<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شراره کتابخون</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sh.motealleh5173</link>
        <description>شراره هستم یک دختر کتابخون که صرفا نظرشو درباره کتابها میگه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 19:16:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/720270/avatar/JSFySB.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شراره کتابخون</title>
            <link>https://virgool.io/@sh.motealleh5173</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شوپنهاور : هنر رفتار با زنان</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.motealleh5173/%D8%B4%D9%88%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-lb1lta9zgcck</link>
                <description>من هنوز واپسین حرفم در مورد زنان را بر زبان نیاورده ام. بر این گمانم که اگر زنی موفق شود خودش را از میان توده زنان بیرون بکشد یا حتی خود را به فراز آن برساند ، چنین زنی به گونه ای توقف ناپذیر پیشرفت میکند و از مرد هم فراتر می رود . درحالیکه کهنسالی برای مرد محدودیت به وجود می اورد. زن کماکان در سنین بالا پیشرفت میکند و ارتقا میابد.افکار نیچه و شوپنهاور در میان اهل کتاب معروف هست به افکار ضد زن. ولی بنظرم نباید خیلی تند و تیز به شوپنهاور حمله کنیم. زیرا نوشته های هر نویسنده تحت شرایطی هست که در آن زندگی میکنه و بزرگ میشه . شرایط اجتماعی و فرهنگی حاکم بر جامعه و سنت مردانگی حاکم را نباید دست کم گرفت. حتی داستان های خانوادگی پشت پرده ؛ مخصوصا نوع رابطه شوپنهاور و مادرش یوهانا . خود مادر شوپنهاور هم من فکرشو نمیکردم خیلی زن برجسته ای بوده و صاحب محفل ادبی بوده که کسایی مثل گوته ، ویلاند و برادران شلگل دورهم جمع میشدند . در پی این مناسبات ، یوهانا با مردان جوان هم ارتباط داشت و خشم آرتور را بر می انگیخت و مورد نفرت آرتور قرار گرفت. همبن میتونه جرقه ای باشه برای شکل گیری دیدگاه خشمگینانه آرتور نسبت به زنان ! در کنار این رابطه مادر فرزندی به رابطه های بی سرانجام ارتور با زنان هم میشه اشاره کرد که اغلب با شکست مواجه میشد ؛ برای مثال در حین رابطه اش با تره زا فوگا که یک عشق افلاطونی بوده ، ترزا با لرد بایرون (شاعر معروف انگلیسی) آشنا میشه و آرتور را به خاطر او رها میکنه و آرتور به هم بالینی های بی سرانجام و پیاله های شراب رو میاره. حتی از یک خدمتکار ساده هم صاحب فرزند میشه ولی اون بچه زود میمیره. به این دلیل هست که میگم افکار و عقاید یک فرد حاصل تجارب گذشته او هست. مطالعه کتاب خیلی براتون ممکنه خوشایند نباشه و شامل عقاید تند و تیز هست . این کتاب بیشتر رساله‌ای در معرفی و تشریح شخصیت زنان و بیان کم و کاستی‌های وجودشان هست . پس موقع خوندن کتاب اینو باید در نظر داشته باشید که نوشته های کتاب صرفا عقاید شخصی هست که وجود نبوغ را در زنان مردود دانسته و آن را محال میدونه . او بی‌عدالتی و تقلب را رایج‌ترین خطای زنان میدونه . شوپنهاور جنس زن را، جنسی نازیباشناختی می‌داند و می‌گوید «آنان هیچ حس و پذیرش واقعی و راستین برای موسیقی، شعر و هنرهای تجسمی ندارند. بلکه اگر گاهی به کاری در این زمینه‌ها دست می‌زنند صرفاً کارشان نوعی میمون‌وارگی یا تقلید صرف و تظاهر است، آن‌هم به قصد جلوه‌فروشی.» . نظریات این فیلسوف اصلا قابل دفاع نیستند و بلکه حاصل نظریات مغرضانه و غیرعلمی هستند .</description>
                <category>شراره کتابخون</category>
                <author>شراره کتابخون</author>
                <pubDate>Mon, 05 May 2025 08:08:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب زنی در برلین</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.motealleh5173/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86-yxpbbnactv4c</link>
                <description>تجاوز چه معنایی دارد؟ وقتی این کلمه را اولین بار ، جمعه عصر ، توی زیرزمین با صدای بلند به زبان آوردم ، ستون فقراتم به لرزه افتاد و تیر کشید. حالا میتوانم به آن فکر کنم. با دستی که دیگر نمی لرزد ، روی کاغذ بیارمش و بلند ادایش کنم تا به شنیدنش خو بگیرم. انگار بدی مطلق باشد ، همه چیز در آن ته میکشد و تمام می شود. اما نه ، بدتر از ان هم هست ...تاحالا هرچی درباره جنگ های جهانی دوم کتاب خوندید یا فیلم دیدید ، همش درباره جنایت های آلمان در کشور های دیگر و واقعه هولوکاست بوده . اما تابحال به این موضوع فکر کردین که بعد از پایان جنگ ، چه بر سر مردم آلمان بخصوص زن ها میاد ؟ چون این سیاست مردان و قدرتمندان هستن که آتش جنگ را روشن میکنن اما مردم عادی هستن که ضرر میکنن حالا هرکسی تو یک نقش بخصوصی . تا بحال به این فکر کردین که زنان آلمانی ، پایان جنگ را چگونه گذراندن؟ طبق تخمین هایی که تاکنون صورت گرفته ، بیش از صدهزار زن آلمانی مورد تجاوز سربازان شوروی و ارتش سرخ قرار گرفته اند . مردانشان در میدان جنگ هستن و خودشون هم ... چیزی که درد داره این هست که زنان از هم میپرسند &quot;چندبار به تو تجاوز شده؟!&quot; انگار هرکسی کمتر بهش تجاوز شده پس خوش شانس تر بوده و پاک تر هست فارغ از اینکه خود واژه تجاوز ، روح آدم را داغون میکنه.خوبی کتاب این هست که داستان کتاب براساس رویداد های واقعی هست . نویسنده زنی سی ساله و خبرنگار هست که اتفاقاتی که از سر گذرونده را بصورت ناشناس چاپ کرده . جالبه که موقعی که این کتاب چاپ میشه ، با واکنش منفی دولت آلمان روبرو میشه و ممنوع میشه ولی باز دوباره از سال 2001 تجدید چاپ میشه. تمامی وقایعی که در این کتاب آورده شده کاملا صریح و بی پرده هست . اینکه زنان برای بقا و تامین غذا مجبور بودن تن به چه کارهایی بدن و چه شرایطی را تحمل کنن.