<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سپیده سعید</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sepidehsaied</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:59:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/583/avatar/iJ2CqH.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سپیده سعید</title>
            <link>https://virgool.io/@sepidehsaied</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سرد است.</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehsaied/%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jfi7rybpqdkv</link>
                <description>Martin Lewis Little Penthouse 1931گاهی ‌می‌ترسم و خودم را نگاه می‌کنم و احساس می‌کنم بسیار آسیب دیده‌ام، بسیار به خودم آسیب رسانیده‌ام در حالیکه می‌دانم هیچکسی نمی‌تواند از خودم برای خودم مهمتر باشد چرا که تنها درین صورت می‌توانم برای خودم و حتی دیگری موثر باشم.بسیار تنها شده‌ام، و هیچ معاشرتی را جالب پیدا نمی‌کنم و افرادی را که معاشرتشان را جالب پیدا می‌کنم از من دور هستند. انگار که گم شده باشم. انگار مهرطلبی شده باشم که هیچکس به او مهر نمی‌ورزد، انگار کسی باشم که هیچکس به او گوش نمی‌دهد، انگار طرد شده باشم، ترسیده‌ام. بسیار ترسیده‌ام. آنقدر ترسیده‌ام که دوست ندارم با هیچکس راجع به آن صحبت کنم، دوست ندارم به کسی مجوز اظهار نظر بدهم، دوست ندارم کسی از ضعف حال این روزهایم مهربان شود، قهرمان شود، تازه به خودش بیاید که موثر باشد. و به شدت معتقدم که تنها کسی که می‌تواند اوضاع را برایم درست کند خودم هستم.</description>
                <category>سپیده سعید</category>
                <author>سپیده سعید</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2023 10:23:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مستقیم به قلب</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehsaied/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D8%A8-lqfii0u8ywjx</link>
                <description>آلبوم بودای مقدس از سینا وجدانیدوست دارم همزمانی که این پست را می‌خونید این آهنگ را هم برای خودتون پلی کنید، ترجیحا با هدفون!مستقیم به قلب اثر سینا وجدانی در ساندکلاودمستقیم به قلب اثر سینا وجدانی در اسپاتیفایاین نوشتن خیلی سریع تصمیم‌گیری شد، شاید نیاز باشه قبل از نوشتن کمی در رابطه با فکرام و خودم صحبت کنم، ولی نمی‌کنم چون به نظرم اومد قرار نیست این پست در رابطه با من باشه، این پست در رابطه با توست، هر کسی که می‌خونیش، الان، یکسال دیگه، ده سال دیگه، توی هر سنی که هستی. من این فرصت رو دارم که اردیبهشت 1402 برای تو یه نامه بفرستم، نامه ای که مقصدش و زمان رسیدن به مقصدش کاملا نامعلومه.من تو نیستم! پس سعی نکن منو درک کنی، من در حال نوشتن برای تو هستم، تو به جای خودت با همه‌ی شرایط خودت و حال خودت این رو بخون. با تمام هرآنچه از خودت درک کردی این رو بخون!اینکه به زبون فارسی هم میخونیش فکر کن به زبون رمزه، و فقط فارسی زبون‌ها می‌تونن بفهمنش!هرجایی که هستی، هرجای زندگیت با هر مسئله‌ای که دست و پنجه نرم می‌کنی، هیچکس، هیچکس، هیچکس حق سرزنش تو رو نداره. هیچ پدیده‌ای در زندگیِ تو به قصد سرزنش تو اتفاق نیفتاده، یک سطح بالاتر هیچکس جرات سرزنش تو رو نداره، و یه سطح باز هم بالاتر، هیچکس حتی قصد سرزنش تو رو هم نداره. حالا هزار سطح بیا پایین بیفت تو ابدیت خودت، &quot;سرزنش شدن&quot; یک حس پذیرفتنیه. یک گوی مذاب که می‌تونی از کسی تحویلش نگیری و بذاری بیفته پایین. این حس ریشه‌دار در فرهنگمون رو از توی خودت دربیار بنداز دور. این عادت ما بوده سالیان سال، هزاران سال، که دردهامون رو سرزنش کنیم  بکوبیم بر سر دیگران تا کمتر درد بکشیم. ولی کمتر درد نکشیدیم، روز به روز و سال به سال بدتر شد. حس بسیار ناخوشایند &quot;سرزنش شدن&quot; فقط وقتی از بین می‌ره که از دیگران نپذیریش، وقتی نپذیریش چیزی توی دستات نیست که به دیگری منتقلش کنی. فهمیدی چی شد؟ اگر نپذیریش کم کم خودت هم اینکارو نمیکنی. من یه راه راحت بهت پیشنهاد می‌کنم که بتونی به راحتی نپذیریش، عمداً و آگاهانه هیچ چیزی رو &quot;سرزنش&quot; تلقی نکن. این سرزنش نیست، درده! درد دیگران که داره به تو منتقل می‌شه. تو قلبت رو برای درک و دریافت این درد ببند. تمرین کن دیگه حتی نشناسیش!می‌دونید حس سرزنش شدن چکار می‌کنه با آدم؟ حتماً می‌دونید، خیلی کارا می‌کنه ولی مهم‌ترینش اینه که خسته و پاره‌تون می‌کنه.بیشتر ازین بازش نمی‌کنم، یعنی نمی‌تونم بیشتر ازین بازش کنم.من مستقیم به قلبت نامه نوشتم، امیدوارم با قلبت دریافتش کنی. من تو هستم، درکم کن!پ.ن. احتمالا پر از اشتباه نگارشیه بعداً تصحیح خواهد شد.</description>
                <category>سپیده سعید</category>
                <author>سپیده سعید</author>
                <pubDate>Thu, 27 Apr 2023 13:16:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعادل</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehsaied/%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-kzc4klpfxt74</link>
                <description>دختر جوا با چراغ نفتی اثر ولفگانگ هیمباخبعضی وقتا برخی می‌پرسن (از من نه، به صورت کلی) به نظرت بهشت و جهنم وجود داره؟ در تمامی مفاهیمی که شکل گرفته فارغ ازینکه نمودِ بیرونی اون چی هست، نیازی در انسان وجود داشته که چنین واژه‌هایی را درست کند. حالا برخی از واژه‌ها سواستفاده می‌کنند و برخی به راحتی مورد تجاوز قرار می‌گیرند. اما برای من بدین معنیست که چرا اصلا به وجود آمده؟ از کجای ذهن آدمیزاد برخاسته؟جهنم برای من یعنی عدم تعادل، و بهشت یعنی تعادل.وقتی ذهنت شروع می‌کنه یک چیزی رو بسیار بزرگ کردن، ممکنه ابتدا احساس نکنی که داره تعادلت به هم می‌خوره، ممکنه خیلی هم حال کنی با بزرگ کردن چیزی/کاری/کسی ولی بعد از مدتی منفجر خواهد شد. حال آنکه برخی از ما آنقدر احمق هستیم، که بعد از انفجار باز هم، دقیقا همان موضوع را مجدد بزرگ می‌کنیم، باز هم به آن می‌بالیم و باز هم منفجر می‌شویم. حالا چرا گفتم احمق؟ چون واقعا حماقت می‌خواهد که ارزش خودت را، وجودت را و بودنت را نادیده بگیری و چیز دیگری را آنقدر بزرگ کنی که آسیب ببینی.ذهن با بزرگ کردن مسائل، تعادل را به هم می‌زند. و این تو هستی که باید به ذهن یادآوری کنی چه قدرت بزرگتری دارد و چه کارهای مهمتری را در عین تعادل می‌تواند انجام دهد بجای آنکه چسبیده باشد به بزرگ کردن یک موضوع. حالا اگر آن موضوع ایگو باشد که دهانت سرویس است دوست عزیز.این را نوشتم چون چند روز گذشته ذهنم میل به جهنم داشت. شانس آوردم متوجه بزرگ‌نمایی شدم، اون راه بی‌راهه بود و من الان زنده‌م.</description>
                <category>سپیده سعید</category>
                <author>سپیده سعید</author>
                <pubDate>Wed, 17 Aug 2022 12:09:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دورانِ آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehsaied/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-df3ket4fsw5v</link>
                <description>گیتار نواز پیر اثر پابلو پیکاسوپیکاسو یک دوره‌ی آبی دارد، که همه‌ی آثارش از رنگ‌های سرد بالاخص آبی استفاده کرده‌است. که نشانی از احوالش در آن دوره از زندگی‌اش دارد. این را همینطوری محض اطلاع گفتم. بارها پیش آمده که این آثارش را به خوبی درک کرده‌ام، همه‌ی جاهایی از نقاشی که تاش‌های آبی دارند را دنبال می‌کنم که چطور کنار خاکستری حالت غم به خود می‌گیرند. حالِ من خوش نیست، و از گفتنش هیچ ابایی ندارم اما هنوز چیزی مرا به حالت مراعات دیگران و کمی خودداری می‌کشاند. آنچه مرا غمگین‌تر می‌کند آن است که فکر می‌کنم هر آنچه هست نتیجه‌ی آنچه هست که انجام داده‌ام و پیدا نمی‌کنم که چه کرده‌ام. و از آن دسته آدمها هم نیستم که بتوانی راحت بگویی لوس است. حتی لوس هم نیستم. هر آنچه توانستم انجام داده‌ام. ولی حالا اندازه‌ی قرن‌ها خسته و ملولم. انگار سنگ ستبری روی سینه‌ام باشد. انگار مغزم مِه گرفته باشد. آنقدری که حتی نمی‌توانم بگویم بیزارم حتی قدرت نفرت و بیزاری از دست رفته است. فقط نگاهشان می‌کنم. و روزهایی که زنده‌ام نهایت استفاده را می‌کنم و این روزهای مُردگی که دارند زیاد می‌شوند را فقط نگاه می‌کنم. و حتی نمی‌گویم کاش رها شوم. بس که اعتقاد دارم همه‌ی کاش‌ها تباهن.شاید بهتر بود که نمی‌نوشتم، محض مراعات هر آنکه بر حسب اتفاق بخواند.</description>
                <category>سپیده سعید</category>
                <author>سپیده سعید</author>
                <pubDate>Wed, 10 Aug 2022 15:12:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق و خدمت</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehsaied/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%AE%D8%AF%D9%85%D8%AA-naaff9yjuv1h</link>
