<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های sepehr.omidvaar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sepehr.omidvaar</link>
        <description>ُSpeculative Architect &amp; Interdisciplinary Artist</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:35:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/253686/avatar/41goQw.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>sepehr.omidvaar</title>
            <link>https://virgool.io/@sepehr.omidvaar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کنارِ کنارِش بودن، قسمت دوازدهم یا کوتاه و مختصر و مفید</title>
                <link>https://virgool.io/@sepehr.omidvaar/%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%90-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%90%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D9%81%DB%8C%D8%AF-rjnajjv25pri</link>
                <description>دو اپیزود از فصل دوم پادکست کنارش منتشر شد و اپیزود سوم فصل هم بسیار نزدیک است و من تازه دست به قلم شدم. اگر فصل اول کنارش را دنبال کرده باشید حتما می‌دانید که من، سپهر اُمیدوار، طراح لوگو و گرافیست کاورهای این پادکست، از جایی تصمیم گرفتم تا برای هر کاوری که برای اپیزودها طراحی می‌کنم یادداشت‌های مختصری تحت عنوان «کنارِ کنارِش بودن» بنویسم و از طریق همین صفحه ویرگولم با شما به اشتراک بگذارم. یادداشت‌هایی که در آن‌ها از چرایی انتخاب تصاویری که روی هر کاور می‌آید و یا ارجاعات و رفرنس‌هایی که در آن تصاویر بود می‌نوشتم. البته که توضیح چگونگی طراحی کاور در واقع بهانه‌ای بود برای اینکه روایت شخصی خودم را بعد از شنیدن هر اپیزود با شما به اشتراک بگذارم همانطور که هر اپیزود پادکست کنارش هم بهانه‌ای برای رام عضدی بود تا روایتی از تجربه‌های ادبی و زیسته خودش را با شما قسمت کند. برای خواندن این یادداشت‌ها می‌توانید به کانال تلگرام کنارش و یا به همین صفحه ویرگول بنده مراجعه کنید.بنر اصلی فصل دوم پادکست کنارش به طراحی سپهر امیدوارحالا فصل دوم تقریبا دو ماه است که شروع شده، رام  دیگر ادبیات را در کنارِ کارهای اصلی زندگیش دنبال نمی‌کند و یک متخصص ادبیات در فرنگ است که ادبیات بخش اصلی و محوری زندگی‌اش شده است. او در این فصل قرار است به ادبیات و فرهنگ و هنر ژاپن بپردازد و همان نگاه «ادبیات تطبیقی» محور همیشگی‌ را هم در هر اپیزود و تا آنجایی که می‌تواند رعایت کند.(به خاطر رشته تحصیلی‌اش) تغییرات مهم و بزرگی که در کاورهای فصل دوم هم رخ داده از همین چند جمله ساده اما مهم بالا شکل گرفته است. تایپوگرافی کنارش، از کنارِ کاور بودن به مرکز تصویر آمده، مربع نارنجی به دایره قرمز ژاپن و خورشید سرخ آن‌ها تبدیل شده و به جای اینکه رنگ غالب کاور مشکی باشد، سفید است تا در نگاهی انتزاعی‌تر پرچم ژاپن را به خاطر آورد و البته اینبار انتخاب دو تصویرمان برای کاورها بر خلاف فصل اول که بی‌ربط به هم یا بدون قاعده خاصی بود، یک تصویر از فرهنگ ژاپن در سمت چپ تصویر و یک تصویر از ایران در سمت راست تصویر خواهد بود تا با کنار هم نشستنشان، تصویری واحد و یگانه را بسازند و هر چه بیشتر به همان هدف اصلی این فصل نزدیک شود.در زیر می‌توانید تصویر کاور اپیزود شانزدهم و هفدهم کنارش(اول و دوم فصل دو) را ببنید تا بهتر متوجه منظورم شوید.کاور اپیزود شانزدهم پادکست کنارش به طراحی اینجانبکاور اپیزود هفدهم پادکست کنارش به طراحی اینجانباولین متن ویرگول فصل دوم کنارش، همینقدر کوتاه، مختصر و مفید است. شاید حتی همه اپیزودها به سنت فصل اول یادداشت نداشته یاشند چرا که داستان تصاویری که انتخاب می‌کنیم احتمالا پیچیدگی‌ها یا ارجاعات کمتری دارند و ارتباطشان به حرف‌های گفته شده در اپیزود راحت‌تر شناسایی می‌شوند و شاید هم فقط برای اپیزودهایی بنویسم که تجربه شخصی منحصربه‌فردی را برایم به ارمغان بیاورند اما همه شاید‌های که نوشتم فقط شاید است و همه چیز به مسیری که در پیش روی رام و من برای تولید اپیزود و کاورهای هر اپیزود است بستگی دارد. کسی چه می‌داند؟ شاید در طول این فصل حتی فکرهای هیجان‌انگیزتری برای این نوشته‌ها کنیم...پادکست کِنارش را می توانید از طریق لینک زیر و یا اپلیکیشن‌هایی مانند اپل پادکست،کست باکس، اسپاتیفای، ساوندکلاود گوش دهید. https://kenaresh.podbean.com/ </description>
                <category>sepehr.omidvaar</category>
                <author>sepehr.omidvaar</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jan 2022 17:35:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;من همه‌اش دارم رو بند راه می‌رم....&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@sepehr.omidvaar/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%85-ka1yvwf2lene</link>
                <description>برای فیلم سینمایی تومان، ساخته مرتضی فرشبافتومان برای سینه‌فیل‌ها و خوره‌های سینما یک ضیافت است. ضیافتی پرشور و هیجان که هر چه بیشتر در آن غرق می‌شوی نکات بیشتری از آن کشف می‌کنی. به راحتی می‌توان ساعت‌ها درباره فیلم صحبت کرد و از این حرف زد که فلان سکانس یا پلان فیلم چقدر شبیه فلان صحنه فیلم محبوبمان است و از همه مهم‌تر چقدر درست بومی شده است. می‌توان از این گفت که داود(با بازی کم نظیر میرسعید مولویان) در فصل تابستان چقدر شبیه تونی مونتانای صورت زخمی می‌شود(از لحاظ پرداخت شخصیت و پوشش) و در سکانس دراز کشیدن در وان حمام چه چیزی را به یاد می‌آورد به جز آل پاچینوی درخشان آن فیلم؟(حالت لم دادن و گردنبند داود) یا می‌توان از عنوان بندی آغازین گفت که چقدر یادآور ایزی‌رایدر دنیس هوپر است. می‌توان به این فکر کرد که سکانس جا‌به‌جایی پول‌ها در فصل جمع بندی تحت تاثیر سری فیلم‌های اوشن‌هاست و حضور داود و عزیز در شب تاریک در فصل زمستان بیشتر از هر چیز سینمای نوری بیلگه جیلان و روزی روزگاری در آناتولی را تداعی می‌کند(در اوج تاریکی رعد و برقی دشت بی کران را برای چند صدم ثانیه روشن می‌کند). انعکاس درختان روی شیشه اتومبیل داود و آیلین، فصل مکالمه دو نفره ژولیت بینوش و ویلیام شیمل در کپی برابر اصل ساخته عباس کیارستمی را فریاد می‌زند و پلان راه رفتن آیلین بر روی اسکله به سمت دریا یادآور جنیفر کانلی در مرثیه‌ای برای یک رویا دارن آرنوفسکی است. همچنین رد پای سینمای دهه 70 آمریکا، باب رافلسون و پنج قطعه آسان، جان کاساواتیس و زنی تحت تاثیر(در شیوه کات‌ها یا اطلاع رسانی) و اسکورسیزی دهه 90(تدوین و شخصیت‌پردازی در رفقای خوب و کازینو) و تارانتینوی بازیگوش و افراطی هم در جاهای مختلفی از فیلم دیده می‌شود. می‌توان در جزییات فیلم ریزتر و بادقت‌تر شد و به این فکر کرد که اضافه شدن مایه‌های متافیزیکی به یک داستان رئال(حضور نامحسوس روح یونس در فصل زمستان) بیشتر وام‌دار مایه‌های متافیزیکی‌ای که تارکوفسکی به فیلم‌هایش اضافه می‌کند است(برخی کمپوزیسیون‌های بهار و زمستان هم یادآور تارکوفسکی است) یا وام‌دار سینمای آپیچاتپونگ ویراستاکول(درون مایه مرگ و البته شکستن قواعد سینمای تجاری در فیلم‌های ویراستاکول حضور دارد) و در نهایت می‌توان درباره این بحث کرد که فصل‌بندی چهارگانه فیلم و بازگشت دوباره به فصل بهار بیشتر تحت تاثیر عنوان فیلم کیم کی دوک-بهار، تابستان، پاییز، زمستان و بهار- بوده یا این فصل‌بندی چهارگانه که هر یک فرم و بافت و حتی ابعاد قاب متفاوت و به تبع آن کمپوزیسیون متفاوتی هم دارد بیشتر تحت تاثیر استیو جابز ساخته دنی بویل(در آنجا سه فصل با سه رنگ‌بندی متفاوت را شاهد بودیم) و البته نمی‌توان جمع دوستانه داود، عزیز،یونس و دار و دسته‌شان را دید و یادی از مارک رنتون و دوستانش در ترین‌اسپاتینگ دنی بویل نکرد. در آنجا هم چند جوان برای فرار از زندگی روزمره‌ای که بهشان تحمیل شده بود به اعتیاد به مواد مخدر روی آورده بودند و اینجا این فرار جنون‌آمیز با اعتیاد به قمار و دیدن راه رفتن اسب‌ها و فوتبال حاصل می‌شود.با این مقدمه نسبتا طولانی و کنار هم گذاشتن این اسامی، از اسکورسیزی و ویراستاکول گرفته تا جیلان و رافلسون در کنار هم مهم‌ترین سوالی که پیش می‌آید این است که چطور می‌توان همه این‌ها را در کنار هم قرار داد و باز به محصولی یکپارچه رسید؟ آیا چنین ملغمه‌ای تبدیل به آشوب نمی‌شود؟ و یا اینکه این اشارات به فیلم‌ها و فیلمسازهای مختلف در سطح ارجاع باقی می‌ماند؟(اتفاقی که در سینمای دیگر فیلمسازان فیلم‌باز به شکل‌های متفاوتی می‌افتد مثلا می‌توان ارجاعات فراوانی در فیلم‌هایشان پیدا کرد ولی کارکرد اکثر عناصر و دیالوگ‌ها در حد ارجاع باقی می‌ماند و با بافت کلی اثر ادغام نمی‌شوند و یا به بازنمایی تصویری حال و هوای فیلم‌ها تقلیل پیدا می‌کنند). احتمالا یکی از مهم‌ترین نقاط قوت تومان و تفاوتش با دیگر فیلم‌های مشابه که سینه‌فیل‌ها ساخته‌اند همین است. تومان پایش را فراتر از صرف ارجاع دادن یا افتخار به سینه‌فیل بودن گذاشته است. به جای ارجاع دادن به تاریخ سینما، از فیلمسازان سینما الهام گرفته است. می‌توان یاد تمامی این فیلم‌ها و فیلمسازان افتاد و کشف این روابط پنهان بین فیلم‌ها تبدیل به یک بازی هیجان‌انگیز و بی‌پایان برای مخاطبان شود ولی می‌توان هم یاد هیچ‌کدام از این فیلم‌ها نیفتاد چرا که تصویر کلی برآمده از این اشارات و ارجاعات، تبدیل به تصویری بسیار منحصربه‌فرد و فیلمی مستقل و متکی بر خودش شده که وامدار سینمای فیلمسازان زیادی است اما خودش به یک فیلم بومی ایرانی تجربه‌گرا و جسور و برآمده از زمانه خویش تبدیل شده است. جادوی فیلمساز در همینجاست چرا که از دل این معجون به ظاهر بی ربط(کیارستمی تا تارانتینو) که پتانسیل تبدیل شدن به فیلمی چندپاره و بی‌ربط را بسیار داشت، از دل تصمیمات افراطی و جاه‌طلبانه کارگردان که 4 فصل کاملا متفاوت با هم(حتی با ابعاد کادر متفاوت) ساخته و کاملا می‌توانست فیلم را خراب کند، فیلمی یگانه و کم‌یاب خلق شده که هم هر فصل فیلم استقلال بصری/فرمی خودش را دارد و هم مجموعه به قوت خودش به فیلمی یکپارچه و متفاوت تبدیل شده است.&quot;آنقدر مفتون شاخ و برگ نشو که فراموش کنی اینها پاره ای از درخت هستند و آنقدر مفتون درخت نشو که فراموش کنی درخت پاره ای از جنگل است. آگاهی از وجود جنگل موجد احساس کلیت و احساس تعلق است و مانع پراکندگی آن در هزاران هزار تکه اختصاصی خودمدار می‌شود.&quot;این چند خط که ماریو بارگاس یوسا در کتاب «چرا ادبیات؟» با کمک یک ضرب‌المثل کهن نوشته‌ است را می‌توان به نحوی در تومان ردیابی کرد. هر چند که به نظر می‌آید فیلمساز مسیر متفاوتی را رفته است. در تک‌تک پلان‌‌ها یا سکانس‌های هر فصل فیلم می‌توان شدت مفتون شدن یا شیفتگی فیلمساز را به هر بخش یا جزیی از آن حس کرد اما گویی به صورت ناخودآگاه یا شهودی درک این جمله حاصل شده و احساس کلیت و تعلق هر پلان به فیلم(شاخ و برگ به جنگل) فراموش نشده است. رویکرد فیلمساز البته پخش کردن و بسط دادن شاخ و برگ‌های ریز درخت به صورت پراکنده در جای‌جای فیلم است و برای رسیدن به تصویر کلی جنگل، تماشاگر باید به ریزترین جزییات هم دقت کند. انگار مخاطب پازلی را باید بسازد که قطعات آن هر یک در گوشه‌ای جا مانده است. حجم اطلاعات و دیالوگ‌های رد و بدل شده در فیلم(به خصوص در دو فصل اول) سرسام‌آور و به ظاهر بی‌ربط هستند. در هر گوشه‌ای از خانه کسی چیزی می‌گوید، دیالوگ‌ها انگار نصفه و نیمه بیان می‌شوند، بعضی چیزها درست شنیده نمی‌شود، اطلاعات حیاتی در خارج از قاب است و جملات مهم را باید با دقت زیاد گوش کرد، برخی از اتفاقات مهم فیلم در لحظه‌ای که رخ می‌دهند دیده نمی‌شوند و در فصلی یا جایی دیگر به شکل متفاوتی مشاهده می‌شوند(سکانس از اسب افتادن یونس را در فصل تابستان نمی‌بینیم و تصویر ضبط شده آن را در حالی که روی دیوار پروجکت می‌شود در فصل پاییز و چند سکانس بعد می‌بینیم) یا باید صبور بود تا متوجه شویم داود در اصطبل در حال کشتن هیستوریا است و همچنین باید بسیار دقت کرد تا فهمید که در فصل زمستان داود در حال قرار گذاشتن با سوارکار اسب خلیفه است و مسابقه اسب‌دوانی پایانی [اسب شماره 9 اول میاد بیرون عزیز، چون من می‌خوام] یک معجزه نیست و یک انتقام برنامه‌ریزی شده از خلیفه و دارو دسته‌اش و بلایی که سر یونس آوردند است.پازل پیچیده و پرتکه ریز و درشت فیلم این‌گونه تکمیل می‌شود. با وسواس در ساخت و اضافه کردن جزییات فراوان از سوی فیلمساز و با دقت بر روی تک‌تک جملات و اتفاقات داخل و خارج از قاب فیلم توسط تماشاگران. اینگونه است که تومان به فیلمی چندلایه و همچنین مناسب برای چند بار دیدن تبدیل می‌شود.