<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سپیده پوررضا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sepideh-pourreza</link>
        <description>زبان و ادبیات فارسی، گرایش کودک و نوجوان، مدرس، کارشناس خلق محتوای متنی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:15:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/151726/avatar/8s0Udo.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سپیده پوررضا</title>
            <link>https://virgool.io/@sepideh-pourreza</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چطور زندگی  را زندگی  کنیم؟( قسمت ۵: به تماشا سوگند)</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh-pourreza/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B5-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7-%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%86%D8%AF-z4vbixznkvny</link>
                <description>به تماشا سوگندو به آغاز کلامو به پرواز کبوتر از ذهنواژه ای در قفس است.حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود.من به آنان گفتم :آفتابی لب درگاه شماستکه اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.و به آنان گفتم :سنگ آرایش کوهستان نیستهمچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کنلگ در کف دست زمین گوهر ناپیدایی استکه رسولان همه از تابش آن خیره شدندپی گوهر باشیدلحظه ها را به چراگاه رسالت ببریدو من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادمو به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشتو به آنان گفتم :هر که در حافظۀ چوب ببیند باغیصورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماندچه کیفی دارد اگر بتوانیم این شعر سهراب را زندگی کنیم.حس بینایی در مقایسه با حواس دیگر، بخش بزرگی از مغز را از آن خود کرده است و بخش بزرگی از خاطرات و هویت و گذشته و آینده‌ی ما را.نوشتن با موضوع توصیف یک مکان یا توصیف اشیایی مثل کیبورد لپ‌تاپتان، ماگی که هرروز در آن چای یا قهوه می‌نوشید یا حتی اسکناس‌ها و کارت‌های بانکی که هرروز با آن‌ها سرو کار دارید و خیال می‌کنید جزئیات زیادی برای توصیف ندارند، می‌تواند تمرین خوبی برای به چالش انداختن این حس باشد.زندگی عزیز است. برای صمیمیت با حس‌هایمان، کاهلی نکنیم.قسمت صفرقسمت ۱قسمت ۲قسمت ۳قسمت ۴و پایان خوش مطلب را هنر هاتف اصفهانی رقم بزند:چشم دل باز کن که جان بینی  آنچه نادیدنی است آن بینی گر به اقلیم عشق روی آری  همه آفاق گلستان بینی بر همه اهل آن زمین به مراد  گردش دور آسمان بینی آنچه بینی دلت همان خواهد  وانچه خواهد دلت همان بینی بی‌سر و پا گدای آن جا را  سر به ملک جهان گران بینی هم در آن پا برهنه قومی را  پای بر فرق فرقدان بینی هم در آن سر برهنه جمعی را  بر سر از عرش سایبان بینی گاه وجد و سماع هر یک را  بر دو کون آستین‌فشان بینی دل هر ذره را که بشکافی  آفتابیش در میان بینی هرچه داری اگر به عشق دهی  کافرم گر جوی زیان بینی جان گدازی اگر به آتش عشق  عشق را کیمیای جان بینی از مضیق جهات درگذری  وسعت ملک لامکان بینی آنچه نشنیده گوش آن شنوی  وانچه نادیده چشم آن بینی تا به جایی رساندت که یکی  از جهان و جهانیان بینی با یکی عشق ورز از دل و جان  تا به عین‌الیقین عیان بینی که یکی هست و هیچ نیست جز او   وحده لااله الاهو</description>
                <category>سپیده پوررضا</category>
                <author>سپیده پوررضا</author>
                <pubDate>Thu, 25 Aug 2022 21:55:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزیزجون، دل من از تو جدا نمی‌شه</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh-pourreza/httpsvirgooliosepideh-pourreza%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%AC%D9%88%D9%86-kyhl3uw0p2rs</link>
