<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fatemeh Mojab</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sfatemehm</link>
        <description>‌</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:55:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/38860/avatar/JaZuc2.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Fatemeh Mojab</title>
            <link>https://virgool.io/@sfatemehm</link>
        </image>

                    <item>
                <title>طبیعت بیجان، با خاطرات زنده</title>
                <link>https://virgool.io/@sfatemehm/%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-qhfqt6xs1ycx</link>
                <description>قبل از جنگ کتابی می‌خواندم با عنوان «طبیعت بیجان با صدف‌ها و لیمو». -می‌گویم قبل از جنگ و فکر می‌کنم مگر چقدر زمان گذشته! انگار خاطرات قبل از این ۱۲ روز مال ۱۲ ماه پیش بوده، آن‌قدر که حجم اتفاقات این مدت زیاد بود و ناگهان از روند معمول زندگی‌هامان دور افتادیم... بگذریم،- نویسنده‌ی کتاب، مارک دوتی، از توصیف اشیاء ساکن و بی‌تغییر در نقاشی‌های طبیعت بیجان رسیده بود به اشیائی که در زندگی خودمان جمع می‌کنیم. او و شریک زندگی‌اش به خریدن اشیاء قدیمی از حراجی‌ها علاقه داشتند و بعد از مدتی کل خانه‌شان با آنها پر شد. جایی از کتاب، اتاق زیر شیروانی خانه را توصیف می‌کرد که حکم انباری را داشت با راهروهایی از وسایل شخصی قدیمی یا خریده‌شده از حراجی‌ها. وسایلی که بارشان سنگینی می‌کرد اما نمی‌توانست ازشان خلاص هم شود. دوتی از تناقضی ذهنی حرف می‌زد بین میل به آزادی و رها کردن، و میل به ماندن، به حفظ پیوندها و ریشه دواندن.«هر جزء آن خرمن بالای پله‌ها به خودی خود جذاب است؛ در کنار هم اما شرمسارت می‌کنند و از پا درت می‌آورند. مانده‌ام اگر یکهو همه‌شان با هم نابود شوند، دود شوند و به هوا بروند، چه حسی خواهم داشت؟ اصلاً دلم برای هیچ کدامشان تنگ می‌شود؟ یا نه، نفس راحتی خواهم کشید؟...... یا شاید هم نوعی دیگر از تعادل که دست یافتنش ساده‌تر است: تعیین حدِ کافی بودن. رسیدن به حدّی پذیرفتنی از درهم‌ریختگی با تمیز کردن اتاقک زیر شیروانی.»*آن زمان که کتاب را می‌خواندم به وسایل مختلف خودم فکر می‌کردم و دغدغه‌ی همیشگی‌ام که چرا این‌همه چیز را یادگاری نگه می‌دارم؛ یک‌سری یادداشت و دفترهای خاطرات که چندان هم دلم نمی‌خواهد سراغ‌شان بروم، وسایلی که بعضا ممکن است خاطرات تلخی را تداعی کنند، کتاب‌هایی که صرفا دلم نمی‌آید بدون تورقی دیگر به جایی اهدایشان کنم اما همچنان در ردیف پشتی کتاب‌خانه‌ام خاک می‌خورند...اما «آن زمان» هنوز جنگی در کار نبود.در این چند روز جنگ، به این فکر می‌کردم که دلم نمی‌خواهد جایی بروم. نه اینکه بگویم نمی‌ترسیدم و هیچ‌وقت نخواستم جای آرام‌تری باشم، اما بودن در اتاقم و بین اشیاء آشنا، نوعی حس امنیت بهم می‌داد. با این‌حال گاهی فکر می‌کردم اگر قرار بر رفتن باشد، جدای از وسایل ضروری چه چیزی با خودم می‌برم؟ در یکی از حملات به منطقه‌ای مسکونی در تهران، عکس دختر بچه‌ای را دیدم با احتمالا مادرش در حال دور شدن از آن محل، کیفی بر دوش دارد ولی عروسکی که بغل گرفته جلب توجه می‌کند؛ چیزی که برای کودک ارزشمند است و شاید به او حس امنیت می‌دهد. فکر می‌کردم عروسک من چیست؟نقاشی «طبیعت بیجان با دسته‌گل و جمجمه» اثر آدرین ون اوترختدوتی می‌نویسد: «نخستین پرده‌های هلندی طبیعت بیجان جلوه‌ی وفور نعمت‌اند.»* نقاشی طبیعت بیجان در قرن ۱۷ در اروپا و به‌خصوص هلند رواج بیشتری یافت. در دوره‌ای که رفاه و ثبات نسبی حاکم شده بود. اما یک سبک از این نقاشی هست به اسم ونیتاس (در لاتین به معنی پوچی و بیهودگی)، که در آن نقاش در کنار میوه و جام شراب و اشیاء معمول طبیعت بیجان، نمادهایی از گذر عمر و مرگ هم قرار می‌دهد؛ ساعت شنی، جمجمه و مانند این‌ها. پیام ونیتاس این بوده که این رفاه و خوشگذرانی و دستاوردها همه فانی‌اند، که مرگ را به یاد داشته باشید (Memento Mori)!مشخصا ما در میانه‌ی جنگ نیازی به این یادآوری نداشتیم! البته که نویسنده هم رنج و سوگ خودش را داشت، اما احتمالا جنگ ندیده بود یا حداقل موقع نوشتن کتاب، تناقضش با اتاق زیر شیروانی را با ذهنیتی از ثبات و امنیتِ خانه‌اش می‌کاوید؛ در شرایطی که مجبور نشده خانه‌اش را ترک کند، یا هر شب با این فکر نخوابیده که نکند فردا این سقف -به همراه اتاق طبقه بالا و تمام آنچه انبار کرده- بالای سرش نباشد. اما در شرایط جنگ، و حتی وقتی آتش‌بس برقرار شده و شب‌ها با خیال نسبتا راحتی می‌خوابی، جور دیگری به قضیه فکر می‌کنی.چند سالی است که با تاکید بر کلمه «سبک‌باری» در ذهنم، سعی می‌کنم آرام‌آرام برخی وسایل قدیمی را دور بریزم و برای اینکه دلم راضی شود، ازشان عکس می‌گیرم. به نظرم در نهایت یک فولدر عکس روی یک فلش، کار همان اتاق زیر شیروانی را می‌کند. همان‌جایی که ممکن است مدت‌ها بهش سر نزنی، اما صرف وجود داشتنش در پس ذهنت و کنج دلت یک دلگرمی است. دلم می‌خواهد بمانم، در اتاقم بمانم بین تمام کاغذها و کتاب‌ها و وسایلی که هنوز تبدیل به عکس نشده‌اند. اما اگر ناچار به رفتن شوم آن فلش حکم همان عروسک را دارد که -اگر فرصت داشته باشم- لحظه آخر بهش چنگ می‌زنم و با خودم می‌برم.«من پابند آن دیسِ بندخورده‌ی سال‌دیده شده‌ام، میخ‌شده در جای خودش، ارزنده، یکه، آسوده. اگر یادآور فقدان است -فقدان مادر و معشوقی که بادِ یغماگرِ زمان با خود بردشان- همان‌قدر هم نشان چیزی است که می‌شود نگهش داشت: حس و حال خانه، استمرار، خاکی که می‌توانیم در آن ریشه بدوانیم.»** نقل‌قول‌ها از کتاب «طبیعت بیجان با صدفها و لیمو»، نوشته مارک دوتی، نشر گمانپ.ن. همین پست رو در بهخوان هم گذاشته بودم ولی نتونستم به اون صفحه (و به صفحه کتاب در سایت نشر گمان) لینک بدم، چون در اون صورت پست تبلیغاتی محسوب می‌شد!</description>
                <category>Fatemeh Mojab</category>
                <author>Fatemeh Mojab</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jun 2025 15:58:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: کافه معنای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@sfatemehm/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-vjrkljtbkb50</link>
                <description>اسفند ۱۴۰۲: کتابی که کمکت می‌کند معنای زندگی را بیابیبه عنوان آخرین کتاب در چالش امسال طاقچه و «زمستان؛ فصل زندگی، عشق، مرگ و دوباره زندگی»، قرار بود این بار درباره‌ی معنای زندگی بخونیم؛ مفهومی که قطعا هر کسی بهش فکر کرده و سعی کرده براش جوابی پیدا کنه. هرچند کتاب خوندن تنها راه پیدا کردن معنای زندگی نیست، گزینه‌های زیادی برای خوندن دراین‌باره وجود داره؛ از زندگی‌نامه‌ها یا کتاب‌های غیرداستانی و فلسفی گرفته تا رمان‌هایی که به نحوی به این موضوع پرداخته‌ن. انتخاب من کتاب «کافه‌ی معنای زندگی» از مت تریسی بود. رمان کم‌حجمی که گرچه خیلی راضیم نکرد، سرنخ‌های خوبی برای فکر کردن راجع‌به این موضوع بهم داد.کتاب داستان اسکات رو روایت می‌کنه، مردی که در زمینه‌ی شغلی و عاطفی زندگیش دچار مشکل و تردید شده و دقیقا روزی که می‌فهمه به خاطر یک اتهام بی‌اساس ممکنه از کارش اخراج بشه، موقع پیاده‌روی کافه‌ای رو پیدا می‌کنه به اسم کافه معنای زندگی. کافه‌ای که روی دیوارش سه تا سوال نوشته شده:آیا من به سوی خود ایدئالم حرکت می‌کنم؟اگر امروز می‌مردم، از چه چیزی پشیمان می‌شدم؟آیا من مهربانی می‌کنم؟آدم‌هایی که به این کافه میان قهوه سفارش می‌دن و چند دقیقه‌ای با محوریت این سه سوال، با همدیگه راجع به زندگی، افکار، شک‌ها و ترس‌هاشون حرف می‌زنن. اسکات هم از اون روز بعد مرتب به اینجا میاد و مکالماتش با دیگران بهش کمک می‌کنه تا بهتر بفهمه از زندگی چی می‌خواد و شجاعت تغییر مسیرش رو به سمتی که براش بهتره پیدا کنه.تلاش من و هوش مصنوعی Dall-E برای به تصویر کشیدن کافه‌ی مذکور =)احتمالا خیلی از خواننده‌های کتاب حس کنن شرایطی مشابه با اسکات دارن. برای من هم همینطور بود و سعی می‌کردم همراه باهاش به اون سه سوال و سایر مفاهیمی که مطرح می‌شد فکر کنم. از این نظر برام مفید بود و نکات و تلنگرهای خوبی داشت، اما در عین حال به نظرم می‌رسید که داستان پیچیدگی خاصی نداره و گاهی اوقات مکالمات شخصیت‌ها حالت شعاری پیدا می‌کنه. انگار هدف نویسنده صرفا نوشتن یه داستان ساده بوده که مفاهیم مورد نظرش رو در اون قالب بیان کنه.شخصا کتابی رو ترجیح می‌دم که بتونم از خود داستان چیزی رو برداشت کنم تا اینکه شخصیت‌ها یک سری جملات نصیحت‌گونه تحویلم بدن. مثلا راهنمای کهکشان برای اتواستاپ‌زن‌ها برای من اینطور بود؛ یه کتاب علمی-تخیلی و طنز که ربط مستقیمی به معنای زندگی نداشت اما در بخش‌هایی داستانش به این سمت می‌رفت. از اون ماجراها من نتیجه گرفتم که برای پیدا کردن جواب، اول باید درست بفهمی که دنبال چی هستی. از طرف دیگه تمرکز زیاد روی پیدا کردن معنای زندگی، فرصت خودِ زندگی کردن رو ازت می‌گیره! (قبلا درباره‌ی این کتاب هم برای چالش طاقچه نوشته بودم و توی بخش «معنای زندگی» اون یادداشت توضیح کامل‌تری داده‌م.) همچنین کتابی مثل اعتراف که زندگی‌نامه‌ی خودنوشت لئو تولستوی هست، روند شک کردن یه آدم به همه چیز و جستجوش برای پیدا کردن معنا رو با جزئیات کامل شرح می‌ده.به هر صورت کتاب کافه معنای زندگی داستان ساده و روانی رو روایت می‌کنه و می‌شه سریع تمومش کرد. اما به نظرم خوبه هر باری که اسکات به کافه می‌ره و مکالمه‌ای حول معنای زندگی داره، سرعت‌مون رو کم کنیم. شاید بتونیم از اون صحبت‌ها مصداقی تو زندگی خودمون پیدا و به مسیر زندگی‌مون کمی عمیق‌تر فکر کنیم.به طور خاص دو بخش از کتاب رو بیشتر دوست داشتم. یکی جایی که اسکات و دوستانش خاطراتی برای هم تعریف می‌کردن که در اصل باعث شرمندگی‌شون شده بود، اما با اعتراف و خندیدن به اونها به‌طور ضمنی می‌گفتن که همدیگه رو با وجود اشتباهات و نقص‌هاشون پذیرفته‌ن و دوست دارن. جای دیگه آخر کتاب بود که اسکات متوجه می‌شد قبل از این هم مسیر هر روزش از خیابون اون کافه می‌گذشته ولی قبلا تابلوی راهنمای سر خیابون رو ندیده بوده. بعد کتاب با این جملات تموم می‌شه:کتاب کافه معنای زندگی رو موسسه انتشارات فلسفه با ترجمه‌ی راضیه سرحدی به فارسی منتشر کرده و می‌تونید از طریق لینک زیر، از طاقچه تهیه‌ش کنید: https://taaghche.com/book/193282/%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C پی‌نوشت: سال نو مبارک :)</description>
                <category>Fatemeh Mojab</category>
                <author>Fatemeh Mojab</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 23:08:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: مصائب عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@sfatemehm/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D8%B9%D8%B4%D9%82-s3euqxqwsfts</link>
                <description>بهمن ۱۴۰۲: کتابی که عاشق شدن را یادت می‌دهددر ادامه‌ی چالش زمستان طاقچه یعنی «فصل زندگی، عشق مرگ و دوباره زندگی»، رسیدیم به بهمن با موضوع «کتابی که عاشق‌شدن را یادت می‌دهد». تنوع زیادی در کتاب‌های پیشنهادی بود، هم می‌شد رمان عاشقانه خوند و هم کتاب‌هایی درباره‌ی فلسفه یا روان‌شناسی عشق. البته که به نظرم کتاب «عکاسی، بالون‌سواری، عشق و اندوه» که ماه پیش برای موضوع مرگ خوندم مناسب اینجا هم بود! چون هم درباره‌ی عشق بود و هم سوگ. اما برای اینکه کتاب جدیدی خونده باشم، تصمیم گرفتم یک بار دیگه برم سراغ آلن دوباتن. در کتاب‌های دیگه‌ای که از این نویسنده خونده‌م، نگاه واقع‌بینانه‌اش برام جالب توجه بوده و دلم می‌خواست نگاهش به موضوع عشق را هم بدونم. البته دوباتن کتابی هم داره با عنوان «جستارهایی در باب عشق»، اما کتاب دیگرش با عنوان «مصائب عشق» هم کم‌حجم‌تره و هم عنوانش به نظرم جالب‌تر اومد. پس همین رو انتخاب کردم.طرح جلد و عنوان یکی از فصل‌های کتاب (منبع: صفحه‌ی کتاب در آمازون*)مدتیه بیش از قبل با محتواهایی مواجه می‌شم که می‌گن «هیچ چیز با ارزشی قرار نیست آسون باشه». مثلا یه مدت در مورد شغل و حرفه، جو غالب این بود که: «علاقه‌ت رو دنبال کن»! اما چند وقت پیش ویدیویی دیدم از جیمز کلیر، نویسنده‌ی کتاب عادت‌های اتمی، که می‌گفت وقتی شما می‌خواید بدونین چه شغلی مناسب‌تونه سوال درست‌تر اینه که «رنج چه شغلی برام قابل تحمله»؟ این حرف به من یادآوری کرد که بهتره در کنار «ببین به چی علاقه داری» به این هم فکر کنیم که «چه نوع سختی رو در کارت می‌تونی تحمل کنی». چون به هر حال هر کاری، حتی کاری که بهش علاقه داریم، سختی‌های خودش رو داره.حالا دوباتن در کتاب مصائب عشق هم در مورد یه رابطه‌ی بلندمدت حرف مشابهی می‌زنه؛ میگه ما به هر حال به عنوان انسان نقص‌هایی داریم و در روابط انسانی قراره جاهایی اذیت بشیم (و حتی اذیت کنیم!)، پس باید ببینیم سختی بودن با چه آدمی رو می‌خوایم انتخاب کنیم. همچنین ببینیم چه بخشی از این مشکلات به اون شخص برمی‌گرده و چه بخشیش سختی‌های ذاتی زندگی هستن.دوباتن در چند بخش از مشکلات مختلفی که در کنار عشق پیش میاد حرف می‌زنه؛ مثلا وقتی با عادت‌های منفی خودمون مواجه می‌شیم که قبلا متوجه‌شون نبودیم، یا ویژگی‌های مشابهی در اثر شناخت بیشتر در طرف مقابل به چشم میان و باعث می‌شن فکر کنیم انتخاب‌مون درست نبوده، وقتی مسائل بدیهی و روزمره مثل کارهای خونه تبدیل به تنش می‌شن، یا وقتی احساس تنهایی یا درک‌نشدن می‌کنیم و خیلی مسائل رو برخلاف انتظارمون نمی‌تونیم به شریک زندگی‌مون بگیم، و...نویسنده اینجا خواننده رو به «واقع‌گرایی رمانتیک» دعوت می‌کنه، یعنی اینکه از تصورات فانتزی و رمانتیک درباره‌ی عشق فاصله بگیریم و واقع‌گرایانه بهش نگاه کنیم. اون میگه خیلی از این «مصائب» طبیعت انسان بودن ما و هر شخص دیگه‌ای هستن. همینطور در جایی از این حرف می‌زنه که الگوی عشق چطور از بچگی در ذهن ما شکل گرفته و همین مفهومه که الان ممکنه باعث بشه در رابطه‌مون احساس رضایت نداشته باشیم. البته که دوباتن تشویق نمی‌کنه چون این مصائب طبیعی هستن باید به هر قیمتی در یک رابطه بمونیم! در بخش آخر کتاب در این مورد بحث می‌کنه و به‌طور خلاصه میگه برای تصمیم‌گیری در مورد درستی یک رابطه لازمه که یه ارزیابی صادقانه از مشکلاتش داشته باشیم.کتاب مصائب عشق با عنوان اصلی The Sorrows of Love از «مجموعه‌ی مدرسه‌ی زندگی» آلن دوباتن هست. این مجموعه شامل کتاب‌های کم‌حجمیه که به ابعاد مختلف زندگی مثل خودشناسی، بهبود روابط اجتماعی، موفقیت در حوزه‌ی کاری و... می‌پردازه. این دومین کتابی بود که از این مجموعه می‌خوندم و مثل کتاب قبلی (خودشناسی)، اینجا هم یک سری مسائل کلی مطرح شده که شاید خیلی عمیق بهشون پرداخته نشده باشه، اما سرنخ‌های خوبی می‌ده که خواننده بتونه هر جایی رو که احساس نیاز می‌کنه بیشتر دنبال کنه.از کتاب مصائب عشق دو ترجمه و نسخه‌ی صوتی هر دو رو در طاقچه پیدا کردم (خودم ترجمه‌ی الناز عظیمی رو خوندم از نشر رخداد کویر). این دو ترجمه رو می‌تونید از لینک‌های زیر تهیه کنید: https://taaghche.com/book/66981/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D8%B9%D8%B4%D9%82  https://taaghche.com/book/199204/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8-%D8%B9%D8%B4%D9%82 * منبع عکس اول پست</description>
