<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سپیده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sepidehddkh</link>
        <description>علاقه‌مند به روانشناسی و هنر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 05:18:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/18082/avatar/yK2oJs.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سپیده</title>
            <link>https://virgool.io/@sepidehddkh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ویژگی‌های یک روان‌درمانگر خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehddkh/%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D9%85%D9%86-vlok2kae83g5</link>
                <description>از اولین باری که وارد اتاق درمان شدم حدود چهار سال می‌گذره. تجربه اول من از تراپی تجربه خوبی نبود و باعث شد اون درمانگرو فقط یک جلسه ببینم و درمانو باهاش ادامه ندم. بعد از اون و در طول این چهار سال، پیش سه تا درمانگر دیگه هم رفتم که فقط با یکی از این سه نفر تونستم ارتباط برقرار کنم و حس کنم جلسات واقعا برام مفیده.حالا با تجربیاتی که دارم می‌خوام ویژگی‌های یک درمانگر خوب از نظر خودمو بهتون بگم:ما رو به چشم یه انسان می‌بینه نه یه مراجع: رفتن به اتاق درمان شاید این حسو بهمون بده که ما بیمار روانی هستیم! خب البته این بخاطر اینه که رفتن پیش درمانگر خیلی تو کشورمون جا نیوفتاده. ولی یکی از نکاتی که فکر می‌کنم می‌تونه این حسو کمتر کنه اینه که درمانگر پشت یه میز بزرگ و تو فاصله خیلی دوری از درمانجو نشینه. با این کار این حس بد مراجع بودن و نیازمند درمان بودن بیشتر می‌شه. من به شخصه اون دسته از درمانگرایی رو دوست دارم که رو صندلی هم سطح با صندلی‌ای که خودم نشستم می‌شینن. به نظرم رعایت این نکته‌ي کوچیک این پیامو به درمانجو می‌رسونه که درمانگر هم یه انسان مثل درمانجو هست و هیچ برتری نسبت بهش نداره و رابطه یه رابطه برابره. یه نکته دیگه‌ این که من خودم با درمانگری ارتباط برقرار می‌کنم که حس کنم خود واقعیشه! لحن حرف زدنش دوستانست و این حسو بهم نمیده که اومدم پیشش تا درمان شم. وقتی کنارشم حس نمی‌کنم مراجعم. انگار که رفتی پیش یه دوست قابل اعتماد تا در مورد یه موضوعی ازش مشورت بگیری. فکر می‌کنم اینطوری دوستانه‌تره و رابطه‌ي درمانی رو تاثیر‌گذارتر می‌کنه.از خودش و زندگیش خیلی کم صحبت می‌کنه: یادم میاد پیش یه درمانگری رفته بودم و تو جلسه اول انقدر از زندگی خودش و خاطراتش برام گفت که دیگه وقت نشد من مشکلمو کامل بگم! من خودم دوست ندارم جلسه درمان طوری بشه که انگار رفتم تا درمانگر برام سخنرانی کنه. و البته چیزیم که به تازگی یاد گرفتم اینه که به صحبت کردن درمانگر از خودش و زندگیش می‌گن خود‌افشایی و این خود‌افشایی باید خیلی کم و فقط در صورتی اتفاق بیوفته که به درمان کمک کنه.جلسات رو به موقع شروع می‌کنه و خوب تموم می‌کنه: وقتی جلسات تو زمان خودش و به موقع شروع بشه یعنی درمانگر منظمه و برای زمان مراجعش ارزش‌قائله. از طرفی درمانگر اگه حرفه‌ای باشه، حرفا و توضیحات خودشو جوری تنظیم می‌کنه که به آخر وقت نکشه. یادم میاد یه بار توضیحات درمانگرم طولانی شد و من مجبور شدم بیشتر از تایم ست شده تو جلسه بمونم و مبلغ بیشتریم به ازای دقایقی که اضافه موندم پرداختم! نکته‌ي دیگه این که به نظرم درمانگر حرفه‌ای جلسه رو طوری تموم می‌کنه که این حسو به مراجع نده که وقت تموم شده و باید هرچه زودتر جلسه رو ترک کنه.