<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سید علی احمدی روئین ۲</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@seyedaliahmadirouein</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 05:40:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2090937/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سید علی احمدی روئین ۲</title>
            <link>https://virgool.io/@seyedaliahmadirouein</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بهداشت طبیعت</title>
                <link>https://virgool.io/@seyedaliahmadirouein/%D8%A8%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-imxdxosmpqja</link>
                <description>دریای زیبا خیلی قشنگ خیلی تمیز یکی از بهترین نعمت خداوند است دریا اب طبیعت زیبا نباید کثیفش کرد نباید زوباله هارو در دریا بیندازید وگرنه اینتوری میشوددرسته خیلی بد، اون تمیزی خیلی خوب تبدیل سد به این غم و بدی بهترین نعمت خدا به این درامد اگر ما زباله ها رو در دریا نندازیم این شکلی می ماندخیلی قشنگ خیلی خوب بهنرین زیبایی در غروب خرشید بهترین نباید دریا هارو کثیف کنید هرگز ماهی های بیچاره دل بچه ها اونا چیمیشن نباید زباله ها رو در دریا بیندازیم ساحل دلفین ماهی های دیگر موجودات زنده کسانی که از ابت میز استفاده میکنند کسانیکه شنا میکنند نباید متور ها رو در دریا بشوییم خودم وقتی رفتم دریا همین توری کثیف بود اصلا قهوه ای رنگین کمانی که روغن بود بد ترین دریا شده بود از نعمت خدا خوب استفاده کنی بچه ها نباید زباله ها رو در دریا بیندازید هتا در جوب ها در خیا بون ها رفتگر ها چی پس انقدر کار مینند خسته میشنو یکی دیگه از نعمت ها که اگر کثیفش کنیم خیلی بد میشوندخیلی کثیف جانوران سنجاب ها پرنده ها گربه ها و جاوران دیگر ولی درخت ها ،اکسیژن ها، درخت ها اکسیژن تمیز به ما میدند درخت هارا قعت نکنید زبله هارو در دریا نندازید بهداشت هارو راعیت کنید وگرنه زمین نابود میشه تا داستان و اموزش های دیگر خدا نگه  دار امید وارم همیشه خوب و سلامت باشید</description>
                <category>سید علی احمدی روئین ۲</category>
                <author>سید علی احمدی روئین ۲</author>
                <pubDate>Tue, 08 Aug 2023 11:38:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانواده ی طوطی ها قسمت ۸ (داستان ویژه)</title>
                <link>https://virgool.io/@seyedaliahmadirouein/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B7%D9%88%D8%B7%DB%8C-%D9%87%D8%A7-x26hrcnkinss</link>
                <description>بنام خداوند بخشنده ی مهربان تقدیم به بچه های خوب ایران بریم سراغ داستان او صبرکنید این درمورد فندوق ولی جستجوی گنج نه این قسمت ویژه است داستان ویژه خوب بریم سراغ داستاناین خانه ی فندوق است راوی :اجب خانه ای هست. هم مال موزی و کوکو و گردو و همه ی طوطی ها، خوب بریم سراغ داستان. روزی روزگاری فندق از خواب بیدارشد صدای زنگ درومد بیب بیب بیب بیب فندق زد توی سر ساعت صدای بیب بیب تبدیل شد به صدای لووووو فندق از خواب بیدار شد و گفت باید یک ساعت جدید بخرم رفت در خانه ی موزی رو زد موزی از خاب بیدار شد و رفت در را باز کند دید که  فندق موزی گفت سلام فندق اینجا چیکار میکنی فندق گفت مگه یادت نمیاد موزی گفت چیو بزار یکم فکر کنم ۱ ثانیه بعد موزی گفت وایی ساعت چنده فندق گفت ده و سی دقیقه موزی گفت وقت نداری!!سریع برو همرو صدا بزن دیر میکونیم فندق گفت باشه فندق با تمام سرعت دوید نه پرواز کرد ??