<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ستایش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@seta_1224p</link>
        <description>هیچ هیچ است این همه هیچ است و بس!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:06:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4360306/avatar/twaWqS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ستایش</title>
            <link>https://virgool.io/@seta_1224p</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از دوست داشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@seta_1224p/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-nld9kwk74cgz</link>
                <description>امشب از آسمان دیده‌ی توروی شعرم ستاره می‌بارددر زمستان دشت کاغذهاپنجه‌هایم جرقه می‌کارد شعر دیوانه‌ی تب‌آلودمشرمگین از شیار خواهش‌هاپیکرش را دوباره می‌سوزدعطش جاودان آتش‌ها آری آغاز دوست داشتن استگرچه پایان راه ناپیداستمن به پایان دگر نیندیشمکه همین دوست داشتن زیباست شب پر از قطره‌های الماس استاز سیاهی چرا هراسیدن آنچه از شب به جای می‌ماندعطر سکرآور گل یاس است آه بگذار گم شوم در توکس نیابد دگر نشانه‌ی منروح سوزان و آه مرطوبتبوزد بر تن ترانه من آه بگذار زین دریچه بازخفته بر بال گرم رویاهاهمره روزها سفر گیرمبگریزم ز مرز دنیاها دانی از زندگی چه می‌خواهممن تو باشم.. تو.. پای تا سر توزندگی گر هزار باره بودبار دیگر تو.. بار دیگر تو آنچه در من نهفته دریایی ستکی توان نهفتنم باشدبا تو زین سهمگین طوفانکاش یارای گفتنم باشد بس که لبریزم از تو می‌خواهمبروم در میان صحراهاسر بسایم به سنگ کوهستانتن بکوبم به موج دریاها بس که لبریزم از تو می‌خواهمچون غباری ز خود فرو ریزمزیر پای تو سر نهم آرامبه سبک سایه به تو آویزم آری آغاز دوست داشتن استگرچه پایان راه نا پیداستمن به پایان دگر نیندیشمکه همین دوست داشتن زیباست &quot;فروغ فرخزاد&quot; </description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Thu, 18 Dec 2025 19:52:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس/دروغ</title>
                <link>https://virgool.io/@seta_1224p/%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-cwbsbmsfgaoy</link>
                <description>انسان با دو ترس به دنیا می‌­آید: ترس از صدای بلند، که او را به گریه می­‌اندازد. و دیگری ترس از بلندی وسقوط است.شبنم مقدمی(بازیگر)این دو ترس، برای بقای او در روزهای اولیه‌­ی بشر، ضرورت داشته استاما امروز، وقتی بچه­‌ها بزرگ می­‌شوند، مثل من و شما ، ترس­‌های بزرگی در وجودمان است.ترس­‌هایی که فقط محدود به بلندی و صدای بلند نیست و دامنه‌­ی وسیع‌تری دارد.همه این ترس‌­ها بازدارنده و ترمز است.شاید در آن روزی که این ترس ابداع شد و آن را برای ما گذاشتند، برای این بود که من هدایت شوم، راه کج نرودم، عاقبت به خیر شوم، درس بخوانم ولی امروز ترس مرا فلج کرده است.ترس خوب است اما به اندازه و در جای خودش.در کودکی پدر و مادر با کنترلِ ما (اگر چنین کنی، دوستت نداریم، اگر آن کار را بکنی، رفوزه می‌­شوی و…) ما را با ترس‌ها هدایت کرده و ما را به جایی می‌­رسانند که در حال حاضر «ترسو» باشیم.«ترسو» کلمه بدی نیست.حسی است که در همه ما وجود دارد.خیلی خانم­‎ها، خیلی همسران، افسرده­‌اند. برای آن‌که نمی‌­توانند حقیقت را به همسرانشان بگویند. نمی‌­توانند بگویند من خوشحال نیستم، که این اخلاق تو مرا آزار می‌­دهد، چون اگر بگوید، همسرش داد می­‌زند و زندگی تلخ می‌­شود، پس سکوت می‌­کند!هر جا که اضطراب و ترس زیاد است، مردم برای حفظ خودشان دروغ می­‌گویند.اگر در اداره و شهرتان و کشورتان دروغ زیاد است، دلیل این است که ترس زیاد است.بیاییم و آن ترس­‌ها را از میان برداریم.دروغ، مادرِ پلیدی‌­هاست. مثل اعتیاد به سیگار. خودِ سیگار به ظاهر چیز خطرناک و بدی نیست ولی مادر اعتیاد است. زمینه­‌ها را برای چیزهای دیگر فراهم می‌­کند.ترس، مادرِ پلیدی­‌هاست.در جوامعی که آلوده به ویروس دروغ اند، خنده و شادی وجود نخواهند داشت، اعتمادبه‌­نفس کم می‌­شودباید کاری کنیم در خانواده ما تحت هر شرایطی هیچ‌کس مجبور نباشد، دروغ بگوید. مثلا ظرفی را شکستید، اشکالی ندارد. خودت چیزیت نشد؟ اگر خسارتی وارد شده، بدهید. این کار را خراب کردی؟ اشکالش چیست؟ حداکثرش 100 تومان جریمه می­‌شوی، اما دروغ نگو.اگر مأمور پلیس تو را جریمه کرد، دلیل دروغ نیاور. ضرر دروغت، بیشتر از ضرر جریمه است!اگر دیر می‌­آیید، دروغ نگویید. ضررش بیشتر از دعوا و یا جریمه‌­ی دیر آمدنتان است.خسارتِ دروغ، وحشتناک است.می‌­دانید مردم، چرا مواد مخدر مصرف می‌­کنند؟می‌­دانید انسان­‌ها چرا مشروب می­‌خورند؟دلایل متعددی دارد ولی یک دلیل مهم این است که: فرد می‌­خواهد کمی از تلاطم درونش را آرام کند؛ با خودش خوب نیست. می‌­خواهد کمی آرام شود.