<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های sepidar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sepidar</link>
        <description>در ذهنِ آغازگر قابلیت ها فراوان اند، در ذهنِ آزموده ناچیز.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 00:42:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/90862/avatar/KDnwCv.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>sepidar</title>
            <link>https://virgool.io/@sepidar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به قول دایی جان ناپلئون ...</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidar/%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D9%84%D8%A6%D9%88%D9%86-bqlbbjqscd49</link>
                <description>دایی جان ناپلئونوقتی سمیرا این کتاب بهم هدیه داد روز تولدم بود. گفتم این چه کتابیه من هیچ وقت حاضر نشدم بخونمش به نظرم زیاد جالب نمیومد. بارها هم فیلم پخش شده بود ولی من هیچ وقت نگاه نکرده بودم. ولی  بابام جان دروغ چرا؟ تا قبر آ آ آ ...   وقتی شروع کردم به خوندن خیلی به این موضوع فکر کردم که چرا من زودتر فیلمشو ندیده بودم یا کتابشو نخونده بودم، برام جالب بود.کتاب دایی چان ناپلئون نوشته ایرج پزشکزاد خیلی برام کتاب زنده ای بود با اینکه بیشتر از 50 سال از نوشتنش میگزره منو به فکر فرو برد تمام دیالوگ ها و تمام حرفا و نقش هایی که به هر کدوم از این عنوان داده شد در نهایت زیرکی و هوش بالا نوشته شده بود. به قول دایی جان &quot; کار، کار انگلیسی هاست&quot;ایرج پزشکزاد این کتاب در سال 1349 نوشت. طبق صحبتهای خودش تمام شخصیت های رمان زاده تخیلاتش بوده و هیچ گونه وجود واقعی ندارن و با تاکید میگه که چند شخصیت با هم ترکیب کرده و و شخصیت های رمان شکل داده.باغ و شخصیتهای رمان هم از خونه ی خودشون که ارثیه مادرش بود و به همراه دایی و دیگر اقوام باهم زندگی میکردن نوشته شده و  بخشی از شخصیت دایی جان از روی پدرش الگوبرداری کرده. طبق گفته پزشکزاد &quot; مش قاسم &quot; داستان هم وجود واقعی داشته که یکی از مستخدمین خانه بوده و به اسم  &quot;مش عباس &quot; که تمام سوالهای بچه ها جواب میداده و شده بوده گوگل اون موقه بچه ها.ایرج پزشکزاد نویسنده رمان دائی جان ناپلئونکتاب دایی جان ناپلئون کلن شبیه زندگی ما ایرانی هاست. مثل خونه مامان بزرگ من که سه طبقه س یه خونه قدیمی تو یه محله ی قدیمی که شصت ساله که اون محل زندگی میکنن. طبقه اول مامان بزرگ طبقه دوم داییم و زیر خونه دو تا مغازه که مستاجر دارن. یه خونه ی شلوغ، وجود یه مادربزرگ و یا یه عضو خانواده که سنی بالاتر داره و یه خونه ی حیاط دار که بچه ها از صبح تا شب بازی میکنن و خاله ها و دایی ها تو خونه باهم حرف میزنن و چایی میخورن. خیلی از ماها تو همین جمعی که هستیم روایت عشق سعید و لیلی داریم، عزیزالدوله خانوم هایی داریم و حتی عمو اسدالله داریم که همیشه نقل مجلس هستن و با شوخی و مسخره بازی یه کاری میکنن یه شب خاطره ساز میشه و یا حتی باعث میشن که دعوا بشه و اختلاف.به نظر من زندگی به روابطش زنده س اگه بخوای تک و تنها زندگی کنی و روزهاتو بگزرونی مثل مرده متحرک میشی و فایده نداره که بخوای اکسیژن هدر بدی. پیشنهاد میکنم حتمن کتاب دایی جان ناپلئون بخونین بعدش فیلمشو ببنید چون شخصیتها توی ذهنتون شکل گرفته و فیلم براتون جذابیتش بیشتر میشه. نظرتون بگید وقتی کتابو خوندید</description>
                <category>sepidar</category>
