<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سپیده اشرفی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sepidehashrafi</link>
        <description>روزنامه‌نگار و مترجم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 18:21:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/95005/avatar/ghGeqX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سپیده اشرفی</title>
            <link>https://virgool.io/@sepidehashrafi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قدم اول برای ترجمه کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehashrafi/%D9%82%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-zgcjx8lfqehz</link>
                <description>خب تو بخش اول درباره این صحبت کردیم که اصلا چطوری باید یه فضا برای نوشتن یا ترجمه کتاب فراهم کنیم. تو این بخش یه قدری تخصصی‌تر تو حوزه ترجمه با هم صحبت می‌کنیم. اینکه اصلا چطوری باید وارد این حوزه بشیم.توصیه همیشگی من بر اساس مسیری که طی کردم اینه که اول از همه ببینید که دوست دارید تو چه حوزه‌ای برند بشید. حتی ممکنه کسی دوست داشته باشه فقط مترجم ادبی شناخته بشه. یکی دیگه دلش می‌خواد مترجم آثار سیاسی باشه. مثلا دو کتاب اول من کاملا سیاسی و زندگی‌نامه بود.وقتی مشخص کردید که می‌خواهید تو چه حوزه‌ای برند بشید، باید جستجوی جدی رو شروع کنین. سایت‌های مختلفی هست که می‌تونین ازش کمک بگیرید. شاید راحت‌ترینش سایت آمازون باشه. اما همین اول یه توصیه برای اون‌هایی دارم که کار اول‌شون هست. بهتره سراغ کارهایی برید که استرس کمتری داشته باشه. معمولا توصیه نمیشه که به عنوان کار اول سراغ کارهایی برید که خیلی تازه هستند و هر لحظه ممکنه مترجم بهتری سراغش بره. پس این نکته رو هم در نظر داشته باشید که بهتره برای کار اول، کتاب کمی قدیمی تر اما بر اساس نیاز بازار رو انتخاب کنید. مثلا اگه خاطراتی تازه از ترامپ منتشر شد، سمتش نرید بهتره. چطوری وارد دنیای ترجمه کتاب بشیم؟بذارید قدری از تجربه خودم بگم. زمانی که مترجم بین الملل بودم، با شخصیت استیسی آبرامز وکیل و سیاستمدار آمریکایی آشنا شدم و دیدم هیچ کس اون رو توی ایران نمی‌شناسه. در واقع فضای خوبی فراهم بود تا کتابش ترجمه بشه. حتی زمانی که سراغ کتابش رفتم، هنوز داستان سیاهپوست‌کشی‌های آمریکا اتفاق نیافتاده بود. یعنی در ناامیدی کامل سراغش رفتم اما از یک چیز مطمئن بودم: بهترین شخصیت برای اینه که تو ایران معرفی بشه. اما نتیجه چی شد؟ یک سال بعد و زمانی که انتخابات ریاست جمهوری آمریکا بود، پای آبرامز هم وسط کشیده شد. آبرامز تونست معادلات انتخابات رو بهم بزنه و سرنوشت ایالت جورجیا رو به نفع دموکرات‌ها عوض کنه. زمانش بود که بگیم :«آره ما قبلا این رو معرفی کردیم.» کتابش رو بیشتر تبلیغ کردیم تا همه باهاش آشنا بشن.به همین خاطر میگم بهتره چهره‌ای رو معرفی کنید که حتی خیلی‌ها نمی‌شناسن. اما نحوه ارائه اون و همراهی کردن مخاطب هم خیلی مهمه. وقتی موضوع رو انتخاب کردین یا به نتیجه رسیدین که کتاب کدوم شخصیت رو می‌خواهید ترجمه کنین، کارتون راحت‌تر شده. می‌تونین سرچی در آمازون کنین تا به کتاب‌هاش دسترسی داشته باشین. البته یک احتمال هم این وسط وجود داره که به بن بست بخورید و طرف کتابی نداشته باشه!