<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سپیده تقی‌زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sepiidtgh</link>
        <description>بازاریابی سئو و دیجیتال مارکتر
قصه‌پرداز و رمان‌نویس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 01:40:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/114916/avatar/lY0ywt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سپیده تقی‌زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@sepiidtgh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خطاهای رایج در سئو و بهینه سازی</title>
                <link>https://virgool.io/@sepiidtgh/%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AC-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A6%D9%88-%D9%88-%D8%A8%D9%87%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-ysfvqxsw1xrt</link>
                <description>دنیای سئو، پر از ماجراجویی و... ارور؟! ‍♂️سلام رفقای سئویی! ‍♀️‍♂️امروز می‌خوام یه گپ دوستانه باهاتون داشته باشم درباره یه سری از ارورهایی که ممکنه تو مسیر پرفراز و نشیب سئو باهاشون روبرو بشید. ⛰️خطاهای 4XX:این جور ارورها انگار که درِ خونه رو به روی شما ببندن و اجازه ورود ندن!404: صفحه مورد نظر شما غیبه!401: شما مجوز ورود ندارید! ⛔️403: این صفحه ممنوعه!خطاهای 5XX:این جور ارورها انگار که سیستم دچار مشکل شده باشه و قاطی کرده باشه!500: یه مشکلی تو سرور پیش اومده!503: سرور الان در دسترس نیست!مشکلات مربوط به ربات‌ها:این جور مشکلات انگار که ربات‌های گوگل سر راه شما سبز بشن و اذیتتون کنن!محتوای تکراری: انگار که قبلاً یه جایی یه چیز مشابه دیدم!عنوان و توضیحات نامناسب: انگار که درست منظورت رو متوجه نشدم!لینک‌های شکسته: انگار که این مسیر به یه بن‌بست می‌رسه! ⛔️مشکلات مربوط به سرعت:این جور مشکلات انگار که وب‌سایت شما پا به فرار گذاشته باشه و صبر و حوصله کاربرا رو سر ببره! ‍♀️‍♂️سرعت بارگذاری پایین: انگار که دارم با لاک‌پشت مسابقه می‌دم!مشکلات مربوط به موبایل: انگار که تو گوشی کار نمی‌کنه!حالا چیکار کنیم؟آرامش خودتون رو حفظ کنید: ‍♀️‍♂️دلیل ارور رو پیدا کنید: ️‍♀️️‍♂️به دنبال راه‌حل بگردید:از ابزارهای سئو استفاده کنید: ️در صورت نیاز از متخصصان کمک بگیرید:یادتون باشه که دنیای سئو پر از چالش و ماجراجویی هستش، اما با صبر، حوصله و خلاقیت می‌تونید از پس هر اروری بربیاید و به قله‌های موفقیت برسید!راستی، شما تا حالا با چه جور ارورهایی تو سئو روبرو شدین؟#سئو #ارور #مشکل #راه_حل #متخصص_سئو #آموزش</description>
                <category>سپیده تقی‌زاده</category>
                <author>سپیده تقی‌زاده</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2024 12:41:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد کتاب &quot;هر برند یک قصه است&quot; در حوزه اصول مارکتینگ</title>
                <link>https://virgool.io/@sepiidtgh/%D9%86%D9%82%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%DB%8C%D9%86%DA%AF-f9idunkrydfb</link>
                <description>📚&quot;هر برند یک قصه است...&quot;📌از دید یک مشتری اگه بخوام به قضیه نگاه کنم، اول از همه در مواجه با برند شما باید بفهمم؛_محصولت چیه؟🤔اول باید ببینم کارت باهام چیه._پیامت چیه؟🙄هدفت از رسوندن این خدمت چیه؟ برای من، برای خودت؟_چیزی که قصد داری به من عرضه کنی، چطور و تا چه حدی می‌تونه به بقا و شکوفایی من در هر زمینه‌ای کمک کنه؟🤕مهم‌ترین هدف‌های من در مسیر رشد و بقا، رفع نیازهای عاطفی، ارتباطی، معنوی و فیزیکی منه؛ اگه محصولت در راستای تحقق هیچ کدوم از اینا نیست، بعیده بتونی باهام کانکت شی!_فهمیدن حرفت چقدر انرژی ازم می‌گیره؟!😁باید همه چیز برام ساده و قابل درک باشه. قرار نیست برای آشنایی با محصولت با معادلات چند مجهوله توی ذهنم جدل کنم…🔥🔥🔥🔥🔥📌حالا از دید صاحب یک برند؛برند من هدف و پیام واضح خودش رو داره، من می‌دونم محصولی که قراره به مشتری ارائه بدم چقدر می‌تونه مسئله رو براش راحت‌تر کنه، ولی در اولین قدم باید بتونم به درستی خودم‌و بهش بشناسونم.