                <description>آن موقع‌ها که مامان و بابا صبح تا عصر سرکار بودند و خواهر بزرگترم هم مدرسه می‌رفت، من و مادربزرگم بودیم و یک خانه‌ی قدیمی.از چهار، پنج سالگی‌ به‌ بعد خوب یادم است. خانه‌ی «عزیزجون» برایم مترادف با جدایی از مادر و تنهایی بود. صبح‌های سرد زمستان مامان مرا با یک عالم لباس پشمی و بافتنی می‌پوشاند و راهی خانه‌ی عزیز می‌شدیم. در خواب و بیداری به این فکر می‌کردم که وقتی مامان دارد پتوی کرسی را رویم می‌کشد آن‌قدر محکم چادرش را بگیرم که اگر خوابم برد نتواند یواشکی برود؛ اما هیچ‌وقت موفق نشدم.نمی‌دانم عزیز با چه صبری بچه‌ای را که تازه از خواب بیدار می‌شد‌، مادرش را می‌خواست و حسابی بدعنق ‌بود، آرام می‌کرد.مدتی بازی جدیدم این بود که با حالت ناله بگویم: «آی...»، عزیز بگوید: «وای!چی شد؟» و من در ادامه بگویم: «نسیم سحری صَب کن» و بخندم. این را، از خواهرم یادگرفته‌بودم. بعد از چند بار، دیگر دستم رو شده‌ بود اما عزیز همبازی خوبی بود. الکی می‌ترسید و من هم می‌خندیدم.وقتی بچه‌مدرسه‌ای شدم دلم می‌خواست بیشتر اوقات کنارش باشم. دیگر آن خانه‌ی قدیمی با گربه‌های روی دیوار و چاه توالت بیش‌ از حد عمیق، برایم کابوس نبود. مطبخ ترسناک نبود و حتی بوی رطوبت کمد رخت‌خواب‌ها آزارم نمی‌داد. عزیز کمتر به خانه‌ی بچه‌هایش می‌رفت؛ دوست داشت خودش میزبان باشد.سال‌ها می‌گذشت و همچنان عزیزجون دردانه خانواده بود. برایش آهنگ« عزیزجون به خدا دنیا وفا نداره» را می‌خواندم و می‌رقصیدم. با وسایل آرایش مامان صورتش را گریم می‌کردم. اصرار داشتم که خواندن و نوشتن یادش بدهم و لغت‌هایی را که نمی‌توانست درست تلفظ کند، برایش بخش می‌کردم. بعضی وقت‌ها چادر گُل‌دار  می‌گذاشتم، عصا در دست می‌گرفتم، نقش یک زن هم‌سن‌و‌سال خودش را بازی می‌کردم و باهم چای قندپهلو می‌نوشیدیم و گپ می‌زدیم. او هم آن‌قدر می‌خندید که اشکش سرازیر می‌شد و به سرفه می‌افتاد.سال‌ها می‌گذشت و او همچنان یک رفیق بی‌نظیر بود. برای هر داستان زندگی‌ام قصه‌ای مشابه در چنته داشت؛ مثلا وقتی با حالت کسی که قلبش تیرخورده، می‌گفتم از فلانی خوشم آمده، لپم را می‌کشید و قصه‌های قدیمی از خاطرخواهی‌های روزگار قدیم برایم تعریف می‌کرد. آن‌قدر دلچسب بود که آدم دلش می‌خواست در قصه‌هایش به خواب برود و هیچ‌وقت بیدار نشود.من بزرگ‌تر و پرحرف‌تر می‌شدم و عزیز کهنسال‌تر و ساکت‌تر. نور چشم‌هایش کم شده‌بود، صداها را درست نمی‌شنید. برای اینکه بشنود باید لب‌هایم را به گوشش می‌چسباندم؛ اما مهم این بود که دست‌هایش همان‌قدر گرم بودند و لبخندش همان ‌اندازه گیرا.وقتی او را محکم در آغوش می‌گرفتم، رها می‌شدم؛ رها از تمام بار عالم. مهرش دلگرم‌کننده بود و به گمان من شفابخش. هنوز هم وقتی احساس درد دارم، سعی می‌کنم قربان‌صدقه‌ها و گرمای دست‌هایش را به خاطر بیاورم. وقتی روزگار تُرش‌رو می‌شود، چشم‌های روشنش را که همیشه در عمقش لبخندی شیرین پنهان بود تصور می‌کنم، در رویایم روی لپ‌های گُلی‌اش دست می‌کشم و بعد با خودم خیال می‌کنم که دارم موهای ابریشمیِ حنایی و نقره‌ای‌اش را شانه می‌زنم و به این زمانه‌ی زمخت و بی‌رنگ دهن‌کجی می‌کنم.سپیده پوررضا</description>
                <category>سپیده پوررضا</category>
                <author>سپیده پوررضا</author>
                <pubDate>Thu, 25 Aug 2022 15:38:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور زندگی را زندگی کنیم؟( قسمت چهارم: طعم گیلاس)</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh-pourreza/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%B3-lykjqtvnz8iz</link>
                <description>طعم‌ها ما را تا کجاها می‌برند؟ چه می‌کنند با آن عضو پرپیچ و خم توی جمجمه؟می‌توان در لحظه زندگی کردن را با دل دادن به طعم‌ها تمرین کرد. می‌توان به گذشته سفر کردن را با حس کردن مزه‌ها تجربه کرد.عشوه‌گری طعم‌هاکسی چه می‌داند چند نفر در این دنیا هستند که با طعم توت و گیلاس و هلو یا شکلات و باقلوا و نان خامه‌ای یا فسنجان و کته و نان سیر به زندگی برگشته‌اند؟طعم‌ها و لذت‌ها و زندگی چه خوش رفاقتی با هم دارند.  طعم‌های خواستنی</description>