وقتی دروغ می­‌گوییم، در درونم تضاد به وجود می‌­آید.دستگاه دروغ‌­سنج چگونه کار می‌­کند. ؟؟چندتا سیم به دست من وصل است. وقتی دروغی می‌گویم، یعنی چیزی می‌گویم که به آن اعتقاد و باور ندارم، می­‌خواهم دروغ را در مغزم بسازم، بدنم عرق کرده و مقاومت الکتریکی بدن و امواج مغزی تغییر می‌کند­. این یعنی که خودم، خودم را تخریب می­‌کنم.یاد بگیریم:صداقت داشته­ باشیم، اول با خودمان و بعد با دیگران.الزامی برای دروغ گفتن نداشته ­باشیم.نظرشما چیست؟</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Mon, 15 Dec 2025 10:23:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بامداد خمار</title>
                <link>https://virgool.io/@seta_1224p/%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D9%85%D8%A7%D8%B1-zxnbmkcg24t4</link>
                <description>آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت،آیا چه خطا دید که از راه خطا رفتفکر کنم بعد از شهرزاد اثر اقای فتحی این سریال داره دل مارو کم کم میبره..خالق شاهکار!!! بامداد خمار، خانم فتانه حاج سید جوادی است. او متولد سال ۱۳۲۴ در کازرون است و تحصیلات خود را در اصفهان و تهران دنبال کرد.نکته قابل توجه اینجاست که خانم حاج سید جوادی تقریباً در میانسالی و به عنوان یک نویسنده تازه‌کار وارد این حوزه شد، اما با همان اولین اثر، نام خود را در تاریخ نشر ایران جاودانه ساخت و نشان داد که هیچ‌گاه برای شروع دیر نیست.محبوبه و رحیمبامداد خمار یک داستان عاشقانه و تراژیک است که به موضوع ازدواج دختری از طبقه متمول با پسری نجار از طبقه پایین جامعه می‌پردازد و عواقب تلخ تفاوت‌های طبقاتی و فرهنگی در زندگی مشترک را به تصویر می‌کشد..</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 14:38:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز بقای ما،خلاقیت است!</title>
                <link>https://virgool.io/@seta_1224p/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bink7ebogkpu</link>
                <description>نمی‌دانم برایتان پیش آمده یا نه؟! که از خودتان بپرسید:«بعضی از کارهایی که انجام می‌دهم، دلیلش را می‌دانم یا نه؟»خیلی از رسوم ما چنین است! مثلا نمی‌دانیم چرا گوسفند قربانی می‌کنیم؟!نمی‌دانیم چرا وقتی یک ماشین می‌خریم،تخم مرغ در زیر چرخ آن میگذاریم؟!و فقط طبق عادت این کار‌ها را انجام می‌دهیم.ممکن است برخی معترض شوند که اگر ما این کار‌ها را انجام ندهیم، ملیت‌مان از بین می‌رود. اما این حرف مربوط به ملتی است که نمی‌خواهد چیزی به ملتشان اضافه شود.اگر پدران ما به پیشینیان خود وفادار بودند، ما الان باید در غار زندگی می‌کردیم.اجازه دهید یک داستان حقیقی برایتان تعریف کنم!آقایی از همسرش پرسید که: عزیزم چرا وقتی ماهی را سرخ می‌کنی، سر و ته ماهی را می‌زنی؟ خانم مقداری فکر می‌کند و دلیلی برای این کارش پیدا نمی‌کند.. می‌گوید راستش این کار را از مادرم آموخته‌ام. زن و شوهر می‌روند نزد مادرِ زن و از او دلیل این کار را می‌پرسند. مادر کمی فکر می‌کند و می‌گوید: من هم از مادرم این کار را یاد گرفتم. هر سه نزد مادربزرگ می‌روند و این سوال را از او می‌پرسند. و مادربزرگ می‌گوید: برای این‌که آن موقع تابه‌ی ما کوچک بود و ماهیِ درسته در آن جا نمی‌شد!و همه می‌خندند…ماهیتابه‌ی مادربزرگ، ۵۰ سال پیش کوچک بوده و برای همین سر و ته ماهی را می‌زده. دختر به او نگاه کرده و بی‌آن‌که دلیلش را بداند، این کار را یاد گرفته و دخترِ این دختر هم این کار را از مادرش یاد گرفته. او هم بی‌آن‌که دلیل را بداند.یعنی اگر همسرِ نوه سوال نمی‌کرد، شاید این کار ادامه می‌یافت!خیلی وقت‌ها کار‌ها را تنها به این دلیل انجام می‌دهیم که عادت کرده‌ایم و آن را یاد گرفته‌ایم بدون آن‌که دلیل آن را بدانیم.ما راه‌هایی را رفته‌ایم که حتی نمی‌دانیم چرا رفته‌ایم!سروته ماهی را می‌زنیم بی‌آن‌که بدانیم چرا!فرزندانمان که می‌خواهند چیز جدید ایجاد کنند، می‌گوییم نه، عادتِ من این است!کاری کنیم که جوانانِ ما، ایده‌هایشان را مطرح کنند. از کودکی آن‌ها را به ماشین‌های خلاقیت تبدیل کنیم. شاید بهتر باشد بگویم جلوی خلاقیتشان را نگیریم. با نحوه‌ی رفتار و تربیتِ آن‌ها، کاری نکنیم که ریشه‌های خلاقیتشان که بخشی از وجودِ بشر است، از بین برود.سئوال بپرسید.کتاب‌هایی که در زمینه‌ی پرورش حلاقیت است را بخوانید و هر راهی را که می‌توانید، بروید و یاد بگیرید که چطور می‌توانید خلاقانه و متفاوت فکر کنید. و این تنها راهِ ساده و راحت برای بهتر زیستن است. شادزیستن، خوشبخت شدن ساده است به شرطی که از سیستم‌های پیچیده بیرون بیاییم و یاد بگیریم چیزهای نو را بپذیریم. همیشه از خود بپرسیم:«آیا راه ساده‌تر و کم‌خرج‌تری وجود دارد؟ چه کار می‌توانم بکنم که زندگی‌ام ساده‌تر و زیبا‌تر و کم‌خرج‌تر باشد؟»حتما همیشه راه‌حل‌های جدیدی وجود دارد. اگر خودمان به ذهنمان نمی‌رسد و ذهنمان خشک شده، از دیگران بخواهیم که به ما کمک کنند.نظر شما چیست؟لطفاً دیدگاه‌های ارزشمند خود را اینجا (در بخش کامنت) بنویسید.سپاسگزارم.</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 14:03:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد ها</title>