🤓💯❗️پس تبلیغات من باید:✅حاوی پیامی واضح و به دور از هرگونه پیچیدگی باشهمی‌گن؛ &quot;اگر گیج‌شان کنی، می‌بازی&quot;🤯🤯🤯🤯✅رک و پوست کنده و بدون نیاز به پردازش اطلاعات بی‌ربط زیاد، حرفم‌و به عرض مشتری برسونم(ارائه‌ی آسانسوری)✅ایجاد یک قصه‌! 🥸📖قصه بهترین و ساده‌ترین راه برای رسوندن پیام و ارتباط با مشتریه. (استوری برند SB7#)💁🏼‍♀️✅به یک فرمول مشخص نیاز دارم که مخاطب بدونه با عنوان کردن چه نیازی قراره به چه راه‌حلی برسم. اینجوری براش منطقی به نظر میاد.همهمه یعنی شلوغی و سردرگمی؛ درنتیجه میلیون ها خرج تبلیغات.🤦🏼‍♀️❌با جلوگیری از عنوان کردن مطالب غیرضروری به مخاطب که فقط مشوشش می‌کنه، می‌تونم تبلغات وب سایت، #ایمیل_مارکتینگ، آگهی‌ها و رسانه‌ها رو به خوبی در چارچوب درست مدیریت کنم.❌♨️نتیجه‌گیریبهترین مسیر برای معرفی یک برند که انتظار داریم مخاطب به خوبی و در بازه زمانی کوتاه باهاش ارتباط بگیره، ایجاد محصولی هست که دقیقا کارآمد و منطقی باشه.😇پیامی که مخاطب میتونه دریافت کنه باید ساده، شفاف، متناسب با استراتژی، قانع کننده، قابل یادآوری و شخصی سازی شده باشه.😃☝🏻باید یک قصه برای برندم بسازم تا فرمولی بشه برای هردوی ما و ارتباط. چه برندهایی رو میشناسی که از تکنیک ایجاد قصه تونستن خیلی خوب توی ذهن مخاطب جا خوش کنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟</description>
                <category>سپیده تقی‌زاده</category>
                <author>سپیده تقی‌زاده</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2024 12:21:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب آداب روزانه: روز بزرگان چگونه شب می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@sepiidtgh/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%86-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-f21efenhub81</link>
                <description>نقد کتاب آداب روزانهایجاد نظم و انسجام دقیق و کارآمد میان روتین‌های عادی و نرمال زندگی و پرداختن به هنر و دغدغه‌های خاص، همواره مورد توجه هنرمندان و صاحب‌نظران عرصه‌های مختلف بوده و هست. این‌که چطور می‌توان آثار موفق و ارزشمندی خلق کرد و همچنین از زندگی هم نیفتاد! این‌که چه نوع زمان‌بندی‌ای لازم است تا بتوان در طول روز بهترین بهره را از وقت برد و فعالیت‌های تاثیرگذاری از خود به جا گذاشت و از پس مخارج زندگی هم برآمد.این کتاب به ترجمه‌ی مریم مؤمنی، در سال ١٤٠٠ به همت نشر ماهی به چاپ رسید. نویسنده در این کتاب سعی کرده است با جمع‌آوری مناسک روزانه و روزمره‌ی ١٦١ نفر از چهره‌های نام‌دار عرصه‌ی موسیقی، هنرهای تجسمی، نویسندگی، فلسفه و هنرهای اجرایی، بهترین راه و روش برنامه‌ریزی روزانه را به دغدغه‌مندان نشان دهد. مطالعه‌ی برخی بخش‌های یک الی سه صفحه‌ای که مختصری از زندگی چهره‌های مختلف را توصیف کرده است، مخاطب را متعجب می‌سازد. چرا که متوجه می‌شوید برخی از این بزرگان چه آداب و عادات خاص و عجیبی برای الهام‌گرفتن در کارشان داشتند. از زندگی بتهوون و ریختن تشت آب بر روی خود می‌خوانید و از فردریش شیلر و سیب‌های گندیده‌ی الهام بخشش در کشوی میز کار! شاید شما هم با خواندن این کتاب، منبع الهام عجیب خود را پیدا کنید! بسیاری از ما روزانه در حال جدل با خود هستیم تا بالاخره دریابیم چگونه می‌توان هم بی‌نقص زندگی کرد و هم خاص‌ترین آثار را از خود به جا گذاشت. بعضی روزها به نظر می‌رسد که جوشش چشمه‌ی افکار و هنرمان خشکیده، در چنین زمانی باید از چه منبعی انگیزه گرفت برای ادامه دادن؟ برایمان سوال پیش می‌آید که بزرگان چطور چنین اوضاعی را مدیریت می‌کردند و نامشان را نیز با موفقیت به یادگار می‌گذاشتند؟ البته لازم به ذکر است که با خواندن مطالب این کتاب دریافت خواهید کرد که هیچ الگوی ثابتی برای رسیدن به چنین نظم و انضباطی وجود ندارد. بسیاری از این بزرگان هم نتوانسته‌اند بر بهم‌ریختگی زندگی‌شان فایق آیند و روش‌های ناامیدکننده‌ای را پیش گرفتند. نکته‌ی حائز اهمیت این‌جاست که همیشه شرایط ایجاب می‌کند که چگونه باید زیست. روحیات و خصایل انسان‌ها با یکدیگر تفاوت دارد و همچنین طریقه‌ی رویارویی با مسائل هرکدام. تنها وجه مشترک آن‌ها در تلاش و تقلایشان برای رسیدن به هدف است که نامشان را در لیست افراد ذکرشده در این کتاب آورده است. پس باید توجه داشت که اگرچه نمی‌توان از بسیاری از روزمرگی‌ها گریز کرد اما می‌توان با خلاقیت و هوشمندی و برنامه‌ریزی آدابی برای زندگی خود تعیین کرد تا بتوان به کمک آن هم زندگی را به درستی پیش برد و هم آثار منحصر به فردی از خود به یادگار گذاشت.این کتاب را به کسانی پیشنهاد می‌کنیم که میان برنامه‌ریزی دقیق روتین‌های روزانه و خلق اثر سردرگم هستند. اگر فکر می‌کنید بزرگان عرصه‌های مختلف هیچ مشکلی بر سر راه خلاقیتشان وجود نداشته و این ضعف تنها گریبان‌گیر شما شده، حتما زمانی را به مطالعه‌ی این کتاب اختصاص دهید.درباره ی نویسنده: میسن کری، زاده‌ی پنسیلوانیا بوده و فارغ‌التحصیل دانشگاه کارولینای شمالی و در حال حاضر ساکن لس‌آنجلس می‌باشد. او در سال ٢٠١٣ نخسین کتاب خود را تحت عنوان عادات و آداب روزانه بزرگان منتشر کرد. این اثر همچنین در اسلای، تروپولیس و پرینت به چاپ رسیده است. این نویسنده درباره‌ی خودش می‌گوید که او هم در سامان‌دهی روتین‌های روزانه‌ و برنامه‌های کاری‌اش سردرگم بوده و اغلب در مورد انجام کارهای محوله‌اش از تنبلی رنج می‌برده! از این رو، او هر روز سعی می‌کرد با جستجو در منابع و زندگی افراد مشهور گذشته تا به حال، انگیزه‌ای برای ادامه دادن به مشغله‌های خودش پیدا کند و آن‌ها را هر روز در وبلاگش منتشر می‌کرد تا این‌که در نهایت در سال ٢٠١۹ آن مطالب را به چاپ رسانید. کری به مدت ده سال ویراستار مجله‌ی طراحی و بعنوان سردبیر متروپولیس فعالیت کرد. همچنین او برای دانشجویان هنر و نویسندگان نیز در زمینه‌ی رشد خلاقیت سنخرانی نموده است. وی انتشار کتاب &quot;آیین‌های روزانه: زنان در محل کار&quot; را نیز در کارنامه‌ی خود ثبت نمود که محتوای آن دربردارنده‌ی آیین‌های زندگی ١٤٣ هنرمند، نویسنده و مجری زن است.  در بخشی از کتاب می‌خوانیم:آینشتاین در سال ١۹٣٣ به ایالت متحده مهاجرت کرد، در دانشگاه پرینستون صاحب کرسی استادی شد و تا زمان بازنشستگی‌اش در سال١٩٤٥ به تدریس در این دانشگاه ادامه داد. برنامه‌ی روزانه‌ی ساده‌ای داشت. بین ساعت نه تا ده صبح صبحانه می‌خورد و روزنامه‌اش را به دقت می‌خواند. حدود ساعت ده و نیم راهی دفترش در پرینستون می‌شد. اگر هوا خوب بود، قدم می‌زد. اگر هم مساعد نبود، سرویس دانشگاه به دنبالش می‌آمد. تا ساعت یک بعداز‌ظهر کار می‌کر. ساعت یک و نیم به خانه برمی‌گشت تا ناهاری بخورد، چرتی بزند و فنجانی چای بنوشد. باقی بعدازظهر را در خانه می‌گذراند. به کارش ادامه می‌داد. از مهمانانش پذیرایی می‌کرد و به مکاتباتش می‌رسید که منشی‌اش صبح مرتبشان کرده بود. ساعت شش و نیم نوبت شام بود و پس از آن باز کارها و نامه‌ها.آینشتاین، به رغم سبک ساده و پیش‌پاافتاده‌اش در زندگی، در پرینستون آدم مشهوری بود؛ نه فقط به علت دستاوردهای عملی، بلکه به‌ خاطر پریشان‌حالی و ظاهر آشفته‌اش. (برای آن‌که به آرایشگاه نرود، موهایش را بلند نگه می‌داشت و از پوشیدن جوراب و بستن بند شلوار هم پرهیز داشت، چون به نظرش ضروری نمی‌آمد.) در راه رفتن به محل کار یا بازگشت از آن، مردم کوچه و خیابان جلویش را می‌گرفتند تا با این فیزیکدان مشهور گپی بزنند. یکی از همکارانش به خاطر می‌آورد که « آینشتاین سربه‌سر همسر، فرزندان یا نوه‌های آدم‌هایی می‌گذاشت که جلویش را می‌گرفتند و با آن‌ها شوخی می‌کرد. بعد به راه می‌افتاد، سرش را تکان می‌داد و می‌گفت: &quot;فیل پیر دوباره شیطنتش گل کرده است&quot;.»#سپیده_تقی_زاده #نقد_کتاب #کتاب_خارجی #آداب_روزانه #میسن_کری #نویسنده</description>
                <category>سپیده تقی‌زاده</category>
                <author>سپیده تقی‌زاده</author>