                <author>sepidar</author>
                <pubDate>Sat, 17 Dec 2022 12:05:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;در ستایش نخواسته شدن.&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidar/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-bgaeabncskh5</link>
                <description>امروز داشتم همینطوری اینستا چرخ میزدم تا ببینم برای شروع یه کار جدیدی که در ذهنم دارم چه ایده ای میتونم پیدا کنم تا جرقه ای باشه برای حرکتم. همینطور که صفحه بالا و پایین میکردم  یه متن دیدم که نوشته بود،  &quot; در ستایش نخواسته شدن &quot; اولش توی ذهنم اهمیت ندادن بهش و همین طور به پایین رفتن توی اینستا ادامه دادم ولی همش میگفتم یه چیزی تو این جمله اشتباهی نوشته شده، نخواسته شدن!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟باخودم تکرار کردم، مگه ما همیشه نمیگیم &quot;خواسته شدن&quot; ! پس احتمالن اشتباه نوشته شده یا من اشتباه خوندم، بزار برم بالا توی کامنت بنویسم اشتباه شده آقای آدمین جان.همینطور صفحه رفتم بالا تا بتونم دوباره پیداش کنم و از اول بخونم ببینم چی گفته من اشتباه کردم یا آدمین پیج. پیداش کردم و با دقت خوندم. متن اینطوری شروع میشد:&quot;در ستایش نخواسته شدن&quot;یه نگاه اجمالی انداختم به متن، گفت و گو بین دو دوست بود. برام جالب شد و ادامه دادم. اینطوری شروع شد:دوست عزیزی داشت برایم تعریف میکرد که مدتها پیش به مرد مورد علاقش پیشنهاد ازدواج داده بود و خب جواب مرد، یک &quot; نه &quot; قاطعانه و پیروزمندانه بود.برایم گفت که تا یک هفته حالش خوب نبوده، اما در نهایت به این نتیجه میرسه که وقتی کسی قدم در راه می گذارد و به خودش اجازه می دهد که چنان ریسکی کند، باید پذیرای هر جوابی هم باشد.برایش گفتم: نمیخواهم به این موضوع بپردازم که چنین موضوعی در بافت فرهنگی و اجتماعی، چقدر پرتشویش و همراه با ریسک است، اما راستش را بخواهی، کار بزرگی انجام داده ای.کیفیت زندگی ما آدم ها را لحظه ی خواسته شدن و بعد از آن، نمیسازد. کیفتی زندگی ما درست بعد از لحظه هایی رقم میخورد که پذیرفته نمی شویم. خواهانی نداریم و &quot; نه &quot; می شنویم. همان لحظه که با نخواسته شدن چشم توی چشم می شویم، دقیقا در همان لحظه می توانیم به درونمان پناه ببریم و در تلاش برای پذیرفته شدن از سوی خودمان باشیم.نوشته بود:انواع مختلفی از بلوغ داریم. بلوغ جسمی، فکری و ... اما به نظرم بنیادی ترین بلوغ بعد از تجربه ی خواسته نشدن، رخ میدهد. نخواسته شدن، وجودی ترین نوع شکست است. فروپاشی. بعد از آن ، فرد تنها سعی می کند کاری را انجام که حداقل خودش، خودش را عمیقا بخواهد.اینطور ادامه داده بود:&quot; آدمِ بانگِ بلند باش در خواستن و نخواستن&quot;تو آن آدمِ بانگِ بلند بودی، نخواسته شدن را پذیرفتی و دست آخر زنی شدی که حالا هستی، مشتاق، عاشق و قدرتمند.اینجا بود که متن تموم میشد. خیلی بهش فکر کردم سه بار متن خوندم به این فکر کردم چقدر میتونه این فروپاشی درست باشه و خودمو در موقعیتی که گفته بود قرار دادم. به این فکر کردم صحبتهای متن حتمن نباید توی روابط عاشقی صدق کنه، میتونه در تمامی ارتباطات دوستی، عاشقانه، کاری، خانوادگی و ... هم کاملن درست باشه.من هم این تجربه نخواسته شدن در عشق تجربه کردم اولش خیلی سخت بود، ضربه ی بدی بود تامدتها نمیتونستم به زندگی قبلیم برگردم. احساس میکردم همه منو به همدیگه نشون میدن و راجبم حرف میزنن، ولی بعد از گذشت یکسال که به رفتارم و اتفاقای پیش اومده فکر میکردم احساس کردم کارم درست بود اقلن شجاعت اینو داشتم که بخوام راجبه احساسم با کسی که دوستش دارم صحبت کنم.الان شما هم دوستان عزیزم این تجربه &quot; نخواسته شدن &quot; داشتید؟خوشحال میشم راجبه احساستون با هم دیگه صحبت کنیم. راجبه اینکه چطوری تونستید باهاش کنار بیاید و این موضوع چقدر بر روی خودتون و و زندگیتون تاثیر داشته.</description>