چیزی که برای من خیلی جالب بود لحن نویسنده در بیان واقعیات . لحن سرد و بدون ترحم. که کاملا بیانگر احساس منجمد شده و مسخ اون فرد براثر وحشت فروانی که باهاش متوجه شده و مورد تجاوزهای متعدد قرار گرفته و اون رو به یک سنگ تبدیل کرده. نویسنده از طریق نوشتن خواسته رهایی را تجربه کنه ؛ هرچند برای چند دقیقه در روز که بتونه آنها را بیان کنه و خشم درونیش را برون ریزی کنه تا عقلش را حفظ کند. بقول نویسنده : &quot; داریخ تاریخ را دست اول زندگی میکنیم . موضوعات قصه های هنوز ناگفته و ترانه های هنوز ناخوانده. ولی وقتی درونش هستی ، غیر از مصیبت و دل نگرانی ، چیزی نیست. حمل تاریخ بر شانه ها کار صعب و دشواری است.&quot; .</description>
                <category>شراره کتابخون</category>
                <author>شراره کتابخون</author>
                <pubDate>Thu, 17 Apr 2025 09:04:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سریال Adolescence</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.motealleh5173/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-adolescence-ehuei7v3ycau</link>
                <description>خیلی زودتر باید این مینی سریال رو پست میذاشتم ولی متاسفانه اینقدر سرم شلوغ بود که نشد. فکر کنم بیشترتون دیگه این مینی سریال رو دیدین چون تبلیغش خیلی زیاد شده. اول از همه بگم که حتما حتما والدین این سریال رو ببینن ؛ اینقدر که واجبه . ما تو هر اپیزود  میبینیم که چه عواملی از قبیل مدرسه ، حلقه دوستان ، اینترنت و خانواده چقدر در سرنوشت فرد میتونه تاثیرگذار باشه و چقدر خانواده نقش حیاتی داره در ادراکات ذهنی و باورهای یک فرد. موضوع سریال  مستقیماً از پرونده‌های واقعی الهام گرفته شده و بخاطر همین مخاطب خیلی راحتتر میتونه ارتباط بگیره و میزان دردناک بودن موضوع خیلی بیشتر هست. تو این سریال اصلا به دنبال پیچیدگی‌های معمایی و رمزگشایی‌های دراماتیک نباشید ؛ شما فقط باید رفتارها را مشاهده و تحلیل کنید. از همون اول همه چی مشخص شده و ما با چرایی موضوع کار داریم. من عاشق اپیزود سوم بودم. پدر و مادر ! نشون داد که چقدر تربیت مهمه ؛ تربیت دختر و پسر از زمین تا آسمون فرق میکنه . مهم نیست بچتون حاصل عشق باشه یا نه .. رفتار پدر یا مادر هست که نقش بسزایی در شکل گیری درک فرد از خودش داره ؛ درک از جنسیت و نقش جنسیتیش در جامعه. سکانس گفتگوی فرسایشی و پرتنش جیمی و روانپزشک . در خلال این سکانس ، شما با لایه های زیرین شخصیتی جیمی روبرو میشید ؛ تصویر او از مردانگی یا بقولی مردانگی سمی . مردانگی که سراسر خشم و نفرت هست ؛ نفرت از زنان. شخصیت جیمی، گاه کودک است و گاه هیولایی عصبی . این نوسانات خلقی جیمی نتیجه مستقیم فشارهایی است که از سوی جامعه، خانواده و فضای مجازی به او وارد شده است. تو این قسمت همه چی اولش خیلی خوب نشون داده میشه و جیمی یک پسر دوست داشتنی زیبا هست که از بودن در مرکز سلامت روان کلافه شده اما به مرور که پیش میریم و شاهد مکالمه جیمی و روانپزشک میشیم ، پس از سوال و جواب های مختلف ، جیمی یکدفعه از کوره در میره . تکنیک تک شات اینجا عالی بود چون کاملا احساسات شما را قلقلک میده . روانپزشک سعی میکنه بفهمه جیمی «مردانگی» را چگونه تعریف میکنه و تجربه ش در زمینه ارتباط با دختران چجوری هست تا اینکه جیمی میپرسه «آیا تو به عنوان یک آدم منو دوست داری؟» و روانپزشک جوابی نمیده و اینجا هست که با هیولای درون جیمی روبرو میشیم و روانپزشک متوجه الگوی طردشدگی جیمی میشه. ما با پسری آشفته روبرو هستیم که تصویر زشتی از خودش داره و طرد شدنها روانش را تخریب کرده . او دچار آسیب پذیری ترسناکی شده ؛ میگوییم ترسناک چون ما واقعا با یک قاتل روبرو هستیم ولی درک و پذیرشش برای ما سخت هست. تماشای تبدیل او از آرامش به پرتاب کردن کلمات زننده، انفجار خشم و بازگشت به کنترل خود همه در یک دقیقه شگفت انگیز هست که نباید از دستش بدید.در پایان ما با یک خانواده از هم پاشیده روبرو هستیم ؛ تنها شاهد ویرانی هستیم ؛ ویرانه ای از یک خانواده به ظاهر خوشبخت ! خانواده‌ای که تلاش میکنه در ویرانه‌ی اتفاقی که هیچ‌وقت انتظارش را نداشته، زندگی جدیدی بسازه اما با جامعه روبرو میشه . جامعه ای که نمیپذیره و صرفا خانواده را پس میزنه و درک همین ویرانگی برای ما خیلی سخت میشه.</description>
                <category>شراره کتابخون</category>
                <author>شراره کتابخون</author>
                <pubDate>Sat, 12 Apr 2025 08:24:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای افتادن اشیا</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.motealleh5173/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%A7-br60y4klu4yr</link>