                <category>Fatemeh Mojab</category>
                <author>Fatemeh Mojab</author>
                <pubDate>Mon, 19 Feb 2024 21:18:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: عکاسی، بالون‌سواری، عشق و اندوه</title>
                <link>https://virgool.io/@sfatemehm/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-rdpz72ffscf2</link>
                <description>دی ۱۴۰۲: کتابی برای اینکه با مرگ چهره به چهره شویزمستان امسال چالش طاقچه، فصل «زندگی، عشق، مرگ و دوباره زندگی» هست و موضوع دی‌ماه هم کتابی بود «برای اینکه با مرگ چهره به چهره شوی». خیلی از عناوین پیشنهادی توجهم رو جلب کردن، اما چون اغلب جستار و روایت شخصی برام جذاب‌تره، در نهایت انتخابم کتاب «عکاسی، بالون‌سواری، عشق و اندوه» شد از جولین بارنز (ترجمه‌ی عماد مرتضوی، نشر گمان). کتابی که از مدت‌ها پیش اسمش به گوشم خورده بود اما فرصت نشده بود بخونمش تا الان.حین خوندن کتاب فهمیدم عنوان اصلیش Levels of Life هست، اما قبل از خوندنش خود عنوان فارسی به نظرم جالب می‌رسید چون چیزهایی رو کنار هم گذاشته بود که تا حالا کنار هم ندیده بودم: عکاسی و بالون‌سواری، در کنار عشق و اندوه. درواقع نکته همین بود؛ کتاب سه فصل داره و هر فصل با همین جمله شروع می‌شه: «دو چیز را که تا حالا کنار هم قرار نگرفته‌اند کنار هم می‌گذارید». من تو خلاصه‌ی کتاب خونده بودم که بارنز این رو بعد مرگ همسرش نوشته و برام عجیب بود که فصل اول چقدر از موضوع دوره. اما اینقدر خوندنش برام لذت‌بخش بود که خودم رو سپردم بهش تا ببینم قراره منو کجا ببره. تا ببینم این قطعات رو چطور کنار هم می‌ذاره و داستان و استعاره‌های دو فصل اول رو کجاها به کار می‌گیره.طرح جلد اصلی کتابفصل اول (گناه ارتفاع)، بیشتر تاریخچه‌ای از بالون‌سواری و عکاسیه. داستان چند تا از بالون‌سوارهای معروف رو تعریف کرده که بیشتر از همه نادار (فلیکس تورناشون) برام جالب بود؛ نویسنده و مخترعی که هم پرواز می‌کرد و هم عکاسی، و بعد این دو تا رو کنار هم گذاشت و عکاسی هوایی رو ابداع کرد: جدّ درون‌های امروزی :) از دو نفر آدم معروف دیگه هم تو فصل اول صحبت می‌شه که بالون‌سواری می‌کردن: سارا برنارد و فرد برنابی. بارنز تو فصل دوم (بر روی سطح) یه داستان خیالی از آشنایی و عشق و جدایی این دو نفر تعریف می‌کنه. ماجرایی که با «می‌توانیم تصور کنیم» شروع می‌شه اما اینقدر با جزئیات ادامه پیدا می‌کنه که آخر فصل نمی‌شه فهمید همه‌ی این‌ها خیالی بود یا بخش‌هاییش هم واقعیت داشته.غیر از کنار هم گذاشتن چیزهای به ظاهر بی‌ربط، یکی دیگه از حرفای بارنز تو این کتاب اینه که عکاسی هوایی گونه‌ای از نگاه کردن آدم به خودش از بیرونه (حالا می‌خواد عکسِ زمین از روی بالون گرفته بشه یا از روی ماه) و عشق هم به تعبیری همینه؛ نگاه کردن به خود از چشم معشوق. و انگار در دو فصل اول بارنز داره تلاش می‌کنه حرفاشو جمع کنه تا بتونه به فصل سوم (از دست رفتن عمق) برسه: جایی که از عشق خودش و همسرش می‌گه و بعد مرگ، که همسرش رو ازش جدا کرده. لحن دو فصل اول که حتی جاهایی به طنز می‌زنه، اینجا به یک‌باره غمگین می‌شه. چون خب، «هر داستان عاشقانه بالقوه داستان اندوه نیز هست»...از متن کتاببارنز تو فصل سوم مفصل از تجربه‌ی سوگ و اندوه خودش می‌نویسه. از اندوه‌های مشابهی که الزاما درک نمی‌شن، از نیاز به حرف زدن درباره‌ی فرد از دست‌رفته که حتی منجر به غربال شدن دوستانش می‌شه، از عصبانیت نسبت به واکنش‌ها و توصیه‌های اطرافیانش می‌گه و از بی‌تفاوتی نسبت به روزگار و باقی دنیا. تعریف می‌کنه تو بازه‌های زمانی مختلف بعد از این اتفاق چه احساسی داشته و چه کارهایی می‌کرده. به خواب‌ها و خاطرات به عنوان راه‌هایی برای یادآوری و دیدار دوباره اشاره می‌کنه، با این تبصره که این یک یادآوری نامطمئنه وقتی شخص دوم دیگه نیست که اون خاطرات رو تایید کنه. از همه‌ی این تجربه‌ها و افکار و احساسات در سال‌های بعد از مرگ همسرش می‌گه و کم‌کم می‌رسه به کنار اومدن و یه بهبود نسبی، با اینکه اندوه هیچ‌وقت کاملا از بین نمی‌ره.استعاره‌های فصل‌های قبلی اینجا به کار بارنز میان تا بتونه منظورش رو بهتر بیان بکنه. مثلا یک جا اندوه و سوگواری رو تشبیه می‌کنه به قرار گرفتن در بالون برای اولین بار: بالون بیشتر دست باده تا دست آدم، در توده‌ای ابر گیر افتاده و نمی‌دونه چطوری کنترلش کنه. تا آخرای کتاب که میگه بالاخره این بالون دوباره به حرکت درمیاد. البته نه چون اندوه کاملا از بین رفته، بلکه ابرها موقتا کنار رفتن و نسیمی وزیده تا فعلا به حرکت ادامه بده. «اما ما به کجا کشیده می‌شویم»؟...طرح روی جلد نسخه‌ی فارسی: تابلوی The Green Room اثر Jim Hollandدرباره‌ی ترجمه‌ی کتاب هم دوست دارم بنویسم که در مجموع روان و دلچسب بود. حتی پیشگفتار و مؤخره هم تحت تاثیر کتاب بودن. تو پیشگفتار ربط زندگی‌نامه‌نویسی و مرگ اینطور بیان می‌شد: «نوشتن از خود یک‌جور دستِ پیش گرفتن در برابر مرگ است و هراس فراموشی و فنا». و مثلا در مؤخره، عماد مرتضوی به اولین باری که توی ایران بالونی به پرواز دراومد اشاره کرده؛ در زمان ناصرالدین شاه (و جالبه که همون نادار معروف تو سفر ناصرالدین شاه به فرانسه ازش عکس گرفته). ضمنا مترجم یادداشت‌های خوبی هم به متن اضافه کرده بود که فقط به نظرم اگه به صورت پاورقی بودن (به جای انتهای کتاب) خوندن و دنبال کردن‌شون خیلی راحت‌تر می‌شد.از خوندن کتاب «عکاسی، بالون‌سواری، عشق و اندوه» لذت بردم و غمگین شدم (کنار هم!) و تبدیل به یکی از کتاب‌های محبوبم شد. خیلی داستان‌ها و اشاره‌های جالب دیگه هم در کتاب بودن که نوشتن از همه‌شون طولانی و حوصله‌سربر می‌شه. اگر دوست داشتید می‌تونید -و پیشنهاد می‌کنم که- از طریق لینک‌های زیر کتاب رو از طاقچه تهیه کنید و بخونید/بشنوید: https://taaghche.com/book/81609/%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87  https://taaghche.com/audiobook/87038/%D8%B9%DA%A9%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%88%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87 </description>
                <category>Fatemeh Mojab</category>
                <author>Fatemeh Mojab</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jan 2024 22:00:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: من سرگذشت یأسم و امید</title>
                <link>https://virgool.io/@sfatemehm/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%D8%A3%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-x8u79sxnqkn9</link>
                <description>آذر ۱۴۰۲: کتابی که جامعه را به تو می‌شناساندبرای آخرین ماه از فصل سوم چالش طاقچه، باید کتابی در حوزه‌ی جامعه‌شناسی می‌خوندیم. من مجموعه جستار «من سرگذشت یأسم و امید» رو انتخاب کردم. مولف این کتاب، پل روگات لوب، یه کنشرای آمریکاییه که با تمرکز بر موضوع «امید سیاسی» جستارهایی رو از نویسنده‌های مختلف سراسر دنیا جمع‌آوری کرده؛ طیف گسترده‌ای از نویسنده‌ها، از سیاستمدارها گرفته تا نویسنده‌های نام‌آشنا، روزنامه‌نگارها و فعالان سیاسی. اسم‌های آشنایی مثل نلسون ماندلا، پابلو نرودا، آریل دورفمن، واسلاو هاول و مارتین لوتر کینگ در این کتاب به چشم می‌خورن. البته ظاهرا نسخه‌ی اصلی کتاب (با عنوان The Impossible Will Take a Little While) خیلی مفصل‌تره اما برای ۱۳ جستارش امکان ترجمه وجود داشته.جستارهای این کتاب از خاطرات زندان، انقلاب‌ها و کودتاها می‌گن، از مفاهیمی مثل آزادی و عدالت، امید و ترس، مهربانی و بخشایش، از اهمیت کنشگری‌های مدنی هرچند کوچک و اهمیت به خاطر سپردن داستان آدم‌ها، از رابطه‌ی بین قدرت‌ها و مردم، از سوء استفاده‌های سیاسی، جنگ، تبعیض نژادی و خیلی مسائل مشابه دیگه.بعضی از این جستارها صرفا شرح نظر نویسنده‌های اونها هستن و شاید در اون بین خاطره‌ای هم برای رسیدن به این منظور روایت بشه، اما بعضی دیگه توصیف و روایت یک واقعه هستن که نویسنده در دل اون حضور داشته. خوندن درباره‌ی وقایع کشورهای دیگه برام جالب بود. البته تلخ بود، ولی خوندن این ماجراها اون هم نه در کتاب تاریخ، بلکه در قالب جستار و روایت آدم‌هایی که خودشون در اون واقعه بودن باعث می‌شد بتونم ارتباط بیشتری باهاشون برقرار کنم. از مصر تا شیلی و آرژانتین، از هند تا جمهوری چک، از آفریقای جنوبی تا آمریکا؛ ماجرای وقایع سیاسی و تحولات کشورهای مختلف رو می‌خوندم و خیلی جاها به واکنش‌ها و افکار خودم در اتفاقات مشابه فکر می‌کردم؛ به درستی یا نادرستی اون‌ها و به انتخاب‌های ممکن دیگه.بخشی از جستار سال‌های سیاه - نلسون ماندلابین این روایت‌ها چند مورد بیشتر از بقیه تو ذهنم موندن. یکی جستار «ما همه خالد سعیدیم» بود، درباره‌ی جنبشی در مصر که از یک صفحه‌ی فیس بوک شروع شده و بعد در سطح شهرها ادامه پیدا کرده بود و حتی افرادی که قبلا فعال سیاسی نبودن هم بهش پیوسته بودن. جستار «سپتامبر بیا» از این جهت برام جالب بود که به چندین یازده سپتامبر دیگه اشاره می‌کرد که من چیز زیادی ازشون نشنیده بودم. جستار «نامه‌ای از زندان بیرمنگام» مارتین لوتر کینگ هم من رو به فکر فرو برد، مخصوصا جایی که نویسنده از سکوت سفیدپوست‌های میانه‌رو در مقابل تبعیض‌های نژادی شکایت می‌کرد. (البته بعدتر، جایی از جستار «فقط عدالت می‌تواند راه را بر نفرین ببندد» به سفیدپوست‌هایی هم اشاره شد که از سیاه‌پوست‌ها حمایت می‌کردن). جستار «سیاهچاله» از این جهت نکته داشت که وقتی آریل دورفمن دوقطبی ایجاد شده در شیلی و کودتای بعدش رو شرح می‌داد، به اشتباهات طرف خودشون هم که منجر به این جریان شده بود اشاره می‌کرد. جستار آخر یعنی «بدون بخشایش آینده‌ای در کار نخواهد بود» هم به تصمیمات بعد از نسل‌کشی رواندا و در کل تحولات آفریقای جنوبی می‌پرداخت، تصمیماتی –البته مناقشه‌برانگیز- در جهت بخشیدن برای توقف چرخه‌ی انتقام و جلوگیری از ادامه‌ی تنش، که من رو یاد اپیزود «رسم روزگار چنین است» از پادکست ناداستان انداخت.بخشی از جستار نامه‌ای از زندان بیرمنگام - مارتین لوتر کینگ«من سرگذشت یاسم و امید» کتابیه که می‌تونه خواننده رو تا حدی با تاریخ و تحولات سیاسی برخی جوامع آشنا کنه. کتاب سنگینی نیست و می‌تونه برای کسایی که در این موارد کنجکاو هستن شروع خوبی باشه. از طرفی خوندن جستارهایی از ۱۳ نویسنده‌ی مختلف هم تنوع و جذابیت خودش رو داره. این کتاب رو نشر خوب با ترجمه‌ی آزاده کامیار منتشر کرده. نسخه‌ی الکترونیکی یا صوتی اون رو می‌تونید از طریق لینک‌های زیر طاقچه تهیه کنید: https://taaghche.com/book/191298/%D9%85%D9%86-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%D8%A3%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF  https://taaghche.com/audiobook/197441/%D9%85%D9%86-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%D8%A3%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF </description>
                <category>Fatemeh Mojab</category>
                <author>Fatemeh Mojab</author>
                <pubDate>Thu, 21 Dec 2023 22:48:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: چگونه تغییر کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@sfatemehm/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-qmmbisnkls81</link>
