<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه اسکندری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@setaremahi</link>
        <description>کارشناس محتوا، علاقه‌مند به ادبیات، نوشتن و دنیای کلمات</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:11:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/258390/avatar/91E0Z4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه اسکندری</title>
            <link>https://virgool.io/@setaremahi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معرفی رمان نوجوان: «باهوش» از انتشارات افق</title>
                <link>https://virgool.io/@setaremahi/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D9%82-vpvz0ofvdhvv</link>
                <description>رمان: باهوشنویسنده: کیم اسلِیترمترجم: مژگان کلهرانتشارات: افقتصویر جلد رمان نوجوان «باهوش» از کیم اسلیتر، انتشارات افقکایرن وودز پسربچۀ باهوشی است که عاشق حل کردن معماهای پیچیده است و دوست دارد وقتی بزرگ شد، گزارشگر روزنامۀ ایوینینگ پست شود. کایرن در خانۀ پدرخوانده‌اش به همراه برادرخوانده و مادرش زندگی می‌کند. عاشق طراحی کردن و نقاشی کشیدن است و هر چیزی را که برایش جالب باشد، در دفترچه‌اش یادداشت می‌کند.از آنجا که اوضاع کایرن در خانه خوب نیست و مادرش هم مجبور است از صبح تا شب کار کند، کایرن سعی می‌کند بعد از تمام شدن مدرسه هم بیشتر اوقاتش را تا زمان برگشتن مادرش، بیرون از خانه بگذراند؛ چون رفتار پدرخوانده و برادرخوانده‌اش با او اصلاً خوب نیست.یکی از جاهایی که به پاتوق کایرن برای گذراندن اوقاتش و خیال‌پردازی تبدیل شده، رودخانۀ نزدیک خانه است. در آنجا دوستی هم به نام جین پیدا کرده که یک زن بی‌خانمان است و او هم بیشتر اوقاتش را کنار رودخانه روی نیمکت می‌گذراند و شب‌ها برای خواب به خوابگاه نزدیک رودخانه می‌رود.یک روز که کایرن به کنار رودخانه رفته بود، با منظرۀ عجیبی روبرو می‌شود که درواقع داستان کتاب با توصیف آن روز و آن اتفاق عجیب شروع می‌شود:«مثل کپه‌ای لباس کهنه روی آب شناور بود.جین روی نیمکتی نشست که یک پلاک برنجی رویش بود؛ پلاکی که می‌گفت: به یاد نورمن ریوِز که لحظه‌های شادی را اینجا گذراند.... جین سرش را با دست‌هایش گرفت و تمام بدنش لرزید، درست مثل وقتی که می‌خندی یا گریه می‌کنی. حدس زدم دارد گریه می‌کند و حدسم هم درست بود.هق‌هق کرد: «اون دوستم بود.»به دور و برم نگاه کردم اما جین تنها بود. مردم این اطراف می‌گفتند جین خُل است. یعنی روانی است. اما قبلاً مامایی بوده که بچه‌ها را به دنیا می‌آورده. هنوز هم چیزهایی را که از کتاب‌های پزشکی یاد گرفته بلد است، اما هیچ‌کس باورش نمی‌کند.پرسیدم: «کی؟»جین به لباس‌های کهنه اشاره کرد.رفتم لب خاکریز تا نگاهی بیندازم. ساک راه‌راهی تا نصفه توی آب بود. صورتی را با ریش پرپشت وسط لباس‌های کهنه دیدم؛ زیر موج‌ها. یک چشمش باز بود و یک چشمش بسته.... وقتی برگشتم، دو تا پلیس، یکی زن و یکی مرد، داشتند با خانمی که سگ همراهش بود صحبت می‌کردند. جین هنوز روی نیمکت نشسته بود، اما کسی با او صحبت نمی‌کرد.»پلیس‌ها فکر می‌کنند که مرد اتفاقی توی آب افتاده و خفه شده، اما به نظر کایرن پای یک قتل در میان است. اما چون پلیس‌ها حرف‌هایش را جدی نمی‌گیرند، تصمیم می‌گیرد خودش درست مثل یک کارآگاه، وارد عمل شود و نشانه‌ها را تا رسیدن به قاتل جنازۀ توی رودخانه، دنبال کند.اگر به ژانر معمایی و جنایی علاقه دارید، احتمالاً همراه شدن با کایرن برای پیدا کردن قاتل جنازۀ مرموز توی رودخانه، برایتان جذاب و هیجان‌انگیز خواهد بود.کل این داستان، از زبان و زاویه دید کایرن روایت می‌شود. </description>
                <category>فاطمه اسکندری</category>
                <author>فاطمه اسکندری</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 22:33:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۷ روش آسان برای افزایش درآمد با ChatGPT</title>
                <link>https://virgool.io/@setaremahi/%DB%B7-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-chatgpt-fx3bbuib7kx3</link>
                <description>اگر کتاب The Four-Hour Workweek (هفته کاری چهار ساعته)* نوشته تیم فریس را خوانده باشید، احتمالاً می دانید که او چطور نگاه ما را به کار و زندگی تغییر داد. پیام اصلی کتاب این است که همیشه زیاد کار کردن به معنای موفقیت نیست. فریس اعتقاد داشت که باید روی کارهای مهم و تاثیرگذار تمرکز و از کارهای بیهوده یا وقت گیر دوری کنیم. این دیدگاه باعث شد خیلی ها به فکر کسب و کارهای شخصی بیفتند و تلاش کنند از وقت خود بیشترین بهره را ببرند.حالا، با ابزارهایی مثل ChatGPT، این کار ساده تر شده است. در ادامه ۷ روش را بررسی می کنیم که به کمک آنها می توانید درآمد بیشتری کسب کنید و کارایی تان را افزایش دهید.۱. بهبود برند و جذب مشتری بیشتراگر صاحب کسب و کار هستید یا به عنوان فریلنسر فعالیت می کنید، ChatGPT می تواند به شما کمک کند تا افراد بیشتری شما را بشناسند و فروشتان بیشتر شود.یکی از بهترین روش ها این است که وب سایت یا صفحه کاری خود را جذاب تر کنید. ChatGPT می تواند متن های تبلیغاتی و محتوای حرفه ای برای صفحه شما بنویسد که افراد را به خرید یا ثبت نام ترغیب کند. برای مثال، کافی است از آن بخواهید:«لطفاً یک متن جذاب برای معرفی محصول [نام محصول] بنویس که در آن به [ویژگی های محصول، مثل کیفیت یا قیمت مناسب] اشاره شود و افراد را تشویق کند به [اقدام مورد نظر، مثلاً خرید یا ثبت نام].»