                <description>بزرگسالی ، توهم مهلکی از تسلط با خود می آورد و حتی گاه به آن وابسته میشود. منظورم آن سرابی از تسلط بر زندگی ان است که موجب میشود احساس بزرگسال بودن بکنیم. ما بلوغ را به استقلال ، حق مطلق تعیین آنچه برای ما رخ میدهد ، ربط میدهیم. دیر یا زود اما ناگزیر از خواب غفلت بیدار میشویم ، این توهم همیشه روزی نقش بر آب می شود ، همیشه .ارتباط گرفتن با کتاب خیلی کار آسونی نبود ولی خب در نهایت از یکجایی تونستم با کتاب ارتباط بگیرم و وارد سراشیبی مطالعه کتاب بشم . کلا حال و هوای ادبیات آمریکای لاتین یک چیز جدا از سایر ادبیات ها هست. نمیدونم شما هم حسش میکنید یا نه. راوی داستان کتاب در شهر بوگوتا کلومبیا ، آنتونیو یامارا هست که در آستانه چهل سالگی هست . او در حال خوندن مجله ای هست که با خوندن یک خبر ، یاد دوست قدیمی خودش میوفته ؛ ریکاردو لاورده ! او در کمال حیرت جزئیات آشنایی مختصرش با این مرد و پیامدهای دردناکی را که در زندگی او داشته است، به یاد میاره حتی برای تکمیل خاطراتش مجبور میشه به شهر دیگه ای هم مسافرت کنه. نقطه قوت کتاب میتونم بگم تصویرسازی دقیق هست که باعث میشه خواننده بخوبی میتونه با کتاب همراه بشه و نوشته های کتاب را بیشتر درک کنه . مخصوصا موقعی که ریکاردو میره به یک کاست فروشی و یک نوار صوتی را گوش میده و گریه میکنه. محتوای اون کاست ، یکی از غمگین ترین چیزایی هستش که خوندنم . این نوار کاست حاوی صدای ضبط‌شده کابین خلبان در جعبه سیاه هواپیمایی هست که سقوط کرده . تعبیر راوی از این صداها بسیار شاعرانه و قدرتمند است: «صدای جان‌هایی که به‌سرعت به‌سوی دیار نیستی می‌روند»، «صدای جان‌هایی که می‌میرند و صدای شکستن اجسام.» .نقطه قوت تمام کاراکترهای کتاب ، تنهایی هست ؛ همه تنها هستند. تنهایی انسان و ترس‌های بالقوه‌ای که می‌تواند همراه او باشد، و گذشته‌ای است که می‌تواند همچون عقده یا غده‌ای سرطانی عمل کند. نکته ای که از این کتاب برداشت کردم و بنظرم خیلی مهم هست این بود که گاهی برای کسی که زنده است وقت نمیذاریم نادیده میگیریمش انگار که زنده نیست ‌بعد از مرگش میفتیم به پیدا کردن و درک حتی یک حرف یا یک حس از اون ادم. پس تا وقتی افراد دوست داشتنیمان هستند قدرشون را بدانیم.</description>
                <category>شراره کتابخون</category>
                <author>شراره کتابخون</author>
                <pubDate>Sun, 16 Mar 2025 07:42:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیاد فکر نکنید !</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.motealleh5173/%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-wk0hkpaccxxe</link>
                <description>وقتی کاری را که دوست نداریم انجام دهیم به تعویق می اندازیم ، بیشتر از آنچه لازم است ذهنمان را درگیر آن می کنیم. تا زمانی که آن موضوع را در خاطر داریم ، ذهنمان منفی و ناراحت است. اگر از چیزی می ترسیم ، باید با زودتر پرداختن به آن به خودمان کمک کنیم. اگر در خصوص کاری که می توانیم در مورد آن اقدامی انجام دهیم زیاد فکر میکنیم ، بهترین کاری که میتوانیم انجام دهیم این است که سرعت خود را افزایش دهیم و در اسرع وقت اقدام کنیم.نشخوار فکری و زیاد فکر کردن یکی از مشکلاتی بوده که همیشه همراه من بوده و خیلی اذیتم میکرده. حتی الان هم با وجود اینکه کمتر شده ولی بازم بامن هست. نشخوار فکری به این صورت هست که با هجم زیادی از افکار روبرو هستید که نمیتونید متوفقش کنید و صرفا مربوط به گذشته نیست و حتی میتونه درباره زمان حال هم باشه. علاوه بر اینکه روانتون را بهم میریزه حتی ممکنه تو ارتباطاتتون با اطرافیانتون هم دچار مشکل بشید و اونها را کلافه کنید و تازه این فکر هم بهتون اضافه میشه که نکنه دارم بقیه را کلافه میکنم.. کلا دچار لوپ فکری میشید که انتها نداره. تا اینکه یک نفر این کتاب را معرفی کرد. اولش برای خوندنش گارد داشتم ولی وقتی کتاب را شروع کردم دیدم اع چقدر خوبه. حتی وقتی به بقیه هم معرفی کردم و خوندنش گفتن چقدر کتاب خوب و کاربردی هست. اول کامل موضوع و اهمیت موضوع را براتون شرح میده و باعث میشه یه فضای فکری براتون درست کنه و بفهمید که تنها نیستید و کم کم بهتون راهکار میده ؛ راهکارهایی که واقعا عملی هستن و خیلی آرمان گرایانه نیستن. من حتی تو محیط کارم هم تونستم بکار ببرم. البته این کمال گرایی که ناشی از فضای مجازی هست البته تو توسعه این نشخوار فکری بی تاثیر نیست. برای افرادی که تردید زیاد دارن و در تصمیم گیری‌های عادی زندگی مشکل دارن واقعا بهترین کتاب هست و با صدای واضح گوینده و فراز و نشیب‌هایی که در صداشون ایجاد میکنن باعث میشن دقیقا منظور نویسنده رو درست متوجه بشیم.به قول نویسنده : وقتی درباره افراط در تفکر حرف می‌زنیم، منظورمان زمان‌هایی است که انرژی ذهنی خود را صرف چیزهایی می‌کنیم که ارزشش را ندارند؛ زمان‌هایی که به نظر می‌رسد نمی‌توانیم به چیز دیگری جز آن موضوع خاص فکر کنیم، با وجود این‌که می‌دانیم بهتر است افکارمان را روی مسائل دیگر متمرکز کنیم.</description>
                <category>شراره کتابخون</category>
                <author>شراره کتابخون</author>
                <pubDate>Sun, 09 Mar 2025 08:34:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جشن طلاق !</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.motealleh5173/%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D8%B7%D9%84%D8%A7%D9%82-cu3sk4b9togp</link>
                <description> the other way aroundیه چیزی که تو این فیلم برام خیلی جالب بود نوع جدا شدن این زوج از هم بود که این شاید نشات از سطح بلوغ دو طرف میتونه باشه یا اینکه همو واقعا دوست دارن ولی تو یه لجبازی و اثبات قرار گرفتن. واقعا بنظرم یک فیلم کاملی بود با چاشنی فلسفی و اخلاقی که داشت ، تفکرات شما را قلقلک میداد و مدام دچار چالش فکری میشید. نمیتونم بگم این اثر کمدی بود یا ناراحت کننده. بیشتر کمدی مغموم بود. در عین حال که شما را به ظاهر میخنداند و لبخند به روی لبتون می آورد ولی از درون ناراحتتون میکنه و دچار غم عمیقی میشید ؛ دقیقا چیزی که منو واداشت که درباره این فیلم بنویسم. به دیالوگ های این زوج که دقت کنید هیچ یقین و جدیتی در تصمیمشون مبنی بر جدایی حس نمیکنید ؛ ممکنه صرفا یک لجبازی مبنی بر روشنفکری و یا نمیدونم احساساسی ببینید. تلاش زوج برای توجیه پذیری تصمیمشون ، این حس را بیشتر در شما تشدید میکنه.  