<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ستاره</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@setareaseman34</link>
        <description>هر که خود داند و خدای دلش ، که چه دردیست در کجای دلش...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:56:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/191714/avatar/ThwXqn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ستاره</title>
            <link>https://virgool.io/@setareaseman34</link>
        </image>

                    <item>
                <title>🤔🤔🤔</title>
                <link>https://virgool.io/@setareaseman34/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-zttdfoui2dee</link>
                <description>یک‌راست میروم سر اصل مطلب  چون مثل اینکه چیدمان نوشتن هم برایم سخت شده از زمانیکه باردار شدم احساس کردم دامنه تمرکز من کم شده کتاب می‌خواندم اما انگار نمیخواندم و چیزی متوجه نمی‌شدم این شد که مدت زیادی هست که کتاب نخواندم حتی احساس میکنم که نمی‌توانم حرف هایم را بنویسم حتی انگار تمایلی به کامنت گذاشتن و حرف زدن به صورت متنی هم ندارم . این تغییرات هنوز برایم عجیب است .پ.ن: ۷ ماه و نیم از زایمانم میگذره و هنوز انگار به روال سابق برنگشتم و مثل اینکه مغز خانم ها در طی بارداری تغییراتی میکنه و منم از اون دسته ام . حالا کی قراره درست بشم خدا میدونه🤔.</description>
                <category>ستاره</category>
                <author>ستاره</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 23:04:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنویس تا...</title>
                <link>https://virgool.io/@setareaseman34/%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%AA%D8%A7-bi9a3d7ft5sa</link>
                <description>به خودم می‌گویم بنویس حتی اگر حالت خوب نیست نه بخاطر اینکه نوشتنم خوب شود ، نه اصلا.می نویسم که یادم بماند چه روزهایی را طی کردم،  می نویسم که یادم باشد قدردان خدا باشم....بنویس حتی اگر انگشتانت توان تایپ با گوشی هم نداشته باشد.  نمیتوانم صدایم را ضبط کنم ولی تو اگر میتوانی صدایت را ضبط کن.آدمیزاد آنقدر فراموش کار هست که وقتی خداوند آرزوی او را برآورده می‌کند اصلا فراموشش می‌شود که روزی همچین آرزویی داشته ، پس بنویس. به نوشته های قسمت یادداشت های گوشی ام که میرسم بغضم می‌گیرد.  اما خوشحالم که نوشته ام.خوشحالم که یادم می ماند که چه حالی داشته ام.آیه ۴۹ سوره زمرفَإِذَا مَسَّ الْإِنْسَانَ ضُرٌّ دَعَانَا ثُمَّ إِذَا خَوَّلْنَاهُ نِعْمَةً مِنَّا قَالَ إِنَّمَا أُوتِيتُهُ عَلَىٰ عِلْمٍ ۚ بَلْ هِيَ فِتْنَةٌ وَلَٰكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لَا يَعْلَمُونَهنگامی که انسان را زیانی رسد، ما را (برای حلّ مشکلش) می‌خواند؛ سپس هنگامی که از جانب خود به او نعمتی دهیم، می‌گوید: «این نعمت را بخاطر کاردانی خودم به من داده‌اند»؛ ولی این وسیله آزمایش (آنها) است، امّا بیشترشان نمی‌دانند.</description>
                <category>ستاره</category>
                <author>ستاره</author>
                <pubDate>Mon, 30 Dec 2024 20:37:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از رویا تا رسیدن...</title>
                <link>https://virgool.io/@setareaseman34/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-i4gvyaef5j0q</link>
                <description>هنوز هم باورم نمی‌شه که بگم من یک مادر هستم ، از مهر پارسال که پست میم مثل مادر رو نوشتم هیچوقت فکرش رو نمیکردم که مهر امسال مادر شده باشم.کلی حرف واسه گفتن و نوشتن داشتم اما نمیدونم چی بگم.فقط میتونم شکرگزار خدا باشم و باز شکرگزار خدا باشم...</description>
                <category>ستاره</category>
                <author>ستاره</author>
                <pubDate>Sat, 19 Oct 2024 17:11:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توکل بر خدایت کن ، کفایت میکند حتما</title>
                <link>https://virgool.io/@setareaseman34/%D8%AA%D9%88%DA%A9%D9%84-%D8%A8%D8%B1-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%86-%DA%A9%D9%81%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7-hnhxwkepwpxh</link>