فندق کوکو رو خبر کرد ویکتر گردو و جوجو ی فزول و زیرک همشون رفتن جلوی در خونه در حیاط خانه وایسادند فندق گفت تاکسی یک تاکی امد فندق گفت فرود گاه ۱ساعت و ۲ دقیقه بعد فندق گفت کارت خوان دارید ،اقای راننده گفت بله ،فندق کارتو داد و گفت رمز هم ۶۵۷۵ و رفتند فرودگاه خودارشوکر دیر نکردند رفتند توی هواپیما و بعد چند ساعت به شهر زیبای مشهد رفتند هواپیما گفت به شهر زیبای مشهد خوش امدید همه پیاده شدند و فندق گفت پچه میدونین هواپیما چه شکلی بود همه گفتند نه فندق ، فندق گفت این شکلیموزی گفت ااااااااااااا.کوکو گفت ااااااااا.همه گفتند اااااااااا.فندق گفت میگم چرا استخر داشتخوب همه گفتند تاکسی تاکسی بیا بیا تاکسی تاکسی بیا بیا یک تاسی امد فندق گفت بجنورد تلای سفید ۵ دقیقه بعد. فندق گفت به به پس تلای سفید اینجاستخیلی خوشگله موزی گفت سبد خرید چک شد، کارت بانکی چک شد ،و بهترین چیز لباس ها هستند عکس موزی ببخشی این که ویکتور، ویکتور، ویکتور  گفت من اشقم سبزی است سبزی هاش خوش مزن ها ارزن بدو بدو بدو فندق گفت منم میرم قزا بخرم کوکو گفت من میرم رنگ کوکول بخر چون مو نداریم کوکول داریم بدو بدو بدو موزی گفت منم میر کیک بخرم بدو بدو بدو بدو و باز رفتند یک خانه اجاره کردند و شمش طلا ولی شمش طلا رو اجراه نکردند خریدند رفتند این ماشینو خریدندو با این ماشین رفتند تهران و باز برج میلاد باز گردو گفت سبد خرید چک شد کارت بانکی چک شد مجودی چک شد و خوراکی ها چکشد بدو بدو بدو بدو باز رفتند رستوران سفارش ان ها بود استیک با روکش طلا  و اماده شد ان ها با لذت خوردند و رفتند خانه و دوباره روز بعدش رفتند شهر خودشان و تولد موزی بود و تولد گرفتند خوب قصه ی ما به سر رسید کلاغه فندق گفت نه طوطیه به خونش رسید خوب تا داستان دیگه خودا نگه دا به اکانت دیگم یعنی سید علی احمدی روئین سر بزنید خداحافظ</description>
                <category>سید علی احمدی روئین ۲</category>
                <author>سید علی احمدی روئین ۲</author>
                <pubDate>Mon, 07 Aug 2023 11:35:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان بابسفنجی</title>
                <link>https://virgool.io/@seyedaliahmadirouein/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AC%DB%8C-jbr2de4vbxkg</link>
                <description>باب اسفنجی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شد اما پاتریک هنوز خوابیده بود و خرخر می کرد. باب اسفنجی صدای زنگ ساعت را بست و با صدای بلند گفت: «بیدارشو پاتریک! صبح شده. ساعت 8 است!»پاتریک سرجایش غلت زد و گفت: «باب بخواب بابا! چرا باید بیدار شویم؟»باب اسفنجی گفت: «چون امروز می خواهیم برویم خرید، شب مهمان داریم و کلی چیز باید آماده کنیم.»پاتریک گفت: «من خسته ام تو برو» و شروع کرد به خروپف.باب دوباره پاتریک را صدا کرد و گفت:« چه کار کردی که خسته ای؟»پاتریک لای چشم هایش را باز کرد و گفت: «دیشب خیلی دیر خوابیدم.»ساعت دستش را زد به کمرش و گفت: «راست می گوید، فکر کنم ساعت 5 صبح بود که خوابید!»چرا شب‎ها نمی خوابی؟باب گفت: «پاتریک! ساعت راست می گوید؟»پاتریک سرجاش نشست و گفت: «راست می گوید!» و باز خوابش برد.باب اسفنجی گفت: «تو تا آن موقع چه کار می کردی پاتریک؟»پاتریک چشم هایش را دوباره باز کرد و با صدای خواب آلود و با صدای خواب آلود گفت: «داشتم بازی می کردم.»ساعت عقربه هایش را خاراند و گفت: «راست می گه، همه اش پای کامپیوتر تو نشسته بود و بازی می کرد.»