                <pubDate>Mon, 15 Aug 2022 16:46:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد کتاب &quot;قلعه‌ی حیوانات&quot; نوشته‌ی &quot;جورج اورول&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D9%86%D9%82%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D9%84%D8%B9%D9%87-%DB%8C-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%AC-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%88%D9%84-vnvnvmo3krrx</link>
                <description>به نام خدانقد کتاب قلعه‌ی حیوانات نوشته‌ی جورج اورول[1]منتقد: سپیده تقی‌زاده***اریک آرتور بلر[2]، با اسم مستعار جورج اورول، در سال۱۹٠۳ در خانواده‌ای انگلیسی در هند بدنیا آمد. در هفده‌سالگی به خدمت پلیس سلطنتی هند درآمد و از آن‌جایی که به تحصیل علاقمند نبود، برای ورود به دانشگاه اقدامی نکرد. زندگی فقیرانه و ساده‌ای داشت و روزهای خسته‌کننده‌اش را با مصالعه‌ی کتاب و نوشتن سپری می‌کرد. اولین اثر او با عنوان « آس و پاس‌ها در پاریس و لندن[3]» و بلافاصله رمان « روزهای برمه[4]» و «دختر کشیش[5]» را منتشر کرد. این نویسنده را به خاطر نقدها و مقالات روشن‌فکرانه‌اش، به عنوان بهترین وقایع‌نگار فرهنگ و ادب انگلیسی عصر نامیدند. کتاب معروف او به نام «قلعه‌ی حیوانات[6]» در پنج سال مانده به پایان عمرش در ۱۹۴۵ میلادی نوشته شد و چهار سال بعد به چاپ رسید. جورج اورول این کتاب را تحت تاثیر این باور نوشت که «هیچ کتابی به راستی فارغ از جهت‌گیری سیاسی نیست. خود این عقیده که هنر نباید کاری به سیاست داشته باشد، موضعی سیاسی است.»اریک در نهایت در سال۱۹۸۴ میلادی، بر اثر بیماری ریوی چشم از جهان فرو بست.موضوعاتی که جورج اورول در نوشته‌هایش به آن‌ها می‌پرداخت همگی به‌طور عمده رویکردی سیاسی داشتند و او اذعان داشت که این هنر نوشتن را برای خدمت به مردم عادی به‌کار می‌گیرد. کتاب قلعه‌ی حیوانات هم با همین قصد به منظور تحلیل و نقد از سیاستمداران شوروی به رشته‌ی تحریر درآورده است. داستانی که شخصیت‌های اصلی حیوانات و انسان‌ها در فرع و جایگاه دوم قرار دارند. او برای درک بهتر عوام، از حیوانات برای توصیف ویژگی‌های انسان‌ها استفاده کرده است و رفتار هرکدام را به نوعی از آدم‌ها تشبیه نموده است. داستان از این قرار است که حیوانات مزرعه‌ی آقای جونز[7] که مردی عیاش و سخت‌گیر و مادی است، به رهبری خوکی به نام میجر[8] پیر تصمیم به برپایی انقلابی می‌گیرند که در آن هیچ حقی توسط انسان‌ها از حیوانات دریغ نمی‌شود. آن‌ها با شعار «بشر را از میان بردارید و مالک دسترنج خود شوید.»، تصمیم می‌گیرند مزرعه را از انسان‌ها پس بگیرند و خودشان صاحب خود و دارایی‌شان شوند. تا اینکه روزی آقای جونز به ولینگدن[9] رفته و مسئولیت رسیدگی به کارها و امور حیوانات را به کارگران می‌سپارد. کارگران در انجام وظایف خود سهل‌انگاری کرده و در نتیجه‌ی ندادن علوفه به احشام، یکی از گاوها در انبار علوفه را شکسته و حیوانات به آن هجوم می‌برند. جونز و کارگران برای سرکوب طغیان حیوانات با شلاق برای تنبیهشان اقدام می‌کنند و حیوانات آسیمه شورش کرده و به دنبال این ماجرا آدم‌ها را از مزرعه فراری می‌دهند. بدین ترتیب حیوانات مالکان مزرعه شده و انقلابی که آرزویش را داشتند سر از خاک برون می‌آورد.داستان موضوع جذاب، نو و پرکششی دارد. خلق و خوی انسانی که نویسنده سعی در تشبیهش به چهارپایان داشته، به خوبی در هرکدام از حیوانات نمود پیدا کرده است. انسان‌هایی که بدون بهره‌گیری از نعمت عقل و استدلال تنها به کار بیشتر و بی‌چون و چرا فکر می‌کنند و توجهی به تغییر و ترقی ندارند، در قالب اسبی زحمت‌کش به نام «باکسر» ظاهر شد که سرانجامی جز تباهی و افسوس برای هدررفتن عمر ندارند و با وجود تلاش بسیار در نهایت بی‌سرانجام‌ترینند. «موزز»، کلاغی در خدمت ارباب ستمگر آدم‌ها که تا آخر ماجرا هم کاری از پیش نمی‌برد و تنها با وعده و وعیدهای پوچ و نادرست سعی در فریب حیوانات خوش‌باور و فریب‌خورده دارد. و در کل رزمندگان این انقلاب همگی حیواناتی هستند که از سرِ ناچاری و تحت‌فشار بسیار و ناراضی از شرایط موجود برای دست‌یابی به ذره‌ای امید و کامروایی، چشم‌بسته به پیروی از رهبرانی به پا می‌خیزند که هرکدام در ابتدا با شعار بهبود اوضاع شروع می‌کنند و در ادامه هریک به منافع خود اهمیت می‌دهند و قانون و قوانین را به انتخاب خود و به نفع خود تحریف می‌کنند. مانند انسان‌ها و داستان کلیشه‌‌ای هر قیام...