                <category>sepidar</category>
                <author>sepidar</author>
                <pubDate>Tue, 31 Aug 2021 13:18:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقا مرتضی، بزرگ مرد کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidar/%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-ukkq65awnqkg</link>
                <description>این عکس مرتضی نیستهمه چی از یه ویدیو تو اینستا شروع شد.البته اگه بخوام برم عقبتر از یه لینکی که مربیم تو گروه گذاشت و گفت که میخواد با یه گروهی از ورزشکارا بروند کردستان به بچه هایی که احتیاج به کمک دارند مثلن خونه و یا مدرسه ای ندارند یا شاید وضعیت مناسبی نداشته باشند رسیدگی کنن. هر سال تو تاریخ مشخص تیم های ورزشی مثل بوکس و کیک بوکس و کشتی و این جور رشته ها فراخوان دارند برای کمک به کودکان یه روستایی در ناکجا آباد که باید از تپه ها و کوه ها بالا بروند تا بتونند اون فرشته های کوچیکو پیدا کنند.الان که فکر میکنم از اینجا شروع شد. مربی گفت که میخواد برای کمکشون با این اکیپ همراه باشه. خیلی دوست داشتم بگم منم میشه بیام با شما مربی؟  مطمئن بودم که با یه نگاه شماتت بار نگاهم میکرد و میگفت: نه ! خب واقعا حق داشت چی فکر کردم که میخواستم برم. من با مربی نرفتم ولی یه تیکه از قلبم، روحم باهاش رفت.دیدم نمیتونم اروم بشینم حالا که مربی رفته من اینجا میتونم کمک کنم اگر بگردم میتونم کسایی پیدا کنم که به کمک من احتیاج داشته باشند.تا اینکه یه کلیپ تو اینستا در مورد فال حافظ و شب یلدا که با چند نفر از  کودکان کار صحبت میکردند دیدم.داخل کلیپ یه پسر بچه ای بود به اسمه مرتضی که دوست داشت که باشگاه میرفت. یهو این فکر به ذهنم رسید که پیداش کنم این حسی که میتونم پیداش کنم و بهش بگم بیا بریم باشگاه چقدر حالمو خوب کرد. به ادمین پیجی که کلیپ گزاشته بود پیام دادم... جواب نداد. دو روز صبر کردم دوباره پیام دادم.سلام میخواستم به اقا پسری که تو کلیپتون بود گفت دوست دارم برم باشگاه کمک کنم. امکانش هست یه راه ارتباطی بهم بگید لطفا؟جوابی نبود.یک روز بعد، سلام من چند روز پیش پیام داده بودم، میخواستم ...دوباره تکرار کردم ولی بازهم جوابی نبود.با خودم فکر کردم اینقدر از این پیامها زیاد دارند که لابد باور نمیکنند. حق دادم بهشون ولی بازهم ناامید نشدم من باید مرتضی پیدا میکردم.دوباره کلیپو دیدم چنتا تصویر مشخص پیدا کردم فهمیدم کدوم منطقه بوده که فیلم تهیه کردند. سوار ماشین شدم نمیدونستم واقعا دارم کاره درستی انجام میدم یا نه ولی یه حسی به من میگفت برو.رفتم خیلی گشتم ولی نتونستم پیدا کنم که کدوم منطقه فیلمبرداری داشتند. گشتم گشتم خسته شدم روی پله های مترو نشسته بودم که شاید از کنارم رد شود. تو افکار خودم غرق شده بودم که یهو یه صدای &quot;دینگ&quot;. از طرفه همون کسایی که فیلمبرداری انجام داده بودن پیام اومد کلی صحبت کردیم بهشون توضیح دادم که برای چی میخواستم با مرتضی صحبت کنم. بهم گفتند که میتونند شماره موبایل یکی از کسایی که تو کلیپ بود برام بفرستند.