<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Setayesh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@setayesh85</link>
        <description>‌‌‌‌‌</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:23:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1308465/avatar/vMUOm9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Setayesh</title>
            <link>https://virgool.io/@setayesh85</link>
        </image>

                    <item>
                <title>۶۵۷۴</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-oogqibygzdiy</link>
                <description>سلامی به گرمی آتش شومینه در یک روز برفی!دیگه وقتش رسیده بود به یه بهانه ای بیام و یه پست بنویسم و چه بهانه ای بهتر از تولد ۱۸ سالگی؟!آره... من ۱۸ ساله شدم. زمان عین برق و باد گذشت. کوچیک تر که بودم کنکور و ۱۸ سالگی برام یه چیز خیلی دور بود. انگار هیچ وقت قرار نبود بهش برسم. من حتی وقتی که کلاس اول بودم، فکر میکردم هیچ وقت به کلاس ششم نمی‌رسم. انقدر تو ذهنم کلاس ششم آینده دوری به حساب می اومد! برام ته بزرگ شدن کلاس ششم بود. همون کلاس اول که بودم پسرخاله ام برام یه دفترچه کوچولو خرید. هر صفحه اش یه رنگ بود. خیلی خوشم میومد ازش. انقدر که دلم نمیومد ازش استفاده کنم با خودم گفتم میذارمش وقتی کلاس ششمی شدم توش مینویسم. هنوزم اون دفترچه‌ی ریز و نُقلی رو دارم. ولی خالیه. چون کلاس ششم هم دلم نیومد توش بنویسم. دلم نمیخواست صفحه های رنگی رنگیش سیاه بشه:)))) آقا خلاصه! نه تنها کلاس ششمی شدیم، بلکه دوازدهمی هم شدیم، بلکه سال بعد میریم دانشگاه.(وای تو رو خدا زودتر بریم دانشگاه، مجاز به انتخاب رشته بشیم و بریم دانشگاااااااه. از مدرسه و هرآنچه به آن مربوط است نفرت دارم.) دلم میخواد فکر کنم زندگیم دو نیم شده. قبل از ۱۸ سالگی و بعد از ۱۸ سالگی. انگار مثلا خیلی بزرگ شدم. دیگه بزرگسال به حساب میام. دلم میخواست تولد ۱۸ سالگیم یه روز خااااص باشه! یه روز شاااااد! ولی فردا اولین روز ۱۸ سالگی با آزمون گزینه ۲ شروع میشه. ادامه اش دست خودمه که یه روز شااااد بشه (کلا ۶۳ روز دیگه تا کنکور سراسری اردیبهشت ۴۰۴ مونده پس کنسله و باید برم درس بخونم) انشالله شادی تولد رو موکول میکنیم به تیر ۴۰۴. اگر دیدین تیر ماه سال آینده زمین آتیش گرفته مسببش منم. من دارم آتیش میسوزونم.( لطفا اگر بیش از ۱۸ سال سن دارید و یا کنکور رو دادید تموم شده رفته، تو کامنت ها نیاید بگید نه بابا اصن خوش نمیگذره بهترین روز هات همین روز های مدرسه بود. مرسی اَه!) بنده معتقدم دوران بزرگسالی (حالا انقدر بزرگسالی بزرگسالی میکنم انگار ۴۰ سالمه) هرچقدرم مشکل و بدبختی داشته باشه بازم هر روز صبح که بیدار میشی قبل از رسیدگی به دغدغه هات باید خدا رو شکر کنی که مدرسه نمیری!کاش سال بعد که اومدم دوباره پست بنویسم، وقتی چشمم به این پست میخوره ناراحت نشم و نگم چه اسکلی بودم. چشمام پر اشک نشه و شرمنده خودم نشم. تنبلی هام و روزایی که حال درس خوندن نداشتم نیاد جلو چشمام! میدونی؟! کاش همه چی بگذره تموم شه بره فقط! حالا خوب یا بد، سخت یا آسون فقط تموم شه این لعنتی! فی‌الحال از همه چییییز بدم میاد! راستش احوالات این روز هام رو نمیشناسم. هم خوشحالم هم ناراحت. یه وقتایی پر انرژیم یه وقتایی بی حال و افسرده، هم قهقه میزنم هم گریه میکنم، هم آرومم و مهربون هم پرخاشگرم و عصبی. همه جا رو بوی ناامیدی برداشته ولی من به امید دارم. یعنی وقتی یکی حالم رو میپرسه نمیدونم باید چی بهش بگم. بگم خوبم؟ تو خوبم خلاصه میشه؟انگار نوشتن یادم رفته! (نه که پست های قبلیم شاهکار های ادبی بودن!) خیلی وقته که حتی روزمره نویسی و خاطره نویسی هم نکردم و حیف! چه روزایی رو روی کاغذ ثبت نکردم و فقط تو ذهنم ذخیره شون کردم! بعضی وقتا که وسط همه اون احساسات متناقضم به آینده فکر میکنم شور جوانی منو میگیره! حس میکنم صاحب یک روحِ نوشکفته ام! والا خیلی طعم نوجوانی رو نچشیدم. فقط هر روزش رو رفتم مدرسه. مدرسه هم جای جالبی نبود. خیلی شور و ذوق نوجوانی نداشت. مثل فیلم های تینیجری نبود. هر کار دیگه ای هم خواستم بکنم نصفه و ناقص موند چون به خاطر مدرسه مجبور شدم بذارمش کنار. اما در آخر نه درست به درس و مدرسه رسیدم و نه به چیزی که دوست داشتم. امیدوارم جوانی دوران بهتری باشه. (و امیدوارم این شور جوانی زود تموم نشه. تو رو خدا! من میخوام زندگی کنم!!). دلم میخواد وقتی هفتاد هشتاد ساله شدم کتاب زندگیمو بنویسم. کارایی که کردم، کارایی که نکردم، جاهایی که رفتم، حسرت هایی که خوردم، غصه هام، خنده هام، گریه هام، شیطنت هام، آدمایی که باهاشون آشنا شدم، همه و همه چیو بنویسم. یا مثلا نوه هام دورم جمع بشن براشون تعریف کنم و صدامو ضبط کنن.کاش اگر این کارو کردم، کتابم کتاب قطوری بشه و فایل های صوتی هم طولانی بشن. (ولی فکر کنم هفتاد هشتاد سالگی دیر باشه. نه نای حرف زدم دارم نه جون نوشتن. شایدم آلزایمر حسابم رو برسه. یا شایدم آقای ایلان ماسک اون تراشه کوفتی رو تو مغزمون بذاره و من خیالم راحت بشه که نیازی به نوشتن و گفتن خاطرات گرانبهام نیست و بعد از مرگم اون تراشه رو میارن بیرون و فرزندان و نوه هام و نتیجه هام به راحتی میتونن به آرشیو تجربیات مامانبزرگشون دسترسی داشته باشن. البته اگر در آینده به تجربه‌ی گذشتگان نیازی باشه! چون فکر نمیکنم در اینده های بسیار بسیار دور اطلاعات ما به دردشون بخوره. صرفا میتونن از خاطراتم لذت ببرن)میدونم پرچونگی کردم، میدونم تناقض زیاد داشتم، میدونم خیلی از این شاخه به اون شاخه پریدم و میدونم دایره واژگانم خیلی محدود بود. ولی اگر تا اینجا همه چیو خوندی در قلب من جای داری 3&gt;ببخشید دیگه حوصله سر و کله زدن با کمال‌گرایی رو نداشتم همینجوری یه چیزی نوشتم که نوشته باشم.خداحافظی‌ای به گرمی سوپ گوجه در حال قل قل کردن روی اجاق...</description>
                <category>Setayesh</category>
                <author>Setayesh</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2025 20:25:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از هر دری سخنی!</title>
                <link>https://virgool.io/@setayesh85/%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-glorm80zgd2u</link>
                <description>زرتی شد ۸ فروردین ۱۴۰۳!! میبینی تو رو خدا؟درود!ویرگولی های عزیز حالتان چطور است؟ ایام به کام است؟مدت ها پیش اومدم تو ویرگول یه پست نوشتم ولی چون همش غر از زمین و زمان بود در کمتر از ۲۴ ساعت بعد از انتشار پاکش کردم. همش با خودم فکر میکنم نمیام نمیام نمیام وقتی هم میام پست بنویسم انقد زر مفت میزنم که هر کس میاد بخونه همون اول میزنه از صفحه بره بیرون. خب آخه مردم مگه بیکارن بشینن غرغر کردن های منو بخونن؟والا از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون بعد از مهرماه دیگه انقد اوضاع مدرسه و کار و بار و زندگی خیط شد که اصن نفهمیدم روز هام چطوری گذشتن. انگار فقط یه موجودی بودم که نفس می‌کشید و روز ها در روتین زندگیش به دنبال بقا بود. یه نیم نگاهی که به چندتا پست قبلیم کردم دیدم اوه چه حال توپی داشتم و خودم خبر نداشتم!! سال تحصیلی رو عین ببر شروع کرده بودم و پیشرفت هفته به هفته داشتم و ایول من چقدر پر قدرت پیش میرم و بریم تو کارش و بزنیم تو گوش پایه یازدهم و این حرفا! ولی هرچی رفتم جلوتر ببر درونم تبدیل شد به بچه گربه! روند نزولی!! نزول روند با مخ تا ته درّه!این اواخر اسفند بود مشاوره داشتم با مشاور مدرسه‌مون. منو نشونده تو دفترش یه نگاه به من یه نگاه به درصد ها، میگه ستایش چیکارت کنیم درس دوست داشته باشی و درس بخونی؟؟ (واکنش صادقانه من تو دلم: خودتو بکش زن!) اوج مشاوره اش اینه بگه درس کم میخونی و تست کم میزنی.خطاب به مشاور(تو پرانتز بگم از مدرسه و آدماش متنفرم)بگذریم؛سال ۴۰۲ برای من سال خوبی بود. خیلی اتفاقا برام افتاد. مثلا اردو با دوستان رفتیم شهربازی و چشم والدین و دور دیدیدم و تا میتونستیم آدرنالین ریختیم تو خون! 😂😂حالا اینجا میتونم چندتا دونه تجربه نام ببرم که منو بزرگ کردن، باعث شدن یه پله از چیزی از که بودم برم بالاتر! تجربه شرکت و حضور در جشنواره پژوهشی x (ترجیح میدم سر یه مسائلی اسم جشنواره رو نگم فعلن!) یکی از بزرگترین هاش بود. خداوکیلی سر این جشنواره زحمت کشیدم هااا!!! نصف شدم از بس که حرص خوردم و کار کردم! ولی خیلی چسبید! تلاش کنی و زحمت بکشی و نتیجه بگیری می‌چسبه! علاوه بر اون من به خاطر همین جشنواره با آدم حسابی های زیادی هم کلام شدم و این فرصت نصیبم شد ببینم چقدر آدم های فرهیخته زیادن! و من چقدر خوش شانس بودم که این فرصت نصیبم شد باهاشون آشنا بشم. علاوه بر اون هم مهارت و اطلاعاتم در یه سری زمینه ها زیاد شد.تجربه شرکت و حضور تو کلاس گروهی موسیقی و همنوازی با بقیه یکی دیگه از بزرگترین تجربه هام بود. ساز زدن تو گروه یه دنیای دیگه ایه! کلاس موسیقی کلا یه روز در هفته و نیم ساعت بیشتر نیست. اما کلاس گروهی یکم تایمش در روز بیشتر بود. منم مجبور شدم بعد از مدرسه با سرویس به جای خونه بپرم برم کلاس موسیقی! با همون مانتو و شلوار و مقنعه بی ریخت و زشت مدرسه که اصلا معلوم نیست چه رنگیه ( سبزه، سرمه ایه، خاکستریه، طوسیه، اصن مشکیه؟ چیه؟) و سازی که برای چند ساعت از آموزشگاه قرض می‌گرفتم.منو گیتار آموزشگاه و مانتو مدرسه و کلاس گروهی ولی خداییش اصن نمیتونم حس گروه نوازی رو توصیف کنمممممممم. فوق العاده اس!! متاسفانه فکر کنم به خاطر کنکور دیگه خانواده اجازه‌ی ثبت نام ندن بهم.(از حق نگذریم خودمم دلم نمیخواد کاستی های سال آخرم رو بندازم گردن موسیقی) تابستون ۴۰۳ آخرین ترم من میشه. البته!!!!! بعد کنکور دوباره ثبت نام میکنم!!!!! من به این راحتی ها گیتار رو از زندگیم جدا نمیکنم. فقط مرگ میتونه منو موسیقی رو از هم جدا کنه والسلام!امسال بعضیا از فهرست &quot;آدم های مهم زندگیم&quot; پاک شدن (که واقعا بابتش خرسندم چون سلامت روانم سود کرد و انرژی درونم حالش بهتر شد) و بعضیا به این فهرست اضافه شدن(که بابت اینم خرسندم چون ناقصی های وجودم با تیکه هاشون کامل شد). اسم اینم میزارم تجربه! تجربه‌ی زیبای آرامش ذهنی به خاطر اهمیت ندادن به افرادی که رو مخم رژه می رفتن:)از لحاظ روحی دلم بدجور میخواد یه مهمونی بزرگ بگیرم یه عالمه از بر و بچز دلبر و دوست داشتنی ویرگولی رو دعوت کنم و از شب تا دم صبح بشینیم و گپ بزنیم! یه زمان که نوتیف ایمیلم میومد و چک میکردم می‌دیدم یکی برام کامنت گذاشته دلم میخواست اول یه بغل سفت و محکم بکنم بعد جوابش رو بدم:)))))* نمدانم والا ویرگول کدامین بلای کیهانی به سرش اومده که پست های قبلی نه استیکر هاشون درسته نه عکس هاشون!!!*کاش بتونم بیشتر بیام اینجا و بنویسم. مثل قدیما...فعلا مغزم همینقدر برای نوشتن پست یاری کرد. انشاالله موردی خواستم اضافه کنم در پست های آتی میگنجانم! ارادتمند شما؛ ستایش :)))</description>