                <category>سپیده پوررضا</category>
                <author>سپیده پوررضا</author>
                <pubDate>Thu, 25 Aug 2022 00:01:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور زندگی را زندگی کنیم؟(قسمت ۳: گوش کن!)</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh-pourreza/httpsvirgooliosepideh-pourreza%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B3-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D9%86-ooswcknknfiz</link>
                <description>چگونه از دل صداها زندگی را بیابیم؟ چگونه با صداها قصه بسازیم و این حس لطیف را دریابیم؟بیایید و خوب به صداها گوش دهید. صدای نفس‌هایتان، صدای لرزش پنجره‌ها، ماشین‌ها و همه‌ی صداهای دیگر. از حس شنوایی‌تان بهتر از همیشه استفاده کنید و روی صداهایی که برایتان عادی شده‌اند و نسبت به آن‌ها بی‌تفاوت شده‌اید دقیق شوید. اگر قصد دارید بخش‌های سحرآمیز زندگی را در آغوش بگیرید، خوب است که بیشتر از همیشه به صداها اعتنا کنید.خوش به احوال جناب حافظ که گفت: از صدایِ سخنِ عشق ندیدم خوشتر                                          یادگاری که در این گنبدِ دَوّار بِمانْدصداها را دریابسهراب سپهری که شعرهایش بوسه‌هایی عاشقانه بر زندگیست می‌گوید:صدا کن مراصدای تو خوب استصدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی استکه در انتهای صمیمیت حزن می رویددر ابعاد این عصر خاموشمن از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترمبیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است از صداها و احساسی که در شما به وجود می‌آورند بهره ببرید. آن‌هایی را که برایتان سرخوشی می‌آورند، روی طاقچه حافظه‌تان بگذارید و اجازه دهید دلبری کنند.نت‌های زیستناگر می‌شد صدا را دیدچه گل‌هاییچه گل‌هاییکه از باغ ِ صدای توبه هر آواز می‌شد چید.اگر می‌شد صدا را دید </description>
                <category>سپیده پوررضا</category>
                <author>سپیده پوررضا</author>
                <pubDate>Wed, 24 Aug 2022 13:55:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور زندگی را زندگی کنیم؟(قسمت۲: معجون‌های هوایی)</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh-pourreza/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%85%D8%B9%D8%AC%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-nbxrd6gk2eff</link>
                <description>نفس می‌کشید؛ ذرات بو، گیرنده‌های بویایی بینی‌تان را نوازش می‌دهد. اگر عطری خوش باشد یک لبخند ملیح چاشنی آن لحظه‌تان می‌شود؛ حتی شاید چشم‌ها را ببندید تا به حس بویایی اجازه دهید بیشتر جولان دهد. اگر بوی تازه‌ای باشد شاید به وجد بیایید و چشم‌هایتان گرد شود و اگر چندان خوشایند نباشد احتمالا چهره‌تان بی‌اراده در هم می‌رود. قسمت صفر پیش روی شما: پیش‌درآمدی برای ۵ راه حلشاید با یک عطر در زمان سفر کنید بروید خانه مادربزرگ، بوی رطوبت ملحفه‌ها و بوی نفت چراغ علاءالدین دیوانه‌تان کند، یا بروید دبستان و کنار بوی پاک کن‌های رنگارنگ و کتاب‌های نو و خیار و آلوچهٔ مانده توی ظرفِ غذا، جا خوش کنید. اگر هم بویی برایتان عادی شده باشد احتمالا چیزی حس نمی‌کنید. عجیباً غریبا!!!با رایحه ‌ها و بوها به کشف جهان برویدبه بوهای مختلف دقت کنید و از این حس اسرارآمیز غافل نشوید. عطرها و بوها می‌توانند به سرعت روی ذهن اثر بگذارند. می‌توانند خاطرات و احساسات گذشته را بازسازی کنند. کاغذ، پارچه، ظروف و حتی تلفن همراهتان و حتی چیزهایی که فکر می‌کنید بوی خاصی ندارند را را به بینی‌تان نزدیک کنید و یک بار دیگر با رایحه ‌ها و بوها به کشف جهان بروید. نسبت به حس بویایی، بی‌اعتنا نباشید. بیا آگاهانه حس کنیم و کنجکاوانه تفحص.عطرها را توصیف کنید، همسفر رایحه‌ ها شوید  تصور کنید می‌خواهید برای آدمی که از ابتدای تولدش از حس بویایی محروم بوده است، بوها را توصیف کنید. چه در چنته دارید؟