                <link>https://virgool.io/@seta_1224p/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D9%87%D8%A7-adboss17uydc</link>
                <description>مرگ من روزی فرا خواهد رسیددر بهاری روشن از امواج نوردر زمستانی غبار آلود و دوریا خزانی خالی از فریاد و شورمرگ من روزی فرا خواهد رسیدروزی از این تلخ و شیرین روزهاروز پوچی همچو روزان دگرسایه ای ز امروز ها ، دیروزهادیدگانم همچو دالانهای تارگونه هایم همچو مرمرهای سردناگهان خوابی مرا خواهد ربودمن تهی خواهم شد از فریاد دردمی خزند آرام روی دفترمدستهایم فارغ از افسون شعریاد می آرم که در دستان منروزگاری شعله می زد خون شعرخاک می خواند مرا هر دم به خویشمی رسند از ره که در خاکم نهندآه شاید عاشقانم نیمه شبگل به روی گور غمناکم نهندبعد من ناگه به یکسو می روندپرده های تیرهٔ دنیای منچشمهای ناشناسی می خزندروی کاغذها و دفترهای مندر اتاق کوچکم پا می نهدبعد من ، با یاد من بیگانه ایدر بر آیینه می ماند به جایتار مویی ، نقش دستی ، شانه ایمی رهم از خویش و می مانم ز خویشهر چه بر جا مانده ویران می شودروح من چون بادبان قایقیدر افقها دور و پنهان میشودمی شتابند از پی هم بی شکیبروزها و هفته ها و ماه هاچشم تو در انتظار نامه ایخیره می ماند به چشم راه هالیک دیگر پیکر سرد مرامی فشارد خاکِ دامنگیر خاکبی تو دور از ضربه های قلب توقلب من می پوسد آنجا زیر خاکبعد ها نام مرا باران و بادنرم می شویند از رخسار سنگگور من گمنام می ماند به راهفارغ از افسانه های نام و ننگ&quot;فروغ فرخزاد&quot;</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 20:05:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه راحت زندگی کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@seta_1224p/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-mjdwwrceszhu</link>
                <description>شخصی هست که وقتی فکرش در سرم می­‌آید، اعصابم به‌هم می­‌ریزد! خوابم نمی‌­برد! چه کار کنم این فکر از سرم بیرون برود؟به عنوان مثال من عاشق دختری شدم و حالا از هم جدا شده‌­ایم. چند ماه گذشته ولی فکرِ ایشان از سرم بیرون نمیرود،شاید شما هم برایتان پیش آمده ­باشد که بخواهید فکری را از سرتان بیرون کنید و خودتان را قادر نبینید.راستی چه کار کنیم که یک فکرِ آزاردهنده، دیگر نتواند ما را آزار دهد؟دو کلمه هستندکه شاید گاهی اوقات ما این­‌ها را با هم اشتباه بگیریم: «حقیقت» و «واقعیت».«حقیقت» در دنیا، یکی‌ست.هر چیزی حقیقتی دارد که همه­‌ی ما هم به دنبالش هستیم.بعضی­‌ها هم فکر می­‌کنند که به حقیقت رسیده‌­اند.اما «واقعیت»، موضوعِ دیگری است.به تعدادِ انسان‌ها حتی برای یک حقیقت واقعیت داریم. مثلاً: همه­‌ی ما در یک محیط زندگی می­‌کنیم. بعضی­‌ها خوشحال­‌اند، بعضی­‌ها ناخوشحال. بعضی‌­ها بی‌­تفاوتند، بعضی‌­ها افسرده و بعضی عصبانی. بعضی­‌ها گیج‌­اند. بعضی­‌ها سریع پیش می­‌روند.آن چیزی که مسلّم است، شرایط برای همه­‌ی این افراد، کم‌­وبیش یکسان است.یعنی در یک اداره یا سازمان‌­اند، یا یک سابقه­‌ی فامیلی دارند. اما چرا واقعیتِ زندگیِ آن‌ها با هم فرق دارد؟پاسخ این است که:واقعیت­‌ها را من و شما می­‌آفرینیم.حقیقت را عرض نمی‌­کنم اما واقعیت، آن چیزی است که در اطرافِ ما هست، برای ما دارد رخ می­‌دهد و ما ‌بی‌­آنکه بدانیم، داریم این واقعیت‌­ها را می­آفرینیم.براساس واقعیتِ بعضی­‌ها، زندگی تلخ است و واقعیت بعضی­‌ها زندگی بی­‌تفاوت  و سرد است؛ و بعضی‌­ها خیلی پرشور و پرهیجا‌ن­‌اند.اگر یاد بگیریم که چطور واقعیت‌­ها را بیافرینیم.آ‌ن‌­وقت رُلِ زندگی در دستِ من و شما خواهد بود.سوال!!؟؟چه کار کنیم که یک فکر منفی و آزاردهنده از سرِ ما بیرون برود؟وقتی چیزی را می­‌خواهی بیرون کنی، دستش یا کتش یا پرِ لباسش را می‌گیری و می­‌خواهی از اتاق بیرونش کنی، خودت هم با او می­روی.هر وقت می­‌خواهی چیزی را از ذهنت بیرون کنی، اولین اثرش این است که به او وصل می­‌شوی. وقتی هم که به او وصل شوی، رنج می‌­بری.پس چه کار کنیم؟؟هیچ نخواهید که آن فکر را بیرون کنید. هروقت نخواستید چیزی را از ذهنتان بیرون کنید، پس به آن هم فکر نمی‌کنید. وقتی هم به آن فکر نکردید، نمی­تواند شما را آزار دهد.من و شما انتخاب می­‌کنیم چه فکرهایی در ذهنمان بیاید.فکرِ فلانی که از او بدمان می آید،فکرِ فلانی که عاشقش بودیم ، فکر فلانی که چند سال پیش ما را آزار داده و ممکن است الان هم نباشد ولی واقعیت این است که ما از فکرِ او هم رنج می­‌بریم هرچند حتی حضور فیزیکی هم نداشته باشد.