اگه مرحله قبل رو با موفقیت پشت سر گذاشتین، نوبت به این می‌رسه که با یک ناشر برای چاپ اثر صحبت کنین. خیلی از ناشرهای شناخته شده حاضر نیستن با مترجم‌های تازه کار همراهی کنن اما من شانس این رو داشتم که آرادمان عزیز بهم اعتماد کرد. اعتمادی که حاصل سماجت یک ساله و صحبت با ناشرهای مختلف بود. بالاخره وقتی شما تلاش می کنید، راه خودش رو بهتون نشون میده. امتحانش کنین!</description>
                <category>سپیده اشرفی</category>
                <author>سپیده اشرفی</author>
                <pubDate>Sat, 15 May 2021 16:23:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاقی از آن خود برای ترجمه کردن</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehashrafi/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-xjzltmkfc2cd</link>
                <description>تو این یک سال و نیم که بخش زیادی از کتاب‌هام داره به سرانجام می‌رسه، خیلی‌ها ازم می‌پرسن که چطوری باید برای ترجمه اقدام کنن. هزار بار برای خیلی‌ها توضیح دادم اما فکر کردم این بخش تو محتوای فارسی داده درستی نداره که این همه پرسش رو مطرح می‌کنه.توی این مطلب کمی می‌خوام درباره یکی از مهم‌ترین قدم‌هایی صحبت کنم که باید قبل از هر کاری توی دنیای ترجمه سراغش برید. تلاش می‌کنم تو مطالب بعدی، مفصل‌تر درباره جزئیات ترجمه بنویسم.ویرجینیا ولف کتابی داره با عنوان «اتاقی از آن خود». من هر بار این عنوان رو می‌شنوم یاد روزهایی می‌افتم که پشت هم ترجمه می‌کردم. واقعیت اینه که قبل از هر کاری وقتی قصد دارید وارد دنیای کتاب و نشر بشید و چیزی ازتون منتشر بشه، باید اتاقی از آن خود داشته باشید. چرا؟ چون نوشتن یا ترجمه کتاب یه کار آهسته و پیوسته است که باید هر روز بخشی از وقت‌تون رو بهش اختصاص بدین.اتاقی از آن خود داشته باشیدبهترین کار اینه که فضایی رو برای خودتون باز کنید که امکان نوشتن مستمر در اون فضا رو بهتون بده. این فضا می‌تونه الزاما یه فضای پشت میز نباشه. همه چیز بسته به خودتون و شرایط روحی و امکانات‌تون داره.این مرحله یعنی قرار و آرام گرفتن برای نوشتن. فرقی نمی‌کنه ترجمه باشه یا نوشتن. این مرحله زمانی رو براتون فراهم می‌کنه که بتونین قدری با کلمات توی ذهن‌تون تنها باشین. درست تو همین مرحله است که دو عادت رو باید به عادت‌های روزانه‌تون اضافه کنید: مطالعه مستمر و نوشتن مستمر. اینکه ذهن‌تون رو مدام در معرض داده‌ها و کلمات ناب قرار بدین، احتمال خلق واژه‌ها و جایگزین‌های بهتری رو تو حوزه ترجمه بهتون میده. خوندن مستمر یعنی خوندن همه نوع سبک. نمایشنامه، شعر، داستان کوتاه ... همه چی بخونید و ذهن‌تون رو پرورش بدین.یادمه یه استادی می‌گفت اگه روزی هزار کلمه بنویسید، تازه ذهن‌تون آروم میشه و خلاقیت خودش رو نشون میده. پس این دو عادت رو فراموش نکنید. فضایی برای خودتون داشته باشید و مستمر مطالعه و نوشتن رو تمرین کنین. یادمون باشه ترجمه یکی از زیباترین کارهای این دنیاست که به شما هم حس خلاقیت میده و هم حس نوشتن. ابزارهاش رو برای خودتون فراهم کنین و دست به کار بشین.</description>
                <category>سپیده اشرفی</category>