                <description>نمیدانم چه می‌شود که توکل برای آدم غریبه می شود  ترس همه وجودت را می‌گیرد و زندگی‌ را برایت نفس گیر می‌کند و غم عالم به دلت می نشیند . نمیدانم چه شده که فراموش کرده ام چقدر قبلا توکل کرده بودم و الان تا اینجا را با توکل به خدا آمده ام . وقتی بین دو راهی گیر میکنی  و می‌ترسی  این ترس هیچ راهی جز توکل نداردهیچوقت معنی این کلمه را به خوبی الان متوجه نشده بودم  چون به معنای واقعی باید به عظمت و بزرگی او تکیه کنم.خدایا تو شاهد و ناظر باش که من تمام و کمال به تو توکل کرده ام و همه چیز را به تو سپرده ام و خودم را در آغوش تو رها کرده ام ... رها کرده ام و این رهایی شیرین است.</description>
                <category>ستاره</category>
                <author>ستاره</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2024 12:51:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میم مثل مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@setareaseman34/%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-d1nqulftorzq</link>
                <description>دوستان ویرگولی خودشون رو برای مسابقه آقای دست انداز آماده کردند  اما من چیزی برای نوشتن ندارم ندارم چون هیچ تصوری از ده سال آینده خودم ندارم چون حتی تصوری از یکسال دیگه خودم ندارم حتی از اینکه خیال پردازی کنم لذت نمی‌برم چون میترسم در این خیالپردازی ها غرق شوم اما موضوع این مسابقه باعث شد حداقل فکر کنم  به ده سال دیگه به ۳۸ سالگیاینکه دوس دارم ۳۸ سالگی رو چطور تجربه کنم  آیا مادر شده ام؟ آیا می توانم صدای پسر یا دخترم را در خانه بشنوم که مرا مامان صدا میزند؟ فعلا فقط دلم میخواهد مادر باشم ، یک مادر خوب ... فعلا تصور هیچ چیز جز اینکه مادر باشم آرامم نمی‌کند.نتونستم برای مسابقه چیزی بنویسم فقط مینویسم &quot;میخواهم در ۳۸ سالگی مادر شده باشم و اگر از خودم بپرسم حالت چطور است ؟ با لبخند به خودم نگاه کنم و بگویم حالم خوب است خیلی خوب...&quot;اگر‌ مادر هستید قدر این موهبت الهی را بدانید.</description>
                <category>ستاره</category>
                <author>ستاره</author>
                <pubDate>Fri, 06 Oct 2023 00:32:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا حالا پیش اومده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@setareaseman34/%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%87-dgjzjnlzz0af</link>
                <description>تا به حال پیش اومده آدمی رو ببینید که از کسی بدش بیاد؟ یا اصلا متنفر باشه و یک جایی خبر خوبی از اون شخص بشنوه اما توی دلش چون ازش بدش میاد دوس نداشته باشه اون خبر رو باور کنه؟یا حداقل کار اون فرد رو زیر سوال ببره و  بگه این شانس داشته این پارتی داشته یا اینکه خبر دروغه. و وقتی میخواد این خبر رو برای کسی تعریف کنه با حالت تحقیر تعریف کنه جوری تعریف میکنه که انگار هیچ چیز خوبی رخ نداده و ضعف های قبلی اون آدم رو مدام یادآوری کنه تا نقطه قوتی که در زندگی اون فرد ایجاد شده توی ذهن بقیه افراد جا خوش نکنه.ببینید این کار در مقیاس بزرگتری در جامعه در حال انجام هست ، چطور ما میتونیم با استفاده از کلمات و رسانه حتی نقاط قوت رو تبدیل به نقاط ضعف کنیم.یا خبر خوبی هم که بوجود میاد میگردیم دنبال نقطه ی انحرافی ای که با اون بشه موج خبری رو ایجاد کرد  جوری که تمرکز همه به اون سمت بره و از اتفاق خوبی که در حال رخ دادن هست چشم پوشی کنیماز نقطه قوت ها همانطور خوشحال شویم که از ضعف ها ناراحتیم .</description>
                <category>ستاره</category>
                <author>ستاره</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jun 2023 20:41:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای عجیبی که پیش روی ماست</title>
                <link>https://virgool.io/@setareaseman34/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-owuf82qhvoq2</link>