باب اسفنجی عصبانی گفت: «پاتریک! تو قول دادی که بدون اجازه من وسایلم را برنداری!»پاتریک با صدای عصبانی باب از خواب پرید و گفت: «باب اسفنجی! تو که خیلی مهربانی! چرا با من اینجوری حرف می زنی؟»«خب تو خواب بودی و من نمی توانستم از تو اجازه بگیرم.»باب جورابش را کشید بالا و گفت: «خب معلومه خواب بودم! شب موقع خوابیدن است. اگر شب ها نخوابیم، مغزمان صبح ها کار نمی کند. تازه بدنمان هم خسته است. تازه تر هم اینکه یک سم هایی توی بدن ماست که فقط شب ها از بدنمان بیرون می آیند.»باب هنوز داشت حرف می زند که پاتریک خوابش برد و افتاد توی جایش. ساعت صورتش را پاک کرد و گفت: «باب! تو خودت را عصبانی نکن. پاتریک اصلا نمی تواند از جایش بلند شود چون اصلا نخوابیده و بدنش خسته است.»باب یک کم این طرف و آن طرف را نگاه کرد و از خانه رفت بیرون تا برای شب خرید کند. وقتی که خرید کرد و برگشت خانه، باز هم پاتریک خواب بود. باب که دیگر خیلی عصبانی شده بود، با کمک ساعت پاتریک را تا توی اتاق کشید و روی تخت انداخت. در اتاق را هم بستند و رفتند تا با کمک هم به کارهایشان برسند.شب که شد، اختاپوس، خرچنگ دریایی، سندی، پلانکتون و لری میگو و گری و خانم پاف آمدند. آخه باب آنها را به مهمانی دعوت کرده بود. مهمانی ای که برای تولد پاتریک گرفته بودند و می خواستند او را خوشحال کنند. پاتریک اما هنوز خواب بود. وقتی که باب کیک را آورد و همه شروع کردن به دست زدن و آواز خواندن، پاتریک تازه چشم هایش را باز کرد و از اتاق آمد بیرون. پاتریک گفت: «هی بچه ها اینجا چه خبره؟»همه با هم داد زدند: «پاتریک! تولدت مبارک!» باب هم گفت: «پاتریک! تولدت مبارک» اما چون تنهایی همه کارها را کرده بود، آنقدر خسته بود که روی زمین افتاد.پاتریک از این اتفاق خیلی ناراحت شد. رفت بالای سر باب و بادش زد و گفت: «دوست عزیزم! من را ببخش. من باعث شدم تو از خستگی غش کنی!» باب هم لای چشم هایش را باز کرد و گفت: «عیبی نداره پاتریک! فقط قول بده دیگه هیچ شبی دیر نخوابی!» پاتریک ه خیلی خجالت کشیده بود، به پاتریک قول داد و بعد از تمام شدن مهمانی همه خانه را جمع کرد و شب هم زود خوابید. پیام به ویرگول لطفان دلیل منتشر نشدن داستنا چیه لطفان پیام بدید به شماری ۰۹۳۶۷۶۳۶۴۲۸</description>
                <category>سید علی احمدی روئین ۲</category>
                <author>سید علی احمدی روئین ۲</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jun 2023 14:02:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفان بزرگ سلا به بینند</title>
                <link>https://virgool.io/@seyedaliahmadirouein/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%86%D8%AF-zptvzsphwniu</link>
                <description>لطفان این جملرو حضو نکنید طوطیم که طوطی فندق در جستجوی گنج بود مرد گردو هلا یک چیزی مینویسم بلای ۴۰۰ تا بره خوب دیگه گردو وجود نداره ولی حنوز ازش استفاده میکنیم توی داستاناه و خیلی دارم براش قصه می خورم الان این وشترو دارم با قصه مینویسم واسم خیلی سخت بود ولی هنوز دوسش دارم و راست میگم بوار کنید به جان خدا . هر وقت توی داستاناه اسمش میاد از قصه میمیره و خداه نگه دار</description>
                <category>سید علی احمدی روئین ۲</category>
                <author>سید علی احمدی روئین ۲</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jun 2023 12:23:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فندق در فضا قسمت ۷</title>