به جای درمانجو تصمیم نمی‌گیره: هدف روان‌درمانی اینه که آدما خودشون پدر مادر خودشون بشن و بتونن مستقل زندگی کنن. اگه درمانگر به جای آدم تصمیم بگیره و بگه فلان تصمیمو بگیر یا فلان کارو نکن که باید تا ابد برای هر تصمیمی بهش مراجعه کنیم! درمانگر فقط می‌تونه عواقب تصمیمات رو بهمون بگه و در نهایت اجازه بده تصمیم نهایی رو خودمون بگیریم. به عبارتی باید ماهیگیری رو بهمون یاد بده! همینطور اصلا نباید نظر خودش رو تحمیل کنه یا ما رو به چیزی که خودش فکر می‌کنه درسته سوق بده. درمانگر میاد و دیدمونو باز می‌کنه تا از زاویه تازه‌ای به مسائل نگاه کنیم. در نهایت هر تصمیمی رو به خودمون واگذار می‌کنه و اینطوری بهمون یاد می‌ده که در مقابل تصمیماتمون مسئولیت پذیر باشیم.شنونده خوبیه: وقتی باهاش صحبت می‌کنین با دقت به حرفاتون گوش می‌ده، وسط حرفتون نمی‌پره، حس نمی‌کنین منتظره تا حرفاتون تموم شه تا توضیحات خودشو بگه. بین حرفا اجازه می‌ده سکوت پیش بیاد تا اگه می‌خواین بیشتر صحبت کنین. در کل این حسو می‌ده که داره آدمو به حرف زدن تشویق می‌کنه. یا مثلا وقتی یه ماجرای دردناک رو تعریف می‌کنین می‌تونین انعکاس حس خودتون تو اون شرایط رو تو چهرش ببینین. انگار که اون به دنیای شما وارد شده و داره در لحظه چیزی که شما تجربه کردینو تجربه می‌کنه. اینطوری همدلی می‌کنه نه این که صرفا گوش بده و نظرشو بدون هیچ حسی تو لحن یا چهرش بگه. یا مثلا فقط تحلیلای روانشناختی خودشو ارائه بده.با توافق درمانجو جلسه رو پیش می‌بره: می‌پرسه که دوست دارین رو چه مسائلی کار کنین؟ و از بین مشکلاتتون کدومش براتون الویت بالاتری داره؟ اگه مسئله‌ای از نظر خودش مهم‌تر باشه با توافق درمانجو بهش می‌پردازه و یا به صورت موازی و فرعی اونو پیش می‌بره.جلسات مفیدن: بین جلسات به نتیجه‌گیری های کوچیک می‌رسین. حس نمی‌کنین انقدر در مورد مسائل مختلف و متفاوتی حرف می‌زنین که هیچ نتیجه گیری خاصی از هیچ کدوم نمیشه بلکه کاملا برای آدم روشنه که داره رو چی کار می‌شه و پیشرفت خودشو می‌بینه.سعی می‌کنه رابطه درمانی خوب بسازه: تجربه من به عنوان یه آدم درونگرا اینطوری بود که حرف زدن تو جلسه درمان خیلی سخت بود. این که بخوام همه ‌مشکلات زندگیم و خاطره‌های دردناک و احساساتمو به کسی که نمی‌شناسم بگم وحشتناک بود! پس لازم بود که درمانگرم کاری کنه بهش اعتماد کنم و اونو مثل یه دوست ببینم بخاطر همین بعضی وقتا خیلی کوتاه و جوری که به جلسه آسیب وارد نشه در مورد مسائل فرعی صحبت می‌کردیم مثلا اگه من یه فیلمیو دیده بودم و بهش اشاره می‌کردم اگه اونم فیلمو دیده بود نظرشو در موردش بهم می‌گفت. من متخصص نیستم ولی فکر می‌کنم این کارش در جهت ساخت رابطه درمانی بود و واقعا هم برای من موثر بود.محتوای درستی ارائه میده: با تحلیلای روانشناختی زیاد و پیچیده درمانجو رو گیج نمی‌کنه. نصیحت نمی‌کنه. به جاش از روشای غیر‌مستقیم استفاده می‌کنه تا درمانجو خودش به نکته‌ای که تو ذهن درمانگر هست برسه. به عبارتی خودش راه درست رو کشف کنه. سوال‌های درستی می ‌پرسه که پاسخ دادن بهشون می‌تونه برای درمانجو مفید باشه یا دونستنشون برای کار درمانی مفیده. سوالیو فقط برای کنجکاوی خودش نمی‌پرسه. همینطور درمانگر هیچ وقت مراجعشو قضاوت نمی‌کنه. هیچ وقت لحنش تمسخرآمیز یا توهین آمیز نیست. از حرفاتون تعجب نمی‌کنه. کنارش از هر لجاظ احساس امنیت می‌کنین. نظرتون و حرفتون معتبره. هر تصمیمی که بگیرین و هر کاری کنین بازم درمانگر نسبت بهتون با احترام رفتار می‌کنه. بهتون اهمیت میده. حرفتون یا نظرتون و حتی احساساتتون براش مهمه و هیچ کدوم کوچیک شمرده نمی‌شه. مجبورتون نمی‌کنه اتفاق دردناک زندگیتونو کامل و با جزئیات بگین. اجازه میده آروم آروم و تو وقت مناسبش، هر وقت خودتون آماده بودین در موردش صحبت کنین. راز داره. جدا از این که تکلیفایی که بهتون میده رو انجام بدین یا نه و کلا در طول درمان پیشرفت کنین یا نه بهتون حس ارزشمند بودن میده. بعد یه مدت حس می‌کنین اعتماد به نفستون بیشتر شده. اگه ازتون تعریف کنه خیلی منطقی و بدون اغراق اینکارو می‌کنه.