<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تفحص خویش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@selfinquiry</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:50:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/26900/avatar/bunGFa.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>تفحص خویش</title>
            <link>https://virgool.io/@selfinquiry</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بودن در لحظه حال &quot;دقیقاً&quot; به چه معناست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@selfinquiry/%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%A7%D9%8B-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AA-x4bkqetfqoj3</link>
                <description>فرض کنیم شخصی به نام &quot;علیرضا&quot; این سؤال را پرسیده که:&quot;بودن در لحظه حال یعنی چه و به چه کار من می‌آید؟&quot;جواب: علیرضا برای وارد شدن دقیق به این موضوع روی سؤال زیر تعمق کن:&quot;چه چیزی منِ نیما رو از توی علیرضا متمایز می‌کنه؟&quot;نیاز هست تا برای ادراک عمیق این موضوع کاملاً دقت و تمرکز کنی.یک‌بار اسم خودتو همین‌الان با خودت تکرار کن.&quot;علیرضا&quot;وقتی این اسم رو گفتی حقیقتاً به چه چیزی در درون وصل شدی؟این &quot;علیرضا&quot; چیه در درون تو؟وقتی میگی علیرضا دقیقاً به چی داری اشاره میکنی؟وقتی تو میگی &quot;علیرضا&quot; و من میگم &quot;نیما&quot; داریم به چه چیزی اشاره می‌کنیم؟کمی روی این سؤال عمیق شو.وقتی روی این سؤال، خوب و عمیق متمرکز بشی متوجه میشی که جفتمون داریم به «حافظه» اشاره می‌کنیم و حافظه هم یعنی، &quot;گذشته&quot; درواقع تمام چیزی که ما از خودمون میدونیم مربوط به گذشته است و وقتی میگم &quot;من&quot; درواقع دارم به یک عالمه گذشته وصل میشم.این نیما و علیرضا صرفاً مجموعه درهم‌پیچیده و عظیمی از اتفاقات گذشته هستند که مثلاً وقتی میگی علیرضا، وصل میشی به این مجموعه اتفاقات ریزودرشتی که در گذشته رخ داده و وقتی من میگم نیما وصل میشم به مجموعه اتفاقات گذشته خودم، درنتیجه وقتی من و تو به هم می‌رسیم درواقع دو حافظه یا بهتر بگم دو گذشته باهم ملاقات می‌کنند و گذشته هم میدونی یعنی چی؟ یعنی &quot;فکر&quot; یعنی &quot;تصویر&quot;.وقتی نیما و علیرضا باهم روبه‌رو میشن درواقع دو تصویر یا دو فکر باهم روبه‌رو شدند.علیرضا: خب من چه چیز دیگه‌ای جز اون گذشته میتونم باشم؟ خودم که فکر میکنم فقط همونم و با همون تعریف میشم.-بیا یک امتحان ساده کنیم، همین حالا فقط برای یک ثانیه به هیچ‌چیزی فکر نکن. یا به عبارتی به اون جریان گذشته که علیرضا بودنت ناشی از همون هست وصل نشو.امتحان کن.ببین تو در این یک ثانیه به هیچ تصویر یا فکر یا گذشته‌ای وصل نشدی ولی از طرفی غیب هم نشدی و همچنان اینجا بودی؛ و سؤالی که پیش میاد اینه که:&quot;در این یک ثانیه تو چی بودی؟&quot;کار پیچیده‌ای نیست خودت به‌طور عملی تجربش کن.علیرضا: بعد از چند باری که امتحان کردم فکر می‌کنم برای یکی دو ثانیه تونستم این چیزی که میگی رو تجربه کنم. درسته گویا من در اون دو سه ثانیه نبودم و محو هم نشدم. جالبه انگار &quot;بودم ولی نبودم.&quot;-درسته تو بودی ولی &quot;علیرضا&quot; نبود. (یکم رو همین جمله فکر کن)در اون وضعیت یعنی در وضعیتِ حضورِ کامل در لحظه حال، چون عامل «توجه» از اون مجموعه‌یِ عظیمِ افکارِ گذشته و آینده که سال‌ها به اون چسبیده بود آزاد میشه، درنتیجه اتفاقی که میوفته مثل اون مثال خیلی معروفه که «توجه» ناگهان از تصاویر روی پرده سینما برداشته‌شده و متوجه‌یِ خودِ پرده سینما که سال‌ها به خاطر توجه‌یِ بیش‌ازحد به تصاویر، ظاهراً ناپدید شده بود برمیگرده. باید متوجه باشی که «وجود تصاویر &quot;فقط&quot; به خاطر پرده نمایشه» البته «ماندن» در این وضعیته که مهمه و منجر به این میشه که از این هم‌هویت‌شدگی شدید با این توهمِ شخصِ محدود یعنی &quot;یکی پنداشتنِ خودت با تصاویرِ روی صفحه‌نمایش&quot; آزاد بشی.درنتیجه‌یِ ماندن در لحظه حال (یا درواقع همان نبود افکار) که برای یکی دو ثانیه تجربه‌اش کردی این علیرضا که صرفاً محتوای آگاهی یا همون مجموعه‌ای از تصاویرِ رویِ پرده نمایش است، محو شده و آنچه باقی میمونه پرده نمایش یا آگاهی است، یعنی همون پرده نمایش یا آگاهی‌ای که همیشه وجود داشت اما بدلیل هم‌هویت‌شدگی با تصاویر، ظاهراً در حجاب رفته بود.حالا یکبار دیگه به این سؤال رجوع کن:چه چیزی منِ نیما رو از توی علیرضا متمایز می‌کنه؟حالا لطفاً دقت کن که با توجه به مطالبی که گفته شد اگر من و تو &quot;دقیقاً، کاملاً و حقیقتاً&quot; در «لحظه حال» باشیم و به اون مجموعه ماجراها و اتفاقاتِ گذشته وصل نشیم دقیقاً در این لحظه چی هستیم؟آیا در این صورت در این «لحظه حال» تمایزی بین من و تو باقی میمونه؟ اصلاً نیما و علیرضایی باقی میمونه؟تفحص خویشکانال تلگرام تفحص خویش</description>
                <category>تفحص خویش</category>
                <author>تفحص خویش</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jul 2021 13:15:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وحدت و کثرت</title>
                <link>https://virgool.io/@selfinquiry/%D9%88%D8%AD%D8%AF%D8%AA-%D9%88-%DA%A9%D8%AB%D8%B1%D8%AA-nqytxto8pkqg</link>
                <description>درجایی که ذهنی یا نفس-ذاتی موجود نباشد تا چیزها را مشاهده کند آنگاه دیگر چیزی هم به‌عنوان عینیت وجود نخواهد داشت تا دیده شود. مطابق با استعاره‌ای که بین بسیاری از اندیشمندان شرق مشترک است، آنگاه‌ که امواجِ خروشانِ سطحِ دریا آرام گرفتند بحرِ بیکران در آرامش ابدی‌اش به چشم می‌آید.این مقام را ازلحاظ متافیزیکی مقام عدم می‌خوانند زیرا در اینجا نه عینی وجود دارد و نه ذهنی. ولی ازآنجاکه واژه «عدم» به حالت عدمِ تعینِ محض و مطلقِ وجود ارجاع دارد این مقام را به نام دیگری که حالت مثبت‌تری دارد، یعنی یگانگی و یا وحدت نیز می‌خوانند.بودائیان اغلب این مقام را تحت عنوان «قطعه‌ای یکتا و یکپارچه» توصیف می‌کنند. چوانگ تزو که یک فیلسوف تائوئیست است آن را «اغتشاش» می‌نامد. در این مقام و یا ازنقطه‌نظر این مقام، همه‌ی چیزهای متفاوتی که در جهانِ تجربی قابل‌تشخیص‌اند، موهوم اعلام می‌شوند. و ملاصدرا که فیلسوف مسلمانی بود نیز از همین نقطه‌نظر اشياء تجربی را «روابط محض» و غیرقائم بالذات می‌نامد. شنکره که از فیلسوفان برجسته ودانته است این اشیاء را نام - و- صورت، و کثرتی که به علت جهل به چشم می‌آید، می‌داند. اما در مقام بعدی که مقام تجربه‌ی بقا است این حجابِ وهمیت مجدداً از اشیاءِ جهانِ تجربی برداشته می‌شود.از راست: شنکره چاریا- ملاصدرا- چوانگ تزوبقا مقامی روحانی است که در آن، همه‌ی اشياء عالم که زمانی در عدم، منحل و در وحدتِ مطلقاً يكپارچه‌یِ «وجود» گم شده بودند، از ژرفای عدم سر برآورده و احياء می‌شوند. کلِ جهانِ پدیداریِ کثرت، با صورت‌های بی‌نهایت گونه‌گون و متفاوتش، دوباره خود را در مقابل چشمان انسان فرا می‌گسترد.ولی جهان کثرت به آن صورت که در مقامِ بقا به چشم انسان می‌آید با آنچه انسان پیش از عبور از مقام فنا مشاهده می‌کند از بُن تفاوت دارد. زیرا در مقام فنا انسان شاهد است که چگونه همه‌ی چیزهای جهان، استحکامِ وجودیِ ظاهریِ خود را از دست می‌دهند، روان و آبگون می‌شوند و بالاخره در یکپارچگیِ مطلقِ آغازینِ «وجود» گم می‌شوند. حال‌ آنکه در مقام بقا، انسان ناظر بر این است که همین چیزها از این بنیادِ یکپارچگیِ مطلق فرا می‌رویند و واقعیت خود را در بُعد تجربه‌ی بیداری بازمی‌یابند.به‌این‌ترتیب اشیاءِ پدیداری مجدداً به‌صورت چیزهای متفاوتِ بی‌شماری که به‌وضوح از یکدیگر متمایزند استقرار پیدا می‌کنند. و مع‌هذا این بار دیگر قائم بالذات به نظر نمی‌رسند. دیگر به‌عنوان موجودات قائم بالذات وجود ندارند بلکه به‌عنوان تجلیات و جزئی‌شدگی‌های متعددِ آن نامتعينِ مطلق، موجودند. و از این لحاظ نمی‌بایست آن‌ها را همچون اوهام محض در نظر گرفت. زیرا تا آنجا که هر یک از آن‌ها صورتِ خاصِ تعین و تجلیِ مطلق است، واقعی است. ولی اگر آن‌ها را بدون رجوع به آن بنیان متافیزیکی اصلی، که این اشیاء چیزی جز تجلیاتِ مختلفِ آن نیستند در نظر بگیریم خالی و موهوم‌اند. اگر آن‌ها را «اشیاءِ» قائم بالذاتِ خودکفا بدانیم، موهوم‌اند.متفکرانِ مسلمانِ مکتبِ وحدت وجود اغلب به هنگام ارجاع به مقامِ وجودیِ چیزهایِ پدیداری، اصطلاحاتی چون وجودِ اعتباری و وجود مجازی را به کار می‌برند. این اصطلاحات و اصطلاحات مشابه آن به‌طور ساده به این معنا است که اشياءِ جهانِ پدیداری اگر به‌طور مجزا از وحدت بنیادین وجود، موردنظر قرار گیرند، هیچِ محض‌اند اما اگر در رابطه با آن وحدت مشاهده شوند، واقعی‌اند.این نقطه‌نظر اسلامی کاملاً موافق با موضعی است که شنکره در مورد مسئله واقعی یا باطل بودن جهان تجربی اتخاذ می‌کند. شنکره هم مانند متفکران مسلمان بر این اعتقاد است که جهان تجربی نه به‌طور مطلق و غایی بلکه به‌طور نسبی و اضافی، واقعیت دارد. واقعی نبودن آن ازاین‌روست که برهمن در جنبه مطلق و غایی‌اش که همانا عدمِ تعینِ مطلق است، در جهان تجربی قابل تجربه نیست و نمی‌تواند تجربه شود؛ و مع‌هذا، و از سوی دیگر، جهان تجربی کاملاً هم از یک بنیانِ عینیِ واقعی محروم نیست. استدلال شنکره این است که فرض کنید شخصی طنابی را که بر زمین افتاده است می‌بیند و آن را اشتباهاً به‌جای مار می‌گیرد. آن ماری که به چشم آن شخص می‌آید وهمی است زیرا واقعاً طناب است. ولی ازآنجاکه پایه‌یِ عینیِ وجودِ آن مار بر واقعیتِ وجودِ طناب استوار است، آن مار هیچِ محض هم نیست. به همین ترتیب هر یک از چیزهایی که در تجربه بیداری خود با آن‌ها روبروییم، در بنیاد، برهمنِ دارایِ یک پایه‌یِ وجودی است؛ زیرا به گفته‌ی شنكره ما در هر یک از مراحلِ تجربه‌یِ بیداری خود، یک جنبه‌یِ برهمن را به‌طور واقعی تجربه می‌کنیم.نویسنده: توشیهیکو ایزوتسواز متن کتاب: آفرینش، وجود و زمان صفحات ۸۹ تا ۹۲ مترجم: مهدی سررشته داری کانال تلگرام تفحص خویش</description>
                <category>تفحص خویش</category>
                <author>تفحص خویش</author>
                <pubDate>Sun, 09 May 2021 13:37:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;نامه‌ای از هستی به هستی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@selfinquiry/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-isltsyevygir</link>
                <description>این اثر هنری کاری از نویسنده‌ی این سطور استاین فقط یک ادراک است، نه صوتی و تصویری‌ست، نه جادویی‌ست، نه علمی‌تخیلی و رازآلود، نه هندی و نه هالیوودی. به سادگی و وضوحِ درکِ اینکه الان، اینجا نشسته‌ام و این جملات نوشته می‌شوند. همین. لطفاً تا جایی که می‌شود، ساده خوانده شود. پیچیدگی‌ای در کار نیست.این ادراک آنقدر ساده است که نیازِ الزامی به هیچ آموزش و رازآلوده کردن و صغرا کبرا که ندارد، هیچ. تازه ممکن است بی‌خودی پیچیده شود و دست نیافتنی و چه و چه به نظر برسد. انگار که بگویند کلید گم شده‌ است. حالا همه بگردید دنبالِ کلید.بعد می‌بینی کلید در جیبت هست. گم که نشده بود هیچ، تازه در هم باز است. اصلاً کلید نمی‌خواست. (خنده)...حالا من که هستم؟ من همانی هستم که هست و از بودنِ خویش آگاه است. در هستیِ من، پویا که من باشم هم هست، فکر هم هست، ایگو که خود فکر است، هم هست. مرگِ پویا هم هست، مرگِ عزیزانِ پویا هم هست.تو هم هستی، دیگران هم هستند. بی‌پولی هم هست، با پولی هم هست، (خنده)، احساسات و عواطف هم، همه جورش هستند. این خودکار هم هست. اینجا هم هوا خنک است. خنده و گریه هم هستند. جوراب هم به پا هست. دستی که کمی می‌لزرد هم هست.خب که چه؟ اصلا خیلی چیزهای دیگر هم هست. امّا این خیلی چیز‌ها، کجا در حالِ ادراک هستند؟ در پهنه‌ی هستی. که من هستم. من هرگز نمی‌دانم و نخواهم فهمید، پهناوریِ این بودن چقدر است.اما از وجودِ خویش که چه هستم، آگاهم. اندازه‌اش را هیچ کس نمی‌داند.فقط می‌دانم که بزرگتر از آن است که در ادراک بگنجد، و همیشه و پیوسته در حالِ بزرگتر شدن است. ندایی که از مسجدِ محله‌تان روزانه، مکرر شنیده می‌شود، همین است &quot;او، بزرگتر است&quot; او کیست؟ من و شما که البته همه، خودِ من هستید(خنده). بودن هستید.من همچنان هم یک انسانِ ساده هستم‌ و در کالبدِ همین انسانِ ساده، بودنِ خویش و وسعتِ دست‌نیافتنیِ بودنِ خویش را درک کردم. مگر قرار بود بال در بیاورم بروم آسمانِ هفتم؟(خنده) قبلا گاهی فکر می‌کردم یه همچین چیزی‌ست، زهی خیالِ باطل. آگاهی در دنیای انسان‌ها، در کالبدِ یک انسان، خود را به خویش نشان می‌دهد و از ابزارِ بسیار پیشرفته‌ی مغزِ همین انسان بهره می‌گیرد. مغزی که در راهِ تکاملِ خود، میلیون‌ها سال طول کشید تا به این درجه از ادراک برسد.آگاهی می‌داند که دارد چه می‌کند. آگاه است. هست.مغزی که قرار بود من با مثلا مدیتیشن‌هایم خاموش‌اش کنم! خوب شد هوشیار بود، خاموش نشد، وگرنه نمی‌فهمیدم که هستم.(خنده) البته همه‌ی راه‌ها یکی‌ست.و به یک جا ختم می‌شود. همین‌جا، درست همین‌جا که الان هستی. فقط شکلش فرق دارد.اما همین صراط‌المستقیم خودمان(مسیرِ مستقیم) (خنده) هم بسیار خوب است.من که همین‌جا هستم.حالا من چرا به جای اینکه خودم را این آگاهی که همه‌ی این‌ها در آن هستند و آنقدر وسیع هم هست، بدانم، خودم را این خیلی چیزها بدانم؟ و متٵثر شوم و گره بخورم و سوال‌در سوال شوم؟ و در این چیزهایی که در هستیِ من هی می‌آیند و می‌روند، گم و‌گور شوم و در گردابِ افکار و چرایی‌ها غرق شوم؟من که پیوسته هستم. و هر سوال و جوابی هم همینجا در من است، حالا چه فهمیده شود، چه نشود.تٵثیری در ذاتِ بودنِ من ندارد.حالا این دوستانِ فکر و ابرِ آسمان و تصویر روی پرده، باز هم خواهند آمند یا نه؟ جایی نرفته‌اند، همه دورِ همیم. فقط آگاهم که من اینها و چیز‌های دیگر نیستم. من همانی‌ام که اینها درونش هست.من هستم که اینها هستند. نمی‌دانم. مهم نیست. اصلاً بیایند، بروند. چه باک؟ این در به روی همه باز است. صاحبخانه هم هست، قدمشان روی چشم. آب هم که جوشیده است. اصلاً خودم را هر چیزی بدانم یا ندانم. این چه تاثیری در هستیِ من دارد؟ من که نمی‌آیم و بروم، من هستم. این‌ها می‌آیند در من و می‌روند. خوشا به حالشان. به‌ من چه؟(خنده)نه اینکه بمیرند و از هستی ساقط شوند. اصلا اینها هم برای خودشان و برای هستی که من باشم، به‌درد بخورند و وظایفی دارند. دشمن نیستند، دشمنی نیست. صلحِ کامل برقرار است.چرا همیشه از مردن و کشتن و فنا و محو و نیستی و عدم صحبت است. عرصه‌ عرصه‌ی بودن است‌. همه چیز درش فقط هست. چون خودش فقط هست، من هستم. نیازی به کشت و کشتار نیست(خنده)...حالا من هر چه که می‌خواهم باشم، باشم. درویش، عرفانی، متریالیست، مذهبی، معنوی، شمنی، راهب، شاعر، هنرمند، متاهل، مجرد، پویا، مریم، پیر، جوان، شاغل، بی‌کار، غمگین، خوشحال، هیچی، یا هر چی! و درکِ بودن، هر نوع تجربه‌ای می‌خواهد باشد، باشد، معنوی، روحانی، زیستی، یا هر کلمه‌ی مبهمِ دیگری. این‌ها چه ربطی به هستی بودنِ من دارند؟من که هستم، حالا هرچی.حالا من الان با مارمولک و دایناسور یا خیلی چیزهای دیگر احساسِ یگانگیِ عمیق و وحدتِ وجودی پیدا نکردم و احتمالاً همچنان هم از ارتفاع می‌ترسم. می‌دانم هم ترس وهم است و هستیِ من را تحت‌الشعاع قرار نمی‌دهد و غیره. حالا شاید بعدا‌ً یگانه شوم. این را هم می‌دانم که بعدنی نیست و هر چه هست حال است و غیره و غیره، بگذریم. اصلا چه اهمیتی دارد؟ این‌ها هم باشند، گذشته هم باشد، آینده هم باشد. ترس هم باشد. این هم اگر خواست، آمد و رفت داشته باشد. اینجا بزرگ است، بزرگتر از بزرگ است، من برای همه جا دارم.(خنده)...الان، همین که این ادراک عمیقاً و باطناً وجود دارد که هر چه هست، هست. چون هستی هست، یعنی من هستم. و این آگاهی هم هست که این احساس-ادراک، در پهنه‌ی هستی‌ست که درک می‌شود نه هیچ جای دیگر، جای دیگری وجود ندارد. و همین که آگاهی در همین حد، خودش را به خودش نشان داده، کافی‌ست. خدا را شکر(خنده). حالا ضمیر که نمی‌دانم کجای من است، چه روشن است، چه خاموش است، شاید هم برقِ منطقه قطع است(خنده) .فرقی در هستیِ من و آگاهیِ من از بودنِ خویش ندارد.همین کافی‌ست که با خزنده و چرنده و طبیعت و بدنِ پویا و افکار و احساسات و ایگو و عمو‌جان ودایی‌جان و کرونا و حکومت و دین و جهان و زمین و فرازمینی‌ها و جادوجمبل و هر چیزِ دیگری که در این پهنه‌، هست، هیچ دشمنی‌ای احساس نمی‌شود که هیچ، تازه همه‌چیزِ هستی برای خودش جالب‌تر هم شده است. که واعجبا چقدر بزرگتر از چیزی که می‌پنداشتم، هستم (خنده)هستی که با خودش دشمن نمی‌شود.راستی این هستی که من باشم هم، نیستی نمی‌شود.این، همین الان هم آنقدر بی‌فرم و متواضع است که خیلی‌ها فکر می‌کنند، و فقط فکر می‌کنند، که نیست.یا می‌گویند ما هستیم، ولی هستی نیستیم. چطور ممکن است؟!(خنده) فکر‌ها دوستانِ شوخ‌طبعیهستند. خیلی جدیشان نمی‌گیرم. گاهی هم می‌آیند می‌گویند، ببین ما تو هستیم. این هم از شوخ‌طبعیشان هست. چراکه ابر‌ها در پهنه‌ی آسمان، جز چند لکه‌ی کوچکِ سفید و خکستری و سیاه که بعد از مدتی هم ناپدید می‌شوند، مگر چه هستند؟مشکل همینجاست که گاهی در هستی که من باشم، جمعیتِ افکار زیاد می‌شود. باید تنظیمِ خانواده بگذرانند!(خنده) صد البته که مشکلی نیست، گفتم که بخندیم. جا برای همه هست. هستی بزرگتر است.من بزرگتر هستم. خلاصه که هستی موجود است، موجود وجود دارد. وجود از عدم نیست و به عدم نمی‌رود. عدمی وجود ندارد. البته این فلسفه‌‌بافی‌ها همه سرکاریست.هیچ تٵثیری در بودنِ من ندارد.حالا، من می‌گویم هستی، تو بگو آگاهی، دیگری بگوید عشق، بگویند خدا، بودش، طبیعت، حقیقت،یا هر لغتِ مبهمِ دیگری.القصه، من هستم و از بودنِ خویش آگاهم. بیرون هم گنجشکی جیک‌جیک‌ می‌کند و صدای جیک‌جیک هم همین‌جا شنیده می‌شود. در هستی، در من .کمی گرم‌تر هم شده‌ و دست هم دیگر نمی‌لرزد.زین پس نیز با همین بودنِ خویش صفا می‌کنم و از اینکه ببینم خودش، دیگر چه می‌خواهد به خودش نشان دهد و خودش را تا کجاهای خویش می‌برد، لذت می‌برم. به تمامِ آنچه در من است، در پهنه‌ی هستیِ من است، که تمامِ ادراکاتِ من از همه چیز و همه کس و همه جاست عشق می‌ورزم و هستی را، آگاهی را، همین زندگی را که خودم هستم، با هر چه خودش پیشِ پای خودش می‌گذارد می‌پذیرم . و مراقبش هستم که با این مسافران و مهمانانی که به کاروان‌سرای هستی که‌ من باشم، در رفت و آمدند، خیلی دم‌خور نشود و یادش نرود یکی از آنها نیست. بلکه فضای بی‌ابتدا و بی‌انتهای فراخی‌ست که همه چیز در آن ادراک می‌شود و همه‌ی آنها هستند چون هستی هست، چون من هستم.سرت را درد نیاورم، من هستم و از بودنِ خویش آگاهم. دیگر بروم بودنِ خویش را آگاهانه زندگی کنم.زندگی همان زندگی‌ست، هیچ چیزی در بیرون تغییر نکرده. فقط آگاهی از بودن درک شده است.همه‌چیز فقط هست.&quot;خدا را شکر&quot; (خنده)...پ-ن: از کانالِ &quot;تفحّصِ خویش&quot; و &quot;مسیرِ مستقیمِ&quot; شریف، به‌خاطرِ تمامِ مهرورزی‌های بی‌چشمداشتش در راستای آگاهانیدن، خصوصا‌‌ً برای ترجمه و اشتراکِ ویدیو‌های آموزگارِ عزیز&quot;روپرت اسپایرا&quot;، بسیار بسیار سپاس‌گذارم.سپاسِ خودش از خودش. (خنده)...والسلام.بودن، پیوسته ادامه دارد...</description>