لحن داستان بسیار روان و ملموس است و پیرنگ مناسبی دارد. حوادث همگی در بستری درست اتفاق می‌‌افتد که داستان را به سمت نتیجه و پایانی در خور و باورپذیر هدایت کند. هیچ اتفاقی خارج از مسیر داستان و به دور از ضرورت اتفاق نمی‌‌افتد و کاملا منسجم است. با وجود این‌که تصویرسازی چندانی ندارد اما به طور کافی و کامل شخصیت‌پردازی شده و رفتار هر کدام از کاراکترها واقعی و باورپذیر است.چه انسان‌ها پرچم‌دار یک نهضت باشند و چه حیوانات، در هر دو مورد، مردمانی هستند که خواهان تغییر و تحولند. عده‌‌ای به دنبال روزنه‌ای برای فرار از شرایط سخت و بدست‌آوردن امکانات بهتر برای زندگی آسوده، و عده‌ای به دنبال کسب امتیاز. همیشه کسانی هستند که از ضعف آدم‌های ضعیف‌تر استفاده می‌کنند تا خودشان به جا و مقامی برسند. کسانی که وعده می‌دهند، شعار می‌دهند، بقیه را با خود هم‌پا کرده و تحریکشان می‌کند، آن‌گاه عقب می‌ایستند و دیگران را برای شورش ترغیب می‌کنند. خوک‌هایی در کسوت رهبران، که با نیرنگ و سیاست، مردم عادی را جلو می‌اندازند و خودشان از دور نظاره می‌کنند تا نتیجه‌ی دلخواهشان حاصل شود. برای دست‌یابی به هدفشان خودشان را همپای ملت معرفی می‌کنند و ادعای حمایت و هدایت دارند، اما در ادامه آنان نیز دست به دست وسوسه‌های قدرت و قدرتمندانِ جفاکار داده و مردم را پشت سر رها می کنند.[1] George Orwell[2] Eric Arthur Blair[3]  Down and Out in Paris and London[4]  Burmese Days[5]  A Clergyman&amp;#x27;s Daughter[6]  Animal Farm[7] Jones[8] Major[9] Wellington</description>
                <category>سپیده تقی‌زاده</category>
                <author>سپیده تقی‌زاده</author>
                <pubDate>Sat, 11 Sep 2021 13:36:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد رمان عاشقانه &quot;آدم دکوری&quot; نوشته‌ی &quot;سپیده تقی زاده&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%86%D9%82%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%84-%DA%AF%DB%8C%D9%85%D9%86-mnfaqzsqugxx</link>
                <description>رمان عاشقانه آدم دکوری از سپیده تقی‌ زادهرمان عاشقانه، اجتماعی &quot;آدم دکوری&quot; | گاهی عشق درمان می‌کند...🔻بالاخره بعد از هشت سال تلاش برای تغییر و انتقام، دست از تقلا برمی‌داره و برمی‌گرده. &quot;رها&quot;یی که فکر می‌کرد بد شدن به همین راحتیه... دست از پا درازتر و با روحیه‌ای که دیگه براش نمونده بود، برگشت تا حداقل تنها یادگار روزهای سختش رو کنار خودش داشته باشه، بلکه قلب سخت و سردشده‌ش یک‌بار دیگه به تپش بیفته.اما درست وقتی برگشته که دیگه خیلی وقته هیچی سرجاش نیست ...که اون یادگار روزهای سخت، برخلاف تصوراتش، اصلا این هشت سال رو جوری سپری نکرده که رها به خیالش رفته بود! حاج مسعود جوری از &quot;رهی&quot; حرف می‌زنه که انگار قصد معرفی یه آدم کاملا غریب و جدید رو داره! رهی در حال تجربه‌ی مزخرف‌ترین حالت یک زندگی بود و رهای خوش‌خیال چقدر احمق بود که فکر می‌کرد با فداکاری می‌تونه سرنوشت  تنها برادرشو از تاریکیِ گذشته‌ای نحس و شوم بیرون بکشه! چه حسی داره وقتی بفهمی تمام عمرت توی دور باطل دور خودت چرخ زدی و تهش هم دقیقا همون چیزی که همیشه ازش وحشت داشتی اتفاق افتاده؟ همه‌ی دنیا آوار می‌شه روی سرت...داستان آدم دکوری روایت تقلاهای یک خواهر و برادر دوقلوئه که تو جریانات زندگی بارها شکستن و از دست رفتن... گذشته هنوز هم مثل سایه دنبالشون می‌کنه و هر کدوم برای نجات خودشون راه‌هایی رو رفتن که فقط همه‌چیز رو بد و بدتر کرد...درست وقتی که آخرین قطره‌های امید از گوشه‌ی چشمشون سُر می‌خورد و همه‌چیز روی ریتم تکرار افتاده بود، سر و کله‌ی عشق پیدا میشه... 