<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ستاره لباف</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@setarelabbaf</link>
        <description>دانشجوی مدیریت کسب‌وکار، علاقه‌مند به موسیقی و علاقه‌مندتر به یادگیری انواع موضوعات :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 09:44:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/786875/avatar/qiroVR.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ستاره لباف</title>
            <link>https://virgool.io/@setarelabbaf</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در ستایش روزمرگی</title>
                <link>https://virgool.io/@setarelabbaf/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-qcaskata7ui6</link>
                <description>از زمانی شروع می‌شود که باید بروم مسواک بزنم و صورتم را بشویم.چون بعدش درست کردن صبحانه و استفاده از کرم‌های مراقبت پوستی است.هر روز صبح این گفتگو با خودم آغاز می‌شود که: دوباره باید این کارها را بکنم؟ من دیگر حال ندارم. بگذار بروم در تخت و ادامه‌ی خوابم را ببینم.ولی مگر می‌شود روز را آغاز نکرد؟راستش را بخواهی چندباری هم امتحانش کرده‌ام. خوابیدم و تا ظهر بیدار نشدم. ولی ظهر دیگر خوابم نبرد و مجبور بودم بلند شوم و کارهایم را انجام دهم تا فرصت امروز را از دست ندهم. ولی با این‌که ظهر روزم شروع شد هم نتوانستم بی‌خیال آن کارها شوم یا بهتر بگویم، آنها دست از سرم بر نمی‌داشتند.چندباری هم روزم را شروع کردم و بی‌خیالشان شدم. ولی آن تجربه ثابت کرده بود که کیفیت روزم پایین می‌آید و ناچار به انجام آنها هستم.اما چند روز پیش در پیج دختری که چندسالی است دنبالش می‌کنم، درباره‌ی روتین زندگی چیز جالبی دیدم. گفته بود: من تنبل‌ترین فرد دنیا هستم. هرروز که از خواب بیدار می‌شوم با خودم می‌گویم ای وای! دوباره باید کارهای دیروز را از اول انجام بدهم؟ ولی با خودم می‌گویم: فقط همین امروز را برای یک‌بار انجام بده.راست می‌گفت. برای همین نوشتن هم هربار با خودم می‌گویم: یعنی افکاری که ماه‌ها یا شاید سال‌هاست که با من همراه است را باید در یک روز جمع کنم و بنویسمشان؟راستی، همسرم هم به من همین را گفته بود. البته با ادبیات خودش، گفته بود که گاهی باید خنگ باشی و بدون فکر کارها را انجام دهی. آن‌قدر به کارها فکر می‌کنی که هم دیگر حس و حالی برایشان نداری و هم لذت انجام دادنشان را از دست می‌دهی.من هم مثل همه، خیلی کارها را در ذهن دارم برای انجام دادنشان و وقتی جو گیر می‌شوم، تقویمم را پر می‌کنم از کارهایی که دوست دارم به روتین‌م تبدیل شوند: خواندن کتاب &quot;یک ساعت&quot; ، تمرین زبان انگلیسی &quot;یک ساعت&quot;، نوشتن &quot;یک ساعت&quot;، یادگیری زبان برنامه‌نویسی &quot;یک ساعت&quot; جمع کردن خانه &quot;یک ساعت&quot;، مدیتیشن &quot;بیست دقیقه&quot; و ....احتمالا می‌دانی که نتیجه چیست: &quot;انجام دادن یک و نیم مورد و بی‌انگیزگی برای باقی موارد&quot;می‌دانستم که این راهش نیست ولی از شروع 21 روز، تصمیم گرفتم آهسته آهسته مسیر را پیش بروم و توقعاتم را با واقعیت روتین‌ای که الان دارم منطبق کنم.برای همین، من هم چهار روز است شروع کردم به گفتن این‌که: فقط همین یک‌بار را بنویس. به امید این‌که بتوانم چندسالی را یک‌بار بنویسم.</description>
