<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سپیده شفیعی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sepideh.shafiiei</link>
        <description>-</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 03:40:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2288980/avatar/FwbfFl.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سپیده شفیعی</title>
            <link>https://virgool.io/@sepideh.shafiiei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خوانش زندگی از زاویه مسافر</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh.shafiiei/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1-b2pgsffbdzij</link>
                <description>سفر معمولا آسان می‌گذرد. اگر هم سخت باشد از کنارشان عبور می‌کنیم. آدم‌ها را در سفر راحت‌تر می‌بخشیم، چون قرار نیست دیگر آن‌ها را ببینیم. سختی‌ها را می‌گذرانیم چون یقین داریم که چند روز دیگر همه‌چیز تمام می‌شود و ما می‌مانیم و زندگی همیشگی.ولی سؤال این است که چرا زندگی را اینطور نمی‌بینیم؟چرا فراموش می‌کنیم که هیچ چیز دائمی نیست. آدم‌ها، حضورشان، حرف‌های صد من یک غاز، روزهایی که به سختی می‌گذرند و لحظاتی که انگار سد می‌شوند تا نگذارند از مسیر خودمان عبور کنیم...زندگی را اگر سفر ببینیم، همان ثانیه‌های موقتی که قرار نیست دائمی باشند، آدم‌هایی که معلوم نیست چند روز دیگر مسافر این قطار بمانند و سختی‌هایی که فقط خاطره‌های این سفر را به یاد ماندنی می‌کنند، همه چیز آسان می‌شود.هوا اگر سرد بود یا گرم، روزها و خاطرات اگر به کام نبود، فراموش نکن که هیچ چیز دائمی نیست. تو فقط یک مسافری و دیر یا زود این روزها به سر می‌رسد.پس حالت را خوش نگهدار و نگران نباش.در پس روزهایی که اشک می‌ریزی، ثانیه‌هایی که برای پایان لحظه‌شماری می‌کنی و حتی آدم‌هایی که گمان می‌کنی بی‌حضورشان ثانیه‌ها از حرکت باز می‌ایستند، قطار متوقف می‌شود و تو سفر کوتاه خودت را برای همیشه پایان می‌دهی.چون عاقب کار جهان نیستی استانگار که نیستی، چو هستی خوش باشهمینقدر ساده رفیق:)</description>
                <category>سپیده شفیعی</category>
                <author>سپیده شفیعی</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2026 10:21:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh.shafiiei/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%DA%AF-renc0jzx4oum</link>
                <description>من از جمله اون آدم‌هایی بودم که سعی کردم دوران جنگ قوی بمونم و حال خودمو خوب نگه دارم. سخت بود. خیلی خیلی سخت. ولی تلاش کردم. و حتما منظورم از خوب این‌ه‌ که فقط خیلی خیلی بد نباشم.جنگ تموم شد. همه ما خیلی خوش‌شانس بودیم که از پس این روزها زنده موندیم و خدا بهمون یه فرصت دوباره برای زندگی داد. حتما که شکر داره. حتما.ولیاین روزها عمیقا دلتنگم و افسوس می‌خورم. برای روزهایی که نشد زندگی رو طبق برنامه‌ای که دوست داشتیم پیش ببریم...نشد...نذاشتن...برای روزهایی که قرار بود یه شکل دیگه باشه ولی با دلهره جنگ و بیم و اضطراب تموم شد.برای همه لحظاتی که براشون کلی امید و آرزو داشتیم.برای آینده‌ای که دیگه نمی‌تونیم مثل قبل بهش فکر کنیم. و همیشه یه اما و اگر برای نشدن درش وجود داره.برای اینکه زندگی ناگهان روی دور تند رفت و روزهایی که قرار بود آروم آروم مزه کنیم، سریع جلو رفت و ما رو انداخت وسط جایی که شاید براش خیلی آماده نبودیم.این روزها به این اتفاق‌ها فکر می‌کنم و گاهی شرمنده می‌شم از همه کسانی که در این جنگ رفتند و شاید تنها آرزوی خودشون و خانواده‌شون این بود که فقط الان زنده باشن. همین:)ولی گویا مهم‌ترین درس زندگی این‌ه‌ که باید تسلیم بشی! و هیچ راه دیگه‌ای وجود نداره.جنگ شاید پررنگ‌ترین نمادی بود که تسلیم شدن رو یادآوری می‌کرد. ولی هزاران اتفاق ریز و درشت دیگه هست که بهمون یادآوری می‌کنه که ما به عنوان یه ذره خیلی خیلی کوچیک از این جهان هستی اراده اندکی داریم که در پرتو هزاران جبر محصور شده.پس درس امروز این باشه که:بابت چیزایی که دست ما نیست، به خودمون سخت نگیریم.و شاید همه‌ی اون خنده‌ها و روزهای خوشی که از دستشون دادیم به شکل بهتری برامون جبران بشه.کی می‌دونه؟شاید زندگی روزهای بهتری برامون پیش رو داشته باشه...</description>
                <category>سپیده شفیعی</category>