📚بریده‌ای از داستان #آدم_دکوری 🎭&quot;دست هایش را از روی زمین بر میدارد و یک دستش را روی پهلو و دیگری را روی قلبش میگذارد. اشکهایش میانه ی راه خشک شده و صدایش در نمی آید. در دل عزادار تنها خواهرش است که در مقابل چشم هایش روی زمین افتاده و هیچ عکس العملی در جواب آوا و نیما که از او می خواستند چشم باز کند، ندارد. نیما و آوا هر دو گریه میکنند.... این یعنی تیر آخر... پس آنها هم فهمیده اند که رها از دست رفته قلبش تیر میکشد درد قفسه ی سینه اش سخت و طاقت فرساست... شاید او هم فرصت زیادی نداشته باشد.انگار که همه ی وجودش به یک باره هزار تکه شده و هر تکه در گوشت تنش فرو میرود. زانوهایش را روی زمین میکشد تا خود را به رها برساند. زیر لب صدایش می زند و درد میکشد باز هم تنها شده بود. باز هم رها رفته بود. مانند چند سال پیش با این تفاوت که این بار برگشتی در کار نیست. رها رفته که رفته باشد.....بالاخره میرسد و سر او را از حصار دستهای آوا بیرون آورده و در آغوشش میکشد زار میزند... برای اولین بار در تمام عمرش با صدای بلند ضجه زده و اشک میریزد برای اولین بار اشکهایش را از هیچ کس پنهان نمی کند...صدای لرزان نیما کنار گوشش فریاد می شود:-پاشو رهی... باید برسونیمش بیمارستان...  &quot;رمان فوق‌العاده عاشقانه‌ی آدم دکوری، از نشر ماهین، حال و هوایی شاعرانه داره و با لحنی ساده و بی‌آلایش، عشق‌های پاک و نجات‌دهنده رو روایت می‌کنه. از قلب تاریک تروماهای کودکی یه خواهر و برادر دوقلو حرف می‌زنه تا تجربه‌ی عشقی که می‌تونه ذره‌ذره وجودشونو ذوب کنه. راوی داستان سوم شخصه و از احوالات تک‌تک کاراکترهای این قصه به مخاطب خبر می‌ده. نوشتن خط به خط سطرهای این قصه برای من شیرین بود، امیدوارم به دل شما هم بشینه♥️✨دیگر آثار سپیده تقی‌زاده:📚رمان عاشقانه، اجتماعی، معمایی و روانشناسی &quot;بَدَل&quot; سپیده تقی‌زاده از #نشر_آرینا 📚رمان عاشقانه، اجتماعی، همخونه‌ای &quot;جهنم سبز&quot; سپیده تقی‌زاده از #نشر_علی📚رمان عاشقانه، اجتماعی، روانشناسی &quot;دیوانه و شیدا&quot; سپیده تقی‌زاده از #نشر_آرینا</description>
                <category>سپیده تقی‌زاده</category>
                <author>سپیده تقی‌زاده</author>
                <pubDate>Wed, 08 Sep 2021 17:30:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوس</title>
                <link>https://virgool.io/@sepiidtgh/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-ryb0gxynguui</link>
                <description>گاهی کابوس‌هایت مو نمی‌زنند با واقعیت!گاهی ترس‌ها چنان دوشادوش و تنگاتنگ، هم‌قدمت می‌شوند که با تمام وجودت حس می‌کنی هیچ‌گاه جدا از تو و پیاده‌روی‌هایت نبودند!نمی‌فهمی این وحشت کِی و چطور شبانه خزید توی بغلت و تنگ در آغوشت کشید...فکر می‌کردی رویاهایت را میان بازوانت حبس کردی ولی...این رویا همان کابوسی‌ست که یک عمر از دستش فرار کرده بودی!تمام تنت یخ می‌زند از نزدیک شدن ترس‌هایت...از اتفاق افتادنِ اتفاقاتی که هراس داشتی از اتفاق افتادنشان!منجمد می‌شوی...تَرَک برمی‌داری...یک‌جور عجیب و دور از منطقی، وجود قندیل‌بسته‌ات گُر می‌گیرد!درست مثل همین الان...که وسط زمستان آتش گرفته‌ام...که می‌سوزم از سوز جگرم!که خاکستر می‌شوم در شعله‌های دل‌واپستی‌هایم!#سپیده تقی‌زاده</description>
                <category>سپیده تقی‌زاده</category>
                <author>سپیده تقی‌زاده</author>
                <pubDate>Mon, 06 Sep 2021 23:29:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد داستان کوتاه &quot;راشومون&quot; نوشته‌ی &quot;ریونو سوکه آکوتاگاوا&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@sepiidtgh/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%B4%D9%88%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D9%88%D9%86%D9%88-%D8%B3%D9%88%DA%A9%D9%87-%D8%A2%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%A7%D9%88%D8%A7-z5fgytm7wnqi</link>