                <description>این روزها یک سری چیزها به طرز عجیبی داره رشد میکنه و یکیش هم هوش مصنوعی هست.زمانیکه یک سری دستگاه ها جای خودش رو به نیروی کار انسانی داد اوضاع باز بهتر بود چون کسانی دیگه ای برای ساخت اون دستگاه وارد بازار کار می‌شدند اما حالا چیزی فراتر از این هاست خیلی از شغل ها در معرض نابودی هستند هوش مصنوعی میتونه موزیکی که خواننده اش فوت کرده رو بسازه میتونه توی تدوین،موسیقی ،انیمیشن سازی ،طراحی و ادیت عکس ،فیلنامه نویسی ،برنامه نویسی و...  حتی در آینده نزدیک بتونه یه فیلم سینمایی بدون بازی کردن یک بازیگر بسازه و این خیلی ترسناکه یعنی بیکار شدن تعداد زیادی از آدم ها... و خب این همه ماجرا نیست ساخت مستندهایی که دروغ هستند روایت های دروغی که با استفاده از این تکنولوژی وجهه قابل قبول به خودش بگیره و تمیز دادن واقعیت از غیرواقعیت سخت بشه. ساخت مدارک جعلی ، ویدئو های جعلی و انداختن آدم ها به جون همدیگه طوریکه نشه تشخیص داد و میتونه تبعات مختلفی داشته باشه ( افراد  به امید جعلی بودن ویدئو بی تفاوت به یک سری از مسائل بشند و یا اینکه باعث تنش و درگیری در سطح یک جامعه بشه) به هر حال فکر میکنم باید از یک‌جایی  جلوش گرفته بشه یا حداقل رشد اون طوری باشه که در جاهای خوب مورد استفاده قرار بگیره.</description>
                <category>ستاره</category>
                <author>ستاره</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jun 2023 23:22:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام خود من ستاره ۲۸ ساله</title>
                <link>https://virgool.io/@setareaseman34/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B2%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%DB%B2%DB%B8-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-prkols9euqhc</link>
                <description>زمستان ۹۹آمده ام اتاق بالا نشسته اماینجا را دوست دارم چون فقط مختص به خودم و تنهایی هایم هست الان که خیابان خلوت شده و در سکوت محضی فرو رفته (البته اگر سگ های ولگرد بگذارند)دلم میخواهد بیشتر و بیشتر فکر کنماین اولین پست من در این سال جدید در ویرگول هست اتفاقات عجیب چه در زندگی شخصی ام و چه در سطح جامعه افتاد بارها به نقطه ی خیلی خوبی رسیدم اما با سر زمین خوردم زخمی شدم زخم ها هنوز خوب نشده اند اما من سعی میکنم خوب باشمبارها مثل یک کش خودم و وجودم را کشیدم که لنگ در هوا معلق نمانمبارها خودم را تنبیه کردماز ۱۴۰۱ تنها خاطره ی خوشش زیارت امام رضا بعد از چند سال بود.به سال گذشته که فکر میکنم چیز خوبی عاید خودم و روحم نکردمالبته سعی کردم ، خیلی هم سعی کردمدر آبان ماه به نقطه خیلی خوبی رسیده بودمآمار مطالعه ام خیلی خوب بالا رفته بود.حفظ قرآنم را طبق قرار قبلی خیلی خوب انجام می‌دادم به آن کارهایی که روحم را تقویت میکرد خوب می‌رسیدم ،ورزش را منظم انجام میدادم.اما ناگهان یک اتفاق ناگوار مثل یک تندباد آمد و انگار هرچه رشته کرده بودم را پنبه کرد .رسیدم به نقطه صفر بلکه زیر صفر. ترسیده ام هر وقت به نقطه ی خوبی رسیدم با کله زمین خورده ام.۱۴۰۱ را خیلی خوب شروع کرده بودم برنامه های زیادی داشتم همه اش پوچ شد رفت هوا.من خسته ام نمی‌دانم روزهای آینده چه بر من خواهد گذشت دیگر‌انگار بعضی چیزها برایم مهم نیستفقط هر روز سعی میکنم آن روز را خوب باشم که هنوز در این کار موفق نبوده ام. سلام ۱۴۰۲ من از تو چیزهای عجیبی انتظار ندارمچرا که هرچه هست را باید در خودم جستجو کنم سلام ۱۴۰۲ سلام خودِ من ستاره ۲۸ ساله </description>
                <category>ستاره</category>
                <author>ستاره</author>
                <pubDate>Wed, 22 Mar 2023 23:00:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب های شیطانی</title>
                <link>https://virgool.io/@setareaseman34/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86%DB%8C-xkbjzdy6zscy</link>
                <description>این عکس شرح حال منه!خودم را در بیداری از تو رها کرده ام امادر خواب به سراغم می آیی خسته ام از این بی رحمی چقدر باید تلاش کنم؟چقدر باید صلوات بفرستم و استغفرالله اتوب و الیه بگویم؟ خودم را از تو خلاص میکنم از در بیرونت میکنم از پنجره می آیی!کنترل خواب هایم دست خودم نیست که مدام خودت را روی لاشه ی این روحِ مرده می اندازی دور شو از من دویِ استقامت هم اگر بود برنده بودم چقدر دیگر‌ باید در مقابل تو استقامت کنم؟چرا نمیروی؟‌ خداوندا به تو پناه میبرم از شر خواب های شیطانی از شر وسوسه های زیبای آلوده به گناه.</description>