خوشحال شدم. سریع تماس گرفتم و با اون اقا صحبت کردم و قرار گزاشتم دیدمشون و صحبت کردم نمیخواستم مزاحمشون بشم چون احساس کردم نمیتونن زیاد به من کمک کنن. باز هم خودم گشتم ولی نتونستم پیداش کنم تا اینکه تونستم به یه ردی از مرتضی برسم. با کلی گشتن به احمد اقا رسیدم که گویا دایی مرتضی حساب میشد البته اینطوری به من گفته بودند. بماند که چقدر سخت بود که بخوام با احمد اقا صحبت کنم ولی بلاخره تونستم قانعش کردم که به مرتضی بگه با من صحبت کنه. گفت سه شنبه ساعت 3 مرتضی میاد بیا اینجا. حساب کردم امروز یکشنبس تا سه شنبه انگار که دو هفته طول میکشید. بلاخره رسید سه شنبه رفتم دیدمش. یه پسری با موهای خرمایی چشمای درشت قد کوتاه یه کوله پشتی رو دوشش از قد خودش بزرگتر بود بهش میخورد کلاس دوم باشه. نزدیک شدم گفتم سلام من سپیدارم گفت منم اقا مرتضی ام. چهره مردونه کوچیکی داشت. داشتم نگاهش میکردم.احمد اقا گفت با مرتضی کاری داشتید آبجی!به خودم اومدم دیدم دارم نگاهش میکنم و مرتضی از نگاهای من داره اذیت میشه چشماش خیلی خوب بود برق خاصی داشت غم غربت شاید مناسب باشه. رفتم سر اصل مطلباقا مرتضی اومدم بریم باهام باشگاه. با نگاه خیره بهم زل زد پرسید منو از کجا پیدا کردید براش تعریف کردم که یک هفتس دارم دنبالت میگردم. گفت کی گفته من میخوام برم باشگاه گفتم خودت! گفت من ؟ گفتم تو کلیپ. یادش نبود توضیح دادم یادش افتاد.نگاهم کرد.... منم نگاهش کردم....نگاهی به دایی کرد، من همچنان داشتم مرتضی نگاه میکردم.گفت نمیتونم بیام... رفت. همین دو کلمه باورم نمیشد چقدر ذوق داشتم که با اولین جمله من مرتضی قبول میکنه و کلی برای خودم رویاپردازی کرده بودم. به خودم اومدم دیدم مرتضی ازم دور شده. صداش کردم آقا مرتضی ... مرتضی پسرمممممممم...  صبر کن بهم بگو چرا!؟هرچقدر صداش کردم هرچقدر اصرار کردم که بهم بگو چرا نمیتونی بیای نگاهم کرد گفت آبجی تموم شده این قضیه برام.... رفت.نتونستم برم دنبالش. پاهام حسه یاری نداشت. همه افکار باهم هجوم آورده بودن به مغزم  به نگاه مرتضی، به اون اشک پنهان چشماش، به اون نگاهی که به دایی داشت، به راه رفتنش، به کوله پشتیش، به تصوراتم به همه چی به مرتضی که داشت میرفت و به ادمها نزدیک میشد نگاه کردم. &quot;اقا، خانم دستمال نمیخرید برای اشپزخونه عالیه ها، خوب نم میگیره ...&quot;</description>
                <category>sepidar</category>
                <author>sepidar</author>
                <pubDate>Sun, 02 Aug 2020 10:59:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مگه نگفتم این کارُ انجام نده!</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidar/%D9%85%DA%AF%D9%87-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%8F-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%AF%D9%87-o0medughwx6j</link>
                <description>دخترک شیطونخیلی برام جالب بود بدونم ضرب المثلها از کجا به وجود اومدن. چه تجربه ای، خاطره ای یا پندی دارن. چی میشه که ضرب المثل به وجود میاد؟میتونیم بگیم ضرب المثل نوعی از بیان است که تاریخچه و یا داستان پند آموزی برامون تعریف میکنن. من همیشه به حرفای مامان بزرگم با دقت گوش میدم و کلی ازش ضرب المثل در میارم و بهش میگم چرا اینو گفتی مامان بزرگ ؟با اون زبونه شیرینش که نصف فارسی حرف میزنه نصف ترکی میگه : &quot;آخه گیزیم پشته این حرف حکایتها وار.