. اما بعد از به پایان بردن داستان اینطور به نظرم آمد که ما با یک اثر هنری چند وجهی روبرو هستیم.  این داستان هم از لحاظ زبان روایی هم از دید تاریخی  هم از دید عمق شخصیت‌ها اثر قابل توجهی است.قبل از اینکه به داستان بپردازیم دوست دارم که راجع به ترجمه این داستان کمی صحبت کنم.چرا باید هر اثری از نجف دریابندری را خواندترجمه این  داستان توسط نجف دریابندری انجام شده است. قبل از اینکه به داستان بپردازیم دوست دارم خواننده این مقاله متقاعد کنم که چرا باید هر اثری از نجف دریابندری را خواند. برای این موضوع سه دلیل دارم که همیشه مرا به سوی کارهای دریابندری کشیده است. اول اینکه انتخاب‌های دریابندری همیشه درجه یک و جذاب هستند. چه چیزی از این بهتر که یک متخصص خوش قریحه برای شما لیستی متنوع از ادبیات جهان دستچین کند.  دریابندری تسلط خیره کننده ای روی ادبیات غرب دارد و این خود ما را به دلیل دوم می‌رساند.دلیل دوم برای دنبال کردن ترجمه‌های دریابندری، مقدمه‌های بسیار پرباری است که بر ترجمه‌های خود می‌نویسد.  این مقدمه‌ها به حدی جذاب هستند که گاهی برای من از داستانی که ترجمه کرده شیرین‌تر می‌نمایند.  برای مثال مقدمه‌ای که برای کتاب پیرمرد و دریا نوشته است از لحاظ طول تقریبا هم‌اندازه خود داستان پیرمرد و دریا است و دریچه‌ای بی‌بدیل برای خواننده به دنیای نویسندگی همینگوی باز می‌کند. به طوری که داستان پیش رو رنگ بوی دیگری بعد از این مقدمه‌ها به خود می‌گیرد. در همین کتاب بازمانده روز مقدمه نگاشته شده در ابتدای کتاب بدون این که داستان را لو بدهد، ذهن خواننده را آماده توجه به جزئیات هنری و بعضا پیچیده اثر پیش رو می‌گرداند.اما دلیل سوم. همیشه برای من این طور بوده است که ادبیات در اثر ترجمه مقدار زیادی از ظرافت‌های خود را از دست می‌دهد و مترجم حداکثر مانند یک ماشین بتواند منظور کتاب را به ما منتقل کند. به عبارت دیگر ترجمه ارزشی هنری به داستان نمی‌افزاید و حداکثر اگر خیلی موفق  باشد این است که جلوی از دست رفتن ظرافت‌ها را تا حد ممکن بگیرد.  اما نجف دریابندری در ترجمه این کتاب، به نظر من یک بعد جدید هنری به داستان افزوده است.  ظاهرا لحن داستان اصلی بسیار خشک و رسمی است و نجف دریابندری برای این که این ظرافت داستان را برای ما حفظ کند، داستان را با لحنی نزدیک به دوران قاجار ترجمه کرده است. به نظرم انصاف این است که نسبت به اثری که پیش رو داریم مقداری از ارزش هنری آن را مدیون این کار نجف دریابندری باشیم.  او با این ترجمه به نشان داده که  ترجمه یک اثر هنری نه یک فرایند ماشینی و صرفا واژه گزینی، بلکه خود می‌تواند یک تلاش هنرمندانه تلقی شود.داستان بازمانده روزبا شخصیتی روبرو هستیم که تمام زندگی خود را وقف خدمت به اربابش کرده است. استیونز، پیشخدمت اصلی داستان، نماد وفاداری، نظم و انضباط است. او با دقت و وسواس فراوان وظایفش را انجام می‌دهد و همواره در پی کسب رضایت لرد دارلینگتون است.اما در پس این نقاب حرفه‌ای، استیونز انسانی است با احساسات و عواطف درونی. او عشقی ناگفته به میس کنتون، سرپرست خدمتکاران زن عمارت دارد، اما هرگز جرات بیان آن را پیدا نمی‌کند. سرکوب احساسات و فداکاری برای حرفه، او را به فردی منزوی و گوشه‌گیر تبدیل کرده است.نکته جالب توجه، تاثیر رویدادهای سیاسی و اجتماعی بر زندگی شخصی استیونز است. لرد دارلینگتون که مردی محافظه‌کار و طرفدار آلمان نازی است، ناخواسته استیونز را نیز درگیر دیدگاه‌های سیاسی خود می‌کند. استیونز بدون آنکه بخواهد، بازیچه سیاست‌های اربابش می‌شود.در نهایت، استیونز پس از بازنشستگی، در سفری شش روزه به نقاط مختلف  انگلستان، فرصتی برای تامل در زندگی گذشته خود پیدا می‌کند. او به تدریج درمی‌یابد که چه فرصت‌هایی را برای خوشبختی شخصی از دست داده است. این سفر نوعی سیر و سلوک درونی برای استیونز است. اما نکته دردناک داستان این است که به نظر استیونز چندان نمی‌تواند دریابد که این ذوب شدگی در حرفه اش او را از زندگی تهی کرده و فرصت‌های عاطفی زندگی را از وی ربوده است.  بابت مسئولیت‌های حرفه‌ای نه توانسته در بالین مرگ پدر حاظر شود و نه در بزنگاه عاطفی ابراز محبت به خانم کنتون مجال درستی برای ابراز پیدا کرده است.ابتدا به نظر می آید که با داستان سر راستی طرف هستیم ولی بعد خواندن داستان لایه‌های متفاوتی را کشف می‌کنیم.رمان بازمانده روز، نقدی ظریف بر سنت‌های طبقاتی جامعه انگلستان است. ایشی‌گورو با ظرافت، پیامدهای نظام طبقاتی سخت‌گیرانه بر زندگی فردی را به تصویر می‌کشد. استیونز قربانی این نظام است. او آنقدر در نقش حرفه‌ای خود فرو رفته که فرصت‌های زندگی شخصی را از دست می‌دهد. عشق، خانواده و حتی هویت فردی او فدای وظیفه‌شناسی و تعهد به اربابش می‌شود.زوایای پیچیده و گاهی اعصاب خورد کن شخصیت اصلی داستان که این چنین در حرفه خود ذوب شده است. استیونز نمادی است از از خود بیگانگی و بیهودگی غرق شدن در حرفه خود و از دست دادن فرصت زندگی. اما شاید بتوان گفت استیونز خود نیز در این سرنوشت سهیم است. او آگاهانه احساسات خود را سرکوب می‌کند و پشت نقاب خدمتکار کامل پنهان می‌شود. ترس از آسیب‌پذیری و ناتوانی در مواجهه با عواطف، او را از زندگی واقعی دور می‌کند. استیونز نماد انسان مدرنی است که در پی حرفه و موفقیت بیرونی، خود واقعی‌اش را فراموش می‌کند.سفر شش روزه استیونز، سفری است به درون خویشتن. مواجهه با گذشته و فرصت‌های از دست رفته، تلنگری است برای بیداری او. اما پرسش اساسی اینجاست که آیا این بیداری برای جبران گذشته کافی است؟ به نظر می‌رسد استیونز حتی در انتهای این سفر جرات روبرو شدن با حقیقت را پیدا نمی‌کند و بازمانده عمرش (بازمانده روز) را تصمیم میگیرد که در خدمت اربات جدید طی کند.در نهایت، بازمانده روز، داستانی تکان‌دهنده از هزینه‌های سنگین نادیده گرفتن زندگی شخصی به بهای موفقیت حرفه‌ای است. ایشی‌گورو با ظرافت، ما را به تامل درباره اولویت‌های زندگی‌مان فرا می‌خواند و هشدار می‌دهد که مبادا در پی نقش‌های اجتماعی، خود واقعی‌مان را فراموش کنیم. این رمان، یادآوری دردناکی است از اهمیت توجه به ندای درون و جسارت زیستن یک زندگی اصیل.بر اساس این کتاب فیلمی با همین نام هم ساخته شده که  آنتونی هاپکینز (و چه انتخاب مناسبی برای این نقش)‌آن را بازی می‌کند. بعد ازخواندن کتاب شاید بد نباشه که فیلم را هم تماشا کنید.</description>
                <category>احسان محمودی</category>
                <author>احسان محمودی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Mar 2024 01:57:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محاکمه -کافکا</title>
                <link>https://virgool.io/@sehsanm/%D9%85%D8%AD%D8%A7%DA%A9%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7-h9capbiamo0z</link>