                <author>سپیده اشرفی</author>
                <pubDate>Sat, 15 May 2021 15:59:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا عاشق سیستان‌بلوچستان شدیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehashrafi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%84%D9%88%DA%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-eglbs7t8qr3l</link>
                <description>چند روزه دارم به این فکر می‌کنم چرا سر و ته ما روزنامه‌نگارها و یه سری از فعالان اجتماعی رو می‌زنن، سر از سیستان و بلوچستان در میاریم؟ هی به این فکر کردم چرا اونجا اینقدر برامون جذابه؟ یا چرا فکر می‌کنیم تاثیرگذاری بیشتره؟ عکس آرشیوی
شاید اگه با این فضا آشنا نباشین، اولین پاسخی که به ذهن‌تون برسه اینه که «خب اونجا راحت‌تر میشه شوآف کرد و ...» اما نه. استثنا همیشه همه جا هست. اما من دارم درباره بخش زیادی از فعالیت‌ها که انصافا خالصانه هم هست، صحبت می‌کنم. روزها و شاید ماه‌هاست به این مساله فکر می‌کنم. امروز قدری واضح‌تر می‌تونم جوابش رو برای خودم پیدا کنم. تصور من اینه که سیستان و بلوچستان ناخودآگاه همه ماست که عاشق وطن هستیم. یه ناخود آگاه فراموش شده که همه خودمون رو در مشکلاتش (و بیاید نگیم محرومیت چون محروم ما هستیم که از هنر و اصالت سیستان غافل بودیم و گاهی هنوزم هستیم) سهیم می‌دونیم.سیستان و بلوچستان ناخودآگاه همه ماست که عاشق وطن هستیم. یه ناخود آگاه فراموش شده که همه خودمون رو در مشکلاتش (و بیاید نگیم محرومیت چون محروم ما هستیم که از هنر و اصالت سیستان غافل بودیم و گاهی هنوزم هستیم) سهیم می‌دونیمما سیستان رو دوست داریم چون خوب می‌دونیم قدر معنای «آب» رو ندونستیم. چون می‌دونیم با منابع آبی و مصرف روزانه‌مون چند چندیم( حتی در حد چند ثانیه باز گذاشتن آب بیشتر). می‌دونیم که عادتمون شده موقع زمستون به جای پوشیدن لباس بیشتر، بخاری یا وسایل دیگه گرمایشی رو بیشتر می‌کنیم. ما خوب می‌دونیم چه به سرِ زمین و سرزمین‌مون آوردیم. خوب می‌دونیم و به همین دلیله که سیستان برامون جایی برای تلافی همه این کوتاهی‌هاست.زنان بی‌شناسنامه‌ای که هیچ وقت دیده نمیشن (برای گرفتن عکس اجازه داد)اصلا به همین رنگ و رخ شون نگاه کنین ... خودِ زندگیه. من در وجب به وجب اونجا محرومیت نمی‌بینم، فراموشی می‌بینم. ما روزنامه‌نگارهایی بودیم که چسبیدیم به میز و گزارش‌های پشت میزی. حتی گاهی ندونسته به جای حل مشکلات، دامن زدیم بهش. با اعتماد که مصاحبه می‌کردم و از کتاب‌هام می‌پرسید، سوال کرد اگه قرار باشه از زندگی یه زن ایرانی بنویسی که شاخص باشه، سراغ کی میری؟ گفتم قطعا کسی که  پایتخت رو رها کرده و رفته باشه تو دل منطقه. گفت چرا؟ گفتم چون خیلی وقتا ما توهم می‌زنیم که داریم مشکلات رو حل می کنیم. اگه قراره مشکلی حل کنیم باید بدون دست زدن به اصالت منطقه باشه. عکس آرشیویخلاصه که من هم جزء همون عاشقان سیستان بلوچستان هستم و خب دلیلش هم شاید دونستن سهم خودم در نابودی زمین و وفادار نبودن به سرزمینه ... .</description>
                <category>سپیده اشرفی</category>
