<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های setarehchoobi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@setarehchoobi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 03:38:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>setarehchoobi</title>
            <link>https://virgool.io/@setarehchoobi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نیامده طوفان به پا کردم...!</title>
                <link>https://virgool.io/businessshop/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%AF%D9%87-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-r8t1ko51gmzp</link>
                <description>انباری مامان بزرگیکی از کارای همیشگی ما توی دوران بچگی،فضولی کردن توی انبارهای خونه مادربزرگ هامون بود...مخصوصا ماکه دهه شصتی هستیم.خیلی زیرزمین های باحالی داشتند.با ی راه پله ی خیلی تاریک و البته بوی دیوار های نم کشیده که با روانت بازی میکنهمنم سعی کردم یکمی از این حال و هوا رو توی دوران کرونایی و دوری از مادربزرگم برای خدم زنده کنم.یادش بخیر اونجایی که کیسه های نمدیده،بوی عاشقی میداد??جوجوی من...!جاهایی که شاید برای ما هنوز هم دوست داشتنی است.واقعا چرا در انبار مامان بزرگ چیزی خراب نمیشد؟ چرا همه چیز تازه بود؟واقعا چرا...؟سیر خشک می کرد!سیر های آویزوناونجاها که همیشه سیر و فلفل قرمز آویزون بود...همانجا که میوه ها تر وتازه بودندوست داشتی ی نگاه به سازه های عاشقانه دیگ بندازی،خوشحال میشم کلیک کنی?</description>
                <category>setarehchoobi</category>
                <author>setarehchoobi</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 12:08:17 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>