                <category>ستاره لباف</category>
                <author>ستاره لباف</author>
                <pubDate>Thu, 04 May 2023 18:57:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@setarelabbaf/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-zone9drntv1d</link>
                <description>می‌بویمت. چنان که می‌ترسم مشامم پر شود از تو و  دیگر تمام شویهر بار که می‌آیی با خودم می‌گویم که آیا من قبلا تو را دیده بودم؟ پاسخ می‌آید که نه. وهمی از او بوده که اگر دیده بودی، مست از شادی، قالب تهی می‌کردی.ولی مطمعنا دیده بودمت. مادرم می‌گوید با هم متولد شده‌اید.اما هربار که می‌بینمت یادم می‌رود و طوری مبهوت زیبایی‌ات می‌شوم که یا باید دیوانه باشم یا ندیده باشمت.از زمستان بویت را می‌شنوم. می‌دانم که می‌آیی و از آن روز، دیگر شوق رسدنت رهایم نمی‌کند.همی الان که در حال توصیف کردنت بودم، زنگ در به صدا درآمد و خانم همسایه یک ظرف &quot; گوجه سبز قرمز &quot; به ما داد.ان‌قدر عجیب و قشنگ هستی که می‌توانی گوجه سبز را قرمز کنی!راستی، خودت می‌دانستی که انگار روی میوه‌هایت اکلیل پاشیده‌اند؟ پوستش را صیغل داده‌اند و به زیبایی هرچه تمام‌تر تزئینش کرده‌اند؛ ولی در عین حال انتظار این‌که با این‌همه زیبایی چنین طعم ترش و ملسی داشته باشند را هیچ‌کس برای اولین بار ندارد. ولی اگر بخواهم از قشنگی یک دانه از گوجه سبزهای قرمزت بگویم، باید ساعت‌ها بنویسم و بعد از ساعت‌ها نوشتن، توصیفت می‌تواند به اتمام نرسد.خلاصه هربار که می‌آیی، من با لذت می‌بویمت، می‌بینمت و وقتی جایت را به تابستان می‌دهی و پاییز جای تابستان را می‌گیرد و بعد زمستان می‌آید؛ من هربار چنان محو زیبایی می‌شوم که گویی هیچ‌بار در زندگی‌ام ندیدمت.به خالقت فکر می‌کنم. به این‌که او کیست که تو را این‌گونه بی نقص آفریده؟ چنان بی نقص آفریده که می‌توان از ذره ذره‌ات درس زندگی گرفت. همین دیروز بود که علی بذرهای ریحان‌ای که درحال زور زدن به خاک بالای سرشان بودند را نگاه کرد و گفت: ببین، دارند خلاف قاعده‌ی جاذبه عمل می‌کنند و من هم سرخوشانه اضافه کردم: همه‌چیز روی زمین، ناخواسته در برابر گرانش سر خم می‌کنند، جز بذری که در عین کوچکی، سرسختانه گرانش را کنار می‌زند و هم‌چنین زور می‌زند و خاک را از روی سرش می‌تکاند و رشد می‌کند. این درس دیروز من از رشد را تو به من یاد دادی.برگ درختان سبز از نظر هوشیار * هر ورقش دفتریست، معرفت کردگار </description>
                <category>ستاره لباف</category>
                <author>ستاره لباف</author>
                <pubDate>Wed, 03 May 2023 18:43:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@setarelabbaf/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85-rlpblmy7y3fa</link>