                <author>سپیده شفیعی</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2026 23:27:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوبی چو از حد بگذرد...</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh.shafiiei/%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%DA%86%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%AF-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-bdqogxsi790d</link>
                <description>مهربونی کردن به آدم‌ها رو من عمیقاً دوست دارم. اینکه براشون وقت بگذاری و اجازه ندی جاهایی که قبلا تو یک بار زمین خوردی، زمین بخورند و آسیب ببینند.واقعا چه چیزی شیرین تر از کمک به آدم‌هایی که بعد از تو قراره مسیری رو که یک بار پیمودی طی بکنند و این بار تو رو در کنارشون به عنوان راهنما داشته باشند ولی.....قصه از اونجایی شروع می‌شه که مهربونی زیاد باعث می‌شه اون‌ها تموم وزنشون رو روی شونه تو بگذارند و انتظار داشته باشند تو اون‌‌ها رو تا مقصد به دوش بکشی. کوچک‌ترین سؤال و ابهامی رو حاضر نیستند براش تلاش کنند و انتظار دارند همه‌چیز حاضر و آماده تحویلشون داده بشه.من تقریبا از یک جایی به بعد فهمیدم کمک بیش‌ از حد به آدم‌ها، ضرر دوسویه است. از یک طرف خودت رو اینقدر خسته و شکسته می‌کنه که احساس می‌کنی برای وجود خودت ارزشی قائل نیستی و از سمت دیگه اون آدم توان دویدن رو به کلی از دست می‌ده.حالا سؤال اینجاست که باید رایگان به دیگران کمک کرد یا نه؟!من از منفعت‌گرایی متنفرم و بابت همین تقریبا تا مدت طولانی به همه آدم‌ها رایگان و بی‌اندازه کمک می‌کردم ولی....از یک جایی به بعد این کمک رایگان می‌شه وظیفه. می‌شه کاری که تو باید انجامش بدی و اگه انجام ندی آدم خوبی نیستی و دنبال کسب سودی. همون آدمی که ده‌ها بار رایگان و بی‌چشم‌داشت بهش کمک می‌کنید و قدردان شماست از یک جایی به بعد به شما به عنوان یه ربات نگاه می‌کنه که ملزمید به محض کمک خواستن اون آدم در دسترسش باشید.فرسودگی اولین اثر این کمک‌های بی‌اندازه است، سخت‌تر از اون نگاه تلخی هست که به دنیا پیدا می‌کنید. چون بعد از قدرناشناسی بی‌اندازه آدم‌ها، دیگه نمی‌تونید زیبایی دنیا و اعتمادتون به آدم‌ها رو مثل قبل بازیابی کنید.پس به اندازه کمک کنید. به اندازه یعنی فقط سرنخ...شما ملزم نیستید همیشه در دسترس باشید و مثل یک معلم یا والد در کنار بقیه قرار بگیرید. اگر مسیر برای اون‌ها سخته برای شما هم سخت بوده. و البته نکته مهم‌تر این‌‌ه که قانون دنیا تلاش کردن‌ه و کمک‌های بی‌حد و حصر شما این قانون رو می‌شکنه و نمی‌ذاره اون آدم مسیر رشد خودش رو طی کنه و به موقع به مقصد برسه.بنابراین:به خودتون و تلاش‌ها و داشته‌هاتون احترام بگذارید. قرار نیست به اسم محبت و لطف چوب حراج به همه داشته‌هایی بزنید که بابت تک‌تک‌شون زحمت کشیدید و هزینه و انرژی صرف کردید.اجازه بدید دنیا و آدم‌ها براتون قابل اعتماد بمونند. پس با کمک بی‌اندازه به دیگران خودتون رو وقف کسانی که ممکنه فردا جواب تلفنتون رو ندهند نکنید.و از همه‌ مهم‌تر اجازه بدید دنیا راه خودش رو بره. آدم‌ها برای دیدن روزهای خوب ملزمند به تلاش و جستجو. با کمک‌ها و راهنمایی‌های بی‌حد و بی‌جهت، در این چرخه طبیعی زندگی اخلال ایجاد نکنید.فراموش نکنید که شما یک روز جای همون کسی بودید که از شما راهنمایی و کمک می‌خواد. پس بهش کمک کنید ولی فراموش نکنید شما برای پله‌ای که امروز روش ایستادید زمان و انرژی زیادی صرف کردید که قرار نیست به حراج گذاشته بشه.با خودتون و تلاش‌هاتون دوست بمونید لطفاً:)</description>
                <category>سپیده شفیعی</category>
                <author>سپیده شفیعی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 17:16:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌خواستی اینطور نباشی!</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh.shafiiei/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-ztu0impecnka</link>
                <description>چند وقتی است که از بعضی‌ها می‌شنوم: «خب می‌خواستی فلان موقع اینطور عمل نکنی! به خاطر من بوده؟ اگر واقعا مصمم بودی حتما طور دیگری عمل می‌کردی.»با شنیدن این جمله مبهوت می‌مانم که چطور ممکن است دیگران کاری را که عمیقاً برای رضایت خاطرشان انجام داده ایم را به این سادگی نادیده بگیرند و با یک سؤال مسخره تمام کنند: «مگه به خاطر من بوده؟ خب اشتباه کردی!»ولی اگر هزینه این اشتباه چندین سال عمر ما باشد چطور؟ باز هم همینقدر ساده عبور می‌کنند؟کاملا واضح است: بله.دیگران حتی حاضر نیستند بابت اشتباهشان از شما عذرخواهی کنند یا قبل از آن اشتباهشان را بپذیرند!