عزیزانِ من!برای این که از چیزی رنج نبرید، بهتر است که:سعی نکنید از فکرتان بیرونش کنید. آن را بپذیرید.اکثرِ ما از زندگی رنج می‌­بریم؛ به خاطرِ نوعِ فکر و نگرشی که داریم.نوعِ انتخابی که از افکار و حوادث داریم.اگر من می­‌خواهم ثابت کنم که فلانی «بد» است، چه کار می‌­کنم؟فکرم را متمرکز می­‌کنم.مثل ذره­‌بین دقت می­‌کنم که تمام کارهای اشتباه او را را پیدا کنم.پس توجهِ من از کارهای مثبت می‌­آید روی کارهای منفیِ او.دیگر نمی‌­توانم مثبت‌­هایش را بردارم چون دارم منفی­‌هایش را برمی‌­دارم.خب، حالم بد می‌­شود. و وقتی حالم بد شد، زندگی‌­ام بد می‌­شود. دیدگاهم بد میشود.واقعیتِ زندگی­‌ام بد می­‌شود.خبر خوب !می­‌خواهم یک پیشنهادی به شما بکنم:از همسرت، فرزندت، رئیسِ اداره، کارمندت گِله داری؟ از هر کس که گله داری…یک تمرینِ ساده را انجام بده:یک ورق کاغذ با یک قلم بردارید.هر چه نکته­‌ی مثبت از او سراغ دارید، بنویسید.چه نکته­‌ی مثبتی؟ کلاً آدمِ بدی است!به خودت بگو: باشه. آن‌ها را قبول کردم. حالا چه نکات مثبتی دارد؟چهره‌اش زیباست؟خوش‌­لباس است؟خوش‌­بیان است؟چشم و ابرویش قشنگ است؟موهای خوبی دارد؟لهجه­‌ی قشنگی دارد؟آدم­ِ جدی‌­ای است؟وظیفه‌­شناس است؟دوست­داشتنی­ است؟به محض این که 3 تا 5 نکته­‌ی مثبت را نوشتید، یک معجزه رخ می­‌دهد:ناگهان می‌­بینید که ششمی و هفتمی هم می‌­آید.پس لطفا تمرین کنید…به قول «هنری فورد»:آن­‌هایی که می‌­گویند می­‌شود و آن‌هایی که می­‌گویند نمی‌­شوند، هر دو راست می­‌گویند!برای دسته‌­ی اول می‌­شود و برای دسته‌­ی دوم نمی‌­شود».انتخاب کنیم دنیای بیرونمان چطور و چه رنگی باشد.من و شما می‌­توانیم تصمیم بگیریم زندگی­مان را در کجا قرار دهیم و چطور باشیم .</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 23:15:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واژه ای که همه دوست دارند</title>
                <link>https://virgool.io/@seta_1224p/%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-tervdrlliz9d</link>
                <description>یک واژه در صحبت همه انسان­‌هاست و چند سالی هم هست که خیلی رایج شده و آن‌هم&quot;موفقیت&quot;است.هر جا می‌­روی صحبت از موفقیت است:موفقیت در کنکور، در زندگی، در ازدواج، در کسب‌­وکار، هنر و...از کودکی به ما آموخته‌­اند که موفقیت انگار یک اتفاق و حادثه است.یک شب می­‌خوابی و صبح که بیدار می­‌شوی، زیر سرت تخم­ِ طلاست!یا یک شب خوابیده‌­ای؛ بعد بیدار می­‌شوی که شاهزاده‌­ی سوار بر اسب سپید بر بالینِ توست!یا یک روز در خیابان راه می‌­روی، ناگهان پرنده­‌ای بر شانه­‌ات می‌­نشیند و به تو می‌­گوید که تو پادشاهِ شهر شدی!این توهمی بیش نیست. ساخته و پرداخته­‌ی ذهنِ بشرِ کم‌­تجربه است، نه بشرِ امروزی.به فرزندانمان یاد بدهیم!راه درست­ زندگی ­کردن را به فرزندانمان یاد بدهیم؛ و بگوییم انتظار نداشته ­باشید موفقیت چیزی باشد که بر شما رخ بدهد.موفقیت چیزی است که شما آن را ایجاد می‌­کنید.باید بدانید چه می‌­خواهید؛ و از راه صحیح بروید و حتما موفقیت نصیب شما خواهد شد.آن‌هایی که موفق نمی­‌شوند، برای این است که راه غلط می­‌روند. نه که شایسته­ آن نیستند.موفقیت یک انتخاب است.شما آنی را انتخاب می­‌کنید که درست است، آنی را انتخاب می­‌کنید که دوست دارید و روی آن فکر می­‌کنید. آن­‌وقت همان فکر می­‌شود زندگیِ شما؛ در بیرون سایه می‌­اندازد و اگر پول باشد یا شهرت یا همسر یا فرزند، هر چه باشد به دست می‌­آورید.ما می‌­توانیم به شرطی که مسیر را درست انتخاب کنیم.!اگر شما راه درست را انتخاب کنید، هر چه سریع‌­تر بدوید، بیشتر موفق می­‌شوید و اگر راه نادرست باشد، هر چه تندتر بروید، بیشتر اشتباه خواهید کرد!راه و فکرِ درست، چیزهایی است که در ابتدا باید درست انتخاب کنیم. و این را از کودکی بیاموزیم.&quot;موفقیت&quot;مالِ شماست.کسی که دنبالِ موفقیت برود موفقیت را متوجه نشده ­است. دنبال رفتن ندارد! موفقیت در درونِ شماست. باید آن را آبیاری کنید. با فکر و اندیشه­‌ی درست. و البته باید اقدام کنید، بنویسید، تحقیق کنید، مشورت کنید. حتما به آن خواهید رسید.به‌قول حضرت مولانا:آب کم جوی، تشنگی آور به دستتا بجوشد آبت از بالا و پستاز یک میلیاردر پرسیدند: میلیاردر شدن سخت است؟گفت: نه، میلیونر شدن سخت است!یعنی چه؟یعنی وقتی راهی را انتخاب کردی و در آن قدم برداشتی، ابتدا راه کمی زحمت دارد برای آن‌که آن راه را پیدا کنید، در تحصیل، زندگیِ فردی و زناشویی، تندرستی و معنویت و کسب‌­وکار، هر چه شما بخواهید به دست می‌­آورید. به شرط آن‌که:فکر درست را انتخاب کرده و سپس آن را بنویسید.راه درست را انتخاب کنید، و تحتِ هیچ شرایطی راهِ کج را نپذیرید. چون غیرممکن است از راه کج، به نتیجه­‌ی درست برسید.</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 08:47:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قول میدم خوشت میاد</title>