                <description>آبان ۱۴۰۲: کتابی که کنترل زندگی را به دست خودت می‌دهدفصل پاییزِ چالش طاقچه به «آموزش و یادگیری» اختصاص داره و موضوع آبان هم کتابی بود که کمک کنه کنترل زندگی رو به دست بگیریم. من کتاب «چگونه تغییر کنیم» رو انتخاب کردم که از قبل تو لیست نشان‌شده‌هام بود. چند تا ویدیو از کیتی میلکمن، نویسنده‌ی کتاب، دیده بودم و چون می‌دونستم در حوزه‌ی اقتصاد رفتاری کار می‌کنه به نظرم رسید کتابش می‌تونه جزو کتاب‌های معتبر این حوزه باشه. در یک جمله، کتاب به این می‌پردازه که اگه کسی بخواد شروع به تغییر در هر زمینه‌ای بکنه، چه روش‌هایی می‌تونه کمکش کنه این مسیر رو بهتر پیش بره و از موانع عبور کنه.فصل اول کتاب «چگونه تغییر کنیم» به شروع مسیر اختصاص داره؛ اینکه اگر بخوایم روند تغییری رو شروع کنیم چه زمان‌هایی برای شروع می‌تونه انگیزه‌بخش‌تر باشه. چند فصل بعدی به موانعی که در مسیر ممکنه پیش بیاد می‌پردازه؛ اینکه چطور به سوگیری زمان حال (ترجیح دادن وسوسه‌های آنی به پاداش‌های بلندمدت) و اهمال‌کاری غلبه بکنیم، چطور با برنامه‌ریزی دچار فراموش‌کاری نشیم، چطور از تنبلی -یا در واقع میل به انتخاب مسیر با کمترین میزان مقاومت- استفاده‌ی مثبت کنیم (مثلا با ایجاد عادت‌ها یا حالت‌های پیش‌فرض)، و چطور با پرورش ذهنیت رشد اعتماد به نفس بیشتری داشته باشیم. همچنین به اثر همرنگی و تاثیر پذیرفتن از افرادی اشاره می‌کنه که باهاشون در ارتباطیم. میلکمن در نهایت می‌گه روند تغییر باید همیشگی باشه چون این موانع درونی بخشی از طبیعت انسان هستن و نیاز به توجه مداوم دارن، وگرنه رفتاری که دنبال تغییرش هستیم ممکنه به حالت قبلی برگرده.نویسنده در هر فصل یکی دو مسئله رو مطرح می‌کنه که خودش یا همکارانش باهاش مواجه بوده‌ن و توضیح می‌ده با چه تحقیقاتی به چه نتایجی در موردش رسیدن؛ نتایجی که می‌تونه به همه در مورد موضوع اون فصل کمک بکنه. علاوه بر این، به تحقیقات و آزمایش‌های دیگه‌ای هم که تو اون زمینه انجام شده اشاره می‌کنه. هم شیوه‌ی روایتش طوریه که منِ خواننده دنبال می‌کردم تا ببینم اون مسائل چطور حل شدن، و هم این رفرنس دادن به کارهای علمی و آکادمیک تا حد زیادی خیالم رو راحت می‌کرد که می‌تونم به این ایده‌ها اعتماد کنم و حداقل مدتی به کار بگیرم‌شون. یک ویژگی دیگه‌ی کتاب هم اینه که هدفش فقط تغییر رفتار خود خواننده نیست، بلکه نویسنده بارها تشویق می‌کنه چطور به شکل موثری به دیگرانی هم که تو این مسیر هستن کمک کنیم.بعضی از موضوعاتی که تو کتاب مطرح شده بود برای من آشنا بود و قبلا درباره‌شون خونده و شنیده بودم (مثل شکل‌گیری عادت‌ها)، بعضی مباحث برام جدیدتر بودن و بعضی هم طوری مطرح شده بودن که به ابهام‌ها و مفاهیمی که به طور پراکنده تو ذهنم بود نظم می‌دادن و منو به نتایج واضح‌تری در مورد خودم می‌رسوندن.من خوره‌ی کتاب‌های توسعه فردی نیستم، اما اون تعدادی که خونده‌م یا خلاصه‌هاشون رو شنیده‌م من رو به این جمع‌بندی رسونده‌ن که این دسته کتاب‌ها یک سری ابزار یا نگرش در اختیار آدم قرار می‌دن، و این ماییم که اگر به دنبال ایجاد تغییر و کنترل پیدا کردن بیشتر رو زندگی‌مون هستیم باید بخوایم که از اون ابزارها استفاده کنیم. (البته لازمه یادمون باشه کنترل داشتن بر همه‌ی ابعاد زندگی امکان‌پذیر نیست؛ همواره عواملی وجود دارن که خارج از کنترل ما می‌تونن بر مسیرمون اثر بگذارن). بنابراین فکر می‌کنم خوندن کتاب‌های توسعه فردی به خودیِ خود امتیازی نداره و مهم استفاده از ایده‌هاشون در زندگیه. از طرفی مرتب به خودم یادآوری می‌کنم که نباید دچار کمال‌گرایی بشم که مثلا خط به خط کتاب رو در زندگی پیاده کنم! به نظرم اگر از هر کتاب یکی دو تا ایده هم پیدا کنم که تو این مقطع از زندگی بهم کمک کنن و همون‌ها رو پیاده کنم، این یعنی از کتاب استفاده کرده‌م و همین کافیه. از این نظر فکر می‌کنم کتاب «چگونه تغییر کنیم» می‌تونه نقطه شروع خوبی باشه برای ایجاد تغییر در بخش‌هایی از زندگی که نیاز داریم روشون کنترل بیشتری داشته باشیم. این کتاب رو نشر ترجمان به فارسی ترجمه کرده و می‌تونید از طریق لینک زیر از طاقچه دریافتش کنید: https://taaghche.com/book/127362/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%9F </description>
                <category>Fatemeh Mojab</category>
                <author>Fatemeh Mojab</author>
                <pubDate>Mon, 20 Nov 2023 22:05:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: خردمندی در زندگی روزمره</title>
                <link>https://virgool.io/@sfatemehm/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-wfdicpqmgwyp</link>
                <description>مهر ۱۴۰۲: کتابی که با عینک فلسفه به جهان می‌نگردپاییز تو ذهن هر کدوم از ما می‌تونه یادآور چیزهای متفاوتی باشه، ولی به نظرم «فصل آموزش و یادگیری» یه عنوان مشترک تو ذهن همه‌مون هست -حتی اگه دیگه دانش‌آموز یا دانشجو نباشیم. چالش طاقچه هم پاییز امسال رو به همین عنوان اختصاص داده و برای مهر ماه موضوع «فلسفه» رو تعیین کرده. کتابی که من انتخاب کردم «خردمندی در زندگی روزمره» بود، اثر لِشِک کولاکوفسکی، فیلسوف لهستانی قرن اخیر. من پارسال با این کتاب آشنا شدم ولی فرصت نشد کامل بخونمش. چالش این ماه بهانه‌ی خوبی شد که دوباره برم سراغش و تمومش کنم.«خردمندی در زندگی روزمره» از اون دست کتاب‌های فلسفی نیست که بخواد ما رو با تاریخ فلسفه‌ی غرب یا شرق، یا فیلسوف‌های معروف و نظریات‌شون آشنا کنه. ایده‌ای که در کل کتاب جریان داره اینه که ما می‌تونیم در مورد بدیهی‌ترین موضوعاتی که تو زندگی روزمره‌مون پیش میاد کمی عمیق‌تر فکر کنیم. درواقع از اون فلسفه‌ای که ممکنه در ذهن ما خیلی پیچیده و دور از دسترس باشه فاصله می‌گیره و به ‌جاش نقش فلسفه رو در زندگی روزمره نشون می‌ده.کتاب شامل ۱۸ جستار هست که نویسنده در هر کدوم به یک موضوع می‌پردازه. از مباحثی مثل «آزادی» که مورد بحث خیلی از فیلسوف‌ها هست گرفته، تا موضوعاتی مثل «تجمل» که شاید کمتر بشنویم نظریات فلسفی در موردشون وجود داره اما پیش میاد که در زندگی روزمره هم در موردشون حرف می‌زنیم.۱۸ جستار این کتاب به ترتیب درباره‌ی قدرت، شهرت، برابری، دروغگویی، مدارا، سفر، فضیلت، مسئولیت جمعی، چرخه‌ی بخت، خیانت، خشونت، ملال، آزادی، تجمل، خدا، احترام به طبیعت، خرافه و کلیشه‌های ملی هستن. حجم کتاب البته زیاد نیست و نمی‌شه انتظار یه بررسی جامع و کامل از هر کدوم داشت، اما هر جستار به خواننده نشون می‌ده که چطور می‌تونه به یک موضوع از جنبه‌های مختلف (تاریخی، سیاسی، مذهبی، فلسفی و اخلاقی) فکر کنه. نویسنده بعضی جاها سعی می‌کنه تعریف مناسبی برای کلماتی پیدا کنه که ما در روزمره استفاده می‌کنیم و از این طریق در مورد اون مفهوم حرف می‌زنه. بعضی جاها هم نظریات مختلفی که در مورد یه موضوع وجود داره رو بیان می‌کنه، بعضی‌ها رو تایید یا رد می‌کنه و نظر خودش رو هم می‌گه.یکی از جستارهای مورد علاقه‌ی من «درباره مدارا» بود. کولاکوفسکی بعد از بررسی کاربرد «مدارا» در قرن‌های گذشته، یعنی زمانی که نزاع‌های مذهبی در اروپا جریان داشت، می‌گه در عصر حاضر معنای این کلمه از «رواداری» به سمت نوعی «بی‌اعتنایی» رفته. نویسنده می‌گه این شکل از بی‌اعتنایی نسبت به عقاید خودمون یا دیگران می‌تونه آسیب‌زا باشه و راه رو برای تندروها باز کنه، چون مدارا در مقابل برخی جنبش‌ها ممکنه به‌تدریج کل جامعه رو قربانی اون‌ها بکنه. در جستار «درباره خشونت» هم این بحث مطرح می‌شه که نمی‌شه خشونت رو به طور مطلق محکوم کرد و تو بعضی شرایط خشونت موجه خواهد بود. به همین طریق در جستار «درباره دروغگویی» موقعیت‌هایی رو مثال می‌زنه که در اون‌ها برای دروغ گفتن توجیه خوبی وجود داره.کولاکوفسکی خیلی از جستارها رو با چنین پیش‌فرض‌ها یا نظریاتی شروع می‌کنه که به موضوع مد نظرش نگاه ساده یا یک‌جانبه‌ای دارن (مثلا «دروغگویی مطلقا مجاز نیست» یا «همه انسان‌ها با هم برابرند»)، و بعد در ادامه جنبه‌های بیشتری از قضیه رو بررسی می‌کنه تا اون نظر رو، نه اینکه الزاما رد کنه، بلکه واضح‌تر بکنه.بخشی از جستار «درباره دروغگویی»از نظر من کتاب نمی‌خواست به منِ خواننده یه نظر خاص رو بقبولونه، بلکه بیشتر کمک می‌کرد که از دیدگاه خودم بیام عقب‌تر و بتونم دید جامع‌تری به موضوعات مختلف پیدا کنم. یادآوری خوبی بود که بدونم خیلی اوقات حتی تو بحث‌های معمول روزمره، موضوعات پیچیده‌تر از اونی هستن که بشه با یک جمله‌ی ساده در موردشون نظر داد. خیلی اوقات لازمه اول تعریف‌مون از موضوع مورد بحث رو دقیق‌تر مشخص کنیم و در مورد جنبه‌های مختلفش حرف بزنیم تا به نتیجه‌ی بهتری برسیم.این شیوه برای من جذاب و آموزنده بود و همون‌طور که در پیش‌گفتار کتاب هم اشاره شده، نوعی کلاس آموزش روش فلسفی به حساب میاد. اگر تا اینجای یادداشت رو خوندین پیشنهاد می‌کنم شما هم نگاهی به کتاب بندازین، امیدوارم برای شما هم جالب باشه. «خردمندی در زندگی روزمره» رو نشر سنگ با ترجمه‌ی شهاب‌الدین عباسی به فارسی منتشر کرده و می‌تونید از طریق لینک زیر از طاقچه تهیه‌ش کنید: https://taaghche.com/book/101051 </description>
                <category>Fatemeh Mojab</category>
                <author>Fatemeh Mojab</author>
                <pubDate>Fri, 20 Oct 2023 16:59:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: کتابخانه نیمه‌شب</title>
                <link>https://virgool.io/@sfatemehm/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-yfa5d2cern2k</link>
                <description>شهریور ۱۴۰۲: کتابی که در ۱۴۰۱ آدم‌های بیشتری خریدارش بوده‌اندنوبت رسید به ماه آخر چالش طاقچه در تابستان (فصل اعتماد به دیگران) و این‌بار انتخاب کتابی که سال گذشته جزو پرفروش‌ها بوده. من «کتابخانه نیمه‌شب» از مت هیگ (ترجمه‌ی نشر کوله‌پشتی) را انتخاب کردم؛ کتابی که زمانی از بس همه درباره‌اش حرف می‌زدند تصمیم گرفته بودم در آن بازه نخوانمش! اما به نظرم آمد حالا زمانش رسیده (و راستش معتقدم گاهی کتاب‌ها آدم را انتخاب می‌کنند)! خلاصه، تصمیم گرفتم شهریور را در کتابخانه‌ی نیمه‌شب بگذرانم :)قصد ندارم در این یادداشت کل داستان را خلاصه کنم اما برای نوشتن برداشت شخصی‌ام از آن، لازم است با خلاصه‌ی کوتاهی شروع کنم: نورا، شخصیت اول داستان، دختری‌ست که در ۳۵ سالگی زندگی متوسطی دارد، داشته‌هایی، فقدان‌هایی و حسرت‌هایی از راه‌های نرفته. بعد در یک روز همه‌ی چیزهایی را که او را به زندگی وصل می‌کنند از دست می‌دهد؛ گربه‌اش، شغلش، شاگردش، حتی موقعیت کمک کردن به همسایه‌اش. نورا که از قبل هم افسردگی داشته اقدام به خودکشی می‌کند. اما بعد در کتابخانه‌ای بیدار می‌شود با قفسه‌هایی از بی‌نهایت کتاب، که هرکدام یکی از زندگی‌های محتمل اوست در صورتی که انتخاب‌های متفاوتی می‌داشت. نورا که در این کتابخانه بین مرگ و زندگی گیر افتاده شروع به امتحان کردن زندگی‌های مختلفی می‌کند که روزی آرزوی‌شان را داشت...عکس از سایت lplks.org *برای من که زیاد به راه‌های نرفته فکر می‌کنم، شروع کتاب سخت بود. هزاران فکر به سرم هجوم می‌آورد. به رویاهایم و انتخاب‌های متفاوت در ابعاد مختلف زندگی فکر می‌کردم، به حالت‌ها و مسیرهای مختلف. اما به‌مرور که با نورا به زندگی‌های مختلفش سرک کشیدم آرام‌تر شدم. در همین حین به نظرم رسید کتاب‌های کتابخانه‌ی نیمه‌شب بیش از آنکه معادل زندگی‌های موازی باشند تمثیلی از رویاهای ما هستند. خیلی از ما چنین کتابخانه‌ای در ذهن خود داریم و به عضویت دایمش هم درآمده‌ایم!کتاب پر از جزئیات، تمثیل‌ها و برداشت‌هایی بود که توجهم را جلب می‌کردند، اما دو موقعیت به طور خاص تاثیر بیشتری بر من داشتند. اولی در آن زندگیِ نورا بود که به عنوان قهرمان المپیک سخنرانی می‌کرد. آنجا زندگی را به درختی با شاخه‌های متعدد تشبیه و به استعاره‌ای از سیلویا پلات اشاره کرد که زندگی را مثل درخت انجیری می‌دانست؛ با انجیرهایی شیرین و آبدار بر سر هر شاخه که چون نمی‌توان به همه دست یافت در نهایت گویی همه فاسد و خراب می‌شوند.واقعیت این است که ما در زندگی تنها به یک شاخه از این درخت دسترسی داریم، به یکی از انجیرهای شیرین. اما گاهی آن‌قدر به انجیرهای سر شاخه‌های دیگر فکر می‌کنیم، گاهی آنقدر می‌ترسیم از اینکه وارد یک شاخه شویم و ناگزیر مسیرهای ممکن دیگر را از دست بدهیم، که انجیر شاخه‌ی خودمان هم خراب می‌شود یا کال می‌ماند. همراه شدن با نورا به من یادآوری کرد که نباید بیش از حد به از دست دادن انجیر شاخه‌های دیگر فکر کنم. چون با نورا دیدم که آرزوها و حسرت‌های ما در واقعیت دقیقا آن چیزی نیستند که فکرشان را می‌کنیم. هر انتخابی به ناچار عواقبی هم دارد که خیلی‌هایش هم دست ما نیست.موقعیت دوم هم وقتی بود که نورا بالاخره زندگی دلخواهش را یافت اما همچنان به نظرش چیزی اشتباه بود. احساس می‌کرد جای کسی را گرفته و داشته‌هایش در آن زندگی محصول تلاش خودش نبوده است. این موضوع بار دیگر مرا یاد یک ویژگی رویاپردازی انداخت؛ اینکه در خیال و رویا ما اغلب رسیدن و داشتن را می‌بینیم نه تلاش‌ها و سختی مسیر را. همین هم به سرعت باعث رضایت خاطرمان می‌شود و حتی می‌تواند ما را به خیال‌بافی معتاد کند؛ اما خودمان هم در نهایت می‌دانیم که این یک رضایت واقعی نیست، که آنجا جای ماندن نیست.ادعا نمی‌کنم منِ رویاپرداز با خواندن این کتاب ناگهان متحول شده باشم! همچنان بخش زیادی از ذهنم با آن همه فکر و خیال اشغال شده، اما حالا نگاه و برداشتی هم کنار آنها اضافه شده که تا حدی قدرت مخرب حسرت‌ها را تعدیل می‌کند.همه‌ی آدم‌ها کم و بیش درگیر رویاها و حسرت‌ها و فکر کردن به حالت‌های مختلف زندگی می‌شوند و شاید یک دلیل پرفروش شدن «کتابخانه نیمه‌شب» هم پرداختن به همین موضوع باشد. خود داستان هم جذاب و پرکشش بود و هرچند من تقریبا یک ماه مشغول خواندنش بودم، اکثرا شنیده‌ام در چند روز تمامش می‌کنند :) به نظر من که ارزش خواندن داشت و به لیست کتاب‌های محبوبم اضافه شد. شما هم می‌توانید از لینک زیر از طاقچه تهیه‌اش کنید: https://taaghche.com/book/95170/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8 * منبع عکس</description>
                <category>Fatemeh Mojab</category>
                <author>Fatemeh Mojab</author>
                <pubDate>Fri, 22 Sep 2023 15:41:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: «در باب حرف مفت»</title>
                <link>https://virgool.io/@sfatemehm/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%D9%81%D8%AA-fpuqp9uqlq8e</link>