                <description>داستان محاکمه کافکا عجیب و غریب شروع می‌شود. آقایی به  نام ژوزف ک.  به صورت ناگهانی  «متهم» می‌شود. ما در داستان نمی‌فهمیم که این اتهام چیست و به چه علت به آقای ک زده شده است. یا حتی این که کدام نهاد قضایی یا امنیتی این اتهام را زده است. حتی خود بازداشت هم عجیب است. زندان و دستبندی در کار نیست صرفا متهم می‌داند که تحت نظر است و گاهی اوقات باید برای باز پرسی به ساختمان عجیب و غریبی که ظاهرا دستگاهی است که به پرونده ک رسیدگی می‌کند.  چنین می فهمیم که تشکیلات این دادگاه از همه چیز خبر دارد و در صورت لزوم هر جایی می‌تواند به آقای ک دسترسی داشته باشد.  آن طور که ما می‌فهمیم راه فراری از این تشکیلات وجود ندارد.  این دم و دستگاهی که ک را متهم کرده بسیار عجیب است. یک بار که ک برای سر زدن به راه روهای این تشکیلات قدم می‌گذارد از هوای گرفته آن جا دچار سرگیجه و غش می‌شود. نکته جالب این که تا به هوای آزاد می‌رسد این حال از بین می‌رود. کارمندانی که به او در هنگام سرگیجه کمک کرده بودند تا به  هوای آزاد برسد. تا هوای آزاد را استشمام می‌کنند مانند ک دچار سرگیجه و غش می‌شوند. جلسات بازرسی در یک فضای سورئال برگزار می‌شود.  سالنی با سقف کوتاه و آدم‌ها و موقعیت‌هایی که اصلا طبیعی نیستند.  حتی ممکن است در انتهای چنین سالنی دو نفر در حال بر قراری رابطه جنسی باشند و این موضوع جلسه باز پرسی را به هم بریزد.  در همین اثنا که با ک آشنا می‌شویم به نظر می‌رسد که بسیار جذب زنان اطرافش می‌شود. خودش که یک معشوقه به نام  لنی دارد. همچنین به طرز عجیبی به همسایه اش که دوشیزه ای تنهاست تمایل بسیار زیاد نشان می‌دهد. با خدمت‌کار وکیلش ارتباط برقرار میکند و حتی در آستانه همخوابگی با زن  خدمت کار دادگاه قرار می‌گیرد که در لحظه آخر توسط عوامل دادگاه از دستش می‌دهد. این تمایل جنسی  ک (و شاید تمایل زنان به ک) بعد مهمی از شخصیت ک است که در میان زمان برای ما آشکار می‌شود.در این میان تلاش‌های یوزف برای مواجهه با  دادرسی عجیب و غریب پیش می‌رود.  وکیلش به نظر تنها پر گویی می‌کند.  قرار است که یک عریضه مفصل به دادگاه بنویسد ولی این کار هیچگاه انجام نمی‌شود. از سوی دیگر به نظر می‌رسد این دادگاه عجیب و غریب روال‌های خاص خود را دارد. ارتباط با افراد بلند پایه آن اهمیت به سزایی دارد و در کل تمامی این ماجرا بدون منطق و شاید با منطقی ما و آقای ک می فهمیم پیش نمی‌رود. یکی از فصل‌های درخشان داستان در مورد گفتگویی است که با کشیشی که ظاهرا از طرف دادگاه آمده انجام می‌دهد. کشیش داستان کوتاهی را مطرح میکند که شاید اشاره ای به خود ک. دارد این گفتگوی درخشان و تعبیرهای مختلفی که از این داستان می‌کنند یکی از نقاط اوج داستان است. در انتهای داستان با فصلی که ما را شوکه می‌کند با صحنه اعدام یوزف مواجه می‌شویم که باز نه به صورت یک تشریفات دولتی که شبیه یک آدم ربایی که متهم با آدم ربا همکاری می‌کند اجرا می‌شود. مانند قهرمانی که سرنوشت تراژیک خود را پذیرفته است.  به نظر کافکا در این داستان تراژدی ها و شاید رنج‌های انسان را روایت میکند. ما همه اسیر تقدیری هستیم که چندان منطق پذیر نیست. همیشه بر ما احاطه دارد و در نهایت این تقدیر است که پایان تراژیک را برای انسان رقم می‌زند.  تمام کسانی که مدعی سر در آوردن از  نحوه رفتار این تشکیلات هستند مانند وکیل و مرد نقاش ، نیز کار به جایی نمیبرند و صرفا پر گویی می کنند. این دستگاه هر چند که نام عدالت را با خود یدک می کشد هیچ نشانی از آن را ندارد. شاید این جا باشد که بتوان میان رباعیات خیام و این رمان ارتباط‌هایی یافت. *****در دایره‌ای که آمد و رفتن ماستاو را نه بدایت نه نهایت پیداستکس می‌نزند دمی در این معنی راستکاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست****ای چرخ فلک خرابی از کینهٔ توستبیدادگری شیوهٔ دیرینهٔ توستای خاک اگر سینه تو بشکافندبس گوهر قیمتی که در سینهٔ توست****آنان که محیط فضل و آداب شدنددر جمع کمال شمع اصحاب شدندره زین شب تاریک نبردند برونگفتند فسانه‌ای و در خواب شدندجمع آوری و ترتیب داستاناگر از تاریخچه کتاب بی خبر باشید کتاب ساختار عجیبی دارد. مثلا بعضی از فصول با عبارت فصل نا تمام است به پایان می‌رسند. یا یک تعدادی الحاقیه وجود دارند که در سیر داستان نمی‌گنجند.  حتی در آخر تعدادی پاراگراف پراکنده داریم که معلوم نیست به کجا تعلق دارند. ظاهراٌ این داستان پس از مرگ کافکا توسط دوست نزدیک او  مکس بورد چاپ می‌شود. او که از عادت کافکا در سوزاندن و از بین بردن نوشته‌هایش اطلاع داشته با لطائف الحیلی این دست نوشته ‌ها را به صورت پراکنده حفظ می‌کند. و پس از مرگ کافکا آن‌ها را سرهم می‌کند تا داستان محاکمه را باز آفریند. این ساختار نا مانوس حاصل این قضیه است. در انتهای کتاب نوشته کوتاهی از مکس بورد هست که توضیح می‌دهد چرا با وجود این که وصیت کافکا به مکس سوزاندن آثارش بوده است، او این کار را نکرده.  </description>
                <category>احسان محمودی</category>
                <author>احسان محمودی</author>
                <pubDate>Tue, 05 Dec 2023 10:03:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراز و فرود مقیاس آفرینی برق آسا یا Blitzscaling</title>
                <link>https://virgool.io/@sehsanm/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%85%D9%82%DB%8C%D8%A7%D8%B3-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%82-%D8%A2%D8%B3%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-blitzscaling-htofv973ohay</link>
                <description>در این پست قصد داریم تا اشاره ای کوتاه به مفهوم مقیاس شدن برق آسا بکنیم و ارتباط آن را با جریانی که پول‌های بسیار هنگفتی را روی استارتاپ‌ها سرمایه گذاری می‌کند بررسی کنیم. بیشتر محتوای این نوشته بر اساس ویدئوی زیر است که در یوتیوب در دسترس است. https://www.youtube.com/watch?v=p7Lo0sZfdHE تاریخچه اصطلاح Blitzscaling بر اساس نوع جدیدی از حمله که آلمانی‌ها در جنگ جهانی دوم اختراع کرده بودند شکل گرفته است. آلمانی‌ها در حمله‌هایی که به Blitzkrieg معروف شده بود. در حمله ای برق آسا، نیروها با حمل کمترین تجهیزات و پشتیبانی با سرعت بالا به خطوط دفاعی دشمن حمله کنند و تا حد ممکن پیشروی انجام می‌کنند که حتی خطوط دفاعی پشت جبهه دشمن را هم فتح کنند. این حمله ها یک قمار بزرگ است یا شما موفق به غافلگیری و تصاحب خطوط پشت جبهه دشمن می شوید و یا این که  دشمن شما را که بدون تجهیزات و پشتیبانی درست حسابی در منطقه اش قرار دارید  قتل عام خواهد کرد. کلمه Blitzscaling توسط هافمن (مدیر عامل لینکدین) اختراع شده و فلسفه اش این است که شما با پذیرش ریسک سرمایه خود را خرج از میدان به در کردن رقبا کنید و با سرعت هر چه تمام تر بازار مشتریان را ازآن خود کنید. در این فلسفه گفته می‌شود که شما اصلا در مراحل اولیه نباید از خودتان بپرسید که آیا کسب و کار من سود ده هست یا نه؟ باید بپرسید من چطور می توانم کل بازار را از آن خودم کنم - و وقتی کردم - حالا یک راهی برای در آمد پیدا خواهد شد. دو مدل برای خلق ثروت به صورت کلاسیک برای خلق ثروت ما معمولا یک راه به نظرمان می رسد. یک کسب و کار را شروع کن  تا به سود دهی حداقلی برسد و بعد سعی کن کسب و کار را قدم به قدم توسعه دهی و به سود بیشتری برسی و آرام آرام پیشرفت کن. اما روش دیگری هم وجود دارد. یک راه برای از دست دادن پول پیدا کن.  تعداد مشتریانش را بیشتر کن   وقتی به اندازه کافی مشتری پیدا کردی سعی کن راهی پیدا کنی که درآمد داشته باشی. البته یک شوخی وجود دارد که قدم آخر ممکن است نیاز نباشد. ایده این است که اگر شما به سرعت بتوانید که کسب و کار و مشتریان خود را توسعه دهید، مستقل از این که ضرر ده هستید یا سود ده، شرکت شما ازرش پیدا خواهد کرد. روش اول کسل کننده است و روش دوم چیزی است که در دره سیلیکون محبوبیت پیدا کرده است. در این روش وقتی شما همه بازار را بگیرید و رقبا را از میدان به در کنید. در مقطعی  هزینه گرفتن مشتری جدید کاهش پیدا می‌کند و شما خواهید توانست سرویس‌هایی را که قبلا با سوبسید به کاربران میدادید را با قیمت واقعی و بالاتر ارائه کنید تا به نقطه سود دهی برسید. منطق اقتصادی این روش این است که حضور در موبایل صدها میلیون نفر اینقدر ارزش دارد که برای آن بتوان میلیارد‌ها دلار خرج کرد. در کنار آن به خاطر پایین بودن نرخ بهره، سرمایه گذارها حاضرند که وارد سرمایه گذاری خطر پذیر شوند که اگر ۱۰ تای آن شکست بخورد، سودی که از یک موفق نصیب آنها خواهد کرد جبران همه شکست‌ها را خواهد کرد. در دنیای فعلی استارتاپها بیشتر اسمهایی که ما می شنویم ضررده هستند ولی قیمت گذاری‌های نجومی روی آن‌ها اتفاق می‌افتد برای مثال استارتاپ دلیوروو (Deliveroo ) یک شرکت استارتاپی در لندن است که حساب سود زیان آن را در تصویر زیر را می‌توانید ببینید: این شرکت در هر سال تقریبا ۳۰۰ میلیون دلار ضرر ده بوده است. اما نکته جالب این است که با این که در آمدش رشد ۵ برابری داشته است اما توانسته میزان ضرر را ثابت نگه دارد. می‌توان امیدوار  بود که بعد از چند سال بتواند این تعادل را به سمت سوددهی برگرداند. موفق ‌ها هر نوع کسب و کاری را نمیتوان با مدل Blitzscaling  توجیه کرد. باید کسب و کاری باشد که اثر شبکه ای داشته باشد. به این معنا که زیاد شدن کاربرانش به موفقیتش کمک کند.  مثلا برای این که ebay موفق شود باید میلیون‌‌ها کاربر داشته باشد که برای همه معنا دارد باشد که از آن استفاده کنند. یا مثلا Uber باید تعداد کافی کاربر داشته باشد که برای راننده‌ها ارزش داشته باشد که در هر شهری حضور داشته باشند. در همین راستا اثر شبکه ای کمک می کند که برنده مسابقه تسخیر بازار بقیه رقبا را کامل از میدان به در کند و همین انگیزه ای است که برای گرفتن بازار و کنار زدن رقبا پول زیادی را به فنا داد. وقتی شرکت Airbnb به دنبال جذب سرمایه بود، اولین شرکتی نبود که در زمینه اجاره کوتاه مدت کار می کرد شرکت هایی مانند VRBO پیش از آن در همین زمینه فعالیت داشتند. اما Airbnb شرکتی بود که به یمن تزریق سرمایه توسط سرمایه‌گذاران توانست که سرویس‌هایش را ارزان تر به مشتری برساند و در کنار آن خرج تبلیغات بکند. جالب این است که در سال ۲۰۲۰ که به بورس عرضه شد به خریداران سهام هشدار داده شد که ممکن هست هیچگاه این کسب و کار سود ده نشود. و جالب تر این که در روز عرضه ارزش گذاری ۱۰۰ میلیارد دلار را رد کرد. آمازون ۹ سال پس از تاسیس توانست اولین سال سوددهی را تجربه کند. ولی هم اکنون پنجمین شرکت پر ارزش بورس است. شکست‌ها در مقابل این نمونه های موفق نمونه‌های دیگری هم هستند که یک شکست کامل بودند. Moviepass یک سرویس اشتراکی بود که ماهانه پول ثابتی را می‌پردازید که هر فیلمی را بتوانید در سینما ببینید. در امریکا قیمت متوسط هر بلیط ۹ دلار است و این سرویس تقریبا ۱۰ دلار در ماه حق عضویت داشت. به وضوح کسی که دو فیلم در ماه میدید کاملا انگیزه داشت که از این سرویس استفاده کنده.  این سرویس به سرعت در دوران کرونا به ورشکستگی رسید.شکست دیگر شرکت WeWork بود. کارکرد شرکت اجاره فضای کار اشتراکی به استارتاپها و شرکت‌های کوچک بود.  WeWork برای بدست آوردن مشتری جدید سوبسیدهایی در حد  یک سال اجاره رایگان به مشتریان جدیدش می‌داد. این شرکت در سا ۲۰۱۹ گفته می‌شد که ارزشی معادل ۴۷ میلیارد دلار  دارد. نکته اول این که معلوم نبود در مورد این کسب و کار چه وجه خلاقانه‌ای وجود دارد. در این مدل کسب و کار نه  اثر شبکه ای و نه قابلیت نرم افزاری ای وجود داشت که Blitzscaling  را توجیه کند.  اما ظاهرا این تب رشد باعث سرمایه گذاری‌های نجومی روی WeWork شد. در نهایت الان که این مقاله نوشته می‌شود ۹۹.۹٪ قیمت سهام این استارتاپ سقوط کرده  است. یک شکست کامل! سراب یا واقعیت  به نظرم می‌رسد که ما در عصر طلایی استارتاپ‌ها زندگی کرده ایم.  دورانی که استارتاپ‌ها سرویس‌هایی با سوبسید به ما ارائه می کنند. با پولی که سرمایه گذاران خطر پذیر در اختیار آنها قرار داده اند  سرویس‌های بهتری به ما میدهند. دیر یا زود ممکن است که این ماه عسل به پایان برسد. یا پول سرمایه گذاران به ته دیگ خواهد رسید و یا این که بعد از گرفته شدن بازار توسط هر یک از استارتاپ ها برای سود ده بودن مجبور به گران کردن سرویس‌های خود خواهند بود.  باید دید و صبر کرد! </description>
                <category>احسان محمودی</category>
                <author>احسان محمودی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Oct 2023 17:58:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زوربای یونانی</title>
                <link>https://virgool.io/@sehsanm/%D8%B2%D9%88%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%86%DB%8C-uydl7l9kcdf4</link>