                <link>https://virgool.io/@seta_1224p/%D9%82%D9%88%D9%84-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-efzvx5oheddb</link>
                <description>از دوران کودکی که با مادرم به مراسم جشن و عروسی میرفتم علاقه ی زیادی به یادگیری سروک های کازرونی داشتم و این در واقع زمینه ای شد برای فراهم کردن این وبلاگ!شهرستان کازرون به علت موقعیت جغرافیایی خود همیشه شهری زیبا و سرسبز بوده و شاید این زمینه ای برای رشد شعر و شاعری در این دیار بوده و هست.کازرون چون نگینی در استان فارس میدرخشد!سروک اشعاری هست که مردم کازرون بیشتر خانم ها در مراسم عقد و عروسی میخواندن و سوری ها(مهمانان) در حالی که نشسته بودند شَپَک (دست)می زدندو نیم تنه ی بالای خودشان را همراه با اهنگ به چپ و راست حرکت میدادند.اما اصلا واژه سروک از کجا آمده؟این کلمه درواقع از &quot;سرود&quot; الهام گرفته شده.اینکه سرود به سروک تبدیل شده متاسفانه منبع معتبری پیدا نکردم اما اجازه بدهید نظر شخصی بنده را با شما در میان بزارم!من فکر میکنم چون سرود با کل همراه بوده این احتمال وجود دارد که دو واژه باهم ترکیب شده اند و سپس واژه ی مرکب سرود کل را بوجود می آورند که با گذشت زمان واژه ی سروک به دست آمده است.مردم شیراز و بعضی روستا های اطراف کازرون مثل فامور و جَروق آن را واسونک نامیده اند.اما واژه واسونک از کجا آمد؟کلمه واسون به معنای پس گرفتن بکار میرفته و چون در مراسم ها یکی میخوند و دیگری جواب میداد به آن واسونک گفته اند یعنی یک جور بده و بستون(بستان) که امروزه هم این ترکیب بکار می رود.ازدواجشو کنم وا روز کنم تا در چمدون واز کنم/صد هزار سکه در آرم خرج این دوماد کنمنی کنم، نی پیچ کنم وا در چمدون واز کنم/یک میلیون شاهی در آرم خرج دومادیت کنمخانواده های داماد سعی میکردند بهترین عروس از هر لحاظ(زیبایی،سن،مالی،خانوادگی)برای پسرشان انتخاب کنند و در واقع ازدواج به طور سنتی بوده.اولین مراسم ازدواج&quot;خواستگاری&quot;بوده،معمولا فامیل درجه یک در اولویت قرار داشت(عمه،عمو،دایی،خاله،عمه).ما که میخویم دختر طایفتون/روی کفشش گل بریزین تا بیایه خونمونحالا اگر احیاناً عروس مورد نظر فامیل نبود یا دختر بهشون نمیدادن ،خواهر داماد میگفت:کاکو جونیم آه نکش و آهُ اَتَهِ دل نکش/سیت(برای تو)می سونم یه غریبی مِنَتِ فامیل نکشپس ناچار به سراغ پا دورتر ها میرفتن،دوستان،همسایه ها و فامیل های دور یا گاهی هم عروس از شهر دیگه می آوردن.بعد از گذروندن این پروسه های شیرین و ناب عروس و داماد به همراه پدر و مادر هاشون جهت خریدن جهیزیه راهی بازار میشدن.در این مدتی که عروس خانم شرط بود اگر به روز عید برخورد میکردن شب اون روز یه مَجمه(سینی)پر از میوه وشیرینی و لباس برای عروس برده میشد.البته مادر عروس هم بیکار نمی نشست..بجاش تخمک بو داده که خیلی استادانه باید درست میشد یعنی چند روز آن را در نمک و آبلیمو یا آب نارنج همراه با پودر شنبلیله خیسانده شده و توی آفتاب نیم خیس میشد و بعد توی دیگ بزرگ مسی برای خوش رنگ شدنش آرام آرام بو میدادند.رَنگینَک هم که نوعی شیرینی مخصوص شهر کازرون است،با موادی چون مغز گردو یا بادام (البته بیشتر با بادام درست میکردند ،چون معتقد بودند گردو در کار عروس و داماد گِر می اندازد) و خرمای درشت ،روغن حیوانی،دارچین،آرد بو داده ی گندم...در یک وقت مناسب مادر و خواهر داماد به دنبال عروس می آمدند و او را به خانه ی خیاط می بردند تا برایش چادر بدوزد. و چند روز دیگر پدر و مادر داماد به خانه ی عروس رفته و وقت عروسی را مشخص میکردند.عروسیچند روز قبل از عروسی هم طایفه عروس و داماد به خانه ی اصلاح کن می رفتن و حَفِه(اصلاح) می کردن.بعد هم عروس به همراه فامیل دو طرف حمام دربست می رفتن و کیسه میکشیدن و حنا می بستن.یک نفر توی حموم و صد نفر دور حموم/سوریا گویید مبارک تا بیاید سروروندوشب قبل از عروسی جهیزیه عروس به خونه ی داماد می بردند که جهیزیه مختصر و اندازه بود...(ظروف چینی هرکدام شش عدد،متکا دو عدد،رختخواب دودست،جارو،قلیان،پرده،هاون،آفتابه،گلدان،کتری،لیوان،تنگ،نمکدان،آینه،دولچه و...)عقد و عروسی هم معمولا باهم میگرفتن،عروس با لباس معمولا سبز،چادری سفید،کمی آرایش و یک نخ سبز به نام کلاف دور گردنش می انداخت و یک تور سبز هم روی صورتش می انداخت..بعد داماد کنار عروس می نشست و عاقد صیغه ی عقد رو جاری می کرد و عروس و داماد بله میدادند و با انگشت عسل و ماست به دهان هم دیگر می کردند و داماد طلاهایی که برای عروس خریده بود به دست و گردن و گوش عروس میکرد و بعد هم بلند می شد و می رفت به مجلس مردانه.!شام عروسی هم معمولاً چلو خورش قیمه یا دم پخت کازرونی بود .بعدها نان و کباب..امروزه که بسیار تجملی شده و شام های آنچنانی می دهند و اسراف میکنند.در اخر پدر و مادر عروس می ایستادند و عروس دستشان را می بوسید و گریه میکرد پدر هم اونو می بوسید و زیر قرآن ردش میکرد.باباجونیم عاقبت گشتیم جدا/زیر قران تو ردم کن تا برم دست خداماشین اومد پشت کوچه،گفت عروس یالا سوار/ننه عروس گریه میکرد مثل بارون باهاراتاقا خالی کنید و فرش و گل کاری کنید/گل میاد خونه شما تا خوب نگهداریش کنیدپایان</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 15:49:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کُنج</title>
