<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سپیتا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sepita</link>
        <description>دانشجوی دکترای ادبیات تطبیقی دانشگاه وسترن اونتاریو، کانادا - مترجم، شاعر، نویسنده - مجموعه اشعار انگلیسی Soul Stains و Timeless Treasure در امریکا - در ویرگول از تجارب و خاطرات روزانه می نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-04 19:39:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/44908/avatar/ceNox6.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سپیتا</title>
            <link>https://virgool.io/@sepita</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی با ای دی اچ دی (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@sepita/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%DA%86-%D8%AF%DB%8C-1-au2vw4qx0zcu</link>
                <description>من سپیتام، مبتلا به ای‌دی‌اچ‌دی بزرگسالان و هر چند سخت و طاقت‌فرسا، اما با تکنیک‌های ذهنی، روانشناسی و برنامه‌ریزی زندگیم رو با ای‌دی‌اچ‌دی مدیریت کنم. قطعا زندگی با این روش سخته و همیشه (منظورم از همیشه هر روزه) موفق نیست و ممکنه گاهی ای‌دی‌اچ‌دی بر شما غلبه کنه ولی برای من جواب داده پس ممکنه برای شما هم موثر باشه. قبل ازینکه بریم سراغ اولین مبحث، یعنی علائم و تعریف ای‌دی‌اچ‌دی، این رو هم بگم که تکنیک‌ها و تاپیک‌هایی که توی این پلتفرم میگم فقط مختص مبتلایان به ای‌دی‌اچ‌دی نیست و هرکسی می‌تونه ازشون در زمینه‌ی برنامه‌ریزی و هدف‌گذاری استفاده کنه.خب ای‌دی‌اچ‌دی چیه؟به زبان ساده ای دی اچ دی یا همون بیش فعالی یک اختلال خیلی فراگیر که در صورتی که کنترل نشه در کیفیت زندگی، اعتماد به نفس، عملکرد شغلی و تحصیلی و حتی روابط عاطفی فرد اثرگذاره‌.علائم ای‌دی‌اچ‌دی چیه؟ای‌دی‌اچ‌دی در بزرگسالان بیشتر به صورت بی‌قراری و عدم تمرکز نمود پیدا می‌کنه. خیلی از افراد ای‌دی‌اچ‌دی دارن و نمی‌دونن، فقط می‌دونن که انجام وظایف روزانه چالش بزرگیه، معمولا نمی‌تونن کارهارو سر وقت تموم کنن و برنامه‌های زندگیشون مدام به هم می‌ریزه. خیلی از افراد هم فکر می‌کنن این اختلال رو دارن ولی چون علائمش شبیه اختلالات دیگه ممکنه مشکل جای دیگه باشه، پس تشخیص متخصص خیلی مهمه.علائم &quot;اصلی&quot;:- بی‌نظمی و مشکل در اولویت‌بندی- مدیریت زمان ضعیف- عدم توانایی در تمرکز بلندمدت (گاهی حتی ۵ دقیقه)- برنامه‌ریزی ضعیف- آستانه‌ی تحمل پایین- تغییر سریع حالات روحی- شاخه به شاخه شدن و عدم تکمیل کارها- استرس و اضطراب- بی‌قراری و تنش- ترافیک افکار سریع و گاها بی‌ارتباط- جهش توجه در مدت زمان بسیار کوتاه- فراموش‌کاریالبته که این اختلال در هر کسی متفاوته و ممکنه هر کدوم ازین علائم در یک شخص ضعیف و در دیگری قوی باشه. توی پست‌های بعدی سعی می‌کنم تکنیک‌هایی رو بگم که برای من جواب داده و ممکنه به درد شما هم بخوره، چه ای‌دی‌اچ‌دی داشته باشید، دارو مصرف کنید یا نکنید و چه نداشته باشید و فقط بخواید آدم منظم‌تری باشید و زندگی موفق‌تری داشته باشید. برای اطلاعات بیشتر در مورد این اختلال و تکنیک های روزانه صفحه ی اینستاگرام رو دنبال کنید: SincerelySepita</description>