                <description>مرداد ۱۴۰۲: کتابی به پیشنهاد آدم‌ها یا پادکست‌هابرای ماه دوم از «فصل اعتماد به دیگران» از چالش کتابخوانی طاقچه، نوبت به خوندن «کتابی به پیشنهاد آدم‌ها یا پادکست‌ها» رسید. انتخاب کتاب برای چالش مرداد حقیقتا برام سخت بود! نه چون گزینه‌ای نداشتم، برعکس چون گزینه‌های زیادی داشتم. از رمان گرفته تا کتاب‌های توسعه فردی، از کتاب‌های معرفی شده توسط دوست‌هام گرفته تا کتاب‌هایی که تو پادکست‌ها اسم‌شون به گوشم خورده بود. من هر بار به هر شکلی کتابی بهم معرفی می‌شه اگه حس کنم ازش خوشم میاد یه جا ثبتش می‌کنم، مثلا تو طاقچه نشانش می‌کنم، که باعث شده یک لیست بلندبالا از این کتاب‌های معرفی‌شده داشته باشم. چالش این ماه باعث شد از خودم بپرسم واقعا می‌خوام، نیاز دارم و وقت می‌کنم که همه‌ی این‌ها رو بخونم؟ در مورد بعضی کتاب‌ها صرفا شنیدن یه معرفی و خلاصه ازشون برام کافی نیست؟از طرف دیگه برای انتخاب کتاب مرداد، دلم می‌خواست از پادکست‌های معروفی که اتفاقا مخاطب‌شون هم هستم (یا حداقل بوده‌م) فاصله بگیرم و برم سراغ کتاب‌های کمتر شناخته‌شده‌ای که از جاهای دیگه بهم معرفی شده‌ن. به دو تا رمان رسیدم اما متاسفانه تو طاقچه موجود نبودن. برگشتم سراغ همون پادکست‌ها و یه کتابی که جزو لیست نشان‌شده‌هام بود، اما اون رو هم نتونستم ادامه بدم. دوباره لیست رو تا آخر نگاه کردم تا بالاخره رسیدم به «در باب حرف مفت»، کتابی که زمان پخش برنامه‌ی کتاب‌باز نشانش کرده بودم. حسین فروتن که تو فصل پنجم برنامه، سه‌شنبه‌ها از کتاب‌های حوزه‌ی فلسفه حرف می‌زد معرفیش کرده بود*. تصمیم گرفتم دیگه همین رو تا آخر بخونم.«در باب حرف مفت» درواقع متن یه سخنرانی از هری فرانکفورت، فیلسوف معاصر (که همین یکی دو ماه پیش از دنیا رفت)، هست که به صورت جستار منتشر شده. به دنبال این متن یک جستار هم از استاد مصطفی ملکیان دراین‌باره اومده. اگه درباره‌ی موضوع کتاب بخوام صحبت کنم، فرانکفورت خواسته مفهوم حرف مفت رو -که بیشتر یه اصطلاح عامیانه هست- باز کنه. حرف مفت (معادل bulls**t) طبق نظر نویسنده اشاره داره به حرفی که گوینده‌ش به راست و دروغش اهمیت نمی‌ده و صرفا برای جلب توجه، متقاعد کردن دیگران یا همراه کردن اونا با خودش بیان می‌کنه. حالا ممکنه حرفش راست باشه یا دروغ، ولی اینش دغدغه‌ی گوینده نیست.خب، این پدیده‌ایه که قطعا اطرافمون به شکل‌های مختلفی می‌بینیم، می‌تونه تو مکالمه‌های عادی روزمره باشه یا برخی اخبار و سخنرانی‌ها و... مثلا یه جای کتاب گفته می‌شه:تولید حرف مفت رونق می‌گیرد هر گاه تکالیف یا فرصت‌های اشخاص برای سخن گفتن درباره موضوعاتی بر شناختشان از واقعیت‌های مربوط به آن موضوعات پیشی بگیرند.این جمله من رو یاد شبکه‌های اجتماعی انداخت و وقت‌هایی که از دیگران و خودمون انتظار داریم درباره‌ی هر چیزی حتما نظر بدیم، در حالی که شاید در موردشون کم‌اطلاع باشیم. (البته این فقط یه مثاله و تو کتاب اگر از این حرف می‌زنه، از سیاست و موارد دیگه هم مثال میاره).به هر حال، این «حرف مفت» مفهومیه که باهاش زیاد مواجه می‌شیم و شاید تو موقعیت‌های مختلف براش کلمات متفاوتی هم به کار ببریم؛ یه جا بگیم دروغ، یه جا مهمل، یه جا چرندیات! من برام جالبه که یه آدم متفکر به این شکل پدیده‌ای رو تعریف کنه و یه اسم واحد بهش اختصاص بده. به نظرم می‌تونه کمک کننده باشه. مثلا من خودم به تفاوت بین دروغ و چیزی که اینجا با اسم حرف مفت ازش یاد می‌شه دقت نکرده بودم.اما از طرفی استفاده از عبارت «حرف مفت» خیلی گسترده‌س و من احساسم این بود که نویسنده یه مفهومی تو ذهنشه و بین کلمات دروغگویی، شیادی، لاف‌زنی، حرف مفت و... آخری رو مناسب‌ترین معادل براش دیده. به نظرم میاد ممکنه همیشه چیزی که آدم‌ها بهش می‌گن حرف مفت، همونی نباشه که نویسنده اینجا چارچوب‌بندی می‌کنه. یعنی خوبه و لازمه که چنین مفهومی تعریف بشه و اسمی هم براش گذاشته بشه، اما تضمین نمی‌کنه که همیشه و همه‌جا این اسم به منظورِ همون تعریف به کار بره. (نمی‌دونم تونستم خوب منظورم رو بیان کنم یا نه، امیدوارم خودم حرف مفت نزده باشم :)) )کتاب کمی سخت‌خوان بود که تا حدی به متن اصلی و تا حدی هم به نظرم به ترجمه و ویراستاریش برمی‌گرده. خوندن جستار آقای ملکیان برام هم خیلی راحت‌تر بود و هم دید بهتری از موضوع بهم داد. تمرکز فرانکفورت بیشتر روی تعریف مفهوم حرف مفت، بررسی لغوی این کلمه و کلمات مشابهش، جدا کردنش از مفاهیمی مثل دروغ و دلایل رونق گرفتنش بود. ملکیان در ادامه به مسائل ملموس‌تر و کاربردی‌تری هم حول موضوع پرداخته بود؛ مثل اینکه چه عواملی باعث می‌شن افراد حرف مفت بزنن، چطوری می‌تونیم حرف مفت رو تشخیص بدیم و باهاش مقابله کنیم، و... از این جهت نشر کرگدن کار قشنگی کرده که این جستار رو در ادامه‌ی متن اصلی آورده، چون دید جامع‌تری از مفهوم «حرف مفت» به خواننده می‌ده.در مجموع از خوندن این کتاب و اینکه بالاخره موفق شدم تو ماه شلوغی که داشتم یه کتاب رو برای چالش تموم کنم راضی بودم! اگر دوست داشتید می‌تونید کتاب «در باب حرف مفت» رو از لینک زیر از طاقچه دریافت کنید: https://taaghche.com/book/67715/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%D9%81%D8%AA * تو سه قسمت از برنامه‌ی کتاب‌باز درباره‌ی این کتاب صحبت می‌شد. تو پادکست برنامه یه اپیزود هم اضافه کردن که خلاصه‌ی اون سه قسمته و از این لینک می‌تونید بهش گوش کنید.</description>
                <category>Fatemeh Mojab</category>
                <author>Fatemeh Mojab</author>
                <pubDate>Tue, 22 Aug 2023 19:59:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لابه‌لای افکارم، «احتمالا گم شده‌ام»</title>
                <link>https://virgool.io/@sfatemehm/%D9%84%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-naspk5qnmjyl</link>
                <description>چالش کتابخوانی طاقچه – تیر ۱۴۰۲: کتابی که برنده‌شدن را بلد استطاقچه برای چالش کتابخوانی‌اش، تابستان را «فصل اعتماد به دیگران» تعیین کرده. بارها شده کتاب‌هایی را تحت تاثیر پرفروش بودن، جایزه بردن یا توصیه‌ی کسی انتخاب کرده‌ایم، گاهی تجربه‌ی خوبی از آب درآمده‌اند و گاهی نه. این تابستان قرار است بار دیگر به این پیشنهادها اعتماد کنیم. برای تیرماه باید کتابی می‌خواندیم که برنده شدن را بلد بوده. (این عبارت هم در نوع خودش جالب است، چون برنده شدن را به خود کتاب نسبت داده، نه نویسنده‌اش!) وقتی در لیست کتاب‌های پیشنهادی طاقچه که براساس جوایز مختلف ادبی داخلی و خارجی دسته‌بندی شده بودند می‌گشتم، تصمیم گرفتم از بین‌شان کتابی را انتخاب کنم که از قبل هم در لیست خواندن داشته‌ام. پس انتخابم این شد: «احتمالا گم شده‌ام» از سارا سالار و نشر چشمه، که براساس ویکی‌پدیا در سال ۱۳۸۹ (و طبق اطلاعات روی جلد در سال قبلش) به عنوان بهترین رمانِ اول برنده‌ی جایزه‌ی گلشیری شده است.اصولا این که کل کتابی در یکی دو روز بگذرد و داستانش بیشتر با فکر و خاطرات و خیالات و جریان سیال ذهن راوی شکل بگیرد برایم جذاب است. احتمالا گم شده‌ام هم چنین فضایی دارد. در آن یک روز از زندگی زنی را می‌خوانیم که نزدیک ظهر بیدار می‌شود و گیج است، حس می‌کند مشکلی وجود دارد یا چیزی را فراموش کرده. می‌رود مهدکودک دنبال پسرش، با هم می‌روند ناهار، برگشتنی سر از خوابگاه دوران دانشجویی‌اش درمی‌‌آورد و ماجراهای ساده‌ای از این دست. اما در حین این ماجراها فکر راوی مدام مشغول است. بیش از هر چیز، به گذشته و خاطراتش با دختری به اسم گندم فکر می‌کند که از دبیرستان با هم همکلاسی بوده‌اند و بعدا هم هم‌دانشگاهی و هم‌اتاقی خوابگاه شده‌اند. ظاهرا یک‌جایی این دوستی تمام شده اما فکرش همچنان با راوی هست. همچنین دیالوگ‌هایی که راوی با دکتر روان‌شناسش داشته به خاطرش می‌آیند. از این طرف، صدای رادیو و بیلبوردهای تبلیغاتی خیابان، زنگ تلفن یا حرف‌های پسرش لحظات کوتاهی او را از افکارش به لحظه‌ی حال می‌آورند. اما ذهنش همچنان درگیر است، سعی می‌کند خود را از گذشته‌اش جدا کند اما اغلب موفق نیست و افکار باز هجوم می‌آورند.ماجراهایی در داستان هست که باعث می‌شود خواننده به خواندن افکار این زن ادامه بدهد. از جزئیاتی مثل اینکه کبودی پای چشمش از کجا آمده تا این سوال مهم که گندم واقعا چه کسی بوده؟ خواننده کم‌کم شک می‌کند که آیا گندم یک شخص واقعی بوده؟ یا یک دوست خیالی که راوی برای فرار از تنهایی و مشکلات نوجوانی در ذهنش ساخته؟ یک احتمال دیگر هم هست که هرچه به پایان کتاب نزدیک می‌شویم در ذهن‌مان پررنگ می‌شود (و متاسفانه در معرفی کتاب (در طاقچه) هم به آن اشاره شده بود؛ که باعث شد این احتمال از ابتدای کتاب در ذهنم باشد و نتوانم خودم بدون پیش‌فرض به برداشتی از شخصیت گندم برسم). به هر صورت گندم شخصیت مرموزی‌ست که تا پایان کتاب به دنبال کشفش هستیم!چند اتفاق در کتاب را دوست داشتم؛ مثلا جایی که بعد از ۱۵ سال راوی به خوابگاه دوران دانشجویی‌اش برگشت و موقع بیرون آمدن با خودش گفت «این خوابگاه دیگر خوابگاه من نیست» نشانی از تلاشش برای ترک تعلق به گذشته بود. یا جایی که با وجود ترسش به تنهایی سوار آسانسور شد و با اینکه همیشه با خودش فکر می‌کرد که «این تقدیر است و وقتی فکر می‌کنیم تغییرش داده‌ایم همان تغییر هم تقدیر است»، اینجا تصمیم گرفت تغییر کند حتی اگر...متن کتاب روان است، دقیقا شبیه فکر کردن خودمان از فکری به فکر دیگر پیش می‌رویم (گاهی حتی جمله‌ها کامل نمی‌شوند). اما خواندنش از یک جهت برای من سخت بود، آن هم چون اغلب خودم هم دچار این شکل از نشخوار فکری می‌شوم. زمان‌هایی بود که برای فاصله گرفتن از اتفاقات روزمره می‌رفتم سراغ کتاب، اما می‌دیدم که ناخودآگاه فکرم مشغول فلان اتفاق آن روز شده که اذیتم کرده بود! از این جهت خواندن کتاب برایم مثل خود فرایند نشخوار فکری بود؛ غرق در فکر می‌شوی، گاهی ازش لذت می‌بری و گاهی حرص می‌خوری، اما نمی‌توانی ادامه ندهی! گاهی خودت را سرزنش می‌کنی و بعد می‌گویی نباید خودت را سرزنش کنی و بعد به خاطر اینکه خودت را سرزنش کرده‌ای، باز خودت را سرزنش می‌کنی! کم‌کم رشته‌ی افکارت را گم می‌کنی و می‌رسی به اینکه بین این همه فکر احتمالا گم شده‌ام...!بگذریم! کتاب ابعاد دیگری هم دارد که در یادداشت‌های دیگران درباره‌اش خواند‌ام، اما ترجیح دادم در این یادداشت مواردی را بنویسم که نظر خودم را جلب کرده بود. اگر دوست داشتید شما هم کتاب احتمالا گم شده‌ام را امتحان کنید، لینک‌های زیر شما را هم به نسخه‌ی متنی و هم صوتی آن در طاقچه می‌رسانند: https://taaghche.com/book/34835  https://taaghche.com/audiobook/69201/%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85 </description>
                <category>Fatemeh Mojab</category>
                <author>Fatemeh Mojab</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jul 2023 21:59:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: مستاجر</title>
                <link>https://virgool.io/@sfatemehm/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AC%D8%B1-loteyapunh97</link>
                <description>در سومین ماه بهار که چالش طاقچه اون رو به «شناخت و تجربه کردن حس‌ها» اختصاص داده، نوبت به خوندن کتاب ترسناک و ژانر وحشت رسید. خیلی اهل کتاب ترسناک خوندن نیستم برای همین مستقیم رفتم سروقت کتاب‌های پیشنهادی خود طاقچه و خلاصه‌ی کتاب مستاجر به نظرم هیجان‌انگیز رسید! «مستاجر» رو رولان توپور در سال ۱۹۶۴ نوشته و سه سال بعد، رومن پولانسکی هم فیلمش رو ساخته.قبل از هر چیز بگم که این پست خطر اسپویل و لو رفتن داستان رو به همراه داره!پوستر فیلم مستاجرمستاجر داستان مردیه به اسم ترلکوفسکی که خونه‌ی جدیدی رو اجاره می‌کنه که مستاجر قبلیش خودکشی کرده. کم‌کم تو این ساختمون جدید با جو عجیب همسایه‌ها و اتفاقاتی روبه‌رو می‌شه که اون رو بیشتر و بیشتر تو خودش فرو می‌بره. از دوستانش و حتی از کسی که خودش قبلا بوده فاصله می‌گیره و تبدیل به یه آدم منزوی می‌شه. از طرفی ما با یک‌سری گفتگو‌های ذهنی ترلکوفسکی با خودش مواجهیم و همینطور توهماتش وقتی که مریض شده. اتفاقات داخل ساختمون قطعا برای شخصیت اول ترسناک بودن اما چیزی که بیشتر منو می‌ترسوند همین ذهن ترلکوفسکی بود. وهم و خیالاتش، نشخوارهای فکریش، اینکه مدام نگران بود مورد تایید بقیه باشه، و بدتر از همه‌ی اینا چرخه‌ای که تصور می‌کرد توش افتاده و همسایه‌ها قصد جونش رو دارن.خیلی جاها در متن مشخص بود که این چیزی که می‌خونیم فقط افکار ترلکوفسکیه. اما وقتی پای وقایع و آدم‌های بیرون به میون کشیده می‌شد، همه چیز واقعی به نظر می‌رسید. تا شاید پایان غیرمنتظره‌ی کتاب، وقتی با وجود مقاومت‌های ترلکوفسکی چرخه‌ی مسخ و تبدیل اون به مستاجر قبلی کامل شد، و کارش به تخت بیمارستان کشید؛ دقیقا در همون موقعیتی که اول کتاب به عیادت مستاجر قبلی رفته بود. اینجا بود که من شک کردم به اینکه شاید خیلی از وقایع فقط تو ذهن اون بودن. اما بازم نفهمیدم کدوم‌ها. یعنی همسایه‌ها و دوستان ترلکوفسکی همه بی‌تقصیر بودن؟ اگر نه، دلیل کارهاشون چی بود؟ کدوم اتفاقات و دیالوگ‌ها واقعی بودن و کدوم‌ها زاییده‌ی خیال ترلکوفسکی؟مقدمه‌ی کتاب هشدار اسپویل داشت، پس گذاشتم بعد از تموم شدن داستان بهش برگشتم. خوندن اون تا حدی کمک کرد گیجی‌م برطرف بشه. مترجم تو این مقدمه بعد از معرفی رولان توپور، درباره‌ی فیلمی که رومن پولانسکی از روی کتاب مستاجر ساخته نوشته بود. با خوندن این یادداشت یاد فیلم‌های دیگه‌ای افتادم که با سوژه‌ی پارانویا و شیزوفرنی دیدم، به طور خاص یاد ذهن زیبا و ماشینیست افتادم. جزئیاتشون یادم نیست اما یادمه اون فیلم‌ها طوری بودن که بیننده بالاخره یه جایی متوجه می‌شد چه چیزایی توهمات شخصیت اصلی و چه چیزایی واقعیتن. فیلم مستاجر رو ندیدم ولی تو مقدمه اشاره شده بود که اونجا هم صحنه‌ها رو از دو زاویه دید می‌بینیم.می‌دونم که نشون دادن چنین چیزی تو کتاب پیچیده‌تر از فیلمه. اما وقتی تو داستانی اتفاقات عجیب و غیرمنطقی میفته و این شک هم وجود داره که اینا توهمات شخصیت اصلی هستن، من منتظرم نویسنده بهم نشون بده بالاخره واقعیت چیه. از این جهت، ابهام کتاب کمی اذیتم کرد. البته اینکه من تا آخرین صفحات کتاب به خیالی بودن اتفاقاتش شک نکردم از جهتی می‌تونه نقطه قوت کتاب باشه، اما حتی با اینکه آخراش کم‌کم قضیه داشت دستگیرم می‌شد و حتی تونستم پیچش نهایی رو حدس بزنم، بعد از تموم شدنش و حتی با وجود خوندن مقدمه باز هم احساس می‌کردم گیجم.البته که تمام این چیزی که به نظر من اشکال کتاب بود ممکنه به نظر عده‌ی دیگه‌ای نقطه قوتش باشه. من فقط نظر غیر تخصصی خودم رو نوشتم.به هر صورت، مستاجر کتاب کم‌حجمیه و با توجه به کشش داستانش می‌شه سریع خوندش. پس اگه به خوندن این سبک داستان‌ها علاقه دارین می‌تونه گزینه‌ی خوبی باشه. این کتاب رو نشر چشمه با ترجمه‌ی کورش سلیم‌زاده منتشر کرده و می‌تونید از لینک زیر از طاقچه تهیه‌ش کنید: https://taaghche.com/book/56477/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A3%D8%AC%D8%B1 </description>