با دادن اطلاعات کافی به ChatGPT، می توانید محتوایی کاملاً حرفه ای و مؤثر داشته باشید که نیاز شما را برطرف کند.۲. افزایش بهره وری و گرفتن پروژه های بیشتریکی از مشکلات اصلی بسیاری از افراد این است که زمان کافی برای انجام همه کارها ندارند. ChatGPT می تواند به شما کمک کند زمان خود را بهتر مدیریت کنید.مثلاً می توانید کارهای تکراری مثل پاسخ به سوالات رایج مشتریان، تنظیم برنامه ها یا نوشتن گزارش ها را به ChatGPT بسپارید. کافی است از آن بخواهید:«لطفاً متنی برای پاسخ به سوالات متداول مشتریان درباره [موضوع] بنویس. سوالات شامل [فهرست سوالات] هستند و پاسخ ها باید ساده و قابل فهم باشند.»با این روش، وقت شما آزاد می شود تا روی کارهای مهم تر تمرکز کنید؛ مثل پیدا کردن مشتری های جدید یا اجرای پروژه های پیچیده تر.۳. تولید محتوا برای جذب مخاطب بیشتردر دنیای امروز، تولید محتوا یکی از مهم ترین روش ها برای جذب مخاطب و افزایش درآمد است. اما نوشتن مداوم مطالب جذاب و جدید می تواند وقت گیر باشد. اینجا ChatGPT به کمک شما می آید.برای مثال، می توانید از آن بخواهید یک مقاله، پست شبکه های اجتماعی یا حتی یک خبرنامه جذاب برای شما بنویسد:«لطفاً یک پست برای اینستاگرام بنویس که در آن درباره [موضوع] صحبت شود و افراد را تشویق کند که [هدف، مثلاً بازدید از وب سایت یا خرید]. لحن متن دوستانه و الهام بخش باشد.»این ابزار می تواند ایده های جدیدی هم به شما بدهد و کمک کند در رقابت با دیگران بهتر عمل کنید.۴. شناسایی و ایجاد منابع درآمد جدیدیکی از بهترین روش ها برای افزایش درآمد، ایجاد جریان های درآمدی خودکار است. این یعنی محصول یا خدمتی ارائه کنید که پس از تولید اولیه، نیاز به تلاش زیادی نداشته باشد؛ مثل کتاب های الکترونیکی، دوره های آموزشی آنلاین یا قالب های آماده.ChatGPT می تواند به شما در شناسایی ایده های خلاقانه کمک کند. مثلاً:«می خواهم یک دوره آموزشی آنلاین درباره [موضوع] بسازم. لطفاً مراحلی برای طراحی و بازاریابی این دوره پیشنهاد بده که جذاب و مؤثر باشد.»با استفاده از این ابزار، می توانید ایده های خود را به راحتی عملی و یک منبع درآمد دائمی برای خود ایجاد کنید.۵. ساده سازی و خودکارسازی وظایف روزانهگاهی وقت ها کارهای کوچک اما وقت گیر باعث می شوند انرژی و تمرکز خود را از دست بدهیم. ChatGPT می تواند به شما کمک کند این وظایف را ساده تر کنید.مثلاً می توانید برای نوشتن ایمیل های کاری یا برنامه ریزی جلسات از آن استفاده کنید:«لطفاً یک ایمیل رسمی برای دعوت به جلسه بنویس. جلسه درباره [موضوع] است و زمان آن [تاریخ و ساعت].»با این کار، میتوانید وقت بیشتری برای کارهای مهمتر ذخیره کنید.۶. یادگیری مهارت های جدید برای افزایش فرصت های شغلیچت جی پی تی فقط یک ابزار نیست، بلکه می تواند یک معلم هم باشد! اگر می خواهید مهارت های جدید یاد بگیرید، از آن کمک بگیرید.مثلاً اگر به یادگیری زبان جدید یا مهارت های برنامه نویسی علاقه دارید، می توانید از ChatGPT بخواهید برنامه یادگیری روزانه ای برای شما طراحی کند:«لطفاً یک برنامه یادگیری برای زبان [نام زبان] طراحی کن که شامل [زمان بندی روزانه، منابع آموزشی و تمرین ها] باشد.»۷. ایجاد تبلیغات و کمپین های موثراگر می خواهید فروش خود را افزایش دهید، تبلیغات یکی از راه های اصلی است. ChatGPT می تواند به شما کمک کند متن های تبلیغاتی یا ایده های خلاقانه برای کمپین های بازاریابی تان طراحی کنید.برای مثال:«لطفاً یک ایده برای تبلیغات شبکه های اجتماعی درباره [محصول/خدمت] پیشنهاد بده که مخاطبان را به [اقدام مورد نظر، مثل خرید یا بازدید از وب سایت] ترغیب کند.»جمع بندیهوش مصنوعی چت جی پی تی یک ابزار قدرتمند است که به شما کمک می کند کارهای روزمره را ساده کنید، بهره وری خود را افزایش دهید و فرصت های جدید برای کسب درآمد پیدا کنید. با کمی خلاقیت و استفاده هوشمندانه از این ابزار، می توانید به اهداف کاری و مالی خود نزدیک تر شوید و زندگی حرفه ای بهتری داشته باشید.توضیحات:*کتاب «The Four-Hour Workweek» در ایران با دو ترجمۀ مختلف در بازار موجود است: «هفته کاری چهار ساعته» با ترجمۀ سارا حبیبی تبار از انتشارات نون«چهار ساعت کار در هفته» با ترجمۀ مهدیه مهدیان از انتشارات شمشادچاپ انتشارات شمشاد را هنوز نخوانده ام، اما چاپ انتشارات نون ترجمۀ خوب و سرراستی دارد.&quot;The Four-Hour Workweek ترجمه فارسی از کتاب &quot;منبع:برای نوشتن بخش هایی از این مقاله از این لینک کمک گرفتم و بقیه را هم با مشورت خود چت جی پی تی نوشتم. 😊</description>
                <category>فاطمه اسکندری</category>
                <author>فاطمه اسکندری</author>
                <pubDate>Wed, 04 Dec 2024 17:51:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جملات برگزیده از رمان «جزء از کل» استیو تولتز/ بخش سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@setaremahi/%D8%AC%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%B2%D8%A1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AA%D8%B2-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-wzrkokt9lfh2</link>