                <category>Setayesh</category>
                <author>Setayesh</author>
                <pubDate>Wed, 27 Mar 2024 02:11:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنبه ۸ مهر ۱۴۰۲</title>
                <link>https://virgool.io/@setayesh85/%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%DB%B8-%D9%85%D9%87%D8%B1-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B2-jefjqinj9r0j</link>
                <description>صبح ساعت یه ربع به شیش بیدار شدم. برام از اون روزایی بود که دلم میخواست با پتو یکی بشم و توی تختم فرو برم. پام از پتو اومد بیرون. یه حالت یخ زدگی خاصی داشتم و وجودم داشت مور مور میشد. این نشوووون میده جدی جدی پاییز شده! :////6 و ربع سوار سرویس شدم. بعله! دقیقا ساعت 6 وربع! چون فاصله خونه تا مدرسه اندکی زیاده، صبح باید زودتر بریم تو ترافیک گیر نکنیم، که اگر گیر کنیم دو روز بعد میرسیم مدرسه!تو اتوبانِ نمیدونم چی که داشتیم میرفتیم یکم اجتماع ماشین ها زیاد بود. ماشین کنار ما یه پسر جوونی بود که اون موقع صبح داشت آهنگ های بیکلام اوپ دیس اوپ دیس و دوپس دوپسی گوش میداد، یه سیگاری هم گرفته بود دستش، در عالم خودش سیر میکرد. هر از چندگاهی هم یه نیمچه قر ریزی به گردن و مچ دستش میداد. رسیدیم مدرسه، قبل از زنگ صبحگاه (عذاب صبحگاهی) نشستم تست های شیمی که دیشب دیگه جون نداشتم حلشون کنم رو انجام دادم. سر و کله ی دوستم پیدا شد. متاسفانه همکلاسی و هم رشته ای نیستیم. ( پارسال بودیم) رفتیم حیاط و دور زدیم و غر زدیم و از جشنواره گپ زدیم و دوستم از برنامه نویسی و کامپیوتر و هوش مصنوعی کلی چیز میز برام تعریف کرد.برگشتیم کلاس هامون.زنگ اول و سوم شیمی داشتیم. معلممون نیومده بود. مثل اینکه یه سلسله مشکلاتی با اداره (!) براش پیدا شده. اصن نمیدونم. حالا هرچی شده بود امروز زنگ اول و سوم نیومد. همون ساعت اول همه با جوش و خروش در حال کپی کردن تکالیف شیمی از هم بودن. که خب احتیاجی نبود. یکم گذشت و منم با دوست دیگه ام که کنارم میشینه حرف زدم. از پژوهش مدرسه گفتیم. که چقدر پارسال اذیت کرد همه رو. چقد هممون زحمت کشیدیم. متاسفانه همه نتوستن اونطور که باید نتایج زحماتی که کشیده بودن رو ببینن(صد البته از ارزش کارشون و اون همه تلاش چیزی کم نمیشه). اونم به خاطر ذهن چارچوب بسته ی داور های جشنواره های پژوهشیه، که عقلشون به بخش علمی پروژه ها میرسه، ولی انقدر نمیفهمن که این پروژه های به اصطلاح دانش آموزی بسیار سنگینن و بچه ها تا جایی که توان داشتن روشون کار کردن!زنگ دوم عربی داشتیم :///// به نظر من عربی از سال دهم به طرز فجیعی عجیب غریب شد. اصن به طور ناگهانی سخت شد. از هاذا ماذا رسیدیم به مضارع مجزوم! :///// یعنی که چه!!! به قول خود معلممون همه داشتیم با صورت هایی که نشان از هنگی مغز میداد درس گوش میدادیم.زنگ سوم هم همون آش و همون کاسه ی زنگ اول. با این تفاوت که:من مثل 99 درصد مواقع زندگیم، پشت میزم نشسته بودم، تکه کاغذ باطله ای برداشته و برای خودم خطوط منظم و نامنظمی که در نهایت به شکلی شَکیل تبدیل می شوند، میکشیدم.از نظر خودم نسبت به دفعه های قبلیم زیاده بی ریخت شدن?‍♀️?اینم تو کلاس تابستونی ها کشیدم.  نسخه بهتر و زیباتر و شکیل تر همون بالاییه. شخصی از میان همهمه ی کلاس، در حالی که داشت کیک میخورد اومد بالاسرم گفت: چقددددد قشنننگهههههه!!! اون شخص ساااکت ترین فرد کلاس بود. به قدری این بشر حرف نمیزنه که من صداش رو تا حالا نشنیده بودم. فقط اسمش موقع حضور و غیاب معلم های به گوشم رسیده بود.بالا سرم وایساد و یکم نگاه کرد. گفتم دوست داری یادت بدم چطوری یه دونه راحتشو بکشی؟ گفت آره. شروع کردم توضیح دادن یهو دیدم صندلی کشید آورد گذاشت کنار من! بسم الله الرحمن الرحیم گفتگو ی ما شروع شد. همینطور که نشون میدادم چطوری میکشم حرف زدیم: (کلمات و جملات دقیق نیستن فقط میخوام مطلب رو برسونم من ستاره، اون مثبت)+کلاس طراحی میری؟*نه بابا!!? نقاشی و طراحی بلد نیستم. فقط از اینجور طرح ها خوشم میاد. کلا دوست دارم با خط و نقطه تو کاغذ به یه چیزی برسم.....لحظاتی سکوت....+چه درسی رو بیشتر دوست داری؟*درس های عمومی بیشتر. از کلاس نهم خیلی عاشق ادبیات شدم. به خاطر معلمش. ولی هنوزم دوست دارم.+چرا انسانی نرفتی؟*نمیدونم... ولی الانم ناراضی نیستم!... و کلا درباره رشته های هنر و انسانی صحبت کردیم. گفتم هنر دوست دارم، ولی فکر نمیکنم رفتن به هنرستان خوشحالم کنه. از نظر درساشون. انسانی هم همینطور....*رشته پژوهشت چی بود؟+ادبیات:)))*منم شیمی!! که خیلی حال داد بهم. یه جورایی فهمیدم بیشتر از زیست دوسش دارم. ....لحظاتی سکوت....+کلاس چیا میری؟*فقط موسیقی. +عهههه چه سازی؟؟*قبلا ویولن. الانم گیتار+منم موسیقی خیلی دوست دارم.....لحظاتی سکوت...+اینی که میزارن جلوشون از روش ساز میزنن رو چی میگن بهش؟ دقیق نمیدونم.*نت؟ نت رو میگی؟+فکر کنم.*آره اسمش نته.+چجوریه؟*یه سری تئوری موسیقیه که یاد میگیری. مثل الفبا. بعد از رو اون میتونی بخونی و بنوازی.....لحظاتی سکوت....*دوست داری یکم بهت یاد بدم؟؟+آرهههه (با ذوق).... یهو غیب شد، رفت یه دفتر آورد. حاشیه دفترش رو کوه و ابر و خط های منحنی و اینجور چیزا کشیده بود. نشانه هایی از سر رفتگی حوصله به نظر میومدن.هیچی دیگه نشستیم و من در یک حرکت کاملا رندوم بخشی از تئوری موسیقی رو یادش دادم!!! یعنی هنوز موندم که چیشد اصن! یکم موسیقی کار کردیم. من تجربه درس دادن زبان داشتم، ولی موسیقی... نههه!!!! برای چند دقیقه این احساس رو داشتم که اگر روزی روزگاری این بنده ی خدا خواست بره کلاس موسیقی، استادش منو فحش نده که مثلا غیر اصولی گفتم، یا بد توضیح داده باشم اشتباه رفته باشه تو ذهنش. بالاخره من که خودم از این آموزش غلط زخم خوردم.?‍♀️از بحث موسیقی اومدیم بیرون. منم برگشتم سر همون کارایی که داشتم میکردم (اون گردالی گردالیه رو شروع کردم که الانم نصفه اس و احتمالا فردا سر کلاس تاریخ کامل میشه). اما بازم حرف زدیم. از کتاب. بعله! من یک خوره ی کتاب پیدا کرده بودم! وسط همون گپ و گفت 3 تا کتاب بهش معرفی کردم. گوشه ی پایینی همون دفترش که تئوری موسیقی براش نوشته بودم یادداشت کرد. به شدت از هم‌صحبتی باهاش لذت بردم. یه تجربه جالبی بود!!! هیچی از درون ذهن همدیگه نمیدوستیم ولی همین قشنگش کرده بود. بدون تصورات قبلی هرچی دلمون میخواست با یکی درباره اش حرف بزنیم رو میریختیم وسط!زنگ ناهار دوستم از اون یکی کلاس اومد. صحبت های صبح رو من باب برنامه نویسی ادامه دادیم. داره مجبووورم میکنه یاد بگیرم. شکایتی هم ندارم. دوست دارم کارای مختلف بلد باشم حتی به میزان کم!ساعت آخرم ریاضی بود. دیگه واقعا نای ادامه دادن نداشتم. وسط های ساعت دیگه دلم میخواست دراز بکشم کف زمین، خودم رو مچاله کنم و یه دل سییییر بخوابم! یه امتحان تستی ریاضی هم دادیم. 30 درصد زدم. از خودم راضیم. بالاترین درصد ریاضیم از تابستون بود. قشنگ پله پله دارم میام بالا. اهمیتی نمیدم اگر درصدم کمه. مهم اینه که روند صعودیه! 17 درصد، 20 درصد، 27 درصد، 30 درصد!ادامه روزم عادی بود. مثل بقیه روزا بعد مدرسه. خواب، چای، درس!در مجموع هفته ی اول مهر خیلی سخت گذشت! اصن متوجه نشدم چجوری تمومش کردم. اتفاقایی افتاد و حسابی اعصابم رو درگیر کرد ؛ باعث شد حسابی دل درد های عصبی بگیرم. ولی هفته دوم رو خوب شروع کردم. سالی که نکوست از بهارش پیداست! بهارش پرشکوفه بود. امیدوارم بقیه اش هم خوب پیش بره.فعلا!?</description>
                <category>Setayesh</category>
                <author>Setayesh</author>
                <pubDate>Sat, 30 Sep 2023 22:41:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیو بیو!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@setayesh85/%D8%A8%DB%8C%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D9%88-xhunwwofeyi7</link>
                <description>اجازه هست ما هم چالش بیو رو انجام بدیم؟؟ خیلی جالب بود نتونستم نذارم.فقط از اونجایی که من هر دقیقه نظرم عوض میشه و کلا فازم تغییر میکنه جوابام برای طولانی مدت صدق نمیکنن :)))))))))))))))))))))))۱- پررنگ ترین کلمه ای که تو ذهنمه: زندگی۲- اگه تعداد یه چیزو تو جهان بیشتر می‌کردم: درخت ها۳- اگه یه رایحه بودم: رایحه گل نرگس۴- اگه یه شیء بودم: دفترچه خاطرات۵- اگه یه رنگ بودم: همه رنگا خیلی قشنگن! ولییی یه رنگی تو طیف آبی بنفش!۶- اگه یه قدرت ماوراءالطبیعی داشتم: نامرئی شدن!!۷- اگه یه ژانر بودم: کمدی اکشن۸- اگه یه نوع قهوه بودم: لَته:)))۹- اگه یه حس بودم: حس چهارشنبه ها بعد مدرسه!!۱۰- اگه یه مکان بودم: یه جنگل بکر و دست نخورده که هیچ بنی بشری نرفته. ۱۱- اگه یه چیز تو طبیعت بودم: چشمه۱۱- از چی متنفرم: از خیلی چیزا! ولی مهم ترینش مسخره کردن! واقعا وقتی میبینم اعصاب و روانم میریزه به هم! از استرس هم خیییلیییی بدم میاد!۱۲- چی باعث میشه تصمیم جدی واسه خودکشی نگیرم: اون لیست کارایی که باید قبل مرگ انجام بدم و چیزایی که باید تجربه کنم، از همه مهم تر خانواده و دوستام۱۳- تو چه کاری استعداد دارم: استرس داشتن.۱۴- چی منو از دپرس بودن نجات میده: موسیییییقییییی!!! چه نواختن چه گوش دادن، آشپزی، آواز خوندن (به شرطی که تنها باشم)، خلق یه اثر هنری در واقع یه چیزی که با دستام بسازمش! ۱۵- طولانی ترین تایمی که رو یه آهنگ قفلی بودم: یادم نیس که! ولی فکر نکنم بیشتر از 2 یا 3 ماه شده باشه.۱۶- کاراکتر انیمه مورد علاقم: تنها انیمه ای که تو زندگیم دیدم &quot;دروغ تو در آوریل&quot; بود که اون موقع از کائوری خوشم میومد، مخصوصا اینکه زمانی بود که خودمم تو فکر و خیال ویولن بودم..۱۷- چیزایی که دوسشون دارم: خیلی چیزا! گیتار و ویولنم. یوتوب. هدفونم. تک تک کتابام. پتو بنفشم. هری پاتر. گل آفتابگردونی که دوستم روز نمایشگاه مدرسه برام آورد و هنوز خشک شده اش تو اتاقمه. عکس های بچگیم. آقا من اصن کل زندگیم و دار و ندارم رو دوست دارم.</description>