                <category>ستاره</category>
                <author>ستاره</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 11:13:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آوار خاطره ای زنده</title>
                <link>https://virgool.io/@setareaseman34/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-u2ksynlr0zfd</link>
                <description>شبیه تو حرف میزنم شبیه تو شده ام شبیه به کلماتی که از ته حلق عزیزت بیرون میزند شبیه رگ های روی دستت  شبیه تو شده ام به وقت تشنگی  به وقت خشکی دهانت و طعم تلخ سیگارت. شبیه تو شده ام  این را فقط خودم میفهمم باد که می وزد به یادت می افتم  غم تکیه می‌زند به دلم  صدایت در گوش چپم لالایی می‌خواند  و چشم های خمارت با من خداحافظی می‌کنند.</description>
                <category>ستاره</category>
                <author>ستاره</author>
                <pubDate>Thu, 16 Mar 2023 16:12:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول جان Dante61 را یادت هست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@setareaseman34/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%AC%D8%A7%D9%86-dante61-%D8%B1%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA-v2cwewt3aeip</link>
                <description>سلام ویرگول جان این اولین بار است که مستقیم با تو صحبت میکنم .ویرگول دوست داشتنی البته دوست داشتنی شدن تو برای وجود کاربران عزیزت هست که هم تو باعث رشد قلم آن ها شدی و هم آن ها باعث رشد تو شدند.بنظرم هیچ منتی بر کسی نیست نه تو بر سر ما منتی داری و نه ما بر سر تو.راستش را بخواهی تو بدون کاربرانت دیگر این ویرگول عزیز نیستی . اما ما بدون ویرگول هم می‌توانیم بنویسیم هرچند که جایی به جز ویرگول برای ما سخت خواهد بود.ویرگول عزیز خواهش میکنم با بچه هایت مهربان باش . بگذار احساس کنیم ما برای تو مهم هستیم. بگذار با هزار سلیقه و عقیده های متفاوت همینطور دوست بمانیم  ویرگول عزیز کاربر Dante61 یکی از بچه های تو بود که اینجا را دوست داشت و همچنان دوست دارد ، برای نوشتن در اینجا وقت می‌گذاشت چطور دلت آمد همچین کاربری که قوانین تو را نقض هم نکرده را مسدود کنی؟ ویرگول جان مهربان باش و این مهربانی را به ما نشان بده .</description>
                <category>ستاره</category>
                <author>ستاره</author>
                <pubDate>Wed, 01 Mar 2023 21:40:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسفند ۱۴۰۱</title>
                <link>https://virgool.io/@setareaseman34/%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B1-nknjo5npjude</link>
                <description>در را که باز کردم بوی مست فروردین به مشامم رسید میوه های حیاط رسیده بودند و چند عدد هم روی زمین افتاده بودند. جارو را برداشتم و زمین را جارو زدم : خِش خِش خِشباد وزید موهایم روی صورتم ریخته بود،باد هیچوقت خوشحالم نمی کند ، هرچه جارو کرده بودم را دوبرابر آن روی زمین ریخت ، ای بادهای بی سرزمینِ لعنتی. جارو را گوشه حیاط گذاشتم به خانه پناه آوردم ، صدای هوهویِ باد می آمد پرده را کنار زدم از پشت پنجره رقص درختان را تماشا کردم.به خودم گفتم شاید این درختان خوشحالند ، باد آواز می‌خواند و آن ها می‌رقصند. یکهو سردم شد لباس  گرم پوشیدم و زیر پتو خزیدم. دم غروب است و باد هنوز هم هوهو می کند احساس میکنم صدای آوازش حزن انگیز است، غم عالم به دلم فرو می ریزد . چقدر غریبانه ای زندگی .نزدیک به تولد ۲۸ سالگی ام باید از راز مگوی خودم هم باخبر شوم.</description>
                <category>ستاره</category>
                <author>ستاره</author>
                <pubDate>Sat, 25 Feb 2023 16:37:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۱ سال گذشت تا آمدی!</title>
                <link>https://virgool.io/@setareaseman34/%DB%B2%DB%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C-sl1odgrpof4a</link>