                <description>رمان معروف و محبوب «جزء از کل»  نوشتۀ استیو تولتز استرالیایی است. این کتاب مدت کوتاهی بعد از انتشار،  یکی از بزرگ‌ترین رمان‌های تاریخ استرالیا شد. نکتۀ جالب این است که جزء از  کل اولین داستان بلند استیو تولتز است و کمتر نویسنده‌ای می‌تواند از  اولین کتاب خود یک شاهکار بسازد.روایت کتاب بسیار جذاب و گیراست و با اینکه حجم زیادی دارد، خواندن آن شما را خسته یا کلافه نخواهد کرد.در این مطلب که احتمالاً چندبخشی خواهد بود، قرار است جملات و پاراگراف‌های گزیده‌ای از این کتاب خواندنی را ذکر کنیم.لازم  به ذکر است که این کتاب را نشر چشمه با ترجمۀ فوق العادۀ پیمان خاکسار  منتشر کرده که در حال حاضر چاپ هفتاد و دوم آن که در سال 1400 چاپ شده، با  قیمت 390 هزار تومان به فروش می‌رسد.در این لینک می‌توانید این کتاب را به‌صورت مستقیم از انتشارات چشمه خریداری کنید:«نه مهمانی، نه دعوت، نه معاشرت.یاد گرفتم کناره‌گیری آسان است.عقب‌نشینی؟ راحت.پنهان شدن؟ حل شدن؟ گلچین کردن؟ راحت.وقتی از دنیا کنار می‌کشی، دنیا هم از تو به همان اندازه کنار می‌کشد. مثل رقص دوگام.دنبال دردسر نمی‌گشتم و از اینکه هیچ دردسری هم برایم پیش نمی‌آمد حوصله‌ام سر می‌رفت.هیچ کار نکردنم به اندازهٔ کار کردن در بازار بورس نیویورک، در صبحی که بازار سقوط کرده بود پرسروصدا بود.»«خیلی کم پیش می‌آید کسی به آدم پیشنهادی عملی و به درد بخور بدهد.معمولاً می‌گویند «نگران نباش» یا «همه چیز درست میشه.که نه‌تنها غیر کاربردی، بلکه به شکل وحشتناکی زجرآور هستند؛جوری که باید صبر کنی تا کسی که این حرف را به تو زده بیماری لاعلاجی بگیرد تا بتوانی با لذت تمام جملهٔ خودش را به خودش تحویل بدهی!»«باورشان نمی‌شد مردی با آن‌ همه پول می‌تواند خصوصیاتی انسانی داشته باشد و بشود با او همدلی کرد.او در معرض بوگندوترین تعصب روی زمین بود: نفرت از ثروت.دست‌کم یک نژادپرست، مثلاً کسی که از سیاهان متنفر است، ته دلش آرزو نمی‌کند سیاه باشد. تعصبش هرچقدر هم زشت و احمقانه، دقیق است و صادقانه.نفرت از پولدارها از جانب کسانی که له‌له می‌زنند با آدم‌های منفورشان جا عوض کنند، حکایت گوشت و گربه است.»«به نظرم آمد بخش اعظم فلسفه مجادله‌ای است بی‌اهمیت دربارهٔ چیزهایی که نمی‌توانی بفهمی.اتلاف وقت برای مشکلات حل‌نشدنی به چه درد می‌خورد؟ چه فرقی می‌کند روح انسان از اتم‌های نرم و گِرد روح درست شده یا از لِگو؟ نمی‌شود فهمید؛ پس بیخیال!همچنین فهمیدم فلاسفه، حالا می‌خواهند نابغه باشند یا نباشند، از افلاطون به بعد، ریشهٔ فلسفهٔ خودشان را زده‌اند. چون تقریباً هیچ کس نمی‌خواسته از صفر شروع کند یا با عدم قطعیت کنار بیاید.می‌توانی تعصبات و منافع و امیال تک‌تکشان را بخوانی.هیوم می‌گوید انسان فقط کپی_پیست می‌کند، اختراع نمی‌کند. مثلاً فرشتگان آدم‌های بالدارند! همین‌طور پاگُنده مردی است با پاهای گنده.برای همین بود که می‌توانستم در بیشتر سیستم‌های فلسفیِ «عینی» ترس‌ها و رانه‌ها و تعصبات و آرزوهای انسان را ببینم.»«کارولین تصمیم گرفته بود تِری را فراموش کند،ولی این‌قدر دربارهٔ فراموش کردنش حرف زد که به نظرم آمد چیزی جز تری در ذهنش نیست.»«دستم را مشت کرده بودم و به دارالتأدیب‌ها و خانه‌های امن و زندان‌ها فکر می‌کردم:ازطریق همین مجازات‌هاست که جنایتکارها راهی برای گپ زدن پیدا می‌کنند.مشکل قانون این است که دائم دنبال راهی است تا جنایتکارهای خطرناک را باهم آشنا کند و همه را مستقیم به یک شبکه وصل کند.»«به طور طبیعی در زندگی‌ات تلویزیون را روشن می‌کنی و می‌بینی اخبار پخش می‌کند؛حالا این اخبار هرچقدر وحشتناک، یا اینکه دنیا هرچقدر فرو رفته در چاه توالت، و یا این اخبار هرچقدر بی‌ربط با هستی تو، ماهیت زندگی‌ات همچنان جدا از اخبار باقی می‌ماند.در طول جنگ هم باید شورتت را بشویی، مگر نه؟!حتی زمانی که سوراخی در آسمان دارد همه چیز را جزغاله می‌کند مگر مجبور نیستی با کسانی که دوستشان داری دعوا کنی و بعد معذرت بخواهی که منظوری نداشته‌ای؟معلوم است که مجبوری.به‌عنوان یک قانون، اصولاً هیچ سوراخی این‌قدر بزرگ نیست که بتواند روند پایان‌ناپذیر زندگی را مختل کند.»«می‌توانستم غمی بی‌پایان در چهره‌اش ببینم.حالت چهرهٔ مردی که همان لحظه به آرزوی دیرینه‌اش رسیده و متوجه شده آرمانش چیز خاصی نبوده.»«حتی نمی‌توانستم اسم یک چیز را بیاورم که به آن ایمان داشته باشم.برای من یک درصد شک، همان تأثیر صد درصد شک را داشت.چطور می‌توانستم به چیزی باور داشته باشم وقتی چیزی که ممکن بود درست باشد احتمال داشت درست نباشد؟»«مردمانی هستند در این زمین که کارشان وضع قوانینی است که روح انسان را خرد می‌کند.دوست دارم از سیستم عدالت شهرم تشکر کنم که به من درس بی‌عدالتی داد!از پلیس شهرم به‌خاطر فساد خستگی‌ناپذیر و خشونت بی‌پایانش.»«کاملاً واضح بود بدنی که توش زندگی می‌کردبه سرعت داشت غیر قابل سکونت میشد.»«فرناندو پسوا دربارۀ بشریت گفته:«متغیر، ولی بدون توانایی پیشرفت.»پیدا کردن توصیفی بهتر از این سخت است.»«خاطره شاید تنها چیز روی زمین باشد که ما می‌توانیم آن را به نفع خودمان دستکاری کنیم.به این منظور که وقتی به عقب نگاه کردیم، به خودمان نگوییم عجب عوضیِ بی‌شرفی!»«کل پاریس برای رسیدن کریسمس شمارش معکوس می‌کند.شمارش معکوس برای سال نو یعنی نه‌تنها ما بیشتر از همیشه وسواس زمان گرفته‌ایم، بلکه نمی‌توانیم دست از شمارش همه چیز برداریم.دغدغه‌مان این است که زمان دارد به جلو حرکت می‌کند،ولی دانشمندان به ما می‌گویند اشتباه اشتباه اشتباه می‌کنیم.درواقع می‌گویند به‌قدری اشتباه می‌کنیم که دلشان برایمان می‌سوزد.»«تصور می‌کنم روز داوری به اتاقی سفید صدایم می‌کنند که صندلی چوبی ناراحتی دارد که وقتی رویش می‌نشینم و از روی اضطراب سر جایم وول می‌خورم، خرده چوب در بدنم فرو می‌رود.بعد پروردگار با لبخند می‌آید سراغم و می‌گوید مهم نیست چه کارهای خوب و بدی کرده‌ای...برایم مهم نیست به من اعتقاد داشتی یا نه،و برایم مهم نیست به فقرا سخاوتمندانه پول داده‌ای یا با خسّت؛ولی این شرح دقیقه به دقیقهٔ زندگی تو روی زمین است.بعد یک کاغذ به طول ۱۰ هزار کیلومتر دستم می‌دهد و می‌گوید بخوان و دربارهٔ زندگی‌ات توضیح بده‌.مال من این است:چهاردهم ژوئن:۹:۰۰ صبح بیدار شد.۹:۰۱ دراز روی تخت، خیره به سقف.