                <category>تفحص خویش</category>
                <author>تفحص خویش</author>
                <pubDate>Thu, 29 Oct 2020 12:44:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشبختی چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@selfinquiry/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-aigmvmqvqko5</link>
                <description>خوشبختی همان ذات و ماهیتِ «خویش» است. خوشبختی و خویش متفاوت از هم نیستند. هیچ خوشبختی‌ای در چیزهای بیرونیِ این دنیا وجود ندارد. ما به خاطر جهالتمان گمان می‌کنیم که می‌توانیم از چیزها به خوشبختی برسیم. زمانی که ذهن به بیرون می‌رود رنج را تجربه می‌کند. در حقیقت زمانی که امیال و آرزوهایش برآورده شد به جایگاه اصلی‌اش بازمی‌گردد و از شادیِ «خویش» لذت می‌برد. به‌طور مشابه در وضعیت خواب، سامادهی (خویش آگاهی) و بیهوشی هم همین را تجربه می‌کند. و هنگامی‌که چیزهایی که آرزویش را دارد به دست آمد، یا چیزهایی که از آن‌ها بیزار است از بین رفت، ذهن درونی شده و از شادیِ نابِ «خویش» لذت خواهد برد. بنابراین ذهن بی‌وقفه به‌طور متناوب از خویش بیرون آمده و به آن بازمی‌گردد. سایه‌ی زیر درخت دلپذیر است و از طرفی خارج از آن در فضای باز گرما سوزان است.کسی که در زیر آفتاب قرار دارد، هنگامی‌که به سایه می‌رسد، احساس خنکی می‌کند. کسی که مدام از سایه به زیر آفتاب می‌آید و دوباره به سمت سایه می‌رود یک ابله است. یک فرد خردمند همیشه در سایه می‌ماند. به‌طور مشابه ذهن کسی که حقیقت را می‌شناسد برهمن (حقیقت غایی) را ترک نمی‌کند. اما از طرف دیگر ذهن نادان در دنیا می‌چرخد و احساس بدبختی می‌کند و برای مدت کوتاه به برهمن بازمی‌گردد تا خوشبختی را تجربه کند. درواقع آنچه دنیا می‌نامیم فقط فکر است. زمانی که دنیا محو شود، هنگامی‌که دیگر فکری باقی نماند ذهن شادی و خوشبختی را تجربه می‌کند و زمانی که دنیا ظاهر شود باز به‌سوی رنج و بدبختی میل می‌کند.رامانا ماهارشیوقتی شما یک ماشین یا یک آپارتمان می‌خرید یا دوستی را ملاقات می‌کنید خوشحال هستید. چرا این چیزها برای شما خوشحالی می‌آورند؟ شما به شخص خاصی یا ماشین و آپارتمانی که از آجر و سیمان ساخته شده جذب می‌شوید. این فولاد و لاستیک و بنزین نیستند که به همراه ماشین خوشحالی می‌آورند و همین‌طور در خصوص یک فرد این گوشت و خون و مغز آن فرد نیست که برای شما خوشحالی میاورد. وقتی شما شاد هستید خویش را درون خود شناسایی می‌کنید و از خواسته رها هستید. وقتی یک ماشین می‌خرید آرزوی شما به ثمر رسیده و میل و خواسته شما برای ماشین، شما را ترک می‌کند. وقتی با دوستی ملاقات می‌کنید دیگر آن میل ملاقات از بین رفته است. وقتی خانه‌ای می‌خرید میل شما برای داشتن خانه، دیگر آنجا وجود ندارد. این خالی بودنِ بدون میل و آرزو به شما شادی می‌دهد. اگر بدانید که این خالی بودن از میل و آرزو است که به شما شادی و خوشبختی می‌دهد آنگاه می‌توانید همیشه ذهنتان را خالی نگهدارید. آنگاه دیگر کجا مشکلی با شاد بودن وجود خواهد داشت؟ در هرکجا که هستید چه هنگام راه رفتن، صحبت کردن، نشستن، برخاستن، خوابیدن می‌توانید خوشحال باشید.پاپاجیزمانی ذهن ارضا می‌شود که شما به چیزی که دوست دارید برسید در این هنگام ذهن در قلب* آرام می‌گیرد. وقتی ذهن در قلب آرام بگیرد شادی به‌خودی‌خود از پسش خواهد آمد به خاطر اینکه شادی همان ذات حقیقی توست. هرزمان که ذهن برای جستجوی چیزی بیرون می‌رود تا تو را خوشحال کند، تا زمانی که چیزی که می‌خواهی را به دست نیاورده‌ای خوشحال نیستی. زمانی که آن را به دست آوردی دوباره ذهن در قلب آرام می‌گیرد و تو خوشحال می‌شوی. تمام مدت تو در این فکری که چیزی در بیرون از تو وجود دارد که شادی و خوشبختی برایت به همراه خواهد داشت. رسیدن به آن هدف برایت شادی عظیمی همراه خواهد داشت. درواقع آن موضوع و هدف هیچ ارتباطی به شادی ندارد. بلکه شادی زمانی اتفاق میفتد و زمانی شما رضایت خواهید داشت که ذهن در قلب آرام می‌گیرد. پس ما برای اینکه همیشه شاد باقی بمانیم باید یاد بگیریم که ذهن را در قلب آرام نگه‌داریم. تا زمانی که به ذهن اجازه ندهیم از قلب بیرون بیاید می‌توانیم در هر شرایطی شادباشیم.درست مثل شخصی که زیر آفتاب داغ نشسته و در حال سوختن است و سپس به زیر سایه درختی می‌رود و احساس راحتی می‌کند. به‌محض اینکه این شخص احساس راحتی کرد دوباره زیر آفتاب می‌رود و دوباره آفتاب داغ او را می‌سوزاند و او دوباره به سمت سایه درخت پناه می‌برد. فقط یک احمق می‌تواند چنین کاری بکند اما این دقیقاً همان کاری است که ما انجام می‌دهیم ما به بیرون می‌رویم تا دنبال چیزی بگردیم که خوشحالمان کند و بعد زمانی که چیزها از بین رفتند احساس بدبختی می‌کنیم این در حالی است که ما می‌توانیم خودمان همین احساس عظیم آرامش و شادی را داشته باشیم.می‌توانیم به درون فیلم به هرکجا که می‌خواهیم برویم و این احساس شادی درونمان هیچ تغییری نکند. شادی، خویش حقیقی تو است. تو آنی.باید همیشه نسبت به آن آگاه باشی. باید این نکته را با خودت یادآوری کنی که: من مجبور نیستم که به اینجاوآنجا بروم. اگر من به اینجاوآنجا می‌روم به خاطر این است که خودم می‌خواهم و این مطلقاً هیچ ارتباطی با شادی من ندارد. اینکه من جاهای مختلفی بروم و کارهای مختلفی انجام دهدم مرا آدم بهتری نخواهد کرد. تمام دانشی که نیاز داری، درون خودت است. تمام شادی و سروری که نیاز داری، درون خودت است. تمام عشقی که نیاز داری، درون خودت است و ازآنجایی‌که خویشِ تو همه فراگیر و حضوری مطلق است بنابراین به هرکجا بنگری و هر جا بروی درون خویشت هستی. فقط یک خویش وجود دارد. زمانی که آن خویش را بشناسی دیگران هم همان خویش خواهند شد، دنیا همان خویش خواهد شد، درختان، آسمان، سیارات و کل کیهان همان خویش است بنابراین هر جا بروی و هر کاری انجام دهی خویش را خواهی دید و خویش همیشه عشق و محبت و صلح و سعادت است. ازآنجایی‌که تو دیگر چیزی را جدای از خودت نمی‌بینی دیگر چیزی نمی‌تواند تو را ناراحت کند به این خاطر که تو در حال دیدن خویشت هستی.&quot;رابرت آدامز*منظور از قلب همان آگاهی یا منشاء است.بخشی از تمثیل مری و جینوقتی جین گرایش اسرارآمیزی را نسبت به دیوید احساس می‌کند و شروع به ملاقات هم می‌کنند او حس عجیبی دارد که اگر به دیوید نزدیک‌تر شود ممکن است دردی را که در قلبش داشته و همیشه در طول زندگی سعی می‌کرده تا از آن فرار کند آرام بگیرد. او به نحوی احساس می‌کند پیوستن به دیوید دردی را که در طول تمام زندگی‌اش از آن فرار می‌کرده است را تسکین خواهد داد.بالاخره او و دیوید باهم وارد رابطه می‌شوند و زمانی که در دوستی و رابطه جنسی غرق می‌شوند جین به‌طور موقت از درد اشتیاقی که داشت رهایی میابد؛ اما واقعاً چه اتفاقی افتاده است؟ چرا جین چنین اشتیاقی را احساس می‌کند؟ چنین شهودِ احتمال رهایی از درد از کجا به او الهام شده؟ و زمانی که با دیوید درآمیخت چه بر سرِ دردی که داشت آمد؟در لحظه پیوستنش با دیوید یک رهایی موقت از همه محدودیت‌هایی که جین خودش را با آن‌ها تعریف می‌کرد وجود دارد. ذهن محدود جین موقتاً فرومی‌ریزد و در این لحظه او طعم ذات حقیقی خود را که همان ذات آرام مری است که در تیتینانو به خواب رفته است را می‌چشد.و اینک، البته زمانی که جین و دیوید از هم جدا هستند این تعلیقِ موقت درد و رنج به پایان می‌رسد و جین هر آنچه او را پیش‌تر محدود می‌کرد را دوباره احساس می‌کند. درد و رنج دوباره به سطح می‌آید و او به خاطر میاورد «آه، آخرین باری که با دیوید یکی بودیم درد از بین رفته بود». درنتیجه یکی شدن با شخصی یا با عینیتی یا فعالیتی بایستی راه رهایی از درد و رنجم باشد.بنابراین جین دوباره و دوباره به سمت چیزهای بیرونی، اجسام، فعالیت‌ها و روابطی کشیده می‌شود تا تسکین دردش را پیدا کند. درواقع هر بار که او با چیزی بیرونی، فعالیت، مواد یا هر رابطه‌ای یکی و آمیخته می‌شود تسکینی موقت میابد و در او باوری به وجود میاید که تنها راه رهای از درد و رنج به دست آوردن عینیت‌ها و فعالیت‌ها و مواد و روابط است؛ و درنتیجه به این امور معتاد می‌شود. مثل همه مردمی که به‌نوعی به چیزی اعتیاد پیداکرده‌اند.روپرت اسپایراکانال تلگرام تفحص خویشWhat is happiness?Happiness is the very nature of the Self; happiness and the Self are not different. There is no happiness in any object of the world. We imagine through our ignorance that we derive happiness from objects. When the mind goes out, it experiences misery. In truth, when its desires are fulfilled, it returns to its own place and enjoys the happiness that is the Self. Similarly, in the states of sleep, samadhi and fainting, and when the object desired is obtained or the object disliked is removed, the mind becomes inward-turned, and enjoys pure Self-happiness. Thus the mind moves without rest alternately going out of the Self and returning to it. Under the tree the shade is pleasant; out in the open the heat is scorching. A person who has been going about in the sun feels cool when he reaches the shade. Someone who keeps on going from the shade into the sun and then back into the shade is a fool. A wise man stays permanently in the shade. Similarly, the mind of the one who knows the truth does not leave Brahman. The mind of the ignorant, on the contrary, revolves in the world, feeling miserable, and for a little time returns to Brahman to experience happiness. In fact, what is called the world is only thought. When the world disappears, i.e., when there is no thought, the mind experiences happiness; and when the world appears, it goes through misery.A person who has been going about in the sun feels cool when he reaches the shade. Someone who keeps on going from the shade into the sun and then back into the shade is a fool. A wise man stays permanently in the shade. Similarly, the mind of the one who knows the truth does not leave Brahman. The mind of the ignorant, on the contrary, revolves in the world, feeling miserable, and for a little time returns to Brahman to experience happiness. In fact, what is called the world is only thought. When the world disappears, i.e., when there is no thought, the mind experiences happiness; and when the world appears, it goes through miseryRamana MaharshiYou might purchase a car or buy an apartment or meet a friend and you are happy. Why do these things bring you happiness? You are attracted to a particular person, or to a particular car, or to a particular apartment made of bricks and cement. It is not the steel, the rubber, or the benzene that brings happiness with the car. Nor is it the bones, flesh, blood, or marrow in a person. When you are happy you recognize the Self within the self, and you are free of desire. When you get a car your hope is gone, your desire for the car has left you. When you meet a friend your desire for the meeting is no longer there. When you buy an apartment your wanting to have an apartment is no longer there. This emptiness without desire or hope has given you happiness. If you know that it is this emptiness from the hope and desire that brings you happiness then you can always keep your mind empty. Then where is the problem to be happy wherever you are - walking, talking, sitting, standing, sleeping - you can be happy.PapajiWhen the mind is satisﬁed that you have something that you love in your life, the mind rests in the heart. When the mind rests in the heart, happiness ensues all by itself. For happiness is the very nature of yourself. Whenever the mind goes out searching for something to make you happy, then you are not happy until you accomplish whatever you want to do. Once you&#x27;re accomplishing it, once it&#x27;s done the mind rests in the heart and you have happiness. All the time you believe that it is the thing outside of you that brings you the happiness. It&#x27;s the object that has brought you great happiness. The object has absolutely nothing to do with it. It is when you are satisﬁed and the mind rests in the heart and you become happy. So we learn to make the mind rest in the heart all of the time and we will always be happy. We can be happy under all circumstances.... As long as you do not allow the mind to come out of your heart you have to be happy.It is like the person who sits in the hot sun and burns then goes under a shade tree and feels comfortable. As soon as the person is comfortable he goes back into the sun again and again the sun burns him. So he runs back under the shade tree. Only a fool would keep running back into the sun then go back under the shade tree. But that is exactly what we do. We go out searching for things to make us happy. And then when the things wear off we become miserable. Whereas we can sit by ourselves and have tremendous peace and happiness. We can go to a movie, we can go anywhere we want and the happiness never changes. The happiness is your Self. You are That.You have to always be aware of this. You have to realize that I don&#x27;t have to run here or run there or go here or go there. If I&#x27;m going here or going there it&#x27;s because I want to but it has absolutely nothing to do with my happiness. It will not make me a better person if I go anywhere or do anything else. All the knowledge that you need is within yourself. All the peace that you need is within yourself. All the joy that you need is within yourself. All the love that you need is within yourself. And since your Self is all-pervading, omnipresence, therefore anywhere you look, anywhere you go you are in your Self. There is only one Self. When you know that Self others become that Self, the world becomes the Self, the tree becomes the Self, the sky becomes the Self, the planets becomes the Self, the whole universe is the Self. Therefore wherever you go whatever you do you are seeing the Self. And the Self is always love and compassion and peace and bliss. That’s why nothing can make you unhappy. For you&#x27;re not seeing something apart from you. You&#x27;re seeing your Self.Robert Adams</description>
                <category>تفحص خویش</category>
                <author>تفحص خویش</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2020 23:18:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرحی بر تفحص خویش</title>
                <link>https://virgool.io/@selfinquiry/%D8%B4%D8%B1%D8%AD%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%D9%81%D8%AD%D8%B5-%D8%AE%D9%88%DB%8C%D8%B4-kyilovl9etfe</link>