                <link>https://virgool.io/@seta_1224p/%DA%A9%D9%8F%D9%86%D8%AC-wirorqedrir1</link>
                <description>بعضی افراد فکر می‌­کنند اگر یک‌جا دراز بکشند و دستشان را زیر سرشان بگذارند و هیچ‌کاری انجام ندهند، شرایط خیلی خوبی خواهند داشت! بعضی‌ها بدتر! می­‌گویند یک کنج نشستن و حرکت نکردن خیلی بهتر است!بله وقتی در کنج بنشینیم، امن است و طبعا دردسری نخواهیم داشت! چون حرکتی نیست، کاری نیست، بنابراین نتیجه‌ای هم به‌دست نخواهیم آورد.اما واقعیت زندگی این نیست!از دیدگاه من «راحت بودن» بدین معناست:خارج شدن از یک فشار به یک وضعیت پایدارتر و کم فشارتر، بی فشار نداریم.تمام آدم­‌هایی که می­‌ترسند و بی‌تحرک هستند، هزار و یک فرصت را در زندگی از دست میدهند!البته ممکن است خوشحال به‌نظر آیند، اما هزاران جا از نظر درآمد، خانواده، احترام اجتماعی کسب و کار و ثروت و حتی تندرستی و طول عمر در رنجند.عضلات پرقدرت رحم مادر است که ما را به بیرون پرت می­‌کند. برو ، برو زندگی را شروع کن ..گریه می‌­کنیم دست و پا میزنیم ولی باید بیرون بیاییم.چراکه دنیای واقعی بیرون است.اگر بخواهیم رشد کنیم و بزرگ شویم باید منطقه‌ی امن رحم مادر را ترک کنیم.دو عامل بزرگ هستند که بیشترین سهم را در شکست انسان دارند:غرور: فکر می‌کنیم همه‌چیز را می‌دانیمطمع: وقتی به موفقیتی دست‌میابیم، نقش دیگران را در رسیدن به موفقیت نادیده مینگریم. بنابراین همه‌چیز را متعلق به خود می‌دانیم؛ این درست نیستبسیاری از ما آموخته‌های خود را به‌کار نمی‌بریم! چرا؟ چون می‌ترسیممی ترسیم منطقه امن خود را رها کنیم. می ترسیم ایده آل نباشیم.می ترسیم دیگران مارا تایید نکنندبه قول حضرت مولانا:خموشید خموشید خموشی دم مرگستهم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 16:06:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرم مازلو</title>
                <link>https://virgool.io/@seta_1224p/%D9%87%D8%B1%D9%85-%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%84%D9%88-ndx0zuhquuiy</link>
                <description>مازلو نیازهای انسان را در پنج سطح طبقه‌بندی کرد که از پایه‌ای‌ترین نیازها در قاعده هرم آغاز شده و به سمت نیازهای متعالی‌تر در قله آن پیش می‌رود.  سلسله مراتب نیاز های انسان۱. نیازهای فیزیولوژیکمیبینید که در پایین‌ترین سطح هرم، نیازهای فیزیولوژیک قرار دارند: نیاز به هوا، آب، غذا، خواب و.. این‌ها اساسی‌ترین نیازها برای بقای فیزیکی ما هستند. گاه، عدم عشق به خود و احساس ناامنی درونی، فرد را حتی در صورت تأمین این نیازها، در چرخه‌ای از نگرانی و ارضاء‌ناپذیری گرفتار می‌کند.  ۲. نیاز به امنیتپس از تأمین نسبی نیازهای فیزیولوژیک، نیاز به امنیت اشکار می‌شود: امنیت جانی، مالی، شغلی، سلامتی و رهایی از ترس و استرس.امنیت حقیقی فراتر از دیگر شرایط بیرونی است؛ این امنیت از دل صلح درونی، خودپذیری و اعتماد به جریان زندگی نشأت می‌گیرد. ترس‌ها و نگرانی‌های ما اغلب ریشه در جدایی از خویشتن حقیقی و کمبود عشق به خود دارند.  ۳. نیاز به عشق و تعلقاین سطح شامل نیاز به دوستی، صمیمیت، عشق، محبت و احساس تعلق به خانواده، گروه یا حتی جامعه است. توانایی برقراری روابط سالم و معنادار، ارتباطی مستقیم با میزان عشق به خود دارد. تنها زمانی که فرد خود را دوست بدارد و با خود در صلح باشد، می‌تواند عشقی اصیل را به دیگران هدیه دهد و پیوندهایی عمیق و پایدار برقرار سازد. ۴. نیاز به احتراماین سطح به دو جنبه تقسیم می‌شود: نیاز به احترام از سوی دیگران و مهم‌تر از آن، نیاز به احترام به خود یا عزت نفس. عزت نفس حقیقی و پایدار، نه از تأییدهای بیرونی، بلکه از خودشناسی عمیق، پذیرش نقاط قوت و ضعف، و زندگی همسو با ارزش‌های درونی سرچشمه می‌گیرد. جستجوی احترام بیرونی بدون بنیانی محکم از عشق به خود، می‌تواند به وابستگی و شکنندگی منجر شود.  ۵. نیاز به خودشکوفاییدر بالاترین سطح هرم مازلو، نیاز به خودشکوفایی قرار دارد: میل به تحقق بخشیدن، خلاقیت، رشد شخصی و دستیابی به کمال انسانی. خودشکوفایی، سفری است از درون به بیرون، که در آن فرد با هدایت عشق به خود و روشنایی خودشناسی، به بهترین نسخه‌ای که می‌تواند باشد، تبدیل می‌شود.و در پایان:هرم نیازهای مازلو، از یک نظریه روانشناختی، می‌تواند آینه‌ای باشد که مسیر رشد و تعالی انسان را به او نشان می‌دهد. این هرم، دعوتنامه‌ای است برای آغاز سفری آگاهانه به عمق وجود، برای شناختن نیازهای حقیقی، و مهم‌تر !برای درک این حقیقت که کلید دستیابی به رضایت پایدار و خودشکوفایی، در درون خود ما و قدم نهادن در مسیر بی‌پایان خودشناسی و “کمال” است.</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 23:35:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@seta_1224p/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ajmbg2v06img</link>