۹:۰۲ دراز روی تخت، خیره به سقف.۹:۰۳ دراز روی تخت، خیره به سقف.۹:۰۴ دراز روی تخت، خیره به سقف.۹:۰۵ دراز روی تخت، خیره به سقف.۹:۰۶ دراز روی تخت، خیره به سقف.۹:۰۷ دراز روی تخت، خیره به سقف.۹:۰۸ غلت زد روی دندهٔ چپ.۹:۰۹ دراز روی تخت، خیره به دیوار.۹:۱۰ دراز روی تخت، خیره به دیوار.۹:۱۱ دراز روی تخت، خیره به دیوار.۹:۱۲ دراز روی تخت، خیره به دیوار.۹:۱۳ دراز روی تخت، خیره به دیوار.۹:۱۴ دراز روی تخت، خیره به دیوار.۹:۱۵ بالش را دولا کرد نشست تا از پنجره بیرون را نگاه کند.۹:۱۶ نشسته روی تخت، خیره به بیرون پنجره.۹:۱۷ نشسته روی تخت، خیره به بیرون پنجره.۹:۱۸ نشسته روی تخت، خیره به بیرون پنجره.۹:۱۹ نشسته روی تخت، خیره به بیرون پنجره.بعد خداوند می‌گوید زندگی هدیه‌ای بود که ارزانی‌ات کردم، ولی تو حتی به خودت زحمت ندادی کاغذش را باز کنی.بعد هلاکم می‌کند.»«ازم پرسید قدت چقدر است.با پوزخند شانه بالا انداختم!هرازگاهی یک نفر این سؤال مسخره را از من می‌کند و از اینکه نمی‌دانم حیرت می‌کند.برای چی باید بدانم؟دانستن اینکه قدت چقدر است به هیچ دردی نمی‌خورد جز اینکه بتوانی جواب سؤال فوق الذکر را بدهی.»«امیدوارم در آینده دوباره از چنین بدبختی‌هایی رنج نکشم؛ بدتر از این نمی‌توانم چیزی را تصور کنم. (نه اینکه با بدبختی مشکل داشته باشم، چون می‌دانم تا آخر عمر دست از سرم برنمی‌دارد. فقط نمی‌خواهم مشکلات آینده‌ام از جنس مشکلات فعلی‌ام باشند. امیدوارم بتوانم هر سالَم را با یک مصیبت وحشتناکِ متفاوت به یاد بیاورم!)به نظرم بیست‌وچند سالگی زمانی است که برای اولین بار با الگوهای نابودکنندۀ زندگی برخورد می‌کنی.»«یک جای فوق‌العاده برای فکر کردن پیدا کرده‌ام: داخل کلیساهای سرد و تاریک پاریس.البته که معتقدانی به بلاهت وطن‌پرست‌ها سعی می‌کنند سر حرف را با آدم باز کنند، ولی وقتی خدا را مخاطب قرار می‌دهند، این مکالمات بی‌صدا می‌شوند. احمقانه است که فکر می‌کنیم خداوند فقط وقتی صدای افکارمان را می‌شنود که او را به اسم صدا می‌زنیم، و نه وقتی که مشغول افکار پلید روزمره‌مان هستیم. مثلاً اینکه امیدوارم همکارم زود بمیرد تا دفترش مال من شود، چون از اتاق کار من خیلی بهتر است.معنای ایمان برای ما این است که تا وقتی از خالق دعوت نکنیم، به زمزمه‌های ذهن ما گوش نمی‌کند.»ادامه دارد...</description>
                <category>فاطمه اسکندری</category>
                <author>فاطمه اسکندری</author>
                <pubDate>Wed, 10 Aug 2022 21:47:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جملات برگزیده از رمان «جزء از کل» استیو تولتز/ بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@setaremahi/%D8%AC%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%B2%D8%A1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AA%D8%B2-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-wrjcbss2eq81</link>
                <description>رمان معروف و محبوب «جزء از کل»  نوشتۀ استیو تولتز استرالیایی است. این کتاب مدت کوتاهی بعد از انتشار،  یکی از بزرگ‌ترین رمان‌های تاریخ استرالیا شد. نکتۀ جالب این است که جزء از  کل اولین داستان بلند استیو تولتز است و کمتر نویسنده‌ای می‌تواند از  اولین کتاب خود یک شاهکار بسازد.روایت کتاب بسیار جذاب و گیراست و با اینکه حجم زیادی دارد، خواندن آن شما را خسته یا کلافه نخواهد کرد.در این مطلب که احتمالاً چندبخشی خواهد بود، قرار است جملات و پاراگراف‌های گزیده‌ای از این کتاب خواندنی را ذکر کنیم.لازم  به ذکر است که این کتاب را نشر چشمه با ترجمۀ فوق العادۀ پیمان خاکسار  منتشر کرده که در حال حاضر چاپ هفتاد و دوم آن که در سال 1400 چاپ شده، با  قیمت 390 هزار تومان به فروش می‌رسد.در این لینک می‌توانید این کتاب را به‌صورت مستقیم از انتشارات چشمه خریداری کنید:http://www.cheshmeh.ir/Book/872/873/%D8%AC%D8%B2%D8%A1%20%D8%A7%D8%B2%20%DA%A9%D9%84در شهرهای کوچک چیزی به اسم گمنامی وجود نداردبدنامی چرا،گمنامی نه!واقعاً خیلی مزخرف است که نمی‌توانی در خیابان راه بروی بی اینکه کسی به تو سلام کند یا لبخند بزند.بهترین کاری که می‌شود کرد این است:جاهایی را که همه بدشان می‌آید پیدا کنی و بروی آنجا. و بله، حتی در شهرهای کوچک هم جاهایی هست که همه از رفتن به آن گریزان‌اند.  فهرستی ذهنی درست کن و تا آخر عمر می‌توانی بی اینکه مجبور باشی خودت را در اتاقت حبس کنی، بی اینکه کسی مزاحمت شود، در مکان‌های موجود در این فهرست زندگی کنی‌.بعد «بسته رو رد کن» بازی کردیم.بازی‌ای که همه دور هم می‌نشینند و بسته‌ای را که با روزنامهٔ مچاله کادوپیچ شده، مثل ماهی مرده دست به دست می‌کنند و وقتی موسیقی قطع می‌شود، هر کس بسته را در دست داشته باشد بازش می‌کند. بازی طمع و ناشکیبایی.? بازی یک جور تمثیل است:به اندازهٔ کافی صندلی یا خوشبختی وجود ندارد که به همه برسد،همین‌طور غذا،همین‌طور شادی،همین‌طور تخت و شغل و دوست و لبخند و پول و هوای تمیز برای نفس کشیدن.بعضی آدم‌ها چه ازلحاظ روحی و چه ازلحاظ جسمی متنفرند از این که سوژهٔ ترحم باشند.بقیه، از جمله خودم، می‌توانند حریصانه جذبش کنند؛بیشتر به این دلیل که این‌قدر به حال خودشان دل سوزانده‌اند که به نظرشان طبیعی می‌آید بقیه هم بهشان ملحق شوند.رفتم بالای درخت. دیگر می‌رفتم آنجا. مخفیگاهم شده بود.چیز جالبی فهمیده بودم:مردم تقریبا هیچ وقت بالا را نگاه نمی‌کنند.چرایش را کی می‌داند!شاید زمین را به دنبال پیش‌نمایشی از برنامه‌های آینده تماشا می‌کنند.باید هم نگاه کنند.فکر می‌کنم هر کسی که می‌گوید برای آینده برنامه دارد و یک چشمش به خاک نیست، کوته‌نظر است.