                <category>سپیتا</category>
                <author>سپیتا</author>
                <pubDate>Tue, 06 Dec 2022 22:32:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا مهاجرت کردم؟</title>
                <link>https://virgool.io/applymag/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-e6e3vjlvq3ay</link>
                <description>خیلی کارای توی زندگیم بوده که توی سنین مختلف میخواستم انجام بدم و نشده یا به دلایلی عقبش انداختم و گفتم &quot;بعدا&quot;. یه روز که با بهترین دوستم داشتم صحبت می کردم دیدم تعداد این کارا چقدر زیاد شده. اگه اینطور بگذره خب خیلی از کارایی که دوست دارم هیچوقت به انجام نمیرسه و در این صورت اصلا فایده ی زندگی چیه؟?به دوستم گفتم بیا یه کاری بکنیم. یه ورق کاغذ برداریم و بدون در نظر گرفتن تمام محدودیت‌های مالی و اجتماعی و جغرافیایی و حتی جنسی (مخصوصا برای ما دخترها)، تمام کارهایی که دوست داریم انجام بدیم، مهارتایی که دوست داریم یاد بگیریم، چیزایی که دوست داریم داشته باشیم و در کل آدمی که دوست داریم باشیم رو روی کاغذ بیاریم. نوشتیم.?بعد قرار شد که اون لیست رو با واقعیت مطابقت بدیم. یه سری از چیزایی که توی لیستمون بود بر اساس محدودیت‌های زندگی واقعی، شرایط مالی، محل زندگی و غیره حذف می‌شد. یه سری دیگه باید کمی تغییر داده می‌شدن تا با زندگی واقعی جور دربیان و یه سری دیگه به همون شکل باقی می‌موندن.?وقتی مطابق‌سازی لیست من تموم شد.شروع کردم کارهایی که باقی مونده بودن و بر اساس شرایطم می‌تونستم انجامشون بدم انجام دادم. مثل چاپ شدن داستان‌های کوتاهم، برنده شدن توی جشنواره‌های ادبی، ترجمه‌ی کتاب، روون شدن زبان انگلیسیم، چاپ کردن کارهام خارج از کشور، کار توی مجله، سفر کم‌هزینه به یکی دوتا از کشورهای مجاور، پیاده‌روی تا صبح توی خیابون، رفتن به محله‌های خطرناک ولی فقیرنشین و غیره.‌?کارهای کوچیک و بزرگ زیادی که توی لیستم باقی مونده بودن انجام دادم. دوباره به لیستم برگشتم و دیدم کارایی که خط خوردن رو واقعا توی زندگیم می‌خوام و دلم می‌خواد بیشترین تلاش رو برای داشتنشون انجام بدم.?با خودم فکر کردم که وقتی پنجاه سالم شد، دوست دارم پشت سرم رو که نگاه کردم این کارارو انجام داده باشم و این سال‌های زندگیم رو با این‌ها سپری کرده باشم.?اینجا بود که تصمیمی که چند وقتی بود داشتم بهش فکر می‌کردم رو محکم‌تر گرفتم. تمام اون اهداف خیلی کوچیک و خیلی بزرگ باعث شدن یک لحظه اراده‌م رو جمع کنم و بگم که می‌خوام ازینجا برم.?از اون روز شروع کردم چند برابر کار کردن، پس‌انداز کردن، برای آیلتس خوندن، تحقیق کردن، سرچ کردن، مطالعه کردن، ساختن رزومه‌ی بهتر، مشورت کردن و تا وقتی انجامش ندادم دست نکشیدم.?حالا اول راهه و الان می‌تونم لیستم رو کامل کنم. شاید خیلی چیزای دیگه هم بهش اضافه کنم...?کاری هست که همیشه دوست داشتید انجامش بدید ولی توی ایران نمیشه؟?پ.ن: سوالات مهاجرتی تون رو در صفحه ی اینستاگرام بنده می تونید بپرسید :)</description>
                <category>سپیتا</category>
                <author>سپیتا</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 00:30:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رابین، مرد جوانی از میانمار</title>