ایده این زوج برای برپایی جشن طلاق (برمبنای ایده پدر آله که باید جدایی ها را جشن گرفت نه وصلت ) خودش عامل شروع کننده تشکیک و چالش اخلاقی – فیلسوفی فیلم بدونید که خیلی خوب به تصویر کشیده شده . کوبنده ترین سکانس ، سکانسی هست که پدر آله از تصمیم دخترش تعجب میکنه و میگه درسته همچین حرفی زده ولی دلیل نمی شه که بهش باور داشته باشه ! پدر آله یک فرد فرهیخته و مطالعه گر هست که برای منصرف کردن دخترش ، کتاب تکرار از کی یرکگور را پیشنهاد میکنه و فلسفه تکرار و از نو آغازیدن را به او پیشنهاد میکنه. واقعا چه پدر فرهیخته ای ! به قول کی یرکگور : &quot;  راست آن است که عشق به تکرار یگانه عشق شادکام است. هم چون عشق به تذکار، عشق به تکرار نه بی قراری امید را دارد، نه اضطراب شگفت آور کشف را و نه اندوه به یاد آوردن را؛ عشق به تکرار از یقین سرورآمیز «لحظه» بهره دارد&quot; . اما همچنان آله بر برگزاری جشن طلاق پافشاری میکنه. و درآخر ما شاهد این جشن با حضور خانواده و دوستان این زوج هستیم ؛ جشنی که  ضمانتی است برای عدم بازگشت ! اما .... بقیش رو خودتون ببینید.</description>
                <category>شراره کتابخون</category>
                <author>شراره کتابخون</author>
                <pubDate>Wed, 05 Mar 2025 09:04:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب محشر صغری</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.motealleh5173/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%AD%D8%B4%D8%B1-%D8%B5%D8%BA%D8%B1%DB%8C-vjl9cayp7d7c</link>
                <description>تعداد دیوانه هایی که به آنها برمی خوریم مدام بیشتر میشود ؛ دیگر دیوانه ها را نمیگیرند ، چون تیمارستان کیپ تا کیپ پر از انواع و اقسام مقام های دولتی اند. یک وقتی اپوزیسیون را در بیمارستان های روانی بستری میکردند تا هشدارشان بدهند اما کوتاه زمانی بعد دیگر برای آنها جا نماند. چون مد شد مقام های سطح بالای دولت برای محافظت از خودشان در برابر سقوط ، عزل یا محکومیت ، با امضای خودشان به تیمارستان بروند.کتابی کاملا ملی گرایانه از ادبیات لهستان که بنظرم واقعا باید خونده بشه. بعضی جاهاش میگفتم اع چقدر فضاش شبیه فضای کشور در حال حاضر ما هست. خیلی قشنگ رنج انسان را نشان میده و نوع زندگی کردن مردم در فضای تیره و تار کمونیسم را بخوبی تصویرسازی میکنه. نویسنده خیلی زیبا از طریق داستان سرایی و صحنه سازی نشون میده که در فضای سرکوب شده توسط کمونیست و نیروهای نفوذی مردمی ، روشنفکران در انفعال هستند و مردم بخاطر سرکوب های پی در پی ، دمغ و سرخورده شده اند و دچار نوعی رخوت فکری ، سیاسی و احساسی هستند. سانسور و خفقان ، اندیشه های روشنفکران ، صاحب نظران و نویسندگان را خشکانده و هرچه بیشتر آنها را به گوشه عزلت و تنهایی میکشونه. اما این وسط هستند کسایی که میخواهند با آتش سوزی ، شعله های امید را دوباره شعله ور کنند حتی اگه به قیمت تمام شدن جان یک آدم باشه. تمام داستان حول محور چند ساعت پایانی یک نویسنده هست که ماموریت پیدا میکنه تا خودش را مقابل ساختمان حزب کمونیست لهستان به آتش بکشه. جامعه ای که در کتاب ب تصویر کشده شده ، جامعه ای هست که در لجن زار ناامیدی و پوچی غوطه ور شده ، تشخیص حق از باطل سخت شده و انسجام خودش را از دست داده. یکمی ممکنه اوایلش ارتباط گرفتن با کتاب کمی سخت باشه براتون ولی هرچی که بیشتر جلو برید ، راحتتر میتونید با کتاب ارتباط بگیرید و فضای کتاب را درک کنید. قلم نویسنده واقعا سرد و خشک هست و حتی توی ترجمه هم احساس میشه.</description>
                <category>شراره کتابخون</category>
                <author>شراره کتابخون</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2025 14:06:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب خیلی خوب و خفن معمایی</title>
                <link>https://virgool.io/Trendbooks/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D8%AE%D9%81%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ojckjmd6pwng</link>
                <description>هیچکس نمیداند که شخصیت آدمها واقعا چطور ساخته می شود. اینکه دقیقا چه چیزی باعث می شود تلخ ، شاد ، محافظه کار یا آزاد و بیخیال باشیم چندان مهم نیست ؛ چیزی که هستیم اهمیت دارد.بعد از مدت ها بالاخره کتابی دستم گرفتم که اینقدر منو جذب خودش کرده بود که یک دقیقه هم دوست نداشتم بذارمش زمین و حتی سر کار هم ذهنم پیشش بود و دوست داشتم بخونم. اینقدر ولع داشتم برای خوندنش. به پیشنهاد پیج این کتاب رو خوندم و واقعا تشکر میکنم ازش بابت پیشنهاد خوبش. همون اول بهتون بگم اگه اهل ژانر معمایی هستین این کتاب را حتما حتما بهتون معرفی میکنم. نوع روایت داستان هم شبیه مینی سریال russian doll  بود اگه دیده باشین . وقایع کتاب بجای اینکه بره جلو ، مدام میره عقب تا کاراکتر اصلی به این برسه که باید چکار کنه تا جلوی قتل را بگیره. همه چی از یک قتل اتفاق میوفته و فشار روانی این قتل برای شخصیت اصلی اینقدر زیاد بوده که باعث میشه وارد یک لوپ زمانی بشه و هر روز که از خواب بیدار میشه ، میبینه که از لحاظ زمانی در حال عقب گرد هست. چیزی که باعث شده بود اینقدر جذب بشم ، واکاوی شخصیت ها بود ؛ اینکه هرچی پیش میرفتید یه لایه از شخصیت ها میرفت کنار و متعجب و شوکه میشید. شروع، بدنه و پایان‌بندی همگی به‌جا و دقیق شکل گرفتن و به همین واسطه سوالات ذهنی شما بی‌جواب نخواهند موند. ترجمه کتاب خیلی خوب بود و به دور از پیچیدگی بود و ساده و قابل فهم بود . هیجان داستان دقیقا تا آخر داستان حفظ میشه و شما را گیر میندازه. نویسنده واقعا ذهن خلاقی داره . خیلی توصیف دقیق از وقایع ارائه میده و چینش داستانی خیلی خوبی داره.</description>