                <description>نمی‌دانم چه بنویسم. نمی‌دانم چه بنویسم.این را با صدای نرگس به خودم می‌گویم.حرفی می‌آید. می‌دانم چیست ولی مثل باقی نوشته‌ها در نتفه رهایش می‌کنم.ولی برای اولین بار است که به این توجه می‌کنم. چرا من در دستی کاغذ می‌گیرم و در دیگری کلت‌؟با خودم صحبت می‌کنم تا مشکل را پیدا کنم. در تلاشم که زمانی را پیدا کنم که این موضوع شروع شد.آهان! درسته. یادم آمد.الان می‌دانم مشکل از کجاست و از کی شروع شد.الان می‌فهمم که چرا در دبستان راحت می‌توانستم در نوشته‌هایم وقتی معلم هم‌کلاسی افغانستانی‌ام را بابت نژاد تحقیر کرد، رها بنویسم از تشابهات دوستم با بلال حبشی که او هم هم‌نژاد پیامبر نبود.الان می‌فهمم که چرا الان نوشتن را برای خودم مانند قطابی می‌کنم که به‌جای چشیدن، جویدن و لذت بردن سعی دارم قورت دهم و شیرینی‌اش را مانند زهر حس کنم.یادم آمد که:  &quot;من نمی‌دانم؛ چه بنویسم؟&quot;از وقتی شروع شد که روزی فهمیدم که چه‌قدر نمی‌دانم. بعدش چه شد؟اگر فکر می‌کنید که در پی دانستن بیشتر رفتم باید بگویم خیر.به درونم رفتم و بعد نسبت به تمام دانسته‌هایم شک کردم. همه را بردم زیر سوال. شروع کردم به تفتیش هرآنچه می‌دانم، هرآنچه باور دارم.بعد از آن، هربار تلاش می‌کردم بنویسم، چه بداهه چه از خودم، دوباره با خود تکرار می‌کردم &quot;من نمی‌دانم، چه بنویسم؟&quot;هرباری که از دریافت جدیدی لذت می‌بردم و سعی در مکتوب کردنش داشتم، موقع نتیجه گیری با خودم می‌گفتم :&quot; از کجا می‎‌دانی درکت از این موضوع درست است؟ &quot; و صدها مثال نقیض می‌آوردم که ثابت کنم &quot;من نمی‌دانم، چه بنویسم؟&quot;و ده‌ها خاطره‌ی دیگر را به یاد می‌آورم که در نهایت ذوق نوشتن را برایم در نتفه کشت.یاد حرف روان‌شناس می‌افتم که گفت: این روند رو معمولا برای افراد 30 سال به بالا پیشنهاد می‌کنم. و در چند جلسه بعد عنوان کرد که در بیست سالگی آمده‌ای، ولی تجربیاتت برای انجام این روند مناسب است.شروع کردم به ریشه یابی خود و دانسته‌هایم.ولی او راست می‌گفت. من فرصت لذت بردن در بیست سالگی‌ام را از بین بردم تا بتوانم زودتر به ته مسابقه برسم.مرا درگیر موضوعاتی کرد که اگر نمی‌کرد، قلم در نتفه در دستم رها نمی‌شد.می‌نوشتم؛ هرچند اشتباه ولی می‌نوشتم و ده سال دیگر بر می‌گشتم به نوشته‌هایم.آن روز وقت بازنگری است.یادم می‌آید که این الگوی تکرار شونده در زندگی‌ام از بچگی پابرجا بوده. هرکس به من می‌گفته درکت از سنت بیشتر است خوشحال می‌شدم و لذت می‌بردم.اما الان دوست دارم در گوش کودکی‌هایم بگویم: &quot; از کودکی‌ات لذت ببر. زود بزرگ نشو. تجربه کن، اشتباه کن، خطا کن. تو الان، می‌دانی. &quot; </description>
                <category>ستاره لباف</category>
                <author>ستاره لباف</author>
                <pubDate>Tue, 02 May 2023 20:19:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز اول</title>
                <link>https://virgool.io/@setarelabbaf/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-wahheoomils9</link>