                <link>https://virgool.io/@sepita/%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B1-qagidvflqlvp</link>
                <description>من دستیار استاد کورس ارتباطات بین فرهنگی ام. بیست و شیش تا دانشجوی لیسانس از کشورهای مختلف توی کلاس داریم. استاد این درس، پروفسور آنجلا بورشرت، آلمانیه. هر هفته یه تکلیف خاص به دانشجوها داده میشه که هر کدوم چارچوب خلاقانه ای داره و در نهایت هر کدوم مثل تکه های پازل کنار هم قرار می گیره و پروژه ی نهایی دانشجو رو تشکیل میده.این هفته قرار بود با چندتا از دانشجوها حضوری ملاقات داشته باشم تا در طی یک جلسه ی بیست دقیقه ای یک هدف برای پایان ترم مشخص کنند مبنی بر اینکه دوست دارند در کدوم حیطه ی ارتباطات فرهنگی پیشرفت شخصی داشته باشند. این هدف گذاری بر اساس فعالیت های کلاسی و پروژه هاییه که تا بدین جا انجام دادن.بین دانشجوهایی که باید امروز باهاشون جلسه میذاشتم رابین چاو بود. مرد جوانی که از همون ابتدا به دلیل منش بالغ و رفتار متانت بارش از بقیه ی دانشجوها به نحوی متمایز شده بود. سر وقت وارد دفترم شد و صحبت هارو شروع کردیم. قرار بود که در میانه ی هدف گذاری و امورات مرتبط با کلاس در مورد دانشجوها اطلاعات فردی هم به دست بیارم. ازش پرسیدم که اهل کجاست؟ گفت من از مردم کارِن اهالی میانمارم که توی یه کمپ پناهندگی توی تایلند بزرگ شدم و چند سالیه که به کانادا مهاجرت کردیم.انتظار این جواب رو نداشتم. یکباره یاد کشتار مسلمانان افتادم و پرسیدم میتونی به این سوالم جواب ندی (پرسش در مورد دین، گرایش جنسی و مواردی از این قبیل باید با احتیاط انجام بشه). کنجکاوم بدونم مورد شما هم به دین مربوط میشد؟ چون من در مورد کشتار مسلمانان توی میانمار خوندم. گفت مسلمانان تنها کسایی نیستن که توی میانمار مورد قتل و غارت قرار می گیرن. هر اقلیت دیگه ای تحت فشاره.به طور خلاصه در مورد اوضاع داخلی میانمار صحبت کرد و دلیل کلی بحران رو گفت. در مورد مسلمانان میانمار هم حرف زد. در مورد خودش گفت. گفت که پدرش از نیروهای انقلابی بوده و توی نزاعی آسیب دید که برادرش کشته شد. در حالی که روح و جسمش درهم شکسته بود به خونه برگشت و برای اینکه با این فشار روحی و جسمی بتونه کنار بیاد شروع به مصرف مشروبات الکلی کرد. رابین که این چیزهارو می گفت گاهی مکث می کرد، چشمهاش رو می بست. می گفت خیلی تمام خاطرات برام روشن و واضحه، این مسئله آزارم میده. گاهی فکر می کنم کاش من هم مثل گرتا تانبرگ بودم. یه نوجوون سفیدپوست که میتونه دغدغه ی اول زندگیش گرم شدن زمین باشه. ولی من از جایی اومدم که مردمش قتل عام میشن وقت ندارم به چیز دیگه ای فکر کنم.منم در مورد زندگیم براش حرف زدم. گفتم هیچوقت زندگی راحتی نداشتم ولی وقتی از دید سوم شخص بهش نگاه می کنم به نظرم فیلمیه که ارزش تماشا کردن داره، کتابیه که ارزش خوندن داره. تو الان اینجا اومدی و حرفی برای گفتن داشتی. تجربه ای داشتی که بتونی با من به اشتراک بذاری. این یعنی زندگی تو خیلی ارزشمنده. به خودت، به زندگیت و تمام چیزایی که پشت سر گذاشتی افتخار کن چون باعث شدن آدمی بشی که الان شدی، و آدمی که الان هستی برای من قابل احترامه.خوب گوش داد و گفت تا به حال اینطور به قضیه نگاه نکرده بودم. باید اینو به مادرم بگم، مادرم زندگیش خیلی از من سخت تر بوده...اینستاگرام: its.sepp</description>