به‌عنوان اعتراض جیغ کشیدمتا این که صدایم بند آمد و هوار زدم.بی‌تفاوتی‌شان به خشونت و درد حیرت‌زده‌ام می‌کرد.این موجوداتی را که هار از جنون یکدیگر را بر خاک می‌کوبیدند درک نمی‌کردم. و همین‌طور نازیدن به زخم‌هایشان را.به زخم‌های بازشان جوری نگاه می‌کردند که یک عاشق به معشوق بعد از فراقی طولانی.مسخره بود...نقشه‌های بزرگی برای خودشان داشتند.می‌خواستند از پله‌های نردبان دنیای زیرزمینیِ تبهکاری بالا بروند؛هرچند به نظرم در حقیقت پایین رفتن از پله‌های جهنم بود.بی‌هدف بودند و داشتند در ملال غرق می‌شدند و نمی‌فهمیدند چرا.- بهمون بگو چرا حوصله‌مون سر رفته؟+ شما دیگه چیزی یاد نمی‌گیرین‌. شما دیگه به ته خط رسیدین.می‌دونید چطور بجنگید. بلدید دزدی کنید. منتها هر روز یه سری کار رو تکرار می‌کنین‌. دیگه چیزی تهییج‌تون نمی‌کنه. تو این ده‌ها سال یه عالم آدم اومدن و رفتن،ولی هیچ کدوم از من راهنمایی نخواستن. حتی یه نفر.هیچ وقت ندیدم یکی جرئت داشته باشه بگه من دانش می‌خوام، یه کم بهم بده.همه‌شون یه مشت عاطل و باطل‌ان بی‌شرف‌ها!زندگی‌شون خلاصه میشه توی دستور گرفتن و اطاعت کردن.همه چیز دیگه داشت مزه کهنگی می‌داد. تشکیلات نابود شده. هیچ‌کس ایده جدید نمیخواد. همون چیزهای قدیم رو میخوان...فقط بیشتر!خودشون بدترین دشمن خودشونن!اشتهاشون سیری‌ناپذیره.اشتهاتون رو کم کنین تا هزار سال زنده باشین. یه مدت با آتیشتون چشم همه رو کور کنین، بعد نورتون رو از همه مخفی کنین.قدرت خاموش کردن شعله خودتون رو داشته باشین.می‌فهمین؟عقب‌نشینی کنین و بعد حمله!عقب‌نشینی و حمله!از من می‌شنوین اسم در نکنین. تا جایی که میشه ناشناس بمونین.نمیخواد به دنیا بفهمونین کی رئیسه!عصبانی‌شون میکنه! از حسادت دق می‌کنن.من زندگی خلاف جریان رو انتخاب کردم.نه فقط به این خاطر که منطق جریان برام زیر سواله -حتی مطمئن نیستم که این جریان اصلاً وجود داشته باشه!چرا باید خودم رو به چرخ زنجیر کنم، وقتی خود چرخ وسیله است؟ یه اختراع، یه رویای عمومی برای به بردگی کشیدن ما...❓ - چرا این‌قدر «چرا» میگی؟❕ - خب...از جایی که یادمه مادرم هر روز عصر بهم یه لیوان شیر سرد داده. چرا گرم نیست؟ چرا شیر؟ چرا بهم آب نارگیل یا شربت انبه نمیده؟یک بار ازش پرسیدم. گفت همهٔ بچه‌های هم‌سن تو شیر میخورن.یک بار هم موقع شام به‌خاطر اینکه آرنجم رو گذاشته بودم روی میز دعوام کرد. پرسیدم چرا؟ گفت: «کار زشتیه.» گفتم: «به کی برمیخوره؟! به تو؟ چرا؟» دستپاچه شد...و وقتی داشتم می‌رفتم بخوابم- چون ساعت هفت شب وقت خواب بچه‌های زیر هفت ساله- فهمیدم کورکورانه از دستورات زنی پیروی می‌کنم که خودش کورکورانه از شایعه‌ها پیروی می‌کنه.فکر کردم: شاید همه چیز نباید اینطوری باشه. شاید بتونن یه جور دیگه هم باشن. هر جور دیگه.❓- پس فکر می‌کنی مردم چیزهایی رو پذیرفته‌ن که ممکنه صحیح نباشن؟❕ - آخه مجبورن چیزها رو بپذیرن‌. وگرنه نمی‌تونن زندگی روزمره‌شون رو بکنن. باید خانواده‌شون رو سیر کنن، باید بالا سرشون یه سقف داشته باشن. این که یه گوشه بشینن و فکر کنن و بپرسن «چرا»، براشون تجمل حساب میشه.شاید تو زندگی را به‌تنهایی تجربه می‌کنی.می‌توانی هرچقدر دوست داری به یک آدم دیگر نزدیک شوی، ولی همیشه بخشی از خودت و وجودت هست که غیر قابل ارتباط است.تنها می‌میری.تجربهٔ مختص خودت است.شاید چند تا تماشاگر داشته باشی که دوستت داشته باشند، ولی انزوایت از تولد تا مرگ رسوخ‌ناپذیر است.اگر مرگ همان تنهایی باشد، منتها برای ابد چه؟تنهایی‌ای بی‌رحم، ابدی و بی امکان ارتباط.ما نمی‌دانیم مرگ چیست.شاید همین باشد.فکر کردم مشکلات مردم با اولویت‌هایشان ارتباط دارد.اولویت‌هایی که باید جا عوض می‌کردند و بنابراین به نظرم رسید علت پنهان تمام مشکلات با دید ارتباط دارد؛با بخش‌هایی از دنیا که مردم به درونشان راه می‌دهند و بخش‌هایی که نادیده رها می‌کنند.زنان شهر عاشقش بودند.همیشه کلاهشان را درست می‌کرد و برایشان گل می‌چید.ولی زمانی که با من تنها بود آدم دیگری میشد.فهمیدم شیرینی‌اش و شیوه‌ای که با مردم شهر تا می‌کرد، درحقیقت نقابش بود.یک‌ نقاب خوب. بهترین نقاب موجود:یک دروغ راست.نقابش بافته‌ای بود از رشته‌پاره‌های تمام بخش‌های زیبای وجودش.یک خاخام* آمد خانه و با تِری دربارهٔ خشونت حرف زد.خاخام‌ها اطلاعات زیادی دربارهٔ خشونت دارند؛ چون برای ایزدی کار می‌کنند که به خشم مشهور است.مشکل اینجاست که یهودیان به جهنم باور ندارند. بنابراین آن وحشتکده‌ای که کاتولیک‌ها** در آستین دارند، به‌راحتی در دسترسشان نیست.نمی‌توانی رو کنی به یک پسر بچهٔ یهودی و بگویی: «اون آتیش رو می‌بینی؟ میری اون تو!»باید برایش قصه‌هایی از انتقام بگویی و امیدوار باشی نکته را می‌گیرد.(* خاخام: علما و پیشوایان مذهبی یهود** کاتولیک: از فرقه‌های سه‌گانهٔ مسیحیت که پیروان آن به پاپ عقیده دارند و از او اطاعت می‌کنند.)در عجب بودم چطور آدم‌ها بعد از این همه درد و رنج و ماجرا و اضطرابی که به زندگی‌ات تحمیل می‌کنند، به همین راحتی راهشان را می‌کشند و از زندگی‌ات می‌روند بیرون.هر دو نقاب سمجی بر چهره داشتند که با چکش هم کنده نمی‌شد.ناباورانه والدینم را نگاه کردم؛به روح ولرم و نرم‌نشدنی‌شان.تنها کاری که ازم برمی‌آمد این بود که مشت گره‌کرده‌ام را تکان بدهم و به این حقیقت فکر کنم که میل آدم‌ها به بردگی قابل باور نیست.بعضی وقت‌ها چنان آزادی‌شان را پرت می‌کنند کنار، انگار داغ است و دستشان را می‌سوزاند.جنون مسری نیست.هرچند تاریخ بشریت پر است از قصه‌های دیوانگی جمعی.مثل زمانی که در دنیای غرب همه بدون جوراب، کفش ورنی سفید می‌پوشیدند!تشخیص من اینه که این جنازه‌ای که به زور نفس می‌کشیده، به تِری چیزی رو داده که فقط می‌تونم بهش بگم وحشت مدام.