                <description>موضوعات دسته به دسته وارد مغزم می‌شوند و از سمت دیگر خارج می‌شوند.متن دوستان را می‌خوانم: شخصی درباره‌ی بهار نوشته است.فورا مونولوگ چند روز پیش، با اندگی ویرایش به ذهنم خطور می‌کند و سپس:&quot; بنویس، همین خوب است.&quot; ولی موضوع تکراری من را راضی می‌کند؟موضوع دیگر، درباره‌ی حس بزرگسالی است. آخ! این را که من هم گفته بودم؛ می‌دانم از چه حرف می‌زند.چند روز پیش نه، ولی دوهفته‌ی پیش داشتم از تجربیات زیاد در سن کم می‌نالیدم. از این‌که چرا آرزوی کودکی‌ام برآورده شده است و نهایتا بزرگ شده‌ام می‌نالیدم.ولی نه! دوباره تکراری؟ این‌همه در طول روز با خودت صحبت می‌کنی.ای وای که در راحت‌ترین موقع روز هم کمال طلبی رهایم نمی‌کند. حتی وقتی با ستاره قرار گذاشته‌ام که: ببین؛ عزیز من، ستاره‌ی من، این یکی داستانش با بقیه‌ی موقعیت‌ها متفاوت است. باید قول بدهی که می‌نویسی؛ هرچه آمد را می‌نویسی. چون می‌شناسمت و می‌دانم هرچه بیاید را چندین سال است که در ذهنت پرورانده‌ای و می‌دانی از این واژگان چه می‌خواهی.موضوع بعدی درباره‌ی کلنجار بین خودم و دستم است. یعنی، نوشتن!یاد پستی افتادم که در ویرگول منتشرش کرده بودم؛ به نامِ ننویس.همین خوب است. چون اتفاقا خیلی هم صحبت دارم. اصلا همین را می‌نویسم تا ستاره‌ی لجباز، 20 روز آینده را با دنده‌ی چپ از خواب بیدار شود و نوشتن را ول نکند!گفته بودم ننویس، چون ننوشتن انگیزه‌ای کم نظیر برای نوشتن است.وقتی نمی‌نویسی، درد رهایت نمی‌کند. دردش هم قرص ندارد تا بخوری و خوب شوی. نهایتا بتوانی از موزیکی برای تسکین موقتی‌اش استفاده کنی.دردی هم نیست که بگویی از ورزش است و چون مایه‌ی نشاط و رشد است، تحمل می‌کنم.درد ننوشتن همان زهریست که جرعه به جرعه اش را هر روز می‌نوشی.هر روز که از خواب بیدار می‌شوی، از خودت هم دورتر می‌شوی، هر روز حرف‌هایی می‌آیند در گلو، می‌روند پایین و بَرشان می‌‌گردانی به جایی که بوده‌اند و جایش را در گلو بغض پر می‌کند. هر روز، نخ ذهنت ده‌ها بار دور خودش می‌پیچد و می‌تابد و می‌دانی یعنی چی؟ یعنی در ده روز، نخ ذهنت صد بار تاب خورده است و آشفته حال، گره از خودش به جا گذاشته است.تریاقش را بگویم؟نه.خودت می‌دانی که چیست.همان قرصی است که اگر دردت گرفت، با یک جرعه آب نوش جانت می‌کنی.همان لذتی‌ست که در پی‌اش رشد و نشاط است.یا شاید همان دستان لطیفی‌ست که جز آن نمی‌توانی برای گره‌هایت پیدا کنی. همان دستی که تو را بغل می‌کند و به خودت نزدیک‌تر می‌کند. برایش می‌گویی از لذت‌ها، دردها، غم‌هایت.حالا دارم همان ستاره را می‌بینم. ستاره‌ی چموش و لجبازی که بعد از چند دقیقه، دیگر خیال ول کردن ندارد.ولی حالا به‌جای چهره‌ی عبوس، با اشتیاق یا می‌خواهد ادامه دهد یا تنها این قول که فردا صبح زود مجدد لپ تاپ را باز کند و بنویسد آرامش می‌کند.اگر هم ته ذهنت هنوز کمال طلبی می‌گوید &quot; باز هم در نوشته‌هایت ناله کردی؟ دقت کردی که بعد از تصادف کارت همین است ؟! &quot; زیاد نگرانش نباش؛ کمی تحمل کن. بالاخره خیلی وقت است که ننوشته‌ای و نخ ذهنت نیاز به دست دارد نه دندان. من و بچه‌های کارگاه 21 روز منتظرت می‌مانیم تا دلت که خالی شد، برایمان از قشنگی‌ها بگویی، از بهار بگویی، حتی اگر تکراری باشد. </description>
                <category>ستاره لباف</category>
                <author>ستاره لباف</author>
                <pubDate>Mon, 01 May 2023 16:03:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور خودم در و دیوار رو رنگ کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@setarelabbaf/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D9%86%D9%85-hnusvikbwarg</link>