                <description>فیلسوف در مراقبه اثر رامبرانتدیشب کنار دریا تصمیم گرفتم کمی مراقبه کنم، کمی‌ای که شد یک ساعت. مراقبه کردن برای من جای خودش را پیدا کرده است. دیگر مثل قبل آن را چیز خیلی خاص که نیاز به شرایط خاصی دارد که باید برای آن حاضر شوم نیست. هرجا و هر لحظه که احساس کنم نیاز دارم. چه زمان‌هایی احساس می‌کنم که نیاز دارم؟ زمانی که انرژی مضاعفی درون خودم حس می‌کنم بگذارید منفی و مثبتش نکنم. هر مدل انرژی‌ای که برایم زیادی کند. و یا زمان مِه گرفتگی زمانی که دیدم مسدود شده است و پاهایم خالی از حرکت.برگردیم به دیشب، در حین مراقبه زندگی خودش را در قالب عشق و خدمت معرفی کرد. و از من خواست فکر کنم، عمیقاً فکر کنم که من خدمت به چه کسانی و چه چیزی را دوست دارم فارغ از آنکه چه از دست می‌دهم و چه چیزی عایدم می‌شود فقط فکر کنم چه چیزی درین زمین برای من ارزش خدمت کردن دارد. و آن را با عشق انجام دهم. اما مِه گرفتگی باعث می‌شد نفهمم چه چیزی برایم ارزش دارد و اجازه نمی‌داد ارزشمندی را تعریف کنم. همچنان عاری از حس به این نِدا گوش می‌کردم و نمی‌دانستم چه باید به او بگویم، مثل نگاهِ بُز چشم در چشمش دوخته بودم. همان حس و حال زندگی خودش را جمع کرد و آرام به سینه‌ام می‌کوبید این حس را به من می‌داد که گویی قلبت را روشن کن، بگذار کار کُند او به تو می‌گوید عشق و خدمت چیست. اما قلبم سنگین بود، انگار که مِه روی قلبم هم نشسته باشد البته آرام بودم و هیچ بی‌قراری‌ای در من یافت نمی‌شد. بعد از مدتی افکارم فروریختند همچو آبشار روی قلبم مثل آنکه افکار تسلیم شده باشند یا شاید خسته آنچه پیدا بود خواهشِ ریزش بود. لحظه‌ای شوری در قلبم پیدا شد شبیه بارقه که می‌فهمی باید ردّش را بگیری.لحظه پرآرامش دیشبم وقتی بود که «فکر» تمنای فروریختن کرد، انگار خواسته باشد قلب را در آغوش بگیرد انگار قلب را در آغوش گرفت و من کمی به عشق و خدمت فکر کردم.</description>
                <category>سپیده سعید</category>
                <author>سپیده سعید</author>
                <pubDate>Thu, 04 Aug 2022 13:25:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مِه گرفتگی</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehsaied/%D9%85%D9%90%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-js0tf08bjvc4</link>
                <description>سرگردان بر فراز دریای مه اثر کاسپار دیوید فردریش
دلم می‌خواهد خودم را هُل بدهم، اصلا نمی‌توانم بگویم چیزی کم است برای اینکه کارهایی که می‌خواهم را بکنم، حتی از فکر کردن زیاد بهشان هم پرهیز کردم که مبادا رضایتِ حصول پیش از وقوع سراغم بیاید. اما شبیه فردی شده‌ام در جاده‌ی مه گرفته، که هم مقصد را می‌داند و هم در مسیر است ولی نمی‌تواند تکان بخورد. باید منتظر بمانم هوا بهتر شود؟ چطور بشود می‌توانم بگویم هوایم بهتر شده؟ اگر هوا بهتر نشد چه؟ اگر هوا خوب باشد چشمانم مه گرفته باشد چه؟ نه! انتظار اینجا چاره نیست.نمی‌دانم تا بحال برایتان پیش آمده که قرار باشد به جنگ مِه بروید؟ جنگ مسخره‌ای نیست؟ گفتم جنگ؟ من هیچوقت جنگ را دوست نداشتم. بعد از جنگ یا صلح هست یا کینه، من صلح و کینه را هم دوست ندارم. هربار که به مِه پیش رو نگاه می‌کنم، نه حس نفرتی دارم نه ترس و نه اضطراب تنها میلِ هل دادن هست. این هُل را نمی‌توانم بدهم، باید صورتم را آب بزنم، آب زیاد. تا بحال اینکار را کرده‌ای؟ وقتی گیج و مبهوتی آب به صورتت بزنی؟ اول آب به صورتم می‌زنم و بعد کورمال کورمال قدم بردارم انتظارِ هوای بی مِه حوصله‌ام و زندگی‌ام را سر می‌برد. شاید قبلش یک فنجان قهوه خورده باشم شاید هم نه!لعنتی چقدر همه چیز این دنیا درونیست!</description>
                <category>سپیده سعید</category>
                <author>سپیده سعید</author>
                <pubDate>Wed, 03 Aug 2022 19:46:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خواب‌هایم می‌فهمم!</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehsaied/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D9%81%D9%87%D9%85%D9%85-tjabzhzpt3gs</link>
                <description>کابوس اثر هنری فوسلیارتباط خوبی با خواب‌هایم دارم، هیچکس مرا بیشتر از خودم نمی‌شناسد و هیچکس به اندازه‌ی من نمی‌تواند بفهمد خواب‌هایم یعنی چه! خواب‌ها پر از نماد و حرف هستند برای خود شخص اگر حوصله داشته باشد که به یاد بیاورد و جنبه‌ی احساسی آن را بدون درگیر شدن نگاه کند.نسبت خواب‌های بد به خوب بسیار بیشتر است، برای اغلب آدمها همینطور است، جای نگرانی نیست!چند شبیست خواب‌های آشفته و مبهم می‌بینم، که به وضوح نشان از زندگی فعلی‌ام دارند. هر وقت چنین خوابهایی می‌بینم می‌فهمم که افسار ذهن و زندگی‌ام رها شده و اولین اقدام این است که صبح کمی چیزها را برای خودم شفاف کنم. چند هدف کوتاه مدت بگذارم، هدف‌های بلندمدت‌ترم را مرور کنم. و رسیدگی به آدمها! بخش مهمی از انرژی ذهن و جسم ما را آدمها می‌گیرند، چه دوستشان داشته باشیم چه نداشته باشیم، چه ارتباطات زیادی داشته باشیم چه نداشته باشیم. ذهن میل زیادی دارد که چنگ بیندازد به ذهن‌خوانی آدمها، ذهن است دیگر (بخوانید بچه است دیگر)، برای من جای ناراحتی و ضعف ندارد. فقط باید به آن رسیدگی شود. اینکه دیگران چه فکری درباره‌ی ما می‌کنند، اینکه تو بخواهی چیزی را به دیگران ثابت کنی، اینکه بخواهی به کسی ضربه بزنی (این حال بدبختان روزگار است)، بخواهی جلوی ضربه‌ی دیگران را بگیری. و ازین دست چیزها!من توی زندگی خودم و اطرافیانم هیچ چیزی را انرژی‌برتر از تلاش برای خواندن ذهن دیگران ندیدم. انگار یک کوه انرژی را منفجر کنی و خود در میان این کوه بوده باشی.منظور من این نیست که آدمها بد هستند! اصلا! آنچه بد است ذهنیست که چنگ می‌اندازد به دیگران و ازین چنگ انداختن‌ها میله‌های اسارت می‌سازد. ذهن من و تو هم ندارد، همه همینیم.و رسیدگی به امور روزانه! از نگاه من کارهایی که در روز انجام می‌دهیم هیچکدام انرژی‌بر واقعی نیستند. برای من دو دسته کلی دارند، آنهایی که در انجامشان میل و اشتیاق هست و آنهایی که نیست. دسته‌ی اول که خودِ زندگیست و بحثی نیست. و اما دسته‌ی دوم؛ کارهایی که در انجامشان میل و اشتیاق نیست، آن هم دو دسته کلی دارد، خودشان جذاب نیستند ولی نتیجه‌ی خوبی خواهند داشت و یا در کمترین حالت نتیجه‌ی چشمگیری ندارند ولی نوعی «باید» هستند، آنها را می‌شود با در معرض گذاشتن صبوری و آزمایش خود در صبر انجام داد. و زیردسته‌ی دیگر که حتی آخر و عاقبت خوشی هم ندارند، آیا خر هستم؟ آیا وقتش نیست یک نگاه جدی به خودم و آنچه انجام می‌دهم بیندازم؟ می‌بینی از دور که نگاه کنی تکلیف همه‌چیز مشخص است، کمی دقت نیاز است.من دیشب خواب‌های آشفته دیدم، و با نوشتن سعی کردم کمی چیزها را برای خودم شفاف کنم! </description>
                <category>سپیده سعید</category>
                <author>سپیده سعید</author>
                <pubDate>Tue, 02 Aug 2022 11:23:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غوطه‌ور در انبوه</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehsaied/%D8%BA%D9%88%D8%B7%D9%87-%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%87-eiwynameuc0d</link>
                <description>عصا کش کور اثر پیتر بروگلمدت زیادیست که میان انبوه غوطه‌ور شده‌ام. شما بگو هر آنچه انبوه و انبوه از هر آنچه. آن چیزهایی که امروزه تعریف شده‌اند که انبوه از داشتن و بودن آنها رضایت داشته باشد برای من کار نمی‌کند. مداوم در فکر یک تغییرم. کاملا درونی، البته که اگر پای صحبت من نشسته‌اید، هیچ چیز بیرونی نیست جز بازتاب. با اینحال گاهی از خودم بیرون می‌آیم صرفا برای اینکه خودم را از بیرون نگاهی کرده باشم. مانند نقاشی که گاهی از تابلوی در دست احداثش دور می‌شود که ببینید چه خبر؟ و دوباره نزدیک می‌شود که ادامه دهد. این شده است حال من!گفته بودم که میان انبوه غوطه‌ور شده‌ام؟ نظرم این است که انبوه اشتباه است. چه برای من چه برای تو. حالا برویم ببینیم اشتباه چیست! اشتباه چیزیست که شفاف نیست شبه وار است و میل این شبه آنست که تو را بترساند و برنجاند. انبوه اشتباه است!من به دنبال راه خروج از این انبوهم، فرار نه! وقتی فرار می‌کنی انگار چشمانت را می‌بندی و از یک چیز خاص دور و دورتر می‌شوی ولی انبوه از آن چیزهاییست که آنقدر هست که نتوانی فاصله‌ی خودت با آن را تشخیص دهی که با فرار بتوانی بفهمی کجا موفق شده‌ای، باید بتوانی چشم در چشم انبوه بیاندازی و تشخیصش دهی. می‌دانی در عین حال انبوه موجودیت ساده‌ایست و از شدت سادگی تو را می‌بلعد، شوخی شوخی. اما به محض آنکه نگاهش کنی و تشخیصش دهی پوففف محو می‌شود.انبوه مرا می‌آزارد، انبوه مانند سنگ سختیست که بی‌معنا تا سر کوه می‌بری‌اش و بعد غلت می‌خورد از آن سر کوه. انبوه فاقد است. فاقد به تمام معنی.</description>
                <category>سپیده سعید</category>
                <author>سپیده سعید</author>
                <pubDate>Mon, 01 Aug 2022 12:03:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنرِ معرفی</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%90-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-vmzqtoy3d1rb</link>