این متن کاملا تجربی بود و نمیدونم از نظر علمی چقدر درست یا غلطه. و حتی ممکنه خیلی از چیزایی که گفتم صرفا سلیقه‌ی من باشه.در نهایت به نظرم اگه درمانگر واقعا به مراجعش اهمیت بده و بخواد قلبا بهش کمک کنه ناخودآگاه این حسو منتقل می‌کنه.</description>
                <category>سپیده</category>
                <author>سپیده</author>
                <pubDate>Mon, 15 Dec 2025 15:08:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور همه‌مان شرطی شده‌ایم</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehddkh/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%87%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D8%B7%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-e3mcr7qqiydj</link>
                <description>نمیدونم مفهوم شرطی شدن کلاسیک به گوشتون خورده یا نه ولی یکی از مفاهیم جالب روانشناسیه که تو زندگیمونم خیلی کاربرد داره. خیلی وقتا شده که ما خودمون بدون این که بفهمیم نسبت به خیلی چیزا شرطی شدیم! قبل از این که در مورد شرطی شدن انسان‌ها صحبت کنم بریم ببینیم پاولف کی بود و شرطی شدن کلاسیک یعنی چی :)در یکی از روزهای ماه سپتامبر سال ۱۸۵۹ پسری متولد شد به نام ایوان پترویچ پاولف. پدر ایوان کشیش بود و باغبانی می‌کرد و احتمالا طبق رسم زمانه که هرکسی شغل پدرش رو ادامه می‌داد ایوان هم تصمیم می‌گیره کشیش بشه و بخاطر همین به مدرسه کلیسای ریازان می‌ره. ولی خب بعد از مدتی اونجا رو رها می‌کنه و میره دنبال علاقش! یعنی علوم طبیعی . پاولف در نهایت فیزیولوژیست می‌شه و جایزه نوبل هم می‌گیره.یکی از کارهای مهم و معروف پاولف آزمایشی هست که درباره ترشح بزاق سگ انجام داد و در نهایت به مفهومی به اسم &quot;شرطی شدن کلاسیک&quot; رسید.پاولف در ابتدا اصلا قصد نداشت که روی ذهن و روان کار کنه و به حدی ازین موضوع فراری بود که اگر همکاران یا شاگردانش زبان ذهنی غیر فیزیولوژیکی در تفسیر پژوهش‌هاشون به کار می‌بردن پاولف اون ها رو جریمه می‌کرد! با تمام این اوصاف نتیجه آزمایش اتفاقی پاولف تاثیر زیادی روی علم روانشناسی گذاشت.ماجرای آزمایش پاولف از این قرار بود که پاولف در ابتدا روی ترشحات دستگاه گوارش سگ آزمایش می‌کرد و به همین دلیل چندین لوله به معده و گلوی سگش وصل کرده بود تا ببینه میزان ترشحات معده و مری از چه قراره. همکار پاولف هم به دفعات در طول روز به اتاق آزمایش میومد تا به سگ غذا بده.پاولف در میان آزمایش متوجه شد که سگ با دیدن غذا، به صورت غریزی، بزاق زیادی ترشح می‌کنه که خب نتیجه قابل انتظاری بود. اما دیدن چه چیزی تعجب پاولف رو برانگیخت؟ این که سگ پاولف هر وقت که همکار پاولف را می‌دید یا صدای پاش رو می‌شنید شروع به ترشح بزاق می‌کرد! بدون این که غذایی در کار باشه!‌دلیلشم این بود که دیدن همکار پاولف برای سگ مساوی بود با تداعی شدن غذا. به عبارتی با دیدن همکار پاولف یا شنیدن صدای پای او، یاد غذا می‌افتاد.