این اتفاق بیشتر از هر چیز دیگه‌ای باعث شده به دنیای فانتزی شخصی خودش عقب‌نشینی کنه. تمام مدت هم قهرمان این دنیا خودش بوده.ببینید...ضربه‌هایی روحی وجود دارن که روی آدمها تأثیر میگذارن؛ ضربه‌های ناگهانی.ولی ضربه‌هایی هم وجود دارن طولانی و ممتد؛ و اغلب این نوع ضربه‌ها موذی‌ترین هستن،چون تأثیراتشون در کنار تمام چیزهای دیگه رشد میکنه و مثل دندون جزئی از وجود بیمار میشه.فکر کردم ستارگان نقطه هستند.بعد فکر کردم هر انسان یک نقطه است.ولی بعد متأسفانه به این نتیجه رسیدم که اغلب ما حتی توانایی روشن کردن یک اتاق را هم نداریم.ما کوچک‌تر از آنیم که نقطه باشیم.خائنانه‌ترین خیانت‌ها آنهایی هستند که وقتی یک جلیقهٔ نجات در کمدت آویزان است، به خودت دروغ می‌گویی که احتمالاً اندازهٔ کسی که دارد غرق می‌شود نیست!اینجوری است که نزول می‌کنیمو همین‌طور که به قعر می‌رویم، تقصیر همهٔ مشکلات دنیا را می‌اندازیم گردن استعمار و کاپیتالیسم و شرکت‌های چندملیتی و سفیدپوست احمق و آمریکا!ولی لازم نیست برای تقصیر اسم خاص درست کرد.نفع شخصی: ریشهٔ سقوط ما همین است؛و در اتاق هیئت‌مدیره و اتاق جنگ هم شروع نمی‌شود.در خانه آغاز می‌شود.نمی‌توانستم راهی پیدا کنم که موجود ویژه‌ای در جهان باشم،ولی می‌توانستم راهی متعالی برای پنهان شدن پیدا کنم و برای همین نقاب‌های مختلف را امتحان کردم:خجالتی، دوست‌داشتنی، متفکر، خوش‌بین، شاداب، شکننده.اینها نقاب‌های ساده‌ای بودند که تنها بر یک ویژگی دلالت داشتند. باقی اوقات نقاب‌های پیچیده‌تری به صورتم می‌زدم:محزون و شاداب، آسیب‌پذیر ولی شاد، مغرور اما افسرده.اینها را به این خاطر که توان زیادی ازم می‌بردند در نهایت رها کردم.از من بشنو: نقاب‌های پیچیده زنده‌زنده تو را می‌خورند.از بتش نقل قول کرد:«مردم همیشه بر کسی که برای زندگی‌اش الگوهای شخصی اختیار می‌کند خشم می‌گیرند؛چون منِش خلاف عرفی که برمی‌گزیند، باعث می‌شود مردم احساس خفّت کنند؛ همانند موجودات عادی.»ادامه دارد...</description>
                <category>فاطمه اسکندری</category>
                <author>فاطمه اسکندری</author>
                <pubDate>Wed, 10 Aug 2022 01:04:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جملات برگزیده از رمان «جزء از کل» استیو تولتز/ بخش اوّل</title>
                <link>https://virgool.io/@setaremahi/%D8%AC%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D8%B2%D8%A1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%88-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AA%D8%B2-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%91%D9%84-ywohdvnikkec</link>
                <description>رمان معروف و محبوب «جزء از کل» نوشتۀ استیو تولتز استرالیایی است. این کتاب مدت کوتاهی بعد از انتشار، یکی از بزرگ‌ترین رمان‌های تاریخ استرالیا شد. نکتۀ جالب این است که جزء از کل اولین داستان بلند استیو تولتز است و کمتر نویسنده‌ای می‌تواند از اولین کتاب خود یک شاهکار بسازد.روایت کتاب بسیار جذاب و گیراست و با اینکه حجم زیادی دارد، خواندن آن شما را خسته یا کلافه نخواهد کرد. در این مطلب که احتمالاً چندبخشی خواهد بود، قرار است جملات و پاراگراف‌های گزیده‌ای از این کتاب خواندنی را ذکر کنیم.لازم به ذکر است که این کتاب را نشر چشمه با ترجمۀ فوق العادۀ پیمان خاکسار منتشر کرده که در حال حاضر چاپ هفتاد و دوم آن که در سال 1400 چاپ شده، با قیمت 390 هزار تومان به فروش می‌رسد.در این لینک می‌توانید این کتاب را به‌صورت مستقیم از انتشارات چشمه خریداری کنید:http://www.cheshmeh.ir/Book/872/873/%D8%AC%D8%B2%D8%A1%20%D8%A7%D8%B2%20%DA%A9%D9%84حالا برویم سراغ نقل قول‌ها و جملات برگزیده و خواندنی از این کتاب :)1«دنیا جای فربهی است؛آنقدر که فکر می‌کنید جا به اندازهٔ کافی هست...ولینیست!»2«مبدع ترکیب «سیرک رسانه‌ای» می‌دانسته دارد چه کار می‌کند.واقعاً توصیف بهتری برای یک مشت روزنامه‌نگار که برای یک عکس یا یک جمله از سر و کول هم بالا می‌روند و فریاد می‌کشند وجود ندارد.»3«اعصابم خرد بود از اینکه هیچ آدم دیگری «از دست رفته» به نظر نمی‌آمد!شاید کمی غمگین و تنها بودند، ولی همه می‌دانستند دارند کجا می‌روند.عمدی به آدم‌ها تنه می‌زدم؛ به این امید واهی که شاید یک جور واکنش همدلانه از آنها ببینم.وقتی در میانهٔ بحرانی شخصی در شهر ول می‌گردی، چهرهٔ آدم‌ها کیفیتی به غایت بی‌رحم و بی‌تفاوت پیدا می‌کند. خیلی افسرده‌کننده است اینکه هیچ کس نمی‌ایستد تا دستت را بگیرد.»4«وقتی از دروازهٔ زندان گذشتم، دست پینه‌بستهٔ نوستالژی قلبم را خوب مالش دادو فهمیدم آدم برای دوران مزخرف هم مثل دوران خوش دلتنگ می‌شود؛چون در پایان روز تنها چیزی که برایش دلتنگ می‌شوی خودِ «زمان» است.»5 «بیماری و ترس هر دو بی‌اراده‌ام می‌کردند.موقع خوابیدن در تخت بود که متوجه شدم بیماری وضعیت طبیعی وجود ماست.ما همیشه مریضیم و خودمان خبر نداریم! منظورمان از سلامتی، دوره‌ای است که زوال پیوستهٔ جسم‌مان برایمان قابل درک نیست. الان می‌خواهم که بدانی من با این نظریه که می‌گوید بیماری ساخته و پرداختهٔ ذهن است موافق نیستم. هر بار کسی این را به من می‌گوید و تقصیر بیماری را گردن «افکار منفی» می‌اندازد، یاد یکی از زشت‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین و خشن‌ترین افکارم در فهرست افکار زشت و بی‌رحمانه و خشنم می‌افتم. فکر می‌کنم:امیدوارم تو را در مراسم تدفین بچه‌ات ببینم و ازت بپرسم چطور شد دختر شش ساله‌ات خودش باعث شد سرطان خون بگیرد.