                <description>داستان کوتاه راشومون نوشته‌ی سوکه آکوتاگاوا، نویسنده‌ی ژاپنی متولد یکم مارس۱۸۹٢، است که در سال۱۹۱۵ به اقتباس از فیلم وسترن &quot;تجاوز&quot; به کارگردانی مارتین ریت، به نگارش درآمده است. آکوتاگاوا صاحب امتیاز یک مجله‌ی ادبی بود که خود در سال ۱۹۱۴ به همراه یکی از دوستانش آن را تالیف نموده و آثاری از ویلیام باتلر بیتس و آناتول فرانس و نیز آثار خود را به چاپ رساند. وی در سن سی‌وپنج‌سالگی، درحالی‌که بیش از یکصد داستان کوتاه از او به چاپ رسیده بود، در اثر خودکشی دار فانی را وداع گفت. بسیاری از آثار او توسط نویسندگان و مترجمان به‌نامی همچون سیمین دانشور و رضا داوودی به فارسی ترجمه شده است.راشومون نام دروازه‌ای معروف و قدیمی در خیابان سوجاکو ژاپن است. فضای داستان تحت تاثیر موقعیت و شرایط عصر و جامعه‌ی زمانِ نویسنده، نشان‌گر دوره‌ای از اوج فقر و خرابی‌های به‌بارآمده در نتیجه‌ی مصائبی همچون گردباد، زلزله و آتش‌سوزی است که بر شهر کیوتو گذشته. خدمتکاری که پس از سال‌ها خدمت‌گزاری در محضر اربابش، سرانجام به‌دلیل ضعف اقتصادی، او را اخراج نموده و اکنون این خدمتکار بدون پول و جا و مکان، به راشومون پناه آورده. او سرخورده است و نگران امرار معاش پس از این و هیچ‌کس به اوضاع و احوال او توجه ندارد. او به دنبال راهی برای بقای زندگی است و درمورد امرار معاش از طریق دزدی مردد است چراکه توان جسمی او نیز تحلیل رفته. سرتاسر راشومون که فرسوده شده و احیتاج به مرمت دارد ولی به دلیل مصائب اخیر نسبت به تعمیر آن کوتاهی می‌شود، پر است از اجساد مردگانی که دفن نشده و منظره‌ی هولناکی را به تصویر می‌کشد. خدمتکار با دیدن زنی بالای پلکان راشومون که روی جسدی خیمه زده، برای پی بردن به راز او، به آن سمت کشیده می‌شود.فضای داستان تاریک است و این موضوع در نتیجه‌ی دو چیز است؛ یکی جامعه‌ی مصیبت‌دیده که مشکلات اقتصادی به شدت بر روی زندگی مردم سایه افکنده و دیگری روحیات نویسنده و زندگی شخصی پرفراز و نشیبش که بیماری شبیه به اسکیزوفرنی برایش به ارمغان آورده. داستان درمورد تقابل افکار درست و غلط است و یافتن راهی برای ادامه‌ی زندگی. شخصیت‌های داستان هرکدام مسیری برای تامین معیشت خود انتخاب کرده و برسر عقاید یکدیگر باهم اختلاف‌نظر دارند. از نقاط قوت این داستان می‌توان به توصیفات و فضاسازی و شخصیت‌پردازی قوی آن اشاره کرد که تماما احساسات اشخاص را تفهیم و فضای داستان را برای مخاطب مجسم می‌کرد. و ایضا در نشان دادن ذهن آشفته‌ی نویسنده موفق بوده. داستان فاقد پایان‌بندی منسجم و نتیجه‌گیری مناسب است و می‌توان گفت تنها اعتراضی نسبت به شرایط موجود و اوضاعی است که نویسنده را رنج می‌دهد.بنده دیگر آثار این نویسنده را نخوانده‌ام اما با توجه به نقد و خلاصه‌ی بعضی از متون نگاشته شده توسط ایشان، به‌نظر می‌رسد سبک داستان‌های آکوتاگاوا معمولا انتقادی است نسبت به جامعه‌ی عصر خویش. شخصیت اصلی داستان راشومون در تمام مدت با خود بر سر در پیش گرفتن راه درست، در جدل است. او با پی بردن به افکار پیرزن و راهی که برای کسب درآمد انتخاب کرده، متهور می‌شود. از دیدن خرابی‌های راشومون و اجساد رهاشده و مردمان بی‌اعتنا، آزار می‌بیند و نسبت به آن‌ها بی‌تفاوت نیست. او در تلاش است قدم در مسیر درستی بگذارد اما شرایط چه برای او و چه برای امثال پیرزن، طوری ایجاب می‌کند که مجبور باشد برای بقا هرکاری انجام دهد؛ چه بسا به غلط. موضوعی که نه صرفا محدود به عصر نویسنده، بلکه تاکنون و در همه‌ی اعصار آدمیان را به چالش کشیده است و داستان راشومون صرفا به خوبی از عهده‌ی به تصویر کشیدن این شرایط برآمده است.&quot; سپیده تقی‌زاده &quot;</description>
                <category>سپیده تقی‌زاده</category>
                <author>سپیده تقی‌زاده</author>
                <pubDate>Mon, 23 Aug 2021 12:06:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافه عادت</title>
                <link>https://virgool.io/@sepiidtgh/%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-sfbmrxpmaspt</link>