مثلا من بوی بستنی وانیلی را این‌گونه توصیف می‌کنم: رایحه بستنی وانیلی مثل خواب عصرگاهی تابستان روی یک بالش خنک است؛ این بالش سفیدرنگ با گلدوزی‌های لطیفش آن‌قدر اغواگر است که همه‌چیز را فراموش می‌کنی؛ چند دقیقه‌ای چرت می‌زنی و در آن خواب کوتاه رویاهای شیرین می‌بینی مثلا خواب می‌بینی دست یک کودک را که شبیه خودت است گرفته‌ای و یادش می‌دهی که اسمت را چطور درست تلفظ کند!بوی کاغذ، حس شوق شروع است.یک خوشحالی عجیب که وقتی هدفی را در سر می‌پرورانیم در ما متولد می‌شود. حس تصور کردن یک آینده رویایی و ورود به جهانی که دوست داریم  برای خودمان خلق کنیم.‌اما قصهٔ ما آدم‌ها و بوها و عطرها و رایحه‌ها خیلی پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. من می‌توانم عاشق بوی بنزین باشم یا با عطر شکوفه‌های ازگیل مست شوم و از بوی بتادین حالت تهوع بگیرم و مطمئن باشم که یک نفر پیدا می‌شود که عاشق بوی ضدعفونی‌کننده‌هاست یا با عطر شکوفه‌های ازگیل اندوهگین می‌شود. چه‌قدر ساده و چه‌قدر پیچیده!و به رسم همیشه باید بگویم مگر می‌شود ادبا و اهل قلم از این نامرئی‌های گسترده در همه‌جا، برای عشوه‌گری‌های شاعرانه‌شان استفاده نکنند؟ عطر آن گل پيرهن تا در هوا پيچيده استبوى گل دودى است در مغز صبا پيچيده استصائب تبریزی    </description>
                <category>سپیده پوررضا</category>
                <author>سپیده پوررضا</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jun 2021 13:01:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور زندگی را زندگی کنیم؟(قسمت ۱:لمس به مثابه کشف)</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh-pourreza/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1%D9%84%D9%85%D8%B3-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%B4%D9%81-tygv9vg73afw</link>
                <description> لمسِ زبری و نرمی و همینطور داغی یا خنکا و خیسی شن‌های ساحلی، لمس کاغذ، دکمه‌های صفحه‌کلید، صفحه موبایل، لمس پوست نوزاد، لباس کاموایی، پارچه ساتن و حریر، حس تیزی خار، سرمای بعد از الکل زدن به دست، داغی ماگ پر از چای، این‌ها تجربه‌‌های مشترک است؛ تجربه‌‌های مشترک ما با تقریبا تمام آدم‌های روی کره زمین.با حواس پنجگانه‌مان بهتر ‌رفاقت کنیم قسمت صفر را خوانده‌ای؟ پیش‌درآمدی بر ۵ راه حلحس بساوایی یا لامسه وسیع‌ترین حس ماست. منظورم این است که عنصر اصلی آن پوست است و پوست هم که بزرگترین عضو بدن. اگر عادت کنیم که نسبت به هرآنچه لمس می‌کنیم آگاه و هوشیار باشیم، آن‌وقت لمس‌کردن دیگر یک اتفاق ساده و دَم دستی نیست. فکرش را بکنید به شیشهٔ پنجره که دست می‌زنیم جوری لمسش کنیم که انگار داریم مولکول‌ها و اتم‌های سطحش را به هم می‌ریزیم تا الماسی را در درونش کشف کنیم؛ همین‌قدر عمیق. ببین! می‌توان از لامسه به مکاشفه‌ای زمینی رسید. شاید دیده باشید که نوزادها هم با دهان و دست‌هایشان بخشی از فرآیند کشف این دنیای تازه را به پیش می‌برند.اگر فکر می‌کنی زیادی دارم شلوغش می‌کنم یک لحظه به این فکر کن که حس لامسه‌ات خاموش شود؛ فاجعه است؛ مگر نه؟ احتمالاً چیزی که نداشتنش می‌شود فاجعه داشتنش خوشبختی و نعمت است. حس لامسه برایمان امنیت می‌آورد، خطرها را تند و سریع گزارش می‌دهد و آرامش و لذت دارد؛ از همان لحظه‌های اولی که پا به این دنیا می‌گذاریم.به تو دست می سايم و جهان را درمی يابم(حس لامسه و ادبیات)اول برویم سراغ معنی کلمه لمس. در فرهنگ فارسی معین معنی کلمه لمس‌کردن، دست مالیدن است. خب... این معنی نسبت به آنچه زیست‌شناسی به ما می‌گوید به نظر ناکامل می‌آید ولی دقیقا همان منظور و مفهومی است که هنگام به کار بردن این لغت داریم. در بیشتر موارد وقتی می‌گوییم و می‌خوانیم و می‌شنویم:«لمس»  پای دست‌ها در میان است!                                                      این شعر فریدون مشیری را خواندید؟از دل و دیده، گرامی‌تر هم آیا هست ؟- دست،آری، ز دل و دیده گرامی‌تر: دست !زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان،بی گمان دست گران‌قدرتر است هر چه حاصل کنی از دنیا،دستاورد است !