از سویی دیگر، تومان جایی در میانه و در مرز بین سینمای رئالیستی(با مایه‌های اجتماعی) و سینمای سبک‌گرا ایستاده است. مرز بین این دو سینما با چنین قدرتی در هم ادغام شده که نتوان بین آن‌ها دیگر خطی کشید. تومان ثابت می‌کند که لزومی ندارد برای واقع‌گرا بودن از دوربین روی دست یا از قاب‌های شلخته و ناموزون یا کمپوزیسیون‌های معمولی سینمای شهری و آپارتمانی(از آفات سینمای فرهادی که به درصد زیادی از فیلم‌های سینمای ایران تسری پیدا کرد) استفاده کرد و اتفاقا می‌توان برای تک‌تک قاب‌های فیلم(حتی تا سکانس آخر) برنامه داشت، می‌توان با جاه‌طلبی  4 فرم متقاوت برای فیلم برگزید، می‌توان از ترکیب‌بندی‌های بدیع و متنوع فراوان و جسورانه و از تم رنگی متفاوت برای هر بخش فیلم استفاده کرد ولی فیلم یکپارچه و دارای وحدت کلی باشد. می‌توان در سینما بازیگوشی و شیطنت کرد در عین اینکه فیلم کاملا جدی و عمیقی ساخت. تومان همچنین ثابت می‌کند که الزامی بر بازی رئالیستی و درون‌گرایانه برای باورپذیری شخصیت‌ها نیست. بازی‌ها می‌توانند اگزجره یا ماکسیمالیستی باشند ولی شخصیت‌ها آنقدر درست پرداخته شوند که بیش از هر چیز دیگری باورپذیر باشند. می‌توان اغراق و افراط کرد اما همچنان در توازن ماند، می‌توان محافظه‌کار نبود و فرم در سینما اهمیت داشته باشد ولی محصول نهایی به یک فیلم تجربی نامفهوم و مختص طبقه‌ای از هنردوستان تبدیل نشود، می‌توان درد و رنج و غم و اندوه یک شخصیت را نشان داد اما سانتی‌مانتال نشد و با احساسات تماشاگران بازی نکرد، می‌توان مرگ را به شیوه‌ای بدیع نشان داد، می‌توان متافیزیک را به رئالیستی‌ترین صحنه‌های فیلم اضافه کرد و فیلم آسیب نبیند، می‌توان ریتم زندگی شخصیت‌ها را با ریتم فیلم هماهنگ کرد و از دل این همپوشانی به لایه جدیدی از نمایش زیستن آدم‌های قصه رسید. تومان ثابت می‌کند که می‌توان برای جزییات تک‌تک صحنه‌ها فکر کرد و در هر کدام چیزی را گذاشت که بافت زندگی شخصیت‌ها، مکان و اقلیم را به درستی نشان دهد و صحنه همچنان باورپذیر باقی بماند خواه این جزییات، شیشه نوشابه پشت سر داود در سکانس حمام باشد، خواه خانه کلبه‌ای که یونس در آن تنها آرام می‌گیرد و خواه نور چراغ قطاری که آرام آرام در پس‌زمینه تصویر نمایان می‌شود و تصویر را روشن می‌کند(فصل پاییز، سکانس صحبت کردن داود و عزیز در اتومبیل)این قاعده‌مند نبودن به چارچوب‌های از پیش تعیین شده یا دیکته شده، این فراتر رفتن از حد و حدود تعریف شده برای سینما  و این ادغام مرزهای بین سینمای تجربی و پر از ایده با سینمای رئالیستی و داستانی(یا به عبارتی بهتر شکستن این مرز) از دستاوردهای مهم فیلم است، دستاوردی که شاید سینمای ایران به آن نیاز داشت.&quot;یک زمانی معلمی داشتم که می‌گفت کار داستان خوب این است که به‌هم‌ریختگی را آرام کند و آرامش را به هم بریزد. حدس می‌زنم بخش بزرگی از هدف داستان‌های جدی این است که به خواننده که مثل همه ما در کاسه‌ی سرش منزوی شده، دسترسی خیالی به دیگر آدم‌ها بدهد. از آنجا که رنج کشیدن بخش ناگزیری از آدم بودن است، بخشی از دلیل ما برای رفتن سراغ هنر هم تجربه‌ی رنج کشیدن است، در واقع می‌خواهیم نوعی رنج نیابتی را تجربه کنیم، یک جور عمومیت دادن به رنج. همه ما در این جهان به تنهایی رنج می‌کشیم، هم‌دلیِ واقعی ممکن نیست. اما اگر تکه‌ای از داستان بتواند به ما این تخیل را بدهد که درد شخصیتی را بشناسیم آن‌وقت ممکن است خودمان هم راحت‌تر بتوانیم تصور دیگران از دردهای خودمان را بشناسیم. این تجربه‌ای بالنده و رهایی‌بخش است؛ از تنهایی ما، درون خودمان، کم می‌کند.&quot;                   دیوید فاستروالاس در گفت و گو با لری مک‌کافری- ترجمه معین فرخیتومان اما فارغ از همه کیفیات سینمایی و تجربه‌های فرم‌گرایانه‌اش بیشتر از هر چیز در به تصویر کشیدن رنج‌های انسانی ماهر است و نسبتش را با جامعه معاصر به خوبی ترسیم می‌کند. تومان تصویری دقیق از جوانان شاید به ته خط رسیده را نشان می‌دهد. تصویری از جاه‌طلبی، زندگی در لحظه، توسل به شانس و راه رفتن روی بند یک نسل به ته خط رسیده که راه رستگاری و نجاتشان را در قمار می‌بینند. تصویری از به اوج رسیدن‌های با سرعت زیاد و در لحظه، سرخوشی‌ها و سرمستی‌های افراطی و خنده‌های دسته‌جمعی [عزیز یه دونه دیگه از اونا میخوایم، از اون رقصا که دسته‌جمعی می‌کردیم]، آمال و آرزوهای مسرت‌بخش و رویایی [از طبقه دوم می‌خوام شیرجه بزنم تو استخر] هیجان‌ها و بازیگوشی‌های کودکانه[چه گلی زد آراژانتین!] تا سقوط و افول و شکست خودخواسته قهرمان که یکی یکی انگیزه‌ها و آرزوهایش نابود می‌شود/می‌کند. داود هر چه بیشتر به دست می‌آورد بیشتر هم از دست می‌دهد. تومان در نشان دادن این تصویر متناقض و پر فراز و نشیب از هیچ چیز ابایی ندارد. داود میلیونر می‌شود، جایگاه اجتماعیش بالاتر می‌رود، پراید و قایق می‌خرد، میلیاردر می‌شود و همزمان با تمام این به دست آوردن‌ها، آیلین ترکش می‌کند، عزیز از او دور می‌شود و یونس را همانند دندانش، خانه‌اش، دیگر رفقایش(هر چند که تا آخر پایش می‌مانند) پول‌هایش و بیش از هر چیزی انگیزه‌اش برای انجام دادن هر کاری را از دست می‌دهد و تنها دلخوشی‌های کوچکی که برایش باقی می‌ماند گل زدن در بازی پلی استیشن [بی شرف پاوز نکن، حواسم پرت میشه] و نگاه کردن به صحنه سقوط یونس از روی اسب است [هنوز داری اینو میبینی؟ بسه دیگه].  تومان بر خلاف خیلی از فیلم‌های دیگر و با توجه به موضوعش که حول قمار می‌گردد به دنبال پیام‌های اخلاقی از قبیل «باد آورده را باد می‌برد» یا چیزهایی از این دست نیست بلکه اتفاقا داود کاملا خودخواسته همه چیزهایی را که دارد از دست می‌دهد. همان‌طور که هر وقت که بخواهد می‌تواند دوباره همه آن پول‌ها را به دست بیاورد اما برای او که لذت دیدن قشنگ‌ترین چیز دنیا، راه رفتن اسب‌ها را از دست داده مگر چیزی تفاوت می‌کند؟ [همه چیز تموم شد عزیز، من الان 600 میلیون تومن پول بردم ولی هیچی تغییر نکرده]همین‌جاست که فرم انتخابی فیلم برای هر فصل، برخلاف آنچه که در ابتدا به نظر می‌آید فقط نشانگر تصویر و روحیه‌ای از آن فصل نیست. فرم و کمپوزیسیون‌ها و رنگ‌بندی هر فصل نشانگر حالات روحی و درونی داود(و به تبع آن عزیز و یونس و حلقه یارانش) است. با تغییر هر فصل داود هم تغییر می‌کند.(روحیات شخصیت،گریم، پوشش و حتی بازی با بدن) بهار با قاب مستطیل واید و رنگ‌بندی‌های اغراق آمیز و تقطیع‌های سریعش داود را در میان مردم، در جامعه، در صف انتخابات(با رای سفید)، در اسب سواری، در کارخانه و لوکیشن‌های شلوغ نشان می‌دهد. عزیز پرشور و هیجان است و یونسِ پر تلاطم و پرخروش با هیستوریا اسب قهرمانش پرده را به آتش می‌کشد. تابستان قاب مستطیلی به مربع نزدیک تری دارد. داود و دار و دسته‌اش بیشتر در خانه‌ای هستند تا روی بازی‌های فوتبال قمار کنند. دوربین پرتحرک و جست‌وجوگر با پلان‌سکانس‌های بلند و کم کات، با پن‌های سریع در هر گوشه‌ای از خانه سرک می‌کشد تا کاراکترها را با نشان دادنشان در پستوهای خانه تعریف کند و از همه‌جا  مهم‌تر در سکانس «در جست و جوی آنتن» و «خرد کردن پراید» شور و هیجان و خروش نسلی عاصی و در جست‌و جوی موفقیت و خوش‌بختی را به تصویر می‌کشد. تابستان با رنگ بندی گرمش، داود را به اوج می‌رساند و در همان‌جا هم مقدمات سقوطش را فراهم می‌کند. آخرین تصویر تابستان آخرین تصویری که از آیلین می‌بینیم هم هست. آیلین در حالی که پشتش به دوربین است با زمزمه کردن ترانه محبوب داود[من فقط همین یه آهنگ رو دارم عزیز] گویی در حال نفرین کردن داود است و این سرآغاز فصل تاریکی است. قاب پاییز تمام صفحه و فول اسکرین می‌شود و برای اولین بار تصویری کامل از طبقه دوم خانه را در این فصل می‌بینیم تا دقیق‌تر و بهتر متوجه شویم که چرا داود می‌گوید:«سقف بلند اذیتم می‌کند» رنگ‌های پاییز رو به آبی-خاکستری‌ و سردی می‌گرایند و پیراهن داود هم بی روح و خاکستری می‌شود. تراکینگ آرام دوربین که فرم پاییز را می‌سازد همراه است با داودی که آرام و آهسته راه می‌رود و خودش را از جامعه جدا و در اتاق کوچکش ایزوله و زندانی می‌کند. عزیز دیگر شور و هیجان بهار را ندارد و راه خودش را از داود کمی جدا کرده و یونس زمین‌گیر شده(سرعت تراکینگ دوربین همگام با سرعت خزیدن یونس روی زمین است) و چه عذابی از این بالاتر برای او که همیشه برنده و قهرمان بود و یک لحظه آرام و قرار نداشت و پایش روی زمین نبود اما حالا باید روی زمین بخزد یا داود او را بلند کند تا بتواند تنی به آب بزند. دوربین در اکثر سکانس‌ها از فضاهای درونی بیرون نمی‌رود(در خانه، اتومبیل، اصطبل اسب) و فقط با تراکینگ یا زوم آرام است که در پس‌زمینه چیزهایی را می‌بینیم یا رازهایی برایمان آشکار می‌شود(تراکینگ و زوم آرام دوربین است که فیلم زمین خوردن یونس را به ما نشان می‌دهد یا در سکانس اصطبل ابتدا چاقوی در دست داود و سپس هیستوریا را نمایان می‌کند) و در نهایت در زمستان، قاب مربع است و دوربین کاملا ثابت می‌شود. حالا دیگر سقف بلند طوری داود را اذیت می‌کند که در خانه بزرگ و ساخته‌شده‌اش،جایی در زیر پله می‌خوابد. حالا دیگر داود تقریبا حتی تکان نمی‌خورد، سنگین شده است(در سکانس دعوای داود و عزیز این را متوجه می‌شویم) تصاویر و کمپوزیسیون‌ها با آیینه‌ها ساخته می‌شوند و بیشتر از اینکه تصویر خود کاراکترها را ببینیم، انعکاسشان در آیینه‌ها را می‌بینیم. صدای باد شدید در سکانس‌های مهمی از فیلم(باز هم در سکانس دعوای داود و عزیز) اتمسفر سرد و سنگین روحیه داود را می‌سازد، یونس به صورت محو و کمرنگ در گوشه‌ای از هر صحنه یا در پس‌زمینه تصاویر خانه دیده می‌شود و حضور سرد و روح مانندی دارد(یونس هنوز خانه را ترک نکرده) و رنگ‌بندی فصل دیگر به سیاهی و تیرگی می‌رود تا در سکانس درخشان «در جست‌و جوی قبر یونس» با تاریکی مطلق رو‌به رو شویم. همان‌جا که از دل تاریکی محض، انگار داود و عزیز به رستگاری می‌رسند. عزیز فردای آن روز عروسی می‌کند و داود با دیدن خاک یونس(یا در واقع با ندیدنش) مرگ یونس را بالاخره می‌پذیرد [تا وقتی نیومدی فکر می‌کنی که اتفاق نیفتاده] و همین پذیرش است که داود را به فصل آخر و جمع‌بندی فیلم می‌رساند. دوربین در انتهای فصل زمستان با نشان دادن دویدن و راه رفتن اسب‌ها 360 درجه می‌چرخد تا آرام آرام قاب مربع فصل زمستان را دوباره به قاب عریض فصل بهار تبدیل کند(که با چرخش یک ساله زمین به دور خورشید و گذر یک سال و تبدیل فصل‌ها به یکدیگر و تولد داودی جدید هم قرابت معنایی دارد) داود برای ساختن دوباره زندگی‌ خویش در شهری جدید و حتی با نامی متفاوت دوباره به صحنه قمار بازمی‌گردد اما این بار بدون عزیز، یونس، حلقه یاران همیشگیش و آیلین. داود 13 میلیارد تومان برنده می‌شود و چشمانش کامل باز می‌شوند تا این چرخه یکبار دیگر تکرار شود. چشمانی که به دوربین نگاه نمی‌کنند و به کف نیمکتی که زیر آن آرمیده خیره شده چرا که هنوز هم سقف بلند داود را اذیت می‌کند.سپهر اُمیدوار13 آذر 1400 </description>
                <category>sepehr.omidvaar</category>
                <author>sepehr.omidvaar</author>
                <pubDate>Sat, 04 Dec 2021 18:34:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنارِ کنارِش بودن،قسمت یازدهم یا داستانِ آخَر</title>
                <link>https://virgool.io/@sepehr.omidvaar/%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%90-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%90%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A2%D8%AE%D9%8E%D8%B1-rpdr1ovijuci</link>
                <description>این یک نوشته &quot;کنارِ کنارِش بودن&quot; برای اپیزود پانزدهم و قسمت آخر فصل اول پادکست کنارش نیست!فصل اول تمام شد، به سرعت برق و باد. یک سال گذشت و 15 اپیزود(و یک اپیزود صفر) کنارش به همت رام عضدی آمد و من از روز اول &quot;کنارِ کنارِش&quot; بودم. با طراحی لوگوی پادکست و طرح‌های گرافیکی کاور هر اپیزود، نوشته‌های ویرگول برای توضیح آنچه که در طراحی کاور رخ داد(که بعضی وقت‌ها تبدیل به چیز دیگری می‌شد)، ایده‌های هیجان‌انگیز و جنجالی برای تیزر، پیشنهاد موسیقی برای برخی اپیزودها، انرژی دادن به رام و دعوتش به انجام عمل و شروع ساخت اپیزود(این یکی را دیگر همه می‌دانند)، اجرای یکی دو برنامه شنودش در اپلیکیشن‌های استریو و کلاب‌هاوس و در پایان هم که در قسمت ماقبل‌آخر به عنوان یکی از مهمانان برنامه برای صحبت و تحلیل کتاب و فیلم من به پایان دادن چیزها فکر می‌کنم دعوت شدم و ستاره برنامه شدم.(بدون شوخی و کاملا جدی، این را هم همه می‌دانند)حالا در این نوشته که قرار بود برای کاور اپیزود 15 بنویسمش اما چون داستان کاور این اپیزود  بسیار ساده و کوتاه است(تصویرِ روی کاور میکسی از چهره اُستاد عزیز میان و اَلیس کوپر است که رام به شباهت پرفورمنسشان، در این اپیزود اشاره می‌کند) می‌خواهم این نوشته را به کل فصل تعمیم دهم و از این بگویم که چرا &quot;کنارِ کنارش بودن&quot; انقدر برایم مهم بود. کاور اپیزود پانزدهم پادکست کنارش، ترکیب چهره استاد عزیز میان و الیس کوپر، طراحی اینجانبکاورهای این پادکست مزین به تصاویر گوناکونی شد، از انجمن شاعران مرده گرفته تا لولی‌تا ساخته عالی‌جناب کوبریک، از درخشش ابدی یک ذهن پاک تا تصویری از انفجار بزرگ(بیگ بنگ) و از نقاشی رنه مگریت و تصویر چهره استاد نصرت فاتح علی خان تا قوطی نوشابه کوکاکولا. هر کدام از این تصاویر با آمدنشان روی کاورهای کنارش، داستان‌ها و لایه‌های معنایی خودشان را به حرف‌های رام اضافه کردند. داستان‌هایی که خیلی از آن‌ها را در نوشته‌های سایت ویرگول تعریف کردم، برای نوشتن بعضی‌هایشان به خاطره‌هایم فلش‌بک زدم، برای بعضی‌هایشان فیلم‌هایی که قبلا دیده بودم را بازبینی کردم و برای بعضی‌ها فیلم جدید دیدم و البته درباره بعضی از آن‌ها هم همه نکات را ننوشتم و در نهایت مجموعه کنارش را با هدایت رام و کمک‌های سیما درویش عزیز از نظر محتوایی و سمعی و بصری به چیزی تبدیل کردیم که احتمالا هر کسی بتواند از آن، چیزی را که می‌خواهد برداشت کند، داستان خودش را پیدا کند و با وجود برخی خطاها و اشتباهاتی که داشتیم هر کس به راه خود رهسپار شود.به همین دلیل است که &quot;کنار کنارش بودن‌ها&quot; و &quot;کنارش‌ها&quot; مهم هستند، حالا دیگر پس از این یک سال احتمالا فهمیده‌اید که حتی از اصل‌ها هم مهم‌ترند.همه کاورهای فصل اول پادکست کنارش، طراحی اینجانبپادکست کِنارش را می توانید از طریق لینک زیر و یا اپلیکیشن‌هایی مانند اپل پادکست،کست باکس، اسپاتیفای، ساوندکلاود گوش دهید. https://kenaresh.podbean.com/ </description>