                <author>سپیده اشرفی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Nov 2020 13:42:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«آردرن» تونست، رجال سیاسی نتونستن!</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehashrafi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%AF%D8%B1%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%86%D8%B3%D8%AA-mkejwigwoxpm</link>
                <description>بالاخره کتاب آردرن هم به بازار اومد. حتی حالا که خیلی‌ها عکس‌های کتاب‌خونی شون رو برام می فرستن به این فکر می‌کنم که چرا این زن اینقدر تو ایران محبوب شد. شاید بخشی اش به این خاطر بود که درست در زمانه‌ای تونست کرونا رو مدیریت کنه که خیل عظیم «رجال سیاسی»(!) نتونستن اون رو تو ایران مدیریت کنن. آردرن نشون داد که میشه. که چقدر محدودیت ها تو همون نیوزلند (کشوری که اولین بار حق رای زنان رو به رسمیت شناخت) زیاد بود و اون خواست که بتونه.به قول یکی از دوستان، تو این وضعیت اقتصادی، کار کردن تو بازار کتاب مثل خودزنی و خودکشیه. امیدوارم بخونید، لذت ببرید و نقدهاتون رو بهم بگید.«رهبری شگفت‌انگیز» نوشته میشل داف/ ترجمه سپیده اشرفینشر آرادمان/ 32 هزار تومان </description>
                <category>سپیده اشرفی</category>
                <author>سپیده اشرفی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Nov 2020 12:22:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«جان کندن» چگونه جان دوباره‌ای به من داد!</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehashrafi/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%86-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-j3wft6p0tml0</link>
                <description>برای من اولین کتاب بود اما کمتر از نوشته‌های بعدی براش زحمت نکشیدم. سال‌ها بود انتظارش رو می‌کشیدم. خیلی این در و اون در زدم. بالاخره شد شکر خدا. این مصاحبه تمام جزئیات کتابم رو نشون میده. خوشحال میشم بخونید و به دیگران معرفی کنیدش مصاحبه را اینجا بخوانید. کتاب جان‌کندن/ نوشته استیسی آبرامز/ ترجمه سپیده اشرفی</description>
                <category>سپیده اشرفی</category>
                <author>سپیده اشرفی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Aug 2020 12:34:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمِ مطلوب!</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehashrafi/%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%90-%D9%85%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%A8-ykrhkxewa5fg</link>
                <description>حقیقتش اینجا می‌نویسم چون حس‌ می‌کنم خیلی‌ها هستند مثل من، که نیاز به هم‌دردی دارن. این روزها حال و احوال ما روزنامه‌نگارها اگه به بدیِ مردم نباشه، بهتر هم نیست. بذارید از اینجا شروع کنم :یک سالی هست که تصمیم گرفتم کمتر از حقم رو نخوام. برای همین عطای معاونت سردبیریِ یک سایت نسبتا خوب با 9 ساعت کاری و شیفت‌های بسیار و حقوق فقط ماهی 1.8 میلیون، رو به لقاش بخشیدم. دنبال کار بودم. یه دوره‌ای هم توی یه خبرگزاری معتبر مشغول شدم که قرار بود دبیر یکی از سرویس‌های تازه‌تاسیس بشم. اما مشکل کجا بود؟ مشکل اینجا بود که هر بار بیشتر از چیزی که لازم بود از خودم فروتنی به خرج می‌دادم. چطوری؟ اینطوری که هر بار هرچی می‌گفتن، من هم پاسخم «چشم» بود. سردبیر اون بخش (تو خبرگزاری معتبر) واقعا نیاز به مشاوره و مراجعه به روانپزشک داشت. یک بار که برای تست اعتیاد و کارهای استخدام رفته بودم، توی گروه تحریریه پیام داد:«خانم اشرفی زودتر بیا دفتر ... بدو» منم به حالت خنده پاسخ دادم که توی صف آزمایش هستم جایی برای دویدن نیست!عصر که سرمون خلوت شد و کارهای خبر به سرانجام رسیده بود، من رو کشید کنار و گفت:« از این به بعد، هرچی میگم بگو چشم.» من خیره نگاهش می‌کردم. ادامه داد:«با من جدل نکن.» گفتم:« آخه واقعا نمی‌تونستم عجله کنم توی صف بودم و ...» پرید وسط حرفم:« میگی چشم چون چشم بچه‌ها به توئه. باید یاد بگیرن جدل نکنن.» لبخندی زدم که یعنی چشم.تحریریه یکی از روزنامه‌های سراسریاشتباه نکنید این چشم‌ گفتن‌ها ایشون رو راضی نکرد. ماه‌ها این جدل‌ها بین ایشون و بقیه بچه‌های گروه ادامه داشت و در نهایت هم گویا چشمِ مطلوب خودشون رو نگرفتن.یه مثال دیگه. با یه مجله شروع به همکاری کردم و کارم از سردبیری کم مونده بود به جارو کشیدن کفِ تحریریه منجر بشه. توی این کارهای محول شده، ادیت یک مصاحبه دستم بود. تحویل دادم و دوباره پس فرستادن. فرمودن:« باید دست کم 5 تا 6 ساعت براش وقت بذاری ... متن، پیراسته نیست.» پرسیدم منظورتون از پیراستگی دقیقا چیه؟ و فرمودن متن رو باز کن که خودش باهات حرف می‌زنه. دوست داشتم بگم بزرگوار کدوم پارک میری که متن باهات حرف می‌زنه ... گفتم میشه واضح‌تر بگین. که پاسخ بلندبالایی شنیدم با این محتوا که «وقتی حرفی می‌زنم بگو چشم.»تحریریه خبرگزاری تسنیمما نسلِ سوخته روزنامه‌نگارهایم. بین چشم گفتن از دولت، مدیر، خانواده و ... گیر کردیم و نمی‌دونیم باید کدوم رو اولویت بدیم. ما نسلِ سوخته‌ای هستیم که جرات ادعای کار 15 ساله در تحریریه نداریم چون می‌فرمایند که «باید هرچی می‌دونی رو بذاری کنار و دوباره از صفر شروع کنی.» ما نسلی هستیم که با این جمله مشکلی نداریم اما کسی بهمون نمیگه منظورش از پیراستگی چیه، کسی نمیگه چطوری توی صفِ آزمایش باید دوان دوان باشیم (!!)؛ شاید به این جرم که چشمِ مطلوب اونها رو نگفتیم. حالا هم با وضعیت کرونا، خیلی از روزنامه‌ها خبرنگاراشون رو اخراج کردن. وضعیتِ خیلی جالبی نیست. تقریبا همه روزنامه‌نگارها دنبال راه انداختن کارهای مستقل هستن بس که خل شدن از دست عوامل اجرایی و هزارتا معیار الکی. وضع‌ما خوب نیست.اینجا از داستان‌های عجیب روزنامه‌نگار بودن میگم.از اینکه عاشق کلمات‌ هستیم و چقدر گاهی زندگی بهمون فشار میاره. همراه من بشین تا دست‌تون رو بگیرم و ببرم به تحریریه‌هایی که بودم</description>
                <category>سپیده اشرفی</category>
                <author>سپیده اشرفی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2020 12:16:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دردهای مامان</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehashrafi/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-d6fo0vwfoosy</link>