                <description>نوشته نیکوس کازانتزاکیسترجمه محمد قاضیانشارات خوارزمیزوربای یونانی داستان همراهی تصادفی یک جوان نویسنده روشنفکر و بودایی مسلک  و الکسیس زورباست که با هم به جزیره کرت سفر می کنند و زمانی  را با هم در این جزیره سر می کنند. این هم نشینی و به رفاقتی عمیق و متحول کننده برای جوان - که در داستان ارباب نامیده می‌شود -  تبدیل می شود. زوربا در ابتدا یک عامی بیسواد جلوه می کند که همانطور که داستان پیش می رود رویه های جدیدی از شخصیتش را نمایان می سازد بدون این که این تصویر مخدوش شود متوجه می شویم که با فردی روبرو هستیم که فلسفه خاص خودش برای زندگی را ساخته و جواب بسیاری از حیرانی هایی که ارباب دارد از میان فلسفه ساده و لذت جویانه زوربا هویدا می شود.در داستان ما هم با زوربا همراه می‌شویم و با پندها و اندرزهایی که شاید برای ما عجیب و گاهی غیر قابل قبول باشد آشنا می‌شویم.  اما هر چه داستان پیش می‌رود شخصیت و گذشته زوربا برما بیشتر هویدا می شود و این گونه می نماید که این فلسفه از میان گذشته ای پر فراز و نشیب، خشن و بی رحم شکل گرفته است.روزبا بزرگترین گناه را رد کردن هم خوابگی با زنان می داند. بهترین نحوه ارتباط را رقص. مذهب را بازیچه و راهبان و کشیش ها را کاسب کاران این بازیچه. جان آدمیان را عزیز و جنگ و تعصب را خوار می‌شمارد.  زوربا برای ما یاد آور رباعیات خیام است.  تاکید بر غنیمت شمردن آن و لحظه و لذت جویی و در عین حال برای همین زندگی تلاش و سخت کوشی مثال زدنی کردن. مترجم هم در خلال داستان  سعی کرده این این شباهت تفکرات زوربا و رباعیات خیام را به ما یاد آور شود.زوربا اثری یونانیدریچه دیگری که این داستان به نگاه مخاطب باز می‌کند. دریچه ایست به یونان بین دو جنگ جهانی. جامعه ای در گیر سنت‌‌ها، با تعصباتی که شاید برای خواننده ایرانی آشنا باشد. در این میان رگه‌هایی از کینه‌ای دیرین میان یونانیان و ترکان عثمانی قابل مشاهده است. رسوم، جشنها و سنت‌های این جامعه از خلال این داستان برای ما نمایانده ‌می‌شود. مانند اثر دیگر همین نویسنده داستان مسیح باز مصلوب، این داستان بسیار داستانی یونای است.ای دوست بیا تا غم فردا نخوریمقسمت قابل توجهی از داستان حول این می گردد که زوربا و ارباب تصمیم به راه اندازی یک سیم نقاله ای می گیرند که الوارها را از بالای کوه به ساحل برساند آنها  الوار ها را بار قایق کنند و سود خوبی را نصیب خود سازند. زوربا وقت زیادی را صرف طراحی و اجرای این برنامه می‌کند پول نسبتا زیادی خرج این داستان می‌شود و در روز افتتاح با یک فاجعه روبرو می شویم.  با همان سه تکه الوار اول نقاله کاملا از هم می‌باشد و تمام پروژه با یک شکست مفتضحانه با پایان می رسد.اما زوربا و ارباب انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشد با یک بی خیالی رشک بر انگیز شروع به می گساری می کنند. چنان تلاش شبانه روزی برای این طرح انجام دادند و در یک چشم به هم زدن دود شد و به هوا رفت، اما روزبا و ارباب – که دیگر شاگردی در مکتب زوربا شده -  فارغ از غم زمانه شدند و خوش گذراندند. این تصویر شاید گویا ترین تصویری است که داستان از فلسفه عملی زندگی زوربا به ما نمایش می‌دهد.مترجم، زوربای ایرانیمقدمه بیشتر از این که در مورد اثر یا نویسنده باشد در مورد خود مترجم است. مترجم در مقدمه بیشتر سعی در یافتن شباهت میان خود و شخصیت اپیکوری زورباست.  تا آنچه که می توان اصل مقدمه را جمله ای دانست که خود در انتها میگوید. زوربای یونانی به روایت زوربای ایرانی.</description>
                <category>احسان محمودی</category>
                <author>احسان محمودی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Oct 2023 19:36:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی خوشبختی</title>
                <link>https://virgool.io/@sehsanm/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-ra9hqsdurg2e</link>
                <description>برای هر یک از ما شاید شیوه  دست یافتن به حس شادکامی یکی از اصلی ترین سوالاتی باشد که در پی پاسخ آن می‌گردیم. سوالی که ابعاد مختلفی از زندگی ما را درگیر خود می‌کند. شاید اگر به سنین میانسالی برسید این سوال خود را با شدت بیشتری به شما تحمیل خواهد کرد. میانسالی زمانی است که ما به دستاوردهای خودمان فکر می‌کنیم واز خودمان می‌پرسیم آیا به خوشبختی دست یافته ام یا نه؟ شاید یکی از علل بحران میانسالی همین سوال‌ها باشد. حالا در این پست قصد ندارم که نظرات خودم را به اشتراک بگذارم. بلکه سعی دارم شما را متقاعد کنم  فایل صوتی ای را که در این جا می‌بینید گوش کنید. برای خود من شنیدن این سخنرانی از دکتر مکری یکی نقاط عطف فکری ام در ارتباط با فهم موضوع شادکامی و خوشبختی بود. شادکامی، خوشبختی و رضایت از زندگی - قسمت هفتم از پادکست بازتاب‎دکتر آذرخش مکریمعمولا وقتی در  حوزه حس خوشبختی صحبت می‌شود روانشناسی زرد و داستانهایی از دکتر شریعتی و پروفسور سمیعی در ذهن ما شکل می‌گیرد. اما نکته جالب این سخنرانی این بود که به جای این که نظرات شخصی سخنران را بشنویم با یک تحقیق آکادمیک و بررسی چندین مقاله جدی در این حوزه روبرو هستیم.  سراسر سخنرانی ارجاعاتی است به مقاله‌های اکادمیکی که در این حوزه نوشته شده اند. پس باید آماده باشید که تعدادی اصطلاحات تخصصی آماری بشنوید. اما ندانستن این اصطلاحات به فهم مطلب آسیبی وارد نمی‌کند. به نظرم می توانید ادامه این یادداشت را نخوانید و پادکست را گوش دهید. این پادکست تاثیر به سزایی در سرنخ‌های تفکرات من داشت. در ادامه من سعی می کنم که مهم‌ترین سرفصل های این سخنرانی را لیست کنم.  سر فصل‌ها و نکات جالب یک قاتل ناشناس یا همه قاتل اند ابتدای سخنرانی از یک تمثیلی استفاده می‌شود که مانند  رمان قتل درقطار سریع السیر شرق نوشته آگاتا کریستی می توان دوجور اتفاقات دنیا را تعبیر کرد. پوارو یا باید یک نفر ناشناس را به عنوان قاتل شناسایی کند و یا بگوید که داستان خیلی پیچیده است و همه مسافران قطار قاتل هستند. واقعیت این است که در کار علمی و آکادمیک نمی توان یک قاتل (یا یک منبع اشکال) پیدا کرد. در نهایت عوامل بسیار پیچیده و در هم تنیده‌ای در حس خوشبختی ما تاثیر دارند. مثلا اگر منتظر هستید که یک ژن یا یک هورمون  جواب همه سوال‌ها باشد باید بگویم که این انتظار شما براورده نخواهد شد.  اوضاع خیلی بد است؟ بعد وارد تحقیقاتی می‌شود که حس خوشبختی آدم‌ها را از خودشان می‌پرسد. و در کمال تعجب بیشتر آدم‌‌ها حس خوشبختی خوبی دارند. حتی در جوامعی که از لحاظ توسعه یافتگی عقب هستند. این که ما فکر می‌کنیم (علی الخصوص در جوامع کمتر توسعه یافته) همه احساس بدبختی می کنند این خلاف یافته‌های تحقیقاتی  است. نکته جالب تر این که ظاهراْ  این حس با توسعه جوامع خیلی بالاتر نمی‌رود. یکی از واضح ترین مسائلی که در کم شدن حس خوشبختی تاثیر دارد، اختلالات روانی است. این اختلالات به وضوح حس خوشبختی را کاهش‌می‌دهند. اما دلیل همان اختلالات چیست؟ این سوال به اندازه همان سوال قبلی سخت است؟ همه مسافران متهم به قتل هستند. چقدر پول خوشبختی می آورد؟ تحقیقات نشان می‌دهند که حس خوشبختی با افزایش درآمد بالا می‌رود. پس پول خوشبختی می آورد. اما نشان می دهد تا یک سطح در آمدی سرعت رشد احساس خوشبختی بسیار زیاد است. این سطح در آمدی چیزی نزدیک به ۱۰۰۰ دلار در ماه است. اما بعد از این در آمد، را بطه لگاریتمی پیدا می‌کند. یعنی چه؟  یعنی از اینجا به بعد اگر ۱۰ درصد احساس خوشبختی شما بخواهد اضافه شود، در آمدتان باید ۱۰ برابر شود. یعنی شما  خیلی خیلی باید در آمدتان زیاد شود تا کمی به احساس خوشبختی تان افزوده گردد.  ۶۶ درصد افراد با ۱۵ هزار دلار در امد از زندگی راضی هستند این عدد برای ۵۰۰ هزار دلار در امد به ۷۹ درصد میرسد پس شاید بتوان گفت که پول خوشبختی می‌آورد ولی تا یک حدی و نه همیشه. از کدام نوع خوشبختی حرف میزنیم ؟ ظاهرا حس خوشبختی را میتوان به دو دسته و هدونیک (Hedonic) و یودامونیک (Eudaimonic) تقسیم کرد. خوشبختی هدونیک مدلی است که شما همیشه در حال خندیدن و شادی هستید. همیشه آهنگ شاد گوش میکنید. پایه همه فعالیت‌ها هستید. پر از شور زندگی. گاهی اوقات ممکن است به شما بگویند الکی خوش. در مقابل مدل یودامونیک شاید زیاد نخندید ولی در زندگی موضوعاتی دارید که به آن معنا می‌دهند. کسانی دارید که به شما عشق می ورزند و شما به آنها حس تعلق دارید.به نظر شادکامی هدونیک  خیلی تحت تاثیر  اختلالات روانی هست  و خیلی هم قابل یادگیری نیست. اما شادکامی یودامونیک را می‌توان به دست آورد و کمتر تحت تاثیر اختلالات روانی هست. خوشبیاری، بد بیاری و شادکامی ما یک تحقیق انجام شده که آدمهایی خوشبیاری داشته اند و در لاتاری برنده شده اند و آدم ‌هایی که بدبیاری بدی داشته اند مثلا در حاثه ای ویلچر نشین شده اند را در طول زمان با هم مقایسه می کند.  در بدو خوشبیاری و بدبیاری  حس شادکامی بسیار تحت تاثیر قرار گرفته اما  بعد از یکی دو سال آدم‌ها به همان سطحی از شادکامی که قبلا داشته اند رسیده اند. خوشبیار ها زودتر برگشته اند به جای اول و بدبیارها دیر تر.  انگار ما یک نقطه ثابت داریم که بالا و پایین روزگار ما را از آن دور می‌کند ولی در نهایت ما به همان نقطه باز میگردیم. خبر بد این که اتفاقات خوب زودتر فراموش می‌شوند و اتفاقات بد بیشتر ما را از حس شادکامی مان دور می‌کنندتحقیقاتی مشابهی که  در مورد آدمها بعد از ازدواج یا بعد از از دست دادن همسر انجام شده است همین الگو را نشان ‌می‌دهد. چه بعد از ازدواج و چه بعد از از دست دادن همسر  آدم‌ها به همان نقطه قبلی شادکامی باز می‌گردند.  در اینجا این سوال مطرح می‌شود که خوب حالا این نقطه ثابت ما کجاست؟ می توانیم آن را عوض کنیم ؟  یا  بخشی از سرشت ماست. چه عواملی روی آن تاثیر دارند؟ ظاهرا یک کیفیتی در ما هست به نام  روان‌رنجوری یا  نوروتیسیزم (Neurotisism) که توان ما برای واکنش به عوامل استرس‌زا است.  و احتمال اینکه اوضاع عادی را تهدیدآمیز و ناکامی‌های کوچک را به یأس شدید تعبیر کنیم. این یکی از صفات بنیادین شخصیتی است و تاثیر به سزایی در نقطه ثابت شادکامی‌ما دارد.  چه عواملی روی روان رنجوری تاثیر دارند؟‌به نظر می‌رسد که ما مجموعه‌ای از صفات (خلق) مثبت و منفی هستیم.  این طور نیست که صفات مثبت و منفی در ما به صورت طیف باشند. بلکه در لحظه میتوانند  صفات مثبت و منفی حتی متضاد در ما وجود داشته باشند.  این خبر خوبی است برای ما، خصوصا دانستن این که تمرکز روی صفات مثبت، به صورت خودکاری باعث تضعیف صفات منفی ‌می‌شود. به عبارت دیگر می‌توان روی توسعه  صفات مثبت تمرکز کرد و نه روی اصلاح صفات منفی. تضعیف هم به این معنا که ممکن است مشکلات را حل نکند ولی آنها را از حالت بدخیم خارج می‌کنند. حال به تعدادی از صفاتی که روان رنجوری ما را کنترل و بهبود میدهند یا بدتر میکنند می پردازیم. حسادت - چرا پدرها کولر را خاموش میکنند؟ حسادت یکی از مهم‌ترین سازه‌های نوروتیسیزم است. این حس یکی از قدیمی ترین احساساتی است که بشر تجربه کرده است. اصلا مفهوم چشم زخم و جادو برای این به وجود آمده اند تا حس حسادت بشر را ارضا کنند. جادو و طلسم نیامده تا به شما چیزی را بدهد آمده اند تا چیزی را از دیگری که ما به او حسادت می‌ورزیم بگیرد و او را به خاک سیاه بنشاند. گاهی اوقات حسادت کمک میکند که پیش رفت کنیم اگر به صورت انگیزه برای تلاش برای رسیدن به هدف استفاده شود. این حس به حدی عمیق است که ممکن حتی بین نسل‌ها هم وجود داشته باشد. برای مثال شاید یک علت خاموش کردن کولر به دست پدرها به خاطر حسادت بین نسلی باشد. شوپنهاور از این حس با اصطلاح شادن فرویده (Schadenfreude) یاد میکند. یعنی پیدا کردن لذت در بدبختی دیگران. برای مثال حتی در متون مذهبی هم یکی از لذات بهشتیان تماشای عذاب اهل دوزخ ذکر شده. در کل حسادت یکی از مهم‌ترین صفات تاثیر گذار در روان رنجوری است. تجربه یا اموال - پاریس همیشه برای ماست یکی از بهترین توصیه‌هایی که در این پادکست می‌شود این است که تجربه کردن بسیار بسیار بیشتر از داشتن مال و اموال در حس شادکامی و کاهش روان رنجوری تاثیر مثبت دارد. شاید یک دلیل آن اینست که شما می‌توانید بدون برانگیختن حسادت منفی دیگران ساعت‌ها در مورد تجربه خود صحبت کنید و حتی برای دیگران الهام بخش باشید. درمقابل شما نمی توانید در مورد ماشین مدل بالای خود صحبت کنید مگر این که همه از شما بدشان بیاید. این جمله از فیلم کازابلانکا به همین اشاره می‌کند که تجربیات ما هستند که برای ما می‌مانند. شاید مهم‌ترین نکته ای که من از این سخنرانی برداشت کردم این است که سرمایه را خرج تجربه کنم و جمع آوری مال و اموال اینقدر در طولانی مدت در شادکامی تاثیر ندارد.ملال (‌Boredom)یکی از ابر سازه‌های روان‌رنجوری  دلزدگی، ملال یا خسته شدن است که همه در زیر کلمه Boredom قرار می‌گیرند. این که ما ندانیم چه ‌می خواهیم بکنیم و یا این که دلخوشی و مشغولیت نداشته باشیم دچار ملال می‌شویم. این ملال ظاهرا زیر ساخت بسیاری از چالش‌هایی است که ما در حوزه‌های مختلفی از زندگی تجربه می‌کنیم. حوزه کاری، زناشویی، دوستی و... ظاهرا در حوزه‌هایی ممکن است ابتدا ما دچار ملال شویم و بعد موضوعات دیگری را مقصر بدانیم. مثلا در روابط زوج‌ها ابتدا دلزدگی در روابط جنسی پدیدار می‌شود و بعد مشکلات دیگر به صورت روبنا خود را نشان می‌دهند. شاید صرفا مشکل تعداد زیادی از زوج‌ها صرفا ملال و دلزدگی در رابطه جنسی است و نه دیگر بگو مگو ها. دو عامل آدمی را از ملال نجات می‌دهد اول  داشتن دلخوشی. هر کسی باید به دنبال دلخوشی خودش باشد. و دوم  تجربه هایی که داریم. برای مثال پیشنهاد می‌شود که زوج‌ها به جای خرج مال و منال زندگی روی تجربه‌های مشترکشان تمرکز کنند. یک مثال جالب که می‌شنویم این است که زوج‌هایی که حتی تجربه‌های مشترکی مانند قمار یا دزدی با هم دارند رابطه پایدارتری نسبت به زوج‌هایی بدون تجربه مشترک را دارند. تلاش‌گری همه مواردی که گفته شده ظاهرا در مقابل تلاشگری برای کاهش روان رنجوری یک مرحله پایین تر هست. انگار که تلاشگری در لیگی بالاتر از همه نکات قبلی است که گفته شد. به قول دکتر مکری شاید کسی نه تجربه عجیب و قریبی داشته باشد و نه چیز دیگری ولی تلاشگری دارد بسیار در حس مثبت به زندگی از خیلی‌ها جلوتر باشد.  به صورت ساده تلاش‌گری یعنی یک لذت کوچک و زود دسترس را به نفع دستاوردی بزرگتر و چالشی‌تر رها کردن.در ادامه دکتر مکری نشان می‌دهد که  طبق تحقیقات انجام شده تلاشگری‌ای که بر مبنای تجربه قبلی و نه بر اساس تلقین‌های روانشناسی زرد به دست ‌آمده، بسیار در موفقیت تاثیر دارد. </description>
                <category>احسان محمودی</category>