                <description>روپرت عزیزچند وقت پیش با کتاب نیسارگاداتا یعنی &quot;من آن هستم&quot; آشنا شدم که در آنجا پیشنهادایشان برای پرسش &quot;من کیستم؟&quot; توجهم را جلب کرد. (پیش‌تر از نیسارگاداتا، رامانا ماهارشی هم متدی یکسان با عنوان تفحص خویش ارائه داده بود که البته من زیاد با تعالیم رامانا آشنا نیستم)اولین سؤال من این است: &quot;در اینجا کدام خود مورد تفحص قرار می‌گیرد؟ به نظرم خود لایه‌هایی دارد چیزی مثل خود جعلی و خود حقیقی و همچنین به نظرم تفحص با هردوی آن‌ها مواجه است و یا اینکه همین‌طور که تفحص در یکی عمیق‌تر می‌شود آن ناپدید شده و به آن دیگری یعنی خود حقیقی اجازه می‌دهد تا آشکار شود.پالپال عزیز&quot;خود&quot; یا &quot;منی&quot; که مورد تفحص قرار می‌گیرد همان خودی است که فرد در هرلحظه فکر و احساس می‌کند که خودش است.مثلاً در شرایط حال حاضر &quot;من&quot; نامی است که ما به آن چیزی که از این کلمات یا هر چیزی که تجربه می‌شود آگاه است و تجربه‌اش می‌کند، می‌دهیم؛ مانند صدای ترافیک، حواس بدن و غیره. این عنصر شناخت یا تجربه کردن در هر تجربه‌ای است و آن ذاتاً حاضر است.این دو عنصر یعنی شناخت و حضور (وجود) در حس &quot;من&quot; ذاتی هستند. به همین دلیل گاهی به آن شناختِ حضور یا آگاهی میگویند (آن درواقع حضورِ آن چیزی است که آگاه است یا شناخت از وجود خودمان است) یعنی:من هستم و من میدانم که هستم.تفحص خویش یک تحقیق و بررسی در ماهیت این &quot;من&quot; است. ما از تجربه‌ای که از آن داریم چه چیز دیگری جز اینکه آن آگاه و حاضر است می‌توانیم بگوییم؟برای اکثر مردم بدیهی و قطعی است که این حضورِ آگاه، به عنوان یک موجود در داخل بدن قرار دارد و درعین‌حال بدن است.اما در اینجا ما چیزی را بدیهی و قطعی به حساب نمی‌آوریم. تنها راه برای کشف این &quot;من&quot; که خودمان را آن میدانیم، نگاه کردن به آن است.بنابراین همین حالا برگردید و توجه را به آن چیزی بدهید که از این کلمات یا افکارتان یا حواس بدنتان آگاه است.سعی کنید تا آن را پیدا کنید و به آن نگاه کنید.وقتی سعی می‌کنیم این کار را انجام دهیم اتفاق عجیبی رخ می‌دهد. درحالی‌که این حضورِ آگاه به‌طور غیرقابل‌انکار حاضر است، وقتی‌که به آن نگاه می‌کنیم نمی‌توانیم آن را به ‌عنوان یک عینیت پیدا کنیم. درواقع ما حتی نمی‌دانیم که برای دیدن آن باید به کدام سمت بچرخیم.درست آنجا در آن تجربه، این باور که آن حضورِ آگاه یا &quot;من&quot; موجودی واقع در بدن یا خود بدن باشد تضعیف می‌شود.همان‌طور که ما بیشتر و بیشتر در تجربه‌مان تفحص می‌کنیم متوجه می‌شویم که درواقع هیچ مدرک تجربی دال بر این باور که &quot;من&quot; یعنی آگاهی یا حضورِ آگاهی در جایی قرارگرفته باشد یا محدود باشد وجود ندارد. اگرچه در اینجا با استدلال و منطق چنین چیزی گفته می‌شود اما این اعتقاد ناشی از تجربه است که آنچه ما هستیم هیچ محدودیت و مکانی ندارد.و آن چیست که این را تجربه می‌کند؟ البته که آن خویش ماست. آن خویش ماست که حضورِ لامکان و نامحدودش را می‌شناسد و تجربه می‌کند.به‌عبارت‌دیگر آن خویشی که مورد تفحص قرار گرفت تنها خویش موجود است. زمانی این‌طور به نظر می‌رسید که این خویش، محدود است اما بعداً کشف شد که همین خویش نامحدود است.در طی تفحص، محدودیت ظاهری این خویش، بدون هیچ دردسری به‌طور طبیعی رها شده و تنها همان خویش را همان‌گونه که بود یعنی عریان و بی‌هیچ تغییری توسط تحمیلات و تأثیرات ظاهری ذهن و بدن به جا گذاشت.بنابراین این جمله شما که نوشته بودید: &quot;... همین‌طور که تفحص دریکی عمیق‌تر می‌شود آن ناپدید شده و به آن دیگری یعنی خود حقیقی اجازه می‌دهد تا آشکار شود...&quot; به آن بسیار نزدیک است.من آن را به این صورت کمی اصلاح می‌کنم: همان‌طور که تفحص بر حس &quot;من&quot; عمیق‌تر می‌شود، به‌وضوح آشکار می‌گردد که تمام آن کیفیت‌هایی که توسط ذهن و بدن تحمیل شده بودند، هیچ قدرت محدودکننده‌ی واقعی بر روی آن ندارند. درنتیجه (ظاهراً) همان &quot;من&quot; همان‌طور که هست، نامحدود و لامکان خواهد درخشید و با نور خودش از وجود خودش آگاه است.حالا چرا من گفتم &quot;ظاهراً&quot;؟زیرا توضیحات بالا برای کسی نوشته شده است که خودش را به عنوان موجودی محدود باور کرده و احساس می‌کند و درنتیجه فرایند تفحص خویش را به کار می‌گیرد تا حقیقت موضوع را مشخص کند.هنگامی‌که آگاهی به‌عنوان چیزی کاملاً مستقل از تحمیلات و تأثیرات ذهن و بدن که به نظر آن را محدود کرده بود ادراک شود، ما در همان زمان ادراک می‌کنیم که آن موجودی که فکر می‌کردیم و احساس می‌کردیم که خودمان باشیم هرگز وجود نداشت.به‌عبارت‌دیگر این موجودِ به‌ظاهر مجزا و مستقل نبود که فرایند تفحص خویش را انجام می‌داد تا خودش را به‌عنوان آگاهی نامحدود و لامکان کشف کند بلکه همیشه فقط این آگاهی نامحدود و لامکان وجود دارد که آگاهی‌اش از وجود خودش، گاهی &quot;ظاهراً&quot; به‌وسیله اعتقاد و احساسی از یک خود مجزا در حجاب فرو می‌رود.بنابراین ما اکنون از این منظر عمیق‌تر می‌توانیم تفحص خویش را دوباره مطرح کنیم هرچند این طرح جدید نیز ناگزیر محدود است: می‌توانیم این‌طور بگوییم که آگاهی، فرم فکری که ظاهراً آن را محدود و مستقر در یک بدن می‌کند را به خودش می‌گیرد. درنتیجه آگاهی یعنی &quot;من&quot; به نظر، خودش را به‌عنوان یک موجود می‌شناسد، یک بدن. همان‌طور که آگاهی این تصور را کنار میزند دوباره خودش را همان‌گونه که هست یعنی نامحدود و لامکان می‌شناسد.به‌عبارت‌دیگر این فقط برای این موجودِ ظاهری است که تفحص خویش فرایندی در ذهن در نظر گرفته می‌شود. هنگامی‌که دیده شود که این موجود وجود ندارد و بنابراین نمی‌تواند در ماهیت خودش تفحص و بررسی کند و یا هر کار دیگری انجام دهد آنگاه آشکار خواهد شد که همیشه فقط آگاهی وجود داشته و منظور از تفحص خویش هم، آگاهانه به عنوان این آگاهی ماندن است.تفحص خویش فقط آگاهانه به عنوان وجود خودمان ساکن شدن است.می‌توانیم این‌طور بگوییم که تفحص خویش مانند تصویری روی صفحه‌نمایش است که به‌آرامی محو می‌شود. آنچه به نظر می‌رسد یک عینیت یا موجود باشد (تصویر)، مشخص می‌شود که فقط صفحه‌نمایش است. آشکار می‌شود که آن &quot;منِ&quot; ظاهری، از آن تنها &quot;منِ&quot; حقیقی یعنی آگاهی ساخته شده است.همیشه فقط آگاهی است که وجود دارد و گاهی این‌طور به نظر می‌رسد که محدود و مستقر در یک مکان خاص (بدن) باشد. اما درواقع همیشه فقط خود نامحدود خودش را میشناسد و همان هست.بسیاری از تفاسیر معاصر در خصوص تفحص خویش آن را در حد یک تمرین ذهنی ساده‌انگارانه که شامل پرسش مکرر &quot;من کیستم؟&quot; است تقلیل داده‌اند.بااین‌حال بخش اعظمی از خودِ ظاهریِ مستقل و مجزا نه فقط به عنوان یک باور بلکه در قالب یک احساس، همچنان حضور داشته و در بیشتر موارد این احساس پس‌ازاینکه باورِ به یک وجود مجزا تضعیف شد همچنان ادامه خواهد داشت.و به همین دلیل تفحص خویش شامل اکتشاف حس &quot;من&quot; در سطح احساس است که درواقع آن در سطح بدن است. به این جنبه از تفحص خویش در تعالیم رامانا ماهارشی، نیسارگاداتا، آتماناندا کریشنامنون و سایرین اشاره شده هرچند اغلب با دقت شرح داده نشده است.بسیاری از این اساتید برای مدت‌زمانی در سکوت با شاگردانشان می‌نشستند که در طی آن، این روند ظاهری تحقیق و بررسی در سطح ذهن، هرچه عمیق‌تر به درون سکوت و اکتشافی عمیق‌تر در لایه‌های پنهان‌تر حسِ خودِ مجزا در بدن صورت می‌گرفت. در بیشتر موارد این اکتشافِ عمیق‌ترِ تجربه است که درک ذهنی را از تجربه واقعی متمایز می‌کند.در میان مزایای زیاد اینترنت برای بیان و به اشتراک گذاشتن آموزه‌های آدویتا، موانع اجتناب‌ناپذیری هم وجود دارد. یکی از آن‌ها این است که این جنبه‌ي تجربی عمیق‌تر آموزه‌ها اغلب حذف می‌شود (زیرا کلمات، تنها شکلِ آموزش در چنین فرمتی هستند) و گاهی این تعالیم درنتیجه‌ی تبادلات کلامی تقلیل پیدا کرده و غالباً در معناشناسی و مباحث عقلی گم می‌شوند.با احترام،روپرتکانال تلگرام تفحص خویشDear Rupert,Not very long ago, I came across the Nisargadatta material in ‘I Am That’, in which his suggestion to ask “Who am I?” as the premier approach to really getting that question answered crossed my radar. (Earlier than Nisargadatta, Ramana recommended the same method of self-enquiry, although I’m not familiar with much of Ramana’s teaching.)The first question I’ve got is: “Which self is being enquired into here?” It seems to me that there are layers of self – simplistically, fake self and real self, for instance – and it also seems to me that the enquiry encounters both. Or rather, as the enquiry goes deeper into the one, it dissolves, allowing the other one, reality, to come into the light.PaulDear Paul,The ‘self’ or ‘I’ that is being enquired into is the self that one thinks and feels oneself to be at any moment.For instance, in this current situation, ‘I’ is the name we give to whatever it is that is knowing or experiencing these words and whatever else is being experienced, such as the sound of traffic, bodily sensations etc. It is the knowing or experiencing element in every experience and it is, by definition, present.These two ‘elements,’ Knowing and Presence (Being) are inherent in the sense of ‘I.’ For this reason it is sometimes referred to as Knowing Presence or Consciousness (that is, the presence of that which is conscious or the knowing of our own being).I am and I know that I am.Self enquiry is an investigation into the nature of this ‘I.’ What can we say about it from experience other than that it is knowing and present?It is taken for granted by most people that this Knowing Presence is located as an entity inside the body and, at the same time, is the body.However, here, we take nothing for granted….the only way to find out for ourselves what can truly be said about this ‘I’ that we intimately know ourselves to be, is to look at it.So, right now, turn around, as it were, and give your attention to whatever it is that is aware of these words, your thoughts, your bodily sensations etc.Try to find it and look at it.A strange thing happens when we try to do this. Whilst this Knowing Presence is undeniably present, we cannot find it as an object when we look for it. In fact we do not even know in which direction to turn in order to see it.Right there in that experience, the belief that Knowing Presence or ‘I’ is an entity, located in or as the body is undermined.As we enquire more and more into our experience we find that there is in fact absolutely no experiential evidence for the belief that ‘I,’ Consciousness or Knowing Presence, is located or limited. Although this is being rationalised here, this conviction comes from the experience that what we are has no limits or location.And what is it that experiences this? Our own self of course. It is our self that knows or experiences its own unlimited, unlocated Presence.Right there in that experience, the belief that Knowing Presence or ‘I’ is an entity, located in or as the body is undermined.As we enquire more and more into our experience we find that there is in fact absolutely no experiential evidence for the belief that ‘I,’ Consciousness or Knowing Presence, is located or limited. Although this is being rationalised here, this conviction comes from the experience that what we are has no limits or location.And what is it that experiences this? Our own self of course. It is our self that knows or experiences its own unlimited, unlocated Presence.I would amend it slightly by saying that as the enquiry goes deeper into the sense of ‘I,’ all those qualities that were superimposed upon it by the mind and the body, are seen clearly to have no real limiting power over it. As a result (seemingly) that same ‘I’ shines forth as it is, unlimited and unlocated, knowing its own being with its own light.Why do I say ‘seemingly?’Because the above description is written for one who believes and feels him or herself to be a limited entity and as a result, sets out on a process of self enquiry to ascertain the truth of the matter.When Consciousness is realised as being entirely independent of all the superimpositions of mind and body that seemed to limit it, we realise at the same time that the entity we thought and felt ourselves to be was always non-existent, as such.In other words, this apparent separate entity did not undertake a process of self enquiry and discover itself to be unlimited, unlocated Consciousness. Rather there is always only this unlimited, unlocated Consciousness, whose knowing of its own being SEEMS sometimes to be veiled by the belief in and feeling of a separate self.So we can now reformulate what self enquiry is from this deeper perspective, although this formulation is also inevitably limited: we could say that Consciousness takes the shape of a thought that seems to limit it to and locate it in a body. Consciousness, ‘I,’ seems as a result to know itself as an entity, a body. As it withdraws this projection it comes to know itself again as it is, unlimited and unlocated.In other words, it is only for the apparent entity that self enquiry is a considered to be a process in the mind. When it is seen that this entity is non-existent and cannot therefore enquire into its own nature or indeed do anything else, it becomes obvious that there is always only Consciousness and that self enquiry simply means to abide knowing as this Consciousness.That is, self enquiry is simply to abide knowingly in and as our own being.We could say that self enquiry is like an image on a screen slowly fading. What seemed to be an object or entity (the image) is revealed to be only screen. That is, the apparent ‘I’ is revealed to be made and always to have been made of the real and only ‘I,’ Consciousness.There is always only Consciousness, at times seeming to be limited and local, but in fact always only ever being and knowing its own unlimited self.Many contemporary explanations of self enquiry have reduced it to a simplistic mental exercise involving a repetition of the question ‘Who am I?’However, by far the larger part of the apparent separate self, is present in the form of a feeling not just a belief, and this feeling lingers, in most cases, long after the belief in a separate entity has been undermined.And for this reason self enquiry also involves an exploration of the sense of ‘I’ at the level of feelings, that is, at the level of the body. This aspect of self enquiry is implicit in the teachings of Ramana Maharshi, Nisargadatta, Atmananda Krishnamenon and others, although often not elaborated.Many such teachers sat for periods of time in silence with their students during which this apparent process of investigation at the level of the mind was taken much deeper into a silent and contemplative exploration of the more hidden layers of the separate self sense in the body. It is, in many cases, this deeper exploration of experience, that distinguishes intellectual understanding from real experience.Amongst the many benefits of the internet for expressing and sharing the advaita teachings, there are inevitable drawbacks. One of them is that this deeper experiential aspect of the teaching is often omitted (because words are the exclusive form of the teaching in such a format) and the teaching is sometimes reduced as a result to verbal exchange, often getting lost in semantics and intellectual argument.With kind regards,Rupert</description>
                <category>تفحص خویش</category>
                <author>تفحص خویش</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2020 23:25:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه کسی رنج می‌کشد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@selfinquiry/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D8%AF-svoviexejnrx</link>
