<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های sepideh mahzoon</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sepidehmahzoon1</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:01:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4368314/avatar/jcwyJG.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>sepideh mahzoon</title>
            <link>https://virgool.io/@sepidehmahzoon1</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کودکِ پیر زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehmahzoon1/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D9%90-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-kr6lwwxxpy24</link>
                <description>خمیده راه می‌روم،  به قلبم که می‌نگرم، خونِ رگ‌هایم حباب می‌شود.  زبانم لال می‌شود،  از آنچه که بر دل ماند و بر زبانم نیامده، فنا می‌شود.  نورون‌های مغزم کباب می‌شود،  ز فکر و خیال‌هایی که تمام نمی‌شود.  اشک، در چشمانم غبار می‌شود،  حسرتِ دیدار، در نگاهم خیال می‌شود.  آن کوکبِ اخترنوازِ خال‌دار،  مثل کودکی سرکش، مهار می‌شود.  ز زمانه‌ی خود، از پندارِ خود، گریز؛  دهانم برای نیِ غم، باز می‌شود.  شاید رها شود دل از سردرد،  ولی ز سر، رها نشود سؤالِ برگشت.</description>
                <category>sepideh mahzoon</category>
                <author>sepideh mahzoon</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 21:52:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیم سوز</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehmahzoon1/%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D9%88%D8%B2-sm5twlh2brxt</link>
                <description>محاله منو یادش بره  همیشه فکر می‌کردم اگه یه روز نباشه، چطوری کنار بیام  با اون‌که اولای رابطه بود  یه حسی بهم می‌گفت اینم می‌ره، راهت جدا می‌شه  نمی‌دونم چرا منی که می‌خوام دوست داشته بشم و دوست داشته باشم،  همیشه مسیرم به یه جداییِ ناشناخته باز می‌شه  چرا منی که می‌خواستم هدفمند جامعه باشم،  وسطِ هدف‌دار شدن رابطم یهو طرد می‌شدم  شک کردم به خودم  به اینکه عشق رو مسیری جداناپذیر از زندگیم می‌دونستم  اما حالا به هر طرف رابطه‌هام نگاه می‌کنم، یه جای کارش می‌لنگه  هنوز تو شوک و بهتم  هنوزم نتونستم با این مسیر چالش‌برانگیزِ خواستن و نخواسته شدنِ رابطه‌ها کنار بیام  نمی‌خوام بگم من خوبه‌ی داستان بودم  اما آدم بده‌ی داستان هم نبودم  از ی جایی به بعد عشق رو برق رابطه می‌کردم  اما برقش منو گرفت و شدم نیم‌سوزِ رابطه‌هایی که می‌خواستم به یه‌جا برسه  اما راستش به ناکجا رسید  ذهنم می‌ترسه  قلبم رو مرز درده  دیگه غریبه‌ها غریبه‌تر شدن  و اونایی که آشنا بودن، صد پشت غریبه‌تر  نه که نخوام عشق رو بی‌عزتش کنم  نه  اما دردمو با عزتش کردم  دردِ جدایی  دردِ بی‌پناهی  دردِ ناکجایی  نه که دلم نخواد باشم قلب یه خونه‌ای  نه  اما قلب من چراغش خاموشه، نمی‌شه روشنگرِ قلب اون خونه  محاله یادش بره که یه روز می‌خواستم روشنیِ قلبش باشم  خنده‌هام از یادش نمی‌ره...... </description>
                <category>sepideh mahzoon</category>
                <author>sepideh mahzoon</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 02:45:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آستانه‌ی ۳۸ سالگی، با خودم در تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehmahzoon1/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%DB%B3%DB%B8-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-r42hjfsb0aew</link>
                <description>در پایان ۳۸ سالگی‌ام، مات و مبهوت ایستاده‌ام. نه مسیر پیش رو را می‌شناسم، نه پایان راهی را که پشت سر گذاشته‌ام. تنها و غریب، در گوشه‌ی خانه کز کرده‌ام، شاید عبور نوری به‌هنگام، مرا از فکرهای رنگارنگِ توخالی بیرون آورد و مسیر نویی با نگاهی روشن به من بچشاند.خواب‌هایم کلیشه‌ای شده‌اند. از پله‌های اول، جهشی طغیان‌گر به پله‌های یکی‌مانده‌به‌آخر می‌زنم، و با ترسی ناهماهنگ، به پایین پرتاب می‌شوم. با خود نجوا می‌کنم، از هستی یاری می‌طلبم تا راه را نشانم دهد. و چه تاریک است این حال زندگی‌ام.چه کنم؟ از چه بگویم؟ با که سخن گویم؟بگویم زنجیرم به زیرزمینی در بسته، و تاب برخاستن ندارم؟بگویم می‌خواهم تاب بیاورم و برخیزم، اما راهش را نمی‌دانم؟بگویم چه؟اصلاً مگر گفتن‌های من برای کسی اهمیت دارد؟منی که سال‌ها با خودم بزرگ شده‌ام، با خودم بچگی کرده‌ام، با خودم عشق‌بازی...چه کسی می‌خواهد مرا به آن‌چه لیاقتش را دارم برساند؟می‌دانم در دلم غوغاست. در جنگی نابرابر قرار گرفته‌ام. سراسیمه به هر دری تقه‌ای می‌زنم، شاید آن در، ورودم به خانه‌ی امنم باشد. اما بسته است. کلیدش چیزی نیست که در ذهن می‌پرورانم.خدایا، جهانم کوچک شده و از مرز بزرگی ذهنم گذشته است.هر آن‌چه می‌دانم، در پس پرده‌ی ذهنم پنهان شده.تو مرا یاری کن، تا دوباره دست بر کمر، تازه‌نفس، به راهی نو رجوع کنم.</description>
                <category>sepideh mahzoon</category>
                <author>sepideh mahzoon</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 13:54:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>