                <category>شراره کتابخون</category>
                <author>شراره کتابخون</author>
                <pubDate>Mon, 03 Feb 2025 14:30:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Dalva</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.motealleh5173/dalva-qw4seq2xnexh</link>
                <description>دیدن این فیلم از این جهت برام جالب بود و تاکید کردم ببینید چون معمولا باور ذهنی ما این هست که وقتی کودکی در معرض کودک آزاری قرار میگیره اذیت میشه و از فرد آزاردهنده میترسه ولی دختر این قصه روند متفاوتی رو کاملا در پیش داره. او اینقدر تحت تاثیر حرف های فرد آزاردهنده قرار گرفته که این ازاررسانی را یک امر مطلوب و معمول میدونه و به نوعی اصلا آزار نمیدونه بلکه یک وظیفه میدونه حتی اگه ازش لذت نبره یا لذتش به انحراف کشیده شده باشه و خودش خبر نداشته باشه و به قدری به فرد آزاردهنده وابسته شده که حتی تحمل دوری را هم نداره.دالوا رو که نگاه کنی میبینی همه نشانه های یک زن بزرگسال را داره ؛ طرز لباس پوشیدنش ، آرایش کردنش و حتی نوع صحبت کردنش. متانت یک زن بالغ درصورتیکه شما متوجه میشید او فقط 12 سالش هست. او بارها تجربه رابطه جنسی را داشته درحالیکه هنوز پریود نشده. به رفتارهاش خیلی توجه کنید ؛ اینقدرحرف های پدرش در ذهنش نهادینه شده و دستکاری روانی شده که واقعا باورش شده او یک زن هست و باید موردتوجه جنسی و اجتماعی مرد قرار بگیره و اسباب رضایت او را فراهم کنه. او اصا از تروماهای خشونت خانگی رنج نمیبره  مثل یک معشوق رفتار میکنه. چیزی که بنظرم یک پدر و یا مادر حتما باید این فیلم را ببینه این هست که کودک و نوجوان خود را نسبت به بدن و حقوق خود آگاه کنن تا مورد سواستفاده بقیه قرار نگیرن</description>
                <category>شراره کتابخون</category>
                <author>شراره کتابخون</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jan 2025 11:24:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب بلیت آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.motealleh5173/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-mhyfmwqs8ahm</link>
                <description>پادآرمان‌شهر یا دیستوپیا یا به قول بعضیا ویران‌شهر در واقع شهر یا جامعه‌ایه که در اون تقریبا هیچ ارزشی نمونده و جامعه داره با مغز به سمت یه پوچی و خالی شدن آدمیزاد از معنا حرکت می‌کنه. در اون جامعه کرامت انسانی‌ای وجود نداره و مردم مختار نیستن هر شغلی رو انتخاب کنن. شغل که پیشکش، نمی‌تونن به هر چیزی که دوست دارن حتی فکر کنن! مثل کتاب سرگذشت ندیمه ، 1984 ، دنیای قشنگ نو و ... این سری هم با معرفی یک رمان پادآرمانشهری دیگه . سازوکار این پادآرمانشهر به این صورت هست که دختران وقتی به سن بلوغ میرسن ، سرنوشتشون مشخص میشه. توسط یک بلیت بخت آزمایی مشخص میشه که میتوانند مادر بشن یا نه. دخترانی که بلیت آبی میگیرن نمیتونن مادر بشن و از حق مادری محروم میشن. این وسط دختری به اسم کاملیا که بلیت آبی داره ، مسیر زندگیش را خودش انتخاب کنه  اما در این پادآرمان‌شهر بی‌روح و سیمانی چشم‌های همیشه‌ناظر رهایش نخواهند کرد. مهمترین تفاوت این کتاب با کتاب سرگذشت ندیمه ، حق مادری هست که حکومت تصمیم گیرنده این حق برای هر زنی هست. چیزی که باید بگم این هست که این رمان چیزی فراتر از سایر رمان های پادآرمانشهری نیست و چیز جدیدی برای ارائه نداره اما خب خوندنش هم خالی از لطف نیست. نکته ای که باید بگم این هست که حکومت تصمیم گیرنده حق مادری ، زنانگی و زندگی شما هست حتی اگر دارنده کارت سفید باشید و بتونید مادر بشید. زنان بلیت سفید به چشم زنان بلیت آبی خوشبخت و کامل هستند اما انها همچین فکری نمیکنند و خود را فاقد ارزش میدونن ؛ زیرا ملزم به دنیا آوردن فرزند و پرورش دادن آنها برای جامعه هستند.</description>
                <category>شراره کتابخون</category>
                <author>شراره کتابخون</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jan 2025 07:36:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی فیلم بر جسم و روح</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.motealleh5173/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%AD-xir2akudwlqu</link>
                <description>این فیلم مصداق بارز نظریه های فروید درباره خواب و رویا هست که دیدنش خالی از لطف نیست. این فیلم محصول کشور مجارستان هست که توانست جایزه خرص طلایی برلین رو در سال 2017 از آن خودش بکنه. در سکانس ابتدایی فیلم ، دو گوزن در فضای سرد و برفی جنگل را میبینیم که به تدریج و با جلو رفتن فیلم متوجه میشیم که سکانهای مربوط به آن دو گوزن ِ ابتدای فیلم، دنیای رویا و خواب &quot;آندره و ماریا&quot;ست؛ خوابی که در دنیای موازی، آندره و ماریا با یکدیگر همکارند و هر شب شاهد خوابهای با المان‌های مشترک هستند و همین موضوع، شاکله‌ی اصلی فیلم را تشکیل میدهد. نقطه اشتراک این دو فرد ، انزوا هست و تنهائی و &quot;رویا&quot;ی مشترکی که هر دو هر شب آن را برای دیگری روایت میکند، شروع شکل‌گیری ارتباط عاطفی بین آنهاست. آندره مردی هست که نقص عضو داره و سالها دور از فرزندش زندگی میکنه. ماریا ؛ دختری که ضعف برقراری ارتباط با جامعه و اطرافیانش در عین هوش و ذکاوت زیاد و بی‌حد خود را دارد بطوریکه بعضی منتقدین، آنرا بیماری &quot;اوتیسم&quot; میدونند. مشکل