                <description>فردای شهادت حضرت فاطمه بود که به خواب من آمدی آن هم بعد از حدود ۲۰ سال باورم نمی شود که این سالها چگونه گذشته  همه ی این سال ها در آرزوی دیدنت بودم ۲۱ سال برای منی که در آستانه ۲۸ سالگی هستم زمان زیادی هست.در خواب خانه پدری بودم و در حیاط آنجا نذری می‌پختند من در آشپزخانه بودم که هر دوی شما رو دیدم. هر دوتایتان(مادربزرگ پدری و مادری) آمدید نمی‌دانم این خواب تا چه اندازه واقعی بود ،  اما خیلی عجیب بود تو بعد از ۲۱ سال و مادربزرگ دیگه ام بعد از ۵ سال .مادربزرگم(مادری) مرا در آغوش کشید و به تو اشاره کرد و گفت نگاه کن بخاطر تو آمده چند بار این را برای من تکرار کرد گفت نگاه کن اینجا نبوده مشهد بوده و الان فقط بخاطر تو اینجاست. از آغوش او بیرون آمدم و به سمت آغوش تو(مادربزرگ پدری) آمدم تو مرا نگاه میکردی و نگرانی از چهره ات کاملا پیدا بود .  چند ثانیه بیشتر در آغوشت نبودم و از خواب پریدم.ساعت ۷ صبح بود ، به مادرم زنگ زدم و خواب را برایش تعریف کردم ، مادرم گفت خواب بودم و توی خواب داشتیم نذری می‌پختیم که تو زنگ زدی و بیدار شدم وفتی خوابم را گفتم دلش روشن شد.  به خواهر و عمه ام هم زنگ زدم .وقتی به عمه ام زنگ زدم فقط گریه کردم چون او گفت روز قبلش به دیدار تو سر مزارت آمده و موقع برگشت به تو گفته که برای ستاره دعا کنی. به عمه ام گفتم پس برای همین بعد از حدود ۲۱ سال به خواب من آمده.  این همه سال میخواستم به خوابم بیاید و نمی آمد . خواهرم گفت امروز چهارشنبه روز زیارتی حضرت امام رضا هست و برای همین آنجا بوده . مطمئن شدم که برایم دعا کرده ای .از تو ممنونم ، می‌دانم که از حال من باخبری . باز هم به خوابم بیا شیرینی آن چند ثانیه آغوشت را هر روز حس میکنم. دوستت دارم.</description>
                <category>ستاره</category>
                <author>ستاره</author>
                <pubDate>Thu, 16 Feb 2023 02:10:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای کاش نیامده بودی.</title>
                <link>https://virgool.io/@setareaseman34/%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-lsukwde7inte</link>
                <description>عکس از pintres با خوب و بد زمانه می‌ساختیم،که تو از راه رسیدی و همه چیز را خراب کردیخراب که بود ، اما خرابتر کردیتو رفتی حتی دیگر پشت سرت را هم نگاه نکردینرسیده رفته بودی.حالا رفتی ، من نمی‌دانم تو خوشحالی یا نگران.اصلا می بینی یا نه.میشنوی یا نه .جهانِ کنونیِ ما را می بینی؟یا از همه چیز بی خبری؟‌از خانواده ات راضی هستی؟نمیدانم این روزها روی حالِ تو تاثیرگزار است یا نه.اصلا هیچوقت همچین روزهایی را متصور نبودی .حق هم داری، کی فکرش را میکرد یک روز بیایی و نیامده اینجوری شود.اصلا آمدنِ تو همراه با رفتن بود.آه...ای کاش هیچوقت نیامده بودی.خسته ایم ...</description>
                <category>ستاره</category>
                <author>ستاره</author>
                <pubDate>Sat, 10 Dec 2022 15:46:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مویرگ های دلم</title>
                <link>https://virgool.io/@setareaseman34/%D9%85%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84%D9%85-xqkuuvek330h</link>
                <description>اصلا نمیدونم چیشد و چطوری شد فقط احساس کردم از یه بلندی پرت شدم پایین.یادم‌رفته بود که همیشه لبه ی پرتگاه دارم قدم میزنم و باید حواسم باشه.هنوز نمیدونم چیشده و مغزم هنگ کرده. روحم خسته اس اما ناامید نه،با خدا قهر نیستم اما حس میکنم ازش خجالت میکشم.میدونم کارم اشتباهه.احساس میکنم توی دلم خالی شده خیلی میترسم.شاید بیاید بگید مگه چیکار کردم ، باور کنید اگر بگم بهم می‌خندید،  اما توی امتحانی که شاید خدا برام رقم زده بود مردود شدم ، دلم از خودم گرفته و راستش از خودم بدم اومده ، فکر میکنم چرا اینقدر باید روح من کوچیک باشه، چرا مواقعی که باید به خدا پناه ببرم سرم رو توی لاک تنهایی خودم میکنم. یک‌چیزهایی رو اگر تعریف کنم براتون خیلی عجیب میشه ، و شاید متهم به خرافاتی بودن بشم،برای همین ترجیح میدم چیزی نگم . اما واقعا یک چیزهایی خیلی عجیبه و دقیقا شاید زمانیکه فکر میکنی تو زندگیت نزدیکترین نقطه به خدا هستی دورترین میشی. میترسمخیلی هم میترسماز این دنیای بی درو پیکر وحشت دارماز سرنوشت و عاقبت خودمونمن میترسم خدایا دستامو محکم بگیر.خدایا کارهای اشتباه منو به بزرگی خودت ببخش.بذار تمیز بشم. این سیاهی و این غبار از بین بره. </description>