دقیقا همان روزها و ماهی‌هایی که فقط به خاطر رضایت خاطر آن‌ها خواسته‌هایتان را له می‌کنید و با برداشتن یک نقاب تبدیل می‌شوید به فرد محبوبی که دیگران از شما انتظار داشتند، درست همان لحظه درحال نابود کردن ثانیه‌هایی هستید که هرگز قرار برگشت ندارند. همانجایی که سبک زندگی مطلوب خودتان را فراموش می‌کنید تا در شکل و اندازه قالبی شوید که دیگران برای شما تعریف کرده‌ اند، با خود واقعی‌تان چنان بیگانه می‌شوید که به زودی زود دیگر او را نخواهید شناخت.شاید هم یک روز به خودتان در آینه قول دهید که این نقاب و این بازی احمقانه فقط قرار است برای مدت کوتاهی همراه شما باشد، ولی دیری نمی‌گذرد که چنان این موجود بیگانه در جان شما رخنه می‌کند که هرگز به یاد نخواهید آورد که آن کودک معصوم درونتان به واقع چه می‌خواسته و دنبال چه چیز بوده؟!دردناک‌تر آنجاست که همان دیگرانی که به خاطرشان تغییر کرده اید، مقابلتان قد علم می‌کنند و کسانی را به رخ شما می‌کشند که فقط بابت «خودشان» بودن به مقصد رسیدند.فراموش نکنید که هیچ کس، هیچ کس حاضر نیست ثانیه‌ای تقصیر حال بد، روزهای تلخ و تجربیات ناگوار زندگی شما را بپذیرد! همان کسی که برای دلخوشی‌اش تغییر می‌کنید، هیچ مسئولیتی را متوجه خود، حرف‌ها و عملکردش نمی‌داند!پس اگر مطمئنید که با این خود بیگانه زندگی‌تان را تباه کرده‌اید، تا از این دیرتر نشده به خود واقعی و روزهای خوش زندگی برگردید. و مدام تکرار کنید که هیچ یک از عاملین این تباهی قرار نیست ثانیه‌ای بار غفلت خود را به دوش بکشند.و در نهایت لطفاً در مراقبت از خود همچون والدی عمل کنید که مسئولانه طفل معصوم خود از گزند حوادث در امان نگاه می‌دارد!</description>
                <category>سپیده شفیعی</category>
                <author>سپیده شفیعی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 03:33:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفاً از مرجعیت سوء استفاده نکنید!</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh.shafiiei/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7%D9%8B-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AC%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D8%A1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-u71hfwxxojnq</link>
                <description>آدم‌ها معمولا به یک نفر اعتماد می‌کنند. به حرفش، روشش، مدل زندگیش، نگاهش. احساس می‌کنند می‌تونند از اون آدم راهنمایی بگیرند و به عنوان یک خیرخواه بهش نگاه کنند که مسیرشون رو با نگاه و هدایت درست او هموارتر کنند. یه مرجع!لطفاً وقتی چنین نقشی رو توی زندگی آدم‌ها پیدا می‌کنید از موقعیتتون سوء استفاده نکنید. شما حق ندارید حتی بدون سوء نیت آدم‌ها رو تحقیر کنید. زحماتشون رو بی‌ارزش جلوه بدید و مسیرشون رو دست بندازید.اگر بلد هستید که راه خودتون رو درست کنید وگرنه قرار نیست عقده‌های فروخورده‌تون رو سر کسایی خالی کنید که شما رو به عنوان مرجع و راهنما می‌بینند.ضمن اینکه طبع و خلق و خو هرگز توجیه این نیست که به هر قیمتی به آدم‌ها توهین کنید و تحقیرشون کنید. اگه یک نفر چندبار شما رو می‌بخشه و می‌گذاره به حساب سهل‌انگاری، فراموش نکنید که قرار نیست استمرار تزریق این بی‌انگیزگی رو از سمت شما تا ابد تحمل کنه.پس لطفا وقتی مرجع می‌شید ، یادتون باشه که قبل از هرچیزی پناه باشید. حتی یک منتقد لازمه اول در جلد یک پناه و حامی ظاهر بشه وگرنه همون حرفایی که قرار بود سازنده باشه تبدیل می‌شه به پتکی که هزاران امید و آرزو رو له می‌کنه و از فرصت غنیمت زندگی یه جهنم تمام عیار می‌سازه!یا مرجع نباشید یا اگر این توفیق رو پیدا کردید، لایقش بمونید!</description>
                <category>سپیده شفیعی</category>
                <author>سپیده شفیعی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 14:16:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش سکوت!</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh.shafiiei/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-iqgsdljztckt</link>