                <category>sepehr.omidvaar</category>
                <author>sepehr.omidvaar</author>
                <pubDate>Sat, 16 Oct 2021 21:00:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنارِ کنارش بودن، قسمت دهم یا روزگار سخت</title>
                <link>https://virgool.io/@sepehr.omidvaar/%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%90-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-t08uzthotidu</link>
                <description>&quot;...خب با بی دل و دماغی بزند تا دل و دماغ پیدا کند.&quot;این جمله از داستان هوشنگ گلشیری با صدای خودش که در اپیزود سیزدهم پادکست کنارش شنیده می‌شود، جان‌مایه اصلی این اپیزود است. رام از بی دل و دماغی زیاد، در روزهای تنهایی و در کشاکش بحران مهاجرت با به خاطر آوردن این جمله و استفاده از صدای خود استاد و ترسیم نخ نامرئی بین کلیدواژه‌ها و اتفاقات داستان با حال و هوای این روزهایمان یک اپیزود تهیه می‌کند و من هم قرار است از دل همین جمله و با همین موضوع یادداشتی کوتاه یا بلند(هنوز نمی‌دانم) بنویسم تا پرونده این اپیزود تکمیل شود.روزها می‌گذرد و من در ایام و اوقات توخالی شدن مفاهیم در ذهنم و پوچی بعد از نوشتن رساله و اتمام پایان‌نامه، در حالی که هرروز در گردباد حوادث مهیب و ناخوش روزگار که در کشورمان اتفاق می‌افتد گرفتار شده‌ام و نه تنها دل و دماغ نوشتن، بلکه دل و دماغ انجام دادن هیچ کاری را ندارم و رسما به جز خوردن و خوابیدن و دیدن سریال‌ها و فیلم‌هایی که در لیستم بودند(آن هم به صورت جسته گریخته) کاری نمی‌کنم. اپیزود چهارده کنارش ضبط می‌شود(که دو مهمان ویژه دارد) و من همچنان یک خط هم برای اپیزود قبل ننوشته‌ام. به جمله هوشنگ گلشیری فکر می‌کنم. وقتی آن را می‌شنیدم و در داستان زیبا بود، جذاب بود(حتی با صدای خود رام هم جذاب بود) و بعد از شنیدن آن اپیزود حال غریبی بین ناخوشی و خوشی داشتم اما در عمل، انگار که کارکردی ندارد. شاید برای رام کلیدی بود که بتواند یک اپیزود را با آن بسازد اما من هر چه تلاش کردم تا با بی دل و دماغی چیزی بنویسم یا کاری کنم تنها هیچ نصیبم شد.به این فکر کردم که مثل نوشته‌های قبلی کنار کنارش بودن، حداقل توضیحی از تصاویر کاور اپیزود را بنویسم تا شاید در حکم گرم کردنی باشد برای نوشتن مطلب اصلی، اما داستان و ماجرای این کاور هم آنچنان پیچیده نیست که چیزی برای تعریف کردن داشته باشد. تصویر بالا انفجار بیگ بنگ است. بدون اینکه من دخالتی داشته باشم، پیش از آنکه اپیزود ضبط شود، رام به من گفت که یکی از تصاویر باید بیگ بنگ باشد چرا که نام داستانی که خوانده می‌شود &quot;انفجار بزرگ&quot; است. بعد داستان را برایم فرستاد و تا وقتی داستان را گوش نداده بودم کلیدواژه‌هایی چون &quot;زمهریر&quot; ، &quot;شهرک اکباتان&quot;، &quot;چسناله&quot; و چند واژه دیگر را گفت که طبیعتا با این کلیدواژه‌ها بزرگ‌ترین تصویرگران و گرافیستان جهان هم کاری نمی‌توانند کنند. رام این را نمی‌داند و فقط سفارش می‌دهد (کارفرمای بی اطلاع از روند فکری یک طراح) و به همین دلیل خودم دست به کار شدم. داستان را شنیدم و توصیف نیمکتی که دو عاشق و معشوق کنار هم نشسته‌اند جذبم کرد. یاد سکانس مهم فیلم رگبار ساخته استاد بهرام بیضایی افتادم که اتفاقا در همین سایت ویرگول و در این پست برایش مطلبی نوشته بودم. سکانسی که مرز بین خیال و واقعیت در آن ناپیداست. در حین جست و جو برای پیدا کردن تصویر آن سکانس به تصویری گرافیکی شده و مفهومی(پوستری متفاوت برای فیلم رگبار) رسیدم که حتی نام طراحش را هم نمی‌دانم. چیزی بهتر از این تصویر برای کاور پیدا نکردم و با یکی دو تا ادیت تصویر را &quot;کنارشی&quot; کردم و به همین سادگی ماجرای کاور این اپیزود هم تمام شد.کاور اپیزود سیزدهم پادکست کنارش، داستان دل و دماغ به طراحی اینجانبماجرا تمام شد و قلمم هنوز گرم نشده است. دل و دماغی برای نوشتن نیامده و با بی دل و دماغی هم چیزهایی را نوشتم که احتمالا به درد کسی نمی‌خورد. احساس می‌کنم که شبیه چارلی کافمن شده‌ام.(دلیلش را به زودی خواهید فهمید) طبیعتا نه از نظر قدرت قلم و نویسندگی(مگر کسی  شبیه او داریم؟)بلکه  از نظر بحران‌های فکری که دارد. او که در فیلم  سینمایی اقتباس در نوشتن و خلق یک شخصیت ناتوان بود و نویسنده داستانش از متنی که نوشته بود راضی نبود، یا در فیلم‌های دیگرش که شخصیت‌هایی را خلق می‌کند که ناتوان در در پایان رساندن چیزها و فکرها و بحران‌هایشان هستند. این بی دل و دماغی اگر برای گلشیری عاملی برای زایش یا شروع دوباره باشد یا برای رام بهانه‌ای باشد تا دقایقی را از افکار پریشانش دور شود و به بهانه آن یک اپیزود تهیه کند و کمی دل‌خوشی به این روزگار تلخ اضافه کند اما سیاهی و دردهای این ایام آن‌قدر زیاد است که برای من چیزی جز یاس و ناامیدی و منفعل بودن را ندارد و حتی یک انفجار بزرگ هم نمی‌تواند باعث شود تا ذره‌ای از دل و دماغ نداشتنم کمتر شود.....من به فکر پایان دادن چیزها هستم.پادکست کِنارش را می توانید از طریق لینک زیر و یا اپلیکیشن‌هایی مانند اپل پادکست،کست باکس، اسپاتیفای، ساوندکلاود گوش دهید. https://kenaresh.podbean.com/ </description>
                <category>sepehr.omidvaar</category>
                <author>sepehr.omidvaar</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 19:42:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفس کِشیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@sepehr.omidvaar/%D9%86%D9%81%D8%B3-%DA%A9%D9%90%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-hjkrqttwnjgp</link>
                <description>بعد از مدت‌ها امشب تئاتر دیدم. تئاتر &quot;نفس کشیدن.&quot;همه اجراهای این کار را دیده‌ام،از اولین دورخوانیش که چیزی حدود 6 سال پیش بود گرفته تا اجرای سالن مولوی، سالن خورشیدی، نمایشنامه‌خوانی در کلاب‌هاوس و این اجرای جدید.جدا از آنکه همواره عضو تیم طراحانش بودم اما همیشه چیزی در متن بود که من را با خودش همراه می‌کرد و نمی‌فهمیدم چیست.بنر تبلیغاتی تئاتر نفس کشیدن به طراحی اینجانباجرای این‌بار با دفعات قبل خیلی فرق داشت.چیزی در من عوض شده بود و جای خالی کسی که تمام این سال‌ها پیشم بود احساس می‌شد.این جای خالی و این رابطه به بن‌بست رسیده قرین معنایی شد با اتافاقات نمایشی که همیشه دیده یا شنیده بودمش اما هیچ وقت بخش‌هایی از آن را تا این حد درک نکرده بودم و فکر می‌کنم که حالا فهمیدم آن عنصر ناشناخته درون متن که قلابش من را اسیر خود کرده بود چه بود.یک جای خالی، یک دانه بلال افتاده و یا فهم بهتر حضور یک غیاب.نفس کشیدن سخت بود به خاطر وجود ماسک روی صورت و دیدن نفس کشیدن سخت‌تر، به خاطر عدم حضور اوبه تاریخ ۱۷ خرداد ۱۴۰۰برای &quot;میم&quot;برای خرید بلیت نمایش نفس کشیدن به لینک زیر مراجعه کنید. https://www.tiwall.com/p/nafas.keshidan2 پوستر رسمی نمایش نفس کشیدن، به طراحی اینجانب</description>
                <category>sepehr.omidvaar</category>
                <author>sepehr.omidvaar</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jun 2021 13:09:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنارِ کِنارش بودن-قسمت نهم یا اگر به خودم برگردم</title>
                <link>https://virgool.io/@sepehr.omidvaar/%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%90-%DA%A9%D9%90%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-gzjbjzjexzca</link>
                <description>یک هفته است می‌خواهم متن ویرگول اپیزود یازدهم پادکست کنارش، چشیدنِ طعم وقت را بنویسم. با وجود اینکه به شدت به این اپیزود علاقه دارم و صحبت‌های رام را عمیقا درک کرده‌ام اما انگار مانعی سر راهم قرار دارد و  نمی‌گذارد تا بنویسم. فعلا از ادامه صحبت درباره این مانع می‌گذرم تا بعدتر به آن بپردازم.تصاویری که برای کاور این قسمت انتخاب کردم مرتبط است با دو واژه‌ای که رام از آن در اپیزود صحبت می‌کند. تذکار و تکرار.اگر بخواهم در یک جمله هر کدام را یکبار دیگر معنا کنم می‌توانم بنویسم که تذکار به خاطر آوردن است و زندگی در گذشته و تکرار، دوباره انجام دادن است و زندگی در آینده. برای تذکار تصویری از فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک را انتخاب کردم. یکی از فیلم‌های محبوب همیشگی‌ام که ایده بی نظیری دارد و برای آن‌ها که ندیده‌اند داستان را لو نمی‌دهم اما مسئله‌ای شبیه به تذکار که در حرف‌های رام بود در این فیلم برجسته است. برای تکرار اما انتخاب سخت‌تر بود. به تصاویری از فیلم‌های مختلف چون  fountain ، her، هابیت ... فکر کردیم اما هیچ‌کدام من و رام را راضی نمی‌کرد. سرانجام از جهان سینما دل کندیم به هنرهای دیگر فکر کردیم و من یاد نقاش مهمی به نام موریس اشر افتادم. اشر در اکثر آثارش با کانسپت تکرار کردن و لوپ، نقاشی‌های خارق‌العاده‌ای کشیده است. از این لوپ‌های اشری در سینما بسیار استفاده شده است مثلا پله معروف فیلم اینسپشن از یکی از نقاشی‌های موریس اشر گرفته شده است یا فرم دو فیلم ماهی و گربه و هجوم ساخته شهرام مکری اساسا برگرفته از فرم نقاشی‌های موریس اشر است و خود شهرام مکری هم بارها به این علاقه‌اش اشاره کرده و فیلم‌های خود را ترجمان بصری کارهای اشر در مدیوم سینما می‌داند.نقاشی از موریس اشرنقاشی از موریس اشرپله فیلم اینسپشن با الهام از نقاشی موریس اشردر حال جست و جو بین نقاشی‌های اشر بودم تا مناسب‌ترینش را بیابم که ناگهان اینترنت،گوگل و Related Searchs به دادم رسیدند و تصویری از اینستالیشن مارینا آپولینو هنرمند سرشناسی که نمی‌شناختم را برایم آورد که انگار اثرش را برای کانسپت تکرار کیرکگور و صحبت‌های رام ساخته است. هر چند که آن هنرمند با کانسپت دیگری این اثرش را ساخته که مرتبط با چیزی به نام Optical Art است(درباره این موضوع به زودی یک لینک در کانال تلگرام پادکست کنارش خواهم گذاشت) اما من و رام فکر می‌کنیم که جوابی بهتر از این تصویر برای مفهوم تکرار نمی‌توانستیم بیابیم.متن ویرگول درباره کاور اپیزود یازدهم باید اینجا تمام شود اما شاید بی میلی و بدون اشتیاق بودنم در جملاتی که نوشتم برای خوانندگان احساس شود. حالا می‌خواهم برگردم به نقطه شروع نوشته‌ام و از مانعی حرف بزنم که مرا از نوشتن این مطلب باز می‌داشت یا حالا که نوشتم باعث شده است تا متن انقدر خنثی و بی‌هیجان شود.  تصویری از مارینا آپولینو و اثر هنریش تصویری از مارینا آپولینو و اینستالیشنشاساسا اپیزود یازدهم، درباره این است که دو کانسپت تذکار و تکرار جوابگو نیست و آن چیزی که باید درک شود زیستن در زمان حال است. همانجا که ابوسعید ابوالخیر و داستان قرمه سبزی و زندانی و همه چیزهایی که رام گفت وارد می‌شود. و وقتی از زیستن در زمان حال صحبت می‌کنیم  به مفاهیمی چون Carpe diem و Seize The Day می‌رسیم که معلم دوست داشتنی فیلم انجمن شاعران مرده آقای جان کیتینگ با بازی مرحوم مغفور رابین ویلیامز بیان می‌کرد.(جالب این است که Carpe diem را رام یادش بود و Seize the Day را من و بعد از سرچ کردن متوجه شدیم که یکی هستند) اما مسئله دقیقا اینجاست که اینجانب،سپهر اُمیدوار نویسنده این متن و تصویرگر کاور پادکست کنارش، در این برهه از زندگی و در این مقطع حساس کنونی و حتی تا به امروز به دلایل فراوانی هنوز نتوانسته‌ام به طور کامل در زمان حال زندگی کنم.اگر بخواهم چرایش را بگویم باید به خودم بازگردم و بنویسم که شاید این از معایب احساساتی بودن من است که همواره به فکر بازگشت به گذشته و زیستن درلحظه‌های خوشی است که از دست دادمش(تذکار) و از سویی دیگر شاید از معایب ذهن ایدئالیست من است که همواره به فکر ساخت موقعیتی بی‌نقص و آرمانی بزرگ درآینده است(به نوعی تکرار).این نچشیدنِ طعم وقت سال‌هاست که مرا اذیت کرده و من درک و تجربه درستی از این نوع زندگی یا این نگاه نداشتم و هنوز هم ندارم. چند بار به دروغ به سمتش حرکت کردم اما هنوز ذره‌ای به آن نزدیک نشدم و این مسئله همان مانع ذهنی مهمی است که اجازه نوشتن این مطلب را به من نمی‌داد.حالا که فکر می‌کنم به نظرم می‌آید که شاید این‌بار که نوشتمش رسیدن به درک این زیستن در لحظه برایم ساده‌تر شده باشد. شاید...کاور نهایی اپیزود یازدهم پادکست کنارش به طراحی اینجانبپادکست کِنارش را می توانید از طریق لینک زیر و یا اپلیکیشن‌هایی مانند اپل پادکست،کست باکس، اسپاتیفای، ساوندکلاود گوش دهید. https://kenaresh.podbean.com/ </description>
                <category>sepehr.omidvaar</category>
                <author>sepehr.omidvaar</author>