                <link>https://virgool.io/@seyedaliahmadirouein/%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B6%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B7-t6u46zuxppmu</link>
                <description>یک روز فندق از خاب بیدار شد دید که همه دارند با یکی حرف میزنند فندق گفت دارین با کی حرف میزنین موزی گفت با ویکتور فندق گفت ویکتور کجاست کوکو گفت توی فضا میخوای بریم فضا فندق با صدای بلند گفت اره و دست به کار شدند فندق گفت دنبال موتورو ۱۳۴۵ میگردم اهان پیداش کردم فندق با هویه رفت تا به موشک وصل کنه موزی رفت ردار وصل کنه کوکو رفت تا تلپورت کننده رو وصل کنه مرغ دریای سیستم های ایمنی وصل می کنه خوب خوب موسک هم ساخته شد اوا برم پیچاشو ببنده ....سه ساعت بعد درست شد بریم تو موشت فندق گفت اماده این همه گفتند بلههه فندق دکمروزد ..۵..۴..۳..۲..۱ پرتاببببب فندق گفت سورعت را افزایش میدیم به ۳۰۰ مایل بر سانی سرعت به سرعت نور رسید فندق گفت وای نه داریم میری توی سیاه چال خوب طوطی ها رفتن توب سیاه چال فندق گفت این تولد من نیست اینجام جایه که رفتیم مسافرت اینجامم ماشین هارو به امریکا تحویل دادیم اه اونم ویکتور بریم سراغ مریخ پرتابببب با سرعت بادددد هشتار هشتار متر اول شوخت فندق گفت داریم سوقوت میکنی مرغ دیای ماکس اوکسیژنو زد و از موشک خارج شد و دید نوک موشک داره اتیش میگیره مرغ دیای فقد یک دقیقه فرست داشت مرغ درایی گفت بریم که شروع کنیم خوب موتر یدکس وصل کنم جیزززز جیززز درست شد حلا سیستم اپاش فعال شو اب پاش با صدای شیشیشیشیش اب پاشید و موشک درست شد مرغ دریای رفت داخل موشک و گفت فندق میتونی بری موشک را درست کرم فندقم رفت توی مریخ وویکترودید فندق گفت سلام ویکتور سلا خوبی خوبم ممنون خولاصه بهم چای خوردن یکم درمود مریخ سحبت کردن و حرف زدن فندق گفت باید بریم خونه و باهم خداهافزی کردن و رفت موسک باز اتیش گرفت مرغ درایی گفت دیگه هیچی ندارم ان ها سرعت شان را زیاد کردن نوک سفینه منفر شد ولی هنوز ادامه دادند رسیدیم زمین چتر جاتو فعار کن چتر نجات فعال شد و انها به خانه هایشان برگشتن ای داستان تمام شدخدا نگه دار دعا میکنم هرکی این کتب را دیده همیشه زنده باشه</description>
                <category>سید علی احمدی روئین ۲</category>
                <author>سید علی احمدی روئین ۲</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jun 2023 21:39:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فندق در فضا قسمت ۷</title>
                <link>https://virgool.io/@seyedaliahmadirouein/%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B6%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B7-evjgla8a4gzk</link>
                <description>یک روز فندق از خاب بیدار شد دید که همه دارند با یکی حرف میزنند فندق گفت دارین با کی حرف میزنین موزی گفت با ویکتور فندق گفت ویکتور کجاست کوکو گفت توی فضا میخوای بریم فضا فندق با صدای بلند گفت اره و دست به کار شدند فندق گفت دنبال موتورو ۱۳۴۵ میگردم اهان پیداش کردم فندق با هویه رفت تا به موشک وصل کنه موزی رفت ردار وصل کنه کوکو رفت تا تلپورت کننده رو وصل کنه مرغ دریای سیستم های ایمنی وصل می کنه خوب خوب موسک هم ساخته شد اوا برم پیچاشو ببنده ....سه ساعت بعد درست شد بریم تو موشت فندق گفت اماده این همه گفتند بلههه فندق دکمروزد ..۵..۴..۳..۲..