                <author>احسان محمودی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Oct 2023 00:07:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا ریاضیات ساختمان محکمی است که ما خیال می کنیم؟‌</title>
                <link>https://virgool.io/@sehsanm/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-ngguo6ntmcrf</link>
                <description>در این پست سعی می کنم تا داستانی در مورد ریاضیات نقل کنم و این سوال را بپرسم که آیا ریاضیات آن ساختمان محکم و خلل ناپذیری است که ما تصور می‌کنیم؟  آیا ممکن است قضیه ای در ریاضیات وجود داشته باشد که ما هیچگاه نتوانیم آن را ثابت کنیم؟  آیا ممکن است که سالها با یک حوزه از ریاضی کار کنیم و ناگهان در آن سیستم ریاضی یک تناقض یا پارادوکس ظاهر شود؟‌ در تصورما ریاضیات و شاخه‌های مربوط به آن مانند هندسه  حوزه‌‌هایی هستند که خللی در آن‌‌ها وجود ندارد. وقتی ما از اثبات یک قضیه صحبت می‌کنیم از فرایندی صحبت می‌کنیم که هیچ خللی در آن وجود ندارد و با اطمینان از درستی اثبات و آن قضیه صحبت می‌کنیم. هندسه اقلیدسی نمونه ای از سیستمی با اصول موضوعهاولین باری که همه ما شاید کلمه اصول موضوعه به گوشمان خورده باشد در آشنایی با هندسه اقلیدسی در دبیرستان بوده است. جایی که شاید با کمی تعجب متوجه شدیم که برای داشتن یک سیستم ریاضی باید یک تعدا اصل موضوعی داشته باشیم و اگر نه هیچ وقت نمی‌توانیم چیزی را اثبات کنیم.  چون در هر فرایند اثبات ما به قضایای پایه‌ای تر مراجعه می کنیم و یک جایی در این ارجاعات باید درستی اصولی را بدون اثبات بپذیریم. اگر یادتان باشد هندسه اقلیدسی - آن گونه که به ما آموزش داده شد - دارای ۵ اصل بود: از هر دو نقطه متمایز، یک و تنها یک خط راست می‌گذرد.هر پاره‌خط را می‌توان تا بینهایت رویِ خطِ راست امتداد داد.با یک نقطه به عنوانِ مرکز و یک پاره‌خط به عنوانِ شعاع می‌توان یک دایره رسم نمود.همهٔ زوایایِ قائمه با هم برابرند. (این اصل معیاری طبیعی برای اندازه‌گیری زاویه‌ها در اختیار می‌گذارد)اگر یک خط، دو خطِ دیگر را قطع کند، آن دو خط در طرفی که جمعِ زوایایِ داخلیِ تولید شده توسطِ خطِ مورب کم‌تر از دوقائمه است به هم می‌رسند (خود یا امتدادشان).از میان این ۵ اصل اصل آخر برای قرن‌ها اعصاب ریاضی دانان را خرد کرده بود  و فکر می‌کردند به نحوی می‌توان اصل آخر را اثبات کرد ( یعنی از دیگر اصول نتیجه گرفت) و نیازی نیست که اصل دیگری در این میان باشد. اما وقتی هندسه‌های نااقلیدسی پدید آمدند  که در نهایت تفاوتشان در اصل پنجم بود. ریاضیات و بیان فرمال آن گوتلوب فرگه که منطق مدرن ریاضی را پایه گذاری کرد،  مدعی شد که همه ریاضیات قابل تقلیل داده شدن به منطق است. در سال ۱۸۸۹ جوزپه پیانو (Giuseppe Peano) ۵ اصل موضوعی بنیان نهاد که حساب اعداد طبیعی را شکل می‌داد. بر اساس همین اصول  برتراند راسل و وایتهد کتاب Pricncipia Mathematica  را نوشتند که به چنان دقتی در منطق پایبند بود که تقریبا ۷۰۰ صفحه کتاب به اثبات این قضیه پرداخته می‌شود که  ۱+۱ با ۱ برابر نیست. فرمالیسم در ریاضیات قصد دارد تا قضایای ریاضی را به یک زبان فرمان از سمبل ها تبدیل کند که بتوان آنها را به اصول موضوعه تقلیل داد. در حال ایده‌آل سیستم فرمال باید کامل و سازگار باشند.  یک سیستم کامل است اگر  بتوان ادعا کرد که هر قضیه درست در آن قابل اثبات است.  همچنین یک سیستم سازگار است اگر اصولش به یک تناقض یا پارادوکس منتهی نشوند. دیوید هیلبرت پیامبر فرمالیست ها بود. هیلبرت - که شاید او را بتوان معروف ترین ریاضی دان قرن بیستم نامید -  در موقعیت‌های مختلف مسائلی پایه‌ای در ریاضیات مطرح می‌کرد که در کلیت پروژه هیلبرت را ایجاد می‌کردند. پروژه هیلبرت این بود که فرمالیسمی برای کل ریاضیات ایجاد کند و در کنار آن به یک روش خودکار برای اثبات همه قضایای ریاضی دست یابد. به عبارتی بنیانی برای ریاضی که هم سازگار باشد و هم کامل و هم تصمیم پذیر.  در ادامه خواهیم دید که تمام این کاخ آرزو به تمامی با خاک یکسان شد.  دیوید هیلبرت - پیامبر فرمالیست‌هازلزله ای در فرمالیسمریاضی دان جوانی به نام کورت گودل به تنهایی زلزله‌ای در فرمالیسم ریاضیات ایجاد کرد. گودل همان شخصی است که عکسش را در تبلیغات گاج به اسم دکتر حسابی به ما غالب کرده بودند. گودل (دکتر حسابی سابق) در کنار انیشتن در سال ۱۹۳۰ گودل قضیه اول خود را اعلام کرد. این قضیه اثبات می‌کند که ریاضیات نمی‌تواند به مجموعه ای از اصول موضوعه تقلیل پیدا کند.  بیان نه چندان دقیق این قضیه به صورت زیر است: در صورتی که یک سیستم ریاضی داشته باشیم که بتوان در آن حساب (اعداد طبیعی) را تعریف کرد. در آن بینهایت  جمله درست وجود دارد که نمی‌توان با اصول آن دستگاه آن را اثبات کرد. این که در یک سیستم ریاضی گزاره درستی وجود داشته باشد که نتوان اثباتش کرد در نگاه اول مشکلی ایجاد نمی‌کند.  چرا که می‌توان این گزاره‌ را به اصول موضوعی سیستم اضافه کرد. ولی وقتی بی نهایت از این گزاره ‌ها وجود دارند نمی‌توان یک دستگاه ریاضی را با تعداد متناهی اصل موضوعی بیان کرد. این قضیه تیر خلاصی بود به قلب پروژه فرمالیسم ریاضی. هیچ راهی برای جا خالی دادن برای فرمالیست‌ها باقی نمی‌گذاشت. سال بعد گودل قضیه دوم خود را نیز به اثبات رساند. که ثابت می‌کند با اصول موضوعه خود دستگاه ریاضی نمی‌توان ثابت کرد که در دستگاه پارادوکس وجود ندارد.  به عبارتی سازگار بودن یک دستگاه ریاضی هم قابل اثبات با خودش نیست. این دو قضیه دو پایه از سه پایه پروژه هیلبرت را کاملا نابود ساختند. حالا نوبت آلان تورینگ بود که پایه تصمیم پذیری را نابود کند. تورینگ و مسئله تصمیم پذیریپایه آخر که تصمیم پذیر بودن هم توسط آلان تورینگ نابود شد.این مسئله تصمیم پذیری به Entscheidungsproblem معروف است. هدف آن این است که الگوریتمی ارائه دهیم که اگر اصول اولیه یک دستگاه را به آن بدهیم به همراه یک قضیه که به زبان آن دستگاه بیان شده باشد بتواند در نهایت بگوید که از اصول اولیه داده شده آیا قضیه داده شده نتیجه می‌شود یا نه.  تورینگ با ارائه یک تعریف دقیق از الگوریتم و تصمیم پذیری ثابت کرد که مسائلی (مانند Halting Problem) وجود دارند  که نمی‌توان برای آنها الگوریتمی ایجاد کرد. به بیان دیگر تورینگ اثبات کرد که نمی‌توان  از این که یک الگوریتم در نهایت حتما به خروجی منتهی می‌شود یا برای همیشه در حال اجرا خواهد بود مطمئن شد. در نهایت فرمالیسم با این سه قضیه به بن بستی سخت برخورد کرد.  حال سوال این است که تصور ما از دستگاهای ریاضی که دقتی بی نظیر دارند کاملا زیر و رو شده است. </description>
                <category>احسان محمودی</category>
                <author>احسان محمودی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Oct 2023 10:02:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان پیرمرد و دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@sehsanm/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-znff7oq9hpno</link>