                <category>Fatemeh Mojab</category>
                <author>Fatemeh Mojab</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jun 2023 19:36:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: اضطراب منزلت</title>
                <link>https://virgool.io/@sfatemehm/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86%D8%B2%D9%84%D8%AA-nadchokt9nuv</link>
                <description>چالش طاقچه بهار ۱۴۰۲ رو با موضوع «شناخت و تجربه‌کردن حس‌ها» شروع کرده و بعد از خوندن درباره‌ی امید، حالا نوبت کتابیه که آرامش رو به قلب‌مون تزریق کنه. وقتی لیست کتاب‌های پیشنهادی رو نگاه می‌کردم، کلمه‌های ترس و اضطراب هم تو عناوین به چشمم خورد. حس‌هایی که اون روی سکه‌ی آرامش هستن و می‌شه امیدوار بود شناخت بهترشون آرامش به همراه داشته باشه. کتاب نیلوفر و مرداب که ماه پیش خوندم می‌گفت رنج و شادی با هم معنا دارن، حالا هم شاید بشه گفت ترس و آرامش با هم معنا پیدا می‌کنن.من این ماه کتاب اضطراب منزلت نوشته‌ی آلن دوباتن رو انتخاب کردم که دو سالی تو کتابخونه‌م منتظر خونده شدن بود! حرف اصلی کتاب درباره‌ی اضطراب ما نسبت به جایگاه اجتماعی و دستاوردهامونه و از اونجایی که این موضوع اخیرا فکرم رو خیلی مشغول کرده، به نظرم رسید موقعیت خوبی برای خوندنشه. آلن دوباتن کم‌کم داره به یکی از نویسنده‌های مورد علاقه‌م تبدیل می‌شه، نویسنده‌ای که مسائل زندگی روزمره رو با یه دیدگاه فلسفی و به زبان ساده بیان می‌کنه. سال گذشته هم کتاب خودشناسی از این نویسنده رو برای چالش طاقچه خونده بودم.اضطراب منزلت - نشر چترنگآلن دوباتن در بخش اول کتاب، ریشه‌ها و علت‌های اضطراب منزلت رو بیان می‌کنه. مثلا یکی از این دلایل، نیاز ما به دریافت عشق و توجه و احترام از طرف آدم‌هاست که باعث می‌شه بخوایم جایگاه اجتماعی بهتری داشته باشیم. دلیل دیگه تجمل‌گرایی و به دنبالش کم‌ارزش دونستن افرادیه که سطح زندگی پایین‌تری دارن، که می‌تونه باعث بشه نخوایم از دیگران، به خصوص افراد هم‌رده‌ی خودمون، عقب بمونیم.به جای اینکه تاریخ تجمل را داستانی راجع به طمع قلمداد کنیم درست‌تر است که آن را مدرک ترومای عاطفی بدانیم. این میراث کسانی است که تحت فشار تحقیر دیگران احساس کرده‌اند باید چیزی به خود عریانشان اضافه کنند تا نشان دهند که آنها هم دلیلی برای دوست داشته شدن دارند.[از متن کتاب]این دلایل تا حدی برام آشنا بودن، اما تا الان خیلی توجه نکرده بودم که شایسته‌سالاری و پیشرفت‌های مادی هم که ظاهرا اتفاق‌های مثبتی‌ان، می‌تونن تبعاتی مثل اضطراب داشته باشن. دوباتن می‌گه در قرن‌های گذشته  وجود طبقه‌ی مرفه و ثروتمند در مقابل طبقه‌ی فقیر و کارگر تا حد زیادی برای افراد هر دو طبقه پذیرفته‌شده و طبیعی بود. پیدایش نظام شایسته‌سالاری به این هدف بود که اون اختلاف طبقاتی رو از بین ببره و فرصت‌های برابر برای رشد همه‌ی افراد جامعه فراهم کنه، اما یک نتیجه‌ش هم این شد که حالا آدم‌ها می‌دونن فرصت رسیدن به تقریبا همه چیز براشون وجود داره، از طرفی امکانات مادی هم در جهان رشد زیادی داشته، و هر دوی این‌ها ممکنه منجر به افزایش حرص و توقع و راضی نشدن ما از خودمون و نگرانی برای به دست آوردن جایگاه بهتر و بهتر بشن. (این بخش دوباره من رو یاد مطلبی انداخت که تو کتاب نیلوفر و مرداب هم خونده بودم. اونجا هم این جنبه از «برابری» نقد شده بود که ما بخوایم مدام خودمون رو با افراد هم‌رده مقایسه کنیم و مثل اونها باشیم). از طرفی موفقیت ما وابسته به خیلی عوامل غیرقابل کنترل یا غیر قابل پیش‌بینی هم هست (مثل شانس یا شرایط اقتصاد جهانی و...) و این هم اضطراب‌مون رو تشدید می‌کنه.کاهش شدید محرومیت در دنیای واقعی شاید به شکل تناقض‌آمیزی با حسی مداوم و حتی فزاینده از محرومیت و ترس از آن همراه شده باشد.هر افزایشی در سطح توقع ما موجب افزایش خطر سرافکندگی می‌شود. چیزی که فکر می‌کنیم امری عادی است، در واقع نقشی حیاتی در تعیین میزان شادی ما دارد.طرح جلد جایگزینی که سایت workovereasy.com* برای کتاب اضطراب منزلت طراحی کرده :)در بخش دوم کتاب اضطراب منزلت، دوباتن زمینه‌های فکری، اعتقادی یا سبک‌های زندگی رو معرفی می‌کنه که آدم‌ها و جریان‌های مختلف در طول تاریخ با کمک گرفتن از اون‌ها تونستن با اضطراب منزلت کنار بیان. به فلسفه اشاره می‌کنه و به کناره‌گیری برخی از فلاسفه از جامعه‌شون تا بتونن به جای افکار عمومی دنباله‌رو افکار درونی خودشون باشن، از نقش انواع آثار هنری (رمان، نقاشی، آثار کمدی و تراژدی) در نقد سلسله‌مراتب‌های اجتماعی می‌گه و از نقش سیاست در تعیین ایدئال‌های منزلتی جوامع که بارها هم در طول تاریخ تغییر کردن. بعد به مذهب (بیشتر مسیحیت) اشاره می‌کنه، به فایده‌ی فکر کردن به مرگ در فاصله گرفتن از توقعات جامعه و به جدا بودن جایگاه معنوی انسان‌ها از جایگاه دنیوی‌شون (که البته لزوما تناقضی هم با هم ندارن). در نهایت هم جریان بوهمیا رو معرفی می‌کنه؛ سبکی از زندگی که در اون افراد به مادیات توجهی نداشتن، بر احساس تاکید می‌کردن و از بورژواها نفرت داشتن، و گرچه این جریان افراط‌هایی هم در تاریخ خودش داشته اما تونسته خرده‌فرهنگ و روشی غیرمادی ارائه کنه تا آدم‌ها خودشون رو با اون ارزیابی کنن.اتهامی که به ایده‌آل منزلتی مدرن وارد می‌شود این است که موجب تحریف شدید اولویت‌ها می‌شود و کسب بالاترین درجات موفقیت را تبدیل به فرایند مال‌اندوزی می‌کند، درحالی‌که باید فقط یکی از بسیار چیزهای تعیین‌کنندهٔ مسیر زندگی ما باشد، آن هم با تعریفی واقعی‌تر و واضح‌تر از خودمان.نکته اینجاست که ظاهرا نمی‌شه از سلسله‌مراتب منزلتی خلاص شد، اما هر کدوم از این راهکارها معیارها و ارزش‌های متفاوتی بهمون نشون می‌دن که شاید تا حالا کمتر بهشون فکر کردیم و می‌تونیم با کمک گرفتن از هر کدوم که بیشتر باهاش ارتباط می‌گیریم، اضطراب‌مون نسبت به موقعیت‌مون در اجتماع رو کنترل کنیم، کمی آرامش خاطر پیدا کنیم و بدونیم که –به قول نویسنده در آخرین خط کتاب- برای موفق شدن در زندگی بیشتر از یک راه وجود داره.من از خوندن کتاب اضطراب منزلت لذت بردم؛ اطلاعات جدید زیادی بهم اضافه شد و برخی دانسته‌های قبلی هم تو ذهنم بهتر طبقه‌بندی شدن. جزو کتاب‌هاییه که احتمالا در آینده باز هم بهش برگردم و بخش‌هاییش رو مرور کنم. اینجا فقط یک خلاصه‌ی خیلی کلی و چند تا از مطالبی رو نوشتم که نظرم رو بیشتر جلب کردن، وگرنه محتوای کتاب خیلی بیشتر از این معرفیه.عنوان اصلی کتابی که ازش نوشتم Status Anxiety بود که با عناوینی مثل اضطراب موقعیت، اضطراب منزلت، اضطراب وضعیت و اضطراب جایگاه اجتماعی توسط انتشارات مختلفی به فارسی ترجمه شده و تو نرم‌افزار طاقچه هم وجود داره. من اضطراب منزلت از نشر چترنگ رو خوندم با ترجمه‌ی خوب زهرا باختری، که می‌تونید از طریق لینک زیر از طاقچه تهیه‌ش کنید: https://taaghche.com/book/134090/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86%D8%B2%D9%84%D8%AA * منبع عکس</description>
                <category>Fatemeh Mojab</category>
                <author>Fatemeh Mojab</author>
                <pubDate>Sun, 21 May 2023 10:22:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: نیلوفر و مرداب</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%81%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8-tftak0a2oe40</link>
                <description>این اولین پست من برای چالش کتابخوانی طاقچه در سال ۱۴۰۲ هست و خوشحالم که یک سال دیگه هم این چالش رو شروع کرده‌م :) موضوعات چالش امسال به نظرم منسجم‌تر و هدفمندتر از سال‌های قبل میاد؛ بهار به «شناخت و تجربه کردن حس‌ها» اختصاص داره و با موضوع «امید» شروع می‌شه. من یکی از کتاب‌های پیشنهادی خود طاقچه رو برای فروردین انتخاب کردم: «نیلوفر و مرداب» اثر تیچ نات هان (۱۹۲۶-۲۰۲۲).این نویسنده یک راهب بودایی و فعال صلح‌طلب ویتنامی بوده که به عنوان «پدر ذهن‌آگاهی» هم شناخته می‌شه. ایشون در سخنرانی‌ها و کتاب‌هاش آموزه‌های بودایی رو به دیگران انتقال داده و صومعه‌ها و موسسات مرتبط زیادی رو هم در جاهای مختلف جهان تاسیس کرده.تیچ نات هان و کتاب نیلوفر و مردابکتاب نیلوفر و مرداب این ایده رو مطرح می‌کنه که رنج و شادی بدون هم معنا ندارن و هیچ‌کدوم هم پایدار نیستن. پس نباید انتظار یک زندگی مطلقا شاد بدون هیچ رنجی رو داشته باشیم و هم‌چنین رنج‌ها نباید باعث ناامیدی ما بشن. نویسنده معتقده با این دیدگاه می‌تونیم رنج رو به شادی و شفقت تبدیل کنیم. درواقع مهارت شاد بودن، مهارت درست رنج‌کشیدن هم هست. یعنی اینکه بتونیم رنج‌هامون رو به درستی شناسایی کنیم، اون‌ها رو بپذیریم و به جای فرار ازشون، عادت‌های ایجادکننده‌ی اونها رو پیدا و برطرف کنیم.یک تمرین اساسی که نویسنده بهش تاکید می‌کنه و بر پایه‌ی اون جلو می‌ره ذهن‌آگاهی هست. یعنی بر اون‌چه که در لحظه در حال رخ دادنه تمرکز کنیم؛ بر بدن، احساسات و ذهن‌مون حین نفس کشیدن، قدم زدن، یا هر کاری که مشغولش هستیم. این کار هم در روبه‌رو شدن با رنج‌هامون کمک می‌کنه و هم به اینکه بدونیم در همین شرایط فعلی هم دلایل بسیاری برای شادی داریم.در ادامه چند تا از نکاتی رو میارم که بین مطالب کتاب بیشتر برام جالب و مفید بودن:هدف کتاب فقط جنبه‌ی فردی شادی نیست. نمی‌گه مدیتیشن کنید و از دنیا فاصله بگیرید تا خودتون حالتون خوب باشه! برعکس، می‌گه رنج و شادی ما مسائل شخصی نیستن و بر رنج و شادی جهان اثر دارن. البته که می‌گه اول باید به خودمون عشق بورزیم تا بتونیم نسبت به بقیه هم درک و شفقت پیدا کنیم. اما بعد برای بهبود رابطه با اطرافیان راهکارهایی از جنس همون ذهن‌آگاهی پیشنهاد می‌ده (مثل گوش دادن عمیقانه به صحبت‌های دیگران و حضور تمام و کمال در کنارشون) و این تمرین‌ها رو در گروه‌های بزرگ‌تر هم توصیه می‌کنه. نویسنده ذهن‌آگاهی و شفقت جمعی رو منجر به بروز نوعی آگاهی و کنش جمعی می‌دونه که بهره‌گیری ازش برای کم کردن از رنج‌های جهان مفیده.کتاب می‌گه خیلی از رنج و امیدهای ما ریشه در رنج و امید اجدادمون داره. این موضوع توجهم رو جلب کرد چون مثال‌های زیادی می‌شه ازش دید؛ از مسائل تربیتی گرفته که ممکنه یه ویژگی رفتاری رو به نسل بعد منتقل کنن تا بیماری‌های ژنتیکی. اما نویسنده می‌گه این نه تقصیر ماست نه اجدادمون. پس می‌شه به جای جنگیدن و خشم نسبت به این رنج‌ها، فکر کرد که چطور می‌شه از ادامه‌ی انتقال‌شون جلوگیری کرد. کتاب یک اتفاق دردناک رو به تیری تشبیه می‌کنه که به ما برخورد کرده، و بعد ترس و نگرانی‌ها و نشخوارهای فکری ما نسبت به این اتفاق رو مثل تیر دوم می‌دونه که این‌بار خودمون به همون نقطه می‌زنیم. این افکار و احساسات رنج اصلی رو تغذیه و درد ما رو بیشتر می‌کنن، پس باید بتونیم مهارشون کنیم.رها کردن یکی از روش‌هاییه که نویسنده برای پرورش شادی پیشنهاد می‌کنه؛ رها کردن بسیاری از چیزهایی که ضروری می‌دونیم‌شون اما درواقع مانع تجربه شادی هستن، هم با داشتن‌شون رنج می‌کشیم و هم ترس از دست دادن‌شون رو داریم. چیزهایی مثل دارایی‌های اضافه، مسیرهای اشتباه در زندگی و حتی باورهای نادرست.نویسنده مقایسه‌ی خودمون با دیگران رو یکی از سرچشمه‌های رنج می‌دونه که می‌تونه باعث خودبزرگ‌بینی، خودکم‌بینی یا حتی خودبرابربینی بشه. در مورد برابری می‌گه این مفهوم تا جایی درسته که به برخورداری از امکانات و احترام به دیگران فارغ از تفاوت‌هاشون مربوط باشه. اما اصرار برای اثبات برابر بودن‌مون با دیگران خودش نوعی مقایسه کردنه که منجر به رنج و ترس ناشی از کم آوردن و حتی انزوا می‌شه.تمثیل نیلوفر و مرداب به این اشاره داره که گل خوشبوی نیلوفر فقط می‌تونه در گل‌ولای و مردابی که کثیفه رشد کنه. نویسنده رنج رو به مرداب تشبیه می‌کنه و شادی رو به گل نیلوفر، و عنوان اصلی کتاب به خوبی این تشبیه رو توضیح می‌ده: No Mud, No Lotus؛ اگر رنجی نباشه شادی هم در کار نیست. (تصویر نیلوفرهای آبی روی جلد ترجمه‌ی فارسی کتاب هم از آثار کلود مونه، نقاش فرانسوی سبک امپرسیونیسم، هست. مونه تقریبا ۲۵۰ تابلو فقط از برکه‌ی نیلوفرهای توی باغش کشیده که این هم یکی از نقاشی‌های اون مجموعه‌س!)نیلوفرهای آبی - اثر کلود مونهکتاب نیلوفر و مرداب در نگاه اول به نظرم ربط مستقیمی به امید نداشت، چون بیشتر در مورد نحوه‌ی درست مواجهه با رنج‌ها و در لحظه‌ی حال بودن حرف می‌زد. اما کم‌کم متوجه شدم شکلی از امید در پس همین نگاه وجود داره. امید به اینکه رنج‌ها پایدار نیستن، امید به اینکه همواره می‌شه شادکامی رو تجربه کرد، و حتی امید به اینکه می‌شه برای خلق شادی جمعی هم قدم‌هایی برداشت.رنج و شادی مفهومیه که همه‌ی آدم‌ها باهاش درگیرن و به نظرم این کتاب می‌تونه برای هر کس با توجه به شرایطش و تجربه‌ش نکات مفیدی داشته باشه. کتاب نیلوفر و مرداب رو انتشارات بیدگل با ترجمه‌ی علی امیرآبادی منتشر کرده و می‌تونید اون رو از طریق لینک زیر از طاقچه تهیه کنید: https://taaghche.com/book/82049 </description>
                <category>Fatemeh Mojab</category>
                <author>Fatemeh Mojab</author>
                <pubDate>Thu, 20 Apr 2023 15:50:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: شب آتش</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-hfwopt8febh5</link>