&quot;واقعا درست میگه پشت هر حرفی ماجراها هست، پشت هر نصیحتی میتونه یه درس عبرتی باشه که اون طرف گرفته حالا داره برای تو تعریف میکنه. خیلی سخته که آدم بخواد از تجربیات دیگران استفاده کنه. شاید این حرف من الان بازم طوری باشه که بعضیا بیان بگن اِی باباااااااااااااااا مگه میشه آدم از تجربه دیگران استفاده نکنه؟ یه چیزی میگی خانمممممممم! اصلن آدم باید از تجربه دیگران استفاده کنه بعد زندگی کنه!منم قبول دارم این حرفارو خیلی هم قبول دارم ولی، توی بعضی مسائل خودت فکر میکنی داری از تجربه دیگران استفاده میکنی و خیلی هم خوشنود و راضی هستی و یه قیافه ای گرفتی که نگووو که چی &quot; من آدمی هستم که از تجربه دیگران استفاده کردم و این کارِ اشتباهو دیگه انجام ندادم&quot; دقیقا با این دیالوگ توی سرتِ با خودت حرف میزنی ولی ... بعد از یه مدت میبینی که همون کارو عیناً انجام دادی.من همیشه خواستم از تجربه دیگران استفاده کنم ولی بعدش دیدم که دارم اون کارُ انجام میدم. وقتی بهم میگن مگه نیومدی پرسیدی چرا رفتی انجام دادی! فقط نگاه میکنم یه نگاه طولانی ولی تو دلم به خودم میگم : اره . انجام دادم. نمیدونم چرا!. یهویی شد. ولی خب یهویی هم نشد این ذات انسانه شاید که بخواد خودش تجربه به دست بیاره یا نمیدونم مدل اخلاقیه منه البته نه در همه موارد. شما هم بنویسید که مثل من هستید یا از تجربه دیگران استفاده می کنید.</description>
                <category>sepidar</category>
                <author>sepidar</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 12:00:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من به دیدن وابسته ام</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidar/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-vkujzlnfk0o1</link>
                <description>انسان ها سختشون میاد که بگن &quot; به من توجه کن &quot; یا بگن &quot; دلم برات تنگ شده&quot; برای همین قیل و قال میکنن، عصبی میشن، داد میزنن، قهر میکنن، فرار میکنن، با همه لج میکنن فقط برای اینکه دیده بشن. تو فقط میبینی که داره میپره به زمین و زمان بد بیراه میگه هی دستشو تکون میده میگه : &quot; ببین من اینجام ، اینجا! نگاه کن &quot; داره میگه به من توجه کن، دلم برات تنگ شده.چقدر درموندس این جمله و وقتی به زبون بیاد دیگه گفتن و نگفتنش فرقی نداره.دقیقا مثل حال الان من، این مسئله کرونا خیلی خیلی داره اعصاب خردکن میشه. تصوره اینکه کسی نبینی و باهاش صحبت نکنی واقعاا ناراحت کنندست. نمیدونم اطرافیانم همدیگرو میبینن یا صدای همو میشنون یا اونا هم مثل من از همدیگه خبری ندارن. نمیدونم کرونا با اطرافیانم چیکار کرده که حتی یه پیام هم نمیدن بگن حالت چطوره! کررروناااااخیلی ازت ناراحتم خیلینمیدونی که من به دیدن، گوش کردن، بغل کردن، بو کردن اطرافیانم معتادم نمیدونی که باعث شدی هیچکس ازم سراغی نگیره و تنها بشمنمیدونی ...البته خب حق داری، خودم هم نمیدونستم اینقدر میتونم از تنهایی عذاب بکشم.دلم براشون تنگ شده من به دیدن وابسته اممممممممممم</description>
                <category>sepidar</category>
                <author>sepidar</author>
                <pubDate>Sat, 29 Feb 2020 11:39:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرمنده نباش دختر.</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidar/%D8%B4%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-h4psiqtvagzz</link>