                <description>وقتی سکوت می‌کنی همه فکر می‌کنند خب حرفی نداری برای گفتن!من از خودستایی متنفرم. به هر طریقی. اینکه یک نفر بشینه و مدام از خودش و توانمندی‌هاش و دستاوردهاش بگه واقعاً خسته‌ام می‌کنه.خیلی دلم می‌خواد اون لحظه به چنین آدمی بگم که خب من برای چی باید این حرف‌ها رو بشنوم. از اون بدتر اینه که این اتفاق اسمش present کردن‌ه. و با این روش اون آدم قراره شناسایی بشه و بهش کار و پروژه محول بشه.نمی‌دونم چرا نمی‌فهمم که یک نفر باید یک‌ساعت حرف بزنه و سر بقیه رو درد بیاره که این همه دستاورد داره...واقعا معتقدم که اگه دستاوردی باشه خودش حرف می‌زنه جای تو و لازم نیست این‌ همه تلاش کنی برای اینکه نشون بدی چقدر موفق و ارزشمندی:)))اینکه این حرف‌ها و حرکت‌ها رو درک نمی‌کنم متأسفانه بیش‌تر باعث می‌شه به سختی گنجیدن در دایره آدم‌های نرمال جامعه فکر کنم.تقریباً همه‌ی این حرفا و اتفاقات برای من بی‌معناست و عجیب‌تر اینکه کسی در این چیزها با من هم‌عقیده نیست:)</description>
                <category>سپیده شفیعی</category>
                <author>سپیده شفیعی</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2026 17:24:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اهلی کردن به سبک نارفیق!</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh.shafiiei/%D8%A7%D9%87%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-lsblgncrgvts</link>
                <description>برخی آدم‌ها فقط ادعای رفاقت می‌کنند!البته که در ظاهر مدعی هستند که تا جهان باشد در کنار ما می‌ایستند و جز صداقت از آن‌ها چیزی نمی‌بینیم، دیری نمی‌پاید که ظاهر واقعی و دروغ‌های پی‌در‌پی را آغاز می‌کنند.من فکر می‌کنم هیچ چیز مثل دروغ نمی‌تواند ماهیتی به نام رفاقت را نابود سازد و البته اعتمادی که با دروغ از بین می‌رود، دیگر قابل بازسازی نیست.رفیقی که نارفیقی کند، مهرش چنان از دل بیرون می‌شود که وجودمان سرد می‌شود و خاطرمان افسرده از جهانی که هرگز دل به عطوفتش نخواهیم سپرد.کاش حداقل آنقدر رحم داشتند که قبل از آنکه زخمی و ناامیدمان سازند، به قول شازده‌کوچولو «ما را اهلی نمی‌کردند».</description>
                <category>سپیده شفیعی</category>
                <author>سپیده شفیعی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jul 2025 20:47:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گناه دختر بودن!</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh.shafiiei/%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-nj0crcqhmrmb</link>
                <description>دختر بودن گناهی هست هر روز برای آن محاکمه می‌شویم!نمی‌دانم چندبار شده که وقتی مردم دختری را می‌بینند، جرئت می‌کنند و راجع‌به هرچیز زندگی‌اش سرک می‌کشند و بعد هم اظهار فضل از اینکه اگر چنین کنی عاقبت ندارد و چنان نیز اگر کنی خسران دنیا و عقبی برای توست!جالب‌تر اینکه آن‌ها، در مواجه با دختران، به میل خود نظریه می‌پردازند و بی‌پروا از زمین و زمان سخن می‌گویند و نمی‌فهمند که دختر، این موجود محکوم به خاموشی، ساکت است و خاموش می‌ماند تا مبادا مرز نجابت تکان بخورد و خاطر نازک کسی مکدر شود.معتقدم منفورترین چهره‌ی یک آدم وقتی است که دختری را ملعبه‌ی سخن‌سرایی خود می‌کند و ویترین یک عرصه را با حضور دختران دلربا، مجلل می‌بیند.و نهایت اینکه عمیقاً متأسفم برای جامعه‌ای که اجازه‌ می‌دهد دخترانش قبل از اولویت‌های شخصی و آینده‌نگر، به قدری درگیر قضاوت‌ها و حرف‌های مردم شوند که مسیر آرزوهای دیرینه را فراموش کنند و در عوض برای هم‌رنگی با جماعت پرمدعا، تبدیل به غریبه‌ای شوند که از ملاقات با او در آینه دل‌زده و منزجر گردند. آرزوهای خاموش دختران</description>
                <category>سپیده شفیعی</category>
                <author>سپیده شفیعی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jul 2025 20:13:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو امیدوار بمان!</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh.shafiiei/%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86-qpi8fdvty7lm</link>
                <description>تا به حال شده، از تمام جهان ناامید شوید از یک نفر، از یک فضا و بعد به دنبال آن احساس کنید که تمام جهان به شما اثبات می‌کند که دنیای جای خوبی برای زندگی نیست؟! که آدم‌ها قابل اطمینان نیستند، که زندگی هیچ وقت نمی‌خواهد محل قرار و آرامش ما باشد؟! اولین کاری که اینجور مواقع انجام می‌دهیم این است که از آدم‌های سمی فاصله می‌گیریم، محیط را ترک می‌کنیم و خود را در انزوایی که نقطه‌ی آرامش ماست حبس می‌کنیم.این معمول‌ترین واکنشی است که در برابر تاریکی‌ها از خود نشان می‌دهیم. گاهی اما آنقدر تاریکی غلبه می‌کند که یک لحظه از خود سؤال می‌کنیم که شاید خودمان هستیم که روشنایی زندگی را گرفته‌ایم و تاریکی‌اش را پذیرفتیم. از خود متنفر می‌شویم، به خاطر حرف‌هایی که از آدم‌ها می‌شنویم و گمان می‌کنیم که مهره‌ی سیاه بازی ما هستیم.