                <category>سپیتا</category>
                <author>سپیتا</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2020 06:33:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من در خانه ی آن شرلی زندگی می کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@sepita/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D9%84%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-lw3xcdcferrx</link>
                <description>ایران که بودم این اتاق رو اجاره کردم. توی وبسایت مسکن خارج از دانشگاه پیداش کردم. اتاقای خارج از خوابگاه معمولا ارزون ترن. اجاره ی این اتاق که خیلی قشنگ بود، شامل اینترنت، آب، برق، گاز، امکانات آشپزخونه، فاصله ی 15 دقیقه ای از دانشگاه و محله ی آرومش خیلی به نظرم معقول اومد. به صاحبخونه ایمیل دادم و گفت تلفنی حرف بزنیم. گفتم ایرانم و باید وقتم رو باهاش تنظیم کنم، گفت مشکلی نیست ایمیلی صحبت می کنیم. شرایط خونه رو برام توضیح داد و اینکه ژانویه خودش نیست و قراره بره به جزایر پرینس ادوارد پیش پدرش. اجاره ی چهار ماهی که قرار بود اجاره کنم هم یک جا می گیره. براش نوشتم که تمام شرایط رو می پذیرم اما پرداخت اجاره ی چندماه برام مقدور نیست. گفت که مسئله ای نداره و می تونم هر طور بخوام پرداخت کنم.اسمش آن بود، بدون e آخرش و وقتی گفت به جزیره ی پرینس ادوارد میره ناخودآگاه یاد آن شرلی افتادم. روز سی و یک دسامبر بعد از سه پرواز متوالی به لندن رسیدم. دیوید، مردی که در نبود آن قرار بود امورات رو به عهده بگیره ایمیل داد که برات چای درست کردم. تاکسی گرفتم و وقتی رسیدم خونه دیوید در رو باز کرد و گفت به خونه خوش اومدی. خونه رو بهم نشون داد و من رو تا والمارت رسوند تا چیزایی که نیاز دارم بخرم. وقتی دیوید رفت خونه رو کنجکاوانه نگاه کردم. روی در یخچال یه برچسب بود: Anne of Green gables. تابلوهای نقاشی روی تمام دیوارای خونه بود و توی تمام نقاشی ها خونه ی آن شرلی چشمک می زد.فوریه شد و آن برگشت. یه زن لاغراندام که باید اواسط دهه  ی پنجاه و شاید نزدیکای شصت سالش باشه. موهاش قرمزه. وقتی وارد خونه میشه شروع میکنه آواز خوندن. بشاش و مهربونه. خیلی سفر رفته. الان که دارم این پست رو مینویسم قراره فرداش آن با دوستش بره آفریقای جنوبی.فردای روزی که آن اومد. یه سری لوازم تحریر از استیپلز سفارش دادم که بینشون یه وایت بورد کوچیک هم بود برای برنامه ریزی. وایت بورد رو نداشتن و ناگزیر حذفش کردم. سفارشارو که اوردن به آن گفتم که وایت بورد رو نداشتن. ظهر همون روز تا نزدیکای 11 شب بیرون بود. وقتی برگشت من خواب بودم. صبح که بیدار شدم با یه تخته وایت بورد، یه پک مارکر و یه تخته پاک کن اومد و گفت اینارو دیشب برات گرفتم. تشکر کردم و پرسیدم چقدر شدن؟ گفت نه اینا هدیه ی خوشامدگویی ان. بغلش کردم و به خودم گفتم توی این زن مسن لاغراندام موقرمز یه آن شرلی هست که زندگی توی روحش جریان داره.اینستاگرام: its.sepp</description>
                <category>سپیتا</category>