                <description>منتظر قرارت باشتقریبا یک ماه پیش بواسطه یکی از دوستان خیلی عزیزمون توی همین اکوسیستم استارتاپی، من به شخص دیگری معرفی شدم که احتمالا به این دلیل بوده که میتونستم مشتری احتمالی خوبی باشم، یا حداقل ترین کاراین که بتونم اگر سرویس کمک کننده ست به دوستانم معرفی کنم. اینجور وقتا معمولا وقتی بهت میگن ما یه محصولی داریم خیلی خوب میشه که برید و ازش استفاده کنید، معمولا یه بار ذهنی ایجاد می‌کنه که می‌گی باید یه زمان درست حسابی بذارم محصول رو بررسی کنم و ازین حرفا، من هی اینکار رو به تعویق انداختم. این آقایی که باشون در ارتباط بودم رو از الان مهران نام می‌برم :)ایشون خیلی آدم صبوری در پاسخ گویی بودن، و الان می تونم بهش بگم هنرمند :D، اصلا نمیتونم بگم چقدر کیف کردم از کارش. الان می گم چی بود داستانهدف ایشون این بود که من محصول رو نگاه کنم، من چون هیچ شناختی از محصول نداشتم ناخودآگاه اینکار رو به تعویق مینداختم. اینجا مهران اومد یه لینک به من داد؛ http://zeeg.me/moha و گفتش که نظرتون چیه که صحبتی با مالک محصول داشته باشید که بیشتر درباره‌ش بدونید. قطعا منم استقبال کردم، همیشه برام لذتبخشه نوع نگاه ها رو بدونم و گپ بزنیم تقریبا یکی از مورد علاقه ترین کارای ممکنه.حالا اون محصول چی بود؟ زیگ من چون دوست داشتم که این گفتگو رو داشته باشم لینک رو باز کردم، ثبت نام کردم که خیلی هم ساده و سریع بود و زمان جلسه رو با محمد (مالک محصول) تعیین کردم و جلسه هم قرار بود یک ربع باشه که تقریبا 45 دقیقه طول کشید و که البته از همش هم لذت بردم.برای منی که کارم مارکتینگه این کار مهران و محمد بی حد ارزشمند و خلاقانه بود.بواسطه ی تعیین یک جلسه، خیلی سریع و زیرپوستی من رو با محصول آشنا کردن و اون مانع ذهنی من که عوه حالا باید بشینم ببینم چطور است و فلان رو عین آب خوردن حل کردن، و بعد از صحبت کردن با محمد انقدر فضای این کار و این محصول برای من جذاب و دلنشین شد که اسم این پست رو گذاشتم هنرِ معرفی.من اصلا نمیدونم مهران و محمد متوجه بودن چقد زیبا محصولشون رو پرزنت کردن ولی برای من خیلی جای کیف داشت.معرفی کوتاه زیگاگر خیلی بخوام ساده و جمع جورش کنم یه لینکه که میدی به کسی که میخواد باهات یه قراری رو ست کنه، در اصل با اون لینک داری تایم های خالیت رو به فرد معرفی میکنی که اونم میتونه بر حسب صلاح خودش بهترین تایم رو انتخاب کنه. و همینکه اون تایم رو انتخاب کنه دیگه قرار خودش ست شده و توی گوگل کلندر شما نشسته. نقطه قوتش هم بنظر من تقویم شمسیه.دقیقا همین الان که دارم مینویسم، پنجشنبه 3 تیر، محصول به تازگی لانچ شده و تونسته قبل از لانچ حس خوبی برای یکی از کاربرانش که من باشم ایجاد کنه. می‌دونید هزاری هم که تبلیغات خفن و گرانمایه کنید، تهش با آدمیزاد طرفید، خوشبتخانه یا متاسفانه توی این دوره از زندگی بشر محصول با دل مشتری و کاربر ارتباط برقرار میکنه. من این خاطره کوچیک رو نوشتم که بگم مارکتینگ همیشه پول خرج کردن نیست.</description>
                <category>سپیده سعید</category>
                <author>سپیده سعید</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jun 2021 17:52:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفکریدن - قسمت دوم - پشت و روی یک سکه</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehsaied/%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%88-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%DA%A9%D9%87-jfmfpafxc5gi</link>
                <description>پشت و روی یک سکهیکی از علاقه‌مندی‌هام اینه که از چیزهایی که می‌شنوم نگاه جدیدی استخراج کنم. و خوشم هم میاد با دیگران در میون بذارمش هرچقدر هم خلاصه و خام. اسم این نوع فعالیت ذهنیم رو گذاشتم تفکریدن که خوب ترکیب یک عمل و یک فعله که گمونم بتونید حدس بزنید چیاست ولی بذارید اشاره مستقیمی بهش نکنم :)وقتایی که می‌خوایم رابطه‌ی معکوس/متضاد/متناقض رو خیلی نزدیک بهم نشون بدیم معمولا می‌گیم این دوتا &quot;پشت و روی یک سکه‌ن&quot; یا &quot;دو روی یک سکه‌ن&quot;  مثال پر استفاده‌ش مثل &quot;عشق و نفرت&quot; انگاری که می‌خوایم بگیم این دوتا یکی‌ان یا یه مرز خیلی باریکی دارن انگار می‌خوایم بگیم جنسشون یکیه! یه چیزی این وسط داره این معنی رو ایجاد می‌کنه که اونقدی هم بهش اهمیت داده نمی‌شه، چیزی که داره به این دوتا مفهوم ظاهرا متناقض ارزش یکسان می‌ده. بعله اون همون سکه‌س. ما داریم راجع به سکه حرف می‌زنیم این سکه یه ارزش یکسان داره یعنی این وسط یه مقیاس ارزشمند هست که داریم می‌گیم پشت و روش فرقی نداره. یه کم سخته توضیحش ممکنه بعدا بیام یه ذره بهترتر توضیح بدم منظورمو.حالا برگردیم به همون &quot;عشق و نفرت&quot; اینجا یه معیاری هست، حالا هر کسی ممکنه اون معیارش متفاوت باشه، مثلا فرض کنیم شما فردی هستید که افراد مستقل رو دوست دارید، اون استقلال برای شما سکه‌س یعنی ارزشمنده حالا مستقل بودن یا آویزون بودن می‌تونه روی عشق و نفرت شما تاثیر گذار باشه. (هشدار: این مثال خیلی خشن و نتراشیده‌ست حالا بازش نکنیم.)یه مثال دیگه اهمال کاری و استمرار، این دوتا سکه‌شون موفقیته یا حتی ناموفقیت. ولی ناموفقیت قاعدتا چیز ارزشمندی نیست و خب در نظر نمی‌گیریمش. لذا اهمال کاری و استمرار دو روی یک سکه‌س، یه سکه با ارزشِ موفقیت!تفکریدن - قسمت اول - از دل برود هر آنکه از دیده برفت</description>
                <category>سپیده سعید</category>
                <author>سپیده سعید</author>
                <pubDate>Mon, 31 May 2021 20:15:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفکریدن - قسمت اول - از دل برود هر آنکه از دیده برفت</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehsaied/%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%87%D8%B1-%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%81%D8%AA-vpd3d0xiy3zj</link>
                <description>از دل برود هر آنکه از دیده برفت  یکی از علاقه‌مندی‌هام اینه که از چیزهایی که می‌شنوم نگاه جدیدی استخراج کنم. و خوشم هم میاد با دیگران در میون بذارمش هرچقدر هم خلاصه و خام. اسم این نوع فعالیت ذهنیم رو گذاشتم تفکریدن که خوب ترکیب یک عمل و یک فعله که گمونم بتونید حدس بزنید چیاست ولی بذارید اشاره مستقیمی بهش نکنم :)عمدتا عبارت &quot;از دل برود هر آنکه از دیده برفت&quot; رو وقتی به کار می‌بریم که یه فردی که احتمالا در طبقه عزیزان هم قرار داره/داشته دیگر در معرض دیدگان ما نیست و یا کمتر می‌بینیمش.ولی من یه چیز جدیدی ازش دریافت کردم که خیلی تو این وادی‌های عشقولانه نیست.اگر بجای &quot;آنکه&quot; بذاریم &quot;آنچه&quot; احتمالا بیشتر باهم همراه می‌شیم. حالا بجای آنچه همه چیز یا هرچیزی بذارید؛ مثل اخلاق، معنویات، وجودهای غیرقابل مشاهده با چشم غیرمسلح، احساسات، باورها، فکرها، دانش و ...&quot;از دل برود&quot; یعنی از یاد برود، از درک برود از تحلیل و پرداختن برود. دل رو به جایی که قدرت تحلیل داره تبدیل کردم. یکی از بزرگترین ویژگی‌های بشر اونم در این زمونه‌ی سرگرم کننده‌ اینه که اگه چیزی جلو چشمش نباشه یا کسی قدرت تصور این غیردیدنی ها رو بهش نده یادش می‌ره یا بهتره بگم یادش نمی‌یاد.ازونور هم مهمه که ببینید چی در معرض دیدگان زیباتونه، لذا رای بنده اینه که دل رو اگه بکار بندازیم احتمالا چیزایی که می‌ذاریم در معرض دیدگانمون خیلی خیلی فرق می‌کنه.</description>
                <category>سپیده سعید</category>
                <author>سپیده سعید</author>
                <pubDate>Mon, 24 May 2021 19:40:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوله پشتی 1400</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehsaied/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-99-mnbqtmtvhyky</link>
                <description>سال 99 کلی زایمان گوسفند و سگ دیدم :))آخ که چه سال عجیبی بود، چند سالی هست سعی میکنم بنویسم چه چیزایی قراره ازون سال با خودم ببرم چه چیزایی رو میخوام دیگه نبرم. پارسال رو گمونم ننوشتم. پارسال خیلی گیج بودم. هرچی فکر میکردم هیچ هدف جذابی پیدا نمیکردم که میخوام چکار کنم. بنابراین چیزی ننوشتم اما توی دلم گفتم خالی کردن ذهن. حدس میزدم ذهنم اونقد شلوغه که نمیتونه بفهمه چی میخواد. پندمیک هم کمک کرد. خیلی خالی شدم. با اینکه سال خوبی نبود (در کل، برای همه) اما از نظر شخصی برای من سال خوبی شد. برای من شد سال تجدیدنظر. تو همه چی. بیشتر از همه اوقاتم. من توی وقت آدم خیلی خودخواهی‌ام. نمی‌دونم شاید هم اسمش خودخواهی نیست شاید بهتره بگم خساست. و فقط حاضرم جاهایی خرجش کنم که قراره دردی از خودم یا یکی دیگه دوا بشه. یا نشون دهنده علاقه و همراهی باشه. انقد خسیسم که گاهی با اینکه وقت دارم که هیچ کاری نکردن رو حتی ممکنه ترجیح بدم به بد خرج کردنش. ایده‌ای راجع به درست و غلط یا خوب و بد بودنش ندارم. کشش زیادی توش حس میکنم. امسال کلا سبک رفتم، فکر نمی‌کنم چیز خاصی برای جا گذاشتن داشته باشم. تنها چیزی که می‌خوام از کوله پشتی بندازم بیرون. اهمال کاریه. توی 99 هم خیلی روش کار کردم حس میکنم دیگه آمادگی کنار گذاشتنش رو دارم.اما خیلی چیزا هست که میخوام تو 1400 با خودم ببرم. ورزش، مطالعه، در لحظه کار کردن. می‌دونی من حس می‌کنم مفهوم در لحظه زندگی کردن یه مقدار بی اعتبار و بی‌معنی و یا حتی سردرگم شده. برای من &quot;در لحظه زندگی کردن&quot; معنیش فکر نکردن به آینده و گذشته بصورت کلی نیست. بی‌پروا زندگی کردن نیست. زندگی بدون برنامه خیلی آزارم می‌ده. نمی‌گم همیشه برنامه دارم ولی وقتایی که برنامه ندارم خیلی اذیتم. من برای خودم اسمش رو کردم &quot;در لحظه کار کردن&quot; یعنی اون مدت زمانی که می‌خوام یه کاری کنم رو فکر کنم نه گذشته‌ای بوده نه آینده‌ای. توی دو ساعتی که قراره مثلا کاری انجام بدم ذهنمو خالی می‌کنم و می‌چسبم به اون کاری که باید. و زودتر از دو ساعت هم از جام بلند نمی‌شم.به یکی از چیزایی که می‌خوام غلبه کنم. عدم تمایلم به تنها بیرون از خونه بودنه. نمی‌دونم چرا دوست ندارم تنهایی برم بیرون. امسال همه خریدام آنلاین بود. حتی دکتر رفتن. ولی قراره برنامه پیاده روی تنهایی بذارم که بتونم بهش غلبه کنم. ته دلم چیز خوبی نمی دیدمش. 1400بنظرم قراره یه سال پر از کار و بهبود باشه برام.امیدوارم امسال بتونم گالریهای بیشتری برم، 99 تقریبا هیچ جا نرفتم. به 1400 خوش‌بینم و برای زندگی کردنش مشتاق.</description>