                <category>Setayesh</category>
                <author>Setayesh</author>
                <pubDate>Sun, 24 Sep 2023 22:30:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستان خود را چگونه گذراندید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@setayesh85/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF-tzkm3g7bbhj5</link>
                <description>سلاااااااام!!!!پست زیادی طولانیه و ارزش ادبی خاصی نداره، تیتر ها رو بولد کردم اسکرول کنید هر کدوم رو دوست داشتین بخونید، اگرم نه دمتون گرم تا اینجا اومدین خدافظ???? به دلیل کمبود اعتماد به نفسم هر لحظه ممکنه این پست رو پاک کنم... احساس میکنم فقط سرور های ویرگول رو دارم الکی شلوغ میکنم?‍♀️?موسیقی!بدون شک مهم ترین اقدامی که تابستون امسال داشتم شروع ساز گیتار بود. حس میکنم تنها چیزیه که میتونه منو عمیقا خوشحال کنه.کادوی تولدم گیتار گرفتم. اونم به خاطر این بود که مغز مامان و بابام رو (مخصوصا بابام ) خوردم از بس که ویدیو گیتار نشون دادم و دربارش حرف زدم. چند وقتی پسرخاله‌ام کمک کرد و چندتا چیز میز یادم داد و بالاخره اوایل تیر رفتم کلاس ثبت نام کردم. مهم ترین اقدام بعدی باز هم به این مربوطه. هزینه های کلاس موسیقیم رو خودم با پول تو جیبی و پس انداز هایی که کردم میدم. استقلال مالی محسوب میشه؟ حالا هرچی که هست شروع خوبیه برای اینکه همین یه فسقل پولی هم که برای خودم دارم درست و حسابی مدیریت کنم. حتی باعث میشه کلاس ها رو جدی تر بگیرم، بالاخره گویند که من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم (پولم)می‌رود...وضیعت ویولون در چه حاله؟ متاسفانه ویولنم داره گوشه اتاقم خاک میخوره. شاید اگه یکم از آموزشگاه و استاد موسیقی شانس می‌آوردم و انقدر با عوض شدن استاد و آموزش های یکی از یکی غیراصولی تر، شل و سفت نمی‌شدم ویولن رو ادامه میدادم، ولی یکم گول دک و پز اون آموزشگاه رو خوردم. اینجا این جدیده خیلی بهتره?‍♀️ببین خیلی بهتره! از همه جهت! میخواستم ویولنم رو بفروشم. اما استادم تاکید داره با اینکه دیگه نمیزنی نفروشش. میگه اگه بفروشی پولش رو نمیدونی خرج چی میکنی، الکی هم ویولن رو از دست میدی هم پولی که به دست آوردی رو بیهوده خرج میکنی. نگهش دار. شاید بری سراغش. از دستش نده!اسمش رو نبر! (مدرسه)سال دهم با کمترین معدلی که تو کل دوران تحصیلیم گرفته بودم، فارغ‌التحصیل شدم. ۱۸.۵۲! من معدلم کمتر از ۱۹ نمیشد هیچوقتتتت!!! امسال با اینکه واقعا تنبلی زیاد کرده بودم اما بازم به خودم افتخار میکنم که با اون تلاش، این نمره رو گرفتم. البته معدلم خیلی بدنیست. نمره دروس اختصاصی به جز زیست رو خوب نگرفتم?۳۱ تیر دوباره مدرسه کلاس هام شروع شد، اصلا تو بگو یه ذره دلم برای مدرسه و دیدن ریخت و قیافه کلاس و درس و کتاب تنگ نشده بود. اما خب چیکار کنم؟ مگه دست منه؟ باید برم دیگه?‍♀️ تلاش های فراوانی داشتم که از همین اول سالی پرقدرت پیش برم، ولی... مثل خر تو گل گیر کردم. سعی میکنم با این همه انرژی منفی که تو مدرسه بهم وارد میشه و بهم حس ناکافی بودن میده کنار بیام و بازم به تمرین کردن ریاضی و فیزیک و شیمی ادامه بدم?۷ شهریور امتحان جامع دادم و بهتره دربارش حرف نزنم... فقط اینکه تحلیل تک تک سوالاتش برای مشاور محترم بدجور عذابی بود.زبان!کلاس زبانم بعد از گذشت ۸ سال تموم شد. از مرداد ۱۳۹۴ تا مرداد ۱۴۰۲... روز های خوبی رو داشتم، یه روز هاییش خندیدم، یه روزهاییش گریه کردم، یه روزهاییش ناراحت، یه روز هایی خوشحال، یه روز هایی بی حوصله، چندین و چند ترم آنلاین و و و!یکی دو جلسه آخر هم فیلم و خوراکی بود. معلممون برامون کیک درست کرد و با پفک خوردیم‌ و فیلم دیدیم? این معلمه فرشته بود? البته که معلم های فرشته زیاد داشتیم. معلم ظالم هم داشتیم که فقط یه دونه بود.همون روز های اول تیر بود که شروع کردم با دوالینگو (الان اسمش رو گفتم تبلیغ میشه؟?) آلمانی یاد گرفتن. خب زبان آسونی نیست ولی سخت هم نیست. چیز باحالیه! خیلی جدی نیستم، در حد سرگرمی و فعال نگه داشتن مغزم!!!! سیستم دوالینگو این شکلیه که هزار بار هر چی یاد میگیری رو تمرین می‌کنی. حتی اگرم نمیخواید جدی زبان جدید بخونید، میتونید ۴ تا دونه کلمه جدید به یه زبان دیگه یاد بگیرید. از ۵ دقیقه وقت گذاشتن تو این اپ پشیمون نمیشید.فیلم و سریالسریال استرنجر تینگز رو مجددا اما این بار همراه خانواده تماشا کردیم. مامانم اون موقع که من فصل ۴ تازه اومده بود رو می‌دیدم میگفت میخوام این سریال رو از اول نگاه کنم خیلی ازش تعریف میکنن! منم از حرف خودش بر علیه خودش استفاده کردم و به محض تموم شدن امتحانای خرداد نشوندمشون استرنجر تینگز نگاه کنن. البته که مثل من باهاش حال نکردن...چندتا فیلم هم نگاه کردم که ارزش دیدن داشتن، یکیش دسته دختران بود که احتمالا اسمش رو شنیدین، یکی دیگه بدون قرار قبلی بود که داستان قشنگی داشت و حس و حال فیلم خداااا بود!!! اینو واقعااا پیشنهاد میکنم ببینین. فیلم سقوط رو دیدم که داستان واقعا فراز و نشیب آنچنانی نداشت و فقط دلهره ی ناشی ارتفاع زیاد و تلاش برای بقا رو نشون میداد. فیلم ماتریکس رو نصفه دیدم چون حوصله ام رو سر برد. فکر کنم دیر بود برای دیدنش، برای زمان خودش خیلی خفن بوده ولی الان یکم به قول خودمون دِمُده شده‌. مرثیه ای برای یک رویا رو دیدم و تک تک موهای تنم سیخ شد. برادران گریمزبی هم تماشا کردم، خوب بود، خنده دار بود ولی عالی نبود. صرفا برای سرگرمی چیز خوبیه.و اما سریال چرنوبیل!!! یقینا چرنوبیل یکی از بهترین سریال هایی بود که تو عمرم دیدم. همه چیش عالی بود. همونطور هم که از اسمش معلومه بر اساس داستان واقعی چرنوبیله. حتی اشخاص هم با نام واقعی خودشون هستن، در واقع اطلاعات کاملی از این رخداد بهتون میده. اگه ندیدین پیشنهاد ۱۰۰ منه و اگرم دیدین دوباره برین نگاه کنین? البته اگه تا حالا سراغش نرفتین، یه موقعی برید که از لحاظ روحی آمادگی دیدن مرگ و میر، تاریکی و بدبختی و آوارگی پس از فاجعه، حرص خوردن سر کارای سیاست‌مداران و غیره رو داشته باشین. بی تعارف میگم، واقعا دلم ریش شد? ولی می‌ارزید...دیگه چیزی یادم نیس، اگه یادم اومد اضافه میکنم.کتاب!کتاب هم دوتا کتاب دوست داشتم بخونم که نرسیدم جفتش رو بخونم. یکی کتاب پتش خوارگر جلد ۱، و دیگری خیال کشتن. فقط خیال کشتن رو رسیدم بخونم ایشالا اون یکی رو هم بخونم. خیال کشتن همینطور که از اسمش معلومه از ادبیات جناییه، اثر پی دی جمیز که به نظرم واقعا در حقش کم لطفی شده. از اونجایی که ملکه داستان های جنایی خانم آگاتا کریستی هستن باید بگم این دو نویسنده کااااملا سبک متفاوتی از هم دارن. قصد دارم توی یه پست جدا از این کتاب و کتاب تمام این مدت که عکسش رو تو چند پست قبلی گذاشتم حسابی حرف بزنم‌.نیمچه تهرانگردی های دوستانه:با چندتا از دوستام رفتم بیرون. همشون آخرای شهریور بعد از تموم شدن کلاس تابستونی های مدرسه بود.با نفر اول و برادرش و پسردایی من، رفتیم برج میلاد اتاق فرار. به نظرم اگه دور و برتون هست امتحان کنید. ما ترسناک نرفتیم ولی بسیار معمایی بود که همش رو بهمون راهنمایی کردن. هزینه‌اش نسبت به چیزی که بود کم بود و می‌ارزید در نهایت هم تجربه خوبی داشت برامون.با نفر دوم رفتیم پاساژ نزدیک خونه هامون.با نفر سوم رفتم باغ کتاب که بهشته. کتاب خوندیم و درباره بازی five night at freddys حرف زدیم.با نفر چهارمم امروز که ۳۱ شهریور بود، البته که دیروز شده و الان ۱ مهره، رفتم باغ نگارستان. یکم دور زدیم و آخرش رفتیم کافه اش. قبل از اینکه جریان کافه رو تعریف کنم اینو بگم: منو دوستم نشستیم رو یه نیمکتی تا من کلی حرف که تو گلوم مونده بود رو به دوستم بگم، وسطاش یه خانم مسنی اومد گفت من زانو هامو عمل کردم بشینم پیش شما؟ ما هم گفتیم چرا که بفرمایید و این حرفا! بعدش خانومه گفت راحت درد دل هاتون رو بکنید گوشام سنگینه:))) دوباره یکم با دوستم حرف زدیم و بعد هم با اون خانومه! متوجه شدیم ۳۰ سال معلم ادبیات بوده! و حرفای جالبی بهمون زد. هم صحبت شدن با آدم های رندوم این شکلی واقعا جالب و هیجان انگیزه. و اما کافه: با اعتماد به نفس آیس لاته دابل سفارش دادم و سرگیجه و تپش قلب گرفتم، ریفلاکس شدم و تا الان که کمتر از چند ساعت دیگه باید برم مدرسه، مثل جغد چشمام بازه . یعنی قهوه نمیخورم نمیخورم نمیخورم یهو دابل میخورم. خلاصه که احساس میکنم الان بخوابم تو خواب فشارم میوفته، بی‌هوش میشم و دیگه احیا نمیشم?جمع بندی و نتیجه گیری:هر کس می‌پرسید تابستون چیکار کردی فقط نگاش میکردم و میگفتم هیچی. الان که نوشتم دیدم یا خود خدا!! انقد نوشتم بازم مونده! و دیگه خیلی چیزا رو نمیتونم بگم. کوچکترین اتفاق ها هم با نوشتن بزرگ به نظر میرسن. اگر فکر می‌کنید واقعا هیچ کاری نکردین تابستون، یا هیچ رخدادی پیش نیومده، بشینید از اوللللش فکر کنید ببینید چه اتفاقایی افتاده، لیست که کنید متوجه میشید نه جداً یه خبرایی بوده.خبررسانی:چند داستان کوتاه در راه است، اگر مدرسه اجازه دهد....پ.ن: این همه حرف زدم عکس نذاشتم? فعلا چیزی تو دست و بالم نیست....اگه تا اینجا خوندی واقعا حوصله داری، جایزه چی بدم بهت؟؟</description>
                <category>Setayesh</category>
                <author>Setayesh</author>
                <pubDate>Sat, 23 Sep 2023 01:06:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایستگاه قطار</title>
                <link>https://virgool.io/@setayesh85/%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-djpyo5hgsb11</link>