                <description>اسفند: کتابی که داستانش در طبیعت اتفاق می‌افتدبالاخره به آخرین ماه چالش کتابخوانی طاقچه در سال ۱۴۰۱ رسیدیم و خیلی خوشحالم که امسال همراه با این چالش توانستم ماهی یک کتاب بخوانم. برای موضوع ماه اسفند، کتاب «شب آتش» در کتابخانه‌ام بهم چشمک زد؛ کتابی که داستانش در طبیعت اتفاق می‌افتد، در یک کویر. شب آتش را دو سالی در کتابخانه‌ام داشتم ولی انگار الان زمان خواندنش بود. این کتاب اثر اریک امانوئل اشمیت است، از نویسندگان مورد علاقه‌ام که قبلا یادداشتی درباره‌ی یکی دیگر از کتاب‌هایش هم در ویرگول نوشته‌ام. جالب اینکه موقع خواندن هر دو احساس می‌کردم با افکار و احوالاتم در آن مقطع زمانی مرتبط‌اند.شب آتش داستانی از زندگی خود اریک امانوئل اشمیت است که برمی‌گردد به ۲۸ سالگی او، زمانی که پس از تحصیل فلسفه شروع به تدریس آن کرده و آینده‌ی درخشانی هم در این حوزه پیش رو دارد. اما به علت خلائی که در خود احساس می‌کند، مدتی‌ست به موازات کارش شروع به نویسندگی هم کرده است. در جریان یک همکاری برای نوشتن فیلم‌نامه‌ای درباره‌ی شارل دو فوکو (یک فرانسوی اشرافی که پس از مکاشفه‌ای عرفانی راهی الجزایر شد و ادامه عمرش را به عنوان یک عارف آنجا زندگی کرد)، اشمیت به همراه کارگردان فیلم و با یک تور به شهر تمنراست در کشور الجزایر سفر می‌کند تا ده روز را در صحرای هقار بگذرانند.کتاب با سفر به تمنراست و گشت و گذاری کوتاه در آن آغاز می‌شود و در ادامه بخش اصلی داستان روایت سفر ده روزه‌ی آنها در کویر است. کویری که برای مسافران شهرنشین غریب، خشن و تهدیدآمیز می‌نماید اما حضور دونالد، راهنمای گروه، و صحرانوردی بومی و مسلمان به نام ابی‌غور این سفر را آسان‌تر می‌کند. منش و شخصیت ابی‌غور همه را تحت تاثیر قرار می‌دهد. اشمیت و گروهش زبان او را نمی‌دانند اما به قول دونالد، «در صحرا بدون استفاده از کلمات، منظور یکدیگر را حدس می‌زنند. خواهید دید...»!* در هر توقفگاه به شیوه‌ای جادویی با هم سخن می‌گفتیم. دیگر توجهی به اختلاف زبانمان نداشتم. با حدس‌زدن منظورش به او گوش می‌سپردم و بی‌هیچ محدودیتی با او گپ می‌زدم.* ابی‌غور هم طلسم‌هایی را که همیشه با او بودند به من نشان داد و داستان هرکدام را برایم با تمام جزئیاتش روایت کرد. اعتراف می‌کنم که داستان‌های رمان‌گونه‌اش را بیش از آنکه بشنوم، تصور می‌کردم. جذابیت ارتباط ما نیز به این دلیل بود که خیال‌پردازی را چاشنی سخنان درک‌نشدنی یکدیگر می‌کردیم.[از متن کتاب]تصویری از صحرای هقار، عکس از Azzedine Rouichi (منبع: unspalsh*)رویکرد مسافران گروه به این طبیعت متفاوت است: «هر مسافری به ندای گریزان دغدغه‌ای که او را از درون می‌خورد، پاسخ می‌دهد». دانشمندی زمین‌شناس به دنبال ثبت تمام مشاهده‌های خود است تا بلکه بتواند بر ابداعات بی‌پایان طبیعت برتری پیدا کند. زنی مسیحی از هر فرصتی استفاده می‌کند تا برای اثبات وجود خدا استدلال بیاورد. برخی همواره نگرانند و بدترین‌ها را پیش‌بینی می‌کنند. اشمیت که یک سالی است در جستجوی جایگاه خود در زندگی‌ست، این سفر را فرصتی خوب برای یافتن پاسخ می‌داند. و...در این سفر، علم و دین و فلسفه قدری مقابل هم قرار می‌گیرند. اشمیت بدون اینکه به دنبال ایجاد بحث و جدل و اثبات عقاید باشد، صرفا گفتگوهایی که بین خودش، زن مسیحی و دو دانشمند گروه (یک زمین‌شناس و یک منجم) درگرفته را مطرح می‌کند و خودش همچنان به تمام این مباحث (علم، تاریخ و به‌خصوص الهیات) با عینک شکاکانه و نقادانه‌ی فلسفه می‌نگرد. در عظمت این بیابان، اشمیت به مرز پوچی هم می‌رسد اما در نهایت یک شب و در موقعیتی سخت و ناامیدکننده، او تجربه‌ای عرفانی و نوعی مکاشفه را از سر می‌گذراند که در نهایت منجر به ایمان آوردنش می‌شود.نکته‌ی قابل توجه اینجاست که اشمیت حتی بعد از این تجربه هم رویکرد فلسفه‌ورزش را ترک نمی‌کند و علم و ایمان را در تقابل با هم نمی‌بیند. او علم را در حوزه‌ی خرد انسان و ایمان را باوری در قلب انسان می‌داند و آن دو را در هم نمی‌آمیزد. جایی از کتاب، اشمیت بدون مداخله شاهد مشاجره‌ی بین دو فرد مؤمن و ملحد گروه است و نمی‌تواند خود را با هیچ‌یک از آن دو همراه بداند؛ چراکه:آن‌ها سخت به راه‌حل‌های ساده‌اندیشانه چسبیده بودند؛ ایمان داشتن یا ایمان نداشتن، و اشتیاقی مظنون به اظهارنظرهای قطعی از خود نشان می‌دادند. نه این‌یکی و نه آن‌یکی نمی‌توانستند مسیری سراسر تردید و دودلی را تحمل کنند و تاب بیاورند. آن‌ها با تأکید و تأیید انتخاب خویش در واقع نمی‌خواستند بیندیشند؛ بلکه می‌خواستند به تفکر پایان بدهند. آن‌ها فقط خواهان یک چیز بودند: خلاص کردن خود از پرسشگری.خواندن کتاب شب آتش برای من تجربه‌ای لذت‌بخش بود. جملات و بخش‌های زیادی مرا به فکر واداشت که فقط به بعضی از آن‌ها در این یادداشت اشاره کردم. از طرفی با خواندنش بیش از قبل مشتاق سفر به کویر هم شدم! من شب آتش را با ترجمه‌ی وحیده نعیم‌آبادی (از نشر کتابستان معرفت) خواندم. نسخه‌ی الکترونیکی آن در طاقچه هم موجود است که می‌توانید از طریق لینک زیر تهیه‌اش کنید: https://taaghche.com/book/85028 در پایان، ضمن آرزوی سالی خوب برای همگی، دعوت‌تان می‌کنم به خواندن چند خط دیگر از کتاب:* نگاهم به این سفر دگرگون شده بود. دل‌سپردن به راه برایم بیش از خود سفر اهمیت داشت. عزیمت به معنای جست‌وجو کردن نیست؛ بلکه این است که همه‌چیز را ترک کنید؛ خویشان، عزیزان، همسایگان و حتی عادات و امیال و عقاید. رهسپاری هیچ هدفی به جز تسلیم‌شدن در برابر امر ناشناخته، غیرمنتظره، احتمالات بی‌نهایت و حتی امور غیرممکن ندارد.* سرزمین من... آیا من سرزمینی داشتم؟ حالا می‌دانستم که از ناکجاآباد آمده‌ام و به ناکجاآباد می‌روم. سرگردان بودم. خورشید را هدف نگاهم قرار دادم که در اوج بود.سرزمین من؟ برهوت، سرزمین من است؛ چراکه سرزمین بی‌تابعیتی است. سرزمین مردمانی واقعی که برای رهایی پیوندها را در هم می‌شکنند. کویر سرزمین خداوند است.* لینک منبع عکس</description>
                <category>Fatemeh Mojab</category>
                <author>Fatemeh Mojab</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 11:06:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: آخرین فرزندان توکیو</title>
                <link>https://virgool.io/@sfatemehm/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%DA%A9%DB%8C%D9%88-sesehnomvfq6</link>
                <description>بهمن: کتابی که تو را با ادبیات ژاپن یا فرهنگش آشنا می‌کنداین ماه اول می‌خواستم از بین کتاب‌هایی مثل ایکیگای، وابی سابی، ایچی‌گو ایچی‌یه و چه و چه یکی را بخوانم! چند صفحه‌ای از ایکیگای هم خواندم. با اشاره به طول عمر بالای ژاپنی‌ها شروع می‌شد و می‌خواست بگوید یکی از عواملش طرز تفکری با عنوان ایکیگای است. به دلایلی ادامه‌اش ندادم و رفتم سراغ یک رمان که تقریبا تصادفی پیدا کرده بودم: آخرین فرزندان توکیو. وقتی به ادبیات ژاپن فکر می‌کنیم احتمالا اسم نویسنده‌های معروفی مثل هاروکی موراکامی به ذهن‌مان می‌رسد. اما تصمیم گرفتم همین کتاب را بخوانم که قبلا چیزی درباره‌اش نشنیده بودم. جالب اینکه داستان آخرین فرزندان توکیو هم به موضوع طول عمر زیاد ژاپنی‌ها می‌پردازد، اما با رویکردی متفاوت با ایکیگای و کتاب‌های مشابه آن.داستان کتاب در زمان نامعلومی در آینده‌ای تاریک می‌گذرد؛ زمانی که -حداقل در ژاپن- طبیعت آلوده، بسیاری از حیوانات منقرض و گیاهان و میوه‌ها دچار جهش و تغییر شده‌اند. زندگی برای مردم دشوار شده و بسیاری از آنها شهرها را ترک کرده‌اند. نسل جدید ژاپنی‌ها دچار انواع و اقسام ضعف‌ها و ناتوانی‌ها هستند، استخوان بچه‌ها نرم و عضلات‌شان ضعیف است و بسیاری در سن نوجوانی ویلچرنشین می‌شوند. آنها که حتی برای خوردن و نوشیدن و لباس پوشیدن با سختی مواجه‌اند، در عین حال نوعی پذیرش و قدرت روحی بالایی دارند.از طرف دیگر تغییراتی هم در حکمرانی ژاپن به وجود آمده. بخش‌های مختلف حکومت خصوصی شده‌اند، قوانین عجیبی در جامعه وضع می‌شود که هر روز تغییر می‌کنند و باعث شده مردم دائم در حال احتیاط و سانسور خود باشند. واردات و صادرات، سفر به خارج از کشور و یادگیری زبان‌های خارجی به خصوص انگلیسی ممنوع است. استفاده از برخی وسایل الکتریکی متوقف شده و مردم توسط کارت پستال و کبوتر نامه‌رسان با هم در ارتباطند!ظاهرا کشورهای دیگر هم با بحران‌هایی شبیه این‌ها دست و پنجه نرم می‌کنند اما تمرکز کتاب بر ژاپنی است که نه تنها در اثر زلزله و سونامی از قاره آسیا جدا شده، بلکه ارتباطش را هم با جهان قطع کرده است.در چنین شرایطی، یوشیرو پیرمرد ۱۰۸ ساله‌ای است که بعد از بزرگ کردن دختر و نوه‌اش، حالا سرپرست نتیجه‌اش، مومی، است. (او جایی به نوه‌اش می‌گوید: «این پسرته. اسمش رو مومی گذاشتم؛ یعنی “بدون اسم”.») یوشیرو نویسنده‌ی باانرژی و فعالی است که هر روز صبح می‌دود و کارهای خانه را انجام می‌دهد و شاید تنها دغدغه‌اش در زندگی نگرانی برای آینده‌ی مومی است. در این دوران بنیاد خانواده‌ها هم ضعیف شده و بسیاری از بچه‌ها با والدین‌شان بزرگ نمی‌شوند. مومی هم در مورد والدینش کنجکاوی نمی‌کند و جدش، یوشیرو، را تنها سرپرست خود می‌داند.به طور کلی نسل جدید طول عمر کمی دارند اما در عوض نسل‌های قدیمی‌تر از سلامتی و قدرت جسمانی برخوردارند و سال‌ها عمر می‌کنند. روند طبیعی زندگی برعکس شده و اینجاست که طول عمر زیاد این نسل چیزی شبیه یک نفرین است.کتاب به طور پیوسته و بدون فصل‌بندی مشخصی از دید شخصیت‌های مختلف به خصوص یوشیرو و مومی روایت می‌شود. (بخش‌هایی که از زبان مومی بود به خاطر خیال‌پردازی‌ها و دیدگاهش نسبت به خود و نسل بزرگ‌ترش برایم جالب‌تر بود). اما بیشتر از اینکه داستان مشخصی پیش برود، نویسنده جنبه‌های مختلفی از وضعیت ژاپن و مردمش را توصیف می‌کند و این بین گوشه‌هایی هم از زندگی حال و گذشته‌ی یوشیرو و مومی و بقیه‌ی افراد خانواده‌شان تعریف می‌کند. تا اواخر کتاب ما کاملا با فضای ژاپن و خانواده‌ی یوشیرو آشنا شده‌ایم، اما به نظر من هنوز خط داستانی مشخصی شکل نگرفته است.عنوان اصلی کتاب Kentoshi است که آن‌طور که فهمیدم به ماموریتی برای انتقال ژاپنی‌ها به چین در حدود ۱۵ قرن قبل اشاره دارد. در داستان هم از گروهی مخفی با نام «اتحادیه ماموران سری» نام برده می‌شود، کسانی که به دنبال انتخاب بچه‌هایی هستند که مخفیانه به خارج از کشور بفرستند تا تحقیقات پزشکی بر آنها انجام شود. با توجه به عنوان اصلی انتظار داشتم داستان تمرکز بیشتری بر این اتحادیه و ارسال بچه‌ها داشته باشد، اما تنها در حد چند اشاره بود و باز هم داستان مشخصی شکل نمی‌داد.موضوع کتاب در مجموع جالب است و درباره‌ی آینده‌ای هشدار می‌دهد که –به‌خصوص از نظر محیط زیستی- برای هر کشوری می‌تواند رخ دهد. اما جنبه‌ی داستانی‌اش نظرم را چندان جلب نکرد. ترجمه هم در کل قابل قبول است به غیر از چند مورد که به نظرم مشکل ویراستاری رسیدند. (جالب‌ترینش این جمله بود: «یک اوریگامی هم بود که وقتی روی آن آب پاشیده می‌شد به شکل ادراک ماندارین درمی‌آمد.» که با توجه به اوریگامی بودن سوژه، احتمالا منظور اردک ماندارین است نه ادراک!)کتاب آخرین فرزندان توکیو را خانم یوکو تاوادا، نویسنده‌ی ژاپنی، در سال ۲۰۱۴ نوشته است. این کتاب با ترجمه‌ی سونیا سینگ توسط انتشارات مجید منتشر شده و از طریق لینک زیر می‌توانید آن را در طاقچه بخوانید: https://taaghche.com/book/128410 </description>
                <category>Fatemeh Mojab</category>
                <author>Fatemeh Mojab</author>
                <pubDate>Sun, 19 Feb 2023 23:37:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: لیان‌دخت</title>
                <link>https://virgool.io/@sfatemehm/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%84%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA-vxp2uihquroc</link>
                <description>دی: کتابی که با آن می‌توانی از نگاه یک زن به ماجراها نگاه کنیبرای موضوع این ماه چالش چند گزینه در ذهنم داشتم (هرس، مثل آب برای شکلات، اتاقی از آن خود) و حتی موقع نوشتن این پست یک کتاب دیگر هم یادم افتاد (سه روز به آخر دریا)! اما آخرش رمان «لیان‌دخت» را انتخاب کردم تا در روزهای سرد و برفی دی‌ماه، با آن سفر کنم به تابستان گرم و شرجی بوشهر و چند روزی با سلیمه، خانواده و هم‌شهری‌هایش همراه شوم...فوتو بای می :))سلیمه، شخصیت اول این رمان، دختری‌ست با رؤیا و هدف ماهی‌گیر شدن که در این راه با چالش‌های بسیاری روبه‌رو می‌شود. در شهر او این شغل را مردانه می‌دانند و با وجود اینکه منع قانونی برای ماهی‌گیری زنان وجود ندارد، عرف آن را به سادگی نمی‌پذیرد. بیشتر افراد خانواده و دوستانش، همسایه‌ها و اقوام و حتی صیادان دیگر، به دلایل مختلفی از جمله خطرات و دشواری‌های صیادی حتی برای مردان و تضاد این کار با آنچه از زندگی دختران و زنان انتظار دارند، با این فعالیت سلیمه مخالفند. اما سلیمه مصمم است رویایش را تجربه کند و حتی اگر قرار است از پسِ آن برنیاید، خودش این را بفهمد و کنار بکشد.وقتی سلیمه بالاخره موافقت خانواده‌اش را جلب می‌کند، نوبت مخالفت جامعه و مراجع قانونی است. هر بار یک چالش حل می‌شود مشکل جدیدی ایجاد می‌شود. سلیمه می‌پذیرد که شروع هر کاری برای اولین بار، به‌خصوص در مورد فعالیت‌های جدید زنان، همیشه با این‌گونه حواشی و چالش‌ها همراه است. پس همچنان برای قدم گذاشتن در این مسیر و قانع کردن اطرافیانش پافشاری می‌کند. جالب آنکه وقتی سلیمه برای آموزش دیدن و گرفتن مجوز قانونی و کارت ملوانی اقدام می‌کند، کم‌کم زنان و دختران دیگری هم که به دلایل مختلف می‌خواهند به شغل صیادی بپردازند به او می‌پیوندند. مسیری که قبلا پا نخورده، به‌مرور در حال هموار شدن است...- به نظرتون این حرکت شما ممکنه که به زنان بیشتری در بوشهر جرئت ماهیگیر شدن رو بده؟- ماهیگیر شدن یا نشدن مهم نیست. امیدوارم هر زنی و در طیف گسترده‌تر، هر انسانی شهامت قدم گذاشتن در مسیر رویاها و اهدافش رو داشته باشه که جز این زندگی بیهود‌ه‌ست.[از متن کتاب]رمان لیان‌دخت تنها به قصه‌ی ماهی‌گیر شدن سلیمه محدود نمی‌شود و به موازات آن ماجراهای دیگری از خود سلیمه و نامزدش، خواهرش و همسایه‌هایشان هم می‌خوانیم. این داستان‌های اصلی و فرعی تا فصل‌های پایانی کتاب ذهن خواننده را درگیر می‌کنند و در ضمنِ آنها به موضوعات مهمی اشاره می‌شود؛ از جمله ارزش حمایت خانواده، عشق، جنگیدن برای رویا، علاقه به شغل و همینطور ایستادن در برابر سنت‌ها و تفکرات اشتباه. نگرانی شخصیت‌ها بابت حرف همسایه و مردم هم از مسائلی‌ست که بارها در کتاب به چشم می‌خورد.یکی از نقاط عطف داستان به نظرم، عبور مسافری دوچرخه‌سوار از بوشهر است که چند روزی مهمان خانواده‌ی سلیمه می‌شود. او که خود رویای ایرانگردی‌اش را دنبال کرده تاثیر زیادی بر سلیمه و خانواده‌اش می‌گذارد.رمان لیان‌دخت خواننده را با بوشهر زیبا هم بیشتر آشنا می‌کند (لیان نام قدیمی بوشهر بوده). با برخی رسم‌ها، سبک زندگی و اصطلاحات بوشهری‌ها و با مهمان‌نوازی‌شان آشنا می‌شویم، با منش ماهی‌گیران و شعر و نیمه‌خوانی‌شان به هنگام صیادی، و از همه مهم‌تر با دریا؛ دریای زیبا، وسیع و بخشنده‌ای که متعلق به همه است...سکوت دریا را دوست داشتم. به سِدحسن گفته بودم: «دریا انگار یک سرزمین جادوییه، پر از سکوت اما در عین حال پر از صدا.»خندیده و گفته بود: «تبریک می‌گُم عامو. به جمع دلباختگان دریا خوش آمدی.»تا چشم کار می‌کرد آب بود. آبی که به سیاهی می‌زد. گاهی ترسناک می‌شد و گاهی شاعرانه. گاه روشن بود و گاه تاریک. گاه ساکت بود و گاه پر از صدا. گاه لب‌ها را به خنده باز می‌کرد و گاه هرچه غم در دلمان بود رو می‌شد.[از متن کتاب]پایان کتاب به طور کلی شاید قابل حدس باشد، اما به‌طور خاص گفت‌وگویی که در چند خط آخر، پای تندیس «بانوی منتظر» در ساحل رد و بدل شد برایم دل‌نشین بود. با وجود همه‌ی حرص‌وجوش‌ها و نگرانی‌هایی که در طول رمان نسبت به اتفاقات داشتم، در مجموع از خواندنش لذت بردم. سفر خیالیِ زیبایی بود و حالا که برگشتم به روز آخر دی‌ماه در تهران، هنوز دلم پیش سلیمه و دریاست و فکرم درگیر رویاهای خودم :)رمان لیان‌دخت را ثریا شیری نوشته و نشر خودنویس منتشر کرده است. چه دخترید چه پسر، چه در میانه‌ی مسیر اهداف و رویاهایتان هستید و چه در ابتدای آن، پیشنهاد می‌کنم بخوانیدش. می‌توانید آن را از لینک زیر از طاقچه تهیه کنید: https://taaghche.com/book/116729 </description>