در لمس شدن [خواسته یا نخواسته] حتی توسط خود، دیگر مشکل ماریاست که کم‌کم با پیش‌روی فیلم به جلو، متوجه تمرینِ رفع این نقصان دختر میشیم. هدف اصلی این فیلم ، نشان دادن خواب و واقعیت است . زندگی بدون رویا ،  خشک و بی‌روح است و رویاهای آدم‌هاست که به زندگی‌اشان رنگ زیبایی می‌پاشد. رویاهایی که گاهی خلاصی از آن‌ها آدم را تا مرز جنون و خودکشی پیش می‌برد. تصویرسازی عشق را در این فیلم خیلی دوست داشتم . از این عشق های شتاب زده نبود . بلکه دو طرف با توجه به نقص هایی که داشتند توانستند به مروز زمان با کنار زدن موانع باهم ارتباط بگیرند و مایه آرامش هم باشن. این فیلم نشون میده عشق حقیقی به عنوان ماهیتی که به روح وابسطه است، تنها در رویا شکل می‌گیرد و در دنیای جسم به زوال کشیده میشه. ادم ها از طریق روحشون هست که باهم ارتباط میگیرن و باهم یکی میشن. این فیلم به نوعی بازتعریف عشق هست . نکته دیگه فیلم ، تعاریف خواب هایی هست که میبینم. از نظر فروید محتوا و معنای خواب‌ها ریشه در خواسته‌ها و آرزوهای سرکوب شده‌ی انسان دارد. آرامشی که فرد گاهی در رویایش حس می‌کند ناشی از بروز همین خواسته‌های سرکوب شده است. نبود یک رابطه‌ی عاشقانه در زندگی آندره و ماریا، نشانه‌هایی است که بروز چنین رویاهایی را در خواب این دو محتمل می‌سازه.</description>
                <category>شراره کتابخون</category>
                <author>شراره کتابخون</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2024 13:17:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب : اتاق شماره 6</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.motealleh5173/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-6-jj6sper7pvn7</link>
                <description>گزیده کتاب : مردمی که حرفه شان با رنج و بدبختی دیگران ارتباط دارد مثل قضات ، ماموران پلیس و دکترها با گذشت زمان در اثر عادت چنان آبدیده می شوند که اگر خودشان هم دلشان بخواهد ، نمی توانند با ارباب رجوعشان رفتار غیررسمی داشته باشند ؛ از این نظر هیچ فرقی با دهقانی ندارند که در حیاط پشتی گوسفند سر می برد و اصلا متوجه خون نمی شود. در رفتار رسمی و فاقد احساس هم برای محروم کردن یک انسان بی گناه از کلیه حقوق اجتماعی و محکوم کردنش به اعمال شاقه ، قاضی اینگونه است آنوقت بیا دنبال عدالت و فریادرس بگرد! اصلا فکر کردن به عدالت هم مسخره است. وقتی جامعه هر خشونتی را یک ضرورت عاقلانه و هدفدار میشمرد و هر رحم و شفقتی به غلیان احساس نارضایتی و انتقام جویی منجر میشود.نظر شخصی من :اصلا فکرشم نمیکردم یه کتاب 100 صفحه ای اینقدر بتونه منو مجذوب خودش کنه و بخوام یک روزه بخونمش که ببینم چی میشه. شاید خنده دار باشه ولی اول طرح جلد کتاب منو جذب کرد که کتاب رو بخرم ولی واقعا از کتاب خوشم اومد . مرز عقل و جنون اصلا مشخص نیست و شما را دیوانه خودش میکنه . بقول جناب میشل فوکو ، تعریف ما از انسان سالم و بیمار روانی وابسته به فرهنگ و ساختار اجتماعی هست که این تعاریف میتوانند در زمان های مختلف ، تعریف متفاوتی داشته باشند و بیمارهای روانی نوعی برساخت فرهنگی هستند . محوریت داستان ، اتاق شماره 6 هست ؛ اتاقی که فردی بنام ایوان دیمیتریوویچ بستری هست و با سایر بیماران متفاوت هست و همین تفاوت ، توجه رئیس بیمارستان را به خودش جلب میکنه ؛ فردی تجربه گرا (تجربه گرای غربی) که بطور کلی زندگی را بی ارزش میدونه و قائل به هیچ تلاشی نیست و در نهایت همین بی طرفی او باعث بازخواست و بستری شدن او در اتاق شماره 6 میشه. دیگه بقیه ش رو نمیگم بهتون که خودتون بخونید و شوکه بشید. این وسط بگم که چخوف از طریق تجزیه و تحلیل شخصیت دکتر در تلاش هست که فسلفه تجربه گرایی رو نقد کنه ؛ فلسفه ای که معتقدانش بر این باور هستند که زندگی هیچ غایت و هدفی نداره پس چرا باید برای زندگی تلاش کرد؟! چرا در زندگی تغییر ایجاد کرد؟! پس بیا هیچ کاری نکنیم. چیزی که نویسنده سعی در اثبات آن دارد (البته این خب بیشتر به این برمیگرده که یک مسیحی ارتودکس بود و مخالف غرب اروپا بود) . بنظرم برای خوندن این کتاب حتما در کنارش کتاب تاریخ جنون هم بخونین چون این کتاب تصویرسازی داستانی کتاب تاریخ جنون هست ؛ بیمارستان روانی ابزاری برای طرد اجتماعی و سرکوب هست تا درمان ! حتی میشه گفت این مکان ها ابزاری برای کنترل نظارت بر رفتار افرادی هستند که طبق تعریف جامعه ، سالم نیستند (شاید فقط به این دلیل که کمی متفاوت فکر میکنند !).  این نهادها اول انسانیت را از افراد می گیرند و سپس آنها را از لحاظ جسمی او را کم کم از بین می برند.</description>
                <category>شراره کتابخون</category>
                <author>شراره کتابخون</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2024 14:16:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروغ فرخزاد ؛ یک هنرمند یا هنرمند فمنیست ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.motealleh5173/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%81%D8%B1%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%81%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-ym2zleb8vnpm</link>