                <category>سپیده سعید</category>
                <author>سپیده سعید</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 13:18:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehsaied/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-kzx4dxnfwp4s</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/lpxvqcqqo0pk-Kupj5.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۴۱۹ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۴۶ مرتبه پسندیدند و  ۱۱ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۲۹ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۸,۸۶۷ بار خوانده شدند و ۵۶۰,۵۱۹ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۷۶۸۴۶۵۹ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۴۳,۰۸۶ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۷۶۸۴۶۵۹ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>سپیده سعید</category>
                <author>سپیده سعید</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 12:42:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی و چهار سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehsaied/%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-lyzutmxipbn0</link>
                <description>همینجور تند تند دارم به آخرش نزدیک می‌شم.سی و چهار سالگی؛ داره خیلی تند تند می‌گذره. اما ناراحتم نمی‌کنه! شاید گاهی دلم خواسته باشه جور دیگه‌ای زندگی کرده باشم اما در مجموع مسیری که اومدم هم جالب بوده. توی این یک سال شمسی‌ای که گذشت شاید بیشتر از هر زمان دیگه‌ای درگیر شناخت بودم. شناخت برای من موضوع جذابیه. امسال سال تو ذوق خوردن بود، هی می‌خورد تو ذوقم، از همه طرف. من البته به فال نیک می‌گیرم، اینا همه قراره یه معنی داشته باشه و یه چیز خوبی از توش کشف بشه. امسال فهمیدم دلیل خیلی از استرس‌ها و اضطراب‌هام نوعی کمالگراییه. با اینکه همیشه مطمئن بودم من آدم کمال گرایی نیستم اتفاقا. و معمولا هم وقتی با کسی صحبت میکردم دقت میکردم که ببینم دلیل اینکه چیزی رو به تعویق میندازه یا کاری رو نمیکنه چیه؟ و بهش میگفتم عزیزم میتونی کمال گرا نباشی. ولی خب متوجه شدم خودمم همین رو دارم. یه نگاه کردم به دوران کودکیم دیدم چرا نباید کمالگرایی داشته باشم. جای جای رفتار والدینم میتونه به وضوح همین نتیجه رو داشته باشه. پس امسال یکی از بهترین کارایی که باید بکنم اینه که دست از کمالگرایی بردارم. متاسفانه امسال روز به روز به خشمم اضافه می‌شد، خشم های ناشی از تو ذوق خوردن‌ها. یعنی میدونی تا یه سنی احساس میکنی که خب کم کم داری کنار میای و میشناسی ساز و کار دنیا و آدما رو. ولی خب اشتباه دقیقا همینجاست تو نمیفهمی ساز و کارها رو و هر لحظه ممکنه یه چیزی سورپرایزت کنه. در همین نقاط باید رجوع کنم به بودای شکم گنده درونم. پذیرش، کمی شوخی، کمی صبر، راه حل پیدا کردن.من امسال می‌خوام توقعاتمو از همه چی کم کنم حتی خودم. دیگه زر زرِ میخوام فلان کنم بهمان کنم ندارم. فقط می‌خوام بتونم تمرکز کنم. نسبت به سالهای دیگه کمتر نوشتم. شاید چون قراره سپیده یه تغییرات مشهودی و یا حتی نامشهودی بکنه.سی و یک سالگی سی و دو سالگی سی و سه سالگی*عکس رو فرهاد گرفته، فرهاد بهترین اتفاق این چند سال زندگیمه.</description>
                <category>سپیده سعید</category>
                <author>سپیده سعید</author>
                <pubDate>Mon, 03 Aug 2020 10:58:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه‌ی من در داریک! (شش ماهه‌ی اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehsaied/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%B4-%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84-unb7xvc2gkpr</link>
                <description>تیم داریک نشسته بر پشت‌بام زیر دکل ایرانسل   هربار که محل کارم رو تغییر دادم، افسوس می‌خوردم که کاش درباره‌ی چیزهایی که یاد گرفتم، کارهایی که انجام شد می‌نوشتم و یکجا برای خودم نگه می‌داشتم و یا با دیگران به اشتراک می‌ذاشتم. این بار که در حال نوشتن هستم محل کارم رو قرار نیست تغییر بدم، اما شاید شروع نوشتن تجربه‌ی کاری درست در همین نقطه مفیدتر باشه. الانی که می‌دونم تو چه وضعیتی هستم و چکار دارم می‌کنم.   من مسیر شغلیم رو با دیجیتال مارکتینگ شروع نکردم و با کارهایی مرتبط با مدیریت پروژه شروع کردم و چون بازاریابی خونده بودم دوست داشتم بازاریابی رو تو فضای دیجیتال شروع کنم و این مسیر رو از شرکت کارینا شروع کردم. توی کارینا دوستای خیلی خوبی پیدا کردم و چیزای زیادی گرفتم و همچنان  برای کارینا احترام زیادی قائلم بخاطر همه چیزهایی که ازش برداشت کردم.  بعد ازون آی‌هوم شد بهترین تجربه‌ی کاری من، یه محیط کاملا دوستانه و فعال که هر آنچه انجام دادیم از دل و جون بود و واقعا ثمره‌ی کار برام جالب و جذاب بود، اونجا هم دوستای بی‌نظیری پیدا کردم که ازینکه مدتی اونجا مشغول بودم کاملا راضی‌ام.بعد از آی هوم نیاز داشتم کمی دور از فضای سازمانی باشم مدتی فریلنسری کار کردم(البته هنوزم فریلنسی کار می‌کنم) و توی همین مسیر فریلنسری یه مسیج از علیرضا (مدیرعامل داریک) گرفتم که &quot;اگر دوست داشته باشی یه جلسه برای همکاری بذاریم.&quot; اون موقع می‌دونستم که هنوز آماده‌ی سازمان نیستم ولی اشکالی نمی‌دیدم که صحبت کنیم. معتقدم که صحبت کردن همیشه یه دستاوردهایی برای خودش داره، در کمترین حالت دیدن آدمها و کارهایی که می‌کنند.   همین جلسه و صحبت‌ها باعث شد که بخوام با داریک همکاری کنم. دلایلش هم برام کاملا واضح بود. اگر نمی‌دونید داریک دقیقا چکار میکنه اجازه بدین یه مختصر بگم، و بعد ازون اشاره کنم به اتفاقاتی که در این مدت تقریبا شش ماه گذشته.   خیلی خلاصه؛ داریک daricpay.com به توریست ها خدمات پرداخت میده. مهمترین سرویسی که ارائه میده تبدیل ارز به نرخ منصفانه و مهمترین محصولش ارائه کارت عابر بانک به اسم توریست.   دلیل اول همکاری؛ برای کار کردن با مخاطب غیرایرانی احساس شکست کرده بودم و متوجه شده بودم که اون شناختی که از مخاطب ایرانی دارم (که البته خیلی واضحه که باید بیشتر باشه) از مخاطب خارجی ندارم و حتی بلد نیستم از ابزارها درست استفاده کنم اینکه چطور پیداشون کنم، چطور جذبشون کنم و مهمتر اینکه چطور بجاشون فکر کنم.الان بعد از شش ماه تونستم همه اینارو بفهمم؟ نه!   اگر شمایی که دارید الان این نوشته رو می‌خونید دیجیتال مارکتر باشید، می‌گید خب ابزارها که مشخصه، شناخت مخاطب هم یه کم ریسرچ می‌خواد. درسته منم همین فکر رو می‌کردم ولی چون از پروژه ی فریلنسری قبلی (برای مخاطب غیرایرانی) احساس شکست کرده بودم دقیقا میدونستم چیا بلد نیستم. و حتی روزی که با علیرضا صحبت کردم هم براش توضیح دادم که تا به الان همه فعالیت من با مخاطب ایرانی بوده، که توی اون هم نمی‌تونم ادعای خاصی بکنم. اما حداقل تجربه ش کردم. با اینحال همکاری ما شکل گرفت.   حالا دلیل دوم همکاری؛ من اصلا و ابداً آدم وطن پرستی نیستم، اما به عنوان یه فرد و بعد به عنوان دیجیتال مارکتر از رسانه ها وقتی واقعیت رو تغییر می‌دن متنفرم. همون رسانه ای که برای کار من خیلی بدرد بخور و خوبه ولی وقتی تبدیل می‌شه به ایران‌هراسی یا هر کشورهراسی دیگری می‌تونه نفرت انگیز بشه.  من ایران رو یه کشوری مثل سوئیس، افغانستان، ژاپن و یا پاکستان می‌بینم، با همه ی تاریخچه ی خوب و بدش، با همه‌ی مردم و فرهنگش. هیچ علاقه‌ای هم به سیاست ندارم و تا الان سعی کردم اگر قراره چیزی رو بهتر کنم مسیرش سیاست نباشه و دوست دارم که نقشی هرچقدر کوچیک داشته باشم در نشون دادن واقعیت کشورها و مردمش.   جالبه که بدونید حتی آدم اهل سفری هم نیستم که بخوام از صنعت گردشگری و جذابیت های سفر بگم. من فقط خودم رو تا حد قابل قبولی یه فرد عملگرا می‌دونم شاید با همین یه خصوصیت بتونم خیلی کم، خیلی  خیلی کم، در تجربه‌ی یک توریست و خاطره‌ای که از ایران تو ذهنش شکل می‌گیره رو در داریک با کمک همه‌ی تیم کمی موثر واقع بشم.   پس هدف اول من، یادگیری و هدف دومم که اگه نباشه نمیتونم به کارم ارزش چندانی بدم کمک به شناخت یه کشور به اسم ایرانه که از قضا توش بزرگ شدم و خواه ناخواه قسمتی از وجود منه.و حالا تجربه ی داریک!    من وقتی وارد داریک شدم، با یه تیم با انگیزه روبرو شدم که داره تلاششو میکنه با حداقل منابع همه‌ی بخش های سازمان رو هندل کنه. واقعا برام هیجان انگیز بود که یه تیم چقدر بی سر و صدا داره تمام توانشو برای یه کاری می‌ذاره که حقیقتا سخته.   