من معتقدم آدمی که حتی یک بار، حتی یک لحظه، ولو یک ثانیه به خودش به عنوان مهره‌ی تاریک بازی نگاه می‌کند، هیچ وقت سیاه نبوده و نیست.قانون بازی این است که مهره‌های سیاه هیچ وقت خود را سیاه نمی‌بینند.پس امیدوار باش. اگر تو آنقدر روشنی، آنقدر سپید و آنقدر بی‌آلایش که در دنیای کوچکت، خود را متهم این قصه دانستی. تو آنقدر قدرتمند بودی که جرأت کردی خود را محاکمه کنی و از نظر من هیچ قدرتی بالاتر از این نیست.فراموش نکن که حلقه‌ی آدم‌های اطراف، هرقدر مسموم‌تر و تاریک‌تر، سد محکمی هستند برای ورود آدم‌های حسابی! پس سد را بشکن، تک تک آن‌ها را از زندگی‌ات دور کن و فراموش نکن که روزهای خوب خواهد آمد.فراموش نکن که روز خوب جای دوری نیست، نشانی‌اش هم که سرراست است. کوی نامیدی را که بگذرانی، از حوالی درماندگی هم که عبور کنی، سر نبش بن بستی که با حس ملعون بی‌ارزشی خداحافظی می‌کنی، درست انتهای همان بن بست، امید و روزهای خوب انتظار دیرین تو را می‌کشد. </description>
                <category>سپیده شفیعی</category>
                <author>سپیده شفیعی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jul 2025 20:39:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقاب حمایت</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh.shafiiei/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%AA-ugymghn1l39x</link>
                <description>برخی آدم‌ها فقط نقش حامی را بازی می‌کنند؛ البته گاهی!وقتی مطمئن هستند که تو دیگر آنقدر له شدی که دیگر تاب ایستادن نداری، برمی‌خیزند و با نقاب حمایت، با صدای عطوفت، نزدیک می‌شوند و مدعی هستند که البته آن‌ها همیشه همانقدر نزدیک بودند و این ما بودیم که درک وجود آن‌ها را نداشتیم! البته که گاه تا آنجا پیش می‌روند که در عقل و منطق خود تردید می‌کنیم که شاید تصویر واقعی آ‌ن‌ها همین است و چطور تا به حال متوجه این وجود پرمهر نشده‌ایم!دیرزمانی طول نمی‌کشد که نقاب از چهره بر می‌دارند و وقتی درخواست ما از یک صدای پر مهر و لبخند گیرا عبور می‌کند، دیگر تاب نمی‌آورند و همان روی واقعی، همان وجود سرد و تیره‌‌ی خود را نمایان می‌کنند.خنده‌دار این است که انتظار دارند ما این تقلب مسخره، این دروغ آشکار را باور کنیم و دفعه‌ی بعدی که فاز عطوفت برمی‌دارند، نزدیک شویم و قدردان محبتشان باشیم.خطاب به این آدم‌های سنگدل بی‌پروا، این موجودات دلسوز در موقع بحران: «کسی که قبل و ابتدای بحران نیست، در حالی که موظف به بودن است، بهتر است در اوج فاجعه هم ناپدید شود و ما را به حال خود بگذارد. ما یاد گرفتیم که درمنجلاب دست و پا بزنیم و بیرون آییم‌ و مهم‌تر از آن یادگرفتیم که الفبای نجات را از بر شویم تا مبادا به وجود ناوجود دیگری اعتماد کنیم و داغ حسرت دگر باره هستی‌مان را آتش افروزد.»ما خیلی وقت است که در تقلای بی‌دریغ خود تنها بودنمان را در آغوش گرفته‌ایم.نقاب</description>
                <category>سپیده شفیعی</category>
                <author>سپیده شفیعی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jul 2025 20:14:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاهبرداران مهربان</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh.shafiiei/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-v2arsxrxyz6x</link>
                <description>تقریباً هرچند وقت یک بار، یک نفر پیدا می‌شود که به ما یادآوری کند که چقدر جرئت و جسارت ناکارآمدی داریم و چقدر بد است که وقتی حقی از ما پایمال می‌شود، می‌ایستیم و برای احقاق آن می‌جنگیم. و البته که چقدر انسان‌های آرام و سرکوب شده آدم‌های خوبی هستند و چقدر دنیا به وجود آن‌ها نیاز دارد.چقدر ناپسند است که وقتی کلاهی سر ما گذاشته می‌شود، به آقا یا خانم کلاهبردار نشان می‌دهیم که متوجه کلاه بزرگی که قصد دارد بر سر مان بگذارید شده‌‌ایم و اگر جسارت نباشد، رنگ و اندازه‌ی این کلاه، مورد پسندمان نیست!واقعا چرا ما عادت داریم وقتی توهینی می‌شنویم جواب می‌دهیم و می‌ایستیم که ثابت کنیم آن کس که لایق شنیدن این حرف‌هاست،خود گوینده است،نه ما؟!چرا این رفتار قبیح مقابله در برابر زورگویی را ترک نمی‌کنیم تا جهان بهتر و رام‌تری داشته باشیم؟!و هزاران چرای دیگری که موجوداتی که به غلط نام خود را انسان می‌نهند، بی‌واهمه و بی‌شرمانه بیان می‌کنند و چوب حراج به آبروی نداشته‌ خود می‌زنند.و خطاب به آن‌هایی که هنوز می‌گذارند انسانیت نفس بکشد و بقای خود را ادامه دهد: «زورگویی به هیچ قیمتی قابل تحمل نیست. ولو آنکه زورگو افسارگیخته‌تر عمل کند و خشگمین‌تر شود.»معتقدم هرقدر هم که خوی وحشیانه‌ی ستم در یک نفر بیدار باشد، مقاومت قادر است وجود پلید او را زخم بزند و روح ناپاکش را چنگ بیندازد.البته که مقاومت یک نفر قرار نیست دنیا را به بهشت تبدیل کند ولی یقین است که غول ستم را یک قدم به انزوای تاریک خود نزدیک‌تر می‌کند.کلاهبرداران مهربان</description>