                <description>رابرت آدامزمیدانم که عده‌ای خواهند گفت که ایگو رنج می‌کشد اما این درست نیست. ایگو چیست؟ ایگو من-فکر است. این من فقط یک فکر است. این من وجود ندارد. بنابراین ایگو وجود ندارد. پس چه کسی رنج می‌کشد؟ماهیت اصلی شما حقیقت مطلق است، آگاهی است. پس چه کسی باقی می‌ماند تا رنج بکشد؟ آگاهی همه‌چیز را فراگرفته است. این‌طور نیست که آگاهی باشد و چیز دیگری نیز وجود داشته باشد. فقط آگاهی وجود دارد.بنابراین شما چطور رنج می‌کشید؟منظور شما از رنج این است که دنیا به آن‌سو که شما می‌خواهید نچرخیده است و چیزها به‌دلخواه شما حرکت نکرده‌اند.آیا یک حیوان رنج می‌کشد؟حتی هنگامی‌که یک حیوان بیمار است یا می‌میرد آن تجربه‌ای در آگاهی است. بنابراین کسی رنج نمی‌کشد.همه ما از سنین پایین شستشوی مغزی شده‌ایم تا باور کنیم که چیزهای خاصی ما را خوشحال خواهند کرد و سایر چیزها باعث رنجش و بدبختی هستند. این باور، مانند هیپنوتیزم، باعث می‌شود فکر کنید که قرار است رنج بکشید. اگر فکر می‌کنید که مرگ باعث رنج است، این یک اشتباه است. هیچ‌کس نمی‌میرد.چیزی به‌عنوان مرگ وجود ندارد.فقط زندگی جاودان وجود دارد و شما همان هستید. بنابراین رنجی وجود ندارد. هرگز نبوده و نمی‌تواند باشد. اگر در لحظه حال زندگی کنید و خودجوش باشید و به شرایط واکنش نشان ندهید چطور می‌توانید رنج بکشید؟ فقط زمانی که شما به شرایطی که در مسیرتان میایند واکنش نشان دهید رنج خواهید برد.تا زمانی که معتقد باشید که شما این بدن هستید باید با شرایط سروکار داشته باشید. هنگامی‌که درک کنید شما فاعل نیستید، این بدن نیستید، ذهن نیستید آنگاه دیگر کسی باقی نمی‌ماند تا ناراحت شود. درنتیجه شما باید خودتان را به‌عنوان آن حقیقت بشناسید و بعد هویتتان را در آن حقیقت مطلق از دست بدهید. آنگاه دیگر هرگز رنج نخواهید کشید.تا زمانی که معتقد باشید که شما این بدن هستید آنگاه این دنیا نیز واقعی می‌شود، کائنات هم واقعی می‌شود و خدا نیز واقعی می‌شود.آنگاه باید برای چیره شدن بر رنج‌هایتان دعا کنید. اگر به‌درستی نیایش کنید ممکن است لطف خدا شامل حالتان شده و درد و رنج برطرف شود. اما آن دیگر چه خدایی است؟ اگر خدا می‌تواند که رنج را برطرف کند او همچنین می‌تواند شما را برنجاند. چنین خدایی اصلاً وجود ندارد.خدا، استاد و خود یک‌چیز هستند. خودِ تو هم همانی. اگر این را نمی‌پذیری پس باید با دنیا سروکار داشته باشی و سروکار داشتن با دنیا نیز همیشه منجر به رنج خواهد شد. آن این‌گونه ظاهر می‌شود.من-فکر شما را مجبور می‌کند تا باور کنید که ایگو، ذهن، بدن، دنیا، جهان هستی و خدا وجود دارد. ازآنجاکه شما من-فکر را تا مرکزش دنبال نکردید مجبورید همه این چیزها را تحمل ‌کنید. متوجه هستید؟ شما این من-فکر را تا مرکز قلبتان دنبال نمی‌کنید. اگر رد این من را دنبال نکنید همیشه در رنج خواهید بود. این من با پدیده‌های دنیوی هم هویت شده است.وقتی رنج می‌کشید در جستجوی کسی هستید تا شما را از این درد و رنج رها کند. بنابراین به دنبال یک استاد معنوی یک شفادهنده یا کسی که این بدبختی را از بین ببرد می‌گردید. اما اگر چنین رویکردی داشته باشید زمانی که یک بدبختی از بین برود پس‌ازآن یکی دیگر خواهد آمد. پایانی برای آن‌ها نخواهد بود. سمسکارا (تمایلات نهفته) از زندگی‌های قبل به شما حمله خواهند کرد. هر چیزی از هر طرف به شما حمله خواهد کرد. شما هرگز نمی‌دانید که اتفاق بعدی چه خواهد بود. اگر سعی کنید تا درد و رنج را کاهش دهید این کار اشتباه است زیرا شما سعی می‌کنید تا چیزی که هرگز وجود ندارد را کاهش دهید! شما در حال ایجاد شرایط مشکل هستید.مثل این است که یک تومور روی بازویتان داشته باشید و دکتر به‌جای اینکه به دنبال علت آن بگردد تومور را جدا کند. ماه بعد آن تومور دوباره روی آن یکی بازوی شما رشد می‌کند. دکتر می‌آید و بازوی شما را قطع می‌کند دفعه بعد روی پایتان در می‌آید دکتر پای شما را قطع می‌کند، این بار روی سر شما درمی‌آید و شما دیگر نیستید اینجا دکتر لطف بزرگی در حقتان کرده.(سر شما را قطع می‌کند)این ماجرای کم کردن مشکلات هم دقیقاً همین‌طور است. شما دارید بازی می‌کنید. همه این‌ها بخشی از آن لی‌لا یا توهم بزرگ است. شما گرفتار مایا شده‌اید و مشغول بازی کردن با خودتان هستید. چطور باید در این خصوص عمل کنیم؟ باید درد و رنج و مشکلات را نادیده بگیریم. با آن‌ها مستقیماً برخورد نکنید در عوض به جستجوی خویش بپردازید آن خویشی که حقیقت شماست. هنگامی‌که خویش آشکار شود این به به‌اصطلاح مشکلات و درد و رنج نیز دیگر در آنجا نخواهند بود. شما نمی‌توانید هم مشکلات را داشته باشید و هم آن خویشِ همه فراگیر را. جایی برای هردوی آن‌ها نیست. یا باید این باشد یا آن دیگری.شما یا با درد و رنج و توهم هم هویت شده و سعی می‌کنید تا چیزها را از طریق مجراهای بیرونی کنترل کنید و یا همه‌ی آن چیزها را فراموش کرده و به درون می‌چرخید و عمیقاً به مرکز درون خودتان جایی که در آن صلح و آرامش است غوطه‌ور می‌شوید.انتخاب با شماست. همیشه انتخاب با شماست.رابرت آدامزکانال تلگرام تفحص خویشWho suffers?I know some will say the ego suffers. But that is not true. What is the ego? The ego is the I-thought. This I is only a thought. The I does not exist. Therefore the ego does not exist. So who suffers?Your real nature is absolute reality, consciousness. Who is left over to suffer? Consciousness pervades all. There is not consciousness and something else. There is only consciousness.Therefore how can you suffer?What you mean by suffering is that the world is not turning the way you want. Things are not going your way.Does an animal suffer?Even when an animal is sick or dies it is just an experience in consciousness. So no one suffers.We have all been brainwashed from an early age to believe that certain things make us happy, and other things make us suffer. It is the belief, like hypnosis, that makes you think you are going to suffer.If you think you are suffering because you are dying, that is a mistake. Nobody dies.There is no such thing as death.There is only eternal life, and you are that. Therefore, suffering does not exist. It never existed and it cannot exist. If you live in the now, and you are spontaneous, and you do not react to conditions, how can you suffer? It is only when you react to conditions that come your way that you suffer.As long as you believe you are the body you will have to deal with conditions. When you realize you are not the doer, you are not the body, you are not the mind, there is no one left to suffer, there is no one left to be unhappy. Consequently, you have to identify with reality, and then lose your identity in reality. Then you will never suffer.As long as you believe you are the body, then the world is also real, the universe is also real, and God is also real.Then you have to pray to overcome your suffering. If you pray correctly, God may have mercy upon you and take away your suffering. But what kind of God is that? If God can take suffering away, he can give suffering. A God like that does not exist.God, guru and self are one. You are that yourself. If you cannot accept this you have to deal with the world. Dealing with the world always leads to so-called suffering. That is how it appears.The I-thought has made you believe there is an ego, a mind, a body, a world, a universe and a God. You have to put up with all those things because you didn’t follow the I thought back to the heart. Do you see that? You won’t follow the I-thought back to your heart center. If you do not trace the I, you will always suffer. The I identifies with worldly phenomena.When you are suffering, you will look for someone to relieve you of suffering. So you look for a guru, or a healer, or someone who will take away your misery. But if you take this approach, when one misery is taken away, another ensues. There is no end to it. Samskaras from past lives will attack you. All kinds of things will attack you from alldirections. You will never know what will happen next. If you try to alleviate suffering, you are doing the wrong thing, because you are trying to alleviate something that never existed! You are creating the problem situations.It Is as if you had a tumor on you arm, and the doctor, instead of looking for the cause, cuts out the tumor. Next month it grows back on your other arm. Then the doctor cuts off your arm. It grows on your leg. The doctor cuts off your leg. It grows on your head. And you are no more. The doctor did you a favor.That’s how it is when you look to alleviate your problems. You are playing games. It is all part of the great leela, the maya. You become entangled with maya, playing games with yourself. How should we go about it? We should ignore the pain, the suffering, the problems. Don’t deal with them directly. Rather, search for the self, which is what you really are. When the self is uncovered, so-called problems and suffering will no longer be there. You can’t have the self, which is all-pervading, and problems. There is no room for both. There is either one or the other.You either identify with pain, suffering and illusion, trying to control things through external channels, or you forget aboutthose things and turn within, diving deep into your heart center where there is peace. The choice is yours. The choice is always yours.☆ The Collected Works of Robert Adams.</description>
                <category>تفحص خویش</category>
                <author>تفحص خویش</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2020 22:27:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هشیاری، رؤیابینِ این رؤیا است</title>
                <link>https://virgool.io/@selfinquiry/%D9%87%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%A4%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A4%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-wwos1tckwjeo</link>
                <description>شرح چند نکته قرآنی بر اساس ویدئوی «هشیاری، رؤیابینِ این رؤیا است» از روپرت اسپایرادیشب خواب می‌دیدم که در عالم هستی، در کره زمین ساکنم و زندگی عاشقانه و خیلی شیرینی با همسر و فرزندم دارم تا اینکه در جریان حادثه‌ای تلخ بر اثر یک بیماری شدید تنها فرزندم را از دست دادم و همسرم نیز پس‌ازاین حادثه دچار افسردگی شدیدی شد و گویا در یک روز ورق زندگی من برگشت.سال‌ها افتان‌وخیزان گذشت تا اینکه به علتی تمام زمین دچار یک بیماری همه‌گیر شد و کشته‌های فراوانی داد در این میان خود من هم درگیر این بیماری شدم و در مراحل حاد این بیماری مهلک در بیمارستان بستری بودم. تقریباً نفس‌هایم به شمارش افتاده بود و به‌وضوح مرگ را جلوی چشمانم می‌دیدم که ناگهان در کمال صحت و سلامت در بستر خودم از خواب بیدار شدم و متوجه شدم که نه هرگز همسری داشتم و نه فرزندی و در سلامتی کامل نیز به سر میبردم و تمام این ماجرا خواب بود.اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِخدا نور آسمان‌ها و زمين استمتوجه شدم که این ذهن من بود که هم خودم و هم تمام تصاویر جهان رؤیا را روشن و قابل ادراک ساخته بود و اگر چنین چیزی نبود این تصاویر هرگز به وجود نمی‌آمدند.هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُاوست اول و آخر و ظاهر و باطنهر آنچه دیده بودم از ابتدا تا به انتها، ظاهر و باطنش تماماً در ذهن خودم که در بسترم خوابیده بودم و همه آنها را خواب میدیدم اتفاق افتاده بود.کُلُّ شَیْ‏ءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُهرچیزی جز او فانی استدرست هنگامی‌که بیدار شدم تمام تصاویر خواب فروریخت و درنهایت فقط ذهن خودم که تمام تصاویر آن رؤیا را خلق کرده بود باقی ‌ماند.لا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّههیچ نیرو و توانى جز از سوى خداوند نیستتمام توان و تمام تحرکات و انرژی و نیروی آن تصاویرِ درون رؤیا از ذهنِ منِ خواب بیننده نشأت می‌گرفت.إنا لله وإنا إليه راجعونما از آنِ خداييم و به‌سوی او بازمی‌گردیمو اینکه درنهایت تمام چیزهایی که درون آن رؤیا وجود داشت تمام مکان‌ها و زمان‌ها تمام افراد و اشیا و چیزها نهایتاً به ذهنی که از آن پدید آمده بود باز‌گشت.در انتها خواننده این سطور آگاه باشد که به‌اشتباه دچار این تصور نشود که چون در این مثال همه‌چیز از جنس خواب‌وخیال بود پس دنیا مطلقاً هیچ ارزشی نداشته و کاملاً بیهوده و بی‌هدف است بلکه برعکس هنگامی‌که کاراکتر درون رؤیا به حقیقت خودش و جهان پیرامونش آگاه شود آنگاه در ماتریکس دنیا گرفتار نشده و توجهش از حقیقی بودن این تصاویر به حضور آن صفحه‌نمایش که این تصاویر روی آن در حال اجرا هستند برمی‌گردد و اهل بصیرت می‌شود و آگاه می‌شود که «يار بی‌پرده از درودیوار، در تجلي است يا اولي الابصار» و درنتیجه‌ی این ادراک، نوع نگرشش به چیزها تغییر کرده و همه‌چیز و همه‌کس را آن خویشِ لایزال ادراک می‌کند.درنتیجه‌ی ادراک عمیق این موضوع، ترس که عامل اصلی ایجاد نفس یا ایگو است که ریشه در حس جدایی و انفصال دارد به‌مرور کمرنگ خواهد شد.خاتمه میدهم به چند حدیث و ابیاتی از حضرت مولانا:الدنيا کَحُلمِ النائِمدنیا چون رویای خفتگان است.حضرت محمد (ص)النَّاسِ نِیَامٌ فَإِذَا مَاتُوا انْتَبَهُوامردم در خوابند و زمانی که از دنیا رفتند بیدار می‌شوند.حضرت علی (ع)الدُّنیا حُلمُ و الاغتِرارُ بها نَدَمُدنیا خواب است و مغرور شدن به آن مایه‌ی پشیمانی است.حضرت علی (ع) - غررالحکم، ج 1، ص 364«این جهان را که بصورت قایمست گفت پیغامبر که حلم نایمستاز ره تقلید تو کردی قبولسالکان این دیده پیدا بی رسولروز در خوابی مگو کین خواب نیستسایه فرعست، اصل جز مهتاب نیست»مولانامعنی بیت اول:پیامبر در مورد این جهان که مبتنی بر صورت و ظواهر است فرمود که این جهان رؤیای کسی است که به خواب رفته است.معنی بیت دوم:اگر تو آنچه را که پیامبر اسلام در باب خواب‌وبیداری گفته می‌پذیری، به خاطر تقليد و پیروی از آن حضرت است، نه این که خود تجربه کرده باشی. ولی سالکان طریقت بدون بيان رسول خدا این بیداری حقیقی را دیده‌اند.معنی بیت سوم:ای کسی که خودت را بیدار می‌پنداری، حتی در روز هم تو در خوابی و نگو که خواب نمی‌بینی همه این چیزها که می‌بینی سایه است و فرع است و اصل جز آن مهتاب حقیقت نیست.نویسنده: نیما پارسی کانال تلگرام تفحص خویش</description>
                <category>تفحص خویش</category>
                <author>تفحص خویش</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2020 21:02:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«کشف کنید که این من کاذب از کجا برمیخیزد»*</title>
                <link>https://virgool.io/@selfinquiry/%DA%A9%D8%B4%D9%81-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B0%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%AE%DB%8C%D8%B2%D8%AF-vqqig5qzji9v</link>
                <description>فرایندی را باهم بررسی می‌کنیم.ماجرا را پیش از تولد پی می‌گیریم، عملی صورت گرفت و از میان میلیون‌ها سلول اسپرم یک اسپرم «آگاهانه» مسیرش را به سمت تخمک ره‌گیری می‌کند و به آن می‌رسد.سؤال: این اسپرم با چه نیرو یا شعوری مسیرش را به‌سوی تخمک ره‌گیری کرد؟«همان نیرو» هنگامی‌که اسپرم وارد تخمک شد عمل لقاح را شروع کرده و در این هنگام تقسیم سلولی به‌سرعت آغاز شده و جنین اولیه شکل می‌گیرد. دقت کنید که تمام فرایند توسط «همان نیرو» هدایت می‌شود.در متون علمی این‌گونه آمده است که جنین در هفته پنجم یعنی هنگامی‌که اندازه آن تنها در حد یک‌دانه کنجد است یعنی فقط دو میلی‌متر، قلب و سیستم گردش خونش شروع به شکل‌گیری می‌کنند و قلب شروع به تپیدن می‌کند. در هفته بعد صورتش شکل می‌گیرد و جوانه‌هایی در دو طرفش ایجاد شده که بعداً تبدیل به دست‌وپا می‌شود.جنین در هفته ششمدست، پا، صورت و تمام این بدن را «همان نیرو» شکل داده است.«همان نیرو» هم‌اکنون مشغول خواندن این متن است. چشم داشتن و دیدن عمل اوست. همین‌طور گوش داشتن و شنیدن و ...همه همچنان «همان نیرو» است. همان آگاهی و همان شعور. هنگامی که قدم می‌زنید، پا داشتن و عمل راه رفتن نیز همان است. تارهای صوتی و حرف زدن و صدا داشتن هم چیزی جز او نیست همه را همان نیرو پیش می‌برد.چه کسی هم‌اکنون مشغول نفس کشیدن است؟فکر کردن، استنتاج کردن و مغز داشتن نیز عملی است همانند نفس کشیدن و شُش داشتن که همه از  اوست.همچنان که این مطلب را می‌خوانید کمی تعمق کنید که: پس این من (اسم و فامیل خودتان را نام ببرید) کجای این ماجرا قرار دارد؟«کشف کنید که این من کاذب از کجا برمی‌خیزد»هنگامی‌که آن نیرو که همه‌چیز خودش است، خودش را با مشتی تصویر که حتی همان‌ها هم خودش هستند هم‌هویت کند، محدود شده و چیزی به‌عنوان این «شخص» (علی، مریم، سارا، رضا، ...) را به وجود می‌آید.هنگامی‌که عامل توجه از این شرطی شدگی برداشته شود آگاهی به خودش آگاه شده و آگاه می‌شود که چیزی جز خودش وجود ندارد.آن همیشه «هست».فقط همان است که «هست».در همه‌جا.در درخت، گل، پرنده، میمون، سیب، اقیانوس، ماهی، میز و صندلی، سیارات و ستارگان و کیهان و انسان.آن «هست».فرمی که خودش است را به خودش گرفته،فرم را رها می‌کند وهمچنان «هست»«هست»*اشاره ای است به جمله معروفی از باگوان رامانا ماهارشی کانال تلگرام تفحص خویش</description>
                <category>تفحص خویش</category>
                <author>تفحص خویش</author>
                <pubDate>Thu, 26 Mar 2020 22:52:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده‌ترین راه رهایی از این خود کوچک* چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@selfinquiry/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-yecclpx3jlz6</link>