                <pubDate>Thu, 06 May 2021 16:54:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@sepehr.omidvaar/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-y6gfzsrj2c4e</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/bg0ulqvdngbt-Y2mjp.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۱۳,۹۵۳ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۱۱۳ مرتبه پسندیدند و  ۲۱ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۴۷ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۹۵۳ بار خوانده شدند و ۶۴,۹۰۹ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۸۸۹۸۹۶ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۴,۹۴۰ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۸۸۹۸۹۶ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>sepehr.omidvaar</category>
                <author>sepehr.omidvaar</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 19:20:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کِنار کِنارش بودن قسمت هشتم یا در پی یافتن مسیر شخصی</title>
                <link>https://virgool.io/@sepehr.omidvaar/%DA%A9%D9%90%D9%86%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%90%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-etf4dfkcnq3o</link>
                <description>اپیزود نهم پادکست کِنارش از بقیه اپیزودهای این پادکست شخصی‌تر است. رام اینبار ماجرای مهاجرتش را برایمان تعریف می‌کند و از رسیدن به مسئله آنچیزی که همیشه برایش کِنارش بوده را به اصل ماجرای زندگی خود تبدیل کرده می‌گوید. این شخصی بودن ماجرا البته به این معنا نیست که نتوانید این اپیزود را گوش کنید یا برایتان آورده‌ای نداشته باشد چرا که همانگونه که از عنوان آن یعنی &quot;هر کَس به راهِ خود&quot; مشخص است قرار نیست یک شیوه یا مسیر کلی برای همه تجویز شود و هر شنونده‌ای می‌تواند مسیر و تجربه شخصی خود را با توجه به تجربه زیسته‌ای که داشته و دارد پیدا کند.همان‌طور که در خود این اپیزود هم گفته شد،عنوان این قسمت از دیالوگی از فیلم باباعزیز گرفته شده است. باباعزیز را خیلی سال پیش دیده بودم و تقریبا هیچ چیز از آن یادم نبود. در قسمت هشتم که رام از موسیقی مقامی و قوالی صحبت کرد به ذهنم رسید که شاید پیشنهاد خوبی باشد که این فیلم را ببیند و از مخلفات آن فیلم در آن اپیزود هم استفاده کند اما آن قسمت آنقدر پرمایه شد که جایی برای باباعزیز در آن نبود اما بخشی از موسیقی متن آن فیلم که در کانال تلگرام کنارش هم موجود است(ترک شعر پروانه‌ها با صدای سالار عقیلی) و بخشی از دیالوگ باباعزیز جان‌مایه اصلی اپیزود شد و طبیعی بود که تصویری از فیلم هم بخشی از کاور شود.Poems Of The Butterflies-Armand Amar &amp; Salar Aghiliاما در مورد تصویر قسمت بالای کاور این قسمت، ایده‌های متفاوتی داشتیم. از استفاده از عکس‌های رام در معادن سراسر کشور(به خاطر اینکه دانجشوی مهندسی معدن بود) تا استفاده از عکس‌هایی از شهر لندن یا سردر دانشگاهی که هم اکنون مشغول تحصیل در آن است. در نهایت رام به این فکر افتاد که از تصویر سردر دانشگاه تهران که خودش عکس آن را گرفته بود و روز پایانی و فارغ‌التحصیلیش بوده را استفاده کند و اینجا بود که حس شیطنت‌آمیز بسیار درونی من که دوست دارد با همه چیزها شوخی کند یا به هر ساختار تثبیت شده یک ناخنکی بزند بیدار شد و پیشنهاد این مسئله که :&quot; رام، بیا و این عکس سردر دانشگاه تهران را برعکس کنیم و تصویر برعکس آن را روی کاور بگذاریم&quot; پیشنهادی شد که رام نتوانست آن را رد کند چرا که با محتوای این اپیزود هم بسیار همراه و همگام بود و پس شد آنچه که شد.کاور اپیزود نهم پادکست کنارش: هر کس به راه خود به طراحی اینجانبپادکست کِنارش را می توانید از طریق لینک زیر و یا اپلیکیشن‌هایی مانند اپل پادکست،کست باکس، اسپاتیفای گوش دهید. https://kenaresh.podbean.com/ </description>
                <category>sepehr.omidvaar</category>
                <author>sepehr.omidvaar</author>
                <pubDate>Fri, 12 Mar 2021 14:23:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کِنار کِنارش بودن قسمت هفتم یا نه من بیهوده گرد کوچه و بازار می‌گردم...</title>
                <link>https://virgool.io/@sepehr.omidvaar/%DA%A9%D9%90%D9%86%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%90%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-t2gliqbcfa55</link>
                <description>در دوران دبیرستان دوستی داشتم به نام داریا. داریا مثل من به فیلم و سینما علاقه شدیدی داشت و خب طبیعی است که خیلی زود همدیگر را کشف کنیم و در زنگ‌های تفریح و بعد از مدرسه درباره سینما و فیلم‌هایی که شب قبل دیده‌ایم بحث کنیم یا از موسیقی متن‌های محبوبمان حرف بزنیم یا سعی کنیم که آن‌ها را پیدا کنیم. یک جایی هم می‌شناختیم به نام اپیداروس که هر فیلمی که می‌خواستیم را سفارش می‌دادیم و برایمان با سرعت بسیار زیادی آماده می‌کرد(آن روزها با چند کلیک و به راحتی این روزها نمی‌شد به فیلم‌ها دسترسی پیدا کرد) و تقریبا کار هر روزه من و داریا بعد از کلاس‌های بی‌فایده دبیرستان این بود که به اپیداروس برویم، فیلم‌های جدید یا قدیمی را بخریم و همان شب ببینیم.مدتی که گذشت، تصمیم گرفتیم هدف‌مند‌تر فیلم ببینیم و مثلا کارگردان به کارگردان پیش برویم(حتی گاهی وقت‌ها به ترتیب سال ساخت فیلم‎‌های یک کارگردان پیش رویم تا روند پیشرفت و کارش را متوجه بشویم)طبیعتا یکی از مهم‌ترین کارگردان‌هایی که سراغش رفتیم مارتین اسکورسیزی بود اما به دلیل تعداد بالای فیلم‌هایش تصمیم گرفتیم که اول فیلم‌های مهم‌ترش را رج بزنیم و بعد اگر فرصتی شد برویم سراغ نادیده‌هایش(که فکر کنم هنوز فرصت نشده). اسکورسیزی جدا از شاهکارهای مهمش، یک اثر درخشان به نام آخرین وسوسه مسیح دارد که ویلیام دافو در آن نقش حضرت مسیح را بازی می‌کند و بسیار فیلم دردناکی است به خصوص برای کسی که در دوران دبیرستان آن را ببیند. اینکه اسکورسیزی چگونه نگاهی انسانی و زمینی به زندگی حضرت مسیح دارد و اینکه فیلم به خاطر بعضی صحنه‌هایش چقدر تاثیرگذار است را شاید بعدها در نوشته‌ای دیگر بنویسم اما همه این مقدمه را گفتم تا برسم به اینکه چه ارتباطی با اپیزود هشتم پادکست کنارش دارد.پوستر فیلم آخرین وسوسه مسیح ساخته مارتین اسکورسیزیهمان‌طور که می‌دانید نقطه اوج داستان حضرت مسیح صحنه تصلیب اوست. طبیعتا همه درد و رنج و تاثیری که این روایت بر هر فردی می ‌گذارد در این صحنه جمع شده است و اسکورسیزی که کارگردانی چیره‌دست و قهار است بیشترین تمرکزش را برای این نقطه اوج گذاشته است. اما چیزی که این صحنه را ماندگار‌تر می‌کند موسیقی متن این صحنه است. پیتر گابریل آهنگساز این فیلم که آثار درخشان فراوانی دارد موسیقی حزن‌انگیز و پرسوز و گدازی(البته بی آنکه به دام احساسات‌گرایی بیفتد) را برای این صحنه با همکاری نصرت فاتح‌ علی‌خان ساخته است. در واقع اولین برخورد من با نصرت فاتح ‌علی‌خان، این پدیده عجیب، مردی که با حنجره‌اش می‌تواند نواهای مختلف و همه احساساتی که مسیح در صحنه تصلیبش تجربه کرد را در ذهن ما تداعی کند، همین جا بود. این صحنه و این موسیقی و این اولین برخورد با فاتح ‌‌علی‌خان از همین جا برای من ماندگار شد و جایی در اعماق روح و خاطراتم سکنی گزید. این موسیقی را در کانال تلگرام پادکست کنارش به اشتراک گذاشتم تا اگر دوست داشتید آن را بشنوید.بعد از این بود که کمی درباره این انسان عجیب جست و جو کردم(باز با سرعت نت و شرایط آن زمان به سختی توانستم اطلاعاتی به دست بیاورم) و متوجه شدم که گویا ایشان قوالی خوان بزرگ پاکستانی است و دستی در صوفی‌گری و درویشی هم دارد و این نام عجیب و صدا در ذهنم ثبت شد.کاور موسیقی متن فیلم آخرین وسوسه مسیحکات به یک هفته بعد در همان سیر دیدن فیلم‌های مهم اسکورسیزی به فیلم معروف دار و دسته نیویورکی‌ها  رسیدیم. دار و دسته نیویورکی‌ها به دلایل متعددی خیلی زود به فیلم محبوب فیلمبازان و طبیعتا من و داریا تبدیل شد. عده‌ای عاشق و شیفته دی‌کاپریوی فیلم شدند(اولین همکاری دی‌کاپریو با اسکورسیزی و تغییر روند کاری وی هم از همین‌جا شروع شد) و عده‌ای مبهوت از بازی درخشان دنیل دی‌لوییس بزرگ بودند. نکته مهم و عجیب این فیلم، سکانس مهم نبرد است که با گیتار الکترونیک تند و آوایی حزن‌انگیز همراه بود. چند روز بعد که در پی این بودم که ترانه آن سکانس را پیدا کنم متوجه که شدم که اینبار هم پای همکاری پیتر گابریل و ‌فاتح ‌علی‌خان در میان است. ترانه‌ای به نام  Signal To Noise که برای این فیلم اندکی تغییر کرده بود و چه‌چه های  فاتح ‌علی‌خان در زیر لایه گیتار گابریل کمی محو شده بود. به هر حال مواجهه دوباره با مثلث اسکورسیزی-گابریل-فاتح‌ علی‌خان آن هم در نقطه اوج این فیلم برایم جذاب، عجیب و فراموش‌نشدنی بود و متوجه شدم که باید حتما درباره این آدم بیشتر بدانم.کاور موسیقی Signal To Noiseکات به چند سال بعد و چیزی نزدیک به یک دهه بعدفاتح علی‌خان را فراموش کرده بودم. گاهی وقت‌ها همان دو ترک فیلم‌های اسکورسیزی و یکی دو تا ترانه دیگر از او را جسته گریخته می‌شنیدم.  یک دهه گذشته بود و در صف جشنواره فیلم فجر برای فیلم شعله‌ور ساخته حمید نعمت‌الله بودم. همه کسانی که من را از نزدیک می شناسند می‌دانند که نعمت‌الله و سینمایش برایم جایگاه خاصی دارد و معتقدم که او از معدود کارگردانان معاصر ایران است که کاراکترهایی خلق می‌کند که کاملا ایرانی و برای زمانه ما هستند. در صف جشنواره، طرفداران دوآتشه نعمت‌الله درباره اینکه اینبار استاد قرار است چه کار کند بحث می‌کردند و طبق معمول همه می‌دانستند که باز هم همایون شجریان برای این فیلم استاد هم آوازی خوانده است. فیلم را با مدیا دیدم و از لحظه‌ای که شروع شد نمی‌توانستیم از پرده چشم برداریم. فرید فیلم شعله‌ور(امین حیایی) انسانی زخم‌خورده، عاصی و پر از درد و خشم بود و شاید حتی پر از رذائل اخلاقی. همان چیزی که در دور و برمان زیاد می‌بینیم. عقده‌های فروخفته و آتش حسادتی که زیر ظاهر زحمت‌کش و خسته‌مان پنهان است و آماده است تا با کوچکترین جرقه‌ای شعله‌ور شود. نعمت‌الله این بار بیشتر از همیشه خودمان را به ما نشان داده بود. فیلم در صحنه پایانی‌اش، در لحظه شکست تمام‌عیار قهرمان(ضد قهرمان) و قابی استادانه که چیزی جز زوال اخلاق را نشان نمی‌داد، با صدای همایون شجریان آرام‌آرام اوج گرفت.تا اینجا هم همه چیز تکمیل بود و فیلم کارش را کرده بود اما ما نشستیم که تا آخر تیتراژ را ببینیم و صدای همایون را گوش کنیم که ناگهان صدای دیگری همراه با همایون شروع به خواندن کرد..... نه من بیهوده گرد کوچه و بازار می‌گردم....  این صدا، صدای نصرت فاتح علی‌خان بود و جادو شروع شد. این یک پایان عادی برای من نبود. فاتح علی‌خان از اعماق خاطراتم شبیه حضرت مسیح فیلم اسکورسیزی احضار شد و شعله‌ور حمید نعمت‌الله را برایم ماندگارتر کرد. همین جا بود که بعد از چیزی حدود ده سال و حالا در زمانه دسترسی به اطلاعات، از اسپاتیفای و هزار جای دیگر خودم را به فاتح علی‌خان،صدایش و ترانه‌هایش سپردم و با آن‌ها مسخ و جادو شدم.سکانسی ازفیلم شعله‌ور ساخته حمید نعمت‌الله با بازی امین حیاییتمام این داستان و خاطرات ده ساله را نوشتم تا به اینجا برسم که رام در اپیزود هشتم کنارش، به صورت کامل به قضیه قوالی‌خوانی پرداخته و او هم با همین ترانه شعله‌ور و نصرت‌ فاتح ‌علی‌خان هم بحثش را شروع می‌کند و البته به اساتید دیگری چون فرید ایاز  و ابومحمد و دیگران می‌رسد و آشنایی بیشتر با این سبک و ترانه‌ها می‌تواند برای هر کسی بسیار جدید و جذاب باشد و البته دلیل اصلی نوشتن این متن بیشتر از هر چیز، این بود که چرا این اپیزود انقدر برایم جایگاه ویژه‌ای دارد. کاور اپیزود هشتم پادکست کنارش:در آمد در تن به طراحی اینجانبپادکست کِنارش را می توانید از طریق لینک زیر و یا اپلیکیشن‌هایی مانند اپل پادکست،کست باکس، اسپاتیفای گوش دهید. https://kenaresh.podbean.com/ </description>
                <category>sepehr.omidvaar</category>
                <author>sepehr.omidvaar</author>
                <pubDate>Wed, 17 Feb 2021 14:27:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویتسک یا تجربه وضعیتی چندرگه و بینابین سینما و تئاتر</title>
                <link>https://virgool.io/@sepehr.omidvaar/%D9%88%DB%8C%D8%AA%D8%B3%DA%A9-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%B1%DA%AF%D9%87-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%AA%D8%A6%D8%A7%D8%AA%D8%B1-sa0qtodubsao</link>