                <description>شرمنده نباش دخترخیلی حسِ بدیِ که دیگران بابت رفتارت مسخرت کنند و به مدت دو سال ازت ایراد بگیرند. برای کسی که نظر دیگران براش خیلی مهم بوده این کار یعنی مرگ تدریجی. بعدا ببینی که همون آدما دارن رفتارهایی که مسخره میکردند انجام بدن و خیلی هم حالشون اوکی هست و تازه به شما هم پیشنهاد میکنند.چه حس پیدا میکنی؟یه کتاب دارم میخونم به اسم شرمنده نباش دختر نوشته ریچل هالیس. قبل از اینکه با این کتاب آشنا بشم داشتم تلاش میکردم دیگران در هر شرایطی راضی نگه دارم، داشتم تلاش میکردم خودم نفر دوم باشم که به همه چی میرسم، داشتم تلاش میکردم برای دریافت عشق از دیگران خودمو تغییر بدم، داشتم تلاش میکردم ثابت کنم من هم میتونم دوست داشتنی باشم، داشتم، داشتم ... و خیلی داشتم های دیگه.یه بخشی از کتاب میگه:- اگر خوش شانس باشید افرادی را در اطرافتان دارید که دوستان خوب و قابل اعتمادی هستند. انها میتوانند شما را راهنمایی کنند و در کنارتان باشند. تفاوت بزرگی بین از دیگران نظر خواستن و نیاز به تاییدشان داشتن وجود دارد. اغلب دومی را با اولی اشتباه میگیرند. نظر دیگران را میخواهیم چون از چیزی مطمئن نیستیم و اغلب اگر کسی را پیدا کنیم که نظرش را بدهد انوقت تصمیم میگیریم که ایا نظرش درست است یا خیر.- شما اجازه دارید تا خود واقعی تان باشید و رویاهایتان را دنبال کنید، حتی اگر دیگران دلیل کاری را میکنید درک نکنند. شما اجازه دارید تا بیش از این بخواهید، حتی اگر این رفتار شما را دوست نداشته باشند. شما اجازه دارید به همه نشان دهید چه کسی هستید و بگویید به جای اجازه انها به چه چیزی نیاز دارید. شما اجازه دارید بدون هر گونه اجازه و نظر و تصدیقی وجود داشته باشید.نیاز ندارید برای خشنود کردن دیگران اهدافتان را با سلایق و خواسته های انها تطبیق دهید. افرادی که لیاقت بودن در زندگی تان را دارند و واقعا دوستتان دارند به کسی که هستید - خود واقعی تان- احترام میگزارند، حتی اگر با تمام زنانی که میشناسند فرق داشته باشید حتی اگر با زنی که عاشقش شده بودند فرق داشته باشید. زنی باشید که دوست دارید باشید.زنی باشید که افتخار میکند خودش است. زنی باشید انقدر عشق در وجودش دارد که وسوسه نمی شود خودش را برای دریافت عشق از دیگران تغییر دهد.زنی باشید که بیشتر روی علاقه مند بودن به کارش تمرکز میکند تا اینکه کاری کند که دیگران به او علاقه مند شوند.زنی باشید که با صدای بلند میخندد.زنی باشید که بخشنده است.زنی باشید که زمان زیادی را صرف یادگیری میکند، چون میداند اگاهی و دانستن قدرت است و انهایی که فکر میکنن دانای مطلقند اغلب احمقترین انسانهای روی زمین هستند.زنی باشد که باور دارد می تواند کارهای فوق العاده ای در این دنیا انجام دهد.زنی باشید که رویاهایش باعث اضطرابش می شوند و برای به دست اوردن انها رو به جلو حرکت میکند.زنی باشید که هرگز برای خودش بودن از کسی اجازه نمیگیرد.شرمنده نباش دختر.</description>
                <category>sepidar</category>
                <author>sepidar</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2020 14:14:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بفهمم یا درک کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidar/%D8%A8%D9%81%D9%87%D9%85%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%DA%A9-%DA%A9%D9%86%D9%85-pxzb1dhj24zs</link>