                <category>سپیده شفیعی</category>
                <author>سپیده شفیعی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jul 2025 15:17:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه‌ای از کتاب هنر شادمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh.shafiiei/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-iqt6oyeyccfk</link>
                <description>گمانم ساده‌ترین چیزی که همگی ملتفتش هستیم این است که می‌توان شاد بودن در عمق درد و ناخوشی را تجربه کرد. حتماً مدت‌هاست که از کتاب‌ها آموختیم: «نگرش ماست که به زندگی‌مان رنگ و رو می‌دهد و نه انتظار کشیدن برای وقایع تازه!» این جملات کلیشه‌ای را هزار بار خوانده‌ایم و هنگام سختی حسرت خوردیم که: «ما آدم سر پا ایستادن نیستیم و نبودیم؛ فقط می‌دانیم که با وجود روزهای ناساز هم می‌شود ساز زندگی نواخت!» نمی‌دانم چندبار خودمان را محکوم کرده‌ایم بابت روزهایی که نتوانستیم تیمارداری کنیم از جان زخمی‌مان ولی معتقدم این ماجرا به آسانی نسخه‌ی کتاب‌های انگیزشی و هنر شادمانی قابل درمان نیست. برای چه کسی آسان است که در روزگار مرارت بایستد و به احوال خود قهقه بزند یا از شیرینی زندگی بگوید؟! کیست که در جریان خروش سیلاب، پایانش را باور کند؟! علی‌رغم همه آنچه تا به امروز خوانده‌ام، معتقدم تجویز طرفداران زندگی شاد، در عمل کار نمی‌کند. در عوض این حرف‌ها، می‌توان باور کرد روزهای سختی را که گذشت، تلخی که تمام شد و خود خسته‌ای را که دوام آورد. واقع آن است که باور خوشی در حال بد معضل است اما ذکر ناخوشی آسان و هم‌سو با اوضاع و چه بهتر که بعضاً به یادآوریم تمام آنچه که بر احوال ناتوان و از پا فتاده‌مان گذشت!سالی که گذشت ترجمانی بود از آلامی که قرار است ثبت کنیم، نه برای تلخ کامی، بلکه برای تداوم بقا در برابر جولان تازه زندگی! زندگی چیزی نبود جز همان روزهایی که زمین خوریم و بار دیگر با تمام دردها ایستادیم و باور کردیم که این پایان کار نیست!تعریف زندگی تا ابد نیز همین خواهد بود!</description>
                <category>سپیده شفیعی</category>
                <author>سپیده شفیعی</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 22:04:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh.shafiiei/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-nx0dfe9ncmcc</link>
                <description>هیچ چیز بیش‌تر از فراموشی انسان را آرام نمی‌کند.فراموشی دردها، خاطره‌ها و غم‌ها.چقدر خوب بود اگر می‌شد برای فراموشی، اراده کرد. تا ثانیه‌ای دیگر هیچ چیز در خاطرمان نباشد.از آدم‌هایی که زخم محکمی بر جان ما زدند.ثانیه‌هایی که برای گذر، درنگی طولانی داشتند.و نهایتاً، تن‌هایی که تنهایی ما را یادآور شدند.چقدر خوب بود بود اگر این آپشن بی‌نظیر بر روی ابنای بشر به طور پیش‌فرض نصب شده بود و ما فقط استفاده‌‌اش را اختیار می‌کردیم.اما افسوس. افسوس که در عوض تاریخچه مرورگر ذهنمان هر قدر هم انباشته شود، با یک اتفاق و بعد از آن مکثی کوتاه، برمی‌گردد به همان روز، همان ثانیه و درست همان درد قدیمی!عجیب‌تر شباهت حیرت‌انگیز آن دیروز از دست رفته است با امروز. همانندی راه‌های پیموده شده و مسیر‌های تازه، انتخاب‌های از دست‌رفته و تردید‌های نو و نهایتاً موجودی به نام «من».با همان شکستگی‌های قبلی که فقط دل‌خوش مرهم نمادینی است که بیش از همه برای تسلای خاطر خودِ آسیب دیده بر روی آن می‌نهیم.مرهمی شبیه به همان امیدهایی درخشانی که در خیال کهنه‌مان جا خوش کرده است.زندگی همین است. تکرار و تکرار و تکرار.این سیکل پایان‌ناپذیرِ «طرحواره‌» نام.هنوز مبهوت آنم که این کودک غرق در دریای مواج، قرار است چه چیز این دنیا را با اراده‌اش متعلق به خود کند؟در حالی که تار و پود هستی را بی‌حضور او تنیده‌اند؟!</description>
                <category>سپیده شفیعی</category>