هر چه اسباب جهان باشد در روی زمین،دست دارد همه را زیر نگین!سلطنت را که شنیده‌ست چنین ؟!شرف دست همین بس که نوشتن با اوست !خوش‌ترین مایه دلبستگی من با اوست در فروبسته‌ترین دشواری،در گرانبارترین نومیدی ،بارها بر سرخود بانگ زدم:- هیچت ار نیست مخور خون جگردست که هست!بیستون را یاد آر،دست هایت را بسپار به کار،کوه را چون پَر کاه از سر راهت بردار!وه چه نیروی شگفت‌انگیزی‌ستدست‌هایی که به هم پیوسته‌ست!به یقین، هر‎که به هر ‌جای، در آید از پایدست‌هایش بسته‌ست !***دست در دست کسی ،یعنی پیوند دو جان دست در دست کسییعنی پیمان دو عشق دست در دست کسی داری اگر،دانی؛ دست،چه سخن‌ها که بیان می‌کند از دوست به دوست لحظه‌ای چند که از دست طبیب ***گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد نوشداروی شفابخش‌تر از داروی اوست!چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دستٰپرچم شادی و شوق است که افراشته‌ای!لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست!دست  گنجینه مهر و هنر است خواه بر پرده ساز،خواه در گردن دوست،خواه بر چهره نقش،خواه بر دنده چرخ،خواه بر دسته داس،خواه در یاری نابینایی،خواه در ساختن فردایی آنچه آتش به دلم می زند  اینک  هر دمسرنوشت بشرست داده با تلخی غم‌های دگر دست به هم!بار این درد و دریغ است که ماتیرهامان به هدف نیک رسیده است ولیدست‌هامان نرسیده‌ست به هم !گاهی مقصودمان مفاهیم انتزاعی است.                                                                  از فروغ بخوانیم:گوش کنبه صداهای دور دست مندر مه سنگین اوراد سحرگاهیو مرا در ساکت آئینه‌ها بنگرکه چگونه باز، با ته‌مانده‌های دست‌هایم***عمق تاریک تمام خواب‌ها را لمس میسازمو دلم را خالکوبی میکنم چون لکه‌ای خونینبر سعادت‌های معصومانۀ هستیمن پشیمان نیستمبا من ای محبوب من، از یک من دیگرکه تو او را در خیابان‌های سرد شببا همین چشمان عاشق باز خواهی یافتگفت‌وگو کنو بیاد آور مرا در بوسۀ اندوگین اوبر خطوط مهربان زیر چشمانت                                                       برای حسن ختام هم چند مصرع شاملو بخوانیم:***به تو دست می سايم و جهان را درمی يابم،به تو می انديشمو زمان را لمس می کنممعلق و بی انتهاعريان.می‌وزم، می‌بارم، می‌تابم.آسمانمستارگان و زمين،و گندم عطراگينی که دانه می‌بنددرقصاندر جان سبز خويشاز تو عبور می‌کنمچنان‌که تندری از شبمی‌درخشمو فرومی‌ريزمبیا ما هم با این حس عجیب، زندگی را، جهان را دریابیم. </description>
                <category>سپیده پوررضا</category>
                <author>سپیده پوررضا</author>
                <pubDate>Sat, 17 Apr 2021 20:58:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور زندگی را زندگی کنیم؟(قسمت صفر:پیش‌درآمد ۵ راه‌حل)</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/life-oidenaierw8a</link>
                <description>قرار نیست حرف از مفاهیم خودشناسی، شادکامی همیشگی و موفقیت‌های آن‌چنانی بزنم. قصد هم ندارم باز بگویم روزی چند لیوان آب بنوشید، برای خودتان هدیه بخرید و شب‌ها قبل از خواب کتاب بخوانید.                                                                                   ***می‌خواهم مرور کنم. از  داشته‌هایی بگویم که هیچ‌وقت به چشم کلیدهای گشایشگر به آن‌ها ننگریسته‌ایم چون زیادی در دسترس هستند!بیا گپمان را با یک سوال شروع کنیم. آیا زندگی نقیض مرگ است؟ اگر در لغت‌نامه‌ها دنبال کلمه زندگی بگردید (که احتمال این کار بسیار کم است)  نوشته است متضاد مردگی؛ اما خودمانیم همه می‌دانیم که زنده و زندگی و حیات و علائم حیاتی با این نگاه، درواقع قراردادهای معمولی هستند که بیشتر در علم و قانون به کار می‌آیند. مثل لغت ترسناک «اکسپایر» که پزشکان استفاده می‌کنند برای مردن، برای منقضی شدن، برای قطع شدن علائم حیاتی.حالا تا قبل از قطع شدن علائم حیاتی و تا وقتی زنده‌ایم چطور درست و حسابی زندگی کنیم؟ چگونه کاری کنیم  که واقعا بهمان خوش بگذرد؟ چطور شیرفهم معنای زندگی شویم؟( اگر معنایی باشد.) چگونه شیره این زندگی را بمکیم؟ به کدام طریق برویم که آخر راه نگوییم حیف شد اصلا زندگی نکردیم؟ و جان کلام؛ چطور زندگی را زندگی کنیم؟ قبول دارید که می‌شد هیچ باشیم؟ بی‌زندگی و هرگز نفهمیم که زندگی در کالبد یک انسان یعنی چه؟ هیچ بودیم؛ هیچی که به بودن رسیده و چیزی نداشته که حالا بخواهد از دست دهد.( البته که همه می‌دانیم بعضی وقت‌ها آن‌قدر همه‌چیز پلید و پست می‌شود و ما آن‌قدر طفلکی و بی‌دفاع می‌شویم که دلمان می‌خواهد یک سنگ کوچک بودیم. همین! نه بیشتر.)در این سریال هفت قسمتی چندتا از هزاران راهکار مهجورمانده برای ستودن زندگی را یادآوری می‌کنیم. می‌گوییم و می‌خوانیم و می‌گذاریم در کنجی از اتاق ذهن. قرار هم نیست همیشه قدردان، بالغ و پر از انرژی باشیم. قرار است درست و حسابی احساس کنیم؛ حتی اندوه را. مثل وقتی که شکلات می‌خوریم، کیک خامه‌ای نوش‌جان می‌کنیم یا یک ساندویچ لذیذ را گاز می‌زنیم و چشم‌ها را می‌بندیم و می‌گوییم :« اومممم». همین‌قدر جانانه احساس کنیم.حالا این راهکارها چیست؟ استفاده از ۵ ابزار قدرتمند( حواس پنجگانه‌مان) به‌علاوه یکی دیگر! می‌پرسی: «همین‌قدر آسان؟» می‌گویم: «نه اصلا هم آسان نیست.»  در پنج قسمت بعدی در باب روش‌های صمیمیت با حواس پنجگانه می‌گویم و قسمت آخر درمورد احساس کردن احساسات.+ یک توضیح کوچک: این سری مطالب را خیلی جمع‌ و جور برای شبکه‌های اجتماعی رایتینا نوشته بودم و حالا در این فضا مفصل‌تر و کامل‌ترش می‌کنم. در واقع تمرین‌ها و راهکارهایی بودند برای کسانی که مثل خود من در حال آموختن نویسندگی هستند(چون غلغلک دادن حواس، شیوه نویسنده‌ها و شاعران زبردست است؛ ترفندی برای دلربا کردن اثرشان.) اما مخاطب این سری از مطالب را محدود به دوستداران نویسندگی نمی‌کنم. مخاطب همه هستند؛هرکس که بخواهد.  حالا شعری از هوشنگ ابتهاج. گوارای وجود!زندگیچه فکر می‌کنی؟که بادبان‌شکسته زورقِ به‌گل‌نشسته‌ای‌ست زندگی؟در این خرابِ ریختهکه رنگ عافیت ازو گریخته،به بُن‌رسیده راهِ بسته‌ای‌ست زندگی؟چه سهمناک بود سیلِ حادثهکه همچو اژدها دهان گشودزمین و آسمان ز هم گسیختستاره خوشه‌خوشه ریختو آفتاب در کبودِ درّه هایِ آب غرق شدهوا بد استتو با کدام باد میروی؟چه ابرِ تیره ای گرفته سینهٔ تو راکه با هزار سال بارش شبانه‌روز همدلِ تو وا نمی شودتو از هزاره‌هایِ دور آمدیدر این درازنایِ خون فشانبه هر قدم نشانِ نقشِ پایِ توستدرین دُرشتناکِ دیولاخز هر طرف طنینِ گام‌هایِ رهگشای توستبلند و پستِ این گشاده دامگاهِ ننگ ونامبه خون نوشته نامهٔ وفایِ توستبه گوشِ بیستون هنوزصدایِ تیشه های توستچه تازیانه‌ها که با تنِ تو تابِ عشق آزمودچه دارها که از تو گشت سربلندزَهی شُکوهِ قامت بلندِ عشقکه استوار ماند در هجومِ هر گزند!نگاه کن!هنوز آن بلند دور،آن سپیده، آن شکوفه‌زارِ انفجارِ نورکَهربایِ آرزوستسپیده‌ای که جانِ آدمی هَماره در هوای اوستبه بویِ یک نفَس در آن زلال دم زدنسزد اگر هزارباربیفتی از نشیبِ راه و بازرو نهی بدان فرازچه فکر می‌کنی؟جهان چو آبگینهٔ شکسته‌ای‌ستکه سروِ راست هم در او شکسته می نمایدتچنان نشسته کوه در کمینِ درّه هایِ این غروب تنگکه راه، بسته می نمایدتزمان بی‌کرانه راتو با شمارِ گام عمرِ ما مسنجبه پایِ او دمی ست این درنگ درد و رنجبه‌سانِ رودکه در نشیب دره سر به سنگ می‌زند،رونده باشامیدِ هیچ معجزی زمرده نیست،زنده باشهوشنگ ابتهاج (ه ا.سایه)</description>
                <category>سپیده پوررضا</category>
                <author>سپیده پوررضا</author>
                <pubDate>Thu, 15 Apr 2021 11:40:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رودکی؛ مرد خوش‌چهره قرن چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh-pourreza/%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%B1%D9%86-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-bxx8bv7wbrav</link>