                <description>چند روز پیش کتاب پیرمرد و دریا را برداشتم و شروع به خواندن کردم.  کتاب از سری کتاب‌های انتشارات خوارزمی با جلد سخت و طراحی ساده زرد. ابتدا با تورق کتاب خیال کردم  تمامی کتاب به داستان پیرمرد و دریا اختصاص دارد و با یک مقدمه کوتاه از نجف دریابندری روبرو هستیم.  اما هر چه پیش رفتم دیدم که مقدمه خواندنی نجف دریابندری بسیار طولانی است. مقدمه مترجم بر نویسندهتقریبا نیمی از حجم کتاب  مقدمه ای است که مترجم در مورد همینگوی و آثارش نوشته. مقدمه‌ای که عیار کاربلدی و عمق دانش دریابندری  را نشان می‌دهد. به عنوان یک خواننده نه چندان عمیق شکلی که دریابندری به آثار و شخصیت همینگوی می‌پردازد بسیار شیرین و دوست داشتنی است. تسلط او به سبک‌های نویسندگی هم‌دوره همینگوی برایم خیره کننده بود.   نکته خیلی جالب این است که تحلیل او به همینگوی نه به مثابه یک کل بلکه به صورت یک وجود تاریخی و پویا ‌می‌نگرد و آن را تحلیل می‌کند. بالا و پایین شخصیت و هم‌چنین نثر همینگوی را به خوبی می‌شکافد. برای همین است که  عنوان مقدمه را &quot;ارنست همینگوی: یک دور تمام&quot; گذاشته است. در خلال این مقدمه اشاراتی هم به داستان کوتاه‌‌های همینگوی می‌کند. برای خود من اشاره ای که به داستان تپه‌هایی مانند فیل سفید می‌کند خیلی جالب بود. این داستان را قبلا خوانده بودم ولی با اشاره ای که در مقدمه به آن شد، رنگ و بوی دیگری یافت.   آیا پیرمرد و دریا یک اثر سمبولیک و تمثیلی است ؟‌ در قسمت پایانی مقدمه دریابندری تمرکز را به سمت خود داستان پیرمرد و دریا بازمیگرداند.  یک سوالی که معمولا ما می‌پرسیم این است که آیا پیرمرد و دریا یک داستان تمثیلی است یا صرفا روایت یک اتفاق برای پیرمرد است؟ یکی از وجوه شاهکار بودن پیرمرد و دریا این است که در مرز هر دو این تلقی‌ها می ایستد. نقل قولی از برنارد برنسون می کند که به نظرم بسیار درخشان است: &quot;هیچ هنرمند واقعی سمبول سازی و تمثیل پردازی نمی‌کند - و همینگوی یک هنرمند واقعی است - اما از هر اثر هنری سمبل و تمثیل می‌تراود. این شاهکار کوتاه و نه کوچک چنین است&quot;.  خود همینگوی در مورد داستان می گوید: &quot;دریا مساوی است با دریا، پیرمرد با پیرمرد و پسر با پسر&quot; اما اگر بتوان این را خوب از کار دربیاورم  هر معنایی می‌توانند داشته باشند. پیرمرد و دریا اثری است صیقل خورده تا حد اعلا. اثری که با هر مخاطبی می تواند ارتباط شخصی بر قرار کند و شبکه ای از تمثیل را برای هر مخاطبی شکل دهد. حس شخصی خودم از داستان - پیرمرد قهرمان فروتن برای خود من قلاب علاقه ام به داستان وقتی گیر کرد که پیرمرد ناتوان  از محافظت از  ماهی اش در میان کوسه ها یا به قول دریابندری بمبک‌ها، تقدیر خود را می پذیرد و به ساحل میرسد. قهرمان بی ادعایی که پیروز شده اما  مدالی با خود نیاورده و این پیروزی برایش آورده ای در دنیای بیرون نداشته.  این وضعیت پیرمرد برایم بسیار شکوهمند جلوه کرد. زبان ساده و سر راست پیرمرد، درگیری اش با نگرانی‌های به نظر پیش پا افتاده شخصیتش را دوست داشتنی کرده بود.  برای خود من سانتیاگو  یکی از شخصیت‌های به یاد ماندنی در زندگی خواهد بود. </description>
                <category>احسان محمودی</category>
                <author>احسان محمودی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Oct 2023 23:00:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۷ توانمندی که کودکان موفق را از دیگران متمایز می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@sehsanm/%DB%B7-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-n7tmlrw1yro2</link>
                <description>مترجم: این نوشته ترجمه‌ای دم دستی از مقاله زیر است : A psychologist says these 7 skills separate successful kids from ‘the ones who struggle’—and how parents can teach themChild playing in a playground Westend61 | Getty Imagesوقتی من کار خودم را به عنوان معلم کودکان در خطر آغاز کردم، بیشتر دانش آموزانم در فقر زندگی می کردند و از سوء‌ استفاده، چالش در یادگیری و ناتوانی احساسی و فیزیکی رنج می‌بردند. من به دنبال راه‌هایی بودم که به آن‌ها در موفق شدن کمک کند. به عنوان یک روانشناس آموزشی، درس مهمی را یاد گرفتم: انسان‌ها موفق به دنیا نمی‌آیند بلکه ساخته می شوند. کودکان به یک کودکی امن، مملو از محبت و با ساختار نیاز دارند و  علاوه بر اینها به  خود گردانی،  توانمندی و عاملیت برای  شکوفا شدن. بعد از جستجو در کوهی از تحقیقات در این حوزه برای یافتن مهم‌ترین قابلیت های لازم برای شکوفا شدن،  ۷ توانایی را شناسایی کردم که کودکان نیاز دارند تا دارای قدرت ذهنی، تاب آوری،  مهارت اجتماعی، خود آگاهی و قدرت اخلاقی باشند  و این چیزی است که کودک موفق را از دیگر کودکان متمایز می‌کند. ۱. اعتماد به نفس خیلی از والدین اعتماد به نفس و عزت نفس را یکسان می‌گیرند. آن‌ها به کودکانشان مدام یاد آوری می‌کنند که « تو خاص هستی»  و یا «تو میتوانی به هر جایی که می‌خواهی برسی».  اما بر اساس تحقیقات تقویت عزت نفس تاثیر خاصی روی توانایی درسی و یا خوشحالی واقعی ندارد. در مقابل تحقیقات نشان می‌دهند که کودکانی که نمره‌‌هایشان را به تلاش و توانمندی خودشان مربوط میدانند از کودکانی که احساس می‌کنند کنترلی روی خروجی درسی شان ندارند موفق تر هستند. اعتماد به نفس واقعی با انجام کار، مواجهه واقعی با موانع، پیدا کردن راه حل و خروج از چالش به دست می‌آید.  حل کردن مشکلات کودک و انجام کارها به جای آنها  تنها باعث می‌شود که فکر کنند: &quot;آن‌ها باور ندارند که من نمی توانم&quot;. کودکانی که سطح اعتماد به نفس بالا دارند  میدانند که می‌توانند شکست بخورند اما در عین حال دوباره به مسیر  برگردند. و دقیقاً به همین دلیل ما باید خودمان را از نجات دادن، راه باز کردن و دور و بر کودک گشتن رها کنیم. ۲. همدلی این توانمندی را می توان به سه نوع مشخص تقسیم بندی کرد: همدلی تاثیری: وقتی ما احساس و احساسات دیگران را خودمان هم حس می‌کنیم همدلی رفتاری: وقتی حس همدلانه ما را به انجام کار یا عملی وا می‌دارد همدلی شناختی: وقتی ما افکار دیگران را درک می‌کنیم و می توانیم خودمان را جای آن‌ها احساس کنیم کودکان به واژگان احساسی نیاز دارند تا بتوانند همدلی را در خود توسعه دهند.  این راه‌هایی هست که یک والد می‌تواند همدلی را به کودک آموزش دهد: نام‌گذاری احساسات: احساسات را در هنگام وقوعشان در کودک نام گذاری کنید تا آنها گنجینه واژگانشان را توسعه دهند: &quot;تو خوشحالی&quot;، &quot;به نظر سرخورده میای&quot; ... سوال بپرسید: &quot;این باعث شد چه احساسی داشته باشی؟&quot;  &quot;به نظرم ترسیدی، درست حدس زدم ؟