                <author>سپیده شفیعی</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 22:02:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نترس و شگفت‌انگیز باش</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh.shafiiei/%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-hizxjss1zhpm</link>
                <description>اخیراً به جمله‌ای برخوردم با این مضمون که: &quot;فقط یک چیز است که ما را از زندگی کردن رویاهایمان باز می‌دارد و آن ترس است. دست و پای ترس را ببند تا دست و پای خودتان باز شود.&quot;جمله فوق العاده‌ای بود! این عبارت گزیده‌ای از یک کتاب بود که به نظرم کافی بود که افکار نویسنده و سیر قلمش رو در کتاب توصیف کنه. حس کردم قراره که با قدرت بیان نویسنده و اشاره به قواعد بازی زندگی شگفت زده بشم و همین اتفاق افتاد و خوندن کتاب مساوی شد با یادآوری نکاتی که آروم آروم داشت توی ذهنم کم رنگ می‌شد.اسم کتاب “Fearless &amp; Fabulous” از نویسنده آمریکایی Cara Alwill بود. میشه گفت&quot;نترس و شگفت‌انگیز باش&quot; ولی ترجمه فارسی این کتاب، رو با اسم &quot; نترس دختر، غوغا به پا کن&quot; می‌تونید پیدا کنید. راستش ترجمه هم هوشمندانه است، چون با محتوای کتاب که غالباً زنان و دختران رو هدف‌گیری می‌کنه سازش زیادی داره ولی از سمت دیگه هم جامعه هدف رو محدود کرده چون این کتاب نکات کلیدیه میده که واسه هرکسی می‌تونه ارزشمند باشه.انتهای کتاب ده تا مانیفست میده که درواقع چکیده همه نکاتی هست که در طول کتاب بهش اشاره شده.1) می‌تونی انرژی خودت رو برای هیجان یا ترسیدن صرف کنی. خودت انتخاب می‌کنی!2) وقتی خودت را با خود واقعی درونت هماهنگ نمی‌کنی، برای همیشه فرد دیگری می‌شوی!3) اطمینان حقیقی از درون به بیرون می‌تراود. باورهای محدود کننده را رها کن!4) درون منطقه امن هیچ چیز باشکوهی روی نمی‌دهد!5) وقتی ایمان محکمی داشته باشی، همه چیز آن طور که باید پیش می‌رود!6) گذشته تو را تعریف نمی‌کند، طراح واقعیت جدید و باشکوه خودت باش!7) ترس‌هایت را در آغوش بگیر تا قدرتشان از بین برود!8) اگر شکستی نباشد، ترسی هم نیست. تعریف خودت را از شکست تغییر بده!9) از نتیجه‌گرایی فاصله بگیر تا قدرت واقعی درونت را درک کنی!10) قهرمان درونت همان حالت عادی و ذاتی توست. ذهنت را شفاف کن تا با آن ارتباط بگیری!مؤلف در سراسر کتاب داره مثال می‌زنه و تلاش می‌کنه تجربه‌هاش رو به شکل عینی نشون بده؛ همین کافیه برای اینکه غرق در کتاب بشید و کلش رو بدون وقفه مطالعه کنید.نویسنده این کتاب در پادکست مشهورش به نام “Cara Style Your Mind” هم ارزش‌های یه زندگی متعالی رو با بیان الهام‌بخشش ترویج میده. امیدوارم از شنیدنش لذت ببرید.</description>
                <category>سپیده شفیعی</category>
                <author>سپیده شفیعی</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 22:02:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب رؤیاهای درهم‌شکسته</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh.shafiiei/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%A4%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%87%D9%85-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-etuxctyqgpcp</link>
                <description>کودک کشی، فاجعه غم‌باری است که اسناد بین‌المللی - ازجمله اساسنامه ICC و کنوانسیون حقوق کودک - به آن اشاره کرده و مکرراً در آراء منتقدین حقوق بشر نیز آمده است. طرفداری از منافع کودکان، حامیان متعددی دارد که فریاد خود را برای شنیده شدن هر روز بلند‌تر می‌کنند. به خیال خام‌شان که مصونیت فیزیکی، تمام ماجراست!دلسوزی برای کودکان غزه و فلسطین و همه آوارگان جنگی، دغدغه‌ی انکارناپذیری است که برای داشتنش لازم نیست صاحب‌نظر باشی. انسانیت کافی‌ است! اما کجاست که کشتن روان کودک را جرم‌انگاری کند؟! زمین‌لرزه ویرانگری که بدون جنگ و نبرد، بی هیچ جنگ‌افزار و تازیانه، کودک بی‌دفاع را تا ابد درهم می‌شکند.درست آنجایی که جرقه‌ای از اشتیاق و امید خاموش شده، تمنایی تحقیر گشته و قریحه‌ای در پس هزاران جدال، سرکوب مانده، آینده‌ی پرطمطراق رؤیاهای کودکان بی‌رحمانه ربوده می‌شود. در این نقطه‌ است که حرکت از مطلوب به سمت دنیایی عاری از شادی و آرزو آغاز گشته و نقشه راه نابجایی، دستور کار زندگی این موجود بی‌پناه قرار می‌گیرد. در حالی که همه چیز رنگ باخته و سیاهی شکوهمندانه‌تر از همیشه تجلی می‌یابد!حال کدام مرجع است که عمل ساکت و موذیانه شکستن احساسات یک کودک را محکوم کند؟!کیست که صدای ‌خردشدن رؤیاها را شنیده به هوای نجات اعتنایی نماید؟!اگرچه رستگاری کودکان در این حد از کمال مطلوب بعید است و بوی بهبود از اوضاع جهان شنیده نمی‌شود، اما هزاران امید است به تحقق شکل گسترده‌تری از مفهوم کودک‌کشی و اهتمام در مسیر پرورش کودکانی که بی‌پروا رؤیا می‌سازند، بی‌باکانه کاوش می‌کنند و حقیقت هستی را از پس ظاهر مصنوع آن، از نگاه خود، کشف می‌کنند.</description>