                <description>آب از روی برآمدگی بالای گردنش سر می‌خوره و پایین می‌ریزه. موهای خشکش یکی یکی تیره میشه و سنگین. تو چند دقیقه یه دسته موی سیاه خیس شده جلو چشامه. دست می‌کشم به دونه‌های مشکی سرش. آب حمام تازه داره گرم میشه. 8 ساله میشم و دست به دست مامان. تمام کوچه انوشیروان رو رد می‌کنم تا برسم به مدرسه ناصرخسرو. دوباره مقنعه‌ام رو زیادی جلو دادم. مامان دستش رو دور صورتم می‌گیره و یه بوس از لپای گلی‌ام می‌کنه. گرمای بوسه‌اش چرخ می‌خوره و میره پایین. از گردن رد میشه و پیچ می‌خوره به سمت قلبش.شونه‌اش رو صاف می‌کنه و زیر دوش آخ می‌گه. موهاش حالا با شامپو قاطی شده و دست من و خودش مشغول تمیز کردنش شده. حباب شامپو سر می‌خوره و پایین میاد. 12 ساله میشم. موهام رو باز کردم و به قول خودش شکن شکن شده. نگام می‌کنه و میگه: به خودم رفتی. می‌خندم و دوباره همون دو خط سیاهی که لابد اسمش ابروئه، کمی کج میشه تا به نازیباترین شکل ممکن شبیه مامان بشم. همیشه می‌گفت چشمات شبیه منه. همیشه یه برقی توشه. اولین باری که عاشق شدم شنیدم: چشات یه دنیاست.دستم می‌سوزه. آب دوباره داغ شده. شیرها به صدا افتاده اما هنوز کمی طاقت داره تا دمای مناسب ازش در بیاد. آب سرد رو زیادتر می‌کنم. آب از توی موهاش رد میشه و سیاهی موهاش رو دور شونه‌هاش می‌کشونه.چادر رو از بالای سرم تکون میدم و دور شونه‌هام می‌ندازم. میگه: برو خدا پشتت باشه. چادر تو باد تکون می‌خوره. حس می‌کنم امروز آخرین روزیه که می‌تونم اون تحریریه رو تحمل کنم. بلند میگم: برو تو سرما می‌خوری.لیف گوله شده رو کفی می‌کنم و می‌کشم رو جاهایی که یک هفته پماد زدم. چربی و آب با هم قاطی میشه. چربی و آب حل نمیشن فقط ادای همراهی رو در میارن. درست مثل من و مشکلات. همیشه کنار همیم اما نشد حل بشیم. دست مشکلات رو می‌گیرم و چرخ می‌زنم. یک دو سه میگم و از پشت خم شده مامان، لیز می‌خوریم و پایین میایم. مامان آخ میگه که یعنی آب گرم اثر کرده و استخوناش قدری جون گرفتن. سرش رو بالا می‌گیره. ابروهاش در اومده. آب می‌ریزه تو صورتش و از روی اخمش رد میشه. موهای نقره‌ای شقیقه‌هاش از دو طرف صورتش سرازیر میشن. حبابی از زیر دماغش بیرون میاد و سرش رو برمی گردونه. پشتش رو نگاه می‌کنم. نه خبری از من هست و نه ترکیب آب و چربی.آب از روی برآمدگی بالای گردنش سر می‌خوره و پایین می‌ریزه. بخار دهانش می‌زنه تو صورتم: حوله‌ام رو بده. در حموم رو باز می‌کنم. توی اتاق حموم خونه مادرجونم. خونه ته کوچه روشن. لباس‌های مادرجون روی تخت منتظره که بیرون بیاد و بشینه رو تنش. بخاری رو زیاد می‌کنم. مامان میاد تو اتاق. چادر میندازه جلوی حموم که مادرجون بیاد بیرون. در حموم رو باز می‌کنم، مامان از زیر دوش بیرون میاد و مثل یه جوجه جمع میشه توی حوله آبی. بقلش می‌کنم. گرمِ گرمه. تمام وجودم گرم میشه. گرماش از گردنم رد میشه و پیچ می‌خوره به سمت قلبم.لبخند می‌زنم و میرم سمت مدرسه. برمی‌گردم. یه بوس از دور براش می فرستم. می‌خنده و دور میشه. از دور دوستام رو می‌بینم و صدای جیغ‌هاشون رو می‌شنوم. زنگ مدرسه می‌خوره.</description>
                <category>سپیده اشرفی</category>
                <author>سپیده اشرفی</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2020 15:52:30 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>