                <description>رنگ کردن دیوارانجام دادن هر کاری برای اولین بار هم ترس داره هم هیجان. ترس از این که نکنه نتیجه‌ش بد بشه و هیجان بابت تجربه کردن چیزهایی که تا به حال انجام ندادیم. رنگ کردن می‌تونه یکی از همین کارها باشه. کاری که برای خودش یه تخصص حساب می‌شه و احتمالا خیلی از ماها به عنوان آدم بی‌تجربه بترسیم که انجامش بدیم :) ولی من خودم همیشه دوست دارم خودم رو بندازم توی چیزهایی که ازش می‌ترسم،‌ به ۳ دلیل:آدمی می‌شم که چیزهای مختلفی رو تجربه کرده و دنیاش بزرگ‌تر شده.اعتماد به نفس و جرأتم بیشتر می‌شه چون می‌بینم که به هر حال با آزمون و خطا یاد می‌گیرم و از پس کارها برمیام.یه چیز جدید یاد می‌گیرم و هیچ وقت از یاد گرفتن چیزهای جدید ضرر نکردم.اولین باری که در اتاق رو رنگ کردم خراب شد. رنگ خیلی غلیظ بود و یه حالت مواجی پیدا کرد. خب نمی‌دونستم که باید رنگ رو با تینر یا حلال مخلوط کنم :) ولی دنیا به آخر نرسید و یه چیز جدید یاد گرفتم.دوست دارم توی این نوشته شما رو به این دعوت کنم که خودتون خونه‌تون رو رنگ کنید و تجربه‌هایی که به دست آوردم رو به اشتراک بذارم. وقتی خودتون در و دیوار و نرده‌های خونه رو رنگ می‌کنید، علاوه بر این که دارید یه کار جدید رو تجربه می‌کنید و به ترس‌تون غلبه می‌کنید، ۲ تا فایده‌ی دیگه هم داره:تفریح می‌کنید :) یه روز جمعه‌ی معمولی رو به یه جمعه‌ی متفاوت تبدیل می‌کنید. مخصوصا اگر با خانواده یا دوستاتون این کار رو بکنید لذتش دوچندان می‌شه.به جای این که دستمزد به نقاش بدید، فقط پول رنگ و قلم‌مو رو می‌دید و صرفه‌جویی می‌کنید. مخصوصا که هزینه کارهای خدماتی این روزها قابل توجه شده.تازه من خودم انجام دادن این‌طور کارها رو از لحاظ فرهنگی ارزشمند می‌دونم. احساس می‌کنم خودمون و بچه‌هامون و نسل‌های آینده اگه مهارت‌های بیشتری داشته باشیم و کارهای خودمون رو خودمون بیشتر انجام بدیم، از انفعال و محدودیت فاصله می‌گیریم و جامعه‌ی توانمندتر، ثروتمندتر و تاثیرگذارتر و شادتری خواهیم بود.خب خلاصه کنم. اگر دوست دارید این کار رو امتحان کنید، با اشتیاق ادامه‌ی این نوشته برای شماست :)کجا رو می‌خواهید رنگ کنید؟در اتاقدر ورودی خونهدیوار گچینرده‌های راه پلهپنجره‌هایه چهارپایه چوبییا هر چیزی که فکر می‌کنید می‌شه رنگش کرد.خیلی فرقی نداره. یه سری نکات کلی وجود داره که براتون می‌نویسم ولی توصیه‌ام اینه که برای اولین بار از جایی شروع کنید که می‌خواهید تجربه‌آزمایی کنید. مثلا از دیوار پذیرایی شروع نکنید. از اتاق خواب شروع کنید. یا مثلا در کمد دیواری اتاق خواب رو رنگ کنید. یا در پشت‌بام رو رنگ کنید یا هر جایی که خیلی توی چشم نیست.چه وسایلی برای رنگ کردن لازم دارم؟رنگحلّال (مثلا تینر یا آب)قلم‌مو یا غلطکدستکش یکبار مصرفکاغذ باطلهچه رنگی انتخاب کنم؟این که سفید یا آبی یا صورتی می‌خواهید بکنید به سلیقه خودتون بستگی داره :) ولی این که چه جنس رنگی انتخاب کنید بستگی داره:رنگ روغنی: برای جاهایی که در معرض آب هست (مثل در حیاط یا نرده‌ها) باید رنگ روغنی استفاده کنید. رنگ روغنی هم در برابر آب مقاومه هم به این سادگی دچار فرسایش نمی‌شه.رنگ پلاستیک: برای جاهایی که در معرض رطوبت و آب نیست خوبه. مثلا دیوارهای گچی رو اغلب رنگ پلاستیک می‌کنن. خیلی هم آسونه و سریع خشک می‌شه.