                <description>در ایستگاه از قطار پیاده شد. ایستگاه راه آهن تقریبا شلوغ بود. همراه ساک دستی چرمی قهوه‌ای که با خود داشت، خودش را به یکی از نیمکت های ایستگاه رساند. روی نیمکت نشست و ساکش را کنار پایش قرار داد. برای اندک مدتی نفس تازه کرد. کیف را بلند کرد و در کنار خودش روی نیمکت گذاشت. زیپ هایش را یکی یکی باز کرد و در میان انبوه وسایلی که نامرتب در ساک ریخته شده بودند به دنبال دفتر قرمز رنگش گشت. دفتر را پیدا کرد؛ زیپ های کیف را بست و دوباره کنار پاهایش گذاشت. خودکاری از جیب کتش بیرون کشید. خواست شروع به نوشتن کند، اما هنوز خودکار را بر روی کاغذ کاهی دفتر نگذاشته بود که صدایی شنید:&quot;یه خودکار ازم میخری؟&quot;سرش را از دفتر در آورد و بالا را نگاه کرد. صاحب صدا دختربچه‌ی کوچکی بود که موهای خرمایی بلندش را بافته و به انتهای هر کدام از گیس هایش ربانی سرخابی گره زده بود؛ و داشت با چشمان درشت کهربایی‌اش به صورت او خیره نگاه می‌کرد. دختربچه دسته ای خودکار آبی در مشتش داشت.برای چند ثانیه مکث کرد و به دخترک پاسخ داد:+&quot;اما من خودکار دارم.&quot;دخترک سرش را کمی چرخاند و با شیرین زبانی در ادامه حرف او گفت:*&quot;اما خودکار های من فرق دارن!&quot;+&quot;چه فرقی دارن؟ خودکار خودکاره دیگه!&quot;*&quot;عه نه!!! معلومه که نه!!! خودکار های من فرق دارن!!&quot;برای دقیقه ای با دختر کلنجار رفت تا شاید دست از سرش بردارد. اما مشخص بود که این دختر تصمیمی برای تسلیم شدن نداشت. ‌در میان هجوم کلمات در ذهنش که باید هر چه زودتر روی کاغذ تخلیه می‌شدند دیگر حوصله ای برای پاسخگویی و سر و کله زدن با آن دخترک سمج برایش نماند. این شد که آهی کشید و پول خردی از جیب شلوارش در آورد و خودکاری خرید.دختربچه لبخندی به پهنای صورتش زد، به طوری که کل صورتش را لبخند پوشانده بود؛ با همان شیطنت خاصش گفت:*&quot;هرچی رو با این خودکاره بنویسی برات اتفاق میوفته:)))))))))))))))&quot;با حرکت سرش برای چند دقیقه دور شدن دختر و تلاش هایش برای فروختن خودکار ها به دیگر مسافران را دنبال کرد.لبخندی را مهمان لب هایش ‌کرد و دوباره سرش را پایین انداخت؛ شروع به نوشتن کرد تا داستان نیمه اش را تمام کند. پایان داستانش را خوش نوشت. خوش نوشت تا خوش اتفاق افتد...خب بسم الله الرحمن الرحیم، من برم بالا منبر یکم حرف بزنم:سلام به هر کسی که تا اینجا اومده و این پست رو کامل خونده، سلام به دوستای ویرگولی، سلام به خود ویرگول و لینک محترم &quot;نوشتن پست جدید&quot; بعد از حدود ۴ ماه.برای انتشار این پست هزاربار استخاره کردم تا بالاخره منتشرش کردم.این داستان کوتاه رو برای امتحان انشای ترم ۲، همین خرداد امسال، نوشته بودم. یکی از نوشته های موردعلاقه خودمه. همون موقع هم میخواستم بزارمش اینجا، ولی به دلایلی دلم راضی نشد. آخرش هم امروز دیگه دلو رو به دریا زدم:)))دیگه امیدوارم خوب بوده باشه! :)</description>
                <category>Setayesh</category>
                <author>Setayesh</author>
                <pubDate>Mon, 11 Sep 2023 19:25:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همینجوری یهویی! اَلَکی!</title>
                <link>https://virgool.io/straynotes/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D9%8E%D9%84%D9%8E%DA%A9%DB%8C-hjwz7btj6nbb</link>
                <description>سلام به همگی!?بعد از دو سه ماه غیبت امروز همین لحظه به سرم زد بیام یه پست جدید بنویسم. هیچ ایده ای برای نوشتن ندارم. این چند وقته هم انگار مغزم خالی بود. خالیِ خالی! نمیدونستم بیام اینجا چی بگم. وقتی هم حرفی برای گفتن نباشه خب چاره چیه؟تو تعطیلات عید چند بار خواستم بیام از سالی که گذشت بنویسم. برام سال مهم و پرباری بود. دیر شده اگه الان بگم؟ پارسال (1401) از اولش خوب شروع شد. خلاصه ی خلاصه اش رو بخوام بگم: مدرسه تیزهوشان قبول شدم. تابستون یه جا مشغول به کار شدم و زبان درس دادم و اولین حقوق زندگیم رو گرفتم (گرچه خیییلی کم بود ولی باحال بود). با آدم های جدیدی آشنا شدم که میدونم تاثیر خیلی مهمی روی زندگیم دارن ( و قطعا خواهند داشت). برای تولدم گیتار خریدن و قراره اگر خدا بخواد یاد بگیرم گیتار بزنم. شخصیتم از اول تا آخر سال هزار بار تغییر کرد. امسال یه عالمه نمره داغون گرفتم! اصلا یه چی میگم یه چی میشنوی!! ریاضیی که سال نهم کلی سرش غصه خوردم که چرااااا معلمه بهم داده 17/5؟؟؟ سال دهم شد 13!!!! و الان حسرت به دل یه نمره 17 موندم! 17 تازه زیاد هم هست! والا من الان به 16 هم راضیم! تو مدرسه جدیدم پژوهش داشتیم و این پژوهش برای من مثل یه ماجراجویی سخت و طاقت فرسا بود. با اینکه کلی اذیت شدم اما کلی تجربه کسب کردم و کلی کار های باحال انجام دادم و چی از این بهتر؟ دلم برای ویرگول قدیمی مون تنگ شده. ویرگولی که تو روز های کلاس های مجازی، وسط کلاس میومدیم بهش سر میزدیم. ویرگولی که توش کامنت بازی می کردیم و ویرگول به خاطر فعالیت ربات گونه (!) مسدود می کرد. ویرگولی که توش بگو بخند بود. ویرگولی که هر یه ساعت یه نفر یه پست جدید میذاشت. خلاصه که بعله...?‍♀️چندتا کتاب خوندم که خعیلی دلم میخواد بیام اینجا دربارشون بنویسم... تاثیر عجیبی روم داشتن.دیگه چی بگم؟ میبینی هیچ حرفی نیییست؟؟؟ببخشید اگه این یه چند خط رو خوندین و وقتتون رو گرفت اما واقعا یهو دلم هوای نوشتن پست جدید کرد. شاد و پیروز باشید و استرس نکشید. (هیچ چیز ارزش استرس کشیدن نداره، چون بالاخره تهش هرچی بخواد بشه، میشه. چه شما استرس داشته باشی چه نداشته باشی.)</description>
                <category>Setayesh</category>
                <author>Setayesh</author>
                <pubDate>Sat, 29 Apr 2023 15:35:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنبه‌۲۹‌بهمن:کتاب+امتحان‌فیزیک+استرس</title>
                <link>https://virgool.io/@setayesh85/%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%DB%B2%DB%B9-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-wvyuqeaofdvx</link>
                <description>امروز صبح به طرز ناگهانی ساعت 7 چشمام باز شد... من؟ روز تعطیل؟ ساعت 7 صبح؟؟؟ چشمام رو بستم تا دوباره بخوابم. با خودم گفتم زور داره انقدر صبح زود! دوباره ساعت حدود 7 ونیم (دقیق یادم نیست) بیدار شدم. همون جوری که رو تخت بودم خودم رو به سمت گوشیم روی میز کشیدم. رفتم تو تلگرام و یه کوچولو با دوستم چت کردم، یه ربع بعدش دیگه کامل بلند شدم نشستم. تصمیم گرفتم اون 20 تا تست شیمی مونده رو تموم کنم تا خیالم از اونا راحت بشه...دیگه تا خانواده بیدار بشن و بریم پای میز صبحانه تست هام تموم شده بودن. بعد از صبحانه حدود یه ساعتی برای امتحان فیزیک فردام خوندم و حوالی 11 راه افتادیم بریم باغ کتاب.باغ کتاب برای من مثل بهشت میمونه! فضای باز محوطه اش که جون میده برای پیاده روی. توش هم که دنیای کتاب! خلاصه که یکم راه رفتیم و بعد رفتیم تو. میتونم بگم تا همین 2، 3 سال پیش پیاده روی برای من عذاب بووود! عذاااااااب!! ولی الان هر فرصتی که گیر بیارم میخوام راه برم! باغ کتاب امروز یکم شلوغ بود. ولی شلوغ بودنش دلیل کافی برای لذت نبردن ازش نبود. یکم بین قفسه ها راه رفتم. کتاب ها رو برداشتم. ورق زدم. رو جلدشون دست کشیدم و یه کتاب هم خریدم.از لحاظ روحی نیاز داشتم یه همچین کتابی بخونم و یه مدت دست از سر داستان های کوتاه جنایی کتاب &quot;تا مرگ ما را از هم جدا کند&quot; بردارم. پشت این کتابه نوشته کسانی که پنج قدم فاصله رو دوست داشتند این رمان را درسته قورت می‌دهند! منی که با پنج قدم فاصله (که حالا خیلی هم چیز خاصی نبود) قُرُپ قُرُپ اشک ریختم احتمالا برای خوندن این کتابه باید یه جعبه دستمال کاغذی بزارم کنار دستم!بعدش تو یکی از همون رستوران های اونجا ناهار خوردیم (دلتون نخواد چون غذاش تعریفی نداشت) دیگه کم کم، آروم و آهسته ساعت 2 عزم خویش را جزم کردیم برگردیم خونه....تو ماشین سعی کردم چشمام رو ببندم تا خستگیم گرفته بشه. ولی خب تاثیر چندانی نداشت. بالاخره ساعت 20 دقیقه به 3 رسیدم خونه. اتاقم که امن ترین مکان زندگیمه، شلخته پلخته بود. مرتبش کردم و یه دستی به سر و روش کشیدم تا با انگیزه ی مضاعفی بتمرگم فیزیک بخونم:/عاهاا! قبل از اینکه فیزیک بخونم دست و صورتم رو با آب سرد شستم، موهام رو بالای سرم جمع کردم، گوشی رو خاموش کردم و گذاشتم تهِ تهِ کشو میزم و پنجره اتاقم رو یه نمه، فقط در حدی که اکسیژن بیشتری به هموگلوبین های خونم برسه باز کردم تا خوابم نبره:/ به نظرم درس خوندن تو جای خنک خیلی بهتره. سرد نه ها! خنک!...در حین حل سوال ها، با یکی از مسئله ها خیلی سر و کله زدم. به جوابی که تو گزینه ها باشه نمیرسید. جواب باید 1 میشد و من 4 به دست می آوردم. دیگه گذاشتمش کنار رفتم سراغ سوال های بعدی. همینجوری حل کردم و تو 2 تا سوال بعدش دیدم پاسخنامه نوشته کار نیروی وزن به جابه جایی در راستای قائم (دلتا اچ) بستگی دارد. دلتاااااا اچچچچچچ!!!!!!! پرودگارا! باید دو تا ارتفاع ها رو از هم کم بنمایم!!!!! هیچی دیگه با کمک دلتا اچ به جواب رسیدم و خر ذوق شدممم:))))))نشانه خر ذوق شدن وی در گوشه سمت راست پایین قابل مشاهده اس!!...بکوب از 3 تا 5 درس خوندم. بعدش یه دوری زدم و یه چایی خوردم و ساعت 6 رفتم برای ادامه. هرچی ساعت جلو میرفت، استرس منم زیاد میشد. هی نگاه به حجم باقی مونده میکردم و هی یه بغضی گلوم رو فشار میداد. تمام لحظاتی که دیروز و پریروز و امروز صبح داشتم خوشحال و خندان زندگی میکردم می اومد جلو چشمم. الانم که ساعت 8 و نیم شب باشه دارم از استرس متلاشی میشم. هیچی از فیزیک بارم نیست و حتی اون هایی رو هم که قبلا تمرین کردم نمیتونم جواب بدممم! الانم نمیدونم چه غلطی باید بکنم! تنها کورسوی امیدم اینه که امتحان زنگ آخره، من صبح 45 دقیقه زود میرسم مدرسه و نیم ساعت هم زنگ ناهار وقت دارم! اییییی خدااااااااااااااااا! نتیجه اخلاقی: مطالعه فیزیک را به شب امتحان موکول نکنید...</description>
                <category>Setayesh</category>
                <author>Setayesh</author>
                <pubDate>Sat, 18 Feb 2023 20:26:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغزنوشته: برف ها آب شدن...</title>
                <link>https://virgool.io/@setayesh85/%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7-%D8%A2%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%D9%86-n8urkkatkbkn</link>