                <category>Fatemeh Mojab</category>
                <author>Fatemeh Mojab</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jan 2023 17:37:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: آدم‌خواران</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-wjcktfg0hvmk</link>
                <description>آذر: رمانی که با آن به دل تاریخ سفر می‌کنیبین درس‌های تاریخ سال‌های تحصیلی، تاریخ سوم راهنمایی (الان می‌شود چندم؟!) برایم از بقیه جذاب‌تر بود و تنها علتش معلمی بود که به جای خواندن از روی متن کتاب، آن مطالب -و وقایع تاریخی بیشتری- را داستان‌وار برایمان تعریف می‌کرد. این خاصیت داستان‌گویی است که هر مبحثی را جذاب و به خاطر سپردنش را آسان‌تر می‌کند و تاریخ هم از این قاعده مستثنا نیست. رمان‌های تاریخی بسیاری نوشته شده که داستان یک واقعه یا شخصیت تاریخی و یا حتی داستانی خیالی را در یک فضای تاریخی نقل می‌کنند. این کتاب‌ها به خاطر وجود رگه‌هایی از واقعیت در آنها همیشه برایم جذاب بوده‌اند.برای چالش این ماه، باید رمانی می‌خواندیم که با آن به دل تاریخ سفر کنیم! من کتاب «آدم‌خواران» از ژان تولی را انتخاب کردم. داستانش برمی‌گردد به حدود ۱۵۰ سال پیش، ولی حتی اگر از نظر زمانی به قدر کافی “دل تاریخ” محسوب نشود، روایت تکان‌دهنده‌اش قطعا جایی در اعماقِ تاریکِ تاریخ دارد.جلد نسخه‌های فارسی و انگلیسی کتاب آدم‌خوارانژان تولی نویسنده‌ی فرانسوی است که در ایران بیشتر با کتاب «مغازه‌ی خودکشی»اش شناخته می‌شود. او همین یکی دو ماه قبل، در ۱۸ اکتبر ۲۰۲۲ و در ۶۹ سالگی درگذشت. آدم‌خواران اثر دیگری از اوست که در سال ۲۰۰۹ چاپ شده. تولی در این کتاب واقعه‌ای را روایت می‌کند که در سال ۱۸۷۰ و در یکی از روستاهای فرانسه رخ داده است. او صحت این واقعه را نه تنها بر اساس گزارش‌های به جا مانده از آن زمان سنجیده، بلکه به خود آن روستا سفر کرده و از نوادگان افراد درگیر در آن ماجرا پرس‌وجو کرده است.پس در تاریخ سفر کوتاهی کنیم به روستای اوتفای در فرانسه و تابستان سال ۱۸۷۰. [از اینجا به بعد خطر اسپویل داستان وجود دارد!] آلن دو مونِی جوانی حدودا سی ساله، از نجیب‌زادگان این منطقه و فردی مورد اعتماد مردم است که حتی در انتخابات برای حضور در شهرداری به او رای داده‌اند. به تازگی فرانسه درگیر جنگ با پروس (از ایالت‌های مهم آن زمانِ امپراطوری آلمان) شده و آلن هم تصمیم به شرکت در جنگ برای دفاع از کشورش دارد (او برخلاف برخی جوانان ثروتمند، حاضر هم نیست قرعه‌ی به جنگ نرفتنِ جوانان فقیر را بخرد و آنها را به جای خود به جنگ بفرستد). یک هفته قبل از اعزام به جنگ، آلن در جشنی در روستای اوتفای شرکت کرده است. در شلوغی فضای جشن و در حین گفتگوی تنش‌آمیز چند نفر در رابطه با اخبار نگران‌کننده‌ی جنگ، کسی حرف آلن را اشتباه برداشت می‌کند و او را متهم می‌کند که گفته: مرگ بر فرانسه! به سرعت حرف بین سایر مردم می‌پیچد و اکثر جمعیتی که تا همین چند دقیقه قبل آلن را به عنوان دوست، همسایه و نماینده‌ی خود قبول داشتند، حالا ناگهان او را یک خائن و جاسوس پروسی می‌بینند!ماجرا به همین‌جا ختم نمی‌شود؛ مردم خشمگین، مردان و زنان و کودکان، بدون توجه به دفاعیات آلن، او را به بدترین شکل ممکن شکنجه می‌کنند. گویی ناگهان هویت آلن را فراموش کرده و او را دشمنی می‌بینند که همه‌ی مشکلات‌شان تقصیر اوست. آنها در تمام مدت تصور می‌کنند در حال دفاع از کشورشان هستند و این اقدام‌شان حتما پاداش خواهد داشت. کاری از افراد معدودی هم که تحت تاثیر این جَو قرار نگرفته‌اند برنمی‌آید و هر بار تلاش‌شان برای فراری دادن آلن بی‌نتیجه می‌ماند...بخش‌هایی از کتاب...بهتر است ادامه‌ی داستان را تعریف نکنم چون از این هم بدتر می‌شود. کتاب آدم‌خواران تکان‌دهنده و ترسناک است، اما نه فقط چون نیمی از حجم آن توصیف جزئیات خشونت‌ها و شکنجه‌هاست، بلکه بیشتر به این دلیل که می‌دانیم این ماجرا واقعی بوده و ضمنا از خود می‌پرسیم: چرا؟ چه شد که این جمعیت دچار چنین جنونی شدند و به کسی حمله کردند که تا دیروز دوست و کمک‌حالشان بود؟ در اثر مستیِ جشن بود یا ناشی از عواملی چون خشکسالی و قحطی، فقر اهالی روستا و ترس و نفرت‌شان از دشمنی که ممکن بود وضع‌شان را سخت‌تر هم بکند؟ چه شد که چشم بر روی هویت آلن و تمام خاطرات و شواهدی که او را یک دوست معرفی می‌کرد بستند؟ چطور با برچسب دشمن و جاسوس، انسان بودنش بی‌ارزش و وحشیانه‌ترین رفتارها با او توجیه شد؟و این تاریخ عجیب! تاریخی که همه می‌گویند باید بخوانیمش و از آن درس بگیریم اما همیشه هم تکرار می‌شود. آیا در این زمانه هم به شکلی شاید کمتر خشونت‌آمیز، اما با این پدیده مواجه نیستیم که گاه ارزش «خودی یا غیر خودی بودن»، بالاتر از ارزش «انسان بودنِ» یک فرد و جان و آبروی او قرار می‌گیرد؟* «طوری بزنیدش که خدا خوشش بیاید و برای‌مان باران بفرستد!»* آنتونی صدایش را بلند کرد. «آهای مردم! بیایید از این مرد بینوا حمایت کنید. چه کسی قدم جلو می‌گذارد؟ بیایید جلو این ستم را بگیریم. کی با ماست؟»هیچ‌کس جواب درخواستش را نداد. مردمِ فقیر یک‌صدا پشت‌سر هم می‌گفتند که امپراتور به خاطر این کارشان به آن‌ها پول می‌دهد. پول برای‌شان خیلی مهم‌تر بود. پس بی‌وقفه با مشت به جان آلن می‌افتادند و ضربه‌های‌شان را به شکم و صورت آلن می‌زدند.* روستاییان خواستار آتش زدن آلن بودند. آن‌ها امید داشتند با این کار بلا را از خودشان دور کنند!- بخش‌هایی از کتاب آدم‌خواران -[پایان خطر اسپویل!]تابلوی «خاکسپاری ساردین» اثر فرانسیسکو گویا من آدم‌خواران را با ترجمه‌ی احسان کرم‌ویسی (از نشر چشمه) خواندم. در کنار ترجمه‌ی خوب، طرح جلد این نسخه هم توجهم را جلب کرد: یکی از تصویرگری‌های فرانسیسکو گویا، نقاش اسپانیایی قرن هجدهم. گویا از هنرمندان مهمی‌ست که “مفسر دوران” خود به شمار می‌آید؛ او که در زمان حیاتش شاهد اشغال اسپانیا توسط فرانسه بوده، مجموعه‌ی معروفی در این زمینه با عنوان «فجایع جنگ» دارد. اما این نقاشیِ خاص روی جلد با عنوان «خاکسپاری ساردین» (The Burial of the Sardine)، یک جشن و مراسم اسپانیایی به همین نام را تصویر می‌کند که با سوزاندن و دفن یک ماهی ساردین (یا نمادی از آن) پایان می‌یابد. به نظرم انتخاب ظریف و هوشمندانه‌ای برای جلد کتاب بوده :)بگذریم! اگر با وجود صحنه‌ها و توصیف‌های خشن کتاب آدم‌خواران همچنان تصمیم به خواندنش دارید، می‌توانید آن را از طریق لینک زیر از طاقچه تهیه کنید: https://taaghche.com/book/67951 </description>
                <category>Fatemeh Mojab</category>
                <author>Fatemeh Mojab</author>
                <pubDate>Wed, 07 Dec 2022 15:59:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: رنج‌های ورتر جوان</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%B1%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-qqo5k77o3xut</link>
                <description>آبان: رمانی که در آن عشق حرف اول را می‌زنداز رمان‌های کلاسیک گرفته تا امروزی، ایرانی و غیر ایرانی، بین همه‌ی این‌ها رمان‌های عاشقانه‌های زیادی به چشم می‌خوره و ژانر پرطرفداریه (هرچند خیلی سلیقه‌ی من نیست، اما خب، خوبه گاهی برم سراغ ژانرهایی که کمتر ازشون می‌خونم). برای همین برای کتاب این ماه انتخاب‌های زیادی وجود داشت و همین سختش هم می‌کرد! در نهایت تصمیم گرفتم یکی از کتاب‌هایی رو بردارم که مدت‌ها تو کتاب‌خونه‌م منتظر خونده شدن بود: رنج‌های ورتر جوان؛ از یوهان ولفگانگ فون گوته، نویسنده‌ی معروف آلمانی، که در سال ۱۷۷۴ و در ۲۴ سالگی نویسنده‌ش منتشر شده.رنج‌های ورتر جوان جزو رمان‌های پرطرفدار زمان خودش بوده که به زبان‌های مختلفی ترجمه شده و به ادبیات آلمان و اروپا جهت داده. (اونطور که فهمیدم حتی در جریانات انقلاب فرانسه هم تاثیر داشته!) حالا هم با اینکه حدود ۲۵۰ سال از انتشارش می‌گذره همچنان خونده می‌شه. خود رمان در قالب نامه‌هایی شکل گرفته که شخصیت ورتر برای دوستش می‌نوشته و از حال و روزش می‌گفته، و البته در انتها داستانش با گزارشی از نویسنده بعد از جمع‌آوری این نامه‌ها کامل می‌شه.[⚠هشدار اسپویل: خطر لو رفتن داستان در پاراگراف‌های بعدی!⚠]در رنج‌های ورتر جوان مشخصا عشق جریان داره. ورتر، هنرمند جوان و پرسه‌گردیه فراری از مناسبات رایج اجتماعی، که در دهکده‌ای ساکن و اونجا عاشق دختری به اسم لوته می‌شه. لوته با وجود اینکه نامزد داره، دوستی با ورتر هم براش عزیزه. حتی نامزدش آلبرت هم ورتر رو دوست داره. این عشق که ورتر وصالش رو ناممکن می‌بینه، به مرور باعث آزارش می‌شه ولی در عین حال نمی‌تونه از لوته فاصله بگیره. مدتی از اون دهکده می‌ره اما دوباره برمی‌گرده و کم‌کم حضور بیش از حدش باعث حساسیت آلبرت و در نهایت لوته می‌شه. در پایان ورتر خودکشی می‌کنه.لوته در جمع خواهر و برادرهای کوچکش، اولین باری که ورتر اون رو می‌بینه. - نقاشی از ویلهلم فون کولباخ تحلیل و تفسیرهای زیادی می‌شه از شخصیت ورتر و کلیت رمان داشت. اما من به عنوان یه خواننده‌ی معمولی، قبل از هر چیز درگیر خود داستان شدم و نمی‌فهمیدم مثلا لوته و آلبرت با وجود آگاهی‌شون از علاقه‌ی ورتر به لوته، چرا اینقدر پذیرای اون بودن. اصرار ورتر بر ادامه‌ی حضورش تو دهکده و اذیت شدنش رو هم نمی‌فهمیدم؛ علیرغم اینکه خودش هم این عشق رو ناممکن می‌دید (شاید به قول لوته درست همین دسترس‌ناپذیری اون بود که آرزو رو در دل ورتر شعله‌ور می‌کرد). نظراتی که ورتر درباره‌ی خودکشی می‌داد هم برام قابل قبول نبود و تصور می‌کنم من هم جزو اون دسته شخصیت‌های منطقی و عقل‌گرایی هستم که ورتر قبول‌شون نداره!از طرف دیگه عشق ورتر به طبیعت و توصیفاتش از اون، علاقه‌ش به وقت‌گذروندن با بچه‌ها، نقدش به طبقات اجتماعی و همینطور ابراز احساسات و افکارش در نامه‌هاش از جنبه‌های دیگه‌ی رمان و این شخصیت بودن که کتاب رو برام دلپذیر می‌کردن.اگر بپرسی آدم‌های این‌جا چه جوری‌اند، می‌گویم مثل همه‌جای دیگر! نسل و نژاد آدمی راستی که از یک قالب و قماش است. بیش‌تر آن‌ها بیش‌تر وقتشان را صرف گذران زندگی‌شان می‌کنند و آن اندک فرصتی که برایشان به جا می‌ماند، چنان به وحشتشان می‌اندازد که با هر وسیله و ابزاری از پی دفع و کشتنش برمی‌آیند. آه از این سرشت آدم‌ها!- از متن کتابترجمه‌ی نشر ماهی از رنج‌های ورتر جوان شامل پنج بخشه. بعد از یادداشت کوتاه مترجم، متن اصلی رمان اومده و بعد از اون هم یک جستار کوتاه از گوته با عنوان طبیعت. بعدش یادداشتی از توماس مان درباره‌ی رمان می‌خونیم و در آخر هم پی‌نوشت‌هایی از مترجم.یادداشت توماس مان (نویسنده‌ی آلمانی که حدودا ۱۰۰ سال بعد از گوته زندگی کرده) به فهم بهترم از داستان کمک کرد. فهمیدم که گوته این رمان رو براساس وقایع مشابهی که در جوانی برای خودش و اطرافیانش اتفاق افتاده نوشته. اما گوته به جای خودکشی، این غم و رنج خودش رو در قالب یک رمان درمیاره و با این کار به نوعی رهایی می‌رسه. هرچند ظاهرا این داستان فقط برای گوته رهایی‌بخش بوده. محبوبیت رمان و شاید نیاز جامعه‌ی اون زمان به شنیدن تفکرات سبک گوته، باعث شد پیروی خواننده‌ها از شخصیت ورتر به جایی برسه که حتی خودکشی بین‌شون زیاد بشه. حتی جایی خوندم که اصطلاح «اثر ورتر» (Werther’s Effect) برای چنین جریانی؛ یعنی فراگیر شدن خودکشی به تقلید از خودکشی یه فرد محبوب، ساخته شده.و اما در مورد ترجمه، هرچند متن کتاب نسبتا سنگینه (جملات بلند و توصیفات زیاد)، اما ترجمه‌ی محمود حدادی به نظرم درخشانه! می‌شه بخش‌هایی از نامه‌های ورتر رو که در توصیف طبیعت یا رفتارهای انسانی نوشته شده‌ن جدا کنیم و کسی که ندونه تصور کنه با بخشی از یه اثر ادبی فارسی مواجهه. منظورم اینه که ترجمه بودنِ بعضی متن‌ها با همون نگاه اول مشخص می‌شه ولی در مورد این کتاب اینطور نیست.خوندن یادداشت مترجم و پی‌نوشت‌های آخر کتاب هم برام مفید بود. مخصوصا در پی‌نوشت‌ها اطلاعات بیشتری درباره‌ی برخی جملات کتاب داده شده؛ مثلا ارجاعات گوته به متون مذهبی یا وقایع اجتماعی اون زمان، یا توضیحی درباره‌ی اتفاقات واقعی و شخصیت‌های تاثیرگذار بر اون بخش از کتاب. فقط ای کاش در خود متن هم این جملات شماره می‌خوردن تا موقع خوندن بشه راحت‌تر به پاورقی یا پی‌نوشت مربوط بهش مراجعه کرد.کاش بودید، عزیزم، و مرا با این انبوه تفریحاتم می‌دیدید! حس و ذهنم انگاری که خشکیده و تفتیده است. یک لحظه هم نصیبی از دل ندارم! نه حتی یک ساعت شادمانی! هیچ و هیچ! مثل این است که جلوی یک جعبه‌ی شهر فرنگ ایستاده‌ام و عروسک‌ها از مقابلم عبور می‌کنند و من هر باره از خود می‌پرسم آیا آن‌چه می‌بینم، خطای دید نیست؟ حالی که خودم هم در این بازی شرکت دارم. حتی بیش‌تر از این، خودم هم مثل عروسکی در چرخشم. و گاه دست چوبین کناردستی‌ام را می‌گیرم و از وحشت یکه می‌خورم.- از متن کتابدر مجموع می‌تونم بگم رمان رنج‌های ورتر جوان هرچند قشنگ بود، اولش آن‌چنان برام خاص نبود. بیشتر بعد از پی بردن به اشاره‌ها و ارجاعات متن، تفکرات گوته و واقعیت پشت نوشته شدن بود که کتاب برام جالب شد.من نسخه‌ی چاپی کتاب رو خوندم، اما این ترجمه در طاقچه هم موجوده و می‌تونید از طریق لینک زیر تهیه‌ش کنید: https://taaghche.com/book/59113 </description>