فکر قشنگی نیست، فقط می‌خواستم بفهمی چقدر از این طرز تفکر بیزارم. پیری برای این تئوری‌پردازها معنا ندارد. فکر می‌کنند ماده به‌خاطر اینکه افسرده است فاسد می‌شود. مشکل مردم این است که به‌قدری عاشق باورهایشان هستند که تمام الهاماتشان یا باید قطعی و جامع باشد یا هیچ. نمی‌توانند این احتمال را قبول کنند که حقیقتشان شاید فقط عنصری از حقیقت را در خود داشته باشد.»6«احساس می‌کنم یه جای زندگیم راه رو غلط رفتم،ولی اینقدر جلو رفته‌م که دیگه انرژی برای برگشت ندارم. خواهش‌می‌کنم این یادت بمونه مارتین:اگه فهمیدی مسیر رو اشتباه رفتی، هیچ وقت برای برگشت دیر نیست. حتی اگه برگشتن ده سال هم طول بکشه، باید برگردی. نگو راه برگشت طولانی و تاریکه...نترس از اینکه هیچی به دست نیاری.»7«من به‌خاطر ترس با پدرت ازدواج کردم. به‌خاطر ترس باهاش موندم.حکمفرمای زندگی من ترس بوده. من زن شجاعی نیستم.خیلی بده آدم برسه به انتهای زندگیش و بفهمه شجاع نیست.».......▪️ هر وقت مادرم اینطوری خودش را سبک می‌کرد نمی‌دانستم چه باید بگویم. فقط به صورتش، که زمانی باغی آراسته بود، لبخند می‌زدم و با کمی خجالت روی دست استخوانی‌اش می‌زدم. چون خجالت‌آور است تماشای کسی که آخر عمری خود را موشکافی می‌کند و به این نتیجه می‌رسد تنها چیزی که با خود به گور می‌برد، «شرم زندگی نکردن» است.8«وقت رفتن بود.برای همیشه.ضمناً دیگر اینجا چیزی نبود که بخواهم یاد بگیرم.زمان رفتن بود به سرزمین‌های جدید برای تکرار عادت‌های قدیم.آرزوهای جدید! سرخوردگی‌های جدید! امتحانات و شکست‌های جدید! آیا خمیردندان همه جا یک رنگ دارد؟ آیا تلخی تنهایی در رُم کمتر است؟ آیا ناکامی جنسی در ترکیه کمتر سراغ آدم می‌آید یا در اسپانیا؟!»9«در جادهٔ طولانی پُربادی که به خارج شهر منتهی می‌شد راه افتادم. احساس کسی را داشتم که از شهربازی بیرون می‌رود بدون اینکه سوار هیچ‌کدام از وسیله‌ها شده باشد.درست است که همیشه از شهر و مردمان و زندگی‌شان نفرت داشتم، ولی به هر حال کنارشان زیسته بودم. اما در جریان زندگی فرو نرفته بودم، که به خاطرش پشیمان بودم.چون حتی اگر شهرمان بدترین شهربازی دنیا بود، به‌خاطر بیست‌ودوسالی که زحمت زندگی در آنجا را تحمل کرده بودم، دست‌کم یک بار باید سوار میشدم.مشکل اینجا بود که تمام وسیله‌ها باعث می‌شدند حالت تهوع بگیرم. چه کار می‌توانستم بکنم؟!»10«کاری بدتر از این هم می‌توانستم بکنم.»یکی از ملایم‌ترین و در عین حال ترسناک‌ترین جملات در هر زبانی.11«وقتی این همه تلاش می‌کنی یک نفر را فراموش کنی، خود این تلاش تبدیل به خاطره می‌شود.بعد باید فراموش کردن را فراموش کنی و خود این هم در خاطر می‌ماند.»12«چیزی که نمی‌فهمیدم این بود که مردم تفکر نمی‌کنن، تکرار میکنن.تحلیل نمی‌کنن، نشخوار میکنن.هضم نمی‌کنن، کپی می‌کنن.برخلاف حرف بقیه، انتخاب بین امکانات در دسترس، فرق داره با این که خودت برای خودت تفکر کنی.تنها راه درست فکر کردن برای خودت اینه که امکانات جدید خلق کنی؛امکان‌هایی که وجود خارجی ندارن.»13«وقتی مردم فکر می‌کنند چند روز بیشتر به پایان عمرت نمانده، با تو مهربان می‌شوند.فقط موقعی که در زندگی پیشرفت می‌کنی به تو چنگ و دندان نشان می‌دهند.سالم و بیمار، هرچقدر هم نقطهٔ اشتراک داشته باشند، با هم برابر نیستند.»14«دارم یک میلیاردیم آنچه را در اغما دیدم برایت تعریف می‌کنم:? تمام سپیده‌ها را دیدم که زودتر از موقع سر زدند و تمام ظهرها را که یادآورت می‌شدند بهتر است شتاب کنی و تمام شامگاهان را که زمزمه می‌کردند «بعید می‌دانم زنده بمانی.»? تمام دست‌هایی را دیدم که به خیال خداحافظی با یک دوست، برای غریبه‌ای تکان خورده بودند.? تمام چشمک‌هایی را دیدم که می‌خواستند به کسی بفهمانند توهینشان شوخی‌ای بیش نبوده.? تمام مردانی را دیدم که پیش از ادرار کردن نشیمن توالت را پاک می‌کنند نه بعد از آن!? تمام راننده‌های آمبولانسی را دیدم که در ترافیک گیر کرده بودند و آرزو می‌کردند کاش یک مریض رو به موت روی صندلی عقبشان بود.? تمام آدم‌های خیّری را دیدم که به بهشت چشمک می‌زدند! تمام بودایی‌هایی را دیدم که عنکبوت‌هایی که نکشته بودند نیششان می‌زدند.? تمام کالسکه‌های بچه را دیدم و هر کس که می‌گوید تمام بچه‌ها بانمک هستند، بچه‌هایی را که من دیده‌ام ندیده است.? تمام مراسم‌های ختم را دیدم و تمام آشنایان مردگانی را که خوشحال بودند از اینکه از محل کارشان در رفته‌اند.? تمام نسخه‌های جعلی نقاشی‌های بزرگ را دیدم؛ولی حتی یک‌ نسخهٔ جعلی از کتابی بزرگ ندیدم. ? تمام تابلوهایی را دیدم که ورود و خروج را ممنوع اعلام می‌کردند، ولی حتی یک تابلو ندیدم که جنایت یا آتش افروختن را نهی کند.درون تمام دوازده ماه سال را دیدم و دلم آشوب شد.? دیدِ چشم تمام پرندگانی را دیدم که فکر می‌کردند انسان به‌عنوان یک کله‌توالت چقدر تکان می‌خورد!? از تمام اینها باید چه نتیجه‌ای می‌گرفتم؟ می‌دانم بیشتر آدم‌ها اینها را یک جور مکاشفه می‌بینند؛ من نه. تنها چیزی که دیدم مردم بودند و خشم و هیاهویشان. درست است که چیزهایی که برابر چشمم آمدند دیدم را به دنیا تغییر دادند، ولی فکر نکنم هدیه‌ای ماوراءالطبیعی بودند. یک بار دختری به من گفت یک چشم کور به سمت پیام پروردگار گرفته‌ام و باید با دلی سرشار از معنویت در خیابان راه بروم.به نظر بد نمی‌آید؛ ولی چه کار کنم؟ در وجودم نیست. خدایا مرا ببخش.? فکر کنم چیزی که برای یک نفر بوته‌ای شعله‌ور است، برای کسی دیگر آتش خُردی بیش نیست.»ادامه دارد...</description>
                <category>فاطمه اسکندری</category>
                <author>فاطمه اسکندری</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jul 2022 03:25:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با فریلنسرها همکاری کنیم یا آژانس‌های دیجیتال مارکتینگ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@setaremahi/%D8%A8%D8%A7-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%B3%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%DB%8C%D9%86%DA%AF-eo7brmnqpjec</link>