                <description>«خویش»پرسشگر: ساده‌ترین راه رهایی از این خود کوچک چیست؟سری آنامالای سوامی: هم هویت شدگی با آن را رها کنید. اگر بتوانید خودتان را متقاعد کنید که این خود کوچک حقیقتاً من نیستم آنگاه به‌سرعت ناپدید می‌شود.پرسشگر: اما چطور این کار را انجام دهم؟آنامالای سوامی: خود کوچک چیزی است که فقط به نظر واقعی می‌رسد. اگر درک کنید که آن وجودی حقیقی ندارد ناپدید خواهد شد. رها کردن آن موجب تجربه خویش یگانه و حقیقی می‌شود.آگاهی فراگیر است. هیچ محدودیت یا خود کوچکی در آن وجود ندارد. فقط زمانی که ما خودمان را با آن یکی بپنداریم و خودمان را محدود به بدن و ذهن کنیم آنگاه این خود کاذب به دنیا می‌آید. اگر از طریق تفحص به منشأِ این خود کوچک بروید متوجه می‌شوید که آن در هیچ حل می‌شود.پرسشگر: اما من خیلی عادت کردم که حس کنم همین خود کوچک هستم. نمی‌توانم فقط با فکر کردن به اینکه «من این خود کوچک نیستم» این عادت را از بین ببرم.آنامالای سوامی: این خود کوچک فقط زمانی که شما به‌طور مدام تعمق کنید جای خودش را به خویش حقیقی خواهد داد. نمی‌توانید با کمی افکار جسته‌گریخته چنین آرزویی داشته باشید. قیاس طنابی که در تاریکی به نظر مار می‌رسد را به یادآورید. اگر طناب را به‌عنوان مار ببینید، ماهیت حقیقی طناب از شما پنهان می‌ماند. اگر فقط طناب را ببینید، مار دیگر آنجا وجود نخواهد داشت. علاوه بر این شما میدانید که هرگز هیچ ماری آنجا نبوده است. وقتی این درک صحیح و درست که مار هرگز هیچ‌وقت موجود نبوده را داشته باشید آنگاه پرسش اینکه چطور مار را بکشم نیز از بین خواهد رفت. این قیاس را در خصوص خود کوچکی که شما نگران آن هستید به کار بگیرید. اگر بتوانید درک کنید که این خود کوچک هرگز در هیچ زمانی موجودیتی خارج از تصورات و تخیلات شما نداشته است آنگاه دیگر نگران پیدا کردن راه‌ها و ابزارهایی برای رهایی از آن نخواهید بود.پرسشگر: همه این‌ها خیلی واضح است اما احساس می‌کنم که به کمک نیاز دارم. مطمئن نیستم که بتوانم خودم به‌تنهایی به این ادراک برسم.آنامالای سوامی: این تمایل به کمک بخشی از مشکل شماست. اشتباهاً این‌طور تصور نکنید که اهدافی برای رسیدن وجود دارد. اگر این‌طور فکر کنید آنگاه شروع می‌کنید تا روش‌هایی برای تمرین و افرادی برای کمک پیدا کنید. این کار فقط آن مشکلی که می‌خواهید به آن پایان دهید را دائمی می‌کند. به‌جای آن، این آگاهی قوی که «من خویش هستم، من آن هستم، من حقیقت مطلق هستم، من همه‌چیز هستم» را پرورش دهید. برای رهایی از باورهای غلط درباره خودتان نیاز به هیچ روشی ندارید. تنها کاری که باید انجام دهید این است که آن‌ها را باور نکنید. بهترین راه برای انجام این کار، جایگزینی آن‌ها با باورهایی است که دقیق‌تر بیانگر وضعیت واقعی امور هستند مثلاً اگر فکر کنید و تعمق کنید که «من خویش هستم» برای شما خیلی بهتر است تا فکر کنید که «من خود کوچک هستم و چطور می‌توانم از این خود محدود رها شوم؟»خویش همیشه در دسترس است، همیشه ادراک‌شده است. خویش چیزی نیست که نیاز باشد که جستجویش کنید یا به آن برسید یا کشفش کنید. عادت‌ها و تمایلات ذهنی و تمام باورهای غلطی که از خودتان دارید، تجربه‌ی خویش حقیقی را مسدود و پنهان کرده‌اند. اگر با باورهای غلط هم هویت نشوید ماهیت خویش از شما پنهان نخواهد ماند.شما گفتید که به کمک نیاز دارید. اگر اشتیاق شما برای اکتساب به درک درستی از ماهیت حقیقی‌تان به‌اندازه کافی شدید باشد کمک خودبه‌خود می‌آید. اگر می‌خواهید از ماهیت حقیقی خودتان آگاهی پیدا کنید به شما از طریق ارتباط با یک فرد به اشراق رسیده بی‌اندازه کمک خواهد شد. قدرت و فیضی که یک فرد به اشراق رسیده می‌تاباند ذهن را آرام کرده و به‌طور خودکار باورهای غلطی که شما درباره خودتان دارید را از بین می‌برد. ممکن است از بودن در جلسات معنوی یک استادِ به‌روشنی رسیده و همچنین با تمرینات معنوی مداوم پیشرفتی داشته باشید. اما استاد نمی‌تواند همه‌ی کارها را برای شما انجام دهد. اگر می‌خواهید تا عادات محدودکننده‌ی زندگی‌های پیشین را رها کنید باید دائماً تمرین کنید.آنامالای سوامی اکثر مردم ظاهر مار در طناب را واقعی می‌پندارند و با این ادراک اشتباه روش‌های مختلفی را برای کشتن مار متصور می‌شوند. اما تا زمانی که در ابتدا این باور که یک مار حقیقی آنجا وجود دارد را رها نکنند هرگز نمی‌توانند از شر مار رها شوند. افرادی که می‌خواهند تا ذهن را بکشند یا آن را کنترل کنند نیز چنین مشکلی دارند. آن‌ها تصور می‌کنند که ذهنی وجود دارد که باید کنترل شود و آنگاه اقدامات جدی جهت سرکوب کردن آن برای مطیع شدنش انجام می‌دهند. اگر به‌جای آن، این ادراک که اصلاً چیزی به‌عنوان ذهن وجود ندارد را حاصل کنند تمام مشکلاتشان به پایان می‌رسد. شما باید این اعتقاد را ایجاد کنید که «من آن آگاهی فراگیرم که در آن تمام بدن‌ها و ذهن‌های دنیا پدیدار گشته و ناپدید می‌شوند» «من آن آگاهی‌ام که با این پدیدار گشتن‌ها و ناپدید شدن‌ها بی‌تغییر و بی‌تأثیر باقی می‌مانم.» خودتان را در این اعتقاد تثبیت کنید. این تنها کاری است که باید انجام دهید.اکثر مردم ظاهر مار در طناب را واقعی می‌پندارند و با این ادراک اشتباه روش‌های مختلفی را برای کشتن مار متصور می‌شوندباگوان رامانا ماهارشی زمانی داستانی می‌گفتند در خصوص مردی که قصد داشت تا سایه‌اش را در گودالی دفن کند. او گودالی حفر کرد و بعد در وضعیتی ایستاد تا سایه‌اش در کف گودال بیفتد. بعدازآن مرد سعی کرد تا با ریختن خاک سایه را دفن کند. هر بار که مقداری خاک روی حفره می‌ریخت، سایه در بالای آن ظاهر می‌شد. مسلم است که او هرگز موفق به دفن کردن سایه‌اش نشد. اکثر مردم وقتی مراقبه انجام می‌دهند چنین رفتاری دارند. ذهن را واقعی در نظر می‌گیرند بعد تلاش می‌کنند تا با آن مبارزه کنند و آن را بکشند و همیشه هم شکست می‌خورند. این مبارزات علیه ذهن همه فعالیت‌هایی ذهنی هستند که به‌جای تضعیف ذهن، آن را تقویت می‌کند. اگر می‌خواهید تا از شر ذهن رها شوید تنها کاری که باید انجام دهید این است که درک کنید ذهن نیستم. این آگاهی که «من آن آگاهیِ همه‌جا حاضرم» را پرورش دهید. وقتی‌که این ادراک تثبیت گشت، ذهنِ ناموجود دیگر شما را آزار نخواهد داد.باگوان رامانا ماهارشی زمانی داستانی می‌گفتند در خصوص مردی که قصد داشت تا سایه‌اش را در گودالی دفن کند. او گودالی حفر کرد و بعد در وضعیتی ایستاد تا سایه‌اش در کف گودال بیفتد. بعدازآن مرد سعی کرد تا با ریختن خاک سایه را دفن کند. هر بار که مقداری خاک روی حفره می‌ریخت، سایه در بالای آن ظاهر می‌شد. مسلم است که او هرگز موفق به دفن کردن سایه‌اش نشد. اکثر مردم وقتی مراقبه انجام می‌دهند چنین رفتاری دارند. ذهن را واقعی در نظر می‌گیرند بعد تلاش می‌کنند تا با آن مبارزه کنند و آن را بکشند و همیشه هم شکست می‌خورند. این مبارزات علیه ذهن همه فعالیت‌هایی ذهنی هستند که به‌جای تضعیف ذهن، آن را تقویت می‌کند. اگر می‌خواهید تا از شر ذهن رها شوید تنها کاری که باید انجام دهید این است که درک کنید من ذهن نیستم. این آگاهی که «من آن آگاهیِ همه‌جا حاضرم» را پرورش دهید. وقتی‌که این ادراک تثبیت گشت، ذهنِ ناموجود دیگر شما را آزار نخواهد داد.آنامالای سوامی *خود کوچک = من ذهنی، ایگو ، هویت فکریSOURCE: SRI ANNAMALAI SWAMI, MOUNTAIN PATH, 1993, ARADHANAکانال تلگرام تفحص خویشQuestion : What is the easiest way to be free of the little self?Sri Annamalai Swami : Stop identifying with it. If you can convince yourself, &#x27;This little self is not really me&#x27;, it will just disappear.Question: But how to do this?Sri Annamalai Swami: The little self is something which only appears to be real. If you understand that it has no real existence it will disappear, leaving behind it the experience of the real and only Self. Understand that it has no real existence and it will stop troubling you.Consciousness is universal. There is no limitation or little self in it. It is only when we identify ourselves with and limit ourselves to the body and the mind that this false self is born. If, through enquiry, you go to the source of this little self, you find that it dissolves into nothingness.Question : But I am very accustomed to feel I am this little self. I cannot break this habit merely by thinking ‘I am not this little self’.Sri Swami: This little self will only give way to the real Self if you meditate constantly. You cannot wish it away with a few stray thoughts. Try to remember the analogy of the rope which looks like a snake in twilight. If you see the rope as a snake, the real nature of the rope is hidden from you. If you only see the rope, the snake is not there. Not only that, you know that there never was a snake there. When you have that clear and correct perception that the snake never at any time existed, the question of how to kill the snake disappears. Apply this analogy to the &#x27;little self that you are worrying about. If you can understand that this little self never at any time had any existence outside your imagination, you will not be concerned about ways and means of getting rid of it.Question : It is all very clear but I feel that I need some help. I am not sure that I can generate this understanding by myself.Sri Swami: The desire for assistance is part of your problem. Don&#x27;t make the mistake of imagining that there is some goal to be reached or attained. If you think like this you will start looking for methods to practise and people to help you. This just perpetuates the problem you are trying to end. Instead, cultivate the strong awareness, &#x27;I am the Self I am That. I am Brahman. I am everything.&#x27; You don&#x27;t need any methods to get rid of the wrong ideas you have about yourself. All you have to do is stop believing them. The best way to do this is to replace them with ideas which more accurately reflect the real state of affairs. If you think and meditate, &#x27;I am the Self, it will do you a lot more good than thinking, &#x27;I am the little self. How can I get rid of this little self?&#x27;&#x27;The Self is always attained, it is always realised. It is not something that you have to seek, reach or discover. Your vasanas and all the wrong ideas you have about yourself are blocking and hiding the experience of the real Self. If you don&#x27;t identify with the wrong ideas, your Self-nature will not be hidden from you.You said that you needed help. If your desire to gain a proper understanding of your real nature is intense enough, help will automatically come. If you want to generate an awareness of your real nature, you will be immeasurably helped by having contact with a jnani. The power and grace which a jnani radiates quietens the mind and automatically eliminates the wrong ideas you have about yourself. You can make progress by having sat sangh of a realised Guru and by constant spiritual practice. But the Guru cannot do everything for you. If you want to give up the limiting habits of many lifetimes, you must practise constantly.Most people take the appearance of the snake in the rope to be reality. Acting on their misperceptions, they think up many different ways of killing the snake. But they can never succeed in getting rid of the snake until they first give up the idea that there really is a snake there. People who want to kill or control the mind have the same problem: they imagine that there is a mind which needs to be controlled and then take drastic steps to beat it into submission. If, instead, they generate the understanding that there is no such thing as mind, all their problems would come to an end. You must generate the conviction, &#x27;I am the all-pervasive consciousness in which all bodies and minds in the world are appearing and disappearing. I am that consciousness which remains unchanged and unaffected by these appearances and disappearances.&#x27; Stabilize yourself in that conviction. That is all you need to do.Bhagavan sometimes told a story about a man who wanted to bury his shadow in a pit. He dug the pit and stood in such a position that his shadow was on the bottom of it. The man then tried to bury it by covering it with earth. Each time he threw some soil in the hole, the shadow appeared on top of it. Of course, he never succeeded in burying the shadow. Many people behave like this when they meditate. They take the mind to be real, try to fight it and kill it, and always fail. These fights against the mind are all mental activities which strengthen the mind instead of weakening it. If you want to get rid of the mind, all you have to do is understand that it is ‘not me’. Cultivate the awareness ‘I am the immanent consciousness’. When that understanding becomes firm, the non-existent mind will not trouble you.SOURCE: SRI ANNAMALAI SWAMI, MOUNTAIN PATH, 1993, ARADHANA</description>
                <category>تفحص خویش</category>
                <author>تفحص خویش</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2020 21:52:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه نو و راه روشن از دید مولانا در داستان طوطی و بازرگان*</title>
                <link>https://virgool.io/@selfinquiry/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D9%88%D8%B7%DB%8C-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-zbvzxmbtigdb</link>
                <description>ماجرای طوطی و بزرگاندر زمان‌های قدیم، بازرگانی ثروتمند یک طوطی سخنگو و زیبا داشت. بازرگان این طوطی را در قفس زندانی کرده بود و هر وقت که می‌خواست با او حرف می‌زد.روزی بازرگان تصمیم گرفت که برای سفری به هندوستان برود؛ ازآنجایی‌که رسم بود کسانی که از سفر برمی‌گردند، برای دوستان و آشنایان خود، هدیه‌ای بیاورند، بازرگان به اعضای خانواده و خدمتکاران خود گفت: «بگویید ببینم، چه چیزی را دوست دارید که از هندوستان برای شما سوغات بیاورم؟»هرکسی چیزی را به‌عنوان هدیه طلب کرد؛ یکی لباس خواست، دیگری عطرهای خوش‌بو، بچه‌ها هم خوردنی‌های خوشمزه. خلاصه هرکسی چیزی را از بازرگان درخواست کرد. بازرگان به همه قول داد که هر چیزی را که آنان خواسته‌اند، برایشان فراهم کند و از هندوستان به‌عنوان سوغاتی بیاورد.حالا نوبت به طوطی رسید؛ بازرگان به طوطی گفت: «ای طوطی خوش‌سخن! اکنون بگو ببینم برای تو چه چیزی بیاورم؟»«گفت طوطی را: چه خواهی ارمغان  کارمت از خطه هندوستان»طوطی درخواستی عجیب و غیرمنتظره را برای بازرگان مطرح کرد و به او گفت: «در هندوستان، طوطیان بسیاری هستند که آزادانه زندگی می‌کنند؛ هنگامی‌که آنان را در گلستان و بوستان‌های زیبا دیدی که پرواز می‌کنند و با هم شاد هستند؛ سلام مرا به آنان برسان و بگو: طوطی من، در قفس است؛ اما دوست دارد شما را ببیند و به آزادی شما غبطه می‌خورد. خواهش می‌کنم، به یاد من هم باشید!«این‌چنین باشد، وفای دوستانمن در این حبس و شما در گلستان؟»بازرگان از درخواست طوطی تعجب کرد؛ اما چون به او قول داده بود که هرچه خواست، انجام بدهد، درنتیجه قبول کرد تا این پیغام را برای طوطیان هندوستان ببرد.بازرگان با طوطی و همه اعضای خانواده‌اش خداحافظی کرد و به هندوستان مسافرت کرد.بازرگان پس از گذشت روزها به هندوستان رسید؛ بر درختی زیبا، تعداد زیادی طوطی دید که در حال پرواز هستند و با شادمانی زندگی می‌کنند. بازرگان نزدیک طوطیان رفت، با آن‌ها شروع به سخن گفتن کرد و پیغام طوطی را به آنان رساند.زمانی که پیام طوطی را به آنان گفت، ناگهان یکی از طوطیانی که بر روی درخت نشسته بود، لرزشی در بدنش پیدا شد و از بالای شاخه درخت بر روی زمین سقوط کرد. بازرگان با دیدن طوطی که بر زمین افتاده بود، دو دستی بر سر خود کوبید و با خود گفت: «برای چه من این حرف را زدم؟ حتماً این طوطی مرده است... بیچاره شدم کاش این پیغام را نمی‌رساندم... کاش مواظب حرف‌های خود بودم!...«این چرا کردم؟ چرا دادم پیام؟سوختم، بیچاره را زین گفتم خام؟»اما پشیمانی دیگر سودی نداشت.بازرگان از آنجا رفت؛ کارهای تجاری خود را در هند به انجام رساند و به‌سوی خانه و کاشانه خود حرکت کرد. وقتی به منزل رسيد، وعده‌هایی که به اعضای خانواده و خدمتکارانش داده بود، به جا آورد و هرچه را که خواسته بودند، به آن‌ها داد، اما حالا نوبت طوطی بود، او نیز منتظر هدیه خود بود.«گفت طوطی: ارمغان بنده کو؟آنچه دیدی و آنچه گفتی بازگو؟»اما بازرگان که هنوز از اتفاق افتاده، ناراحت بود، نمی‌خواست سخنی بر زبان بیاورد. طوطی که متوجه ناراحتی بازرگان شده بود، از او تقاضا کرد که هر آنچه دیده و شنیده است، برای او بیان کند.بازرگان سرانجام لب به سخن گشود و گفت: «در هندوستان، تعداد زیادی طوطی را دیدم و پیغام تو را به آن‌ها رساندم؛ اما بدبختانه، یکی از طوطیان، به محض شنیدن حال و احوال تو، از هوش رفت و در همان‌جا مرد. من از حرف‌های خود بسیار پشیمان شدم.«من پشیمان گشتم، این گفتن چه بود؟لیک چون گفتم، پشیمانی، چه سود؟»ای‌کاش من این پیام را به او نمی‌رساندم!وقتی سخنان بازرگان به پایان رسید، ناگهان طوطی سخنگوی او نیز در قفس بر خود لرزید و از حال رفت.بازرگان به‌محض دیدن این صحنه، بار دیگر از گفته‌های خود پشیمان شد و برای طوطی ناله و زاری کرد و با افسوس و پشیمانی خود را سرزنش می‌کرد که ای‌کاش مواظب زبان خود بودم... اکنون چه کنم که طوطی زیبایم از دست ‌رفته است:«ای‌دریغا، مرغ خوش‌آواز من!ای‌دریغا، همدم و هم راز من!»گویا دیگر کاری از دست کسی ساخته نبود. بازرگان آهسته در قفس را باز کرد و طوطی بیجان را بیرون آورد.اما هنگامی‌که طوطی را از قفس بیرون آورد و آن را بر زمین گذاشت، طوطی یک‌باره پرواز کرد و بر سر شاخه‌ای رفت.بازرگان، از تعجب انگشت‌به‌دهان مانده بود و به طوطی نگاه می‌کرد. پس با حالت حیرانی و پریشانی از طوطی پرسید: «قضیه چیست؟... خواهش می‌کنم بگو که چه اتفاقی افتاد...؟ آن طوطی مگر چه چیزی به تو یاد داد»«او چه کرد آنجا که تو آموختی؟ساختی، مکری و ما را سوختی»طوطی رو به بازرگان کرد و گفت: «طوطی ای که آنجا از درخت بر زمین افتاد، با رفتار خود، به من یاد داد که تنها راه نجاتم این است که من باید خود را مرده سازم تا از قفس رها شوم » «معنی مردن ز طوطی بد نیازدر نیاز و فقر خود را مرده سازتا دم عیسی ترا زنده کندهمچو خویشت خوب و فرخنده کنداز بهاران کی شود سرسبز سنگخاک شو تا گل نمایی رنگ رنگسالها تو سنگ بودی دل‌خراشآزمون را یک زمانی خاک باش»پس از گفتن این حرف‌ها، طوطی با بازرگان خداحافظی می‌کند و پروازکنان می‌رود«خواجه گفتش فی امان الله برومر مرا اکنون نمودی راه نوخواجه با خود گفت کین پند من استراه او گیرم که این ره، روشن است»مثنوی معنوی مولانا دفتر اول*متن اصلی از کتابی است که بطور تصادفی در یک کتابخانه عمومی دیده بودم و از صفحاتش عکس گرفتم به همین دلیل متاسفانه نام کتاب و اسم نویسنده ای که داستان را به نثر درآوردند را نمیدانم. نکته بعد اینکه در قسمت انتهای داستان جهت ادراک بهتر کمی به محتوا افزودم.کانال تلگرام تفحص خویش</description>
                <category>تفحص خویش</category>
                <author>تفحص خویش</author>
                <pubDate>Mon, 26 Aug 2019 21:18:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینکه میگویند جهان توهم است به چه معناست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@selfinquiry/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ntwkppfuacvv</link>