                <description>بفهمم یا درک کنم؟شاید اگر یک سال پیش بهم می گفتند که نقشی که مربی میتونه بازی کنه در زندگی یه ادم چقدر تاثیر گذار و مهم هست، به اندازه الان نمی تونستم درک کنم.همین چند روز پیش فکر می کردم وقتی یه مطلب، یه کار، یه فن و حتی یه حرف &quot;فهمیدم&quot; یعنی، &quot;درکش&quot; کردم. تفاوتی بین این دو موضوع وجود نداشت. اگه کسی بهم می گفت این دو مسئله با هم فرق دارند برای اینکه حوصله بحث نداشتم می گفتم اره فرق دارند ولی واقعا به درستی متوجه نشده بودم که میتونن چقدر فرق داشته باشند.مربیم از همون اول که باهاشون آشنا شدم بهم یاد دادن که چطور زندگی کنم؟ چطور فکرکنم؟ چطور در زندگی روی پای خودم باشم و از زندگیم لذت ببرم. چطور خودمو بشناسم و بتونم به اطرافیانم کمک کنم.به نظر من یه مربی میتونه تا جایی توی زندگی و افکارتون پیش برود که شما را بهتر از خودتون بشناسه. از شخصیتتون مسائلی کشف کند که تا حالا بهش فکر نکرده بودید. میتونه در هزارتو شخصیتتون عمیق نفوذ کند و در بهترین زمان ممکن بزند به هدف...مربی همیشه بهم میگفت &quot;درک کردی؟&quot; من میگفتم&quot;بله فهمیدم &quot;.سکوت می کرد چیزی نمی گفت، فقط یک نگاه کوتاه. از همون نگاهایی که همه مربی ها دارند و تا عمق وجودتون میتونن ببینن چه خبره. از همون نگاهایی که میتونن بفهمن به چی فکر میکنی. منو به حالِ خودم میزاشت تا چیزی که فهمیدم بتونم پیاده کنم. منم خوشحال از اینکه انجامش دادم. هر روز با افتخار به چشماش نگاه می کردم می خواستم بگم که &quot;حواست به من هست مربی! نگاه کن دارم اون چیزی که فهمیدم پیاده می کنم&quot;  می فهمید میخواهم چی بگم و با نگاه مهربون میگفت که حواسم بهت هست. حواست هستی که من می گفتم، کجا! حواسم هستی مربی می گفت، کجا!زمان می گذشت اواسط تمرین یادم می رفت چه کاری انجام می دادم. نگاهش می کردم، دوباره ادامه می دادم ولی باز هم یادم میرفت... این فکر که چرا نمیتونم انجام بدم خیلی نا امیدم می کرد. اومد سمتم بهم گفت:&quot;  یه استاد بزرگی هست به اسم شونریو سوزوکی که میگه: وقتی چیزی را تمام و کمال درک کنی، همه چیز را درک میکنی. اگر سعی کنی همه چیز را بفهمی، هیچ چیز را نخواهی فهمید. بهترین راه، درکِ خودت است آنگاه همه چیز را درک خواهی کرد و آن درک بالاتر و لذت بخش تر از فهم ساده خواهد بود. پس اگر سخت بکوشی روش خودت را پدید آوری، به دیگران کمک خواهی کرد و دیگران نیز تو را یاری خواهند داد&quot;زده بود به هدف...  نگاهش کردم...  لبخند زد و رفت.</description>
                <category>sepidar</category>
                <author>sepidar</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2019 18:02:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب گوش دادنی یا کتاب خوندنی؟!</title>
                <link>https://virgool.io/BookReading/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86%DB%8C-qw3gdfsr5iqb</link>
                <description>کتاب گوش دادنی یا خوندنی؟!خیلی به نظرم سخته که بخوای کتابو گوش کنی. مگه میشه کتاب رو گوش داد ؟!به نظرم یکی از سخت ترین کارای دنیا و ناجالب همین کتابای گوش دادنیه. وقتی یکی از دوستانم میگه که برات یه کتاب می فرستم که بخونی با خوشحالی تمام بهش نگاه می کنم و تمام تصورم اینه الان از توی کوله پشتیش اون کتاب نازنین رو برام در میاره و میگه بیا همونی که راجع بهش حرف زدیم. به دستاش نگاه می کنم همینطور که از کنار بدنش دستشو بلند می کنه و می بره توی کوله پشتیش چشمای منم باهاش حرکت می کنه و ذوق دیدن اون کتاب منو چنان هیجان زده می کنه که نگوووو. دستش رو برد توی کیفش ... یه تکون ریزی داد ... چشمای من ملتمسانه نگاه میکنه... میگم خدایا با خودش آورده باشه ... از تو کوله پشتیش کلی گشت و یهو موبایلشو در آورد .... من گفتم خب ایرادی نداره الان هماهنگ می کنه یه آقای پیک خوش برخورد برای من یه بسته میاره و من با ذوق اون بسته باز میکنم و میبینم که کتاب رو فرستاده ... همینطور که تو دنیای خودم بودم و یهو یه صدای &quot; دینگ &quot; یه صدای &quot; دینگ &quot; دیگه منو برد سمت گوشیم و بلافاصله گفت: &quot;رسید؟