۱ پرتاببببب فندق گفت سورعت را افزایش میدیم به ۳۰۰ مایل بر سانی سرعت به سرعت نور رسید فندق گفت وای نه داریم میری توی سیاه چال خوب طوطی ها رفتن توب سیاه چال فندق گفت این تولد من نیست اینجام جایه که رفتیم مسافرت  اینجامم ماشین هارو به امریکا تحویل دادیم اه اونم ویکتور بریم سراغ مریخ پرتابببب با سرعت بادددد هشتار هشتار متر اول شوخت فندق گفت داریم سوقوت میکنی مرغ دیای ماکس اوکسیژنو زد و از موشک خارج شد و دید نوک موشک داره اتیش میگیره مرغ دیای فقد یک دقیقه فرست داشت مرغ درایی گفت بریم که شروع کنیم  خوب موتر یدکس وصل کنم جیزززز جیززز درست شد حلا سیستم اپاش فعال شو اب پاش با صدای شیشیشیشیش اب پاشید و موشک درست شد مرغ دریای رفت داخل موشک و گفت فندق میتونی بری موشک را درست کرم فندقم رفت توی مریخ وویکترودید فندق گفت سلام ویکتور سلا خوبی خوبم ممنون خولاصه بهم چای خوردن یکم درمود مریخ سحبت کردن و حرف زدن فندق گفت باید بریم خونه و باهم خداهافزی کردن و رفت موسک باز اتیش گرفت مرغ درایی گفت دیگه هیچی ندارم ان ها سرعت شان را زیاد کردن نوک سفینه منفر شد ولی هنوز ادامه دادند رسیدیم زمین چتر جاتو فعار کن  چتر نجات فعال شد و انها به خانه هایشان برگشتن ای داستان تمام شدخدا نگه دار دعا میکنم هرکی این کتب را دیده همیشه زنده باشه</description>
                <category>سید علی احمدی روئین ۲</category>
                <author>سید علی احمدی روئین ۲</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jun 2023 10:58:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاهنامه و دخترکی</title>
                <link>https://virgool.io/@seyedaliahmadirouein/%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C-eywwet1m1j3e</link>
                <description>رستم و نوه‌اش برزو است در زمانی که همدیگر را نمی‌شناسند، از یک نسخه خطی «تاریخ دلگشا شمشیرخانی» که در موزهٔ هنری والترز در بالتیمور مریلند نگه‌داری می‌شود. این کتاب، خلاصه‌ای است از شاهنامه که سال ۱۰۳۶قمری برای شمشیرخان، حاکم غزنی نوشته شدهیکی از از تم‌های رایج در ادبیات داستانی، کشتن خویشاوند است. در «شاهنامه» و حماسه ملی ما هم چندین مورد پسرکشی هست. فریدون، با دو پسرش سلم و تور به تقاص برادرکشی آنها می‌جنگد. سام پسر سفیدمویش زال را شوم می‌پندارد و تصمیم به نابودی او می‌گیرد. جهان‌پهلوان رستم پهلوی پسرش سهراب را می‌شکافد (و در ملحقات شاهنامه، برزو، پسر سهراب و شهریار، پسر دیگر رستم هم ماجراهای مشابهی دارند). بی‌خردی کیکاووس باعث پناه بردن سیاوش به سرزمین دشمن و کشته شدنش در خاک غریب می‌شود. گشتاسپ برای از سر باز کردن پسرش اسفندیار، او را به جنگ رستم می‌فرستد. حتی شاهِ دادگر، انوشیروان، علیه پسرش نوش‌زاد که ضد او توطئه کرده لشگر می‌کشد. اما در «شاهنامه» هیچ مورد دخترکشی نیست... تنها مواردی که به خاطر دارم، دو تهدید به قتل دختر توسط پدرانشان است. یکی وقتی رودابه، مادر رستم، عاشق زال زر شده و او را به کاخ خود راه داده، پدرش مهراب، پادشاه کابل که از نوادگان ضحاک است، خشمگین می‌شود و می‌گوید جدش (همان ضحاک؟) به او هشدار داده بوده و تهدید می‌کند:همی‌گفت «رودابه را رودِ خونبه روی زمین برکنم هم‌کنونمرا گفت چون دختر آمد پدیدببایستش اندر زمان سر بریدنکشتم، نرفتم به راهِ نیا،کنون ساخت بر من چنین کیمیا!»