                <description>جمعه شب فرصتی پیش آمد تا Woyzeck Interrupted، جدیدترین نمایش یکی از مهم‌ترین کارگردانان تئاتر حال حاضر ایران در برلین را به صورت آنلاین تماشا کنم. بعد از این همه مدت ندیدن تئاتر در دوران کرونا، این تجربه آنلاین که با جدیدترین امکانات و تکنولوژی‌های روز در اجرای یک نمایش همراه بود تجربه بسیار عجیب و خوبی شد.ویتسک به روایت امیررضا کوهستانی و مهین صدری نمایشی قوام یافته، پخته و در امتداد تجربه‌های قبلیشان یعنی آوردن شخصیت‌های نمایشنامه‌های مهم به زمان معاصر و آداپته کردن وضعیت زیست آن‌ها با جهان معاصر(ایوانف و در انتظار گودو)، استفاده از تکنیک‌های دیجیتال در تئاتر(بی تابستان و شنیدن) و نمایش روابط ازهم‌گسسته یا در آستانه فروپاشی(سالگشتگی) است. از نکات برجسته این اقتباس، خالی شدن نمایش از همه شخصیت‌های فرعی نمایشنامه(از جمله اندرس، طبل زن‌، سروان/کاپیتان و ..) و تبدیل کاراکتر مهم دکتر هیستریک به مشاور خانواده آنلاین است.تمرکز روی رابطه از هم گسسته ویتسک و ماری، توجه به بافت زیست روزمره‌ و خشونت جاری در رفتار ویتسک همگام با میان‌پرده‌ها و نریشن‌هایی که روایت‌هایی از خشونت اعمال شده بر زنان مختلف را تعریف می‌کنند، نمایش ویتسک را تبدیل به اثری معاصر و فرزند زمانه خویش می‌کند.ویدیومپینگ و استفاده از تکنیک‌های دیجیتال در این نمایش احتمالا مهم‌ترین و بیشترین چیزی‌ است که در خاطر می‌ماند و تجربه جذابی را برای مخاطب به خصوص ایرانی رقم می‌زند. در قسمت‌هایی از نمایش، تماشاگر علاوه بر مشاهده اجراگران روی صحنه یا فهم لانگ‌شاتی از اتفاقات رخ‌ داده،  می‌تواند تصاویری از مدیوم شات،  کلوزآپ یا ترکیب و تقطیعی از همه تصاویر را در کنار هم و روی پرده‌ها و صحنه مشاهده کند تا وضعیتی چندرگه و هیبریدی و بینابین سینما و تئاتر را تجربه کند و چه خوب که تکنیک اثر به درک بیشتر بافت روزمره زندگی بحرانی ویتسک/ماری در نیمه ابتدایی کار و به خلق فضای ذهنی و درک جنون ویتسک در نیمه دوم کار کمک کرده است.خوشحالم که بعد از مدت‌های زیادی تئاتر ندیدن، این نمایش را دیدم(هر چند آنلاین و با وجود سرعت کم نت، پر از مکث و توقف و اعصاب‌خوردی) و خوشحالم که استفاده از تکنیک‌های دیجیتال در تئاتر به چیزی فراتر از فرم و تجربه تبدیل شده و در حال پوست‌اندازی و تبدیل به شیوه‌‌ای برای اجرای نمایش است. شیوه‌ای که بدون آن شاید روایت چیزی کم داشته باشد‌..</description>
                <category>sepehr.omidvaar</category>
                <author>sepehr.omidvaar</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jan 2021 19:37:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کِنار کِنارش بودن-قسمت ششم یا دنیای صوفی</title>
                <link>https://virgool.io/@sepehr.omidvaar/%DA%A9%D9%90%D9%86%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%90%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D9%88%D9%81%DB%8C-pwdtskng9qkg</link>
                <description>&quot;حالی از آن خوش‌حال‌ها با رمز یا حضرت مولانا!&quot; اپیزود هفتم پادکست کِنارش است. این اپیزود همان‌گونه که از عنوان و رمز ورودش برمی‌آید پس از یک مقدمه کوتاه، تمام و کمال درباره حضرت مولانای والا مقام است و در آن رام با همراهی حمید ضرابی داستان &quot;پادشاه و کنیزک&quot; از دفتراول مثنوی معنوی را برایمان بازخوانی می‌کنند تا یادمان بیاورند که چرا سراغ این اثر عظیم نمی‌رویم.به دلیل همین مسئله طبیعی بود که تصویری از رقص صوفیانه درویشان، یکی از تصاویری باشد که رام برای کاور این اپیزود درخواست کرد. رقصی که توصیفش با کلمات تعبیرناپذیر است و فقط خود درویش در همان لحظه‌ای که سرمستانه و شیدا می‌رقصد می‌تواند درکش کند. احتمالا این روزها خیلی‌هایتان فیلم Druk یا Another Round را دیده‌اید و اگرهم ندیده باشید صحنه رقص سرخوشانه مدس میکلسن را در اینستاگرام و دیگر شبکه‌های اجتماعی تماشا کرده‌اید. شاید به گونه‌ای بشود ترجمان بصری این حال را این‌گونه تعریف کرد.پوستر رسمی و نسخه اکران دانمارک فیلم Druk ساخته توماس وینتربرگاما درباره تصویر بخش بالای کاور باید بیشتر توضیح بدهم. تصویر بالا صحنه‌ای از فیلم دیوار پینک فلوید ساخته مرحوم آلن پارکر است.حتی اگر به آثار دیگر او کاری نداشته باشیم، با همین یک فیلم پارکر به چهره شناخته شده‌‌ای در صنعت تصویر و سینما و به خصوص برای پینک‌فلویدبازان تبدیل شد. یادگاری که او برای آثار مهم پینک‌فلوید به جای گذاشت و تصاویر مالیخولیایی و بعضا ترسناکی که برای آن‌ها ساخت را حتی اگر یک‌ بار دیده باشید بعید است به این سادگی از حافظه و ناخوداگاهتان پاک شود. تصویر انتخاب شده صحنه‌ای است از احتمالا مشهورترین بخش ترانه پینک فلوید(We Don’t Need No Education)، همان جایی که سیستم آموزشی به مثابه یک کارخانه غو‌ل‌پیکر و عظیم‌الجثه همه انسان‌ها و دانش‌آموزان را یک‌شکل و یک‌رنگ و یک‌صدا می‌بیند. همان چیزی که در مقدمه کوتاه این اپیزود، رام از سال اول دبیرستانش، از انتخاب رشته و از هنری که از ابتدا در ذهن خیلی‌ها حذف شده است و نظام آموزشی حاکمی که بر ما حکمرانی می‌کند تا چه انتخابی داشته باشیم و با قدرت هرچه تمام‌تر درمخالفت با فردیت یا خلاقیت‌های درونی نهفته هر فرد می‌کوشد صحبت می‌کند. آری، شاید به نظر ساده بیاید اما هنوز هم بعد از اینهمه سال(1979 ترانه پینک فلوید به بازار آمد و 1982 فیلم آلن پارکر ساخته شد) جوابی بهتر و درست‌تر از همکاری جاودانه پینک فلوید و آلن پارکر برای این مسئله یکسان‌سازی سیستماتیک و نداشتن قدرت حق انتخاب نیافتم.پوستر فیلم دیوار پینک فلوید ساخته مرحوم آلن پارکررژه مکانیکی و ماشینی کودکان در فیلم دیوار پینک فلویدباری، تضاد دو تصویر روی کاور برایم بسیار جذاب و یادآور مفاهیم بیشتری که گاهی به آن‌ها فکر می‌کنم شد.از رژه مکانیکی و ماشینی کودکان به شور و سرمستی درویشان.از قاعده و قانون به رهایی و آزادگی.از قدرت سرکوب جمعی به استقلال و بازیابی هویت فردی و در نهایت رسیدن به کلیدواژه مهم این اپیزود: حالی از آن خوش‌حال‌ها.تصویر کاور اپیزود هفتم پادکست کنارش به طراحی اینجانبپادکست کِنارش را می توانید از طریق لینک زیر و یا اپلیکیشن‌هایی مانند اپل پادکست،کست باکس، اسپاتیفای گوش دهید. https://kenaresh.podbean.com/ </description>
                <category>sepehr.omidvaar</category>
                <author>sepehr.omidvaar</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jan 2021 12:09:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدار اتفاقی با دوست خیالی</title>
                <link>https://virgool.io/@sepehr.omidvaar/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-dak5pc4qrv5a</link>
                <description>از میان همه تجربه‌های جستارخوانی جستارهای نشر اطراف، جستارهای آدام گاپنیک را بیشتر از دیگر جستارها دوست داشتم.حتی بیشتر از  پرسه‌‌‌زنی در رلینگوهای والریا لوییزلی(مجموعه جستاری با نام اگر به خودم برگردم) و بیشتر از گم شدن در آبی دوردست ربکا سولنیت.(کتاب نقشه‌هایی برای گم شدن)گاپنیک زود سر اصل مطلب می‌رود و تکلیفش را با موضوع زود مشخص می‌کند. اینکه نسبت به موضوع یا موقعیت چه زاویه‌ای دارد یا اینکه چگونه قرار است به موضوع وارد شود در همان خط‌های ابتدایی هر جستار تکلیفش مشخص می‌شود و این یکی از حسن‌های مهم قلم این نویسنده است.(به جز یک جستار درباره ذائقه‌ها که از تبارشناسی تاریخی و اجتماعی شروع می‌کند و طولانی‌ترین جستار کتاب است و از نظر رفرنس‌دهی و ارجاعات شاید حتی فراتر از یک جستار باشد)  تقریبا همه جستارها به تجربه‌هایی برآمده از زندگی شهری مدرن یا اوضاع و احوال این روزهای جهان معاصر مرتبط است و از همه مهم‌تر اینکه سانتی‌مانتالیزمی که در متن‌های ذکر شده بالا وجود داشت را نه تنها ندارد بلکه حتی در مواردی با نگاهی تحلیلی و برآمده از خاطرات شخصی یا تجربیات زیسته، موضوع مطرح شده را به شکلی متفاوت و هوشمندانه واسازی و حتی نقد می‌کند. موضوعاتی از قبیل عصر اطلاعات، سرشلوغی‌های شهری پس از دوران مدرن، ذائقه و سبک زندگی، پیاده‌روی و قدم زدن‌های شهری و تجربه یادگیری رانندگی نویسنده در سنین میانسالی.تجربه خواندن این جستارها را از دست ندهید که بعد از خواندن آن‌ها حتما چیزی در نوع نگاهتان به زندگی تغییر کرده است. چیزی که گاهی وقت‌ها از فرط سادگی از نظر پنهان مانده یا فراموش شده بود.</description>
                <category>sepehr.omidvaar</category>
                <author>sepehr.omidvaar</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jan 2021 23:23:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از رویای آینده تا آینده رویاها</title>
                <link>https://virgool.io/@sepehr.omidvaar/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-svbzjk1yw3ry</link>
                <description>مقدمهوقتی از رابطه بین &quot;ترسیم&quot; و &quot;معماری&quot; صحبت می‌شود دو واژه Drawing (ترسیم) و Representation(بازنمایی) است که اهمیت می‌یابد. در طول 6 دهه اخیر(از دهه 60 میلادی تا امروز)، ترسیم و بازنمایی به جریا‌ن‌های فکری مهم دیسیپلین معماری تبدیل شده‌اند و پیروانش، معماران و گروه‌های معماری عموما آوانگارد، رادیکال و پیشرویی هستند که معماری را نه به معنای آنچه که متعارف است(معماری به مثابه ساختن)، بلکه معماری را به مثابه دریچه‌ای برای تعمق در زمینه‌های مختلف می‌بینند. در این سیر تاریخی 50 الی 60 ساله، مسئله اصلی مورد توجه این معماران یا گروه‌های معماری با وجود تفاوت شیوه برخوردشان، نگاه به آینده است.این نگاه به آینده در این سال‌ها دستخوش تغییراتی شده که ماهیت و ادبیات ترسیم و بازنمایی را تغییر داده و از دو جنبه می‌توان آن‌ها را بررسی و صورت‌بندی کرد. گروهی که آینده‌ای خیالی، فانتزی، رویایی یا برعکس آن، نامعلوم و هولناک را به تصویر می کشند و عمدتا به وسیله ترسیم به این امر می‌پردازند و ترسیم برای آن‌ها چیزی بیش از یک تولید تصویر گرافیکی است و گروهی که با آینده‌پژوهی، سعی بر به نمایش گذاشتن آنچه که اتفاق خواهد افتاد را دارند و به بازنمایی امر در حال وقوع می پردازند. بینش آینده‌نگرانه برای این گروه به سبب فهم جهان آینده و چگونگی انجام کنش‌های طراحانه برای زندگی در پیش رو امری مهم است. آنچه در ادامه بررسی می شود، صورت‌بندی و بررسی سیر تاریخی تغییر و تحول این کنش(از ترسیم تا بازنمایی) و شناخت ابزارها، شیوه‌ها و رویکردهای مختلف طراحان،معماران و دیگر هنرمندان در برخورد با این امر است.1-رویاپردازان در جست و جوی اتوپیاها با نگاهی به آنچه که گذشت.یکی از مهم‌ترین معماران این حوزه پیتر آیزنمن[1]است. او معماری را دیسیپلینی می‌دید که به واسطه آن &quot;امر کریتیک&quot; یا نقد در آن روی دهد و واسازی متن، تدوین ادبیات و توجه به مفاهیم انتقادی را جزیی جدایی‌ناپذیر از آن می دید و خاستگاه های فکریش از ادبیات دی کانستراکشن(واسازی) و فیلسوفانی چون ژاک دریدا و ژیل دلوز نشات می‌گرفت.آیزنمن با به کار بردن واژه معماری مقوایی[2] و اهمیت دادن به &quot;ترسیم&quot; به جای &quot;ساختن&quot; و پیاده کردن این تفکر در اکثر کارهای ساخته شده و ساخته نشده اش(خانه های مقوایی[3] و مجموعه ماکس راینهارت[4])، به نقد معماری و ساختار تفکری هم عصر خود پرداخت و ترسیم را به عنوان کنش و تکنیکی معمارانه در نظر گرفت. ترسیمات آگزونومتریک وی دریچه‌ای برای واسازی ساختارهای درونی یک بنا، تحلیل و تجزیه فرم‌های معماری مدرن و بیرون کشیدن معناهای تازه از لایه های مختلف ساختمان، شهر و زمینه‌اش، با هدف تغییر یا نقد ساختار موجود و رسیدن به آینده‌ای که می تواند ساختن در آن مسئله اصلی نباشد بود.  ترسیمات آن قدر برای آیزنمن به عنوان یک ابزار نقادانه اهمیت داشت که حتی آثار ساخته نشده و ترسیمی اش بیشتر از آثار ساخته شده‌اش است.گروه‌های معماری آرکی‌گرام[5](پیترکوک، دنیس کرامپتون، مایکل وب، دیوید گرین، وارن چاک، ران هرون) ، آرکی‌زوم[6] (آندرئا برانزی،گیلبرتو کورتی و پائولو دگانلو)  و سوپر‌استودیو[7](آدولفو ناتالینی و کریستیانو تورالدو(، گروه های رادیکال معماری در دهه های 60 و 70 میلادی بودند که همگی با نگاهی به آینده، در پی یافتن اتوپیاهای شخصی از طریق ترسیم بودند. آن ها رویاپردازانی[8] بودند که با شیوه‌های مختلفی چون کلاژ، فتومونتاژ و.... جهان آینده را در تصویرسازی[9]هایشان تخیل می کردند. آرکی‌زوم و سوپر‌استودیو با آثاری چون شهر بدون توقف[10] و زندگی بعد از معماری[11]نگاهی هتروتوپیا[12]یی(به تعبیر فوکو و به معنی دگرجاها) و آرکی‌گرام نگاهی تکنولوژی‌محور و فن‌سالارانه به آینده‌ای نه چندان دور داشتند و شهر را محور مهم‌تری برای تخیلات خود در نظر گرفتند(شهر رونده[13] و شهرپلاگ این[14]). سایمون‌سدلر[15]گروه آرکی‌گرام را معمارانی بدون معماری[16]نامیده است. معمارانی که به جای ساختن، نساختن را برگزدیدند و با ترسیمات خود توانستند بنیان‌های فکری مهمی در معماری مدرن به جای بگذارند و تحولی مهم ایجاد کنند. &quot;سر پیتر کوک&quot; مطرح‌ترین فرد گروه، در سال های بعد از آرکی‌گرام و در پروژه ها و تالیفات شخصیش، همواره مسئله ترسیم را امری مهم و جدانشدنی از معماری و یا  Motive Force of Architecture نامیده است. سدریک پرایس[17] و لبییوس وودز[18]دیگر معماران رویاپردازی بودند که همچون این گروهان با ترسیمات خود جهان آینده را به تصویر کشیدند.