رنگ‌های دیگه‌ای هم هست که برای این که پیچیده نشده نمی‌نویسم. مثلا رنگ نیم‌پلاستیک هم هست که جلوه زیباتری از رنگ پلاستیک داره و مقاوم‌تر هم هست.مات یا براق؟هم رنگ‌های روغنی هم رنگ‌های پلاستیک دو نوع مات و براق دارن که بسته به سلیقه انتخاب می‌شه. من برای جاهایی که می‌خوام نور انعکاس نداشته باشه رنگ مات انتخاب می‌کنم.رنگ رو با چی رقیق کنم؟هر رنگی رو با حلّال مناسب باید مخلوط کنید که غلظت‌ش کم بشه. رنگ‌ها غلیظ هستن.رنگ روغنی رو باید با تینر مخلوط کنید (بعضی‌ها می‌گن با بنزین بهتره قاطی کنید چون هم ارزون‌تره هم کیفیتش بالاتره ولی من اصلا توصیه نمی‌کنم چون قدرت اشتعال بنزین  بالاست و آوردن بنزین توی خونه کار خوبی نیست).رنگ پلاستیک و نیم‌پلاستیک رو هم باید با آب (همین آب لوله‌کشی شهری) مخلوط کنید.نسبت حلّال به رنگ هم معمولا بالای ۶۰٪ هست. یعنی توی یه لیتر رنگ روغن حداقل ۶۰۰cc تینر باید بریزید. ولی نگران نباشید یه کم کم و زیادش مهم نیست. هر چی رنگ رقیق‌تر بشه اجراش ساده‌تر می‌شه ولی باید دفعات بیشتری رنگ کنید که پوشش رنگ ضخیم بشه روی سطح.غلطک یا قلم‌مو؟رنگ روغنی رو باید با قلم‌مو بزنید. رنگ پلاستیک رو با غلطک (که خب در این صورت یه سینی غلطک هم باید تهیه کنید.بعد از این که کارتون تموم شد هم باید تجهیزات رو با حلّال بشورید به طوری که کاملا تمیز و خشک بشه تا بعدا بتونید دوباره استفاده‌شون کنید.مراقب زمین و لوازم خونه باشیدهم خودتون لباسی بپوشید که از رنگی شدنش ناراحت نشید هم روی زمین کاغذ باطله یا کارتن پهن کنید که زمین رنگی نشه. دور و بر محل رنگ رو هم حسابی خلوت کنید. اگر فرش هست جمع کنید. اگر دارید پنجره رو رنگ می‌کنید و می‌خواهید شیشه رنگی نشه می‌تونید با چسب شیشه‌ای یا کاغذی یه مرزی ایجاد کنید و بعد از رنگ‌کاری چسب رو بردارید. اگر یه جای مرتفع رو رنگ می‌کنید هم مراقب خودتون باشید.چطوری رنگ کنم؟توی اینترنت هزاران ویدیو هست که بهتون یاد می‌ده چطوری نقاشی کنید. کار سختی نیست. کافیه جستجو کنید و بعد با تمرین و آزمون و خطا بهتر و بهتر می‌شید.از کجا رنگ و تجهیزات رنگ بخرم؟از رنگ‌فروشی‌هایی که می‌شناسید و بهشون اعتماد دارید. من خودم هم مدتیه آنلاین رنگ می‌فروشم و آدما رو به این که خودشون رنگ کنن تشویق می‌کنم :) چون محصول رو مستقیم از تولیدکننده می‌گیرم با قیمت بسیار مناسبی می‌فروشم. با این‌حال یه کد تخفیف ۳٪ ناقابل برای شما دارم: vrgl3pاگر نیاز به مشورت هم داشته باشید می‌تونم در چت غرفه‌ام بهتون پاسخ بدم. پیروز باشید. basalam.com/barekpaint </description>
                <category>ستاره لباف</category>
                <author>ستاره لباف</author>
                <pubDate>Sat, 26 Nov 2022 10:38:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کم هزینه‌گی؛ بازدهی زیاد؛ اثر گذاری</title>
                <link>https://virgool.io/@setarelabbaf/%DA%A9%D9%85-%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-pg3yoeiolbxo</link>