که البته در حد حرف باقی می‌ماند و با درایتِ همسرش سیندخت، این خشم دوباره به مهر تبدیل می‌شود. مورد دوم، ماجرای دختری است که از توران فرار کرده و پهلوانان ایرانی او را در مرز می‌بینند و پیش شاه کاووس می‌برند و بعدها مادر سیاوش می‌شود. دختر در جایی که علت خشم پدرش را تعریف می‌کند، به مستی پدرش، افراسیاب، شاه توران اشاره می‌کند:چنین داد پاسخ که «ما را پدربزد دوش و بگذاشتم بوم و برشب تیره، مست آمد از دشتِ سورهمان چون مرا دید جوشان ز دوریکی خنجر آبگون برکشیدهمی‌خواست از تن سرم را برید»در ادبیات کهن ما البته مطالب زن‌ستیزانه کم نیست. اما فردوسی بزرگ، در حماسه‌اش دخترکشی را کار انیران (غیرایرانی‌ها) معرفی می‌کند و به ما نشان می‌دهد که این دختران تهدید به قتل‌شده، می‌توانند چیزهایی به جهان اضافه کنند در حد بزرگترین حماسه‌های یک ملت، فقط کاش کشته نشوند. کاش. اینم تمام شد اگه لایک ها به ۲۰ تا برسه یک داستان خیلی خوب واستون میذارم</description>
                <category>سید علی احمدی روئین ۲</category>
                <author>سید علی احمدی روئین ۲</author>
                <pubDate>Wed, 31 May 2023 23:16:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد فندق قسمت ۶</title>
                <link>https://virgool.io/@seyedaliahmadirouein/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B6-qnokar4xvzoq</link>
                <description>یک روز که فندق داشت میرفت بیرون بایک تونل پارچه ای توی اتاقش بر خورد رفت داخل تا ببیند چه خبر است دید که همه دارند برای فندق جشن میگیرند فندق :بله کادوتو کی بدم فندق : وقتی که کیکو خوردیم :باشه حالا برو کلاه سرت بذار: باشه .خوب فندق رفت کلاه بذاره تا او موقع داستانو بخونم موزی شمع هارو روشن کرد کوکو گل روی کیک میذاشت و یکی رو دعوت کرد به نام جوجو که یک طوطی برزیلی پاستیلی بود که فوضول بو، واقعا فوضول. جوجو رفت تا اهنگ بذاره گردو اومد کیک درست کنه ،کیک توت فرنگی، یکی رفت کته کبابی درست کنه ،ای وای پیاز یادم رفت .خلاصه همه ترتیب تولد را دادند فندق هم امد فندق مگه کلاه گذاشتن خیلی طول میکشه ها دوساعت دنبال کلاه میگشتم اونم چراغ، دار طرح باب اسفنجی هم هست. اره جوجو اهنگ گذاشت که میگه دیشدیدرین ماشالاه دیشدیدیرین ماشالاه دیشدیدیرین ماشلاه. خلاصه کادوها رو دادند یکی ساعت ردیاب یکی خود ردیاب یکی تفنگ ارپیچی. گردو ارپیچی داد یکی AK 47 داد هان دیگه نصف کیک موند که جوجو کله اش را کرد توش هار هار هار قصه  ما به سر رسید لطفان لایک کنید</description>
                <category>سید علی احمدی روئین ۲</category>
                <author>سید علی احمدی روئین ۲</author>
                <pubDate>Wed, 31 May 2023 11:51:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فندق به مسافرت میرود قسمت ۵</title>
                <link>https://virgool.io/@seyedaliahmadirouein/%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B5-aacabfsqoiap</link>
                <description>یک روز که فندق از خواب بیدار شد دید که موزی برای کوکو دارند جشن میگیرند ببخشید با مورغ دریایی مرغ دریای گفت راوی په چرا منو دیر تر گفتی حلا ولش کن. فندق گفت دارین برای چی جشن میگیرین موزی گفت برای ماشین کوکو فندق گفت عععع پقدر خوشگله صبر کن از طلاست موزی گفت اره یک ۲۰۶ طلایی تازه توش ندیدی میخوای باهاش یک دوری بزنیم فندق گفت اره موزی گفت پس برین چمدون هارو ببندین فندق گفت فوش نده موزی گف فوش نیست چمدون فندق: اه فندق رفت تا چمدونش رو اماده کنه فندق گفت راوی این چمدون پس چیه گاوصندق هانننن اره رمزشم ۵۴۳۴ ای خداااا فندق پراتو رنگ کن باشه خلاصه همه اماده شدند و سوار ماشین ۲۰۶ طلایی شدند فندق گفت قیمش چند بود توی طلای سفید بود قیمتش هم یک میلیارد بود فندق گفت چهههههه شد (کسانی که بجنورد هستند ما از اسم طلای سفید کپی کردیم)خولاصه طوطیای گل رفتند به ژاپن که بد بخت شدند پاسپورت میخواس طوطیا فکر کردند پسپورت را نقاشی کردند اگه بچه ها این داستان را میبینند نمیتوانین پاسپورت را نقاشی بکشین خولاصه وارد ژاپن شدند و یک پیتزا در مقازه ی دایان خودند و ۸سیخ چلو کباب در فانوس خردند ببخشید خسته شید قسه ما پسر رسی فندق گفت کلاغه به خونش رسید ممنون برای تماشا</description>