                <description>یادم هست که کسی با فروغ فرخزاد مصاحبه ای کرده بود و پرسیده بود که چقدر زن بودن در کار شما تاثیر دارد و فروع جواب داده بود : &quot; البته که من یک زن هستم اما هیچوقت به این فکر نکردم که جنسیت من بخشی از هنرم است. این فقط یک چیز طبیعی است که ربط دارد به اینکه من چه کسی هستم. راجع به من هم خیلی ها میگویند فمینیست هستم چون کارهایم بیشتر درباره زنان است و من میگویم هیچوقت به این شکل به آنها فکر نکرده ام. من به خودم بعنوان یک هنرمند فمینیست نگاه نمیکنم یا بعنوان یک هنرمند در تبعید ؛ من به خودم فقط بعنوان یک هنرمند نگاه میکنم. قطعا من در بدنی زنانه به دنیا آمده ام و تاریخی خاص را تجربه کرده ام اما دلیل نمیشود که اینها همه چیز را تحت تاثیر قرار دهند.سوال من این است که چرا ما از هنرمندان مرد درباره جنسیتشان نمی پرسیم؟ من با این قضیه مشکل دارم و فکر میکنم این مشکل داشتن به من کمک کرده. من به کاری که میکنم مفتخرم و جنسیت و گذشته من مسئله اصلی نیست . من یک هنرمند هنرهای تجسمی هستم که دارم در سینما تجربه میکنم . همین . فکر میکنم این من را مفتخر میکند که کارم محدود نشود به جنسیت یا ملیتم.گفتگوی شیرین نشاط با محمد عبدی</description>
                <category>شراره کتابخون</category>
                <author>شراره کتابخون</author>
                <pubDate>Mon, 11 Nov 2024 10:22:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب : جنایات نامحسوس</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.motealleh5173/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%88%D8%B3-vrdzgomwpyw0</link>
                <description>ناگهان پرسید «چرا ریاضی‌دان شدی؟» گفتم «نمی‌دونم. شاید اشتباه کردم. همیشه فکر می‌کردم رشته‌های علوم انسانیو ادامه می‌دم. شاید حقیقتی که تو قضیه‌های ریاضی می‌دیدم منو جذب خودش کرد، حقیقت فرازمانی، ابدی، متکی‌به‌خود و ضمناً کاملاً دموکراتیک. شما چرا ریاضیاتو انتخاب کردین؟» سلدم گفت «چون به کسی آزار نمی‌رسونه. چون دنیاییه که هیچ ربطی به واقعیت نداره.»-کتابی که بنظرم آنچنان ارزش خواندن نداره و نویسنده تلاش کرده با استفاده از قواعد فیثاغورثی ریاضیات و علم منطق ، کار خودش را خاص و معمایی جلوه بده که بنظرم خراب کرده با این کارش. فضاسازی شلوغ همراه با هرج و مرج اضافه که بنظرم خواننده را کسل میکنه. پایان بندیش بنظرم قابل پیش بینی بود از همون چند فصل ابتدایی و شما را شوکه نمیکنه. شخصیت پردازی کاراکترها فوق العاده ضعیف هست و خیلی خشک و نپخته هستند و نویسنده به عواطف و احساسات آنها اصلا نپرداخته.. آخه ما با انسان روبرو هستیم نه ربات ! مهارت آنچنانی در قلم نویسنده نمی بینید و من فقط تند تند از کلمات رد میشدم که زودتر داستان کتاب تموم بشه . زیاد از حد به مسائل ریاضیاتی میپردازه که این میتونه برای افرادی که به دنیای ریاضیات علاقه ای ندارن ، خسته کننده باشه. اصلا کتاب  &quot;وای عجب پایان غیرقابل پیش بینی و غافلگیرکننده ای!!&quot; نیست ... اصلا ! خرده داستان هایی که در بطن داستان اصلی روایت میشه بنظرم خیلی جذاب تر از داستان اصلی بود</description>
                <category>شراره کتابخون</category>
                <author>شراره کتابخون</author>
                <pubDate>Sat, 26 Oct 2024 08:07:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : انسان در جستجوی معنا</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.motealleh5173/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-fu44x9bhw1g6</link>
                <description>کسی که هدفی در آینده نمی‌دید، ناچار تسلیم واپس‌نگری می‌شد و اندیشه‌های گذشته را نشخوار می‌کرد که همین باعث سقوط او می‌شد.کتاب های زیادی درباره جنگ جهانی دوم ، آشوییتس ، اردوگاه های کار اجباری و قربانیانشون خوندم ولی بنظرم این کتاب کاملا متفاوت از سایر کتاب ها بود ، جنسش فرق میکرد ... شاید در بعضی از آنها امید هم وجود داشت ولی جنس این امید با بقیه فرق داشت . سبغه روانشناسی این اثر خیلی برای من بولد بود . نویسنده کتاب که خودش هم زمانی قربانی واقعه هولوکاست بوده ، علاوه بر اینکه کمی از سرگذشت خودش را برای خواننده بیان میکنه ، حرف هایی از روانشناسی مثبت گرایی را ارائه میده که ممکنه برای خواننده کتاب هم جذاب و خواندنی باشه. نویسنده از عنصری به نام امید استفاده میکنه برای توجیه تحمل تمام سختیها و اقداماتی که در این مدت انجام میده. بنظر او ، امید وسیله ای در راستای بقا و غلبه بر ناملایمت های زندگی است. امید برای یافتن معنا در باتلاق و منجلاب گرفتاری ها و مشکلاتی که به قدری سیاه و تاریک بودند که بشر تاکنون به خودش ندیده.اکنون اگر کسی از ما در مورد حقیقت گفته داستایوسکی بپرسد که می‌گفت: «بشر موجودی است که می‌تواند به همه چیز عادت کند.»؛ پاسخ خواهیم داد، «بله، بشر موجودی است که به همه چیز خو می‌گیرد؛ اما نپرسید چگونه.»داستان کتاب حاوی دو بخش هست ؛ بخش اول مربوط به بیان خاطرات او از روزهای سختی که داشته ؛ کم آبی ، کمبود غذا ، رفتار خشن نگهبانان ، اتاق های گاز و مرده سوزی ، کارهای سخت و طاقت فرسا. ولی نکته ای که تو این بخش کتاب جالب بود برام این بود که نویسنده صرفا به بیان واقعیات و ناملایمتی ها بسنده نکرده بلکه پا را فراتر گذاشته و به خوانندگان میگه که حتی در تاریک ترین نقطه جغرافیایی و تاریخی هم میتوان معنایی برای زندگی پیدا کرد و امید داشت ؛ امید و تلاش برای یافتن معنای زندگی که فراتر از چیزی هست که ما می بینیم. ویکتور بقای خودش را مدیون این یافتن معنای زندگی میدونه و نگرشی را برای بقای خود انتخاب میکنه.انسان از یکسو همان موجودی است که اتاق گاز و کوره‌های آدم‌سوزی آشویتس را ساخته و از دیگر سو همان موجودی که با جرات و شهامت با یاد نام خداوند و خواندن دعای «شما یسراییل» به کوره‌های آدم‌سوزی پا نهاده است.در بخش دوم کتاب ، شاهد نظریه های روانشناختی غیررسمی نویسنده هستیم. به نظر او انسان ها نیاز ذاتی به یافتن معنا در زندگی خود دارند و این نیاز برای سلامت روان و رفاه آنها ضروری است.