                <category>ستاره</category>
                <author>ستاره</author>
                <pubDate>Tue, 06 Dec 2022 06:46:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیرین تر از قند</title>
                <link>https://virgool.io/@setareaseman34/%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%86%D8%AF-ioc1qxln7ceq</link>
                <description>دو روز است که می‌خواهم بنویسم  اما کلمه و جمله ای برای توصیف حالِ قشنگم ندارم. &quot;زیبا بود،خیلی زیبا&quot; این ها کلماتی است که مدام در دلم‌ تکرار میکنم و اصلا شاید تمام حرف هایم در این جمله خلاصه شود: &quot;خیلی زیبا بودیم&quot;.بدون شک جمعه ۴ آذر ۱۴۰۱ یکی از قشنگترین و شیرین ترین روزهای زندگیم بود، به این شادی نیاز داشتم تشنه ی این حس و حال بودم یک سطل آب یخ در اعماق آتیش دلم ریختن.بعد از گل دوم نشستم و گریه کردم،گل ها را از اول می دیدم و باز گریه میکردم ،یکبار،دوبار،سه بار  و ... .قلبِ شکسته ی من قلبِ خسته ی منالتیام داده شد.امیدوارم صعود کنیم ،حتی اگر صعود نکنیم شیرینی این برد ابدی خواهد بود...عکس از کانال سیدنا</description>
                <category>ستاره</category>
                <author>ستاره</author>
                <pubDate>Sun, 27 Nov 2022 11:11:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوگانگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@setareaseman34/%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-hblfd0wyezwr</link>
                <description>یادم می آید همیشه می‌گفتند ورزش از سیاست باید جدا باشد ، ورزش را چه به سیاست... اما در واقعه ی جنگ روسیه و اوکراین زمانیکه روسیه را از جام جهانی حذف کردند گفتیم یادتان هست گفتید ورزش از سیاست باید جدا باشد؟ پس چرا الان این دو به هم آمیخته اند؟حالا هم مدعیان خواهان جدایی سیاست از ورزش طبل شادی برای باخت تیم ملی ایران در دست گرفته اند،چیشد ؟مگر نگفتید این دو باید از هم جدا باشند؟ هرجور فکر میکنم نمیتوانم درک کنم یه عده خوشحال باشند برای باخت ایران مقابل انگلیس،  انگلیسی که حدود ۹ میلیون نفر از مردمان ما را بر اثر قحطی در جنگ جهانی کشت،در جنگی که ایرانِ بی طرف بود!!!قشنگ دوگانگی و تناقض موج میزنه.</description>
                <category>ستاره</category>
                <author>ستاره</author>
                <pubDate>Sun, 20 Nov 2022 22:48:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز هم اسنوبال؟</title>
                <link>https://virgool.io/@setareaseman34/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%84-tfsmjfbvlajt</link>
                <description>در کتاب &quot;قلعه حیوانات&quot; نوشته است در زمانی که مدیریت قلعه به دست ناپلئون و بقیه خوک ها است برای نفوذ در دل های باقی حیوانات هر اتفاق بد یا شومی می افتد هر فساد یا هر کار اشتباهی که صورت می گیرد را به گردن اسنوبال می اندازند.اسنوبال یکی از خوک هایی بود که برای بهتر شدن قلعه تلاش می‌کرد اما با توطئه ی ناپلئون بیرون رانده شد. مرغ ها تخم میگذارند و تخم مرغها می‌شکند می‌گویند کار اسنوبال بوده،آذوقه کم می آید می‌گویند کار اسنوبال بوده، آسیاب بادی خراب می‌شود می‌گویند کار اسنوبال بوده و....احساس میکنم این اسنوبال ها هر روز تکرار می‌شود. &quot;کار خودشان&quot; است دقیقا شبیه به افکار قلعه ای است که همه چیز را به گردن اسنوبال می اندازند این روزها شاهد تکرار دوباره ی اسنوبال هستیم... شاهچراغ به خون کشیده می شود کار خودشان است متروپل می افتد کار خودشان است توهم سازی می‌کنند و باور می‌کند و به می‌گویند کار خودشان استاصفهان کار خودشان است ایذه کار خودشان است شیشه های مغازه ها می‌شکند کار خودشان استهمه چیز کار خودشان است.</description>
                <category>ستاره</category>
                <author>ستاره</author>