                <description>اثرگذاری روی خودنمی‌دونم شما هم مثل من دوست دارید اثر گذاری‌تون بالا باشه یا نه؟اینجا منظور از اثر گذاری چیه؟اثر گذاری رو اگر بخوام اینجا برای رسوندن مفهوم حرفم به دو بخش تقسیم کنم، یکی اثرگذاری روی دیگران هست، یکی روی خود.احتمالا فردی که اثر گذار بودن رو دوست داشته باشه، هردو نوع رو می‌پسنده؛ ولی من اینجا می‌خوام یکم از زندگی‌م بگم و از اثر گذاری روی خود.شاید یکم دور از ذهن برسه مفهوم اثرگذاری روی خود، ولی اگر بخوام تجربه‌ی چندین ساله‌م رو درباره‌ی روان‌کاوی روی خودم، باهاتون به اشتراک بذارم؛ باید بگم از هر مشکل و چالشی که توی زندگیم برخوردم در نهایت به خودام رسیدم.با این توضیح، می‌رم سراغ این جمله که اگر بخوام در دنیای بیرون اثرگذار باشم، احتمالا باید اول روی خودم اثرگذار باشم.سولوشنی که من برای خودم به دست آوردم، این بود که لذت‌هایِ کوچکِ خودساخته رو نباید دست کم بگیرم.این رو وقتی فهمیدم که با همسرم رفتیم زیر یه سقف و کارهای مشترکی انجام دادیم. برام خیلی جالب بود که &quot;ساختن چیزهای کوچیک&quot; می‌تونن ان‌قدر در اثرگذار بودن تاثیر داشته باشند. مثلا: ساختن یک هدیه چوبی، ساختن زیرگلدانی فلزی، ساختن چهارپایه چوبی، رنگ کردن خونه، ساختن باغچه حیاط و ...منظورم از &quot;ساختن&quot; توی متن بالا، درست کردن صفر تا صد محصول هست.حالا ساختن چطور به اثرگذار بودن ربط پیدا می‌کنه؟برای من این‌طور هست که وقتی چیزی رو می‌سازم، حس رضایت از خود، بازدهی زیاد در ازای زمان و خلق کردن رو به همراه داره. احتمالا من هم مثل بقیه فردی‌ام که با ترکیب حس رضایت، بازدهی و خلق کردن، می‌تونم تجربه‌ی اثر گذاری روی خودم رو به دست بیارم.یکی از این تجربیات فوق‌العاده، رنگ کردن خونه بود.وقتی یک کاری که احتمالا درصد زیادی از مردم این رو می‌سپارن به نقاش، رو من خودم انجام می‌دم، انفجاری از حس ساختن، اثرگذاری و یادگیری رو در خودم کشف می‌کنم.بعد از این بود که من، دختری که اهل خرید و خرج کردن بود و چیزی از هزینه‌ها نمی‌دونست، تصمیم گرفتم کارهایی که می‌تونم رو خودم انجام بدم، تا علاوه بر سیو کردن هزینه، حس رضایت و اثرگذاری رو در خودم ایجاد کنم.و بعد از این بود که تصمیم گرفتم غرفه‎‌ای درست کنم که بقیه هم بتونن مثل ما، با هزینه‌ی کم، تجربه‌ی اثر گذاری و بهتر کردن محیط خانه رو هم‌زمان با هم داشته باشند.اما با جمله‌ی &quot;هرکاری رو به کاردانش بسپر&quot; چه‌کار کنیم؟!من اینجا از اطلاعاتم درباره‌ی رنگ کردن، که هم کار راحت و هم کار پرقلق‌ای هست بهتون می‌گم و تجربیاتم رو اینجا در پست‌های بعدی باهاتون به اشتراک می‌گذارم که خودمون بشیم کاردان :)راستی، چون خلق تجربه و اثر گذاری برای من تو اولویته، من سعی کردم قیمت‌ها رو کمتر از بازار قرار بدم که تو هر ابعادی بشه این موضوع رو خلق کرد.لینک فروشگاه من</description>
                <category>ستاره لباف</category>
                <author>ستاره لباف</author>
                <pubDate>Wed, 02 Nov 2022 13:43:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ننویس!</title>
                <link>https://virgool.io/@setarelabbaf/%D9%86%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-wrxxiwijxk0i</link>