                <category>Fatemeh Mojab</category>
                <author>Fatemeh Mojab</author>
                <pubDate>Fri, 11 Nov 2022 18:49:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: دانشکده</title>
                <link>https://virgool.io/@sfatemehm/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%A9%D8%AF%D9%87-w8dxs4rnzkk7</link>
                <description>مهر: کتابی که داستانش در مدرسه یا دانشگاه اتفاق می‌افتدبرای چالش این ماه، کلیدواژه‌هایی مثل مدرسه، دانشگاه و دانشکده رو در طاقچه جستجو کردم. نتیجه رمانی بود به اسم «دانشکده» از پابلو د سانتیس. قبلا اسمی از کتاب یا نویسنده‌ی آرژانتینی‌ش نشنیده بودم، اما خلاصه‌ش جذبم کرد: یه داستان جنایی که در فضای یک دانشکده اتفاق میفته. شاید موضوعش با اغلب کتاب‌های پیشنهادی این ماه (که ظاهرا شخصیت‌های اصلی بیشترشون نوجوان‌ها هستن و در مدرسه‌ها می‌گذرن) متفاوت باشه، اما به هر حال داستان این کتاب هم در فضای یک دانشکده می‌گذره و همین باید کافی باشه -حتی اگه دانشکده‌ش چندان شبیه تصور معمول ما از یک دانشکده نباشه...جلد نسخه‌های فارسی و آلمانی کتاب «دانشکده»داستان با بازگشت راوی اول شخص به ساختمان متروکه‌ی محل کارش آغاز می‌شه. برگشته چون فقط اونجاست که می‌تونه شروع به نوشتن از اتفاقاتی بکنه که در اون مکان افتاده. در میانه‌های کتاب هم یک داستان کوتاه (به اسم جایگزینی‌ها) می‌خونیم که نقش مهمی در داستان اصلی داره. شروع اون هم اینطوریه که نویسنده در دفتر کارش نشسته و می‌خواد روایتش رو از داستانی با چندین روایت متعدد بنویسه. الان هم من نشستم پشت لپ‌تاپم و دارم فکر می‌کنم چطور بدون زیاده‌گویی و اسپویل، از اتفاقات و ماجراهای فرعی و جزئیات جالب این کتابِ داستان در داستان تعریف کنم...وقتی برای دوست‌ام گروگ از زیارت ویرانه‌های عمارت تعریف کنم، خواهد گفت: «قاتل‌ها نه، بازمانده‌ها هستند که به محل وقوع جنایت بازمی‌گردند.»(از متن کتاب)با یه خلاصه‌ی کوتاه شروع می‌کنم: استبان میرو (راوی)، دانشجوی دکترای ادبیاته که به عنوان کارمند انستیتو ادبیات در ساختمون قدیمی دانشکده استخدام می‌شه. کم‌کم می‌فهمه که چند پروفسور ادبیات از جمله رئیسش، دارن روی نویسنده‌ی مرموزی به اسم اومرو بروکّا تحقیق می‌کنن که تمام آثارش گم شده‌ن؛ به جز یه داستان کوتاه که از اون هم روایت‌های متعددی وجود داره. رسیدن به آثار بروکّا شده موضوع رقابت جدی بین اون استادها. میرو خودش روی آثار نویسنده-روان‌پزشک دیگه‌ای کار می‌کنه، اما وقتی رئیسش ازش می‌خواد تو پیدا کردن روایت اصلی اون داستان کوتاه بهش کمک کنه تا نفر اولی باشه که اون رو به چاپ می‌رسونه، پای اونم به این جریانات کشیده می‌شه. رقابت و دشمنی پروفسورها به جایی می‌رسه که قتل‌هایی اتفاق می‌افته و میرو با یه کارآگاه خصوصی (که خودش هم سابق استاد این دانشکده بوده) همراه می‌شه تا قاتل رو پیدا کنن.این خط اصلی داستان بود اما این وجهِ جنایی و معمایی تنها دلیل تاریکی فضای رمان و جذابیتش نیست. جذابیت کتاب برای من بیشتر در توصیف فضای دانشکده، شخصیت‌ها و جامعه‌ای بود که این داستان توش رخ می‌داد.مهم‌ترینش همون عمارت دانشکده‌س؛ ساختمونی قدیمی جدا از محوطه‌ی اصلی دانشگاه که خیلی از دانشجوها از وجودش هم خبر ندارن. هر روز یه جاییش خراب می‌شه یا از یه سقفش آب می‌چکه، ولی کسی به تعمیرش اهمیت چندانی نمی‌ده. سرایدارش افسرده و نگهبانش دیوانه‌س. طبقه‌ی چهارم این عمارت جزو مکان‌های مهم داستانه؛ طبقه‌ی مرموز و بدون استفاده‌ای که سال‌هاست تبدیل شده به محلی برای جمع‌آوری رساله‌ها و کاغذها و اسناد. حتی یک بار در نشریه‌ی دانشگاه مقاله‌ای نوشته شده با عنوانِ «علل تعطیلی طبقه‌ی چهارم: دانش جا اشغال می‌کند»! دانش در طبقه‌ی چهارم انبار می‌شه، اما این نگرانی هم وجود داره که ساختمون نتونه وزن این همه «دانش» رو تحمل کنه!یکی دیگه از مکان‌هایی که داستان توش پیش میره، بیمارستان روانی «اسپینوزا»س. بیمارستانی که در قدیم، در اصل برای معالجه‌ی روشنفکرها ساخته شده بوده! اما حالا واقعا کارکرد یک بیمارستان روانی رو داره. کلا خیلی از شخصیت‌های فرعی داستان بیماری‌های روانی نادری دارن و میرو زیاد با این‌ها مواجه می‌شه –چه داخل بیمارستان و چه بیرون از اون.جدا از اینکه در داستان همه دنبال یه نویسنده‌ی مرموز هستن، خودِ موضوع «نوشتن» هم بارها تکرار می‌شه. مثلا کسی هست که زیاد قصه تعریف می‌کنه اما این مشکل رو داره که نمی‌تونه حتی یه خطش رو بنویسه. در مقابل شخصیتی در اسپینوزا هست که بی‌وقفه می‌نویسه، وگرنه می‌ترسه اشیای اطرافش ناپدید بشن (معتقده اشیا نشانه‌هایی برای ارجاع دادن به زبان هستن و بدون کلمات نمی‌تونن موجودیت داشته باشن)! یا مثلا جایی به مردی برمی‌خوریم که پشت ماشین تحریر مشغول تایپ گزارش لحظه‌به‌لحظه‌س و به خواننده‌ی نوشته‌هاش این حس رو می‌ده که انگار دست سرنوشته! نوشتن برای همه‌ی این آدم‌ها انگار به نوعی نفرین تبدیل شده.درباره‌ی محتوای داستان کوتاه بروکّا (همون جایگزینی‌ها) هم نظریات مختلفی وجود داره. برخی می‌گن زمانی استفاده از اون خط داستانی روشی بوده برای انتقال پیام‌های مخفی و برای همین صدها روایت ازش تولید شده! اما شواهدی هم هست که صرفا یک بازی بازنویسیِ داستان در «اسپینوزا» بوده. در مورد بیوگرافی خود بروکّا هم روایت‌های متعددی هست. بعضیا می‌گن مرده ولی بعضیا مخالفن. بعضیا حتی می‌گن هیچ‌وقت وجود نداشته و رئیس میرو اون رو ساخته تا به شهرت برسه. کشف اینکه بالاخره بروکّا کی هست و کی نیست هم از موضوعاتیه که داستان رو جذاب می‌کنه.تمام صفحات آن‌ها با خط ریز و باوسواس نوشته شده بود و فاصله کلمات زیاد بود. هیجان‌زده آن‌ها را زیر نور چراغ‌قوه‌ام ورق زدم. حالا فقط یک جمله از آن‌ها یادم است: &quot;مردی در یک اتاقِ مملو از کاغذ عاقبت درمی‌یابد کاغذهایی که او را احاطه کرده‌اند مهلک و مرگ‌بارند. کاغذهایی که خود او آن‌ها را با نوشته هایش پر کرده است.&quot; جمله‌ای به این معنا و یا شبیه آن. در صفحه آخر نام نویسنده آمده بود: اومرو بروکّا.(از متن کتاب)کتاب از نظر جنایی آن‌چنان ویژه نیست که نشه آخرش رو پیش‌بینی کرد، ولی فضای تاریکی که ترسیم می‌کنه و جزئیاتی که بهشون می‌پردازه جالب توجهن. مثلا پیش‌رفتن بخش زیادی از داستان در شب‌ها و در فضای شهر یا تاریکی عمارت، اشاره‌های سیاسی که احتمالا به گذشته‌ی آرژانتین مربوط می‌شن، گیر افتادن میرو بین این همه شخصیت عجیب، تکرار المان‌های خاصی مثل ماشین‌های تحریر، کتابخونه‌ها یا نوشتن بیمارگونه، حلقه‌ی دوستانی که هر هفته جمع می‌شن و دوست مرموز و فیلسوف‌طوری که تحسینش می‌کنن اما خیلی هم حرفاشو نمی‌فهمن، طبقه‌ی چهارمی که برای خودش یه دنیای دیگه‌ست و زیرزمین بی‌انتهای عمارت و...همه‌ی این مواردی که ازشون نوشتم به‌علاوه‌ی بخش آخر کتاب که واقعا دلهره‌آور شده بود، باعث شدن کتاب «دانشکده» برام پرکشش و زمین گذاشتنش سخت باشه. ضمنا به نظرم شباهت‌هایی هم با کتاب «جنایات نامحسوس» (از گی‌یرمو مارتینس) داشت که اونم از کتاب‌های محبوبمه (اونجا یه دانشجوی ریاضی و استادش درگیر قتل‌های زنجیره‌ای می‌شدن). البته این رو هم اضافه می‌کنم که ترجمه‌ی کتاب می‌تونست بهتر باشه. به‌هرحال، اگه به رمان‌های معمایی-جنایی و دلهره‌آور علاقه دارین «دانشکده» گزینه‌ی خوبیه و می‌تونید از طریق لینک زیر از طاقچه تهیه‌ش کنید: https://taaghche.com/book/71366 </description>
                <category>Fatemeh Mojab</category>
                <author>Fatemeh Mojab</author>
                <pubDate>Fri, 21 Oct 2022 15:59:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: پاستیل‌های بنفش</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-jhb24hyudaar</link>
                <description>شهریور: کتابی که هم کودک‌ها و نوجوان‌ها دوست دارند و هم بزرگترهاموضوع این ماه، کتاب کودک و نوجوانی بود که بزرگترا هم دوستش داشته باشن. بین کتاب‌های پیشنهادی طاقچه، پاستیل‌های بنفش (نوشته‌ی کاترین اپل‌گیت) توجهم رو جلب کرد. فکر کردم حیفه کتابی درباره‌ی دوست خیالی نخونده باشم؛ مخصوصا اگه اون دوست خیالی یه گربه باشه :)عنوان اصلی کتاب Crenshaw هست، اسمی که جکسون روی دوست خیالیش گذاشته: گربه‌ی بزرگ و عجیب و غریبی که اسکیت‌سواری می‌کنه، توی وان حموم با کف برای خودش ریش می‌گذاره و مثل خود جکسون پاستیل بنفش دوست داره!پدر جکسون مبتلا به ام‌اسه و خانواده از نظر مالی در وضع خوبی نیستن. زمانی که جکسون کلاس اول رو تموم کرده بود، اونا مجبور شدن چند ماهی رو تو یک مینی‌ون زندگی کنن تا دوباره بتونن خونه‌ای رو اجاره کنن. تو همون زمان سخت جکسون برای اولین بار کرنشا رو دیده. حالا بعد از سه سال، دوباره خونواده به مشکل مالی می‌خورن، مجبور می‌شن برخی وسایل‌شون رو بفروشن و حتی ممکنه دوباره خونه‌شون رو از دست بدن. اینجاست که جکسون بعد از مدت‌ها دوباره کرنشا رو می‌بینه.در آن دوران که توی خیابان‌ها زندگی می‌کردیم، من و کِرِنشا زیاد نمی‌توانستیم با هم اختلاط کنیم، چون همیشه کسی که حرفمان را قطع کند، اما عیبی نداشت. می‌دانستم که او آنجاست و همین برای من کافی بود.بعضی وقت‌ها این تنها چیزی است که از یک دوست توقع داری.[از متن کتاب]اما جکسون که دلش می‌خواد دانشمند و جانورشناس بشه، بچه‌ایه که به واقعیت‌ها اهمیت می‌ده و سعی می‌کنه برای اتفاقای اطرافش توضیح منطقی پیدا کنه. برای همین با یه دوست خیالی راحت کنار نمیاد، مخصوصا حالا که بزرگ‌تر شده.از طرف دیگه، جکسون با اینکه خودش هم از شرایط ناراحت و تحت فشاره سعی می‌کنه به خواهر کوچکترش، رابین، اطمینان بده که مشکلی پیش نمیاد. سعی می‌کنه قوی باشه و خودش رو جلوی والدینش ناراحت نشون نده. در عین حال، گاهی از خوش‌بینی و شوخ‌طبعی پدر و مادرش کلافه می‌شه و دلش می‌خواد اونا واقعیت‌ها رو ازش پنهان نکنن.خلاصه که جکسون دنبال حقایقه. توی کتاب لغت «حقیقت» زیاد به کار برده می‌شه که فکر کنم معادل fact بوده. مثلا جکسون خیلی اوقات فکت‌هایی رو که درباره‌ی حیوانات خونده تعریف می‌کنه. یه جا هم فکر کنم باز با لغت فکت بازی شده وقتی که حین صحبت با والدینش، از یه بحث جدی درباره‌ی حقایق زندگی به این سمت می‌رن که: «یه حقیقت دیگه، من گشنمه»! ... اینجای پست، دوست دارم یه فکت هم من درباره‌ی ترجمه‌ی کتاب بگم؛ اونم اینکه خرگوشی که خونواده‌ی جکسون دارن در متن اصلی یه سگ بوده! :)) (باز خوب شد دوست خیالیش سگ نبود وگرنه طرح روی جلد کتاب کلا باید عوض می‌شد!)اما جکسون کم‌کم می‌فهمه لازم نیست برای همه چیز توضیحی پیدا کنه. و چرا تا وقتی جادویی وجود داره ازش لذت نبره؟ جایی از کتاب که با دوستش، ماریسول، در مورد کرنشا حرف می‌زنه، ماریسول مثال می‌زنه که نمی‌خواد حقه‌ی یه شعبده‌باز لو بره و دوست داره باور کنه کارِ اون یه جادوئه! و در نهایت می‌گه: «یه حقیقت جالب جکسون؛ تو نمی‌تونی امواج صوتی رو ببینی، ولی می‌تونی از موسیقی لذت ببری.» که ما رو یاد این مکالمه در اوایل کتاب می‌ندازه:در نهایت شاید همین قدرت تخیله که به جکسون کمک می‌کنه شرایط رو کمی راحت‌تر تحمل کنه. کرنشا به جکسون می‌گه آدم‌ها دوست‌های خیالی رو می‌سازن و اونا تو دنیایی شبیه به اتاق معلم‌ها منتظر می‌مونن تا هر وقت صاحبشون بهشون احتیاج داشت برن پیش‌شون! کرنشا جایی شبیه وجدان جکسون عمل می‌کنه و جایی هم‌صحبت و پناهشه. اما بیش از این‌ها، کرنشا به جکسون کمک می‌کنه که به خودش حقیقت رو بگه؛ درباره‌ی احساساتش نسبت به شرایطی که توش هست.توی مقاله‌ای که خوانده بودم، نوشته شده بود دوست‌های خیالی معمولاً در زمان استرس ظاهر می‌شوند و با بالاتر رفتن سن، معمولاً بچه‌ها دنیای خیالی خود را فراموش می‌کنند. اما کِرِنشا چیز دیگری به من گفت. او گفت: «دوستای خیالی هیچ‌وقت ترکِت نمی‌کنن. فقط آماده و منتظر می‌مونن تا وقتی که به اونا نیاز داشته باشی.»[از متن کتاب]پاستیل‌های بنفش پایان امیدوارکننده‌ای داره. به عنوان یه بزرگسال از خوندنش لذت بردم؛ از امیدواری همراه با واقع‌بینی و تخیلی که تو کتاب جریان داشت، از شکلی که جکسون احساساتش رو بیان می‌کرد یا درباره‌ی دلیل ناراحتیش با خودش فکر می‌کرد، از رابطه‌ی جکسون با والدین و خواهر کوچکترش، و البته از اینکه من هم می‌تونستم کرنشا، گربه‌ی خیالی جکسون رو ببینم!نشر پرتقال این کتاب رو با ترجمه‌ی آناهیتا حضرتی به فارسی ترجمه کرده و من از طاقچه بی‌نهایت خوندمش. اگر دوست داشتید می‌تونید از لینک زیر از طاقچه دریافتش کنید: https://taaghche.com/book/78001 </description>
                <category>Fatemeh Mojab</category>
                <author>Fatemeh Mojab</author>
                <pubDate>Wed, 21 Sep 2022 22:59:17 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>