                <pubDate>Fri, 18 Nov 2022 14:06:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام بر ابراهیم</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-mlswryyo46ak</link>
                <description>چقدر اسم این کتاب را دوست داشتم، هر وقت اسمش به گوشم می‌خورد احساس آرامش میکردم اصلا نمی‌دانستم چرا این اسم اینقدر آرامش دارد، چند سال پیش یادم می اید بعضی از صفحات این کتاب را خوانده بودم اما فقط چند صفحه و همان چند صفحه در ذهنم حَک شده بود.برایم سخت بود باور کنم یک جوان چطور می‌تواند اینقدر بزرگ باشد، و همیشه دلم میخواست بدانم که او به چه فکر میکرده که اینقدر در مسیر حرکت به سمت خدا بود. یک روز در اینستاگرام به صورت اتفاقی با کتابی برخورد کردم به اسم &quot;تعلق&quot; چند پاراگراف از کتاب را خواندم خیلی دلچسب بود برای همین خریدم و خواندم هرچه به صفحات جلوتر میرفتم بیشتر به فکر فرو میرفتم احساس کردم اصلا این همه زندگی کرده بودم برای چه؟ اصلا چه کار میکنم؟ و کجا هستم؟ناگهان یاد شهید هادی و همان چند صفحه ای که سالها پیش خوانده بودم افتادم، به خودم گفتم پس او اینطور فکر میکرده که اینقدر آدم خوبی بوده. حالا میتوانستم راحت تر کارها و رفتارهای او را درک کنم.این چند روز کتاب سلام بر ابراهیم جلد یک را کامل خواندم، بعضی از صفحات را بارها و بارها خواندم و اشک ریختم و بعضی از صفحات هم مکث میکردم و مدام به فکر فرو میرفتم، کتاب را تمام کردم اما دلم می‌خواهد دوباره بخوانم اصلا این کتاب باید جلوی چشمانم باشد دلم می‌خواهد عکس شهید هادی را به اتاق بزنم تا مدام به کارهایی که کرده فکر کنم. هنوز فکر میکنم چطور می‌شود روح یک آدم اینقدر بزرگ باشد و او چه خوراک روحی ای داشته که اینگونه شده؟ ما که در مدرسه درس دینی داشتیم زنگ قران داشتیم در دانشگاه کتاب های اندیشه اسلامی و تفسیر قرآن داشتیم اما چرا هیچوقت همه ی این ها روی من تاثیر نگذاشت؟ من تازه کتاب تعلق را که خواندم یک سری چیزها را فهمیدم . به خودم می‌گویم شهید هادی چه چیزی را خوانده؟ چه سخنانی را گوش داده؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم که روح خیلی بزرگی داشت.بخش هایی از کتاب:در باشگاه کشتی بودیم. آماده می‌شدیم برای تمرین، ابراهیم هم وارد شد. چند دقیقه بعد یکی دیگر از دوستان آمد. تا وارد شد، بی‌مقدمه گفت: ابرام جون، تیپ و هیکلت خیلی جالب شده. تو راه که می‌اومدی دو تا دختر پشت سرت بودند. مرتب داشتند از تو حرف می‌زدند.بعد ادامه داد: شلوار و پیراهن شیک که پوشیدی، ساک ورزشی هم که دست گرفتی. کاملا مشخصه ورزشکاری. به ابراهیم نگاه کردم. رفته بود تو فکر. ناراحت شد. انگار توقع چنین حرفی را نداشت.جلسه بعد رفتم برای ورزش. تا ابراهیم را دیدم خنده‌ام گرفت. پیراهن بلند پوشیده بود و شلوار گشاد. به جای ساک ورزشی لباس‌ها را داخل کیسه پلاستیکی ریخته بود. از آن روز به بعد این‌گونه به باشگاه می‌آمد. بچه‌ها می‌گفتند: بابا تو دیگه چه جور آدمی هستی. ما باشگاه می‌یایم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنیم. بعد هم لباس تنگ بپوشیم. اما تو با این هیکل قشنگ و رو فُرم، آخه این چه لباس‌هاییه که می‌پوشی. ابراهیم به حرف‌های آن‌ها اهمیت نمی‌داد.»همراه ابراهیم راه می‌رفتیم. عصر یک روز تابستان بود. رسیدیم جلوی یک کوچه. بچه‌ها مشغول فوتبال بودند. به محض عبور ما، پسربچه‌ای محکم توپ را شوت کرد. توپ مستقیم به صورت ابراهیم خورد. به‌طوری که ابراهیم روی زمین نشست. صورت ابراهیم سرخِ سرخ شده بود. خیلی عصبانی شدم. به سمت بچه‌ها نگاه کردم. همه در حال فرار بودند تا از ما کتک نخورند. ابراهیم همین‌طور که نشسته بود دست کرد توی ساک خودش، پلاستیک گردو را برداشت. داد زد: بچه‌ها کجا رفتید؟ بیایید گردو‌ها رو بردارید. بعد هم پلاستیک را گذاشت کنار دروازه فوتبال و حرکت کردیم. توی راه با تعجب گفتم: داش ابرام این چه کاری بود؟ گفت: بنده‌های خدا ترسیده بودند. از قصد که نزدند. بعد به بحث قبلی برگشت و موضوع را عوض کرد. اما من می‌دانستم انسان‌های بزرگ در زندگی‌شان این‌گونه عمل می‌کنند.و در آخر سَلَامٌ عَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ(۱۰۹) كَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ(۱۱۰)إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ(۱۱۱)_ آیات۱۰۹ الی ۱۱۱ سوره صافات.روح همه ی شهیدان شاد.</description>