                <description>از اقدامات شیرین ترم اول دانشگاه این بود که عکس شعرا را بر دیوار اتاقم بزنم. اولین عکسی که روی دیوار نشست. تصویر پرتره‌ای از رودکی بود؛ رودکی، شاعر قرن چهارم. قبل از هرچیز برای اینکه با ابوعبدالله جعفربن محمد رودکی سمرقندی (آنقدرها هم طولانی نبود!)غریبگی نکنید بروید در شاه‌نشین سروده‌هایش بنشینید و یک فنجان چای قندپهلوی لب‌سوز بنوشید که یخ این فاصلهٔ حدوداً یازده قرنی باز شود. شما قرتی‌های اواخر قرن چهارده، میهمان شاعرِ آغاز قرن چهارم هستید. بفرمایید!  آثار  استاد حسین بهزاد از دلربایی رودکی چیزی شنیده‌اید؟ درباره رودکی چند خط می‌گویم تا برسیم به وصف جمال. درمورد پدر شعر فارسی،استاد شاعران و مبدع قالب رباعی صحبت می‌کنیم. درباره رودکی گفته‌اند که بسیار باهوش، خوش‌صدا و خوش‌چهره بود. نوازنده چنگ، شاعری ماهر و پراحساس، باز هم برایتان بگویم؟دخترکان زیبارو، مجذوب و شیفته رودکی می‌شدند. خلاصه که گفته‌اند آن زلف و چشم و صورت، مایهٔ عاشقی‌های بسیار بود. گروهی می‌گویند رودکی کور مادرزاد بود؛ عده‌ای هم مخالفند. حالا کشف این قضیه که رودکی کور مادرزاد بود، در میانسالی یا کهنسالی نابینا شد یا اصلا نابینا نبود و اتفاقا بهتر و بیشتر از هرکسی می‌دید، برعهده کاردانان و پژوهشگران  ولی راستش را بخواهید هرجور حساب کنیم این توصیفات و ذکر جزئیات در شعرها، نیازمند یک تجربه زیستی پروپیمان با چشمانی تیزبین است. آن صحن چمن که از دم دِیگفتی: دم گرگ یا پلنگ استاکنون ز بهار مانوی طبعپرنقش و نگار همچو ژنگ استبر کشتی عمر تکیه کم کنکاین نیل نشیمن نهنگ استخوشنویسی زیبا از شعر بوی جوی مولیان رودکیرودکی: «هرچه بادا باد»دکتر اسماعیل حاکمی در کتاب رودکی و منوچهری به‌خوبی احوال رودکی را شرح داده است. به نقل از همین کتاب می‌گویم که رودکی دنیا را با چشم ذوق و شعف می‌دید و قدر لذت‌ها و رامش‌ها را می‌دانست.این هم سند!زآمده شادمان بباید بودوز گذشته نکرد باید یادباد و ابر است این جهان، افسوس!باده پیش آر، هر چه باداباد شاد باش، شاد زی و جملاتی از این دست را در شعرهایش به کار می‌بَرد و به کسانی که همیشه زانوی غم بغل می‌کنند نهیب می‌زند و با دستور، طنز و یا به سخره گرفتن غم‌ها و دلداری دادن آدم‌ها، تلاش می‌کند که مخاطب، بی‌خیال غم و غصه‌هایش شود. ببینید چقدر خوب دلداری می‌دهد. انگار تمام اصول روانشناسی را از بر است و مثل یک مُسکِن وارد عمل می‌شود. ما که پسندیدیم.(:ای آن که غمگنی و سزاواریوندر نهان سرشک همی باریرفت آن که رفت و آمد آنک آمدبود آن که بود، خیره چه غمداری؟هموار کرد خواهی گیتی را؟گیتی‌ست، کی پذیرد همواری شو، تا قیامت آید، زاری کنکی رفته را به زاری باز آری؟درست است که این شعر را برای وزیر بخارا که در غم از دست دان فرزند بود سرود اما قشنگی شعر همین است که می‌تواند حال یک نفر را، حتی قرن‌ها بعد در حالی‌که امیدش را ناامید کرده‌اند، تلاش‌هایش بی‌نتیجه مانده است، محبوبش تنهایش گذاشته، چیزی نمانده که چِکش برگشت بخورد و خلاصه روح و روان و جسمش میزان نیست، کمی یا خیلی بهتر کند. یاد یار مهربان آید همییکی از شعرهای مشهوری که به رودکی نسبت داده‌اند، قصیده « بوی جوی مولیان» است. اصلا همین سه کلمهٔ ساده که مجبورمان می‌کند سه‌بار لب‌هایمان را غنچه کنیم خودش شعر است. برای این قصیده آهنگ ساخته‌اند، اهل دل‌ها آن را به آواز خوانده‌اند و معلم‌های تاریخ و معلم‌های ادبیات قصهٔ سرودنش را تکرار کرده‌اند. خلاصهٔ‌ روایت این است که این قصیده، پادشاه را از دیاری که به آن سفر کرده بود و مدت‌ها در آن ماند و به آنجا دل بسته بود، دوباره به بخارا بازگرداند.  بوی جوی مولیان آید همییاد یار مهربان آید همیریگ آموی و درشتی راه اوزیر پایم پرنیان آید همیآب جیحون از نشاط روی دوستخنگ ما را تا میان آید همیای بخارا! شاد باش و دیر زیمیر زی تو میهمان آید همیمیر ماهست و بخارا آسمانماه سوی آسمان آید همیمیر سرو است و بخارا بوستانسرو سوی بوستان آید همیآفرین و مدح سود آید همیگر به گنج اندر زیان آید همی(جوی مولیان: رودخانه‌ای در نزدیکی بخارا)گمان می‌کنم گشت‌و‌گذار خوبی بود. از احوال پدر شعر فارسی گفتیم و کیف کردیم. سپیده پوررضا</description>
                <category>سپیده پوررضا</category>
                <author>سپیده پوررضا</author>