                <description>عشق از آن کلمه­‌هایی است که راجع به آن خیلی صحبت شده ­است.از ازل که بشر، خط و بیان را آموخته، از «عشق» صحبت کرده تا اکنون.اما واقعا این عشق چیست؟ و چه مشخصه‌­ای دارد؟عاشق و معشوق کیست؟مشخصه­‌ی عشق چیست؟اگر مشخصه‌­های عشق را بدانیم می­‌توانیم بفهمیم در چه مرحله­‌ای هستیم، چقدر عشق داریم و عاشق هستیم یا نیستیم؟⬅به نظرِ من اولین مشخصه­‌ی عشق &quot;دقت&quot; است.وقتی آدم از چیزی خوشش می­‌آید که بعد تبدیل به عشق شود، دقتش راجع به آن موضوع بالا می‌­رود.و به آن زیاد دقت میکند!همسرانی که به هم عشق دارند، تکان بخورد دیگری می‌فهمد می‌­خواهد چه بگوید. چرا که دقت دارند.مادر، می‌­فهمد بچه­‌اش چه می­‌خواهد.پس اولین مشخصه­‌ی عشق، دقت است⬅دومین مشخصه‌­ای که در پیِ دقت می‌­آید،&quot;شناخت&quot;است.عشق، محصولِ شناخت است.آدم وقتی چیزی را بشناسد، عاشقش می‌­شود.به قول مولانا:عشق­‌هایی کز پیِ رنگی بُودعشق نبود، عاقبت ننگی بُود⬅سومین مشخصه­‌ی عشق،&quot;شادی&quot; است.حضرت مولانا به وجد می­‌آمدند و می‌­رقصیدند وقتی حرف از معشوق می­‌زدند. چرا؟مگر می­‌شود من کسی را دوست داشته‌­باشم و خوشحال نباشم؟مگر می­‌شود چیزی را دوست داشته­‌باشم و از دیدنش لذت نبرم؟مگر می­‌شود بر جهان عاشق باشم و از بودنم لذت نبرم؟عشق همین است.عشق آدم را طلا می­‌کند. درست مثل اکسیر.اگر عشق تورا بیچاره و زبون کرد، یک جای کار اشکال دارد.لطفاً اسمش را عشق نگذارید.⬅مشخصه­‌ی چهارم عشق&quot;شجاعت&quot; است.انسان عاشق، شجاع است. اگر ترس زیاد در زندگی­مان باشد، عشق بیرون می­‌رود.کسی که مدام فکر می‌­کند که به مصلحت رفتار کند، عشق از سرش می­‌پرد.عاشق نمی شود.اینجاست که ممکن است فکر کنیم عشق و خرد در تضاد هستند. چنین چیزی نیست.عشق، گذشت می‌­آورد، توقع نمی­‌آورد.آن‌هایی که می­‌گویند «من عاشقِ تو هستم. پس تو چرا به من وفا نمی­‌کنی؟!»به عنوان مثال: از شخصی می‌­پرسند چرا آن دخترخانم را کُشتی؟می­‌گوید: من عاشقش بودم ولی رفت و زن یک نفر دیگر شد!عاشقش بودی یا می­خواستی مالک او شوی؟اگر تمنّا دارید، اشکالی ندارد، بگویید من تمنّای این را دارم.اما منّت نگذارید که من تو را دوست دارم، پس تو چرا فلان کار را نمی‌­کنی؟عشق، زیباست.به‌نظر من اگر انسان‌­ها به اندازه کافی خردمند شوند، کاری جز عشق­‌ورزی نخواهندکرد.وقتی عاشقی، قدرتمندی.وقتی نفرت و خشم وجودت را پر کرده، آدم ضعیفی هستی.هیچ­وقت به قهرت افتخار نکن که به عشق و محبتت بسیار باید افتخار کنی.آدم‌­های محب و مهربان، آدم­‌های ضعیفی نیستند.وفا بریم و ملامت کشیم و خوش باشیمکه در طریقتِ ما کافری است رنجیدن(حافظ)</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 15:23:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حلقه زندگی یا بردگی موضوع این است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@seta_1224p/%D8%AD%D9%84%D9%82%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jbttfbkr9tse</link>
                <description>دخترک خنده کنان گفت که چيستراز اين حلقه زرراز اين حلقه که انگشت مرااين چنين تنگ گرفته ست به برراز اين که در چهره اواين همه تابش و رخشندگی استمرد حيران شد و گفت:حلقه خوشبختي ست حلقه زندگی استهمه گفتند : مبارک باشددخترک گفت : دريغا که مراباز در معنی آن شک باشدسال ها رفت و شبیزنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زرديد در نقش فروزنده اوروزهايی که به اميد وفای شوهربه هدر رفته هدر!!زن پريشان شد و ناليد که وایوای اين حلقه که در چهره اوباز هم تابش و رخشندگی استحلقه بردگی و بندگی است&quot;فروغ فرخزاد&quot;</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 15:07:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد..!</title>
                <link>https://virgool.io/@seta_1224p/%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-ngbssoqnsqfw</link>