                <description>بازاریابی دیجیتال این روزها برای بیشتر مشاغل یک ضرورت است. هم کسب‌وکارهای بزرگ و هم کوچک باید به‌طور مداوم روی شبکه‌های مجازی مختلف، ایمیل مارکتینگ و ارتقای سئوی وب‌سایتشان تمرکز کنند. اما کسب‌وکارها تمام این کارها را به‌تنهایی انجام نمی‌دهند و معمولاً از آژانس‌های دیجیتال مارکتینگ کمک می‌گیرند.اگر شما کسب‌وکاری بزرگ هستید، مطمئناً همکاری با آژانس‌های دیجیتال مارکتینگ مزایای زیادی برای شما خواهد داشت. اما اگر یک کسب‌وکار نوپا و جوان هستید، بهتر است به همکاری با فریلنسرهای حوزۀ دیجیتال مارکتینگ فکر کنید. در ادامه به 4 دلیل مهمی اشاره می‌کنیم که همکاری با اینفلوئنسرها را به بهترین گزینه برای شما تبدیل می‌کند.فریلنسینگ4 دلیل برای همکاری با فریلنسرها به‌جای آژانس‌های دیجیتال مارکتینگ1. هزینهبدون شک یکی از مهم‌ترین دلایل ترجیح همکاری با اینفلوئنسرها برای کسب‌وکارهای کوچک، تفاوت هزینه‌های آن است. آژانس‌های دیجیتال مارکتینگ به‌صورت تیمی کار می‌کنند، نه فردی. به همین دلیل هم در هنگام همکاری با آنها هزینۀ دریافت خدمات از چندین نفر را پرداخت می‌کنید. آژانس‌های بزرگ‌تر حتی هزینه‌های بیشتری برای دستیاران اداری، مدیریت عالی پروژه و فضای اداری‌شان از شما دریافت خواهند کرد.هزینه‌ای که فریلنسرها برای ارائۀ همان خدمات از شما دریافت می‌کنند، به مراتب کمتر است؛ چون آنها به تنهایی کار می‌کنند. البته در میان فریلنسرهای حوزۀ دیجیتال مارکتینگ هم قیمت‌ها و تعرفه‌های خدمات متفاوت است، ولی در کل همکاری با آنها ازنظر مالی برای شما به‌صرفه‌تر خواهد بود.2. انعطاف‌پذیریفریلنسرها بسیار انعطاف‌پذیرتر از آژانس‌های دیجیتال مارکتینگ هستند. آژانس‌ها معمولاً به‌صورت هم‌زمان با چندین کارفرما همکاری می‌کنند. به همین دلیل هم چندین جدول زمانی برای زمان‌بندی تحویل پروژه‌های چند کارفرما دارند و باید بتوانند از تمام اعضای تیم خود به نحو کارآمدی برای اتمام پروژه‌ها استفاده کنند. همین مسئله باعث می‌شود ایجاد هرگونه تغییر در روند کارها از سوی شما دشوار شود. به‌عنوان مثال اگر بخواهید بودجۀ بازاریابی‌تان را تغییر دهید یا برای پروژه تصمیم دیگری بگیرید، ممکن است آژانس درخواست شما را رد کند یا برای جبران خسارت‌ها و تغییرات ایجادشده، هزینه‌های اضافه‌کاری اعضای تیم را از شما درخواست کند.استخدام فریلنسرفریلنسرها در زمینۀ تغییرات پروژه بسیار انعطاف‌پذیرتر عمل می‌کنند. شما ممکن است تنها مشتری یک فریلنسر یا یکی از چند مورد محدود باشید. اگر ممکن است در برنامۀ بازاریابی خود تغییرات لحظه آخری ایجاد کنید،احتمالاً فریلنسرها بدون نگرانی و شکایت برنامه‌هایشان را با شما تنظیم خواهند کرد.همچنین اگر تغییراتی در حوزۀ بودجۀ شما ایجاد شود، ممکن است فریلنسرها راحت‌تر با انجام دادن کارهای اضافی بدون گرفتن هزینه‌های بیشتر کنار بیایند. شما حتی می‌توانید به‌صورت هفته به هفته با یک فریلنسر کار کنید و در میانۀ راه حجم کار، استراتژی‌ها و بودجه‌ها را تغییر دهید. فراموش نکنید که تجزیه و تحلیل کمپین‌های بازاریابی بسیار مهم‌تر از برگزاری آنهاست.3. تمرکزهرچه آژانس دیجیتال مارکتینگ بزرگ‌تر باشد، تمرکز کارمندان بر روی پروژۀ شما کمتر خواهد بود. خصوصاً اگر کسب‌وکارتان در مقایسه با مشتری‌های دیگر آژانس کوچک‌تر هم باشد. البته این به معنای کار غیر استاندارد آژانس‌ها روی پروژۀ شما نیست، اما احتمالاً هرچه شما بتوانید تعامل بیشتری با اعضای آژانس داشته باشید، کمپین موفق‌تری خواهید داشت. در آژانس‌های دیجیتال مارکتینگ ممکن است شما هیچ وقت نتوانید افرادی را که روی پروژۀ شما کار می‌کنند ببینید یا با آنها صحبت کنید.فریلنسرها فرصت بیشتری برای صحبت و برقراری ارتباط با شما دارند. درواقع اعتبار کار فریلنسرها به اندازۀ بازخوردهای مثبتی است که از مشتری‌هایشان می‌گیرند. همچنین آنها توانایی هدایت پروژه در زمینه‌های خاص‌تر و تخصصی‌تری را دارند. اگر دوست دارید با کسی که کار برندسازی را برای کسب‌وکارتان انجام می‌دهد به‌صورت پیوسته ارتباط مستقیم داشته باشید، بهتر است یک فریلنسر دیجیتال مارکتر را استخدام کنید.سبک زندگی فریلنسری4. تخصصشاید برایتان تعجب‌آور باشد، ولی در اکثر مواقع تخصص فریلنسرها بسیار بیشتر از افراد حاضر در آژانس‌های دیجیتال مارکتینگ است. آژانس‌ها تیمی از بازاریابان را گرد هم می‌آورند که بسیاری از آنها حتی با مشتریان زیاد و برندهای معروف هم همکاری داشته‌اند. اما آیا افرادی که قرار است روی برند شما کار کنند، بهترین نیروهای آژانس‌ها هستند؟ شاید این افراد متخصص تبلیغات دیجیتال باشند، اما آیا چیزی دربارۀ سئو یا ایمیل مارکتینگ می‌دانند؟ شما چطور باید جواب این سؤال‌ها را بگیرید؟با کمی جستجو در میان فریلنسرها و سر زدن به چند پلتفرم فریلنسینگ، می‌توانید یک متخصص بازاریابی دیجیتال را با تخصص‌های خاصی که مد نظر شماست پیدا و استخدام کنید. آیا به دنبال متخصص سئو هستید یا اینفلوئنسری که بتواند محصول شما را تبلیغ کند؟ شاید هم به دنبال دیجیتال مارکتری می‌گردید که بتواند صفحات اجتماعی شما را بالا بکشد. در هر صورت افراد متخصص را در میان اینفلوئنسرها راحت‌تر پیدا خواهید کرد.منبع:  www. fiverr.com</description>
                <category>فاطمه اسکندری</category>
                <author>فاطمه اسکندری</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jul 2021 23:16:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>