همکاری با بانک، مشکلاتی که ممکنه برای توریست پیش بیاد (و چون قضیه پوله، کوچیکترین مشکل هم خیلی عوارض بزرگی داره) و در نهایت  پیدا کردن توریست ها و از همه سخت تر جلب اعتماد. دیگه بماند که اگه بازی اینترنت پیدا کنه چه خواهد شد!   یکی از مهمترین چیزهایی که از داریک یاد گرفتم، شاید نگرش و شیوه‌ مدیریت و برنامه‌ریزی باشه. من هیچوقت مدیریت یه تیم مارکتینگ رو به صورت اسکرام پیش نبرده بودم، حقیقتا هم کار خسته کننده‌ایه ولی ازون خستگی‌هاییه که بعدش نگاه میکنی پشت سرت میگی تو این مقطع این بهترین راهی بود که رفتیم. ازون خستگی‌هایی که نتیجه‌ش رو یواش یواش می‌بینی. من این خستگی رو انقد دوست دارم که فکر می‌کنم جای بعدی هم اگه قرار باشه مدیریت تیم مارکتینگ رو به عهده داشته باشم اونو اسکرام پیش ببرم. (شاید بعدا یه پست راجع به این موضوع هم نوشتم.)منتورهای خوب   من همیشه دوست داشتم منتور داشته باشم، چه زندگی شخصی چه کاری. ریشه‌ش هم برام واضحه که از کجا آب میخوره ولی اجازه بدین اینجا راجع بهش توضیح ندم شاید وقتی دیگر :)   برام عجیب بود تیمی به این بی سر و صدایی و نه چندان بزرگ چقدر عاقل و هوشمند بوده که منتور گرفتن رو جدی گرفته. ما در تمام مسیرمون کارهامون رو با منتورها به اشتراک میذاریم. البته همه‌ش هم به این گلی و بلبلی نیست. بنظرم واضحه که این وسط فشار متحمل شدیم، حرص خوردیم، و حتی بوده وقتهایی که اصلا نخوام صداشون رو بشنوم :)) ولی بعد از آروم شدن حس خوبی داشتم، حس اینکه این مسیر شاید خیلی سریع نیست ولی درست و فکر شده است. که اگر یه روز بفهمیم کجا اشتباه کردیم، می‌دونیم کدوم فکر اشتباه بوده.کارها چطور پیش رفت؟   سخت، خیلی سخت! چیش انقد سخت بود؟   تولید محتوا! از چیزی که فکرشو می‌کردم هم سخت‌تر بود. همه ی ما تا حدی زبان انگلیسی رو بلدیم ولی تولید محتوا به زبان انگلیسی نیتیو (Native) با یه تیم ایرانی که هیچ کجای سیستم آموزشیش زبان انگلیسی جایی نداشته مشکل مارو صد چندان میکرد. اوایل خودمون سعی می‌کردیم بنویسیم که می‌دیدم ای وای چقدر ایراد، چقدر مشکل! یه بازه ای برای اینکه تولید محتوای بهتری انجام بدیم یه پروسه ی طولانی رو طی می‌کردیم. یکی بنویسه، یکی ترجمه کنه، یکی پروف کنه، یکی لحن رو یکسان کنه!!!! که خب این روند برای متن های فوری اصلا جوابگو نبود. مجبور شدیم برنامه محتوامون رو برای بازه های طولانی‌تری دربیاریم که این پروسه کارمون رو متوقف نکنه. و خدارو شکر الان روند با اضافه شدن یه کپی رایتر نیتیو تا حد قابل قبولی راه افتاده. که البته فراموش نکنید پرزنت کردن و تعریف کار هم برای این فرد کار آسونی نیست.   خب حالا تولید محتوا برای کی؟ ای خدا ما که توریست ها رو اونقدری نمی‌شناسیم. تا قبل ازین هرجایی که کار کردم مخاطب ایرانی بود. دم دست بود و بالاخره مدل فکر کردنش رو بلد بودیم، حالا باید برای کی باید تولید محتوا میکردیم؟ بله، هیچ کجا به اندازه ی اینجا داشتن پرسونا مهم نشده بود.    در یه بازه‌ی یه هفته‌ای با کمک و هدایت منتور نشستیم هرچی اطلاعات از مشتریامون داشتیم در آوردیم، به تیم ساپورت گفتیم تا جایی که میتونه مشتری رو بشناسه و بالاخره سه تا پرسونای اولیه مون رو درآوردیم.   توصیه بنده به همه دیجیتال مارکترهایی که از تولید محتوا کلافه شدن اینه که پرسونا درآوردن میتونه خیلی بهتون کمک کنه چی رو با چه زبونی تولید کنید.(شاید توی یه پست دیگه کمی از پرسوناهامون نوشتم)   و بعد ازون برنامه ریختیم که هر هفته با مشتری های قبلی یه اینترویو (Interview) بذاریم، شناخت پرسونا چیزی نیست که پایان داشته باشه!مدیریت؛ تمرکز و حتی عدم تمرکز   بچه تر که بودم فکر می‌کردم مدیر کسیه که همه چیو می‌دونه. و هرچی بیشتر در نقش مدیر میانی فعالیت کردم دیدم اصلا و اصلا اینطور نیست. مدیریت یه جور شغله. یکی که پذیرفته کارا رو جمع و جور کنه و نذاره تیم خسته بشه یا مسیرش بی فکر عوض شه. نه اون تلاش برای خسته نشدنه و نه اون فکر برای مسیر درست رو هم تنهایی انجام نمیده. ولی مثل هر کار دیگه ای باید صاحب داشته باشه. کسی که قبول میکنه مدیریت کنه باید از بقیه چه تیم، چه منتور، چه متخصص کمک بگیره.   تعریف من از مدیر میانی، شبیه ضربه گیره. یکی که قبول کرده گوشش بیشتر از زبونش کار کنه. و تحملش بیشتر از بقیه باشه و تمرکزش رو بذاره روی مسیر کار. گوشش باید هم نکته ها رو بشنوه هم غرها رو و زبونش باید استدلال بلد باشه و آرامش دادن. که البته که من هنوز خیلی ازش فاصله دارم که این موضوع رو هر چه بیشتر کار می‌کنم بیشتر متوجه می‌شم. و البته یکی از نگرانی هایی که توی داریک دارم اینه که تخصص جدید کم یاد می‌گیرم ولی نگرش و استراتژی رو بیشتر از قبل متوجهش شدم و بیشتر از قبل درگیرش شدم.   مدیریت میانی یه آورد دیگه هم داره، اینکه تفریحات شما کم میشه و جدیت شما باید بیشتر بشه که این تو وجهه‌ی شما تاثیر میذاره که شاید خیلی هم دوسش نداشته باشین. ( راجع به اینم دوست دارم بنویسم بعداً)   خواستم بگم باید انتخاب کرد، تسلط بیشتر روی یه مهارت خاص یا مدیریت کردن. اینا دوتا کار کاملا متفاوته و هر کدوم سختی ها و چالش خودشو داره. (این نظر فعلی منه، شاید بالغ‌تر شدم تغییر کرد.)الان از تجربه این شش ماه راضی ام؟   بله، با اینکه هنوزم احساس اینو دارم که آسون‌تر نشده.خیلی خلاصه نوشتم و از تجربه‌ی همکاری مارکتینگ با تیم‌های دیگه چیزی نگفتم چون نخواستم وارد جزئیات شم ولی اگر وقت باشه جزئیات بیشتری مینویسم و امیدوارم اینکارو ادامه بدم و مرسی که خوندین، بوس!</description>
                <category>سپیده سعید</category>
                <author>سپیده سعید</author>
                <pubDate>Tue, 17 Dec 2019 00:55:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا می‌نویسم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehsaied/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-zvlflkrqssxt</link>
                <description>چرا می‌نویسم؟این پست قراره با دعوت یکی از دوستان به مناسبت کمپینی باشه که در راستای زنده نگه داشتن بلاگ فارسی (وبلاگستان فارسی) باشه که انگار یه روز به این مناسبت هم داریم که من نمی‌دونستم، 16 شهریور. منم تصمیم گرفتم بنویسم با این هدف که بلاگ و بلاگ نویسی برای دوره‌ی ما یه اتفاق خیلی هیجان انگیز بود، حداقل برای خود من.فکر میکنم سال 83 اینطورا بود که تصمیم گرفتم بنویسم، ازین نوشتنهای ساده برای اینکه ذهنت آروم شه یا حتی برام خاطره بشه. هیچودقت هم تمایل نداشتم اسم واقعی استفاده کنم، ولی الان که فکر می‌کنم می‌بینم تصمیم بدی هم نگرفته بودم :)))) ولی تا جایی یادمه اسم مستعار داشتن رایج بود و در صورتی که در مورد مسئله‌ای تخصصی نمی‌نوشتن ترجیح می‌دادن اسم واقعیشون رو استفاده نکنن. فکر می‌کنم کسایی که اهل نوشتن بودن دو سه تا بلاگ تو هر سرویسی رو تست کرده باشن، داخلی و خارجی. منم مستثنی نبودم. هربار که فکر می‌کردم می‌خوام تصمیم تازه‌ای بگیرم یهو یه بلاگ دیگه می‌زدم تو یه پلتفرم دیگه. راستشو بخواین این رفتار رو با دفترهام هم دارم :))) یک عالمه دفتر دارم که موازی پیش میبرم و همچنان دفتر به دفاتر قبلی اضافه میکنم و خرسندم. اسم این بیماری رو نمی‌دونم ولی هرچی که هست خیلی بامزه‌ست دوسش دارم این مریضی رو.از بین سرویسهای اون موقع یادمه بلاگفا رو بیشتر از بقیه دوست داشتم، دست آقای علیرضا شیرازی (مالک محصول) درد نکنه واقعا برای اون موقع سرویس خیلی خوبی بود. دوستای خوبی هم اونجا پیدا کردم. یکی از دوستام که هنوزم باهاش دوستم رو از همین بلاگها دارم که با اینکه دوبار بیشتر ندیدمش ولی یه جوری از زندگی هم خبر داریم که انگار خواهرمه.من بلاگ خونی و بلاگ نویسی رو دوست داشتم چون حوصله حرف زدن نداشتم. اگه با کسی حال می‌کردم نوشته‌هاشو می‌خوندم بی اونکه مجبور باشم ازش سوال کنم. یکی که نشسته خودش برای خودش زندگیشو تعریف می‌کنه تو هم می‌خونیش. برای خودمم همینطور بود، بدون اینکه کسی ازم سوال کنه همون قسمت هایی که دلم می‌خواست بنویسم رو می‌نوشتم و هرکی دلش می‌خواست می‌خوند. راستش من هیچوقت نقطه اوجی توی بلاگ نویسی نداشتم هیچوقت هم بلاگر حرفه‌ای نبودم یا حتی اصلا بلاگر نبودم. حتی راستش رو بخواین بلاگرهای حرفه ای رو هم کمتر دنبال می‌کردم و می‌کنم. بلاگ یکی ازون چیزاییه که خالصش می‌چسبه یکی که اول از همه برای خودش نوشته بعدش فکر کرده که نوشته‌ش ممکنه به درد یه نفر دیگه هم بخوره و یا حتی نه فقط حس کرده بنویسه راحت‌تره.  آممما ... الان کمتر پیش میاد بلاگی رو بخونم که نویسنده‌ش رو نمی‌شناسم، الان برعکس به شدت دوست دارم نوشته‌های آدمهایی که می‌شناسم رو بخونم. مطمئن نیستم ولی فکر می‌کنم تفاوت اصلی بلاگ نویسی قدیما با الان هم دقیقا همینه. انگار دیگه کمتر تمایل داریم به ناشناس‌ها توجه کنیم. انگار ظرفیتمون پر شده باشه دلمون می‌خواد همونایی که می‌شناسیم رو بیشتر بشناسیم. هر از چندگاهی هم که می‌نویسم یه موضوعیه که با همه وجودم دلم می‌خواد که درباره‌ش بنویسم یا  اطلاع‌رسانی کنم. دوست دارم که افرادی که می‌شناسم بخوننش انگار که دلم بخواد با یه وجه دیگه‌ی خودمم آشناشون کنم. من که یه وبلاگ نویس بیش از حد ساده‌م ولی وبلاگ یکی از عزیزترین موجودات دنیای اینترنته، خیلی از چیزهایی که یاد گرفتم رو مدیون یه بلاگر با حوصله‌م که نشسته درست و حسابی توضیح داده. وقتایی که مستاصل و بی‌حوصله بودم نشستم نوشته‌های آدمهایی که میشناسم و نمی‌شناسم رو خوندم و فهمیدم دنیای همه سیاه و سفید داره.شما هم اگه دوست دارین توی این کمپین وبلاگستان فارسی شرکت کنید راجع به تجربه‌تون از بلاگ نویسی بگید، اینکه کی و کجا احساس کردین به واسطه وبلاگتون مورد توجه قرار گرفتید، اینکه بنظرت وبلاگنویسی داره دوباره جون میگیره یا نه رو به زواله؟ و نظرت اینه که به چه سمتی بره.اگر نوشتید لینکشو کامنت بذارید تا بچه‌های بامزه‌ای که این کمپین رو راه انداختن یه کارای باحالی با پستتون بکنن. که نتیجه کلیش اینه که جایگاه و اهمیت بلاگ فارسی تا چه حد و تا کجاست؟</description>