                <description>نویسنده: سپیده تقی‌زادهبریده‌ای از رمان: شیدادانه‌های آفتاب که روی صورتم بپربپر می‌کنند، لای یکی از چشمانم را باز می‌کنم‌. دهن‌کجی به صورت خندان و پرشور روی دیوار و پشت پنجره...مرد پخته‌ای درون آینه ایستاده. نگاهش حرف‌ها دارد برای گفتن؛ اما عادت به پرحرفی ندارد. آن هم وقتی که ساعت دیواری هفت صبح را نشان می‌دهد! دستی به ته‌ریش‌هایم می‌کشم. اصلا بلند شدنشان را نمی‌فهمم. از حالت چشم‌های توی آینه خوشم نمی‌آید. به بالاتنه‌ی برهنه‌ام خیره می‌شوم. دستی بر پوست برنزش می‌کشم. کمی با هیکل درون آینه‌‌ام ژست‌ می‌گیرم که همه‌شان به نظرم سست و مسخره می‌آیند!بالاخره سماجت را کنار می‌گذارم و خود را داخل حمام هُل می‌دهم. به محض غلتیدن اولین قطره‌ی آب روی پوستم، لبخند از سر رضایتی زده و موهای سُریده روی صورتم را بالا می‌زنم.امروز هم به عادت هر روز برای بی‌محلی به گذشته‌ای که مدام می‌خواهند خودشان را یادآوری کنند، پلیور خوش‌رنگ و به نسبت روشنی زیر ژاکت سرمه‌ای و گرمم به تن می‌کنم. موهایم را مثل همیشه بالا می‌دهم و شال‌گردنی که مادر به تازگی بافته دور گردنم می‌پیچم. گرم و نرم است و بوی دستان مادر را می‌دهد. برای کنار زدن حجم دلتنگی و دلخوری که همزمان وجودم را پر کرده، سری تکان می‌دهم و با زدن عطر تلخ و گرم همیشگی‌ام از اتاق خوابم بیرون می‌زنم.طبق معمول روی در اتاقم برای ملوک‌خانم یادداشتی می‌چسبانم با این مضمون که از خیر نظافت این اتاق بگذرد...برای من، این اتاق یک حریم است. یک &quot;من&quot;ِ به شدت خصوصی! یک &quot;منی&quot; که نباید هیچ‌گاه کشف شود. در این اتاق برای هیچ‌کسی باز نخواهد شد؛ مگر روزی که با تمام خاطراتش فراموش شود.بدون خوردن صبحانه سوییچ ماشین و عینک آفتابی‌ام را برمی‌دارم و بیرون می‌زنم. هوا سرد است ولی آسمان دیگر ابری نیست. هوا، هوای برفی یا بارانی نیست... اوضاع راه و خیابان هم بهتر است. شهر به همان اندازه شلوغ است و آدم‌ها به همان اندازه غریبه و مبهم!آهنگ‌های ملایم و بی‌کلامی که هر روز صبح گوش می‌دادم، هنوز هم حس سرزندگی بیشتری القا می‌کنند نسبت به برنامه‌های رادیو صبحگاهی...درست مثل هر روز، راس ساعت هشت، جلوی کافه پادرا از ماشینم پیاده می‌شوم. به عادت دو دقیقه‌ای جلوی دختر و پسر عاشقی که گوشه‌ی پیاده‌رو زندگی می‌کنند خیره می‌شوم. دختر روی قالیچه‌ی کوچکی نشسته و سنتور می‌زند. پسر بالای سرش روی چهارپایه‌ای نشسته و همان‌طور که تکیه‌اش به دیوار است، سه‌تار می‌نوازد. همان نوای همیشگی... نگاه هر دو با لبخند به روی یکدیگر می‌نشیند و حس قشنگی دور تا دورشان احساس می‌شود. حسی به نام عشق...به هر دویشان لبخند می‌زنم و در شیشه‌ای کافه را به سمت داخل هُل می‌دهم. با صدای زنگوله‌مانند تزئیناتی که درست بالای درب ورودی نصب شده، نگاه پسر جوانی که جلیقه‌ی خوش‌دوخت مشکی و مخملی روی پیرهن سفیدش پوشیده، به سمتم می‌چرخد. سلامی می‌کنم و روی همان میز همیشگی می‌نشینم. با نگاهی به منظره‌ی پشت شیشه، تبلتم را روشن می‌کنم و مشغول چک کردن اخبار روزم. دقایقی طول می‌کشد تا عطر تلخ و دل‌پذیر قهوه‌ی ترک توی بینی‌ام بپیچد.رو به روی درب ورودی نشسته‌ام. ورود و خروج همه را می‌بینم. اما از تصاویری که خیره‌ام می‌کنند، سریع‌تر چشم می‌دزدم. هر عشاقی... بخصوص آن‌هایی که دست همدیگر را گرفته‌اند. بخصوص آن‌هایی که به روی هم لبخند می‌زنند. بخصوص آن‌هایی که به یکدیگر با عشق نگاه می‌کنند. تقریبا همه‌شان!تازگی‌ها فهمیده‌ام من حسودترین مرد این حوالی‌ام!چرا که صبح زود می‌آیم و دقیقا همان میزی را اشغال می‌کنم که دنج‌ِ دنج است...همانی که چسبیده به شیشه‌ی مشرف به خیابان است...همان میزی که رومیزیِ فیروزه‌ای با گل‌های صورتی کم‌رنگ دارد...همان ساعت، که نور خورشید بطور مایل نیمی از میز را نورانی می‌کند...ولی چرا؟ خوب می‌دانم چرا...مگر دلیلم غیر از این بود که دلم نمی‌خواست هیچ زوجی این میز بخصوص را در این زمان بخصوص اشغال کند؟!میزی که مال ما بود... میزی که او دوست داشت... میز ما!قهوه‌ام را مزه می‌کنم. به حماقتم لبخند می‌زنم. امروز هم مثل هر روز، خودم را ضعیف می‌پندارم...</description>
                <category>سپیده تقی‌زاده</category>
                <author>سپیده تقی‌زاده</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jul 2021 14:51:55 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>