                <author>سپیتا</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2020 05:42:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقایی که هنوز اسمش رو نمی دونم</title>
                <link>https://virgool.io/@sepita/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B4-%D8%B1%D9%88-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-snjwthskubxf</link>
                <description>موقع انتخاب رشته شده بود. سال هشتاد و هشت بیشترمون اینترنتای دایال آپ داشتیم. برای انتخاب رشته می رفتیم کافی نت. خونواده ی من خیلی دوست داشتن من معلم بشم. به نظرشون آینده ی تضمین شده ای داشت. برای همین با اینکه رتبه ی خوبی برای ورود به دانشگاه سراسری داشتم دبیری زبان تربیت معلم رو جزو رشته های اول برام انتخاب کرده بودن. بله، برام انتخاب کرده بودن. رفتم کافی نت، شلوغ بود. باید توی صف می ایستادیم. نوبتم شد. مسئول کافی نت یه آقای جوون بود، هنوزم همون جا یه کافی نت داره ولی خب الان سنی ازش گذشته. رتبه م رو پرسید و شروع کرد انتخاب رشته. چندتایی دانشگاه تهران، روانشناسی بالینی شیراز، تربیت معلم اصفهان، مترجمی زبان اصفهان. یهو نگام کرد گفت تربیت معلم رو قبل از مترجمی دانشگاه اصفهان زدی؟ مطمئنی؟ گفتم بله. گفت دیوونگی نکن دختر، برات جابجاش می کنم. آدم عاقل وقتی شانس اینو داره که بره دانشگاه اصفهان چرا بره تربیت معلم؟ و برام جابجاش کرد. چون خیلیا پشت سرم توی صف بودن بحث نکردم و راستش خیلی هم برام تفاوت نداشت. اومدم خونه و به کسی هم نگفتم که رشته هارو جابجا کردم، هنوز هم نگفتم.روز اعلام نتایج رسید. دوباره باید می رفتیم کافی نت. رفتم. شماره پرونده، شماره ی ملی و نام پدر: مترجمی زبان دانشگاه اصفهان. آقای مسئول کافی نت (اسمش رو هنوز نمی دونم) خیلی بهم تبریک گفت. اومدم خونه و خبر دادم و کسی که بیشتر از همه خوشحال شد پدرم بود که عاشق زبان انگلیسیه.تغییرات زندگی من از همون روزی شروع شد که وارد دانشگاه اصفهان شدم. اگر اون روز رشته هارو جابجا نکرده بودم الان اینجا نبودم پشت پنجره ی اتاقی که توی شهر لندن کانادا اجاره کردم. روبروم پنجره ی سفید با پرده ی اناریه. پشت پنجره درختای حیاط پشتی شاخه شاخه برفن و سنجابای سیاه رنگ برفارو از روی درختا روی زمین میندازن. چای سبز و کوکی های شیرین رو کنار لپ تاپم می کشم و باز هم شگفت زده میشم از اینکه یه تغییر کوچیک تا چه اندازه زندگی آدم رو دگرگون میکنه. اینکه آدم ها حتی روی زندگی کسی که توی خیابون از کنارش رد میشن، کسی بهش آدرس میدن، فروشنده ای که ازش خرید می کنن هم تاثیر دارن. مهره های زندگی به همین قشنگی کنار هم چیده شدن حتی اگه قرار باشه هیچوقت دیگه همدیگه رو نبینن.بعدها آدم های زیاد دیگه ای سر راهم قرار گرفتن که تاثیرات خیلی بزرگی روی مسیرم و انتخاب هام گذاشتن ولی اگر از من بپرسن که موثرترین آدم زندگیت کی بود؟ میگم همون آقای کافی نتی که الان سنی ازش گذشته و هنوز نمیدونم اسمش چیه.</description>
                <category>سپیتا</category>
                <author>سپیتا</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2020 20:08:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>