پاولف برای این که موضوع رو دقیق‌تر بررسی کنه، آزمایشی را طراحی کرد. آزمایش به این شکل بود که قبل از دادن غذا به سگ، زنگی رو به صدا در می‌آورد.نتیجه بازم مثل قبل شد. مدتی بعد، سگ قبل از دیدن غذا و فقط با شنیدن صدای زنگ بزاق ترشح می‌کرد. یعنی با این که صدای زنگ در ابتدا برای سگ بی مفهوم بود اما با چندین بار همراه شدن صدای زنگ با غذا، خود زنگ به تنهایی موجب ترشح بزاق می‌شد.به عبارتی سگ، نسبت به همراه بودن صدای زنگ و غذا شرطی شده بود.به این نوع یادگیری میگن شرطی سازی کلاسیک. و به طور کلی هر زمان که یک رویداد خنثی با یک رویداد معنی‌دار چندین بار همراه بشه و بعد اون رویداد خنثی به تنهایی باعث ایجاد پاسخ یا رفتار بشه شرطی شدن کلاسیک اتفاق می‌افته‌.ولی چیزی که این موضوع شرطی سازی کلاسیک رو برای خود من جالب کرد این بود که ما هم خیلی وقتا نسبت به اتفاقاتی که تو زندگیمون می‌افته شرطی می‌شیم!ترجمه: یادم میاد سر کلاس روانشناسی بودیم و داشتیم در مورد پاولف آموزش می‌دیدیم و با خودم فکر کردم: اون سگ‌ها چقدر احمق بودن! تا این که زنگ خورد و هممون رفتیم ناهار خوردیم.مثلا یکی از تجربه‌های خود من این بود که درس ریاضی رو با کلی استرس و اضطراب یاد گرفتم. تو مدرسه و خانواده همیشه سخت‌گیری های زیادی در ارتباط با این درس می‌شد و نمیدونم چرا از سخت ترین شبای امتحانم شب امتحان ریاضی بود!‌ همین باعث شد که همین الانم اسم ریاضی و عدد و رقم که میاد من احساس بدی پیدا کنم! به عبارتی من نسبت به خود ریاضی که معنای خاصی برام نداشت شرطی شدم و حتی الان تو زندگی روزمرم با این که دیگه خبری از درس و امتحان و سخت‌گیری و استرس نیست با شنیدن کلمه ریاضی احساس اضطراب کنم‌!یا یک مثال خوب دیگه این که تصور کنین کسی تو زندگیتون بوده که خیلی دوستش داشتین. و اون آدم همیشه از یه عطر خاص استفاده می‌کرده. و در حال حاضر با این که اون آدم دیگه تو زندگیتون نیست ولی هروقت که بوی عطرش به مشامتون می‌خوره تمام خاطرات خوبی که باهاش داشتین رو براتون زنده می‌کنه.از شرطی شدن کلاسیک تو بیزینس و تبلیغات تلوزیونی هم خیلی استفاده می‌شه.به نظرتون چی باعث میشه که وقتی به فروشگاه میریم از بین دوتا محصول کاملا شبیه به هم فقط یکی از اون ها رو برای خرید انتخاب کنیم؟ چه چیزی باعث می‌شه ما نسبت به یک محصول احساس بهتری داشته باشیم؟اتفاقی که میوفته اینه که میان یک چیزی که می‌دونن بیننده‌ها بهش علاقه دارند رو انتخاب می‌کنن. (مثل زیبایی، جوانی و ثروت یا حتی یک خاطره خوب جمعی) بعد اون رو پیوند میدن به محصولی که می‌خوان تبلیغ کنن. که در حقیقت اون محصول در ابتدا فقط یه شی خنثاست که برای ما هیچ معنی و مفهومی نداره. ولی در اثر همراه شدن مکرر اون شی خنثا با چیزی که ما بهش علاقه داریم در نهایت دیدن اون شی در ما احساس خوب به وجود میاره و باعث میشه اگه اون محصول رو تو فروشگاه دیدیم بخریم! مثل تبلیغ لوازم آرایش که معمولا با زیبایی و جوانی همراه میشه و در ما این تصور رو به وجود میاره که ما با خریدن اون محصول جوان‌تر و زیباتر جلوه می‌کنیم.وقتی سگ پاولف فکر می‌کنه در حقیقت خودش پاولفو شرطی کرده :)) ترجمه: ببین چطور پاولف رو مجبور می‌کنم هر وقت که بزاقم ترشح می‌شه لبخند بزنه و یه چیزی تو دفترش بنویسه.پست طولانی‌ای شد! مرسی که تا اینجا خوندین. امیدوارم که براتون مفید بوده باشه ^ــ^</description>
                <category>سپیده</category>
                <author>سپیده</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2019 17:29:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>