                <category>سید علی احمدی روئین ۲</category>
                <author>سید علی احمدی روئین ۲</author>
                <pubDate>Wed, 31 May 2023 09:27:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@seyedaliahmadirouein/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%B1-yg9wg0xrg6td</link>
                <description>مثل همیشه یکی بود یکی نبود.مادر بزرگ یه باغچه قشنگ داشت که پراز گل های رنگارنگ بود.از همه گل ها زیباتر گل رز بود.البته اون به خاطر زیباییش مغرور شده بود و با بقیه گل ها بدرفتاری می کرد.یک روز دو تا دختر کوچولو و شیطون که نوه های مادربزرگ بودند به سمت باغچه آمدند.یکی از آن ها دستش را به سمت گل رز برد تا آن رابچیند، اما خارهای گل در دستش فرو رفت.دستش را کشید و با عصبانیت گفت:اون گل به درد نمی خوره!آخه پر از خاره.مادربزرگ نوه ها را صدا زد آن ها رفتند.اما گل رز شروع به گریه کرد.بقیه گل ها با تعجب به او نگاه کردند.گل رزگفت:فکر می کردم خیلی قشگم اما من پر از خارم!بنفشه با مهربانی گفت:تو نباید به زیباییت مغرور می شدی.الان هم ناراحت نباش چون خداوند برای هر کاری حکمتی دارد.فایده این خارها این است که از زیبایی تو مراقبت می کنند و گرنه الان چیده شده و پرپر شده بودی!گل رز که پی به اشتباهاتش برده بود باشنیدن این حرف خوشحال شد و فهمید که نباید خودش رو با دیگران مقایسه کنه هرمخلوقی در دنیا یک خوبی هایی داره سپس گل رز قصه ما خندید و با خنده او بقیه گلها هم خندیدند و باغچه پر شد از خندهگل ها…</description>
                <category>سید علی احمدی روئین ۲</category>
                <author>سید علی احمدی روئین ۲</author>
                <pubDate>Tue, 30 May 2023 21:17:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فندق در جستجوی ماشین قسمت ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@seyedaliahmadirouein/%D9%81%D9%86%D8%AF%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B4-gx7ca1qibw7w</link>
                <description>روزی روزگاری فندق مثل همیشه دنبال گنج بود ولی هیچی پیدا نکرد یعنی واقعا هیچی رفت پیش موزی دید که موزی یک ماشین خریده فندق پرسید این ماشینو از کیه داری ؟ موزی گفت یادته رفتی هتل طوطی ها فندق گفت اره موزی گفت اونجا یک ماشین لندکروز بود دیدم که قیمتش یک ملیون تمان بود و من خریدمش فندق گفت چقدر تو پولداری کوکو و مرغ دریایی خبر دارند ؟ موزی گفت بله خولاسه سوار ماشین شدند و به مسافرت رفتند و بعد دیدند کولی ماشین گم شده رفتند ببینند که ادرسی روی ماشین ها نوشته شده یا نه دیدند که ننوشته شده موزی فکر کرد و گفت از پلاک پلاکو اسکن کردن و دیدند که ادرس توی امریکاه رفتند انجا ماشی هارو پس دادند و پاداشت گرفتند صد دلار پاداشت باورتان میشه حلا اگه خسته شدید قسه ی ما هم تموم شد لطفان لایک کنید</description>
                <category>سید علی احمدی روئین ۲</category>
                <author>سید علی احمدی روئین ۲</author>
                <pubDate>Tue, 30 May 2023 13:46:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>