ترسیمات اتوپیایی با رویکرد نقادانه[19] رم کولهاس[20] در کتاب مهمش، نیویورک هذیانی[21] و چند پروژه دیگر وی در همان دهه نیز دیده می شود. کولهاس هم برای ترسیم آینده‌ای بهتر به این تکنیک روی آورد و مانند گروه آرکی‌گرام به جای نگاه به تک‌بنا یا یک ساختمان، کل شهر را محور مطالعات انتقادی خود قرار داد. کولهاس در این کتاب از ساختار گرید[22] شهر منهتن و وویدها[23]یی(فضاهای خالی[24]) که شهرها به آنها در آینده نیاز دارند صحبت کرد و با کمک همکارانش مدلون ریزندورپ[25] ، الیا رنگلیس[26]و زویی زنگلیس[27] به ترسیماتی سورئال، مالیخولیایی و فانتزی رسید که شکل دیگری از رویاپردازی و تفکر نقادانه به جهان آینده بود. تفاوت مهم کولهاس با نمونه‌های قبلی، فارغ از جنس تصویرسازی‌ها در این است که کولهاس توانسته دغدغه‌ها یا مگاکانسپت‌های اصلی ذهنی خود را در دهه‌های بعد به شکل گسترده‌ای بسط دهد و تثبیت کند و البته توانسته که آن‌ها را به معماری(به مثابه ساختن) تبدیل کند. او پروژه ماکس‌راینهارت آیزنمن را که در حد ترسیم،ماکت و دیاگرام باقی مانده بود با رویکرد و نگرشی جدید بازطراحی کرد. نمود ترکیب شده موبیوس[28] فولد[29] آیزنمن با فضاهای توخالی و وویدهای شهری کولهاس در ساختمان سی سی تی وی[30] چین ظاهر می شود.به لیست معماران مهمی که مانند کولهاس بعد از ترسیمات انتقادی یا تصویرسازی هایشان به امر ساختن روی آوردند، می‌توان اسامی دیگری هم اضافه کرد مانند دنیل لیبسکیند[31] که رد ترسیمات اولیه‌اش بعد‌ها در پروژه ای چون موزه یهود[32] یافت شد و یا تصویرسازی‌های انتزاعی[33] با شکل‌های تکه‌پاره‌شده[34]زاحا حدید(با تاثیر از آوانگارد‌های روس،جنبش سوپرماتیسم[35] و  نقاشی‌های کازمیر مالویچ[36]) که بعدتر در طرح‌ها و فرم‌های معماری‌اش مثل ایستگاه آتش‌نشانی ویترا[37] نمود عینی یافت و یا ترسیمات برنارد چومی[38] برای پارک دلاویلت[39]که به دنبال نقد ساختار موجود(معطوف کردن نگاه به رویداد به جای برنامه)و لذت در معماری[40] بود و در نهایت به فولی[41]‌های سرخ رنگ معروف وی تبدیل شد.بلید رانر[42]ساخته ریدلی اسکات[43] در دهه 80 میلادی یکی از مهم‌ترین فیلم‌های علمی-تخیلی سینما و یکی از بزرگ‌ترین رویاپردازی ها برای آینده شهرها است. اهمیت کار ریدلی اسکات در این است که برای اولین بار یک شهر واقعی( لس‌آنجلس) را با تصویری آینده نگرانه و دیستوپیایی(پادآرمان‌شهر) و در قالب یک شهر پست‌مدرن نشان می دهد. تصویر لس‌انجلس که خاستگاه سرگرمی‌سازی است(هالیوود و صنعت موسیقی عامه پسند)به شکلی منتقدانه واسازی می شود.اسکات تصویر کلیشه‌ای و آرمانی‌ نمایش داده شده توسط هالیوود را عامدانه می شکند و به جای نمایش شهری که تجلی آرمان‌ها و رویاهای بشریت است، لس‌آنجلس را در مقام ویران‌شهری تکنولوژیک با استعاره‌ای از زوال و فروپاشی نشان می‌دهد. شهری بی‌هویت، التقاطی و چند فرهنگی، پر از تنوع و تکثر که در آن حتی انسان‌ها نیز در چالش دائمی بحران هویت با خود هستند و مرز بین انسان و رپلیکنت‌ها[44] (ربات‌های مصنوعی شبیه انسان‌ها و از اولین نمونه‌های سایبرگ‌ها[45] در سینما) قابل تشخیص نیست. بلید رانر روی بیشتر فیلم‌های ساخته شده این ژانر در سینما(همچون انیمه ژاپنی شبحی در پوسته[46]( و روی ترسیمات و تصورات آینده‌نگرانه تاثیر فراوانی گذاشت.برای جمع‌بندی بخش اول باید نوشت که معماران و هنرمندان این حوزه، با ترسیم رویاهای خود از جهان آینده(اتوپیا، دیستوپیا یا هتروتوپیا) به شکل‌های مختلفی چون کلاژها، تصاویر فانتزی، ترسیمات آگزونومتریک و نگاهی نقادانه هر چیزی راVisualize  می‌کردند.2-گمانه‌زنی اندیشمندانه برای معاصر کردن آنچه که اتفاق خواهد افتاد.اما با گذشت زمان و رخ دادن پیشرفت‌های تکنولوژیک فراوان، اهمیت یافتن فضای سایبر[47]، فراگیری رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی، نگاه جدی تر و علمی‌تر به مسائل آینده‌پژوهانه و محو شدن[48]مرزهای بین رشته‌ها و به وجود آمدن حوزه‌های بینارشته‌ای[49]، جنس نگاه به مسئله آینده تغییر کرد و ترسیم جای خود را بازنمایی داد. به جای رویاپردازی یا نگاه کریتیکال، گمانه‌زنی و تفکر عمیق[50] ، مسئله اصلی متفکران و پژوهش‌گران و معماران این دوره شد. در این دوره، معماری با رشته‌ها و حوزه‌های دیگری چون سینما و تلویزیون به گونه‌ای ادغام می شود که نتوان به راحتی آن‌ها را از هم تشخیص داد. پژوهش‌گران یا ترسیم‌گران این دوره الزاما معمار(آنچه که در دسته اول شرح داده شد که اکثرا معمار بودند.) نیستند و از حوزه‌ها و رشته‌های دیگری به بازنمایی جهان آینده می پردازند. مثلا می‌توان از دنی ویلنوو[51]و بلیدرانر 2049 (دنباله بلیدرانر) صحبت کرد. ویلنوو و تیم پروداکشن‌دیزاین و ست‌دیزاین(مدیران تولید و طراحان صحنه که ارتباط نزدیکی با معماری دارند) تنها کارگردان و سازندگان فیلم نیستند، بلکه معمارانی هستند که با گمانه‌زنی کردن در جهان آینده و پژوهش بر روی اطلاعات و داده‌ها، آنچه که در دسترس و تحلیل جامعی از اطلاعات، واقعیت آنچه را که اتفاق خواهد افتاد در قالب یک فیلم سینمایی یا فیکشن ترسیم و در واقع آنچه که در آینده اتفاق خواهد افتاد را در زمان حال و معاصر، تئوریزه یا بازنمایی می‌کنند. رویکردی متفاوت با بلیدرانر دهه 80 که بیشتر از جنس رویاپردازی بود و با حفظ و پایبندی به اصول ترسیمات فضایی همان فیلم. همان‌گونه که مشخص است، تکنیک ها و زبان ارائه به دلیل این تغییر رویکرد عوض می شود. به جای تصویرسازی و کلاژ و ترسیم ما بیشتر با روایت پردازی[52]،  قصه گویی[53] و داستان‌ها[54]  مواجه هستیم و به همین دلیل در سینما و تلویزیون نمونه‌های بیشتری از این جنس تصویرسازی‌ها می بینیم. از نمونه‌های متاخر این گروه، می‌توان به جاناتان نولان و لیزا جویی[55] خالقان سریال &quot;وست‌ورد[56]&quot; اشاره کرد که به خصوص در فصل سوم با کمک جاناتان کارلوس(کارگردان هنری) و هاوارد کیومینگس(مدیر تولید) و با مشاوره و همراهی بیارکه انگلس[57](معمار) شهرها و ساختمان‌هایی را برای آینده‌ای نزدیک خلق کرده اند که تصور آن بسیار قابل باور است. یک جهان تخیلی اما کاملا واقعی و در کنار آسمان‌خراش‌های موجود در لس‌آنجلس، سنگاپور و اسپانیا، در کنار آثار معمارانی چون نورمن فاستر[58]، سانتیاگو کالاتراوا[59]، ولف پریکس[60]و ریکاردو بوفیل[61]با ذکر این نکته که مسئله اصلی زندگی در آینده، تئوری و نقد(معماری به مثابه تالیف) و یا ساختمان‌ها و آسمان‌خراش‌ها(معماری به مثابه ساختن) نیست و معماری اطلاعات[62]، طراحی داده‌ها[63]، رابطه بین هوش مصنوعی[64]و شهر، تکنولوژی های واقعیت مجازی[65] و واقعیت افزوده[66] و ترکیب شدنشان با اکسسوار‌های خانه، پوشش انسان‌ها، محیط و مثال‌هایی از این قبیل، مسائلی هستند که برای جهان امروز اهمیت دارند و باید بازنمایی شوند.&quot;لیام یانگ[67]&quot; یکی از معمارانی است که به صورت مستمر به گمانه‌زنی در این حوزه‌ها می‌پردازد(او خود را یک Speculative Architect معرفی می کند) و شاید از دیگر معماران هم‌عصر خود، بیشتر توانسته که ارتباط بین مقوله بازنمایی معمارانه از شهر‌های آینده، سرگرمی[68] و داستان‌پردازی را برقرار کند. او به وسیله روایت‌ها، فیلم‌ها یا انیمیشن‌های کوتاه، لکچر-پرفورمنس‌های خلاقانه و نامتعارف از سیاست، اقتصاد، فرهنگ مصرفی، فرهنگ رسانه، جهان آینده، تکنولوژی‌ها و دنیاهای آخرالزمانی صحبت می‌کند و مقوله Dramatize  کردن اطلاعات و داده‌ها را به تکنیکی برای تصویرسازی‌های خود تبدیل کرده است.می‌توان به این لیست افراد دیگری چون دیوید کراننبرگ[69](با سه فیلم &quot;ویدیو دروم[70]&quot; ،&quot;اسکنرز[71]&quot; وٍ &quot;اگزیستنس[72] &quot; که درباره ارتباط جهان رسانه و جهان گیم با دنیای واقعی و ادغام آن‌ها با یکدیگر است) یا اندرو نیکول[73](فیلم &quot;سیمون[74]&quot; درباره ارتباط بین هوش مصنوعی و زندگی و &quot;انون[75]&quot; درباره نقش و پیشرفت واقعیت افزوده و استفاده آن در زندگی روزمره) یا چارلی بروکر[76](با سریال &quot;بلک میرور[77]&quot; که آینده سیاه و دیستوپایی ساخته شده توسط تکنولوژی را پیش‌بینی و بازنمایی می کند) و یا ری کرتزویل[78](تئوریسین و دانشمند علوم رایانه‌ای و آینده پژوه) که در کتاب &quot;تکینگی نزدیک است[79]&quot; عصر تکینگی تکنولوژی را پیش‌بینی می کند، یعنی عصری که در آن با توجه به پیشرفت هوش مصنوعی، ماشین‌ها از انسان‌ها پیشی می‌گیرند و یا جولیان جینز[80]با کتاب خاستگاه خودآگاهی[81] از زمانی صحبت می کند که تکنولوژی انسان در ترکیب با هوش مصنوعی به خودآگاهی می رسد و تراجنسیت و ترابشریت[82] ها خلق می شوند، موجوداتی فراتر از جنسیت و انسان‌ها که جهان آینده با سرعت در حال نزدیک شدن به آن است.(هر دو تئوری و کتاب‌های ری کرتزویل و جولیان جینز از منابع الهام ساخت سریال وست‌ورد هم بوده‌اند.)همان‌گونه که گفته‌شد افراد این گروه الزاما معمار نیستند اما به شیوه‌های گوناگون در حال تئوریزه کردن، به نمایش درآوردن و یا تحقق بخشیدن به الزامات جهان آینده هستند و به عبارتی امر غیرقابل‌پیش‌بینی را هر روز برای مردم، باورپذیرتر می‌کنند.آینده از آن چیزی که فکر می‌کنیم به ما نزدیک تر است و حدود 6 دهه است که ترسیم و بازنمایی به ابزارهایی برای ساختن جهان آینده در دست معماران، شهرسازان و افرادی که در حوزه‌های بینارشته‌ای فعالیت می‌کنند، تبدیل شده است. مسئله اصلی تغییر رویکرد، ابزارها و تکینک‌هاست: از رویاپردازی به گمانه‌زنی های اندیشمندانه، از تئوری به تحلیل، از ترسیم به بازنمایی، ازنقد و کریتیک به روایت‌گری و فیکشن و از تصویرسازی و ویژوالیزیشن به داستان‌سرایی و دراماتیزیشن. غافل شدن از این نکات و تغییرات، چیزی به جز درجازدن در ادبیات کهنه یا تکرار بیهوده تئوری‌های بارها گفته شده نیست.رویاسازی برای جهان معاصرپس از بررسی دو جنبه ترسیم و بازنمایی و درک تغییرات آن در چند دهه اخیر و با فهم این نکته که ترسیمات دسته اول برای رسیدن به آینده‌ای بهتر، برآمده از ریشه‌های گذشته(نفی، اثبات، وام گیری یا نقد آن) و بازنمایی‌های دسته دوم برای رسیدن به آینده در حال وقوع، برآمده از آینده‌پژوهی و تحلیل آن است، به افرادی خواهیم رسید که با گذر کردن از این مراحل، به تولید در جهان معاصر و زیستن در اکنونیت می‌پردازند. (آیزنمن با وجود آنکه یک معمار-مولف دسته اول است، سال ها پیش از اکنونیت [83]سخن گفته بود.)آن‌هایی که به رویاهای مردم عصر خود، تحقق می‌بخشند مانند ایلان ماسک[84]که رویاهای شخصی‌اش را برای خود، تبدیل به پول و سرمایه و برای افراد مرفه، تبدیل به حقیقت می‌کند(سفر توریسیتی به فضا[85] ، هایپرلوپ[86] و خودروی تسلا سایبرترک[87]) یا مارک زوکربرگ و کوین سیسترام و جک دورسی(فیس بوک و ایستاگرام و توییتر) که ارتباطات اجتماعی همه افراد را در هر کجای جهان تسهیل و هر فرد را به یک رسانه تبدیل می‌کنند و در قدم‌های بعدی خود به فکر ساختن شیوه‌های جدید ارتباطات به خصوص ارتباطات بدون کلامی هستند یا ژولین آسانژ با ویکی لیکس که &quot;امکان دسترسی کلی و عام به هر گونه محتوای خاص و جزیی را می‌دهد و عمومیت دسترسی و تضمین جریان آزاد اطلاعات را فراهم می‌کند که به هر فردی امکان نه گفتن به قدرتمندترین دولت‌ها را هم می‌دهد.[88]&quot;برای این افراد، مسئله دیگر ترسیم و بازنمایی و نگاه به گذشته یا آینده نیست.  مسئله زمان حال است و برای ساخت زمان حال، باید مجموعه‌ای از دانش‌های نظری و عملی، نگاه کریتیکال به گذشته و نگاه گمانه‌زنانه به آینده، تصویرسازی و روایت‌گری را با هم ترکیب و تلفیق و همه آن‌ها را درک و تحلیل کرد و برای زیستن در زمانه خود، زیستن در زمان حال و زیستن در لحظه، به تعبیر رابین ویلیامز[89] در فیلم انجمن شاعران مرده[90]، &quot;دم را غنیمت شمارد&quot;[91]و اقدام به عمل و تولید کرد.(Pragmatism/Production) این افراد به‌جای رویاپردازی، رویاسازی می‌کنند یا به عبارتی دیگر می‌توان گفت &quot;آن‌ها جهان زیسته ما و جهانی که قرار است در آن به زیستن بپردازیم را معماری می‌کنند.&quot;منابع و مآخذ-چومی، برنارد(1994)، معماری و انفصال، مترجم: عشقی صنعتی،حسام. نیک فطرت، مرتضی،انتشارات فکر نو، تهران(1399)-جینز، جولیان(1976)،خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوجایگاهی، مترجم: پارسا خسرو، انتشارات آگه، تهران(1399)-سدلر،سایمون(2005)، آرکیگرم: معماری بدون معماری، مترجم: دیماری،نیما رشیدی،مژده، کتابکده کسری، تهران(1398)-گرویس،بوریس(2016)، در جریان، مترجم: صالحی،اشکان. نشر هنوز،تهران.(1397)-جمعی از نویسندگان (2016)، بیست تغییر بزرگ تکنولوژی تا سال 2050، مترجم:پورابراهیمی، آرش. نشر امین الضرب، تهران(1396)-اسلامی،مازیار، صحنه‌هایی از یک ازدواج:ملاحظاتی درباره فضا و شهر در سینما، حرفه هنرمند، تهران،(1396)-کالی، جاسمین (2013)، از گیم تا فیلم، مترجم: مقانلو،شیوا. نشر بیدگل، تهران.(1395)-منل، باربارا(2008)، شهرها و سینما، مترجم: پورمحمدرضا،نوید.، عیسی‌پور،نیما. نشر بیدگل،تهران(1395)-کاسارا،سیلویو(2006)، پیتر آیزنمن(اظهارات)، مترجم: پناهی،سیامک، انتشارات پرهام نقش، تهران(1392)-Leeker, Martina., Shipper, Imanuel.(2017). Performing the digital,Transcript Verlag-Corbo, Stefano.(2014). From Formalism to Weak Form:The Architecture and Philosophy of Peter Eisenman,Routledge-Dunne, Anthony., Raby,Fiona.(2013). Speculative Everything Design, Fiction, and Social Dreaming,The MIT Press Cambridge ,Massachusetts London, England-Cook,Peter.(2008). Drawing:The Motive Force od Architecture,Wiley-Kurzweil, Ray.(2005). The Singularity Is Near:When Humans Transcend Biology,Viking-Polvi,Greg.