                <description>برف ها آب شدن. انگار نه انگار که دیروز یک سره برف باریده بود. دیروز همه خیابون ها اینقدر خوشگل بودن که نزدیک بود اشکم از این همه قشنگی دربیاد. امروز صبح هم برف ها هنوز بودن. یخ زده بودن. مثل پنبه روی درخت ها نشسته بودن. همه جا به طرز فجیعی گوگولی بود. ولی حیف... تموم شد. برف ها هم رفتن. و حیف تر... منم عکسی ازشون نگرفتم.این هفته رو خیلی شاد و شنگول و پرانرژی شروع کردم. حالم خیلی خوب بود. داشتم به معنای واقعی زندگیم رو نفس میکشیدم و با تمام وجودم ازش لذت میبردم. ستایشی که صبح شنبه و یکشنبه و حتی امروز دوشنبه از خواب بیدار شد، بدعنق نبود، بدخلقی نمیکرد، سر صبحانه از زمین و زمان غر نمیزد. ستایش یکشنبه داشت یک روز رنگی رنگی رو زندگی میکرد.امروز صبح هم مثل دو روز پیش، با حال خوب چشمام رو باز کردم. البته ساعت 7 و نیم بیدار شدن خیلی حس بهتری نسبت به 5 و نیم داره. کامل بیدار شدی. میفهمی داری چیکار میکنی. صبحونه از گلوت پایین میره. هوا اونقدر تاریک نیست که حس غربت بده. تو هوای سرد و زمین لیز رفتم مدرسه. برف های یکشنبه تو حیاط حسابی جمع شده و یخ زده بود. قشنگگگ بهم میچسبیدن. همین که پام و گذاشتم تو مدرسه دیدم یکی از بچه ها چندتا گوله برفی سفت و محکم درست کرده و به هرکی که از در می‌اومد حمله میکرد.? بعد از اینکه بچه ها یکم بیشتر شدن همه رفتیم حیاط برف بازی. جنگ، جنگی نابرابر بود. جنگ، جنگی فوق باور بود! خدایی اصلا فیر پلی نبود. بعضی ها دستکش داشتن!!! ما هایی که دستکش نداشتیم دستامون سر شده بود! من خودم اینقدر دستام یخ زده بود که دیگه انگار انگشتام مال خودم نبودن! ولی خب چاره چیه؟؟ اگه برف نمیزدی برف میخوردی! نامرد ها فقط میزنن تو کلت! آقا من برف رفت تو گوشمممم!!! بعد از کلی بازی همگی به سمت دو تا شوفاژ کم حرارت تو راهرو و کلاس یورش بردیم تا شاید دست هامون دوباره دست های آدمیزاد بشه.  من وقتی برای یه نفر از کاری که کردم (شاید حتی یه کار اشتباه) صحبت میکنم دوست ندارم بیاد بگه وای تو چقد ساشکو*لی! بابا اصلا کیه که دوست داشته باشه! من وقتی به شمای نوعی اعتماد میکنم و مسئله ای که برام پیش اومده رو براتون مطرح میکنم به جای سرزنش کردن و یادآوری کردن احمق بودنم یا نصیحت های مزخرفتون فقط گوش کنین و درکم کنین!! همین! اصلا من از شما نمیخوام راهی جلوی پام بزارین! نمیخوام بهم یادآوری کنین دارم کار مزخرفی انجام میدم! اینقدر براتون سخته؟! اگه سختتونه بهم بگین باهاتون حرف نزنم. چون فقط بدترم میکنین! تنها فایده تون میشه همین!!! خودت رو بزار جای من. اگه جای من بودی و حرفی رو به کسی میزدی و هی بهت میگفت چقد تو اسکولی، چه حسی پیدا امروز مدرسه رفتن خیلی بی فایده بود. معلم ها که دیر اومدن و ساعاتی رو که تو مدرسه به بطالت گذروندیم زیاد بود. میشد از همون وقت تو خونه استفاده بهینه کرد :/کلا روز درست و حسابی نداشتم. ولی امروز هنوز تموم نشده و وقت دارم تا قبل از خواب بهترش کنم. این دست خودمه که چجوری حال خودم رو خوب کنم و احساساتم رو کنترل کنم. از مدرسه که برگشتم خواستم برم یوتوب که یکم حالم بهتر بشه. ولی... اینترنتتتتتتتت!!!!!!!!!!!!! یعنی لعنت بهش! اینقدر وی‌پی‌ان کند بود که هیچی نشون نمیداد! پس هدفون عزیز تر از جانم رو که همیشه با دوست صمیمیش (دوست صمیمی هدفونم موسیقیه) در هر شرایطی حالم رو خوب میکنه گذاشتم رو گوشم و با صدای بلند آهنگ های قفلی این چند وقت اخیرم رو گوش دادم.بعدشم اومدم ویرگول یکم برای دل خودم بنویسم. نوشتن شده بخش جدایی ناپذیر از زندگیم. تا یه تیکه کاغذ پیدا میکنم شروع میکنم از احوالاتم نوشتن. تاثیر فوق العاده ای داره... (شاید اینو تبدیل به یه پست کنم)کلی پست ویرگولی هست که دلم میخواد بخونم ولی به دلایلی شرایطش رو نداشتم. از این هفته شروع میکنم. (این چندمین باره که دارم از ویرگولیان برای اینکه پست هاشون رو نمیخونم حلالیت میطلبم؟)</description>
                <category>Setayesh</category>
                <author>Setayesh</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 17:55:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات اخیر...</title>
                <link>https://virgool.io/@setayesh85/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1-wurr41hhjdr7</link>
                <description>ستایشِ تقریبا عزیزم،فکر میکنم لازمه امروز یه وقتی برات بزارم تا باهات حرف بزنم. با همین الانت. نه چند سال آینده. نه چندسال گذشته. با ستایشِ حالِ حاضر.قربون ریختِ بی‌ریختت برم! کاملا آگاهم از اینکه مجبور شدی چند وقتی از خودت دور بشی. مجبور به انجام کارهایی شدی که کوچترین علاقه یا انگیزه ای برای انجامشون نداشتی. چیزهایی که حتی کوچکترین لذتی ازشون نمی‌بری. مجبور شدی کلی استرس و پریشان خاطری رو متحمل بشی. تظاهر به &quot;همه چی آرومه من چقد خوشبختم&quot; بکنی و آشوب درونی، افکارِ مهاجمِ مزاحم رو پنهان و تحمل کنی. قربون موهای وزوزی‌ات که به هیچ صراطی مستقیم نیستن بشم! من به طور کامل از درون ذهنت خبردارم. تو در اقیانوسی از سرگردانی دست و پا زدی و الان هم تو باتلاقی از ناامیدی در حال غرق شدنی! من ازش خبر دارم! و من میدونم که تو در عین حال که فِسُرده ای (اَفسردگی نه هااا! فِسُردگی! فِسردگی حالتی از خستگی مضمن و ناامیدی مطلقه. به شخصی هم که در این احوالات باشه فِسُرده میگن) به آینده‌ی نه چندان دورت امیدواری!قربون اون پلِ دماغت برم! سرت شلوغه میدونم، حال نداری و بی حوصله ای میدونم، قاط زدی میدونم?، داری تبدیل به یه روانیِ خُل میشی میدونم، چند هفته اس تمرگیدی خونه داری از تنهایی کپک میزنی میدونم. ولی بسه دیگه! پاشو جمع کن خودتو!!!??? تا کی میخوای ادامه بدی؟؟؟ مثلا که چی؟ چیزی با غر زدن، نق زدن، اعصاب خردی درست میشه؟ با غر زدن سر تست های شیمی خود به خود حل میشن؟ تمرین های ریاضی خود به خود حل میشن؟ پایان نامه پژوهشت خود به خود انجام میشه؟؟ نههههههههه!!!!!!!!! فقط همین یه چ*سه انرژی هم که تو دست و پات مونده رو ازت میگیره! آقا اوکی!! تو افتادی تو یه مسیری که تهش رو نمی‌بینی. ولی مگه زندگی همین نیست؟ مگه همه از اول میدونن میخوان چه گُلی به سرشون بزنن؟! نه والا! تو هم یکی از اونا!فعلا افتادی تو یه مسیر! خداروشکر جاده هم دست انداز هاش زیاد نیست. پیچ در پیچ هست ولی تو راست دماغت رو بگیر برو جلو! من بهت قول میدم تهش به یه چیزی میرسی. نمیدونم چی. ولی یه چیزی هست. خیلی دوره الان در حد یه نقطه می‌بینمش. اما تو برو به سمتش. یه حدس هایی راجب این نقطه کوچولو میزنم ولی بهت نمیگم که کنجکاویت گُل کنه خودت بری ببینیش.همین دیگه دخترجون! پاشو پاشو راه بیوفت! خدا پشت و پناهت بعدا می بینمت!عاااااا نههه نرووو وایسا یادم رفت یه سری چیزا هست که باید بشنوی!!!! عهههه داشت یادم میرفت ها!اولا؛ تو لازم نیست خودت رو به بقیه ثابت کنی چون پیش من (خودت) ثابت شده ای. دوم؛ این همه اتفاق جور واجور تو گذشته افتاد و تو خودت و منو کشتی از استرس و تهش چی شد؟ هیچی! پس الانم اینقدر به خودت سخت نگیر. والا به خدا نمیدونم چه مرگت شده! قبلا اینقدر کولی بازی در نمیاوردی!!! سوم؛ یه سری آدم ها اطرافت هستن (خودت فهمیدی کیا رو میگم) حواست به اونا باشه. سفت بچسبشون! در آخر هم به اون دفترچه‌ی بدبختِ فلک زده یه سر بزن باهاش حرف بزن! اینقدر نریز تو خودت داری خفه میشی به خدا قرمز شدی? اون بیچاره هست که تو خفه نشی دیگه!!????پاشو برو تست های شیمی‌ات مونده باید تا 12 شب بفرستی! فردا هم دینیِ فلان فلان شده داری هفته پیش که سرکلاس گوش ندادی، یه کلمه هم که نخوندی. پایان نامه هم مونده!!!! پاشووووو جمع کن خودتووو کلی کار انبار شده دیگه هم داری!عه پاشو دیگه! نشسته منو بر و بر نگا میکنه!?تصویری لو رفته از ستایش در این چند هفته اخیر که مدارس هی تعطیل شدن، امتحان هاش هی رفتن رو هوا و کنسل شدن، کلاس آنلاین داشته و مدرسه اش ترم ۲ رو شروع کرده در حالی که هنوز امتحان های ترم ۱ رو نگرفته، از اول دی تا اول بهمن که امروز باشه فقط ۳ تا امتحان داده! کلی تکلیف رو سرش ریخته و الان نمیدونه برنامه امتحان هاش چیه و کی چه امتحان داره، یه مدت طولانی دوستاش رو ندیده، کلا داره به فنا میره.... گفتم در جریان باشید یه وقت به فنا رفت تعجب نکنید?‍♀️?</description>
                <category>Setayesh</category>
                <author>Setayesh</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jan 2023 19:38:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۹ تا ۲۳ آذر ۱۴۰۱</title>
                <link>https://virgool.io/@setayesh85/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%DB%B1%DB%B9-%D8%AA%D8%A7-%DB%B2%DB%B3-%D8%A2%D8%B0%D8%B1-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B1-ois6remavx9c</link>
                <description>نمیدونم چرا باید نصفه شبی به سرم بزنه که پاشم بیام ویرگول پست جدید بزارم. هم حال و حوصله نوشتن ندارم هم دلم میخواد بنویسم.هفته ی نسبتا خوبی رو پشت سر گذاشتم. اتفاقای تقریبا باحالی در این هفته رخ داد که من ازشون بسیار خوشحال و خرسندم:) البته لازم به ذکر است که اتفاقات ناگواری هم رخ دادند و برایمان کم نگذاشتند. ولی ما نیمه پر را می‌بینیم.درسته که جمعه‌ی هفته‌ی پیش از تعطیل شدن شنبه و یکشنبه خوشحال شدم ولی از تعطیلی روز‌های بعدش نه؛ چون واقعا دارم خل میشششممم! جدی جدی دارم دیوونه میشم!!! میدونم برای خیلی از دانش آموزا حرف عجیبیه ولی من دلم میخواد پاشم برم مدرسه! من مدرسه میخوامممم??? من دوستام رو میخوام. معلم زیستمون رو میخواممم، معلم شیمی و شوخی های معلم ریاضی، حس طراوت و شادابی زنگ فارسی با یکی از بهترین معلم های ادبیات کل تاریخ، زنگ های عربی با عجیب ترین معلم عربی دنیا. من تو سر و کله همدیگه زدن تو زنگ تفریح رو میخواممم. ولی بگما امتحان و کوییز رو نمیخوام ها!!! تکلیف هم نمیخوام! زنگ های زبان، دینی، دفاعی، تفکر و فیزیک رو هم که اصلا و ابدا نمیخواااااممممم!دلم میخواد حالا که هوا سرد شده برم بیرون قدم بزنم. (ولی هوا جوری آلوده اس که با هر نفسی که میکشی، احساس میکنی چهار زانو جلو اگزوز ماشین نشستی). دلم میخواد لباس آستین بلند بپوشم و آستین هاش رو تا نوک انگشتام بکشم پایین. جوراب ساق بلند بپوشم. موهام رو شونه نکنم و در ژولیده‌ترین، فرترین و وزترین حالت ممکن جلوی آیینه مسخره بازی دربیارم و قه‌قه به خودم بخندم:)) دلم میخواد بعضی آدم ها رو با تمام وجودم بغل کنم و یه جوری بهشون ثابت کنم چقدر برام مهم و عزیزن! دلم میخواد به بعضی هاشون ثابت کنم که نگرانشونم! دلم میخواد با بعضی آدمای تو زندگیم 3 ساعت بدون وقفه حرف بزنم. دلم میخواد با هدفون انقدر آهنگ های گروه counterfeit و گروه ازشنبه رو گوش کنم تا از گوشام خون بیاد. دلم میخواد تکالیف ریاضی و شیمی خود به خود حل بشن. دلم میخواد شنبه سر امتحان فیزیک مغزم مثل مغز استیون هاوکینگ کار کنه. دلم میخواد بازم پسر معلم زیست مون بیاد سر کلاس کرم بریزه:))) دلم میخواد برای یک روز هم که شده دستام عرق نکنن! دلم میخواد یکی از دوستام رو با ویرگول آشنا کنم. دلم میخواد تو یه جمعی که هستم ضایع بازی در نیارم و بقیه یه جوری نگام نکنن. دلم میخواد کسی از دستم ناراحت نشه. دلم میخواد یه کتاب قطور رو شروع به خوندن کنم. دلم میخواد ویرگول عوض شه. دلم میخواد بوت های خردلی رنگم که بند های بلند دارن و پارسال خریدمشون موقع راه رفتنم جیرجیر نکنن! دلم میخواد اوضاع کشورم و مردمش روبه راه شه. دلم میخواد یه گربه تو دست و پام بپلکه. دلم میخواد یک سریال خفن رو شروع کنم. دلم میخواد ساعت شروع کلاس های مدرسه رو دیرتر کنم و از اون طرف هم زودتر تعطیل کنم. دلم میخواد بخوابممم! اصلا دلم میخواد یه مدت خاموش شم!