&quot; برام کتاب فرستاد همون طور که خودش گفته بود ولی کتاب گوش دادنی نه خوندنی!به نظرم باید کتاب رو لمس کرد، بو کرد و یا اصلا خورد. باید کنار کتاب هر حسی که داری بنویسی هر حسی که همون لحظه با خوندش بهت دست میده مخصوص همون موقعس دیگه تکرار نمیشه دیگه نمیتونی برگردی دوباره بخونی بگی حالا بزار حسمو بگم. باید همون موقع بنویسی. خیلی ها هستن که با این کار من موافق نیستن ولی من این کارو دوست دارم.</description>
                <category>sepidar</category>
                <author>sepidar</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2019 16:51:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مگه تو چه سودی داری که بخوام باهات حرف بزنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidar/%D9%85%DA%AF%D9%87-%D8%AA%D9%88-%DA%86%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%85-mmaiqyta8pee</link>
                <description>دروغتا همین چند وقت پیش مرداد ماه، به خودم گفتم بسه دیگه حتمن چیزی هست که میگن چقدر حرف میزنی ساکت شو...سکوت کردم  سکوووت کردم بهترین دوستم بود، من دوستش داشتم، همیشه بهش فکر میکردم به اتفاقایی که برامون افتاده فکر میکردم، به روزایی که باهاش چقدر حاله دلم خوبه فکر میکردم وقتی بهش فکر میکردم اون قیافش، اون چشمای شیطونش، اون چال لپش که یواشکی میخندید معلوم میشد، اون موهاششش همش میومد جلو چشمم دلم میخواست زنگ بزنم بهش بگم &quot;اهای قشنگ، بهترین دوستمی ها حواست هست&quot; همیشه میگفت بهم که &quot; رفیق مُردشم رفیقه زندشم رفیقه&quot;  به اخلاقای خوبش فکر میکردم به اخلاقای بدش فکر میکردم بازم دوستش داشتم خیلی دوستش داشتم  فکر میکردم اونم منو دوست داره ...به این فکر میکردم چرا اینطوری راجبم فکر میکنه ؟ یه چیزی این وسط درست نبود میخواستم بفهمم چیه که درست نیست. اولش خیلی مقاومت میکردم، هر چی میگفت من بازم به کاره خودم ادامه میدادم در برابر حرفش هرچی میگفت مخالفت میکردم که بهش ثابت کنم داره اشتباه میکنه. مخالفت کردم، مقاومت کردم عقب نشینی کردم، دوباره ادامه دادم ، ادامه دادم  تا اینکه تیر خلاصو بهم زد &quot; مگه تو چه سودی داری که بخوام باهات حرف بزنم &quot;الان که فکر میکنم به این حرفا وقتی من میگفتم ببین &quot;دوستِت دارما&quot; به این فکر میکرده &quot; عزیزمممم دوستم داشته باش یه روزی به کارم میای &quot; دور شدم خیلی دور، از خودم دور شده بودم نمیدونستم قبلن چجوری بودم، شده بودم کسی که دستشو گرفتن و یهو ول کردن یه همچین حالتی، تو دنیای خودم غرق بودم تصمیم گرفتم سکوت کنم تصمیم گرفتم کنار بکشم تصمیم گرفتم یکم به ادمای اطرافم با دقت بیشتری نگاه کنم تصمیم گرفتم دیگه به کسی نگم دوستت دارم تا زمانی که بفهمم اونم واقعا دوستتم داره یا نه! باهام رفیق یا نه ! همین ادم بهم گفت .... چرا حرف نمیزنی؟من سکوت کردم.</description>
                <category>sepidar</category>
                <author>sepidar</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2019 12:58:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>