                <category>سپیده سعید</category>
                <author>سپیده سعید</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2019 00:00:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سی و سه سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehsaied/%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-c0tio7rsuc59</link>
                <description>سی و سه سالگیالان که دارم مینویسم 5 روز از تولد سی و سه سالگیم گذشته، میتونم بگم به لطف دوستا و همکارام هم تولد خیلی خوبی بود و هم سی و سه سالگی جالبی بود. سی و یک سالگیم و سی و دو سالگیم رو هم دوست داشتین میتونین بخونین. و در ادامه برای سی و سه سالگیم مینویسم، اینکه چیا یاد گرفتم و چی از خودم متوجه شدم.یادمه تولد سی و دو سالگیم یه حال پنیکی بود، و دو سه روز طول کشید که اوکی بشم. ولی بعدش واقعا اوکی شدم. یکی دو ماه بعد از تولدم تصمیم گرفتم مدتی فریلنس باشم. چون بیش از اندازه نیاز داشتم با خودم وقت بگذرونم و کمتر تو اجتماع باشم در حالی که از حضور تو اجتماع واقعا لذت میبرم. شاید الان که فریلنسی رو تست کردم دارم با اطمینان این حرف رو میزنم. توی سی و دو سالگی این حس بهم دست داد که میتونم ریسک کنم، اگرچه که به نسبت کامفورت زونی که داشتم همیشه درصدی از ریسک رو هم داشتم، نه میتونم بگم آدمی ام که رفتارای ریسکی زیادی داشته نه میتونم بگم هیچوقت ریسک نکردم. نوع ریسکهایی که من کردم تموم کردن یهویی وضعیتهای آزاردهنده بوده. این که اگه فکر کنم چیزی آخر و عاقبت درستی برام نداره رو بدون اینکه بدونم قدم بعدیم دقیقا چی خواهد بود ترک میکنم و منتظرِ بذار ببینم چی میشه نمیمونم. این حالت که بذار ببینم چی میشه برای من در حد سم عمل میکنه که تو تک تک لحظه‌ها و کارام رخنه می‌کنه و احساس فلج بودن می‌کنم. اما همینکه یه اقدامی براش می‌کنم چندتا جون بهم اضافه می‌شه که می‌تونم سختی‌های قدم بعدی رو به جون بخرم.شاید پررنگترین چیزی که توی سی و سه سالگی متوجهش شدم &quot;پوچی&quot; بی‌اندازه‌ی زندگی بوده. این پوچی یه تِز بود که خودش آنتی تِزشو تولید کردُ با سنتز حاصل ازین آنتروپی زندگیم انگیزه و هیجان بیشتری به خودش گرفت. می‌دونم جمله‌م یه جوری شد! گنده فلانی مثلا :)) ولی اگر خوندیش ممنون میشم یه بار دیگه بخونیش. این پوچی یه تِز بود که خودش آنتی تِزشو تولید کردُ با سنتز حاصل ازین آنتروپی زندگیم انگیزه و هیجان بیشتری به خودش گرفت. شاید هنوزم نمی‌تونم درست تشخیص بدم این حس پوچی مفرط از کجا اومد و چرا رنگش سیاه نبود و معنی تاریکی نداشت. شاید یه چیزی شبیه به کارهای &quot;هیچ&quot; تناولی بتونم ببینمش، هیچ و اینهمه زیبایی؟نزدیک به ده دوازده سال پیش، ذهنم رو برای دریافت هر مدل جهان‌بینی باز گذاشته بودم. حتی اگر به من بگی جِن وجود داره، من می‌گم ممکنه باشه ممکنه نباشه. متوجه شدم اونقدا هم که عقل و منطق و علم برای خیلیا جذابه برای من مثل ابزاره، مثل زمونه‌ست، یه چیز کاملا پویا و معتبر به زمان حال و نه آینده. بهش خیلی احترام می‌ذارم اما محدود کننده‌ی تفکرم نیست. و شاید ریشه‌ی این پوچی‌ای که الان دریافتش کردم نشات گرفته از همین باز گذاشتن جهان بینیم بوده، نمی‌دونم.توی سی و سه سالگیم، ارتباطمو با دوستام بیشتر کردم. هرچی از محیط کاری دورتر شدم بجاش سعی کردم با دوستام ارتباط بیشتری داشته باشم. چون یادمه سی و دو سالگی کمی ازین داستان فاصله گرفته بودم و ناخودآگاه اینکارو میکردم علی رغم اینکه نیاز زیادی بهش داشتم.نمی‌تونم ادعا کنم سی و سه سالگی چیزای زیادی یاد گرفتم، علی رغم اینکه به خاطر فراغت بیشترم کتابای بیشتری خوندم، به نسبت فیلم و سریال بیشتری دیدم، آهنگای بیشتری گوش کردم. ولی تاثیر مستقیمی روم نداشتن که بخوام بهشون اشاره کنم. اما با اینحال حس رضایت دارم.حس می‌کنم بیشتر از سالهای قبل ویژگی شخصیتی جدید دریافت کردم. که بعضیاشون رو مینویسم. صبر در برابر خودم:من بعضا خیلی از دست خودم عصبانی می‌شدم حتی با اینکه آدم کمالگرایی هم نمی‌بینم خودمو. که چرا اینطور نیستم چرا اونکارو نمیتونم بکنم، چرا فلانی تلاشش از من بیشتره و ازین دست که فکر میکنم خیلی از ماها داریم این خصوصیت رو بخاطر نوع تربیت و فرهنگمون. امسال به طرز عجیبی همه ناتوانی هامو پذیرفته بودم و حتی خیلی جاها تلاش نکردم برطرف کنم انگار دلم می‌خواست از نزدیک ببینمشون. نمی‌خوام بگم دوست داشتنی بودن نه اصلا بلکه فقط ارزش مشاهده کردن داشتن. ارزش اینو داشت که متوجه بشم دلیل اینکه این توانایی‌ها رو می‌خوام چیه؟ دلیلش یه چیز ساده احمقانه بود اینکه &quot;هیچ فرصتی برای حسادت به خودم ندم.&quot; این حسادتی که می‌گم اصلا چیز واضحی نیست تو من، خیلی ریشه‌ای و گم و پنهان بود. دلیلش هم این بود که من به دارایی های حاصل از توانایی‌ها حسادت نداشتم، به خود اون توانایی حسادت می‌کردم و چون تو فرهنگ ما حسادت رو بیشتر به دارایی و چیزای فیزیکی نسبت می‌دن باعث می‌شد فکر کنم آدم حسودی نیستم، که خب بودم. می‌تونین اسمشو بذارین رشک، ولی برای من همون حسادته. و این متوجه شدنه هم حتی باعث نشد حسادتم خاموش بشه اگرچه که خیلی کم شد. مهم این بود که بفهمم دلیل بعضی رفتارای اشتباهم (می‌گم اشتباه چون خودمو آزار می‌داد.)حسادته. باعث شد نسبت به یکسری رفتارایی که می‌خوام بروز بدم صبر کنم.صبر در برابر کسی که دوستش داری:این چیزی نیست که توی سی و سه سالگی متوجهش شده باشم. بلکه چیزیه که هر سال برام واضحتر میشه چون بنظرم معنی واقعی زندگی همینه. آدمایی که دوستشون داریم و براشون احترام قائلیم قاعدتا رفتارهایی دارن که باب میلت نیست، اشتباهاتی دارن که ممکنه خوشت نیاد. ولی چون دوست داشتن می‌چربه دلت می‌خواد همراهیشون کنی، تا جایی که شرایطتت بهت اجازه می‌ده کنارشون باشی و از بودن باهاشون لذت ببری. چیزی که می‌گم هم در مورد خونواده‌ست، هم پارتنر، هم دوستای صمیمی، هم آدمایی که به هر دلیلی براشون احترام و علاقه قائلی. صبر و همراهی برای من معنی‌های دیگه‌ای هم می‌ده. مثلا فرض کن کسی که دوستش داری رفتار غیرمعقولی میکنه یا توقع بیهوده ای ازت داره. من به رفتار غیرمعقولش پاسخ خوبی نمی‌دم و توقع بیهوده‌ش رو هم برطرف نمی‌کنم اما نمی‌رم، جدل زیادی نمی‌کنم و می‌مونم. صبر می‌کنم اگر این علاقه دو طرفه‌ست فرصت درک کردن همو بهم بدیم. دوست داشتن برای من ارزش زیادی داره و دوست ندارم راحت از دستش بدم دوست هم ندارم تلاش بیهوده و افراطی براش بکنم چون دیگه از ماهیتش خارج می‌شه.تلاش برای صبر در برابر شنیده‌ها و دیده‌ها:من ازوناییم که خیلی اعتقادی به جمله‌ی &quot;قضاوت نکنیم.&quot; ندارم. قضاوت لازمه‌ی تصمیم گیریه. اونجایی که داره &quot;قضاوت نکنیم&quot; توسط همه استفاده می‌شه اغلب جاهاییه که یه برچسبی به کسی یا اتفاقی چسبونده می‌شه و ردخور هم نداره. اما قضاوت اگرچه که حکم نهایی صادر می‌کنه اما همیشه امکان اینو داره که تجدیدنظر بشه. ما خیلی چیزا می‌بینیم و می‌شنویم که سریع یه قضاوتی برای ما ایجاد می‌کنند. من شخصا نمی‌تونم مانع قضاوتم بشم اما کاری که می‌کنم می‌گم برچسبِ ردخور نداره رو دیگه بهش نزن. هنوزم رو شینده‌ها و دیده‌ها راجع به افراد و وقایع قضاوت و تصمیم‌گیری دارم اما می‌دونم این مالِ این مقطع و با این شرایطه و می‌تونه تغییر کنه.سی و سه سالگی برای من سال هیجان‌انگیزی نبود، دنیای بیرونی بیشتری کشف نکردم ولی تا دلتون بخواد ادونچر درونی شکل گرفت که بنظر من هیجان انگیز نیست ولی جالب چرا.زندگی از چیزی که فکرشو می‌کنید بامزه‌تره :)مرسی که خوندین :*پ.ن: عکس از علیرضا خدایی که دستش درد نکنه.</description>
                <category>سپیده سعید</category>
                <author>سپیده سعید</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2019 21:09:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریلنس بودن یا نبودن، مسئله این نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/Freeland/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%B3-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ruphteytlvmf</link>