                <description>نوشتن سخته، ننوشتن سخت‌تر!وقتی مدت هاست که ننوشتی، می‌دونی که تریاق این ذهن آشفته، پیاده کردنش روی صفحه‌ست، ولی نمی‌دونی چی بنویسی؛ از کدومش بنویسی؟انجام ندادن کاری که تو ذهنته، اشتیاقش رو داری و می‌دونی کاریه که باید بکنی، خیلی سخت تر از انجام دادنشه.چرا؟چون همه‌ش درحال نشخوار کردنش هست.همین می‌شه که وقتی افکارت رو با دستات پیاده می کنی، با یک‌سری کلمات آشفته مواجه می شی.دقیقا اینجاست که می فهمی از هر دری حرفی داری برای گفتن، ولی چه گفتنی وقتی انقدر آشفته نویس هستی؟!همون بهتر که نگیبله! بهترین مجازات ننوشتن، ننوشتنه.این‌قدر ننویس، تا اذهانت به هم بریزهاین‌قدر ننویس، تا افکارت در هم بریزهاین‌قدر ننویس تا روز به روز آشفته تر بشیاین‌قدر ننویس، تا وقتی شروع می کنی به نوشتن، با هجمه‌ای از کلمات در هم تنیده‌ی زمخت روبه‌رو بشی که نه تنها مفهومی نداره، بلکه خجالت بکشی از این همه اعجاب در مفوم این لغات عجیب.اگر می خوای بنویسی، ننوشتن بهترین مشوق نوشتنه.چون اون وقته که قدر نوشتن رو می دونی.</description>
                <category>ستاره لباف</category>
                <author>ستاره لباف</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jul 2022 21:06:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم مخور</title>
                <link>https://virgool.io/@setarelabbaf/%D8%BA%D9%85-%D9%85%D8%AE%D9%88%D8%B1-fftbwwrwhyap</link>
                <description>هرکی تو زندگیش یکسری تجربیاتی داره که بر اون تکیه کردهاحتمالا قاعده زندگی همینه! &quot;اعتماد و ادامه حیات با تجربیات زیسته&quot;خب من هم مسثنی نیستم و می‌خوام یکیش رو -که احتمالا هممون تجربه کردیم- بگم.فکرمی‌کنم &quot;دائما یکسان نباشد حال دوران&quot; گزینه مناسبی برای مقدمه هست و همین‌جا مقدمه رو قطع می‌کنم.از نوجوونی می‌گم. روزهای پر فراز و نشیب نوجوونی وصف خوبی از حیات بزرگسالی هست؛ تجربیات تلخ، ناکامی‌ها، نرسیدن‌ها، نفهمیدن‌ها، درک نشدن‌ها و ...چه کنیم که چاره‌ای جز بزرگ شدن نداشتیم؟!زندگی به من یاد داده که پایان شب سیه سپید است.یعنی چی؟ یعنی اگر تو زندگیت با یک شکستی مواجه شدی، اگر کارت اون طور که انتظار داشتی پیش نرفت، اگر کسی ناراحتت کرد، اگر ... ، اینطور نمی‌ماند!ناراحتی‌ها جاشون رو به‌راحتی به شادی میدن، سختی‌ها قدرت‌های بعدش رو درپی دارند، تلخی‌ها باعث تجربیات میشن و ...لحظه‌های تلخ هستن، زیادم هستن؛ اما شیرینی لحظات زیبا رو ازمون نمیگیرند.(چه بسا لحظات زیبا از بطنِ/بعد از لحظات تلخ نیومده باشند!)این موضوع، مبحث بسیار گسترده‌ای است. پس بنده، اختتامیه این متن رو با پاراگراف زیر اعلام می‌کنم.خلاصه این‌که، &quot;درد&quot; مقوله بسیار قابل تاملی‌ست، &#x27;درد&#x27; انسان رو به کمال می‌رسونه، بهش ادامه‌ی حیات رو یاد می‌ده و در یک کلمه، درد انسان رو بزرگ می‌کنه.البته این متن که نوشتم در حالت حزن و اندوه بود، پس یا بیتی از محتشم کاشانی حسن ختام رو عرض می‌کنم:&quot;سخن کز حال خود گویم ز حرفم بوی درد آیدبلی حال دگر دارد سخن کز روی درد آید&quot;</description>
                <category>ستاره لباف</category>
                <author>ستاره لباف</author>
                <pubDate>Mon, 24 May 2021 20:01:31 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>