                <category>ستاره</category>
                <author>ستاره</author>
                <pubDate>Thu, 17 Nov 2022 17:53:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراتر از بودن</title>
                <link>https://virgool.io/moblebanafsh/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-opfwusgqkwcl</link>
                <description>آن روز در طاقچه چشمم به کتاب فراتر از بودن خورد یادم افتاد چند سال پیش این کتاب را خوانده ام.و خیلی هم دوستش داشتم ، دانلودش کردم و دوباره از نو شروع به خواندن کردم . احساس کردم در اتاق خودم در خانه پدری هستم و لبتاب را روی پاهایم گذاشته ام و کتاب میخوانم ، احساس کردم این کلمات از زبان من جاری می شود درست زمانیکه مستِ عشق بودم .من با تک تک کلمات این کتاب احساس عجیبی دارم انگار از عمقِ قلب من شعله می کشند و در قلبم ریشه دارند . عِشق فرای درست یا غلط بودنش، احساس خیلی قشنگی بود و اگر هيچوقت این حس را تجربه نمیکردم شاید این کتاب برایم خاص و دلنشنین نبود. احساس میکنم تک تک کلماتش را زندگی کرده ام. هرچند که عِشق را خرجِ آدم اشتباهی کردم اما عشق به خودی خود آنقدر زیبا بود که از توصیف آن عاجز هستم. گاهی خودم را جای نویسنده می‌گذارم و گاهی خودم را به جای ژیسلن ، انگار خودم را در این کتاب می بینم. احساس لطیفی که این کتاب به من می‌دهد را خیلی دوست دارم ، و شاید برای عِشقی که روزی تجربه کرده ام (حتی به غلط) باید از خداوند ممنون باشم.این کتاب اثر کریستین بوبن نویسنده فرانسوی است . روایتگر مردی عاشق است که زن مورد علاقه اش(ژیسلن) فوت می‌کند،  اما عشق او چیزی فراتر از بودن است، او نیست اما عشق همچنان در وجود او جاریست ، این کتاب یک داستان پر ماجرا و هیجان انگیز نیست ، بلکه شبیه به یک دلنوشته یا خاطرات است ، جملات پر از حس لطافت است آنقدر لطیف که گاهی حس میکنم دارم شعر میخوانم.فقدان برای عاشقی که خوب می بیند پایان عشق نیست ، بلکه گاهی صعود به پله آخر عاشقی است.بخش هایی از کتاب:واقعه مرگ تو، تمام وجود مرا از هم پاشید.تمام وجودم، جز قلب ام را.قلبی که تو ساختی، قلبی که تو هنوز می سازی، قلبی که تو هنوز با دست های گم گشته ات شکل می دهی، با صدای گم گشته ات آرام می کنی، با خنده گم گشته ات روشن می سازی.دوستت دارم...چیزی جز این جمله نمی توانم بنویسم، چیزی جز این جمله برای نوشتن نمی یابم، تو نوشتن آن را به من آموختی، تو صحیح بیان کردن آن را به من آموختی، صحیح بیان کردن اش را، با تامل بسیار، هر کلمه جداگانه، به درازای چندین قرن، با همان کندی دوست داشتنی یی که خاص تو بود. همان کندی ای که تو در انجام کارهای روزمره داشتی، بستن چمدان، مرتب کردن خانه. تو کندترین زنی هستی که به عمرم دیده ام، کندترین و تندترین، چهل و چهار سال زندگی تو مانند آذرخشی کند گذشت. آذرخشی کند که سیاهی آن را در یک لحظه بلعید.ولی قول بده برای دل خودت بنویسی، زیرا در غیر این صورت تو فقط یک کار ادبی کرده ای، در حالی که باید نوشت ... و نوشتن با کار ادبی  فرق دارد ...&quot;من در این ۱۶ سال پرکارترین مرد دنیا بودم:نشسته در سایه ، همواره محو تماشای تو...ژیسلن، وقتی من رویم را بر می گردانم تا تو را در مرگ تازه ات ببینم _ هر چند کلمه برگشتن کلمه مناسبی نیست زیرا تو همیشه جلوتر، همیشه پیش تر از من بودی _ تو را در این موسم آخرین یخ بندان و اولین شکوفه های سفید، به صورت زن جوانی می بینم که زیر رگبار باران قهقهه می زند. دل ام برای خنده ات تنگ می شود. در فقدان یا می توان پوسید، یا می توان به اوج زندگی دست یافت. در پائیز و زمستان پس از مرگت، من باغچه کوچک جوهر را برای کشت آماده کردم. برای ورود به این باغچه دو در وجود دارد: در آواز و در داستان. آواز را من سروده ام، ولی در مورد داستان من فقط راوی آن هستم. من آن را به فرزندان ات، به پرندگان بهشتی ات، به سه زندگی ابدی ات، تقدیم می کنم: گائل، هلن و کلمانس: من آن ها را به کاوش خاک این کتاب دعوت می کنم تا در آن روشنایی ای را بیابند که متعلق به هیچ کس نیست. روشنایی ای که تو برترین سرچشمه آن بودی.</description>
                <category>ستاره</category>
                <author>ستاره</author>
                <pubDate>Tue, 15 Nov 2022 00:44:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>