                <category>سپیده شفیعی</category>
                <author>سپیده شفیعی</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 22:01:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه مسیر</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh.shafiiei/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-hd8kkdkmmhm9</link>
                <description>بهار زیبای جانادامه مسیرگاه مستحکم می‌دویم اما چرا؟ پاسخ مشخص نیست! در پی چه هستیم؟ نمی‌دانیم و فقط می‌دویم.گاه به قدری غرق در دویدن می‌شویم که فلسفه همه چیز را فراموش می‌کنیم و مهم تر از همه فلسفه زندگی و زنده بودن را.در این مواقع چاره چیست؟باید ایستاد، باید قدری توقف کرد و نگاه کرد که در پی چه هستیم؟ و آیا این مسیر ما را به غایت نهایی خواهد رساند؟باید دور خودمان را خلوت کنیم از هر آنچه موجب آشفتگی خاطر است. باید فقط ایستاد و نگاه کرد به همه چیز؛ خالصانه و آرام.باید اول خودمان را بشناسیم که کیستیم و در پی چه می‌گردیم در این زندگی زیبایی که خداوند نصیبمان کرده.بعد از آن زندگی و زیبایی‌اش را مورد تأمل قرار می‌دهیم و نهایتاً با آرامش تمام می‌اندیشیم به هرآنچه زین پس باید انجام دهیم.اگر در این مسیر کسی کمکی بکند و دور ما را هم خلوت تر از قبل کند باید متشکر از او هم باشیم. گاهی فقط در پی شلوغ کردن زندگی خود هستیم بی آنکه فکر کنیم این حجم از شلوغی برای چیست؟ اصلاً چرا باید تمام روز خودمان را درگیر کنیم برای کارهایی که اصلاً هدف و مقصد ما نیستند.مهم‌ترین بخش زندگی، زیستن برای خودمان است، نه برای آنکه دیگری چه می‌گوید و چه می‌خواهد و چگونه عمل می‌کند.آنجایی که مسیر خودمان را می‌شناسیم و زندگی می‌کنیم فقط برای خودمان، برای حال خوبمان و برای زندگی هرقدر درخشان‌تر، آنجاست که تلؤلؤ امید پر فروغ‌ تر از همیشه می‌تابد و زندگی روی خوشش را نمایان می‌کند.یقیناً زندگی زیبا بهاری سبز و نسیمی پرطراوت است.</description>
                <category>سپیده شفیعی</category>
                <author>سپیده شفیعی</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 21:59:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره مسعود دیانی</title>
                <link>https://virgool.io/@sepideh.shafiiei/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-jba7xm88otzw</link>
                <description>درباره مسعود دیانی.اولین باری که کانال تلگرامی &quot;از چنان که منم&quot; را دیدم قلم نویسنده مبهوتم کرد. نگارش کسی که آخرین روزهای زندگی‌اش را می‌گذارند درحالی که قلمش پر بود از امید و اندیشه‌ای خروشانی که تمام تصویر آدم از زندگی را زیر رو رو می‌کرد.درحالی که پست چهارشنبه ١٢ بهمن ١۴٠١، را می‌خواندم صفحه را بالاتر بردم و رسیدم به اولین روزهایی که گفته پزشک، حیات نویسنده را به مسیر تازه‌ای کشاند. یک ساعت بود که با قلم شیوا و بیان متکامل نویسنده انس گرفته بودم. درحالی که پر بودم از بیم و پروا نسبت به آینده‌ای که انتظارش را می‌کشیدم گوشی را کنار گذاشتم و منتظر ماندم برای یادداشت‌های آتی نویسنده، به امید آنکه با نگاه نوینش به زندگی اندیشه‌ام را دگرگونه ترغیب کنم.چند روز گذشت و به هوای عادت مألوف نگارنده که جریان احوال لحظات زندگی‌اش را گزارش می‌کرد، انتظار پست جدید را می‌کشیدم اما خبری نبود. ده روز، بیست روز گذشت و باز هم خبری نبود.  گذاشتم به حساب احوال ناخوشش و گفتم چند روز دیگر که بهبودی نسبی حاصل شود، یادداشت‌هایی با مضمون زندگی با تجربه واقعی آرزو و امیدهایش را خواهم خواند. چند روز دیگر هم گذشت و نهایتاً خبر درگذشت نویسنده متأثرم ساخت. افسوس که اولین مواجه‌ام با مکتوباتی منبعث از امتزاج فرهیختگی و زیبااندیشی به حیاتی که اغلب متهم اول گله‌مندی‌های بی‌جهتمان است، پس از آخرین یادداشت ثبت شده نویسنده بود ولی همین هم غنیمت است. گمانم اکنون وقت آن است که برای خواندن تحریرات سابق وقت بگذارم و به‌قدر توان بیاموزم. روحشان قرین رحمت الهی. </description>
                <category>سپیده شفیعی</category>
                <author>سپیده شفیعی</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 21:58:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>