                <description>روپرت اسپیرا سلام روپرتمن حدود یک سال برنامه (Urban Guru Cafe) را گوش می‌دادم و خیلی خوشحال بودم که مصاحبه‌های شما را آنجا می‌شنیدم. من مصاحبه شما را پارسال در Conscious TV دیدم. زمانی که داشتم مصاحبه دوم شما را می‌شنیدم پرسشی برایم مطرح شد. این سؤال اغلب برایم به وجود می‌آمد و معمولاً بی‌خیالش می‌شدم چون فکر می‌کنم پاسخی برایش وجود ندارد. برایم سؤال است که چرا آگاهی به‌عنوان توهم برمی‌خیزد؟ به نظر می‌رسد که دیدن توهم بسیار سخت است، تلاش بسیاری لازم است و چیزهایی از این قبیل.مطمئن نیستم که سؤالم را متوجه شده باشید اما امیدوارم که کسی قبلاً این سؤال را حتی به نحو دیگری مطرح کرده باشد. اما کاملاً مطمئنم که جان کلام را دریافت کرده‌اید. از بیان شفاف شما در خصوص مطالبی که فقط می‌توان به آن‌ها اشاره کرد و توصیف‌پذیر نیستند سپاسگزار و قدردانم. اگر سؤالم واضح نیست لطفاً بفرمایید تا زمان بیشتری بگذارم و بهتر آن را توضیح بدهم. مطمئناً اندیشه شما در این خصوص بسیار ارزشمندتر از افکار من است. روپرت: دو پاسخ رضایت‌بخش برای این سؤال شما که: «چرا آگاهی در قالب توهم برمی‌خیزد؟» وجود دارد.اول اینکه اصلاً چنین اتفاقی نمی‌افتد. توهم چیزی است که واقعی نیست. تنها آگاهی، حقیقی است و ازاین‌رو توهم باید از چیزی غیر از آگاهی ساخته ‌شده باشد. اگر عمیقاً در تجربه‌مان به دنبال چیزی جدای از آگاهی بگردیم، هرگز نمی‌توانیم چنین چیزی پیدا کنیم.به‌عبارت‌دیگر امکان توهم وجود ندارد زیرا چنین توهمی باید از چیزی که واقعی نیست ساخته شده باشد. چنین توهمی باید از چه چیزی ساخته شده باشد؟ مسلماً از چیزی غیر از آگاهی زیرا آگاهی، حقیقی است. آن تجربه ماست. در تجربه ما هیچ‌چیز دیگری وجود ندارد که توهم از آن ساخته شده باشد.  بنابراین ایده‌ی توهم فقط یک باور است یک مفهوم از چیزی که واقعاً هرگز تجربه نشده است.این باور که جهان یک توهم است اغلب به‌اشتباه درک شده است. منظور از توهم بودنِ جهان این است که نشان دهد «هیچ جهان مستقلی که قائم‌به‌ذات خودش باشد و جدا از آگاهی باشد اصلاً وجود ندارد.» با توجه به این معنا واقعیت ظاهری جهان یک توهم است.* به‌عبارت‌دیگر جهان به عنوان یک عینیت، حقیقی نیست.  بااین‌حال اگر ما به تجربه‌مان از جهان ظاهری نگاه کنیم می‌بینیم که فقط آگاهی است که وجود دارد. به‌این‌ترتیب آن به عنوان آگاهی، حقیقی است. حقیقتِ آن فقط «آگاهی» است.حقیقتِ همه‌چیز، آگاهی است و آگاهی حقیقی است. بنابراین هرگز در هیچ زمانی هیچ توهمی وجود نداشته است.منظور از توهم بودنِ جهان این است که نشان دهد «هیچ جهان مستقلی که قائم‌به‌ذات خودش باشد و جدا از آگاهی باشد اصلاً وجود ندارد.» با توجه به این معنا واقعیت ظاهری جهان یک توهم است.  پاسخ دوم به این سؤال که «چرا آگاهی به ‌عنوان توهم برمی‌خیزد؟» این است: به خاطر سؤالت!به‌عبارت‌دیگر، همین پرسش درباره توهم، فرض را بر این می‌گذارد که توهم حقیقی است. اگرچه تنها واقعیت آشکارش همین فکری است که به آن فکر می‌کند. آن از خودش هیچ حقیقتی ندارد. توهم با آن فکری که به آن فکر می‌کند ساخته می‌شود؛ و آن فکری که به آن فکر می‌کند خودش از آگاهی ساخته ‌شده است.&quot;همین فکری که به توهم فکر میکند خودش از آگاهی است&quot;روپرت اسپایرا * عالم امری توهم شده است که وجود حقیقی ندارد، و این معنای خیال است. یعنی به خیال تو رسیده است که عالم امری زائد و قائم به نفس و خارج از حق است درصورتی‌که در نفس امر چنین نیست. بدان که تو خیال هستی و همه آنچه ادراک می‌کنی و آن را غیر خود میشمری خیال است. پس وجود همه‌اش خیال در خیال است.ابن عربی – فصوص الحکم کانال تلگرام تفحص خویش Rupert SpiraHi Rupert,I have been listening to the Urban Guru Cafe for about a year and was very happy to hear your interviews. I did see your interviews on Conscious TV last year. My question arose after listening to your 2nd interview with Areti. This question comes up quite often for me and I usually end up dismissing it because I feel it is unanswerable? I wonder why Consciousness arises as illusion? It seems so difficult to see the illusion, so much struggle etc.I also wonder why Consciousness? I am not sure if you understand my question but I was hoping that it has been asked before maybe in different words but I am quite sure you can get the gist of what I am saying. I appreciated the clarity of your way of speaking and explaining what cannot be explained only pointed to. If my question does not make sense to you please let me know as I could take a little more time to explain it if necessary. Your thoughts on this would be much appreciated as this thought arises so often for me.Rupert: There are two satisfactory answers to your question as to why Consciousness rises as illusion.The first is, it doesn’t. An illusion is something that is not real. Only Consciousness is real and therefore an illusion would have to be made out of something that was not Consciousness. If we look deeply into our experience to find something there that is not Consciousness, we do not find any such thing.In other words it is not possible to have an illusion, because such an illusion would have to be made out of something that is not real. What would such an illusion be made out of? Obviously not Consciousness because Consciousness is real. That is our experience. There is nothing else in our experience that is present and available for an illusion to be made of.Therefore the idea of illusion is simply that, an idea, a concept of something that is never actually experienced.The idea that the world is an illusion is often misunderstood. It is meant to indicate that there is no independent world that exists in its own right, separate from Consciousness. In that sense the apparent reality of the world is an illusion. In other words, it is not real as an object.However, if we look into our experience of the apparent world we find only Consciousness there. As such, that is, as Consciousness, it is real. Its reality is only Consciousness.The reality of absolutely everything is Consciousness and Consciousness is real. Therefore there is never any illusion at any time.The second answer to the question ‘Why does Consciousness arise as illusion?’ is ‘Because of your question!’In other words, the very question about illusion, presumes that illusion is present and real. However, its only apparent reality is that very thought that thinks it. It has no reality of its own. Illusion is created with the thought that thinks it. And the thought that thinks it is itself only made of Consciousness.</description>
                <category>تفحص خویش</category>
                <author>تفحص خویش</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jun 2019 17:54:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرش کن</title>
                <link>https://virgool.io/@selfinquiry/%D8%BA%D8%B1%D8%B4-%DA%A9%D9%86-ecjti7cjwc9x</link>
                <description>  پاپاجی: این تصور کلی که «من بدن هستم» یک رؤیا استپرسشگر: درکش خیلی سخت استپاپاجی: نه سخت نیست. تو هرروز همین را تجربه می‌کنی. هر شب وقتی به خواب می‌روی همین را تجربه می‌کنی. بدن و دوستانت را رها می‌کنی و می‌خوابی. در آن لحظه خوشحال هستی یا ناراحت؟ همه‌چیز را ترک می‌کنی خانه، ماشین، پول، دوستان و میگویی «شب‌به‌خیر من می‌روم بخوابم». در آن لحظه تو بدن، ذهن و ایگو را ترک می‌کنی. از این همه لذت‌های دنیا کجا می‌خواهی بروی و محو شوی؟ چرا می‌خواهی خودت را مخفی کنی و تنها باشی؟ مطمئناً آنجا باید جای شادتری نسبت به این دنیا باشد. به همین دلیل است که می‌خواهی به آنجا فرار کنی تا به‌تنهایی از خویشت لذت ببری. هیچ‌کس دوست ندارد رنج بکشد. باید خیلی در خواب شاد باشی که پشتت را به همه‌چیز می‌کنی و به تنهایی به خواب می‌روی، این‌طور نیست؟داستان کوتاهی برایت تعریف می‌کنم. داستان این‌طور شروع می‌شود. مردی که شغلش لباس‌شویی بود هرروز به سمت رودخانه می‌رفت تا لباس‌هایش را بشورد. او لباس‌های کثیف را بارِ چند الاغ می‌کرد و وقتی به رودخانه می‌رسید لباس‌ها را می‌شست و آنگاه در ساحل منتظر می‌ماند تا آن‌ها خشک شوند و بعد در پایان روز به سمت خانه بازمی‌گشت.یک روز شیری به سمت رودخانه آمد تا کمی آب بنوشد. در آن دوران شیرها را برای پوستشان شکار می‌کردند، البته این روزها این کار ممنوع است. زمانی که شیر مشغول نوشیدن بود یک شکارچی که در پشت بوته‌ای مخفی‌ شده بود شلیک کرد و شیر را کشت. شیر حامله بود، زمانی که شکارچی مشغول کندن پوست شیر بود یک توله شیر را درآورد و همان‌جا در ساحل رها کرد.کمی بعد مرد که ناظر ماجرا بود به سمت رودخانه رفت و شیر مرده و توله تازه متولد شده‌اش را دید. تصمیم گرفت به جای اینکه توله را همان‌جا رها کند تا بمیرد از آن مراقبت کند. قبل از اینکه او را داخل سبد بگذارد شستش و بعد با او سمت خانه حرکت کرد. او را با شیر تغذیه می‌کرد و کم‌کم وقتی توله شیر بزرگ‌تر می‌شد او را هرروز با خود به رودخانه می‌برد، در آنجا شیر را با الاغ‌ها تنها می‌گذاشت تا در ساحل رودخانه علف بخورد. او به همراهی با الاغ‌ها عادت کرده بود. پس از مدتی آن‌قدر بزرگ شده بود که مرد تصمیم گرفت تا لباس‌های کهنه را مانند الاغ‌ها پشت شیر جوان بگذارد و با او مانند سایر الاغ‌ها رفتار می‌کرد. شیر رفته‌رفته تبدیل به الاغ شد و هر کاری که سایر الاغ‌ها انجام می‌دادند، انجام می‌داد. او با الاغ‌ها زندگی می‌کرد، پشتش لباس‌ها را حمل می‌کرد، شیر می‌نوشید و درست مانند آن‌ها علف می‌خورد. او اصلاً نمی‌دانست که یک شیر باید چطور باشد.چند ماه بعد یک شیر دیگر برای نوشیدن آب به رودخانه آمد و تعجب کرد وقتی دید که توله شیر همراه با چند الاغ مشغول خوردن علف‌های ساحل است. شیرها معمولاً الاغ‌ها و انسان‌ها را می‌خورند نه علف. برای اینکه بهتر ببیند نزدیک‌تر آمد. نمی‌توانست چیزی که می‌بیند را باور کند. آیا خواب می‌دید؟ چطور چنین چیزی ممکن است؟ کمی نزدیک‌تر شد تا جایی که الاغ‌ها فرار کردند و مرد هم به بالای درخت گریخت. شیر اهلی هم که مانند الاغ‌های دیگر ترسیده بود سعی کرد تا فرار کند. شیر شکارچی تعقیبش کرد و شیر اهلی را گرفت. روی او پرید و او را زمین زد.شیر اهلی به‌شدت ترسیده بود: «لطفاً، آقا لطفاً مرا نخورید. اجازه دهید تا بروم و به بقیه ملحق شوم»شیر گفت: اما تو یک شیری-«نه آقا من یک الاغم»اینجا شیر شکارچی او را به سمت رودخانه هول داداو گفت: خودت را ببین، ما مثل هم هستیمشیر اهلی به آب نگاه کرد و دو شیر دید.تو شیر هستی و همیشه هم شیر بودی-«پس چرا فکر می‌کردم که الاغم؟»«با هم‌نشینی با الاغ‌ها تبدیل به یک الاغ شدی»-ازآنجایی‌که همیشه به‌ عنوان یک الاغ زندگی کردم چطور اکنون می‌توانم مثل یک شیر زندگی کنم؟گوش کن، نگاه کن دهنت را باز کن و غرش کن مثل من. او غرید و سپس شیر دیگر هم غرش کرد.به همین سادگی است. تمرین نکن تا یک شیر باشی. غرش کن. چقدر طول کشید تا غرش کنی؟ هیچی. فقط دهنت را باز کردی و تمام.-«من یک شیرم» و او هرگز دیگر با الاغ‌ها برنگشت.او به یک معلم نیاز داشت تا این چیزها را به او بگوید او به یک شیر دیگر نیاز داشت تا بهش بگوید که: غرش کن؛ و آن غرش چیست؟ «من حقیقت هستم. من آزادم. من خود خدایم.» غرش این است. بعدازآن تو دیگر با الاغ‌ها بازی نخواهی کرد. بازی با الاغ‌ها یعنی گوش دادن به حواس و رفتن به دنبال چیزهای بیرونی که مدام در حال تغییرند. این چیزی است که من به آن «خوابیدنِ به خویش» میگویم؛ بنابراین برای ‌لحظه ای در زندگی رویت را به ‌سوی خویش برگردان. خاموش باش و ببین که چه کسی هستی. غرش کن.آنانی که نمی‌توانند خاموش باشند الاغند. بگذار تا آن‌ها تمام زندگی‌شان را با الاغ‌های دیگر بازی کنند و تحت فرمان مرد لباس شور، لباس‌های کثیف را حمل کنند.پاپاجی کانال تلگرام تفحص خویش   Papaji: The concept &quot;I am a body&quot; is a dream.Questioner : This is very difficult to understand.Papaji: No, it is not difficult. Every day your experience this. Every night, when you go to sleep you experience this. You leave your body and friends behind and fall asleep. At that moment, are you happy or unhappy? To leave everything behind – apartment, car, money, friends – and say, &quot;Good night, I am going to sleep.&quot; You leave the body, the mind and the ego all behind. And where are you wanting to go and disappear from all the pleasures of life? Why do you want to hide yourself and be alone? It must be a happier place than this world, that&#x27;s why you want to run away. To enjoy your Self, alone. No one likes suffering. You must be very happy in sleep, therefore, you turn your back on everything and go to sleep alone, don&#x27;t you?.Papaji: First, I will tell you a little story. The story runs like this. Every day, a local washermen goes down to a river to wash clothes. He loads the soiled clothes on the back of several donkeys, washes the clothes, waits for them to dry on the river bank, and then returns home at the end of the day.One day, a lioness goes down to the river to drink some water. In those days, lions were hunted for their skin and their head. Nowadays, it is forbidden. While this lioness was drinking water, a hunter hiding behind a bush shoots and kills her. This lioness was pregnant, and while skinning the lioness, the hunter pulled out a lion cub and left it on the bank.A little later, the washerman goes to the river and sees the dead lioness and the newly born lion cub. He decided to look after the cub instead of leaving it to die. He washed it before putting it in a basket and returned home with it. He fed it milk and slowly when the cub grew big enough, he took the lion cub with him each day down to the river, where he left it along with the donkeys to eat grass on the bank of the river. It got used to walking with the donkeys. After awhile, it got rather big, so the washerman decided to load the soiled clothes on the young lion&#x27;s back as well, treating it like the other donkeys. This lion slowly became a &#x27;donkey&#x27;, doing exactly what the other donkeys did. He lived with other donkeys – carried clothes on his back, drank milk and ate grass just like them. He had no idea what a lion was.Several months later, another lion came to drink at the river and was amazed to see this lion cub eating grass near the river bank along with the donkeys. Lions usually eat donkeys and humans, not grass. It moved closer for a better look. He couldn’t believe his eyes. Was he dreaming? How could this be? He got even closer, which caused all the donkeys to flee away and the washerman to climb a tree. The tame lion also tried to run away, because he was afraid just like the donkeys. The hunter lion chased and caught the tame lion. He jumped on him and knocked him to the grass.The tame lion was very afraid. &quot;Please, sir, please don&#x27;t eat me&quot;, he said. &quot;Let me go and join the others.&quot;&quot;But you are a lion&quot;, the one on top replied.&quot;No, sir, I am a donkey.&quot;So the hunter lion took his charge down to the river.&quot;Look at your reflection&quot;, he said. &quot;We are the same.&quot;The tame lion looked into the water and saw two lions looking back.&quot;You are a lion and you have always been a lion.&quot;&quot;Then how is it that I felt I was a donkey?&quot;&quot;By associating with donkeys you became a donkey.&quot;&quot;Then how can I now live like a lion since I have only lived as a donkey?&quot;&quot;Listen, look, open your mouth and utter a roar, like I do.&quot; He roared and then the other lion roared!&quot;It is as simple as that. Don&#x27;t practice being a lion. Roar! How long does it take to roar? No time! Open your mouth and it&#x27;s finished.&quot;&quot;I am a lion!&quot; He never returned back with the donkeys.He needed a teacher to tell him, he needed someone similar, another lion to tell him,&quot;Utter the roar.&quot; And what is that roar? &quot;I am Reality. I am free! I am God itself!&quot; This is the roar. Afterwards, you will not go and play with any donkeys. Playing with donkeys means listening to the senses, chasing after objects which constantly change. This is what I call &quot;sleeping to the Self&quot;. So, for one instant of your life, turn your face towards the Self. Keep quiet and see who you are. Utter a roar.Those who cannot keep quiet, they are donkeys. Let them play all their life with other donkeys, getting loaded with soiled linen, under the command of the washerman.Papaji</description>
                <category>تفحص خویش</category>
                <author>تفحص خویش</author>
                <pubDate>Mon, 29 Apr 2019 21:45:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرده نمایش</title>
                <link>https://virgool.io/@selfinquiry/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-doq2gya2sdax</link>