                <pubDate>Mon, 12 Apr 2021 14:02:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجیب ترین خواب ها: از شمس لنگرودی تا شمس تبریزی</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh-pourreza/%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%B3-%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%B4%D9%85%D8%B3-%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-ksvkmqfqholr</link>
                <description> یکی از فواید خواب، خواب‌دیدن است. موافقید؟ مثلاً اگر روی قوه تخیلت خوب کار کرده باشی هیچ بعید نیست در عوالم خواب، نقش اول یک فیلم ابرقهرمانی شوی یا همان‌جا دستگاهی اختراع کنی، عنصری کشف کنی، به دوران ماقبل تاریخ سفر کنی و یا دایناسور برانی یا با آن‌ها که قرن‌ها پیش نفس می‌کشیدند هم‌پیاله شوی. این صبح‌ها بهشت است. بیدار می‌شوی، خواب را برای خودت مرور می‌کنی و حس خوش و غریبی صبح ناشتا نوش جانت می‌شود.شمس لنگرودیمحمدتقی جواهری گیلانی معروف به محمد شمس لنگرودی  خوابم از این قرار بود: شمس لنگرودی از سربالایی یک کوچه‌باغ به سمت پایین قدم می‌زد. فکرش را بکن آن شاعر خوش قریحه‌ای که گفت:«دلتنگیخوشه ی انگور سیاه استلگد کوبش کنلگد کوبش کنبگذار ساعتی سر بسته بماندمستت می کند اندوه»پیش چشمانم داشت قدم می‌زد و در آن هوای خوش و نسیم ملایمی که در رویایم می‌وزید گاهی مکث می‌کرد؛ می‌ایستاد و چشم‌هایش را می‌بست. در خواب با خودم فکر می‌کردم که احتمالاً درحال تماشای نطفه‌بستن یک شعر هستم؛ شعری که هنوز سروده نشده است.مثل وقت‌هایی که خواب می‌بینی در خطری، پاها یاری نمی‌کنند و نمی‌توانی فرار کنی یا باید توی خواب لعنتی‌ات حرفی را بزنی؛ اصلا جیغ بکشی اما زبان و حلق و حنجره از کار می‌افتند، می‌خواستم بروم سلام و احوالپرسی کنم اما حافظه‌ام  ادا و اصول درآورد. هرچه فکر کردم این اسم را به یاد نیاوردم. این شاعری که دارد در چند متری من قدم می‌زند اسمش چیست؟ همان که گفته بود:« دلتنگی خوشه انگور سیاه است...»با خودم گفتم بروم چه بگویم؟ سلام آقایی که من می‌شناسمتان، سلام آقای شاعر یا سلام خشک و خالی؟نمی‌دانم در آن دنیای خواب چطور این فکر خنده‌دار به ذهنم رسید که از گوگل کمک بگیرم. باید گوگل را چگونه حالی می‌کردم؟ نوشتم:« دلتنگی خوشه انگور سیاه است.»در حال تقلا کردن برای فهمیدن نام شاعرش  بودم تا بتوانم محترمانه سلام و احوالپرسی کنم و کمی گپ ادیبانه بزنیم. اما از خواب پریدم. یک انتهای کلیشه‌ای اما واقعی. می‌شد آخرش طور دیگری باشد مثلا بعد از سلام و ادای احترام بروم به دیواری که با پیچک، سبز شده‌ است تکیه بدهم و استاد این شعر را بخواند:«دلم به بوی تو آغشته استسپیده دمانکلمات سرگردان بر می‌خیزند وخواب آلوده دهان مرا می‌جویند..»شمس تبریزیاز حد چو بشد دردم در عشق سفر کردمیا رب چه سعادت‌ها که زین سفرم آمدوقتست که می نوشم تا برق زند هوشموقتست که بَرپرَّم چون بال و پرم آمداین دو مصرع فعلا گوارای وجوتان باشد تا همین زودی‌ها بروید با «دیوان شمس» مولوی خلوت کنید. دیوان شمس؛ مولوی این دیوان را به نام شمس سروده است. یعنی اگر شمس نبود این اشعار مستانه هم نبودند. اگر همین شمسی که مولانا جلال الدین محمد بلخی به او گفته است:« پیر من و مراد من درد من و دوای من» به خوابتان بیاید چه حالی می‌شوید؟ البته می‌دانم خوابم الهام غیبی یا سیر و سلوک عارفانه نبود. از علت این خواب باخبرم. راستش در خواندن غزلیات و تمرین برای خوانش درست آن زیاده‌روی کرده بودم اما به‌هرحال خواب محمد بن علی بن ملک‌داد تبریزی یا همان شمس ما و مولانا، رویای دل‌انگیزی از آب درآمد. هرچند من در متن قصهٔ خواب حضور نداشتم و فقط یک ناظر خوشحال بودم اما همان تماشای آرام و بی‌گفت‌و‌گو هم حسابی به جانم چسبید. خورشید وجودتان پرنور.سپیده پوررضا </description>
                <category>سپیده پوررضا</category>
                <author>سپیده پوررضا</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 14:10:51 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>