                <description>:)آه ای زندگی منم که هنوزبا همه پوچی از تو لبریزمنه به فکرم که رشته پاره کنمنه برآنم که از تو بگریزمهمه ذرات جسم خاکی مناز تو، ای شعر گرم، در سوزندآسمانهای صاف را مانندکه لبالب ز باده روزندبا هزاران جوانه می‌خواندبوته نسترن سرود تراهر نسیمی که می‌وزد در باغمی‌رساند به او درود ترامن ترا در تو جستجو کردمنه در آن خوابهای رویاییدر دو دست تو سخت کاویدمپر شدم، پر شدم، ز زیباییپر شدم از ترانه‌های سیاهپر شدم از ترانه‌های سپیداز هزاران شراره‌های نیازاز هزاران جرقه‌های امیدحیف از آن روزها که من با خشمبه تو چون دشمنی نظر کردمپوچ پنداشتم فریب تو راز تو ماندم، تو را هدر کردمغافل از آن که تو به‌جایی و منهمچو آبی روان که در گذرمگمشده در غبار شوم زوالره تاریک مرگ می‌سپرمآه، ای زندگی من آینه‌اماز تو چشمم پر از نگاه شودورنه گر مرگ من بنگرد در منروی آیینه‌ام سیاه شودعاشقم، عاشق ستاره صبحعاشق ابرهای سرگردانعاشق روزهای بارانیعاشق هر چه نام توست بر آنمی‌مکم با وجود تشنه خویشخون سوزان لحظه‌های تو راآنچنان از تو کام گیرمتا به خشم آورم خدای تو را&quot;فروغ فرخزاد&quot;</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Fri, 28 Nov 2025 14:50:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه عشق💕</title>
                <link>https://virgool.io/@seta_1224p/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82%F0%9F%92%95-pcsrmzorvos6</link>
                <description>سفر به کربلا نوشتن ندارد‍‍؛دیدن دارد.برای نوشتن درباره سفر به کربلا باید قلم را به دل داد نه به دست چرا که سخنی که از جان برآید بی گمان بر دل نشیند.تقریبا چند هفته ای بود که ساک و چمدان سفر را اماده کرده بودیم..این سفر برای من حس عجیبی داشت..داشتم برای اولین بار میرفتم؛نه تنها به کشوری دیگر بلکه جایی که شاید کمی بیشتر خودم را پیدا کنم و بشناسم!همه چیز داشت طبق روال پیش میرفت تا اینکه صبحی از خواب بیدار شدم و متوجه تماسی از طرف مسئول کاروان به مادرم شدم تقریبا چند ساعت مانده بود به حرکت که متاسفانه خبر خراب شدن اتوبوس را دادند.اون لحظه فقط بلند داد زدم!وای کربلااا!مادرم گفت حتما خیریتی در سفر ما بوده یا شایدم میخواسته گولم بزنه و اینجوری کمی ارومم کنه.اما در نهایت من بودم و برنامه های برباد رفتمو یه اتوبوس بدرد نخورِخراااب.دیگه ناامید شده بودم به مادرم گفتم بخاطر یه اتوبوس نمیتونیم سفری که مدتها منتظرش بودیمو نریم؟؟؟واقعا مسخرس.همون لحظه که مادر داشت دلداریم میداد بلند شدم رفتم در اتاقو بستم لباسارو از ساک بیرون اوردمو چراغارو خاموش کردم و رفتم سمت تختم برای گریه کردن...گذشت و گذشت تا ساعت 1 ظهر که گوشی مادرم زنگ خورد و در کمال تعجب مسئول کاروان؛آقای شفیعی بود.مادر جواب داد و آقای شفیعی با صدایی شاد و خوشحال گفت عجب سعادتیی حالا با یه اتوبوس سالم وی ای پی میریم نگران نباشید سرساعت حرکت میکنیم...هست میگن کافیه امام بطلبه کافیه طلبیده بشی یه اتوبوس که چیزی نیست ابر و باد و مه و خورشید و زمین و زمان هم نخوان تو بازهم خواهی رسید! اون لحظه این جمله رو با تمام وجودم حسش کردم.نفهمیدم کی و چطوری اما وقتی به خودم اومدم و چشم باز کردم دیدم منم که روز عاشورا روبرو حرم امام حسین ایستادم.نمیدونم از چی بگم؟ از کجای این دلتنگی که کل وجودم رو لبریز کرده از روحم یا از جسمم که تنها نوشتم همین نامه بر میاد اما ناچار ستایشی که لم داده روی کاناپه و داره با لپتاپ وبلاگ مینویسه!به امیدی که توی مسابقه برنده بشه...از پیچوندن های مادر نگم براتون؛زمانی که منتظر میموندم شب خوابش ببره و تنهایی برم حرم و یواشکی خلوت کنم حداقل برای چند لحظه ای از خودم و دنیای اطرافم دور میشدم و احساس میکردم درست توی بهشتم! یا از دوست عرب زبانم&quot;ساره&quot; نگم براتون که ساعت ها با زبان بی زبانی تنها با راه ارتباطی عکس گوشی هامون با هم حرف میزدیم و کللی کیف میکردیم چه لحظات نابی بودواقعا. اون لحظه به خودم گفتم اگر خیر سرم یکی از درس های عربی رو گوش میکردم حالا حرفی برای گفتن داشتم اما هرچه فکر کردم به جز انا اسمی ستایش چیزی بلد نبودم:)ساره عکس دخترش را نشونم داد&quot;ملک&quot;درست عین مادرش زیبا و خیره کننده بود ساره رو به جرات میتونم به حوری بهشتی تشبیهش کنم!صورتی بی نقص؛چشمانی سرمه کشیده؛ لبی سرخ و قامتی رعنا من که شیفته ظاهر و باطن او شده بودم به قول امرروزیااا روش کراش زده بودم!خوشابحال ملک که همچین مادری داشت که البته به  پای مادر من که نمیرسید ولی خب!تنها دوراهی لذت بخش زندگیم اون جایی بود که درست وسط بین الحرمین ایستاده بودم و نمیدونستم اول به حرم امام حسین برم یا حرم حضرت اباالفضل؟یادمه اون لحظه برای مادر خوندم:🎶میون دوتا دلبر موندم برم کدوم ور اینور برم یا اون ور؟ برای همه توووون از این دوراهی ها آرزو می کنم.🙏پ.ن.پ: یه اتوبوس میخواست همه ی خاطره های خوب منو خراب کنه!۲۳ آبان هزارو چهارصدوچهار🍁</description>
                <category>ستایش</category>
                <author>ستایش</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 18:25:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>