                <description>یک نمونه از این زمانی است که شما سعی می‌کنید بلند شوید و تصاویر روی پرده نمایش را با دست بگیرید، در این شرایط چه چیزی به دست میاورید؟ ازآنجایی‌که تصاویری که فکر می‌کنید حقیقی هستند اصلاً وجود ندارند، چیزی که به دستتان می‌آید فقط پرده نمایش است و نه تصاویر. هر چیزی که می‌بینید، هر چیزی که ظاهر می‌شود فقط تصاویرند یا چیزی که به آن پندار ساختگی میگویند و تنها حقیقت در مورد این تصاویر، آگاهی است. تمام این‌ چیزها تصاویری کیهانی بر روی پرده نمایش آگاهی هستند و تمامش همین است. تو، من، این صندلی‌ها، آن نیمکت، آسمان، ماه و کائنات فقط تصاویر و ظواهر و توهمات بصری هستند.  حقیقت این است که تو آگاهی هستی، اما به خاطر مایا یعنی همان توهم بزرگ نمی‌توانی خودت را ببینی بنابراین باور می‌کنی که تو بدن هستی و فاعلی. مجدداً آن شبیه فیلم و پرده نمایش است. فریفته فیلم می‌شوید و شروع به حس کردن فیلم می‌کنید. شما فراموش کرده‌اید که یک پرده نمایش وجود دارد و حقیقت همین پرده نمایش است درنتیجه مبهوت فیلم می‌شوید. و بعد با من درباره فیلم حرف می‌زنید. (تمام حرف‌های شما فقط درباره محتوای فیلم است. م)  اما نمی‌توانید به من چیزی درباره پرده نمایش بگویید. تنها زمانی به یاد پرده نمایش میفتید که فیلم تمام ‌شده، البته حتی آن موقع هم توجهی به آن نمی‌کنید، بلکه بلند می‌شوید و به خانه می‌روید. اما به یاد داشتن باشید که اگر پرده نمایشی نبود فیلمی هم در کار نبود. به‌این‌ترتیب اگر آگاهی نبود تصاویری هم در کار نبودند. آگاهی حقیقی است، تصاویر کاذب‌اند. تصاویر می‌آیند و می‌روند آن‌ها دائماً و به‌طور مداوم در تغییرند. اما آگاهی همیشه یکسان باقی می‌ماند. آگاهی مانند خلأ است، مانند فضای خالی است و تو همان آگاهی هستی.«هستم آنکه هستم» به همین معناست. من آگاهی مطلقم. بنابراین شما میگویید: «خب پس من چطور می‌توانم همه این چیزها را حس کنم؟ چطور بیماری را حس می‌کنم؟ آسیب را حس می‌کنم؟ مشکلاتم را حس می‌کنم؟» دلیل اینکه شما این چیزها را حس می‌کنید به خاطر هم هویت شدگی اشتباه است. شما با پرده نمایش هم هویت نیستید بلکه با تصاویر هم هویت شده‌اید. و تا زمانی که معتقدید مانند فیلم یک تصویر هستید رنج خواهید کشید. بنابراین راز این ماجرا در رهایی و سکوت ذهن نهفته است. رازش هم هویت شدن با آگاهی است و نه با تصویری که تخیلی دروغین نامیده می‌شود؛ اما بااین‌حال ممکن است شما بگویید:«مگر من همنوعانم را درحالی‌که عذاب می‌کشند نمی‌بینم؟ جنگی در عراق شروع شده. همه نوع رفتار غیرانسانی در اطرافم اتفاق میفتد. آیا همه این‌ها دروغین و ساختگی هستند؟»تا زمانی که شما به آن‌ها اعتقاد داشته باشید آن‌ها برای شما واقعی هستند؛ بنابراین من به شما نمی‌گویم این دروغ است زیرا شما به آن اعتقاد دارید.#رابرت آدامز کانال تلگرام تفحص خویش THE SCREENAn example of this is when you try to get up and grab the images on the screen what will you get. You’ll be grabbing the screen, for the images do not exist the way you believe them to be real.And so it is with us. Everything you see, everything that appears are images, or what is called false imagination and the only truth about these images is consciousness. These are all cosmic images on the screen of consciousness, and that&#x27;s everything. You and I, the chairs, the couch, the sky, the moon, the universe are simply images, appearances, optical illusions.The truth is that you are consciousness, but you can&#x27;t see yourself because of the maya, the grand illusion. So you believe that you are the body and you are the doer.Again it&#x27;s like the movie and the screen. You get wrapped up in the movie and you start to feel the movie. You have forgotten there is a screen and the screen is the reality, but you&#x27;re all wrapped up in the movie. And you can tell me everything about the movie.But you can&#x27;t tell me anything about the screen. The only time you remember there&#x27;s a screen is when the movie is over and even then you do not pay any attention to it because you get up and go home.But remember, if it weren&#x27;t for the screen there would be no movie. So if it weren&#x27;t for consciousness, there would be no images. Consciousness is real, the images are false. The images come and go, change continuously, constantly. But consciousness remains the same all the time. Consciousness is like emptiness, like empty space and you are that. I-am that I-am, that is the meaning of this. I am absolute awareness.So you say, &quot;Well how come I feel all these other things? How can I feel disease? How can I feel hurt? How can I feel my problems?&quot; The reason you feel these things is because of a wrong identification. You&#x27;re not identifying with the screen, you&#x27;re identifying with the images. And as long as you believe that you&#x27;re an image like the movie, you&#x27;re going to suffer accordingly.The secret is, therefore, to let go, and quiet your mind. Identifying with consciousness and not with the image which is called false imagination. But you may say to me, &quot;Will I see my fellow man suffering? There&#x27;s a war to break out in Iraq. All kinds of man&#x27;s inhumanity to man is happening all around me. Is that false?&quot; As long as you believe in it, then it&#x27;s real to you. Therefore I will not tell you it&#x27;s false because you believe in it.#Robert Adams, Collected Works, Ts 12</description>
                <category>تفحص خویش</category>
                <author>تفحص خویش</author>
                <pubDate>Mon, 01 Apr 2019 17:19:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قیاس مری و جین</title>
                <link>https://virgool.io/@selfinquiry/%D9%82%DB%8C%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AC%DB%8C%D9%86-v1wfk8tghknn</link>
                <description> چطور چیزی که نامتناهی و بی‌نهایت هست می‌تواند ظاهر فرمی محدود و فانی به خود بگیرد؟ چطور آگاهی به ‌عنوان کثرت و تنوعی از اشخاص و اشیاء برای خودش جلوه می‌کند؟روپرت اسپایرا  در پاسخ به این سؤال دوست دارم از یک قیاس استفاده کنم. تصور کنید زنی به اسم مری همین‌جا در تیتینانو (شهری در ایتالیا) به خواب می‌رود. ضمیر مری یک کل یکپارچه است، مثل ضمیر همه‌ی ما و مری خواب می‌بیند که زنی به اسم جین است که در خیابان‌های نیویورک در حال قدم زدن است. ذهن مری در فطرت بی‌نهایت و یکپارچه خودش به خواب رفته است و به‌ جای آن تصور می‌کند که شکل محدودی از ذهن جین را به خود گرفته است. جین در حال قدم زدن در خیابان‌های نیویورک است، مردم و ساختمان‌ها و ماشین‌ها را می‌بیند که از دید خود جین خارج از ذهن او وجود دارند.وقتی جین چشم‌هایش را می‌بندد خیابان‌های نیویورک ناپدید می‌شوند بنابراین طبیعتاً این‌طور نتیجه می‌گیرد که هر چیزی که هست و در حال مشاهده خیابان‌های نیویورک است درست پشت چشمانش وجود دارد. این مورد و تجربیات مشابه جین را قانع می‌کند که آگاهی‌ای که او تجربیاتش را به‌وسیله آن درک می‌کند درست پشت چشمانش و یا در قفسه سینه و یا جسمش ساکن است. تمام افکار و احساسات و فعالیت‌های متعاقب دیگر او و روابطش بر این باور منطبق است.یک روز جین به کافه‌ای می‌رود و مرد خوش‌تیپی به اسم دیوید میز بغلی ِ او نشسته است. جین و دیوید متوجه یکدیگر می‌شوند و شروع به گپ زدن می‌کنند و جین تمایل عجیبی نسبت به او احساس می‌کند.و البته فراموش نکنیم که دیوید، جین، کافه و خیابان‌های نیویورک همه تجلیاتی در ضمیر بی‌نهایت مری هستند. ضمیر مری به‌هیچ‌وجه به کثرت و گوناگونی عینیت‌ها و اشخاص تقسیم‌نشده است. هنوز هم همان تمامیت یکپارچه ایست که همیشه بوده اما بااین‌حال فرم ظاهری جین و دیوید و دنیایی که از دید آن‌ها در آن واقع‌شده‌اند را به خود گرفته است. مری به جای اینکه جین باشد می‌توانست خواب ببیند که او دیوید در خیابان‌های نیویورک است و در این صورت از دید او (مری) تجربیاتش را به جای جین از دریچه‌ی چشمان دیوید ببیند.وقتی جین گرایش اسرارآمیزی را نسبت به دیوید احساس می‌کند و شروع به ملاقات هم می‌کنند او حس عجیبی دارد که اگر به دیوید نزدیک‌تر شود ممکن است دردی را که در قلبش داشته و همیشه در طول زندگی سعی می‌کرده تا از آن فرار کند آرام بگیرد. او به نحوی احساس می‌کند پیوستن به دیوید دردی را که در طول تمام زندگی‌اش از آن فرار می‌کرده است را تسکین خواهد داد.بالاخره او و دیوید باهم وارد رابطه می‌شوند و زمانی که در دوستی و رابطه جنسی غرق می‌شوند جین به‌طور موقت از درد اشتیاقی که داشت رهایی میابد؛ اما واقعاً چه اتفاقی افتاده است؟ چرا جین چنین اشتیاقی را احساس می‌کند؟ چنین شهودِ احتمال رهایی از درد از کجا به او الهام شده؟ و زمانی که با دیوید درآمیخت چه بر سرِ دردی که داشت آمد؟در لحظه پیوستنش با دیوید یک رهایی موقت از همه محدودیت‌هایی که جین خودش را با آن‌ها تعریف می‌کرد وجود دارد. ذهن محدود جین موقتاً فرومی‌ریزد و در این لحظه او طعم ذات حقیقی خود را که همان ذات آرام مری است که در تیتینانو به خواب رفته است را می‌چشد.و اینک، البته زمانی که جین و دیوید از هم جدا هستند این تعلیقِ موقت درد و رنج به پایان می‌رسد و جین هر آنچه او را پیش‌تر محدود می‌کرد را دوباره احساس می‌کند. درد و رنج دوباره به سطح می‌آید و او به خاطر میاورد «آه، آخرین باری که با دیوید یکی بودیم درد از بین رفته بود». درنتیجه یکی شدن با شخصی یا با عینیتی یا فعالیتی بایستی راه رهایی از درد و رنجم باشد.بنابراین جین دوباره و دوباره به سمت چیزهای بیرونی، اجسام، فعالیت‌ها و روابطی کشیده می‌شود تا تسکین دردش را پیدا کند. درواقع هر بار که او با چیزی بیرونی، فعالیت، مواد یا هر رابطه‌ای یکی و آمیخته می‌شود تسکینی موقت میابد و در او باوری به وجود میاید که تنها راه رهای از درد و رنج به دست آوردن عینیت‌ها و فعالیت‌ها و مواد و روابط است؛ و درنتیجه به این امور معتاد می‌شود. مثل همه مردمی که به‌نوعی به چیزی اعتیاد پیداکرده‌اند.البته نافذترین عینیت «فکر» است که اعتیاد اصلی است. مجانی است و برای سلامتمان ضرری ندارد، بنابراین اعتیادی است که به‌طورمعمول به آن برچسب اعتیاد زده نمی‌شود. درعین‌حال عینیتی است که ما عمدتاً برای پرت کردن حواسمان از آن زخم و دردِ جدایی که ظاهراً همه‌ی «خویش‌های منفصل» درون خود حمل می‌کنند به آن بذل توجه می‌کنیم.این زخم جدایی، این میل و اشتیاق برای آزادی و آرامش و خوشبختی و عشق درواقع پژواکی است از ذات حقیقی ضمیر مری. ضمیر مری در صلح و آرامش، آزاد و رها در تیتینانو خوابیده است.این میل به رهایی و آرامش و سعادت که هرکدام از ما احساس می‌کنیم طنینی در اذهان محدود ماست، طنینی از آزادی حقیقی آگاهی بیکرانمان. هیچ آزادی به‌جز آزادیِ آگاهیِ نامحدودمان وجود ندارد. آگاهی بی‌نهایت، خود آزادی و آرامش و سعادت است و میل و آرزویی که هرکدام از ما برای این آزادی و آرامش و سعادت و عشق در خود احساس می‌کنیم کششی است که از طرف آگاهی بی‌نهایتمان بر ذهن محدود ما اعمال می‌شود.ذهن فانی این کشش را به شکل رنج احساس می‌کند: «من میل به شادی دارم». خویش منفصل فکر می‌کند این میل و آرزوی اوست اما این‌طور نیست. این کششی است از جانب آگاهی بی‌نهایت که نیرویی بر ذهن محدود اعمال کرده و او را به درون خویش می‌کشد. این کششی از سوی آگاهی نامحدود بر ذهن فانی است که ذهن محدود آن را میل به خوشبختی می‌نامد.اما برای تجربه خیابان‌های نیویورک مری راهی جز به خواب زدن خودش ندارد. مری در تیتینانو به خواب‌رفته است و تنها درنتیجه خواب اوست که قادر به تشخیص یکی از احتمالات نامحدود درون خودش است. او می‌تواند خواب ببیند که زنی به اسم کلِر در خیابان‌های توکیوست. یا خواب ببیند که زنی به اسم آنابل در خیابان‌های لندن است. تعداد بی‌شماری از احتمالات در ضمیر مری وجود دارد و او تنها یکی از آن احتمالات را انتخاب می‌کند: که زنی به اسم جین در خیابان‌های نیویورک باشد.اما برای تبدیل‌شدن به جین در خیابان‌های نیویورک مری باید در ضمیر ذات بی‌نهایتش به خواب برود و در قالب ذهن محدود جین بیدار شود و تنها از طریق دید محدود ذهنیِ جین است که مری قادر به تجربه خیابان‌های نیویورک است.به همین ترتیب برای متجلی کردن یک موجود مرئی، آگاهی نامحدود بایستی در ذات نامحدود خود فروکش کند و به خواب رود چراکه برای وجودی نامحدود، شناختِ موجودی محدود امکان‌پذیر نیست. هیچ جایی برای محدود در نامحدود وجود ندارد.تجلی به معنای قالب و فرم است و فرم یعنی محدودیت، بنابراین برای تجربه چیزی که محدود است، مانند جهان، آگاهی بایستی دانش وجود بی‌نهایت خود را نادیده بگیرد. آگاهی باید به خواب‌رفته و به اختیار خود، قالبِ ذهنِ محدود را به خود بگیرد.به‌بیان‌دیگر زمانی که آگاهی در عرصه وجود متجلی می‌شود باید بهایی بابت آن بپردازد. آگاهی دانش هستی خود را نادیده گرفته و جهانی از درون خود خلق کرده و سپس خود را به‌عنوان یک فرد در این جهان یافته است. برای به وجود آوردن جهان به شکل مرئی آگاهی باید ماهیت فطری آرامش و رهایی خود را فراموش می‌کرد، به همین دلیل است که شخص در این دنیا تنها آرزوی یک‌چیز را دارد: آرامش و رهایی.تنها فعالیتی که خویش منفصل به آن مشغول می‌شود کشف آرامش و رهایی و شادی است. ابتدا سعی می‌کند تا با یکی شدن با عینیت‌ها و اجسام و حالت‌های ذهنی و روانی و روابط خود را مشغول این اکتشاف کند اما از جایی به بعد به پایان ماجرا می‌رسد و متوجه می‌شود هرگز باتجربه بیرونی نمی‌تواند عمیقاً راضی شود و این زمانی است که سفر واقعی برای بازگشت به خانه آغاز می‌شود.و این زمانی است که جین در خیابان‌های نیویورک از خودش می‌پرسد «ماهیت ذهن من چیست؟» جین متوجه می‌شود که هیچ‌چیز در زندگی واقعاً او را راضی نمی‌کند. او روابط متعددی داشته است و هر چیزی را تجربه کرده که همه آن‌ها موقتاً او را تسکین داده‌اند اما هیچ‌کدام از آن‌ها آن خوشبختی پایدار که آرزویش را داشته است به او نداده‌اند.او از جایی شروع به جستجوی تنها مسیر باقیمانده می‌کند: ماهیت ذهن خودش. این اکتشاف، ذهن او را به‌جای برونگرایی به سمت چیزهای بیرونی، به سفری عقب‌گرد به سمت منشأ خود می‌برد، فاعل تجربه او. در این سفر بازگشت، ذهن در اکثر موارد به‌تدریج از محدودیت‌هایش خالی‌شده و در نقطه‌ای به‌عنوان آگاهی نامحدود ظاهر می‌شود. ذهن محدود جین به‌عنوان آگاهی بی‌نهایت مری آشکار می‌شود. این تجربه شادی و سعادت است، این تجربه عشق است.شادی و عشق توسط شخص تجربه نمی‌شود چراکه شخص در این تجربه منحل می‌گردد. شخصی که به دنبال شادی و عشق است به‌مانند پروانه‌ای است که در جستجوی شعله است. پروانه ورای هر چیز مشتاق شعله است اما این تنها چیزی است که نمی‌تواند تجربه کند. تجربه‌ی شعله به معنای سوختن و مردن در آن است؛ و این تجربه ایست که پروانه آرزوی آن را دارد.تنها تجربه‌ای که خویشِ به ظاهر منفصل آرزوی آن را دارد تجربه شادی و عشق است. تجربه عشق، انحلال همه‌ی محدودیت‌های شخص است. این تجربه‌ای نیست که خویش منفصل بتواند آن را تجربه کند؛ این تجربه ایست که خویش منفصل در آن می‌میرد.آگاهی نامحدود شناخت ذات خودش را نادیده می‌گیرد تا به موجودی مرئی تجلی ببخشد. او به اختیار خود فرم ذهن محدود را می‌گیرد تا دنیای فانی را بشناسد.به همین دلیل است که به نظر می‌رسد ما همیشه جهان را از دید خود درونی می‌شناسیم. حتی در خواب، دنیایی که تجربه می‌کنیم از دیدگاه من درون جسم دیده می‌شود. این آگاهی بی‌نهایت است که خود را به دو بخش تقسیم کرده- ذهن درونی و ماده‌ی بیرونی- اما ماده تنها از دیدگاه خیالی ذهن محدود است که ماده قلمداد می‌شود، همان منِ درون جسم.منظور از همه آنچه گفته شد این است که تجربه‌ی کنونی ما (من اینجا درباره فلسفه‌ای انتزاعی صحبت نمی‌کنم و منظورم همین تجربه ایست که هرکدام از ما در حال حاضر داریم) تنها خودِ آگاهی بی‌نهایت است که فرم ذهن محدود را گرفته و برای خودش به‌صورت جهان پدیدار شده.این به این معنی است که جوهری که تجربه فعلی ما از خودش ساخته هیچ بعدی ندارد. به این معنی که تجربه متداول چهار بعد زمان، مکان، افکار، احساسات، ادراکات، فعالیت‌ها و روابط یعنی همین تجربه‌ای که هرکدام از ما در حال حاضر تجربه می‌کنیم، به‌هیچ‌وجه دارای بعد نیست. سعی نکنید بهش فکر کنید. فکر کردن به چیزی بدون بعد امکان‌پذیر نیست.پس آیا می‌توان این‌گونه گفت که چیزی که ما به‌عنوان بیگ بنگ می‌شناسیم تنها رویدادی در میلیون‌ها سال پیش نبوده بلکه اتفاقی است که دائماً هرلحظه که آگاهی نامحدود فرمِ ذهن محدود را به خود می‌گیرد و به شکل جهان برای خودش ظاهر می‌شود به وقوع می‌پیوندد؟آیا بیگ بنگ می‌تواند بارها و بارها و مکرراً همیشه در همین لحظه «اکنون» رخ دهد؟ و بااین‌حال هر زمان که آگاهی، فرمِ ذهنِ محدود را می‌گیرد و به شکل جهان برای خودش تجلی می‌کند، هیچ دنیای واقعیِ ساخته‌شده از ماده پا به عرصه وجود نمی‌گذارد.واژه «وجود» در انگلیسی از کلمه‌ای لاتین به معنای «از جایی به وجود آمدن» شکل‌گرفته است. هیچ‌چیزی جدای از آگاهی وجود ندارد، هیچ‌کس تابه‌حال مکانی خارج از آگاهی پیدا نکرده است. «هیچ‌چیز» به وجود نمی‌آید. عینیت‌ها وجود ظاهری‌شان را از هستی بیکران خدا قرض می‌گیرند یعنی تنها هستی‌ای که وجود دارد.همان منی که هرکدام از ما به‌عنوان خودمان احساسش می‌کنیم، همان منی که من هستم، همان آگاهی بی‌نهایت است، هستی بیکران خداست. این واقعیت است همان جوهری است که تمام تجربیات از دل او پدید میایند. تابه‌حال هیچ عینیتی از آگاهی به وجود نیامده است؛ هیچ عینیتی به‌خودی‌خود وجود ندارد. موجودیت هر چیزِ هست نمایی متعلق به آگاهی بی‌نهایت است، درست مانند وجود ظاهری شخصیت‌های یک فیلم که متعلق به صفحه‌نمایش هستند. هیچ تقسیم‌بندی و جدایی بر روی صفحه‌نمایش وجود ندارد. جدایی‌ها همیشه در فرم‌ها هستند و هرگز در واقعیت وجود ندارند.به این معنی که همین تجربه‌ای که هرکدام از ما در حال تجربه‌ی آنیم تنها وجود بیکران خداوند است. در حال حاضر هیچ‌چیزی جز آگاهی بیکران تجربه نمی‌شود و این آگاهی بیکران است که خود را به شکل تعداد کثیری از اذهان محدود تقسیم کرده و برای خودش به‌صورت تعداد بی‌شماری از جهان‌های محدود و فانی جلوه می‌کند؛ اما از دیدگاه آگاهی، او هرگز چیزی جز ذات خالص و بیکران «خویش» را تجربه نمی‌کند.هنگامی‌که صوفی‌ها میگویند: «لا إله إلا الله» یعنی معبودی جز خدا نیست. به این معنی است که هیچ‌چیزی به‌خودی‌خود وجود ندارد. هیچ‌چیز قائم‌به‌ذات خود نیست. همه‌چیز موجودیت خود را، ماهیت خود را و واقعیت خود را از هستی بیکران خداوند قرض می‌گیرند. ذات بیکران خداوند در ذهن هرکدام از ما با عنوان «من هستم» می‌درخشد. به همین دلیل است که نهایی‌ترین و عالی‌ترین تمرین معنوی دادن توجهمان به آن خویشی است که ما هستیم تا بدین ترتیب به ذهن این فرصت داده شود که در آن منبع درونی فروکش کند؛ و همین‌طور که ذهن فروکش می‌کند در بیشتر موارد موقتاً و در موارد معدودی به شکل ناگهانی، از محدودیت‌های فانی خود خالی شده و به‌عنوان آگاهی بی‌نهایت، هستی بیکران خداوند، تنها هستی موجود، جوهر مشترک در همه و مرکزیتی که همه‌ی ما آن هستیم آشکار می‌شود.من فکر می‌کنم تجربه‌ی عشق، حقیقتاً آگاهی ما از هستی مشترکمان است. وقتی عشق می‌ورزیم با دیگری حس یکی بودن می‌کنیم. عشق تجربه‌ی ذات مشترک ما است. آیا هیچ تجربه‌ای جز تجربه عشق وجود دارد که خویش منفصل تا این حد در آرزویش باشد؟چیزی که خویش منفصل بیش از هر چیز آرزوی آن را دارد رهایی از این حس جدایی است بنابراین به‌عنوان حقی که به خویش منفصل داده می‌شود می‌توان گفت همه‌ی آنچه خویش‌های منفصل برای پیدا کردن عشقی که آرزویش را دارند باید انجام دهند این است که از خود بپرسند: «ماهیت آن آگاهی که به‌وسیله آن تجربیاتم را می‌شناسم چیست؟»تمام آنچه جین برای رهایی از رنجش در خیابان‌های نیویورک باید انجام دهد این است که از خود بپرسد: «ماهیت ذهن من چیست؟» اگر جین به‌اندازه کافی و عمیقاً ماهیت ذهنش را مورد تفحص قرار دهد (ذهن خود را بکاود) متوجه خواهد شد که ذهن آشفته و محدود او از ضمیر آرام و بی‌نهایت مری ساخته‌شده است. همه‌ی ذهن جین همین است. همه آنچه در ذهن ما وجود دارد حضور آگاهی بیکرانی است که ذاتاً صلح‌آمیز است.روپرت اسپایرا در انتها سپاسگزارِ مهربانیِ دوستِ عزیزی هستم که با همت و عشق، این مطلبِ عمیق رو با مهارت خودشون آگاهانه ترجمه کردند و بی چشمداشت در اختیار ما قراردادند و تاکید داشتند که اسمی ازشون برده نشه.کانال تلگرام تفحص خویش </description>