                <description>فریلنس بودن یا نبودن، مسئله این نیست!علی‌رغم اینکه فریلنس یه واژه‌ی امروزی و نسبتا مدرن بنظر میاد، اما ریشه در چند صد سال پیش داره که عنوان سربازانی بود که بدون سوگند و تعهد به پادشاه و با تنها معیار دستمزد در جنگها شرکت می‌کردند. و اگر بخوایم اسانس این مفهوم رو بگیریم، یعنی صرفا &quot;عمل و نتیجه&quot; بدون پر کردن ساعت و یا حتی انتظار تعهد معنوی.من تجربه تقریبا 10 ماه فریلنسری رو در حوزه دیجیتال مارکتینگ داشتم که سعی میکنم یه خلاصه ازش رو برای چالش فریلند که پونیشا برگزار کرده بنویسم.فریلنسری عالیه!اجازه می‌دین دست از تعریف خوب و بد یه لایف استایل یا عمل برداریم؟ عنوان &quot;فریلنسری عالیه!&quot; در حقیقت یه نتیجه‌ست از شرایط فعلی شما. یعنی لزوماً عالی نیست، برعکسش هم صادقه، لزوماً بد نیست.اگر تصمیم دارید و دو دلید نسبت به اینکه فریلنس کار کنید یا استخدام جایی باشید بهتره به شرایط زندگیتون نگاه کنید و با خودتون روراست باشید، اینکه صرفا یک لایف استایل رو دارید توی شبکه‌های اجتماعی به وفور می‌بینید (مخصوصا حالا که همه در حال سفر و تفریح و عشق و حالن و شما فکر می‌کنید که منِ کارمند نمی‌تونم چنین زندگی‌ای داشته باشم برم فریلنس شم!) اجازه ندین باعث یه تصمیم سطحی بشه، خوب فکر کنید. دلایل کاملا شخصیه، من دلایل شخصی خودم رو می‌نویسم و بعدش از تجربه‌م.نیاز داشتم مدتی فریلنس باشمبله من واقعاً نیاز داشتم، مدت زیادی بود که داشتم فشار روحی تحمل می‌کردم و نیاز داشتم کمی اطرافم خلوت‌تر بشه، از طرفی از کار کردن لذت می‌برم و از طرف دیگه درآمد هم برام مهم بود و دوست نداشتم استراحت مطلق به خودم بدم. اما واقعا نیاز داشتم کمتر تو اجتماع باشم، کمتر معاشرت کنم و بیشتر وقتم رو با خودم بگذرونم. در حال حاضر فریلنس مطلق نیستم اما همچنان فریلنسری هم کار می‌کنم.با توجه به نیازی که داشتم، از تصمیمی که اون موقع گرفتم خیلی خیلی راضی‌ام. اصلا هم آسون نبود، فریلنسری اصلا و ابداً آسون نیست ولی توی اون برهه نیاز منو برطرف می‌کرد. من نیاز داشتم کمی تنها شم. دقیقا همین دلیل می‌تونه برای یه فرد دیگه منجر به افسردگی بشه پس واضحه که باید دلایل خودتون رو داشته باشید.سختی‌های فریلنسری برای منبنظر من اینکه کارتون چیه هم یکی از اون المان‌های تاثیرگذار در انتخاب فریلنسر شدنه. کارهایی که در کوتاه مدت نتیجه مشخصی دارند و تحویل داده می‌شن خب طبیعتا ملموس تر و قابل اندازه گیری‌تر هستند. این به این معنی نیست که کارهایی که نتیجه‌شون در بلندمدت دیده می‌شه نمی‌تونن فریلنس پیش برن، اونا هم می‌تونن ولی قبل از کارفرما شما خودتون باید بلد باشید کارتون رو تقسیم بندی کنید و برای هر بخش بتونید یه نتیجه قائل بشید. که خب اینقدری که گفتنش آسون بود خودش آسون نیست. بنظر من مارکتینگ یکی ازون کارایی هست که فریلنس بودنش کمی سخته. و از نظر من دلیلش این بود مارکتینگ به شدت نیاز به قرار گرفتن توی اتمسفر داره. اینقدری که از صحبتهای یهویی در ارتباطات رو در رو که فکرش رو هم نمی‌کنید چیزهایی برای یادگیری وجود داره ممکنه توی فریلنسری راحت اتفاق نیفته. چیزهایی که می‌تونن در شکل‌گیری نحوه تفکر و ایده‌پردازیتون تاثیر داشته باشند. بازهم می‌گم این اصلا معنیش این نیست که مارکتینگ بصورت فریلنس امکان پذیر نیست، قطعا هست و فقط باید ساختار درستش دیده بشه.پس از نظر من کارهایی که نتیجه بلندمدت دارند و نیاز به درک اتمسفر کار دارند بصورت فریلنس سخت تر هستند.سختی دیگرش اینه که گاهی نمی‌تونید درست تشخیص بدید کارفرما چطور آدمی هست، و چون معمولا قرارداد درستی بسته نمی‌شه احتمال اینکه متضرر بشید کاملا وجود داره. پس یه فکری بکنید یا تحقیق کنید و مطمئن باشید که کارفرما سابقه‌ی خوبی داره یا یه فکر درست درمونی واسه قرارداد بکنید. و سرویسی مثل پونیشا میتونه نگرانی قرارداد و اعتماد رو براتون حل کنه.من خوشبختانه مشکلی در این زمینه نداشتم و فقط یک مورد بود که اونم اشتباه از خودم بود. اشتباهم چی بود؟ تواضع بیهوده! بله، گاهی شما اونقدر یادگیری رو دوست دارید که توجه نمی‌کنید باید داشته‌هاتون رو به اندازه کافی نشون بدید، و این اشتباه محضه. من نه تواضع رو تحسین می‌کنم نه نکوهش. اما اگر از تواضع به عنوان ابزار استفاده می‌کنید درست ازش استفاده کنید و اگر تواضع از ذات شماست حواستون باشه بخاطر ذاتتون متضرر نشید، به همین سادگی.من خودم برای کار خودم نتونستم از پونیشا استفاده کنم اونم به این دلیل بود که کارفرما رو میشناختم و بهش اعتماد داشتم و نیازمند واسط برای اطمینان و اعتماد نبودم ولی اگر شما اطمینان ندارید حتما از سرویسهای فریلنسینگ استفاده کنید.پس از نظر من یکی از سختی‌ها می‌تونه تعامل و قرارداد درست با کارفرما باشه، که باید راهشو برای خودتون دربیارید. خودتون قرارداد ببندید یا از سرویسهای فریلنسینگ مثل پونیشا استفاده کنید.هماهنگی بین کارهای کارفرماهای مختلف، حتما یکی از دغدغه‌هاتون می‌شه، و بعد می‌بینید نه تنها توی فریلنسینگ سفر و تفریح و عشق و حال نیست بلکه اگه یه ذره بی‌برنامه بشید تبدیل به یه آدمی میشید که داره 15، 16 ساعت کار می‌کنه.پس از نظر من برنامه داشتن، برای پاسخگویی به کارفرماها و تحویل به موقع یکی از سختی‌های کار فریلنس هست. که هیچی دیگه راه‌حلش هم واضح و سخت نظم، برنامه، نظم، برنامه.از دست دادن روابط با کیفیت، کنار هم حضور داشتن، خواه ناخواه یه تبادل انرژی به همراه خودش داره که توی فریلنسینگ اونو کمتر می‌بینید، من خودم آدمی‌ام که با تکست و چت خیلی راحتم ولی با اینحال نمی‌تونم منکر این بشم که دوره‌ای که فرینلس کار می‌کردم کیفیت روابطم با همکارام کمتر شده بود، کیفیتهایی از جنس شناخت بیشتر از آدمها و زندگی‌های مختلف، عدم مشارکت در خوشی‌ها و غمهای آدمها، و چیزهایی ازین دست که ارتباط مستقیمی با کار و نتیجه‌ی کار ندارند.پس از نظر من کم شدن کیفیت روابط گاهی می‌تونه منجر به درک کمتر فریلنسر از تفاوت نگاه آدمها و حتی زندگی بشه. که خب برای خیلیها چیز ارزشمندی نیست، ولی من دوست دارم زندگی رو از نگاه‎های متفاوت ببینم.روزهایی که افسرده‌ای و مود پایینی داری، به زور توی جمع قرار گرفتن کمک می‌کنه کمی بهتر شی، واژه ی به زور استفاده کردم که تاکید کنم که اصلا کار راحتی نیست تو مود پایین بتونی جمع رو تحمل کنی، وقتی فریلنس باشید کمتر این اجبار رو به خودتون می‌دید و مود پایینتون ممکنه اونقد تشدید بشه که کلا جمع کنید برید تو تخت، تخت هم حالتون رو خوب نکنه، کارهای نصفه یادتون بیاد بیفتید تو لوپ، و خب فکر کنم میشه حدس زد بیرون اومدن ازون اون لوپ چقد آسون نیست.پس از نظر من فریلنسری که مدام خودشو در معرض تنهایی قرار می‌ده احتمال اینکه مود پایین‌تری داشته باشه بیشتره، که خب می‌شه از فضاهاش اشتراکی استفاده کرد، کتابخونه رفت، کافه رفت. فقط باید بتونه خودشو متعهد کنه که مداوم توی فضای شخصی خودش تنها نمونه.خوشی‌های فریلنسری برای منمتاسفانه باید بگم برای من خوشیهاش از سختیاش خیلی بیشتر بود، که لازم می‌بینم بازم تکرار کنم که هرکسی با توجه به شرایطش و خصوصیات فردیش و نوع کارش می‌تونه حرف دیگه‌ای بزنه. حالا خوشیاش برای من چیا بود؟ خوشیا رو مثل سختیاش باز نمی‌کنم چون معمولا لذت رو نمی‌شه خیلی راحت وصف کرد، اما غُر رو چرا :D.من آدمی‌ام که توی چندتا کار راحتتر میتونم تمرکز کنم، برای من اینطوری بود که یک ساعت کار می‌کردم، بعد می‌رفتم مثلا یه کار شخصی می‌کردم، دوباره برمی‌گشتم سرکارم، به خونواده سر می‌زدم و ازین دست. وقتی چندتا کار رو باهم انجام می‌دم و میدونم که بعد از این سه ساعتی که کار کردم می‌تونم سریع شیفت کنم رو کارای شخصی خودم انگیزه‌ی بیشتری داشتم که تمومش کنم، انگار وقت پِرتی نداشتم. و مدام در حال لذت بودم.  از همه مهمتر توی ترافیک هم نبودم. ترافیک خودش یکی از انرژی گیرترین‌هاست. راحتتر میتونستم با دوستام قرار بذارم، می‌تونستم کارهای داوطلبانه بیشتری انجام بدم، می‌تونستم بیشتر به مامانم سر بزنم، بیشتر فیلم و سریال ببینم، بیشتر کتاب بخونم. وقتایی که هوا خوبه بتونم با خیال راحت ازش لذت ببرم، شنبه‌ها دیگه کابوس نبود :)) و راحتتر ورزش کنم یا کلاسای بیشتری برم.در نهایت فریلنس بودن یا نبودن، مسئله این نیست! مسئله خود شمایی که به اندازه‌ کافی زندگیت ارزشمند هست که خودت تا جایی که جبر جغرافیایی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی بهت اجازه می‌ده براش تصمیم بگیری چجوری ازش لذت ببری :))بخوام جمع‌بندی دلخواهم رو بکنم از تصمیم برای فریلنس کار کردن، می‌تونم بگم، شرایط، نوع کار، ویژگی‌های فردی رو باید درست و حسابی روش فکر کرد. و نهایتا اگر پس‌انداز دارید یه بار ریسکش رو بکنید ضرر نداره شاید مشتری شدید. و البته بگم اگر فرینلسینگ رو بتونید نظم بدید درآمدش هم می‌تونه به مراتب بیشتر باشه.</description>
                <category>سپیده سعید</category>
                <author>سپیده سعید</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2019 19:28:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوله‌پشتی 98 هم ببَستیم.</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehsaied/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87%D9%BE%D8%B4%D8%AA%DB%8C-98-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A8%D9%8E%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-wag0nb8ahmy7</link>