این هفته سه‌بار کوچیک بودن دنیا رو حس کردم:1/ فهمیدم یکی از همکلاسی های کلاس زبانم با یکی از همکلاسی های مدرسه ام دوست صمیمی‌ان :))2/ دیشب داشتم تلفنی با یکی از رفقام حرف میزدم که گفت تو مدرسه جدیدش با یکی صمیمی شده. و اون شخص به طور خیلی باورنکردنی همکلاسی دوران دبستان من (کلاس اول و سوم) دراومد :))3/ اینو تقریبا نمیتونم بگم شرمنده...*این دنیا داره روز به روز عجیب تر میشه*پ.ن ها:. خیلی از کلمات تکراری تو نوشته ها و حرف زدنم استفاده میکنم جوری که کم کم دارم احساس میکنم شبیه امضا شده برام.. دلم خواست بخش اول این پست رو توهم توهم بنویسم چون نسبت به جدا جدا و گشاد گشاد نوشتن حس بهتری بهم میده (تو دفتر و جزوه ام هم توهم مینویسم:)) . به احتمال زیاد موارد دیگری نیز به لیست &quot;دلم میخواد&quot; اضافه خواهد شد.. دو عدد عذرخواهی به ویرگولی ها بدهکارم: ببخشید نوشته های چرت و پرت و خزعبلات من وقتتون رو گرفت و ببخشید که خیلی کم پست هاتون رو میخونم. قول میدم که بخونمشون.یه عکسم بزاریم پستمون بیابون نباشه:? به امید خوب شدن حال دلمون?</description>
                <category>Setayesh</category>
                <author>Setayesh</author>
                <pubDate>Thu, 15 Dec 2022 01:01:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واژگان پروانه‌ای?</title>
                <link>https://virgool.io/@setayesh85/%D9%88%D8%A7%DA%98%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-gv9xahfkycqd</link>
                <description>مقدمه چینی کردن سخت ترین کار دنیا بعد از حل کردن مسائل فیزیکه! سه ساعته این صفحه سفید ویرگول رو باز کردم تا با مقدمه ای جذاب نوشتن رو شروع کنم. اما نمیشه که نمیشه! لب کلام اینه که میخوام لیستی از حرف هایی که شنیدم و بهم حس خوب منتقل کرده رو اینجا یادداشت کنم. که شاید هم برای من و هم برای شما تلنگری باشه که انتقال حس خوب تنها با گفتن یک جمله ساده هم امکان پذیره!! به همین راحتی و خوشمزگی!۱. خوشحالم که تو کلاس مایی!تقریبا هفته‌ی پیش یکی از دوستام (که از قضا هم اسم بنده هم هست) داشت برام تعریف می‌کرد: تابستون اومدم اسم های کلاس رو چک کردم به امید اینکه امسال دیگه تو کلاسم ستایش نداشته باشیم. وقتی اسمت رو دیدم غصه ام گرفت که چرااااا تو کلاس یه ستایش دیگههه هم داریمممم؟!؟!! ولی الان خوشحالم که تو همکلاسی و دوستمی! [خطاب بهش: من خوشحال ترممم]۲. استرس نداشته باش؛ وگرنه می‌میری!! من خودم همیشه برای دیگرون روضه میخونم که &quot;استرس نداشته باش&quot; و &quot;منم کمک میکنم درست بشه&quot; و &quot;تو از پسش برمیای&quot; و...و واقعا تمام تلاشم رو میکنم تا استرسشون کم بشه. ولی به خودم که می‌رسه سلطان استرس میشم و هیچی هم نمیتونه کمکم کنه. سر امتحان میانترم ریاضی با دوستم درباره ی استرسی که داشتم صحبت کردم و اونم رو میزم نوشت &quot;استرس نداشته باش، وگرنه می‌میری!&quot; قاعدتا این جمله نباید حال منو خوب می‌کرد ولی خب نمردن بهتر از گرفتن نمره خوب تو درس ریاضیه?۳. موهای وز وزی خیلی هم بهت میاد!بعضی وقت ها تو مدرسه مقنعه ام رو در نمیارم چون با خودم میگم شاید وز وزی بودن موهام، شلخته به نظر بیاد. ولی رفقا میگن که اتفاقا موهای وز وزی صورتم رو با مزه میکنه??۴.?×۱۰۰۰۵.?×۱۰۰۰۶.من عاشق توصیفت شدم...۷.قربون خبر گرفتنت۸.قربون خبر گرفتنت ^۲۹.من دیگه تو این دنیا چی میخواممم؟؟!!۱۰. با شنیدنش ۵۰ تا بال در آوردم. ۲۵ تا چپ، ۲۵ تا راست???۱۱.?×۱۰۰۰۰۰۱۲.???( این کاربر دیگه نیستن)۱۳.برای من دیدن همچین پاسخی به کامنتی که گذاشتم قشنگ تره!!!?  ۱۴.۱۵. تو وایب بهتری بهم دادی...۱۶.۱۷.۱۸.۱۹.بحث بدی با دوستم (دیگه خداروشکر دوستم نیست) پیش اومده بود و بعدش دقیقا همون روز یه دعوای خیلی حسابی با مامانم سر همین موضوع. نمیخواستم با هیچ کس حرفی بزنم، نه مامان نه دوستم نه یه شخص سوم. اصلا هیچ کس!! اما بابا خیلی مهربون تر از هر کسی، حتی نیومد تو اتاقم چون میدونست عصبانی و ناراحتم، فقط پیام داد و سعی کرد بهم نشون بده میتونم پیشش آروم باشم و بهم اطمینان داد که میتونم بهش تکیه کنم❤️از شدت عصبانیت حرفی نداشتم باهاش بزنم، اما یادم میمونه چقد حواسش به دلم بود.۲۰. ۲۱.دیدین؟؟ به همین زیبایی!...احتمال ویرایش و افزودن جملات بیشتر وجود داره!(آخرین ویرایش: ۲۸ تیرماه ۱۴۰۲)شما هم اگه دوست داشتین حرفای قشنگی که یه روزی، یه جایی، تو یه حال و هوایی، یکی بهتون زده و شما رو خوشحال کرده، کامنت کنید?</description>
                <category>Setayesh</category>
                <author>Setayesh</author>
                <pubDate>Thu, 17 Nov 2022 19:18:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دورهمی کوچولوی ویرگولی (پس از ۱ سال)</title>
                <link>https://virgool.io/@setayesh85/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%DB%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-x632vdpo5jhf</link>
                <description>خانوم ها آقایون بفرمایید ناپلئونی? تولد بدون کیک و شیرینی؟ آخه میشه؟پارسال همین موقع، ۱۴ آبان ۱۴۰۰، تو ویرگول ثبت نام کردم و همون روز به دلیل هیجان زیادی که داشتم اولین پستم رو منتشر کردم. اون روز ها به دلایل نامعلومی حال دلم خیلی خوب بود. یه دختر شاد و شنگول و از دنیا فارغ بودم. ولی هر هفته که جلوتر می رفتم از اون شور و شعف(?) کم می‌شد تا الان که دوباره داره اوج میگیره! [نمودار احساسات و عواطف من سینوسی است]امروز اصلا تو حال و هوایی نبودم که پستی بزارم ولی خب واقعا از ته دلم میخواستم به خاطر تولد اکانتم یه پست کوتاه و مختصر هم که شده بنویسم. حالا جالب اینجاست که مثلا از هفته پیش داشتم فکر می کردم چه کار کنم که یه پست خلاقانه و جالب آماده کنم?زمانی که تو ویرگول اکانت زدم کلی ایده برای نوشتن داشتم که اکثرشون فقط پیش نویس موندن و منم بعد از گذر یکی دو هفته پاکشون کردم. اصلا برای همین شد که رو آوردم به روزمره نویسی. چون ایده نداشتم! هی همش با خودم میگفتم چرا باید یه نفر وقتش رو بزاره و این چرت و پرت هایی که تو مینویسی رو بخونه؟!؟! حتی یه بار به سرم زد اکانتم رو پاک کنم و برای همیشه در افق محو شم. ولی امان از وابستگی! اعتیاد شدید به ویرگول داشتم? و در ضمن کلی هم دوست پیدا کرده بودم که هرگز نمیخواستم از دستشون بدم. این شد که ماندگار شدیم. دلم میخواد از صمیم قلبم از تمام کسانی که در طی این یک سال به من نهایت لطف رو داشتن و نوشته های چپر چلاق منو خوندن و همراهم بودن تشکر کنم. شرمنده این پست هم خیلی خشک و خالی شد. سوالی، حرفی، حدیثی، انتقادی، تعریفی، تشویقی دارید خیلی خوشحال میشم بشنوم.</description>
                <category>Setayesh</category>
                <author>Setayesh</author>
                <pubDate>Sat, 05 Nov 2022 17:33:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک گفت‌و‌گوی کاملا عادی من با مغزم:|</title>
                <link>https://virgool.io/@setayesh85/%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88-%DA%AF%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%85-fjhtwzf2sxws</link>
                <description>صبح ساعت ۶ و ربع با عجله پله ها رو پایین رفتم تا دیر به سرویس نرسم. اگه دیر برسم پایین راننده غرغر میکنه. ولی امروز خودش ۵ دقیقه دیر اومد. جا داشت اینبار من بهش غرغر کنم ولی من همچین آدمی نیستم. سرویس خالی بود. فقط خودم بودم. دوتا هم‌سرویسی‌هام نیومدن. به خاطر اوضاع احوال امروز...همین که تو ماشین نشستم و ماشین حرکت کرد مغزم شروع کرد به حرف زدن:مغزم: اهم اهم! میدونی که امروز زنگ اول فیزیک داری دیگه؟!من: بله کاملا خبر دارم‌.مغزم: و میدونی که تو هم نمره مستمر فیزیک نداری چون نه مهر نه الان آبان اصلا پای تخته نرفتی؟من: بله میدونم:| اما دیشب نشستم درست و حسابی این درس رو تمرین کردم. میتونم برم پای تخته!مغزم: نمیتونی بری پای تخته چون نمیتونی دفترت رو ببری. خودت باید حل کنی که اونم نمیتونی!من: میتونم. میتونم از پسش بربیام...مغزم: امیدوارم... راستی امتحان عربی هم داری. اگه سر امتحان دست و پات رو گم نکنی میتونی درست و حسابی جواب بدی.من: دیشب درس خوندم.مغزم: اگه من قراره اون سوالا رو جواب بدم که...من: میشه خفه شی؟مغزم: گوشیت که میزاری تو جیبت نمی‌افته؟!من: چرا باید بیوفته؟?مغزم: شاید یهو جیبت پاره شد!من: آخه چرا جیبم یهو باید پاره بشه؟!مغزم: همینجوری! حالا لپ تاپ چیزیش نشه! من: نه نمیشه!مغزم: امروز استاد راهنمای پژوهش‌ت کلی سرت غر میزنه.من: نه غر نمیزنه. کمک میکنه پروژه ام رو انجام بدم.مغزم: جدی؟!؟! برای همین از دیشب تا حالا معده درد داری؟?من: استرسم فقط برا این چیزا نیست!مغزم: دیدی؟! خودت به استرس اعتراف کردی! من از همه ی افکار و احساساتت با خبرم دیگه. ماشین یهو پیچید.مغزم: میخوای مکالمه امروزمون رو تو ویرگول بنویسی؟من: نه!مغزم: بهتره این کارو نکنی چون با پست های چرت و پرتی که میذاری فقط داری سرور های ویرگول رو شلوغ میکنی!من: میدونم...از حرف های مغزم که خسته شدم،‌ تصمیم گرفتم یه کم مدیتیشن کنم. چشمام رو بستم و شروع کردم به شمردن: یک، نفس عمیق، دو نفسسس، سه، نفس عمیق، چها....مغزم: هوی!! نمیتونی با این کارا منو خفه کنی.من: پس خودت خودت رو خفه کن. سر درد گرفتم.مغزم: ولی آخه میدونی.... من خیلی این چندوقت خسته شدم. روز ها خیلی تکراری شدن؛ مدرسه، استرس، انجام تکالیف، درس خوندن، آزمون دادن، خوردن، خوابیدن... همین! هر روز همینه! یه چرخه‌اس که تکرار میشه! یه کار جدید میخوام! یه اتفاق تازه! یه چیزی که از این حال و هوای تکراری دربیام!!من: ایده ای ندارم. روتین زندگی فعلا همینه تا ببینیم چی میشه! شاید یهو از آسمون یه چی نازل  شد و این روتین هم عوض شد....مغزم: هعی...بعد از چند لحظه سکوت: مغزم: میشه آهنگ بخونم؟من: چه با تربیت شدی اجازه میگیری؟مغزم: دوست نداشتم اذیتت کنم:]من: فکر نکنم اشکالی داشته باشه آهنگ بخونی:| پ.ن۱: این پست چهارشنبه ۴ آبان صبح در مدرسه نوشته شد... و میخواستم همون موقع منتشر کنم ولی نیاز به ویرایش داشت.پ.ن۲: با اینکه دیروز صبح کوچکترین امیدی به داشتن یک روز خوب نداشتم اما واقعا روز عالی رو سپری کردم. هم فیزیک پای تخته سوال حل کردم و نمره گرفتم، هم امتحان عربی رو خوب دادم و هم پروژه‌ی پژوهشم درست و حسابی جلو رفت و الان نگرانیم براش کم شده و امید دارم که قراره خوب پیش بره.پ.ن۳: به امید رنگی‌رنگی شدن این روزهامون...</description>