                <category>تفحص خویش</category>
                <author>تفحص خویش</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jan 2019 19:58:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکر و آگاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@selfinquiry/%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%88-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-v7cgfiindpil</link>
                <description>  هر چیز که ظاهر می‌شود باید در چیزی یا بر روی چیزی ظاهر شود. امکان ندارد که فیلمی بدون صفحه‌نمایش وجود داشته باشد. امکان ندارد که کلماتِ یک رمان بدون یک صفحه‌ی سفید وجود داشته باشند. مکان ندارد که ابری بدون آسمان وجود داشته باشد. امکان ندارد که افکار بدونِ...بدونِ چی؟علاوه بر این اگر ما مشغول دیدن یک فیلم باشیم درواقع داریم صفحه‌نمایش را تجربه می‌کنیم. اگر مشغول خواندن یک رمان باشیم درواقع داریم صفحه را تجربه می‌کنیم. اگر ابرها را می‌بینیم، آسمان را تجربه می‌کنیم؛ بنابراین اگر افکارمان را تجربه می‌کنیم (که همه آن‌ها را تجربه کرده‌ایم) باید آن چیزی که آن‌ها بر روی آن ظاهر می‌شوند را تجربه کنیم.آن چیست؟و همان‌طور که صفحه‌نمایش از فیلم ساخته نشده، صفحه سفید از کلمات رمان ساخته نشده و آسمان از ابرها ساخته نشده پس هر چیزی که فکرها بر روی آن ظاهر می‌شوند نیز از جنس افکار ساخته نشده است.همان‌طور که صفحه‌نمایش از کیفیت‌های محدودِ فیلم رها است، همان‌طور که صفحه‌ی سفید از کیفیت‌های محدودِ داستانِ رمان رها است و همان‌طور که آسمان از کیفیت‌های محدودِ ابرهایی که بر روی آن ظاهر می‌شوند رها است به همین ترتیب هر چیزی که افکار بر روی آن ظاهر می‌شوند نیز رها از محدودیت افکار است و بنابراین نامحدود است.علاوه بر این تنها ماده اصلی موجود در فیلمِ محدود، صفحه‌نمایش نامحدود است. تنها ماده اصلی موجود در کلماتِ محدود، صفحه‌ی نامحدود است و تنها ماده اصلی موجود در ابرهای محدود، آسمانِ نامحدود است.همین‌طور گفته می‌شود که صفحه‌نمایش، اصالت فیلم است، کاغذ، حقیقت و اصالت کلمات است و آسمان، حقیقت ابرها. فیلم، کلمات و ابرها، ظهوری موقت از حقیقتِ همیشه حاضرشان هستند.به همین ترتیب تنها ماده اصلی موجود در افکارِ محدود، آن چیز نامحدودی است که افکار در آن ظاهر می‌شوند. این چیزِ نامحدود که افکارِ محدود بر روی آن ظاهر می‌شوند، حقیقت و اصالت آن است.در رابطه با افکار، به این چیزِ نامحدود، آگاهی میگویند. آن حاضر و آگاه است.یک فکرِ محدود، یک ظهور موقت از آن آگاهی نامحدود است. به‌عبارت‌دیگر، فکر از فکر ساخته نمی‌شود، فکر از آگاهی ساخته می‌شود.یخ از یخ ساخته نمی‌شود بلکه از آب ساخته می‌شود. یخ اسم و فرمی موقت از آب همیشه حاضر است. آب اصالت یخ است. زمانی که یخ از یخ بودنش متوقف می‌شود تمام چیزی که از دست می‌دهد اسم و فرم موقتی‌اش است اما حقیقت و اصالت یخ یعنی آب از بین نمی‌رود. آن حاضر و موجود باقی می‌ماند تا اسم و فرم بعدی را به خود بگیرد.بنابراین زمانی که یک فکر محو می‌شود ماهیتش یعنی آگاهی از بین نمی‌رود بلکه فقط یک اسم و فرم موقت را از دست می‌دهد و در دسترس باقی می‌ماند، آماده است تا اسم و فرم ظاهر بعدی‌اش را بگیرد.روپرت اسپایراترجمه از: کانال تلگرام تفحص خویش   Whatever appears must appear IN something or ON something. It is not possible to have a movie without a screen. It’s not possible to have the words of a novel without a white page. It’s not possible to have a cloud without a sky. It’s not possible to have a thought without …… without what? [Silence]Moreover, if we are seeing the movie, we are by definition experiencing the screen. If we are reading a novel, we are by definition experiencing the page. If we are seeing the clouds, we are experiencing the sky. Therefore, if we are experiencing our thoughts (and each of us is experiencing our thoughts) we must, by definition, be experiencing whatever it is they appear In.What is that? [Silence]And just as the screen is not made out of the movie, the white paper is not made out the words of the novel, the sky is not made out of clouds, so whatever it is in which our thoughts appear is not itself made of thoughts.Just as a screen is free of the limited qualities of the movie, just as the white page is free of the limited qualities of the story in the novel, just as the sky is free of the limited qualities of the clouds that appear in it, so whatever it is in which our thoughts appear ... is itself free of the limitations of thought …, and is, as such, unlimited.Furthermore, the only substance present in the limited movie is the unlimited screen, the only substance present in the limited words is the unlimited paper, the only substance present in the limited clouds is the unlimited sky.As such, the screen is said to be the Reality of the movie, the paper the Reality of the words, the sky the Reality of the clouds; that which is Real in them. The movie, the words, the clouds, are a temporary appearance of their ever-present Reality.Likewise, the only substance present in limited thought is this unlimited something in which it appears. This unlimited something in which the limited thought appears is its Reality.In relation to thought, this unlimited something is called Consciousness. It is Present and Knowing.A limited thought is a temporary appearance of this unlimited Consciousness. In other words, thought is not made of thought; it is made of Consciousness.Ice is not made out of ice, it is made out of water. The ice is a temporary name and form of the ever-present water. The water is its Reality. When ice ceases to be ice, all that is lost is a temporary name and form, but the Realty of the ice, the water, is not lost. It remains present and available, ready to assume the next name and form.So, when a thought disappears, its Reality (Consciousness) doesn’t disappear. It simply loses a temporary name and form and remains available, ready to assume the name and form of the next appearance.Rupert Spira </description>
                <category>تفحص خویش</category>
                <author>تفحص خویش</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jan 2019 12:57:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به شیرِ زندگیتان خوشامد بگویید</title>
                <link>https://virgool.io/@selfinquiry/%D8%A8%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%85%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AF-e0ug59xfofhd</link>
                <description>میخواهم داستانی را که از پاپاجی شنیده ام اینجا برایتان تعریف کنم:  زن جوانی در شرف ازدواج بود. ازآنجاکه این داستان در هندوستان روی میدهد و در آنجا ازدواج، یک سنت مرسوم با ریشه خیلی قدیمی است، زیاد جنبه رمانتیک و عاشقانه ندارد پس آنها فقط همدیگر را ملاقات کردند و به خانواده ها معرفی شدند و شرایط هم موافقت آمیز بود. آنها در یک مدت کوتاه چند باری همدیگر را دیدند و مهری عظیم در میان دختر و پسر جوانی که به زودی قرار بود زن و شوهر شوند به وجود آمد؛ بنابراین قول و قرار گذاشتند و روزی را برای ازدواج نشان کردند.  در صبح روز قبل از عروسی، عروس جوان برای مراسم چند قرار ملاقات داشت. اولین قرار، سفارش کیک بود. باید هماهنگ میکرد که کیک دقیقاً برای چه روزی آماده شود، اندازه کیک چقدر باشد و از چه موادی در کیک استفاده شود. بعدازاین قرار باید نزد خیاطش میرفت، خیاط باید اندازه اش را میگرفت و مطمئن میشد تا لباس را به موقع و زیبا آماده کند چون روز خیلی مهمی در پیش است. بعدازآن باید نزد عاقد میرفت و هماهنگ میکرد که چه چیزهایی در روز عروسی باید عروس و داماد به هم بگویند و حواسش باشد که عاقد به موقع در مجلس عروسی حاضر شود. و بعدازاین قرارهای ملاقات درنهایت بعد از ناهار، او با عشقش جایی قرار خواهد گذاشت و باهم قهوه ای خواهند خورد و آخرین حرفها را قبل از فردا که روز عروسی است خواهند گفت. بنابراین شما میتوانید تصور کنید که او سرشار از حس شادی و شکوفایی است، با تمام وجودش منتظر است که خیلی زود فردا برسد و او در آغوش همسرش در تخت مشترکشان از خواب برخیزد؛ بنابراین او سرخوش از انتظار و شاد از چیزی است که قرار است اتفاق بیفتد. دختر در جنگل زندگی میکند و آماده میشود تا به برنامه قرارهایش برسد. همانطور که در این جنگلِ آرام، شادمانه و جست وخیزکنان به سمت اولین قرارش برای سفارش کیک میرود ناگهان یک شیر خشمگین در مسیرش درست در مقابل او ظاهر میشود. شیر با چشمانش به دختر خیره شده و آب دهانش راه افتاده است. دختر آنجاست. در یک لحظه کیک و قرار ملاقاتش به کل محو شد هیچ کیکی دیگر در کار نبود. قرار بعدی با خیاط محو شد. قرار با عاقد برای ازدواج محو شد. عشقش محو شد. عروسی محو شد. فقط در یک لحظه دیگر نه کیکی، نه لباسی، نه عقدی، نه شوهری، نه مراسم عروسی هیچ چیز باقی نمانده بود. همه چیز محوشده بود و از بین رفته بود. در این لحظه فقط زمان حال وجود داشت.  پاپاجی میگوید: به آمدن شیر به زندگیتان خوشامد بگویید. زیرا ذهن میخواهد به فردا فکر کند و بعد به هفته دیگر و همچنین سال بعد. من میخواهم کسب وکار خودم را راه بیندازم و بعد به مسافرت بروم بعد ویلای خودم را میسازم تا تعطیلات را آنجا بگذرانم و چیزهایی از این قبیل. و در یک لحظه یک شیر در مسیر شما سبز میشود، درست در مقابل شما. در این لحظه تمام افکار و تخیلتان از بین خواهد رفت و محو و نیست خواهد شد؛ و در آن لحظه شما همانند خوِدِ زندگی که به فرداها و دیروزها و رابطه ها وابسته نیست، زنده خواهید شد. شما در لحظه حال هستید و آنان که آگاه اند این لحظه را میشناسند. آنها منتظر زندگی نمی مانند، آنها خود زندگی اند. نابود ناشدنی، زاده نشده، نامحدود، رها و بیزمان. این زندگی است. این تو هستی. بنابراین طوفان شدید در زندگی، همان شیر مسیر شماست.یک دزد در خیابان همان شیر است.سرطان همان شیر است.هیچکس دوست ندارد که این شیرها را در مسیرش ببیند. شما به اینجا آمدهاید تا شیر زندگیتان را ملاقات کنید. این شیر تن ماهی نمیخورد، این شیر شما را میبلعد، همان کسی که در فکرتان گمان میکنید هستید؛ و دراین بین آن شمای حقیقی آزاد میشود. بنابراین رشد کن. هم اکنون به اندازه کافی رشد کن تا جلوی پشیمانی زندگی ات را بگیری و با انرژی عشق خداوند روبهرو شوی.چنانچه چیزهایی که گفتم همچنان کافی نیست،میتوانید فرار کنید.متشکرم.موجیست سانگیکشنبه دهمسپتامبر ۲۰۱۷ترجمه از کانال تلگرام  تفحص خویش https://t.me/selfinquiry I want to share with you a story I heard from Papaji:It said, that a young woman was about to get married. This is in India, and it’s very traditional custom, very traditional background. So, there is not much background to the romance. It is just that they have met. They have been introduced to the family and they have met, they feel agreeable. They have met a few times within a short time, a tremendous affection has developed between the husband to be and the wife to be, young though they are. And so an arrangement is made for the wedding day.And this morning the young bride to be has a few appointments to go to. One is the cake maker. She must visit the cake maker and to see, that the cake has been prepared in the right way and it will be the right size and with all the right ingredients.So after this appointment she must go to the dress maker, the dress maker will take the last measurements and to prepare for the dress to be all the right shape, the size, everything is going to be correct, because this is going to be such a wonderful day its coming.After this she is going to see the priest and to rehearse the vows that need to be made before the wedding.And after this, finally, just somewhere after lunch, she will meet her beloved and they will have coffee and they will make the last few talks before the next day, which is to be the wedding. So you can imagine, she is full of the joy of Spring, her heart is full of anticipation, soonsoon, just another day to wait, before they will sleep in the same bed and she will wake up in the arms of her beloved. So she is completely intoxicated with anticipation and with joy and what is to come.She lives in the forest. So she sets out to start the day of appointments. But as she is walking along this quiet forest on the way to see the cake maker, and she is skipping with joy, suddenly a furious lion steps out onto the road and is right in front of her. And his eyes are fixed on her, and he is salvating. She is there. And in one instant – the cake maker and the appointment vanish, there is no cake maker. Next appointment …. the dress maker – phow – is gone. Next appointment …. the priest – phow – is gone from her mind. Just her beloved – phow – he is also gone! The wedding – phow – is gone! Priest is gone, dress maker, cake maker, husband to be, wedding day – phow – everything is gone! In this instant, there is only Now.So Papaji say: “Welcome the Lion on your Path!”Welcome the Lion on your Path!”Because the mind wants to think of tomorrow, and then next week and about a year “I&#x27;m going to have my own business, and then after this I go to this place, and then I&#x27;m going to travel and have my own holiday home,” and so on.And one instant, the Lion or the Tiger is in front of you and all your fantasies are gone. And in that instant you&#x27;re alive as life itself, which is not depending on tomorrows or yesterdays or relationships; You are in the Now of Now. And the one who is awake knows this Now, and is this Now. They are not waiting to live, they are life itself, imperishable, unborn, indispensable, limitless, unbound, free, timeless. This is life. This is your Self.So, the hurricane is a lion on your path.The mugger on the street is a lion on your path.The aeroplane in tremendous turbulence, Knocked about by lightning and wind, is the lion on your path.Some cancer discovered in your body is the lion on your path.No one wants to meet this lion on the path.You&#x27;ve Come Here to Meet the Lion on Your Path. This lion does not eat tuna fish, he eats you, who you think you are, So that Who You Are can be free.So grow up. But grow up now, enough, to stop regretting your life, and to face the might of God&#x27;s Love.If it&#x27;s not enough for you, you can run.Thank You.~ MoojiSunday Satsang10 September 2017</description>
                <category>تفحص خویش</category>
                <author>تفحص خویش</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jan 2019 10:42:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>