(1997).Double,Not Dual:A Contectual and Formal Analyses of Peter Eisenamn’s Max Reinhardt Haus(Berlin,1992),Southern California Institute of Architecture-Koolhaas,Rem(1978). Delirious New York:A Retroactive Manifesto for Manhattan,Oxford University Press[1] Peter Eisenman[2] Cardboard Architecture[3] Houses of Cards[4] Max Reinhardt Haus[5] Archigram[6]Archizoom[7]Superstudio[8] Dreamers[9] Artwork[10] No-Stop City[11] Life After Architecture[12]Heterotopia[13] Walking-City[14] PlugIn-City[15] Simon Sadler[16] Architecture without Architecture[17] Cedric Price[18]Lebbeus Woods[19] Critical Approaches[20] Rem Koolhaas[21] Delirious NewYork[22] Grid[23]Void[24] Negative Spaces[25] Madelon Vriesendorp[26] Elia Zenghelis[27] Zoe Zenghelis[28] Mobius Strip[29] Fold[30] CCTV Headquarters[31] Daniel Libeskind[32] Jewish Museum[33] Abstract[34]Fragmented[35] Supermatism[36] Kazimir Malevich[37] Vitra Fire Station[38] Bernard Tschumi[39] Parc de la Villette[40] eROTicism in Architecture[41] Folie[42]Blade Runner[43]Ridley Scott[44] Replicant[45] Cyborg[46] Ghost in the Shell[47] Cyberspace[48] Blur[49]Interdisiplnary[50] Speculate/Speculative Architecture[51]Denis Villeneuve[52] Narrative/Narrative Architecure[53]Storytelling[54]Fiction[55] Jonathan Nolan and Lisa Joy[56] WestWorld[57] Bjarke Ingels(BIG)[58] Norman Foster[59]Santiago Calatrava[60]Wolf Prix[61]Ricardo Bofill[62] Information Architecture[63] Data Design[64]Artificial Intelligence[65] Virtual Reality[66] Augmented Reality[67] Liam Young[68] Entertainment[69] David Cronenberg[70] Videodrome[71] Scanners[72] eXistenZ[73] Andrew Niccol[74] Simone[75] Anon[76] Charlie Brooker[77] Black Mirror[78] Ray Kurzweil[79] Singularity is Near[80] Julian Jaynes[81] The Origin of Consciousness in the Breakdown of the Bicameral Mind[82] Transhumanism[83] Presentness[84] Elon Musk[85] SpaceX[86] HyperLoop[87] Tesla Cybertrack[88] از مصاحبه ژولین آسانژ با هانس اولریش اووبریست منتشر شده در کتاب &quot;درجریان&quot; نوشته بوریس گرویس-انتشارات هنوز 1397[89] Robin Williams[90]Dead Poets Society[91] Seize the Day</description>
                <category>sepehr.omidvaar</category>
                <author>sepehr.omidvaar</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jan 2021 14:44:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنارِ کِنارش بودن قسمت پنجم یا این یک ریویوی کتاب نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@sepehr.omidvaar/%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%90-%DA%A9%D9%90%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%DB%8C%D9%88%DB%8C%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-j084wwognvvj</link>
                <description>اپیزود پنجم و ششم پادکست کِنارش، زیرمجموعه‌ای از کنارش است که در آن رام به نگاه و بررسی کتاب‌های متفاوت و قابل توجه از دید خودش می‌پردازد(همان چیزی که غربی‌ها به آن ریویو می‌گویند) و ما تصمیم گرفتیم که نام آن‌ها را کَنکاشِ کتاب بگذاریم. رام عقیده داشت کاری که دارد می‌کند به معنای دقیق کلمه و آکادمیکش یک ریویوی کتاب نیست و بیشتر جنبه اینکه او از خواندن این کتاب‌ها چه تجربه‌ای داشته اهمیت دارد به همین دلیل واژه کنکاش را نه به عنوان معادل ریویو بلکه به جای استفاده از آن کلمه، انتخاب بهتری دانست. برای طراحی کاورهای بخش کنکاش کتاب، فکر کردیم که در کنار حفظ فضا و هویت کاورهای اصلی پادکست، کمی تغییر نیاز است تا هم اپیزودها از یکنواختی در بیاید و هم اینکه تشخیصشان در اپ‌های پادگیر ساده‌تر باشد.تصویری که یکی از مراحل آماده‌سازی کاور جدید را نشان می‌دهد.از آنجایی که رام اصرار داشت تا تصویر روی جلد اصلی هر کتابی که مورد کنکاش قرار می‌گیرد حتما روی کاور آن اپیزود باشد من تصمیم گرفتم تا با چند جابجایی کوچک و تغییر در کمپوزیسیون و ترکیب‌بندی بصری، تصویری تولید کنم که شبیه یک کتاب باز شده باشد و گویی هویت بصری نارنجی رنگ کِنارش هم پشت جلد کتاب است.جمله &quot;این یک ریویوی کتاب نیست!&quot; را هم به دلایلی که در جملات ابتدایی متن نوشتم از رنه مگریت هنرمند و نقاش محبوبمان وام گرفتیم و این جمله را در عطف کتاب قرار دادیم. یک یادآوری کوچک اینکه از مگریت در کاور اپیزود سوم یعنی نقشه راه: مورمور ستون فقرات بعد از دوراهی! هم دو نقاشی وام گرفته بودیم و بنده به صورت مفصل در مطلبی تحت عنوان راز چیزها از آن صحبت کردم. اگر هنوز این اپیزود را نشنیدید یا آن مطلب را نخواندید کافی است روی عنوان‌های آبی شده کلیک کنید!اما جدا از بحث تکنیکال و ایده بصری، رام در اپیزود پنجم به کنکاش کتاب جهان مکتوب یا چگونه ادبیات به تاریخ شکل داد؟ نوشته مارتین پوکنر و به ترجمه علی منصوری از انتشارات وزین بیدگل، و در اپیزود ششم به کنکاش کتاب کارنامه خورش:دستور غذاهای نادر میرزا قاجار، به  گردآوری و کوشش نازیلا نظامی و از انتشارات محترم اطراف می‌پردازد.کاور نهایی اپیزود پنجم کِنارش: کَنکاش کتاب جهان مکتوب به طراحی اینجانبکاور نهایی اپیزود ششم کِنارش: کَنکاش کتاب کارنامه خورش به طراحی اینجانبالبته ماجرا فقط به همین‌جا ختم نمی‌شود و هم نشر اطراف و هم دوستان خوب اپلیکیشن طاقچه از این کنکاش‌ها بسیار استقبال کردند و کد تخفیف ویژه‌‌ای برای تهیه این کتاب و برای شنوندگان این پادکست در اختیار ما قرار دادند. علاوه بر این دو کتاب، همه کتاب‌هایی که رام درپادکست کنارش یا در برنامه‌های پیش از پادکستش آن‌ها را معرفی کرده بود هم در صفحه اختصاصی رامین عضدی در طاقچه با تخفیف و قیمت کمتر در دسترس علاقه‌مندان قرار گرفته است.من هیچ کدام از این دو کتاب را تا قبل از این کنکاش‌ها نخوانده بودم اما به محض اتمام هر دو اپیزود اقدام به تهیه کتاب‌ها کردم و تا امروز این لحظه که در حال نوشتن این مطلب هستم مقدمه و فصل اول از جهان مکتوب را خوانده‌ام. کنکاش بیشتر خود کتاب‌ها و روایت تجربه خوانش این کتاب‌ها از زبان من را به وقت دیگری که آن‌ها را کامل خوانده بودم موکول می‌کنم اما مطمئن هستم که خواندن جهان مکتوب به دلیل سیری که در تاریخ ادبیات دارد و تاثیرش بر دوره‌های تاریخی مختلف را بررسی می‌کند و خواندن کارنامه خورش به دلیل شناخت و درک بیشتر سابقه تاریخی، ذائقه،هویت و پیشینه فرهنگی ایرانیمان برای هر کتابخوانی واجب است.پادکست کنارش را می توانید از طریق لینک زیر و یا اپلیکیشن‌هایی مانند اپل پادکست،کست باکس، اسپاتیفای گوش دهید. https://kenaresh.podbean.com/ </description>
                <category>sepehr.omidvaar</category>
                <author>sepehr.omidvaar</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jan 2021 16:43:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یگانه‌کشور، انقلاب و ما</title>
                <link>https://virgool.io/@sepehr.omidvaar/%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D9%85%D8%A7-at45nxh22gqx</link>
                <description>خواندن رمان ما نوشته یوگنی زامیاتین خیلی کم طول کشید یا بهتر بگویم در واقع از جایی به بعد نتوانستم  کتاب را زمین بگذارم. ما یکی از 4 ستون اصلی ادبیات پادآرمان‌شهری است در کنار دنیای قشنگ نو نوشته آلدوس هاکسلی، فارنهایت 451 نوشته ری بردبری و 1984 نوشته جرج اورول.تصویرسازی کیت راسل برای کتاب مایادم می‌آید در ترم‌های اول دانشگاه برای درس معماری معاصر قرار بود فیلمی درباره سبک‌های معماری بسازیم و من که کلمه دی کانستراکشن را شنیده بودم و از واژه‌اش خوشم می‌آمد شروع به ریشه یابی این سبک کردم و به آوانگاردها و ساختارگراهای روسی،فتوریست‌ها،جنبش سوپرماتیسم،نقاشی های کازمیر مالویچ و آثار هنری الکساندر رودچنکو و خیلی چیزهای دیگر از جمله انقلاب ۱۹۱۷ روسیه رسیدم و فیلمی که برای این درس ساختم از این انقلاب و آرمان‌هایش شروع شد و از همان زمان بود که توجه من به بینش‌های آینده‌نگرانه در هنر و معماری جلب شد.اولین قاب از فیلمی که 6 سال پیش برای درس معماری معاصر ساخته بودم.کتاب ما،درباره ترس‌های یک نویسنده آینده‌نگر و روشنفکر از همین وعده‌ها و جهانی که قرار بود بر اساس این تفکرات ساخته شود است و نقدی هجوآمیز است به یک وضعیت و موقعیت پادآرمان‌شهری در آینده‌ای ماشینی که منطق و قوانین کل جهان(یگانه کشوری که از بقیه جهان جدا شده است) بر اساس اعداد و ارقام و ریاضیات تبیین می‌شود.رمان با تصویرسازی کیت راسلتصویرسازی کیت راسل برای کتاب ماتصویرسازی کیت راسل برای کتاب ماتصویرسازی کیت راسل برای کتاب ماانتشارات بیدگل این کتاب را با ترجمه خوب بابک شهاب، منتشر کرده است و در ابتدا و انتهای کتاب دو مقاله تحلیلی به ترجمه نصرالله مرادیانی هم وجود دارد. مقاله انتهایی کتاب با عنوان &quot;دو آدم و حوا در کریستال‌پالاس:داستایفسکی، کتاب مقدس و ما&quot; به بررسی ارجاعات بینامتنی ما با کتاب‌های داستایفسکی(به خصوص یادداشت‌های زیرزمینی) و داستان‌های کتاب مقدس می‌پردازد و خواندنش بعد از اتمام رمان بسیار توصیه می‌شود.روی جلد کتاب ما-نشر بیدگل تصویری از طراحی لباس برای نمایش ما به طراحی الکساندر رودچنکو است&quot;ادبیات واقعی فقط آنجایی به وجود می‌آید ه خالقانش نه حقوق‌بگیران سخت‌کوش و قابل اعتماد بلکه دیوانگان، عزلت‌گزیدگان،ملحدان،خیال‌بافان،نافرمانان و شک‌اندیشان باشند.&quot;                                                                                                                                     یوگنی زامیاتین</description>
                <category>sepehr.omidvaar</category>
                <author>sepehr.omidvaar</author>
                <pubDate>Tue, 29 Dec 2020 12:09:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه جادویی تطابق واقعیت و انگاره رویاگون</title>
                <link>https://virgool.io/@sepehr.omidvaar/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D8%B7%D8%A7%D8%A8%D9%82-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D9%88%D9%86-rxy8fiyjormq</link>
                <description>به مناسبت 5 دی ماه، زادروز استاد بهرام بیضایییادآوری یک سکانس جادویی از رگبار:بهرام بیضایی در اولین فیلم بلند خود، به تاریخ 1350 شمسی و 1972 میلادی چنین جادویی را به تصویر کشیده بود.آقای حکمتی،دبیر ماخوذ به حیا و خجالتی از اینکه اطمینان دارد دور از همه نگاه‌های مزاحم با معشوقش تنهاست جرات پیدا می‌کند تا راحت‌تر،خودمانی‌تر و عاشقانه حرف بزند و ناگهان دوربین عقب می‌رود و در لابه‌لای درختان همه بچه‌های مدرسه و کوچه و محله و همان نگاه‌های مزاحم را نشانمان می‌دهد.یک لحظه جادویی که واقعیت و انگاره رویا‌گون بر هم منطبق می‌شود و نه تنها هیچ چیز از سینمای مشابه غربی خود علی‌الخصوص فدریکو فلینی که استاد به تصویر کشیدن چنین صحنه‌هایی است کم ندارد بلکه با اشاره به یکی از مهم‌ترین عادات و خصیصه‌های فرهنگ و هویت ایرانی یعنی حیا، اتمسفری ایرانی به فیلم می‌بخشد.</description>
                <category>sepehr.omidvaar</category>
                <author>sepehr.omidvaar</author>
                <pubDate>Fri, 25 Dec 2020 14:17:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کِنار کِنارش بودن قسمت چهارم یا قدرت جور دیگر دیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@sepehr.omidvaar/%DA%A9%D9%90%D9%86%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%90%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%AC%D9%88%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-g8os4gxvcmrt</link>