                <description>فکر کنم سومین سالیه که کوله‌پشتی می‌بندم، کار خیلی خوبی که امیرمهرانی عزیز استارتشو زد. اگه نمیدونین چیه این لینک رو ببینین.کوله‌پشتیسال 97 سال خوبی بود، اینو از برآیندش می‌گم ولی تیکه تیکه بخوام نگاهش کنم هرجاییش مصائب خودش رو داشت. کنار اومدن با نبود بابا، تحویل سال 97 شش ماه بود که دیگه پیشمون نداشتیمش. یه حال سینوسی که میگی اوکی قبول، و یه وقتایی هنگ می‌شی که یعنی واقعا نیست؟ اما حقیقت ته قلبم می‌دونست که پذیرش و کنار اومدن رو باید انتخاب کنم. و بعد به دلایلی فرینلس کردم خودم رو هم دلم یادگیری بیشتر میخواست هم فضای آرومتر و تغییر مدیریت توی شرکتی که کار میکردم مصمم شدم که الان وقتشه.تو مسیر فریلنسینگ، هم با آدمایی که میشناختم ادامه دادم هم با آدمای جدید. و از هردوش تجربه‌های جدیدی نصیبم شد. اما برخلاف چیزی که فکر میکردم نظم زندگیم بهتر نشد، که بدتر هم شد. اما الان دیگه تا حدودی دستم اومده چجوری باید کنترلش کنم.چه چیزایی از سال 97 با خودم برمیدارم می‌برم سال 98؟مثل همیشه اول از همه خونوادمو، دوستای خوبمو، و معاشرتهای بیشتر رو، امسال نسبت به سال قبل با آدمای بیشتری آشنا شدم، فارغ از نتیجه، شناخت بیشتر به خودی خود خوبه و من این کار رو قبلا کمتر انجام میدادم. ولی چرا؟ چون پذیرفته بودم درونگرام، و این لایف استایل منه. اما با معاشرت بیشتر متوجه شدم هنوزم درونگرام و هنوزم لایف استایل خودمو دارم پس چه دلیلی داره که امتناع کنم؟ بعضی وقتا بعضی چیزا رو اشتباه برداشت می‌کنیم، اشتباه می‌فهمیم و اشتباه وا می‌دیم بهش و اشتباه ادامه‌ش میدیم، ها؟درک کردن خودم؛ اغلبمون به دلیل مسیر زندگی‌ای که جامعه، والدین، شرایط بهمون پیشنهاد می‌دن یه چیزایی رو توی خودمون نادیده می‌گیریم، متوجهش می‌شیم ولی فرصت نداریم کاری براش بکنیم، حقیقتا هم کار سختیه ادعایی نمی‌تونم بکنم که توش پیش رفتم ولی می‌دونم استارتش رو زدم پس می‌برمش تو سال 98 که بپَزونمش.کارهای داوطلبانه، یکی از فرصتهایی که کارمندی از آدم میگیره کارهای داوطلبانه ست، کارهای داوطلبانه خود زندگیه، کلی چیز میشه ازش یاد گرفت چه از روند و روالش و چه از کار کردن با آدمهایی که تاحالا باهاشون کار نکردی. دوست دارم فرصت اینو داشته باشم بتونم کارهای داوطلبانه بیشتری انجام بدم.چه چیزایی رو جا می‌ذارم تو سال 97 و می‌رم تو سال 98؟برای این سوال جوابهای بیشتری دارم، این نشون می‌ده که سال 97 بیشتر از اینکه بازدهی داشته برام آموزنده بوده.افکار پوچ؛ من نمی‌دونم بقیه چقدر ممکنه افکار پوچ داشته باشن ولی ازونجایی که این افکار ریشه‌های محیطی، وراثتی دارن پس احتمالا هرکسی درصدی موردِ &quot;شدن&quot; قرار گرفته. افکار پوچ اونایی ان که زندگی رو سیاه می‌کنن و راه حلی هم ارائه نمی‌دن، من چندتا راه حل براش پیدا کردم:• تغییر مود ساختگی؛ فرض می‌کنم اگه حالم خوب بود یا مجبورِ مجبور بودم چکار باید می‌کردم.• خواب؛ اگه فرصتش رو دارین بخوابین بذارین مغز استراحت کنه.• ورزش و رقص و حرکت؛ این مورد صد در صد مود رو بهتر می‌کنه، سختیش فقط استارتشه.• حرف زدن با دوستان؛ این مورد امسال خیلی جاها به من کمک کننده بود، از صمیم قلب برای داشتن دوستان خوب سپاسگزارم.کمک خواستن از کسی که نمی‌شناسم؛ من همیشه فکر می‌کردم کمک خواستن خوب و درسته، و هیچوقت هم ابایی ازش نداشتم، اما یه تیکه‌ش رو درنظر نگرفته بودم. کمک خواستن از کسی که منش و رفتارش رو بلد نیستید گاهی ممکنه شرایطی رو ایجاد کنه که نسبت به خودتون و یا اون فرد احساس منفی پیدا کنید در صورتی که هیچکدومش درست نیست، فقط از فرد اشتباهی به شکل اشتباهی کمک خواستید.وقتی از فرد اشتباه به شکل اشتباه درخواست کمک کنید چه اتفاقی میفته؟• شما در موضع پایین‌تری قرار می‌گیرید، آیا واقعا لزومی داره این اتفاق بیفته؟ می‌تونین هندلش کنین؟• شما در مسیر فرد قرار می‌گیرید نه در مسیر خودتون، اون شما رو به هرجا که نفعشه می‌بره بدون اینکه نفع شما رو در نظر بگیره. واضحا مورد سواستفاده قرار می‌گیرین. آیا واقعا این دلیل کمک خواستنتون بوده؟• اگه حواستون نباشه این مشکل ارتباطی رو به خودتون و فرد نسبت می‌دین، نگاهتون بیهوده سیاه می‌شه درحالی که اینجا فقط یه اشتباه اتفاق افتاده.نیش و کنایه؛ نیش و کنایه رو آدم به کسی نمی‌زنه که براش مهم نیست، دقیقا به افرادی می‌گه که براش مهمن و یه ناراحتی کوچیک باعث شده وضعیت به جایی برسه که نه بتونیم واضحا بگیم مشکل کجاست و هم اونقدی ناراحت هستیم که بخوایم یه چیزی بپَرونیم. پس منظورم اصلا نایس بودن همیشگی نیست. جایی که نیازه اتفاقا باید کوبوند و محکم حرف زد و ترکوند. ولی نیش و کنایه از جنس قدرت نیست از جنس ضعفه. ضعف ناشی از دوست داشتن. دوست داشتن باید اونقدر قدرتمند باشه که تا جای ممکنه هیچ ضعفی رو نپذیره. با اینکه شاید کلا دو سه بار اینکارو کرده باشم ولی حس ناخوشایندی که برای طرف باقی می‌ذاره حتی یه بارش هم زیاده.سپیده ایده‌آل تو سال 98 چه شکلیه؟آرامش بیشتری داره و کارای بیشتری می‌کنه. همینقد خلاصه.</description>
                <category>سپیده سعید</category>
                <author>سپیده سعید</author>
                <pubDate>Sat, 16 Mar 2019 13:05:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مارینا آبراموویچ چه می‌خواهد؟ (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@sepidehsaied/%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%A2%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%88%DB%8C%DA%86-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-kmajhhbxv1fc</link>
                <description>در حقیقت عنوان پُست قرار نیست به خواسته‌های مارینا بپردازه، عنوان رو اینطور تلقی کنید که بعد ازینکه کمی با کارهای مارینا آشنا شدم حس کردم یه چیزی تو قلبم بدجوری تکون خورد، از خودم پرسیدم مارینا آبراموویچ (از من) چه میخواهد؟! می‌دونید از نظر من قلب وقتایی تکون می‌خوره که دست گذاشته روی چیزی که عمیقاً گمش کردین یه جوری که اصلا نمی‌دونین چی گم کردین! من البته خیلی مطمئن نیستم چی گُم کردم ولی خب یه چیزایی دستگیرم شده.همچنین نوشته ساقط ارزش تحقیقی و بررسی هنری‌ست، و کاملا بر اساس برداشت شخصی روایت شده، اما هرجایی نیاز باشه دید مشترک ایجاد کنم، لینک میذارم که اگه دوست داشتین دنبال کنین.مارینا آبراموویچ برای اهل هنر، شخصیت شناخته شده و بسیار معروفیه که البته من ایشون رو نمی‌شناختم، اگرچه که جسته گریخته کاراش رو دیده بودم ولی هیچوقت جوری نشده بود که بیفتم دنبال خود کاراکتر که بفهمم کیه، چجوریه و چرا. اهل هنر ایشون رو به عنوان مادر/مادربزرگ و یا ملکه پرفورمنس میشناسن که خب اگه میشد لقب بهتری هم پیدا کرد بازم میتونست مناسب ایشون باشه.(اینجاست که القاب رو باید ریخت دور!)خب من اولین بار چجوری توجهم جلب شد که این خانم کی هستند آیا؟این پست اینستاگرام که یه تیکه از پرفورمنس The artist is present مارینا آبراموویچ در موزه هنرهای معاصر نیویورک - سال 2010.مارینا آبراموویچ و اولای در موزه هنرهای معاصر نیویورکخب من وقتی این پست رو دیدم هیچ چیزی از خانم مارینا نمیدونستم، اگر دیده باشین پست اینستاگرامی رو که بالا گذاشتم، شاید مثل من این انتقال حس عجیب و واقعی رو دریافت کرده باشین. اون لحظه شاید بیست بار ویدیو رو دیدم، شاید هم یه جور حس همذات پنداری هم داشتم همزمان ولی نمیشه منکر قدرت انتقال حس شد، بعد اسم مارینا رو که زیر پست بود رو سرچ کردم، دیدم اُ لالا، شما چقدر پرتی خانم سعید.رفتم راجع به پرفورمنس کمی سرچ کردم دیدم، این پرفورمنس با عنوان The artist is present که راجع بهش یه مستند خیلی خوب هم ساخته شده، سال 2010 در موزه هنرهای معاصر نیویورک به مدت 736 ساعت اجرا شده. و صحنه این پرفورمنس یک میز دو تا صندلی چوبی (یاد معین افتادم، ببخشید!) که یکی از این صندلی‌ها به خانم مارینا تعلق داره، و صندلی دیگه به هر انسان دیگه ای که دلش بخواد روش بشینه (البته مردم شبها پشت در موزه میخوابیدن که بتونن صبح ساعت 10:30 اولین نفری باشن که روی این صندلی میشنه). خانم مارینا فقط تو چشماشون نگاه می‌کنه و هر کسی یه ری‌اکشنی داره بالاخره که دیدنش جالبه و توصیه می‌شه. و اما این آقا که توی تصویر بالا هست آقای اولای هستند که ایشون هم هنرمندی بودن که در دوران جوانی با مارینا همکار بودند و کارهای خیلی خوبی باهم کردند، این دو نفر عاشق همدیگه بودن و حتی 12 سال هم باهم دوست بودن ولی از یه جایی به بعد به این نتیجه رسیدن که راهشون داره از هم جدا میشه و باید باهم خداحافظی کنند. برای اینکه خداحافظی با شکوهی داشته باشند تصمیم میگیرن یکی از یه سمت دیوار چین، و دیگری از سمت دیگر راه بیفتن تا یه جایی که همدیگه رو ملاقات کنن.و سال 1988 یه فیلم ازین اتفاق ساختند به اسم The Lovers  این راهپیمایی دیوار چین 3 ماه طول میکشه و فیلم با رسیدن این دونفر به هم (که البته قراره برای همیشه خداحافظی کنند!) تموم میشه. مارینا احساسشو توی اون لحظه اینجوری بیان میکنه: intense feeling of peace and beauty و حالا برگردیم به پرفورمنس 2010 وقتی که اولای بعد از 22 سال میشینه جلوی مارینا. https://www.youtube.com/watch?v=OS0Tg0IjCp4 و اینجا اجازه می‌خوام یه کوت از خودم براتون بذارم: عشق خودش راه خودشو پیدا میکنه.اما هنوز توضیح ندادم که چرا انقدر جذب مارینا آبراموویچ شدم. و چرا از عنوان &quot; مارینا آبراموویچ چه میخواهد؟&quot; استفاده کردم. پس مجبورم چند قسمتیش کنم.ترتیب نوشته‌ها همون مسیریه که خودم با کارای مارینا آبراموویچ بیشتر آشنا شدم.</description>
                <category>سپیده سعید</category>
                <author>سپیده سعید</author>
                <pubDate>Fri, 09 Nov 2018 14:40:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>