                <category>Setayesh</category>
                <author>Setayesh</author>
                <pubDate>Thu, 27 Oct 2022 15:34:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به وقت انار چینی</title>
                <link>https://virgool.io/@setayesh85/%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D9%86%DB%8C-dhliaearbcub</link>
                <description>دیروز، پنجشنبه، حسابی مشغول انجام دادن تکالیف ریاضی، مبحث مثلثات، بودم. فقط دلم میخواست زودتر تموم بشه تا برم به فصل قبل هم یه نگاهی بندازم چون یکشنبه امتحان دارم و اصلا وضعیت جالبی نمیشه اگه امتحانم رو گند بزنم? در همین حال بودم که خبر رسید فردا (یعنی امروز جمعه) میخوایم برای چیدن انار های باغ پدربزرگم بریم شهرستان. درسته که این خبر باید باعث می‌شد رو ریاضی بیشتر وقت بزارم ولی خب... باعث نشد!? در نتیجه پنجشنبه وقتم رو به بطالت گذروندم، خودم رو به در و دیوار زدم و به اندازه ای که باید رو ریاضی وقت نذاشتم و تمرکز نکردم.القصه، جمعه شد و ما صبح خیلی زود راه افتادیم. حوالی ساعت ۹ بود که رسیدیم باغ. صبحانه رو روبه‌روی درختان نسبتا کوتاه قامت اما پربار انار و در کنار پدربزرگ‌ومادربزرگ صرف کرده و سپس دست جمعی مشغول درختان انار شدیم. انار چیدن یکی از لذت‌بخش ترین و همچنین تیز ترین تجربه های دنیاست. چون درخت انار تیغ های عجیب غریبی داره که ۹۰ درصد مواقع دست رو ناجور می بره.انار فسقلی??کم کم عمو هام، زن عمو هام و دختر عمو ها هم از راه رسیدن و هرکس تو باغ مشغول کاری شد. بزرگتر ها انار ها رو می‌چیدن و من و دختر عموهام هم تو سر و کله هم میزدیم. بعد از گذشت ساعاتی، عمه ام هم اومد و من با دیدنش از خود بی خود شدم. مدت ها بود تک عمه ام رو ندیده بودم. محکم بغلش کردم و تا میتونستم سرش رو با حرف ها و تعریف هام بردم. (آیا شما هم قبول دارید عمه بخش مهمی از زندگیه؟)بعد از ظهر مجبور بودیم‌ به تهران برگردیم. چرا؟ چون من تکالیفم رو کامل انجام نداده و همچنین کوچکترین آمادگی در مقابل امتحان ریاضی نداشتم.حقیقتش طبق برنامه‌ریزی قرار بود تقریبا زود برسیم خونمون، اما متاسفانه بدجور خوردیم به ترافیک. همین شد که تازه ساعت ۷  رسیدیم. منم که با پوست و استخوان درک کرده بودم کلی از کارام عقبم؛ بی معطلی نشستم پای ریاضی. اوضاع و احوالم تو ریاضی خیلی خیطه. ایشالا که فردا برای امتحان تمرین میکنم.پ.ن: کار امروز را به فردا نندازید چون دور از جونتون بیچاره میشد‌.پ.ن۲[مهم اما بی ربط]: به امید حال خوب برای دل هامون و روزهای خوب برای کشورمون...</description>
                <category>Setayesh</category>
                <author>Setayesh</author>
                <pubDate>Fri, 21 Oct 2022 22:38:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درونگرای هنرمند (دفترچه کوچک نارنجی رنگ)</title>
                <link>https://virgool.io/@setayesh85/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-zrl7co67gnw5</link>
                <description>قبل از شروع این پست لازم میدونم چند نکته رو بنویسم: 1/ به دلیل شرایطی که الان توش هستیم (فکر میکنم انقدر منظورم از شرایط واضح هست که احتیاجی به توضیح نباشه) قصد نداشتم پست جدیدی بزارم. ولی خب بالاخره ویرگول جاییه برای نوشتن. نوشتن راجب هر موضوعی. 2/ برای تکمیل نکته 1: اصلا قصد نداشته و ندارم درباره شرایطی که توش هستیم بنویسم چون اولا سواد کافی برای تحلیل (!) اوضاع و احوال ندارم، و دوما بسیاری از نویسندگان ویرگول با قلم شیوا از این مسائل نوشتند و من الان هرچه بگم گزافه‌گویی خواهد بود.3/ این که من از این شرایطی که درش به سر می بریم حرفی در ویرگول نمیزنم دلیل بر سکوت یا بی طرفی ام نیست و حمایت خودم رو به گروهی که باهاش موافقم در پست های دیگران می رسونم.4/ ترجیحا وقت خودتون رو با پست های حوصله سربر بنده تلف نکنید!امسال مدرسه ام رو عوض کردم. عوض کردن مدرسه مثل مهاجرت میمونه. البته من که تا حالا مهاجرت نکردم ولی خب یه چیزایی شنیدم که بتونم با عوض کردن مدرسه مقایسه اش کنم. از خانوادت (دوستانت) دور میشی. از کسانی که بخشی مهم و اساسی از زندگیت رو با اونا گذروندی. وارد جمعی با آدم های متفاوت میشی. از خونه‌ات (مدرسه قبلی) که خاطرات زیادی رو باهاش داشتی دور میشی و وارد یه محیطی کاملا جدید میشی. به دنبال جای بهتری برای پیشرفتی. اصلا برای همین مهاجرت کردی دیگه...حقیقتا چون فکر نمی کردم اتفاقی باعث عوض شدن مدرسه‌ام خواهد شد، آمادگی برای جدا شدن ازش پیدا نکردم. وقت نکردم که با میزم، با تخته هوشمند، با سالن غذاخوری تمیز، با فری که همیشه غذام رو گرم می‌کرد، با سالن ورزشی، با راهرو های دلباز و بزرگ، با حیاط و درختاش خداحافظی کنم. و الان حسابی دلتنگشون شدم. برای اون وقت هایی که با دوستام زنگ تفریح تو حیاط قدم میزدم، برای وقت هایی که موقع نوشتن روی تخته هوشمند آستینم به تخته میخورد و تخته موقع نوشتن قاطی می کرد، برای وقت هایی که ناهار گرم توی سالن غذاخوری بزرگ و تمیز میخوردم، برای زنگ ورزش هایی که تو سالن بودیم و مجبور نبودیم با مانتو و مقنعه تو حیاط ورزش کنیم، و برای کلی چیز دیگه تنگ شده.یه دفعه به یکی گفتم اگه مدرسه‌ام عوض میشد، به آدم ها یه شخصیت دیگه ام‌رو نشون میدادم و به همه یه ستایشِ شیطون رو معرفی می کردم. مدرسه ام عوض شد و منم یه شخصیت دیگه از خودم نشون دادم. ساکت تر و آروم تر از همیشه!!!! به طور کلی آدمی‌ام که یکم دیر یخ‌ش آب میشه، ولی اگه آب بشه دیگه یخ نمیزنه! اینبار یخم آب شد ولی دوباره یخ زد! چون فهمیدم شخصیتم با اون اکیپ بچه باحال های مدرسه(!) جور نیست. پس خودم اذیت نکردم. از اکیپ کشیدم بیرون. زوری نیست که. پس زنگ تفریح ها رو با خودم و دفترچه کوچک نارنجی‌ام میگذرونم. اون سبزه نه ها! این یکی نارنجیه! این نارنجیه تو مدرسه هوام رو داره. تو این نارنجیه نمینویسم. بیشتر مغزم رو مشغول میکنم تا فکرای پوچ، فکرای پرت، اتفاقای دیروز و روز قبل رو نکنه(لینک کردم صرفا جهت ذکر منبع). چند وقت پیش سر کلاس دفاعی حوصله ام سر رفته بود. خیلی هم سر رفته بود. خیلی خیلی سر رفته بود. دلم میخواست دکمه ی خروج از کلاس وجود می‌داشت. اون دکمه رو میزدم و از کلاس ناپدید میشدم:/// بالاخره وقتی جایی باشی که حرف هایی میزنن که با عقایدت جور نیست برات مثل شکنجه میمونه. دفتر کوچک نارنجی‌ام رو برداشتم و سرگرم شدم. وقتی داشتم کار تخلیه مغزی انجام می‌دادم یه نفر گفت: واوو! درونگرای هنرمند!در مغز من چه میگذرد؟!قطعا دوستای مدرسه قبلیم این پست رو نمیخونن ولی اینجا میگم برام مهمن و خیلی دلتنگشونم...این قضیه برای ۱۱ مهرماه ولی ۱۴ مهرماه ۱۴۰۱ در نوت گوشی ثبت شد و دو ساعت بعد به ویرگول اضافه شد...</description>
                <category>Setayesh</category>
                <author>Setayesh</author>
                <pubDate>Thu, 06 Oct 2022 20:57:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اَبَرماه:)</title>
                <link>https://virgool.io/@setayesh85/%D8%A7%D9%8E%D8%A8%D9%8E%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%87-ey2t90bvjj39</link>
                <description>امروز تو اخبار شنیدم که امشب ماه به بزرگترین حالت ممکن میرسه و هم بزرگتر و هم درخشان تر از شب های دیگه تو آسمون دیده میشه. از این فرصت استفاده کردم و به یکی از بالا ترین نقاط شهر رفتم تا بشینم به ماه نگاه کنم و کلی ازش لذت ببرم. سعی کردم چندتا عکس ازش بگیرم. ولی خب امان از زمانی که امکانات نداشته باشی. دیگه بهتر از این نمیشد? آلودگی نوری، لرزش دست، زوم ناکافی دوربین از جمله مشکلات من برای عکاسی بودند. این نوشته هم صرفا به خاطر ذوق مرگ شدن نویسنده از دیدن ماه و چاله هایش با چشمان غیرمسلح بود. و پیشنهاد میکنم شما هم امشب رو به تماشای ماه بنشینید و ازش لذت ببرید?او در گرفتن عکس هنری(ماه در بین انگشتان) شکست خورد و ناامید دست از تلاش کشید</description>
                <category>Setayesh</category>
                <author>Setayesh</author>
                <pubDate>Thu, 11 Aug 2022 22:53:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفترچه‌ی کوچک و سبز رنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@setayesh85/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1%DA%86%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D9%88-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-%D8%B1%D9%86%DA%AF-kilwqeamczzk</link>