                <description>کاور اپیزود چهارم پادکست کنارش با عنوان قدرت احضار کلمه، مزین به تصاویری از فیلم  Arrival ساخته دنی ویلنوو است.پس از شنیدن این اپیزود، اگر فیلم را دیده باشید احتمالا متوجه منظور بنده از این انتخاب خواهید شد اما برای آن ها که فیلم را ندیدند یا درون مایه اثر را فراموش کرده‌اند ذکر چند نکته کمک بیشتری به درک بیشتر مطلب می کند.کاور اپیزود چهارم پادکست کنارش به طراحی اینجانب ویلنوو در Arrival قصه همیشه تکراری آمدن بیگانه‌ها به سیاره زمین را جور دیگری برایمان تعریف می کند.از اینکه انسان‌ها و بیگانگان به جای ترسیدن از هم یا مبارزه با هم به برقراری ارتباط و فهم زبان یکدیگر می‌پردازند گرفته تا جسارت در طراحی سفینه فضایی با فرم عمودی و معلق خلاف سفینه‌هایی که در تصویرسازی‌ها و فیلم‌ها همواره افقی هستند تا تلفیق رویکردهای پدیدارشناسانه در طراحی فضا با فضای سایبر و چیدمان‌های نور.می‌توان با دیدن بافت دیواره سفینه یاد آثار پیتر زومتور معمار افتاد، از مهم‌ترین معمارانی که مسئله اتمسفر فضا را می‌توان در تمامی کارهایش دنبال کرد یا صحنه خیره شدن به فضای خالی بزرگ که یادآور نگاه خیره به اسکرین‌ها و نمایشگرهای دیجیتال در آثار و اینستالیشن‌های اولافور ایلوسیون و جیمز تورل است. به دلیل همین نکات ذکر شده، سفینه فضایی فیلم Arrival با شمایل غیرمعمولش، حس و حال و اتمسفر فضای داخلیش، نحوه نمایش موجودات فضایی از پشت شیشه و در هاله‌ای از مه همیشه حاضر در صحنه و نشانه‌های زبانی‌شان برای برقراری ارتباط با انسان ها همه و همه در کنار هم به خلق چیزی متفاوت منجر شده است و پس از پایان فیلم احساس تجربه متفاوتی از دیدن را نسبت به سایر فیلم‌های سای‌فای ساخته شده داریم.باری، Arrival فیلمی است با موضوعی بارها تعریف شده که آتش تجاری سازی هالیوود پایان‌بندی فیلم را هم دربرمی‌گیرد اما نکته مهم این است که دنی ویلنوو در این فیلم &quot;چگونه&quot; همین موضوع کلیشه شده را بیان می کند.تمام حرف این اپیزود کنارش هم، همین است‌. چه گفتن مهم نیست...چگونه گقتن مهم است.+تصاویری که در ادامه می‌بینید تصاویری است از شباهت‌هایی که بین آثار پیتر زومتور، جیمز تورل با طراحی صحنه سفینه فضایی وجود دارد و پاتریس ورمت، پروداکشن دیزاینر فیلم Arrival که در مصاحبه‌ای از این تاثیرات و الهاماتش سخن گفته است.آثار جیمز تورل و فضای داخلی سفینه فضاییآثار جیمز تورل و دیگر هنرمندان دیجیتال و فضای داخلی سفینه فضاییفضای داخلی یکی از آثار پیتر زومتور و شباهتش با طراحی فضای داخلی سفینه فضاییپادکست کنارش را می توانید از طریق لینک زیر و یا اپلیکیشن‌هایی مانند اپل پادکست،کست باکس، اسپاتیفای گوش دهید. https://kenaresh.podbean.com/ </description>
                <category>sepehr.omidvaar</category>
                <author>sepehr.omidvaar</author>
                <pubDate>Fri, 11 Dec 2020 14:36:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کِنار کِنارش بودن-قسمت سوم یا راز چیزها</title>
                <link>https://virgool.io/@sepehr.omidvaar/%DA%A9%D9%90%D9%86%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%90%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7-pxuynu2hasxi</link>
                <description>نقشه راه:مورمور ستون فقرات، بعد از دوراهی عنوان عجیب و رازآلودی برای یک اپیزود پادکست است. این اپیزود یک جمله بسیار مهم دارد:&quot;چرا بهتر است آفرینندگان متن‌های محبوبمان را نبینیم؟&quot; یا در واقع این جمله از اپیزود برای من به دلایل شخصی در ذهنم مهم شد و موضوع اصلی این اپیزود هم این است که رام چگونه مسیر شخصی خودش را در ادبیات و کتابخوانی پیدا کرد. اولین چیزی که با شنیدن جمله &quot;چرا بهتر است آفرینندگان متن‌های محبوبمان را نبینیم؟&quot; به ذهن منِ طراح رسید نقاشی‌های رنه ماگریت بود.ماگریت در اکثر آثارش، چهره سوژه‌اش را می‌پوشاند یا نشان نمی‌دهد یا پشت یک ابژه دیگر(کلاه، میوه، پرده یا...) پنهانش می‌کند. سوژه‌های او که عده‌ای اعتقاد دارند سلف پرتره‌هایی از خودش است، چهره یا بخشی از صورتشان را از بیننده مخفی می‌کنند. گویی رازی دارند یا که با رونمایی از صورتشان چیزی خراب می‌شود و به نظر می‌آید فلسفه ماگریت هم در خلق و آشکار کردن این چیزهای نادیدنی، همین پرسش است: &quot;چرا بهتر است که سوژه نقاشیمان را نبینیم؟&quot; یا کشف دوباره امر نادیدنی که در پس امر دیدنی مخفی شده است. او در کتاب انقلاب سورئالیستی و در فصل &quot;واژه‌ها و چیزها&quot; می‌نویسد:&quot;یک شی این فرض را مطرح می‌کند که چیز دیگری پشتش مخفی شده است.&quot; و ماگریت این تصمیم را گرفته است تا به جای نشان دادن آن چیز مخفی، نشان ندادنش را نشانمان دهد تا رازآلودگی چیزها را بیرون بکشد. راز کلیدواژه آثار ماگریت است که در مصاحبه‌هایش هم بسیار از آن حرف می‌زند &quot; اولین چیزی که در زندگی حس کردم احساس رازآلودگی بوده است&quot; و در نهایت برای کشف و حیرت بیشتر درباره واژه راز، اگر به ریشه‌یابی یونانی این واژه بپردازیم به نتیجه جالبی می‌رسیم. Musterion مشتق از Mustes و به معنی چیزی آشنا.نقاشی رنه ماگریت که با سرچ عبارت مرگ مولف به شما نشان داده می‌شود.ماجرا از آنجا جالب می‌شود که از نیمه به بعد این اپیزود، رام از دوراهی مکتب فکری رولان بارت و  ولادیمیر ناباکوف صحبت میکند. بارت به مرگ مولف اعتقاد دارد و ناباکوف به ضد آن. کافی است شما عبارت مرگ مولف را در موتور جست‌و‌جوی گوگل سرچ کنید و دکمه تصاویر را بزنید.(کاری که خود من هم بعد از شکل‌گیری اولیه تصاویر ماگریتی در ذهنم انجام دادم) پنجمین یا ششمین تصویر یک نقاشی از ماگریت است. با این تصور ذهنی از جمله مهم رام و پیشینه‌ای که از ماگریت در ذهن داشتم و با این نتیجه موتور جست‌و‌جوی گوگل مطمئن شدم که ماگریت و نقاشی‌هایش یکی از جواب‌های من برای انتخاب تصویر این کاور است. جوابی به رازآلودگی عنوان اپیزود.تصویر  قسمت بالا اما بدون درنگ از لولیتا ساخته عالی جناب کوبریک انتخاب شد. هم رام این را می‌خواست و هم من مطمئن بودم که اگر مابه‌ازای تصویری بارت و مرگ مولف، نقاشی ماگریت است، چه چیزی بهتر از لولیتای دلبر جناب کوبریک برای ما‌به‌ازای تصویری ناباکوف؟کاور این قسمت به همین سادگی و با کمترین بحث و مجادله طراحی شد اما تصاویرش با خودشان رازهای زیادی دارند.این قاب از فیلم لولیتا، مثل دیگر آثار درخشانش در تاریخ سینما ماندگار است(و چه کسی بیشتر از کوبریک در سینما و فیلم هایش راز دارد؟) و ماگریت چیزهایی را نشانمان نمی‌دهد تا مرموز بمانند و عنصر کنجکاوی را در مخاطب بیدار کند.آری...بهتر است که نویسنده مورد علاقه‌تان را نبینید و بی‌واسطه با راز چیزها مواجه شوید.کاور اپیزود سوم پادکست کِنارش به طراحی اینجانب+بخش هایی از متن را با کمک مقاله راز یا تناقض نوشته ویم توبوش و ترجمه سمیرا قرایی منتشر شده در مجله حرفه:هنرمند نوشته شده است.پادکست کنارش را می توانید از طریق لینک زیر و یا اپلیکیشن‌هایی مانند اپل پادکست،کست باکس، اسپاتیفای گوش دهید. https://kenaresh.podbean.com/ </description>
                <category>sepehr.omidvaar</category>
                <author>sepehr.omidvaar</author>
                <pubDate>Mon, 07 Dec 2020 14:42:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعبده‌باز و کلاه خالی</title>
                <link>https://virgool.io/pluscriticism/%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D9%87%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-qdia9pwv7xe7</link>
                <description>این روز‌ها درباره ساخته جدید کریستوفر نولان، تنت، واکنش‌های فراوانی را شاهد هستیم من باب پیچیدگی یا گیج‌کنندگی اثر و نفهمیدن لایه‌هایی از اثر که با مشاهده چندین و چندباره این فیلم کشف و فهمیده می‌شود.اما به زعم بنده،در فیلم تنت چیزی برای نفهمیدن وجود ندارد و اتفاقا نولان با کدهایی که بیننده می‌دهد(مثل معکوس شدن موسیقی متن فیلم، دسته ‌بندی عملیات و ماموریت گروه به تیم قرمز و تیم آبی، عنوان اثر که حالت اصلی و معکوسش کلمه TEN خوانده می‌شود و حتی در پوسترهای تبلیغاتی فیلم) از همیشه بی‌ظرافت‌تر و به شکلی کاملا آشکار به بیان تئوری‌ها یا فرضیاتی از زمان و فیزیک که به آن‌ها علاقه دارد پرداخته است.کل دیاگرام فیلم آخر آقای نولان، خوانشی دیگر از همین تصویر و تجسمی از مربع ساتور است.مربع SATORبازی چندباره با زمان و واژگان همین مربع، استفاده از آن‌ها در جای‌جای فیلم(شرکت روتاس یا محل اجرای عملیات در سالن اپرا یا شخصیت منفی فیلم با نام خانوادگی ساتور) و سوپرپوز شدن تایم‌لاین روایی زمان خطی و معکوس روی هم و تلاقی آن‌‌ها در نقاط مختلفی از داستان.اگر از قدرت تکنیکال نولان فاکتور بگیریم، باقی چیزها و مفاهیمی که در فیلم وجود دارد را با کیفیت بالاتر و عمیق‌‌تری، پیش‌تر در یادآوری یا تلقین دیده بودیم و از همه ناراحت‌کننده‌تر فرم تکراری اثر است‌.سکانس افتتاحیه، با سکانس ورزشگاه در شوالیه تاریکی بر‌می‌خیزد مو نمی‌زند و سکانس اختتامیه، انگیزه کاراکتر کت و علاقه‌اش به فرزندش بدیل علاقه کاب در تلقین به فرزندانش و بازگشت پیش آنان است. مایکل کین طبق معمول در دقایق ۲۰ الی ۳۰ ظاهر می‌شود(در تلقین دقیقه ۲۳، در میان ستاره‌ای دقیقه ۲۶ و در این فیلم دقیقه ۲۴) و پایان خوش همیشگی نولان اینجا هم حضور دارد تا تعلیق اثر را کم‌قوت تر از همیشه کند.در سکانسی از فیلم تنت، قهرمانان داستان قرار است یک هواپیما را به ساختمان بکوبند تا منفجر شود و شمش‌های طلا را نیز برای گمراه کردن حاضرین بر زمین میریزند تا بدون جلب توجه و دیده شدن بتوانند ماموریتشان را انجام دهند. کاری که نولان در این فیلم کرده همین است. شعبده بازی با کلاه خالی.(جالب است که اتفاقا نولان فیلم پرستیژ را هم درباره شعبده بازی و فریب دادن مخاطب سال‌ها قبل ساخته بود) شعبده‌بازی که به مخاطبانش چیزهایی را نشان می‌دهد که دوست دارند ببینند و آنها را متحیر می‌کند تا ضعف‌های خود در فرم و فیلمنامه و شخصیت‌پردازی را بپوشاند.پیچیده بودن و پیچیدگی به واسطه عمیق بودن محتوا مقوله مهمی است که به &quot;هنر سینما&quot; مرتبط است و پیچیده‌نمایی یا پیچیده‌گویی و روی آوردن به تکنیک چیزی است غیرمهم، فراموش شدنی و البته مرتبط با &quot;صنعت سینما&quot;.آقای نولان با این فیلم تکلیفش را مشخص کرده که کدام سمت ایستاده است.</description>
                <category>sepehr.omidvaar</category>
                <author>sepehr.omidvaar</author>
                <pubDate>Sat, 05 Dec 2020 18:46:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کِنار کِنارش بودن-قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@sepehr.omidvaar/%DA%A9%D9%90%D9%86%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%90%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-i0fgawmknnin</link>
                <description>در اپیزود دوم پادکست کِنارش با عنوان &quot;بیگانه توی باغ نیست!&quot;، رام با لحن رندانه‌ای، از دو مقوله شخصی‌سازی ماجرا یا تجربه و  تبدیل کردن کتاب خواندن(یا تجارب دیگر) به یک عادت روزانه صحبت می‌کند. شخصی‌سازی شاید همان چیزی باشد که در برخورد با یک کتاب، فیلم، موسیقی ،تئاتر و یا به صورت کلی‌تر هر آن چیزی که در دایره اثر هنری قرار می‌گیرد، بهتر است که رعایت کنیم تا به یک مسیر شخصی و منحصربه‌فرد در خوانش از کتاب‌ها یا فهم و بینش از مسائل برسیم. مسئله این نیست که صد کتاب برتر تاریخ  را بشناسیم و خوانده باشیم و یا  نام نویسنده‌های آن کتاب‌ها را از بر باشیم و یک عکس از آن‌ها را گاه و بی‌گاه در صفحات مجازیمان منتشر کنیم. مسئله دقیقا این است که چه مسیری، چه نویسنده‌ای، چه کتابی، چه فیلمی و یا چه فیلمسازی به دغدغه‌های شخصی و فکری ما مرتبط است یا می‌تواند مرتبط باشد و ما چگونه می‌توانیم از دریای بی‌پایان اطلاعاتی که در برابرمان قرار دارد،استفاده درست و موثر و مرتبط با تجربه شخصی و مسیر زندگی خودمان بکنیم یا به عبارتی دیگر &quot;جهان بینش را از آن خود بکنیم تا به بینش شخصی تبدیل شود.&quot;این جریان شخصی ماجراها اگر درست انجام شود به شکل ناخودآگاهی و در طول زمان هر تجربه‌ای را به یک عادت روزانه تبدیل می‌کند و البته رام در این اپیزود از بی جی فاگ و ماریو بارگاس یوسا هم وام می‌گیرد تا مفاهیم مورد نظرش را بهتر القا کند.انتخاب تصاویر برای کاور این اپیزود، حول همین دو موضوع شکل گرفت. ابتدا قرار بود دو تصویر دیگر انتخاب شوند. اولی از فیلم خوابم می‌آد ساخته رضا عطاران، همان تصویری که در قاب‌های ابتدایی فیلم، قهرمان داستان را در حالی که کتاب بیگانه آلبرکامو در دستش است و روی تخت دراز کشیده نشان می‌دهد(در مصاحبه‌هایی که با عطاران درباره این فیلم شد او از قرابت فکریش با کامو و کتاب بیگانه صحبت کرده بود) و تصویر دوم از فیلم روبی اسپارکس ساخته جاناتان دیتون و والری فاریس که داستان رمان‌نویسی است که یکی از شخصیت‌های نوشته‌اش طبق همان چیزی که او می‌نویسد رفتار می‌کند و کم‌کم به یک شخصیت زنده تبدیل می‌شود و پس از مدتی با خود نویسنده ارتباط عاشقانه برقرار می‌کند. تصویری از فیلم خوابم می‌آد ساخته رضا عطارانپوستر فیلم  روبی اسپارکزهر دوی این انتخاب‌ها با موضوعات بیان شده، مرتبط بودند اما با همفکری بیشتر با رام تصاویر انتخابی تغییر کردند و قابل‌فهم تر شدند و نتیجه نهایی تصویر زیر شد که در آن تصویر بخش بالا را، در نقد تقلید کورکورانه از یکی از هزاران صفحاتی که در شبکه‌های اجتماعی، تصاویر کارت پستالی از نویسندگان محبوب یا کتاب‌هایشان در کنار یک فنجان قهوه، دمنوش بهارنارنج یا اسپرسوی دوبل منتشر می‌کنند، انتخاب کردم و تصویر بخش پایین، قابی جالب و تامل برانگیز است از فیلم کتابخوان ساخته استفان دالدری که با تبدیل تجربه کتاب‌خوانی به یک عادت روزانه و چیزهایی که برای تبدیل شدن به عادت در این اپیزود گفته می‌شود قرابت معنایی و مفهومی دارد.کاور نهایی اپیزود دوم پادکست کنارش به طراحی اینجانبپادکست کنارش را می توانید از طریق لینک زیر و یا اپلیکیشن‌هایی مانند اپل پادکست،کست باکس، اسپاتیفای گوش دهید. https://kenaresh.podbean.com/ </description>
                <category>sepehr.omidvaar</category>
                <author>sepehr.omidvaar</author>
                <pubDate>Sat, 05 Dec 2020 12:58:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>