&quot;  سوال پرسیدن به کودک کمک می کند که بفهمد که همه احساسات عادی هستند و نحوه‌ای که ما انتخاب می کنیم که آنها را ابراز کنیم چیزی است که ممکن است باعث دردسر شود. احساسات خود را به اشتراک بگذارید:‌ کودکان به یک محیط امن برای ابراز احساسات خود نیاز دارند. با به اشتراک گذاشتن احساسات خود این فضا را برای آنها فراهم کنید. &quot;دیشب خوب نخوابیدم، برای هم کمی کج خلقم&quot; ، &quot;اعصابم از دست این کتاب خورده&quot; به دیگران توجه کنید: به چهره و زبان بدن افراد دیگر اشاره کنید و سوال بپرسید: &quot;به نظرت رفتارش چه معنی ای داشت؟&quot;، &quot;تا حالا احساسی مانند اون داشتی؟&quot;۳. کنترل خودتوانایی کنترل  توجه، احساسات، افکار، رفتار و آرزوها مهم‌ترین توانمندی برای موفق بودن است . به طرز اعجاب آوری رمز و رازی است که به کودک برای مبارزه و کوتاه نیامدن و پیروزی کمک می‌کند. یکی از راه‌های آموزش کنترل خویشتن استفاده از علايم و سیگنال‌ها است. برخی از کودکان به سختی می‌توانند تمرکز خو را در حین چند فعالیت مدیریت کنند. به همین خاطر هست که معلم‌ها از &quot;علائم جلب توجه&quot; استفاده می‌کنند.  مانند زدن روی میز یا به صدا در آوردن زنگ یا علائم گفتاری مانند &quot;مداد‌ها روی میز، سر ها بالا&quot;. با کودکان خود تعدادی علائم قرار دادی ایجاد کنید و آن‌ها را با هم تمرین کنید  تا در نهایت بتوانید توجه آن ‌ها را به خود جلب کنید. مثلاً : &quot;من لازم دارد توجه ات را برای یک دقیقه داشته باشم&quot;، &quot;آماده ای که گوش کنی؟‌&quot;تکنیک دیگر استفاده از  وقفه اضطرابی است. ایجاد وقفه به کودکان فرصت می‌دهد تا بتوانند فکر کنند و کنترل خود را به دست آورند. به آن‌‌ها یک &quot;جمله ای برای وقفه&quot; بیاموزید تا به آن‌ها یاد آوری کند که باید کمی صبر کنند و فکر کنند قبل از این که دست به عملی بزنند. اگر عصبانی هستی تا ۱۰ بشمار وقتی شک داری  صبر کن، فکر کن و آروم بشو چیزی که دوست نداری به خودت گفته به بشه را به زبان نیار ۴.درستکاریدرستکاری مجموعه ای از باورها، ظرفیت‌ها، رفتارها و توانمندی هایی است که یاد گرفته می‌شوند و مانند قطب‌نمای اخلاقی به کودک کمک می‌کنند که راه درست را بداند و بر اساس آن رفتار کند. این که ما بتوانیم بین ارزش‌های درستکاری واقعی  و انتظاراتی که خودمان از کودک داریم تمایز قايل شویم قسمت عمده‌ای از کار است. اما به همان اندازه مهم است تا به کودک فضایی برای توسعه  شخصیت اخلاقی خودش بدهیم  که  ممکن است به موازات و متفاوت از شخصیت اخلاقی ما باشد. وقتی از کودکمان رفتاری اخلاقی دیدیم اشاره کردن و ارج نهادن بر آن به توسعه شخصیت اخلاقی او کمک میکند. این که کودک متوجه بشود که شما این رفتارش را مشاهده کرده اید. در این موقعیت به کودک بگویید که از خود درستکاری نشان داده و کاری را که انجام داده توصیف کنید  به گونه ای که کودک بفهمد کدام کارش شایسته تقدیر بوده است. استفاده از لغت &quot;به خاطر اینکه&quot; به شما کمک می‌کند تا ارزش اخلاقی را شفاف به او نشان دهید. از کارت خوشم اومد به خاطر این که حاضر نشدی دوستت را مسخره کنی از خودت درستکاری نشان دادی  به خاطر اینکه  به قولت عمل کردی و با دوستت رفتی بیرون هر چند باعث شد بی خیال مهمونی بشی ۵. کنجکاویکجنکاوی به رسمیت شناختن، دنبال کردن و شوق آزمودن موضوعات تازه، جدید و نا آشناست.  برای توسعه کنجکاوی در کودک من دوست دارم که از اسباب بازی‌ها، بازی ها و ابزارهایی با پایان باز استفاده کنم.  به کودکان رنگ، نخ و چوب آبنبات بدهید تا از آن چیزی بسازند. یا مثلا گیره کاغذ یا نی نوشیدنی بدهید تا ببینید چطور می‌توانند از آن به روش‌های عجیب و غریبی استفاده کنند. روش دیگر استفاده از پرسشگری به جای دادن اطلاعات  است. به جای این که بگویید &quot;این طوری نمی‌شود&quot;  جمله &quot; بیا امتحام کنیم ببینیم چی میشه&quot; استفاده کنید.  به جای دادن پاسخ به سوالات بپرسید &quot;تو چی فکر می‌کنی؟ &quot;، &quot;از کجا میدونی؟&quot;، &quot;چطور میشه فهمید به نظرت؟&quot;در نهایت وقتی فیلمی تماشا می‌کنید و یا کتابی می ‌خوانید و یا حتی از کنار کسی رد می‌شوید  سوالات &quot;کاش میدانستم&quot; بپرسید.  &quot;کاش میدونستم این خانمه کجا میره&quot;، &quot;کاش میدانستم چرا اون کار رو کرد&quot; &quot;کاش میدونستم بعدش چی میشه&quot;.۶. پشت‌کار پشت‌کار به کودک کمک می‌کند تا وقتی همه چیز به نفع ناامید شدن هست، ادامه دهد. اشتباهات ممکن است باعث سخت شدن اتمام کار و موفق شدن شوند. برای همین موضوع نگذارید که کودکان از مشکلاتشان یک فاجعه بسازند در مقابل کمکشان کنید تا ایراد کار را نشانه بگیرند و   آن را بشناسند. بعضی از کودکان به خاطر احساس غرق شدن در  &quot;این همه مشکل&quot; و یا &quot;این همه تمرین و مشق&quot;  تسلیم می‌شوند. شکستن یک کار به قدم های کوچک به آنهایی که برای شروع کار یا تمرکز روی ادامه کار مشکل دارند کمک زیادی می‌کند. شما می‌توانید به فرزند خود &quot;شکستن کار&quot; را آموزش دهید.  مثلا همه مسئله‌های ریاضی ای که باید حل کند را با کاغذ بپوشانید به جز اولی و پس از حل شدن هر کدام مسئله دیگری را نمایش دهید. کودکان بزرگتر می‌توانند قدم‌های انجام یک کار بزرگ‌تر را روی کاغذ یادداشت چسب دار بنویسند و قدم به قدم آن را انجام دهند. آن ها را تشویق کنید تا سخت‌ترین کار را ابتدا انجام دهند تا تمام شب استرس انجام آن را نداشته باشند.  اعتماد به نفس و پشت کار وقتی ایجاد می‌شود که بچه‌ها تکه‌های بزرگ کار را خودشان به تنهایی انجام دهند. ۷. مثبت اندیشیکودکان مثبت اندیش چالش‌ها و موانع را موضوعاتی موقتی و قابل  رفع می‌دانند و در نتیجه احتمال بیشتری در موفقیت دارند. اما در مقابل این، یک نگاه بسیار متضاد وجود دارد: بد بینی.  کودکان بدبین چالش‌ها را دائمی می‌بینند ، مانند بلوک‌های سیمانی‌ای که قابل تکان دادن نیستند. این کودکان آماده بی خیال شدن در کار‌ها هستند. آموزش خوش بینی به کودکان از خود ما شروع ‌می‌شود.  کودکان کلمات ما را به ندای درونی خودشان تبدیل می‌کنند. پس سعی کنید در روزهای آینده وقتی صحبت می‌کنید به پیام و چشم‌اندازی که  در مقابل کودکان قرار می‌دهید توجه بیشتری کنید. به طور متوسط آیا شما خودتان را مثبت اندیش را منفی نگر می‌دانید؟ نیمه پر یا خالی؟  معمولا چیزها را به صفات مثبت یا منفی توصیف می‌کنید؟  دوست و فامیل در مورد شما چه می گویند؟‌اگر فکر می کنید به نیمه خالی لیوان بیشتر مایل هستید  به یاد داشته باشید که تغییر از روبروی آینه آغاز می‌شود.  معمولا نوشتن در این مورد به شما کمک خواهدی کرد.  تغییر سخت است ،ولی مهم ایت است که نمونه ای باشید برای چیزی که می ‌خواهید کودک شما باشد.  </description>
                <category>احسان محمودی</category>
                <author>احسان محمودی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Oct 2023 13:41:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>