                <description>من یه دفترچه ی کوچک و سبز رنگ دارم که جلدش رو خودم طراحی کردم. یک روز که حسابی حوصله ام سر رفته بود یه تیکه کاغذ گذاشتم جلوم و شروع کردم گل و بته کشیدن. خیلی ازش خوشم اومد پس چسبوندمش رو جلد یکی از مهم ترین دفترچه های زندگیم. شاید گذاشتن عکس دفتر خاطرات کار امنی نباشه ولی خوب جایی قایمش میکنم?دفترچه کوچک و سبز رنگ من با جلد خودساختهالبته شاید نشه اسم این دفترچه ی کوچک و سبز رنگ رو دفتر خاطرات گذاشت. چون توش خاطره نویسی نمیکنم. بیشتر از احساساتی که تجربه میکنم توش مینویسم. پس شاید بهتر باشه بهش بگم دفتر احساسات.دیدی گاهی اوقات کلی حرف هست که تو دلت مونده یا حتی نوک زبونته ولی نمیتونی به کسی بگی حتی امین ترین آدمی که میشناسی؟ حالا نه اینکه فقط قضیه اعتماد باشه ها، نه! مثلا گاهی یه شخصی هست که خیلی بهت نزدیکه و خیلی بهش اعتماد داری ولی روت نمیشه حرفای مونده‌ی تو ذهنت رو بهش بگی. در این مواقع این دفترچه خیلی شنونده‌‌ی خوبیه. هرچقدر هم با غر زدن هات خط خطیش کنی بازم پیشت میمونه و به حرفات گوش میده. خیلی هم مورد اعتماده! مطمئنا چیزایی که بهش بگی رو فقط و فقط پیش خودش نگه می‌داره. وقتی میری پیشش با خیالت راحت هرچی روت میشه و نمیشه رو بهش میگی??نمیدونم این موضوع برای تو هم پیش اومده یا نه ولی من... من بعضی وقت ها با آدما حرف نمیزنم چون فکر میکنم در نظرشون چیزی که ذهنم رو مشغول کرده چیز غیرمنطقی باشه، یا فکر کنن عقلم رو از دست دادم، یا الکی ناراحتم، یا الکی خوشحالم یا هر چیز دیگه ای. برای این مدل قضاوت ها اکثر موارد با کسی در مورد احساساتم یا چیزهایی که تو کله‌ام میگذره کلمه ای حرف نمیزنم. تو چی؟ تا حالا این حس رو داشتی؟از این چیزا بگذریم چند روز پیش داشتم نگاهی به خرده نوشته هام تو این دفترچه کوچک و سبزرنگ می کردم. شاید عجیب باشه ولی بعضی هاش رو یادم نمیاد? مثلا تو یکیش نوشتم:اون یه تیکه ای هم که سفید کردم چیز خاصی نبود ولی چون در وصف حال نبود پاکش کردم?ولی خب اصلا یادم نیست اون موقع که اینو نوشتم مسیر زندگی چجوری بوده که از ته دل گفتم ایول?(#کم_حافظه) ولی خب منطقی هم هست چون تو این نوشته ام هیچی اطلاعات ندادم??((به احتمال ۹۰ درصد بعدا چیزی به این نوشته اضافه کنم چون این دفتر کوچک و سبزرنگ یک دفتر معمولی نیست))تو چطور؟ تو هم یک دفترچه که همدم لحظه‌هات باشه داری؟ </description>
                <category>Setayesh</category>
                <author>Setayesh</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jul 2022 23:03:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه خبر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@setayesh85/%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-rhku5w48ext4</link>
                <description>سلام سلام! خوبین؟ چطورین؟ احوالات؟فقط اومدم اعلام حضور کنم? چون ایده ای برای نوشتن ندارم:/ (هیچوقت ندارم). یه عالمه پست هست که باید بخونم.از اواسط امتحان ها به خودم اومدم دیدم که... بله دیگه...?(اوضاع از بعد آزمون زبان یکم سخت شد). به صورت نامحسوس، خیلی سوسکی تو ویرگول میچرخیدم ولی چیزی رو نمیخوندم #اعتراف. ولی قول میدم تا آخر این هفته همه رو بخونم :)))خب چه خبرا؟ امروز آزمون دفاعی داشتیم و من سر جلسه آزمون کاملا دود از سرم بلند شد:/ اصلا هیچی یادم نبود با اینکه چندین بار کل کتاب رو خونده بودم. هیچی دیگه؛ کل آزمون یا داشتم دست و پام رو تکون میدادم و یا پیشونیم رو میخاروندم. از طرفی از اینکه چند سوال رو هنوز جواب ندادم و امتحان از نیمه گذشته بود، دستام به شدت عرق کرد و مجبور شدم آستینم رو بزارم زیر دستم تا برگه ام بیشتر از این چروک نشه? آخرش هم چندتا سوال رو هرچی به ذهنم اومد نوشتم و برگه رو دادم. (تکنیک هرچه بادا باد!)دیگه چه خبر؟روز جمعه آزمون تیزهوشان برای ورودی پایه دهم دارم! دقیقا 3 روز دیگه! و من حتی یک مقدار بیشتر از سطح کتاب مطالعه نداشتم و همچنین تست هم کار نکردم. کلا 10 تا تست استعداد تحلیلی زدم. پس این آزمون تیری‌ست در تاریکی! چون امیدی به قبولیم نیست:) نصف بیشتر کسانی که تو این آزمون شرکت میکنن دوره دیده و کلاس رفته اند. ولی حالا ما هم میریم آزمون میدیم ببینیم وضعیت هوشمون در چه حده؟! برای ورودی هفتم آزمون دادم ولی مثل اینکه زیاد تیزهوش نبودم:Iو خب از حق نگذریم یه جورایی دلم میخواد همین مدرسه بمونم. برخلاف دوران دبستانم که اصلا دوسش نداشتم، دوره اول متوسطه خوب گذشت. اگرچه یه جاهاییش به نام کلاس آنلاین رو اونقدرا دوست نداشتم. راستش رو بخوام بگم درسته کلاس آنلاین مزایای زیادی داشت و خیلی همه چی راحت می گذشت و منِ تنبل هم خیلی باهاش حال کردم؛ ولی خدایی حضوری مدرسه رفتن اصلا یه حس دیگه ایه.دیروز هم بعد از 2 سال دوباره حضوری رفتم کلاس زبان:) خیلی هیجان داشتممم. همکلاسی های قدیمیم رو دیدم و اونا هم چقدر قیافشون عوض شده بود (فهمیدیم بزرگ شدیم :)) و با چند نفر آشنا شدم. همکلاسی آنلاین بودیم ولی قیافه هاشون رو ندیده بودم.?خب دیگه چی؟تابسسستووووننن! هنوز دوتا امتحان دیگه مونده که اگر اونا رو هم بدم بالاخره طعم آزادی رو خواهم چشید و میتونم دو ماه استراحت کنم و به برنامه های تابستانی‌ام برسم! حالا چرا دو ماه؟ مگه تعطیلات تابستون 3 ماه نیست؟ خیر! مرداد کلاس تابستونی داریم و مجبووورریمممم دوباره بریم سر کلاس و دروس پایه دهم رو از تابستون شروع کنیم? یکی نیست بیاد بگه پس مهر چیکارس این وسط!حالا برنامه ای هم برای تابستون داری یا فقط میخوای شلکس (شل + ریلکس) کنی؟?برنامه که دارم؛ اما کسی چه می داند؟ شاید تنبلی پیروز شد? نه ولی جدا از شوخی یه کار خیلی خفن میخوام بکنم که ایشالا ایشالا ایشالا اگه خدا بخواد تو تابستون استارتش رو میزنم. (راهنمایی: تو پست قبلی یه سرنخی دادم?)حالا شما بگید چه خبر؟ </description>
                <category>Setayesh</category>
                <author>Setayesh</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jun 2022 16:26:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صحبت‌کردن تو جمع؟ یا خدا!</title>
                <link>https://virgool.io/@setayesh85/%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-zoqxp6oi092j</link>
                <description>سلام به همه? چگونه‌اید؟ احوالات خوب است؟از پست پیشین خویش خوشمان نمی آید ولی تصمیم گرفتم پاکش نکنم چون هر وقت بهش رجوع میکنم، میبینم درسته که خسته شدم ولی بعد اتفاقاتی میوفته که خستگی رو از تنت در میکنه!بر خلاف هفته گذشته که سرمان شلوغ بود، این هفته به لطف تعطیلی‌ها، مقداری وقت آزاد آورده‌ایم. بگی نگی میخوام برم بالا منبر و از تجربه هایی که هفته پیش به دست آوردم حرف بزنم. شاید مفید باشن و به یه دردی بخورن. (والا تا امروز که چیز های مفیدی ننوشتم? لااقل تو این پست جبران کنم.)من در سخن گفتن در جمع یه سری مشکلاتی دارم. تا حدودی طبیعیه و برای هرکسی که بخواد در جمع صحبت کنه پیش میاد. ولی اتفاقاتی افتاد که الان منتظرم دوباره ارائه بدم و در جمع فعالیت کنم.هفته گذشته چهارشنبه، سر زنگ زیست‌شناسی باید درسی رو ارائه میدادم (یه چی مثل کنفرانس) خب شب قبل درس رو مطالعه کردم و مطمئن شدم که تسلط کافی رو دارم‌. ولی فرداش که رفتم جلوی کلاس ایستادم و چشمم به ۲۲ جفت چشم افتاد، دگرگون شدم. در یه همچین شرایطی اولین واکنش عصبی که بدنم میده اینه که دستام عرق میکنه. من ‌کلا در شرایط عادی هم این مشکل رو دارم ولی در مواقعی بیشتر و بیشتر میشه و کنترلش هم اصلا دست من نیست‌. دومین واکنشی که متوجهش شدم تنگی نفسم بود! بخشی از این تنگی نفس مربوط به ماسک بود که وقتی برداشتم بهتر شد اما بخشی مربوط به استرس بود. سومی خشکی دهان بود. یعنی یه جوری دهنم خشک شده بود که زبونم می‌چسبید به سقف دهنم بعد زبونم تکون نمی‌خورد تا حرف بزنم??دیگه فقط داشتم سعی می‌کردم تمرکزم رو بزارم روی چیزایی که میگم. خلاصه که این کنفرانس تموم شد و وقتی رفتم نشستم سر جام احساس کردم معده‌ام ضعف میره?‍♀️ روز بعدش که میشه پنجشنبه یه ارائه دیگه هم داشتم. یه کلاسی میرم که برای افرادیه که میخوان معلم زبان بشن (TTC). اون پنجشنبه من باید یه صفحه درس زبان رو درس میدادم مثل معلم... همه افرادی که تو اون کلاس هستن افراد بزرگسال هستند(به جز من و یه نفر دیگه که ۱۵ ساله‌ایم?) خب طبیعتا استرس زیادی داشتم. شب برای خودم لسن پلن نوشتم که تو کلاس میخوام چه کار هایی انجام بدم. خودم رو آماده کردم و صبح رفتم کلاس. قبل من یه نفر دیگه ارائه داد که واقعا از کارش لذت بردم. همین شد که یهو ته دلم خالی شد و با خودم گفتم ستایشششش! تو در برابر اون عملا چیز خاصی نداریییی!!! به استادم گفتم خیلی آمادگی ندارم ( در واقع آمادگی داشتم ولی اعتماد به نفس نداشتم?‍♀️) ولی استادم بهم گفت لازم نیست آنقدر نگران باشم و بهم گفت کارم رو شروع کنم.باورتون نمیشه اگه بگم چقدرررر کارم خوب پیش رفت! خودم باورم نمیشد که تهش اینقدر ازم تعریف بشه! در طولی که داشتم درس میدادم سعی کردم ببینم اوضاعم چطوره. مثل زنگ زیست‌شناسی نبودم. خیلی خیلی بهتر بودم! دستم آنچنان عرق نکرد، دهنم اونقدرا که فکر می کردم خشک نشد، تنگی نفس اصلا به هیچ وجه نداشتم و معده ام هیچیش نشد:))))))) با اینکه استرس داشتم.خیلی جاها تونستم خودم رو با شرایط وفق بدم و خودم رو کنترل کنم و حتی طبق پلن پیش نرم. بیس و پایه کارم چیزی بود که برنامه اش رو دیشبش ریخته بودم ولی تغییراتی در حین اجرا انجام دادم که بسیار از آن خرسندم! نتیجه کار خوب نبود، عالیییی بود! و آخرش استاد کلی از تدریسم تعریف کرد (در کنار دو سه تا اشکالی که داشتم و خب طبیعیه چون اولین بارم بود. ولی در کل اینقدر این ارائه و صحبت هایی که تو کلاس راجبش شد بهم انرژی داد که هنوز تو حال خوب اون موقع موندم?)و علاوه بر اینا بعد از ۵ جلسه یخ‌م آب شد? یعنی اصلا موقع حرف زدن حس بدی نداشتم و حتی این ارائه ای که داشتم نظرم رو درباره افراد کلاس عوض کرد و هم یه اعتماد به نفسی بهم داد.پس بریم سراغ نتایج اخلاقی: ( اینا رو به عنوان کلیشه می‌شناسن ولی من عینی تجربه کردم)بار اول ترسناکه ولی بار دوم به ترسناکی بار اول نیست.بار اول سخته اما بعدش آسون تر میشه?نگران نباش چطور پیش میره چون معمولا بهتر از اون چیزی که فکر کردی پیش میره (برگرد دوباره جمله رو بخون?)حالا شاید اون چیزی نشه که میخواستی، ولی هر کاری که میکنی یه تجربه اس که بهت تو دفعات بعدی کمک میکنه( مثلا سر زنگ زیست‌ اون چیزی که من میخواستم نشد ولی برام یه تجربه بود که باعث شد تو ارائه بعدی بهتر عمل کنم)در هر شرایطی، به کاری که میخوای بکنی و به خودت اعتماد داشته باش.( اعتماد به نفس در هر کاری مهمه ولی به شرطی که مراقب باشی  تبدیل به اعتماد به نفس کاذب و بیش از حد نشه!)گاهی پیش چندتا آدم غریبه خیلی حال بهتری داری تا پیش همکلاسی‌هات?شما نتیجه‌ی دیگه‌ای به ذهنتون میرسه؟؟؟ از این تجربه ها داشتین؟.</description>
                <category>Setayesh</category>
                <author>Setayesh</author>
                <pubDate>Tue, 03 May 2022 10:34:39 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>