معنای زندگی از فرد به فرد، روز به روز، ساعت به ساعت در تغییر است. از این رو آنچه مهم است معنای زندگی به طور اعم نیست، بلکه هر فرد می‌بایست معنی و هدف زندگی خود را در لحظات مختلف دریابد.بعد از خوندن کتاب یکمی که درباره کتاب سرچ کردم متوجه شدم که این کتاب چه اثر متمایز و درخشانی بوده و من نمیدونستم. فهمیدم که نظریه های فرانکل تأثیر عمیقی بر روانشناسی و روان درمانی داشته و اهمیت یافتن معنا در زندگی به سنگ بنای بسیاری از رویکردهای درمانی، از جمله درمان وجودی و منطق درمانی تبدیل شده است. و نکته جالب دیگه که متوجه شدم این بود که چون این اثر بلافاصله یکسال بعد از پایان جنگ جهانی دوم چاپ شده ، چقدر بر بازماندگان هولوکاست هم تاثیر داشته ؛ ین کتاب به مردم کمک کرد تا با جنایات هولوکاست کنار بیایند و مسیری رو به جلو برای کسانی فراهم کرد که در تلاش برای درک دنیای اطراف خود هستند.من به جرات می‌گویم که در دنیا چیزی وجود ندارد که به انسان بیشتر از یافتن «معنی» وجودی خود در زندگی یاری کند. در این گفته نیچه حکمتی عظیم نفهته است که «کسی که چرایی زندگی را یافته است، با هر چگونگی خواهد ساخت.»نکته مثبتی که این کتاب داشت و برای من خیلی دلنشین بود این بود که درک مفاهیم کتاب خیلی آسان بود و نویسنده خیلی راحت و بی تکلف قلم به دست گرفته و افکارش را بر روی کاغذ آورده. همچنین توصیفات او خیلی روان و به دور از هرگونه پیچیدگی هست.اگر انسان در اردگاه کار اجباری با از بین رفتن ارزش‌ها، مبارزه نمی‌کرد و نمی‌کوشید عزت نفس خود را حفظ کند، احساس انسان بودن را – انسانی که دارای مغز است و از آزادی درونی و ارزش شخصی برخوردار است – از دست می‌داد.برای دریافت و مطالعه کتاب به لینک زیر مراجعه کنید : https://taaghche.com/book/4206/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7 </description>
                <category>شراره کتابخون</category>
                <author>شراره کتابخون</author>
                <pubDate>Wed, 06 Mar 2024 08:56:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : عشق در زمان وبا</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.motealleh5173/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A8%D8%A7-ym7jjkgtqzhz</link>
                <description>تنها کتابی که از گارسیا مارکز خوشم اومد و دو بار هم خوندم ، این کتاب بود. این کتاب یکی از کتاب های صد برتر جهان هست که به نظرم هر دوستدار کتابی باید یکبار بخونتش. راوی داستان برای ما ناشناس هست که تا آخر داستان هم ناشناس باقی میمونه ولی این فرد ناشناس بر تمامی اطلاعات ، وقایع و افکار آگاهی داره. هرچی از زیبایی این کتاب بگم کم گفتم . اینقدر که خوب و قشنگه این کتاب. برای یافتن اصل داستان و پیچیدگی های زیبایش حتما حتما باید خودتون بخونید . ترس او، ترس از مرگ نبود. نه، ترس از مرگ سال‌های سال بود که در قلبش وجود داشت و همراهش زندگی می‌کرد. سایه‌ای بود که به سایه خود او اضافه شده بود.داستان کتاب درباره جوانی به اسم فلورنتینو هست که در جامعه به او حرام زاده میگویند. او از ده سالگی که پدرش را از دست داده بود ، با سختی و مشکلات زندگی روبرو شده بود و تا جایی پیش رفته بود که حتی پول خوراک هم نداشتند. اما گذر زندگی همیشه به یک صورت نیست. او بالاخره توانست با رفتن سر کار ، از پس زندگی خودش و مادرش در بیاد. در همین حین بواسطه ماهیت کارش ، از دختری خوشش میاد و شروع به نامه نگاری با او میکند. بعد از دو سال نامه نگاری و تحمل دوری ، بالاخره این دو موفق می شوند که همدیگر را ببینند اما این دیدار رودرو اونجور که میخواستند پیش نمیره قطع رابطه میکنند.اگر به موقع ملتفت شده بودند که حذر کردن از فجایع مهم زندگی زناشویی خیلی آسانتر از آزارهای کوچک زندگی روزانه است، ممکن بود زندگی برای هر دوی آن‌ها آسانتر شود ولی تنها چیزی که یاد گرفته بودند این بود که عقل موقعی به سراغ آدم می‌آید که دیگر خیلی دیر شده است. صبر کنید ...داستان تازه از اینجا شروع میشه.. پس صبر پیشه کنید.. این کتاب پر از شاهکار ادبیات هست . واجبه که این کتاب را مطالعه کنید. این کتاب مملو از صحنه پردازی و توصیف هایی هست که جان آدمی را جلا میده. شخصیت پردازی ها خیلی عالی هست و صحنه پردازی ها اینقدر دلنشین و کامل هست که اصلا متوجه زمان نمیشید. این رمان بیشتر حادثه محور هست ولی همین هم چیزی از شخصیت پردازی های ریزبین و با جزئیات آن کم نمیکنه .در هشتاد و یک سالگی هنوز عقلش می‌رسید که فقط با چند نخ نازک و پوسیده با این جهان پیوند دارد، نخ‌هایی که ممکن بود بدون هیچ گونه احساس درد پاره شوند. خیلی ساده، با یک غلت زدن عوضی در هنگام خواب. تمام سعی و کوشش خود را به کار می‌برد تا آن نخ‌ها پاره نشوند چون می‌ترسید که در ظلمت مرگ، خدا را جلوی چشم خود نبیند. تحلیل های روانشناختی خیلی عمیق هست و بیانگر فضای ذهنی نویسنده هست . برای مثال به هیچ وجه روحیه ی با ثبات و پایداری در عشق ندارد و کلا به ذات انسانی است که تمایل به جنس مخالف دارد و هیچ تعریفی از عشق ندارد و از سویی دیگر اما عاشق فردی است که مدام برای او نامه می نویسد و عشق پر شوری را نیز تجربه می کند . یا فرمینا شخصیتی بسیار پیچیده دارد و تمامی اتفاقات داستان به محض رسیدن به شخصیت او گره می خورد. در واقع نقطه ی به هم رسانی تمامی تعلیقات داستانی شخصیت اوست. او شخصیتی مستقل اما بی ثبات در رمان عشق در زمان وبا دارد. او در یک خانواده سرمایه دار بزرگ شده است و از کودکی بی مادری را تجربه کرده و این مسئله باعث شده است که به طور کلی روی پای خودش بایستد .مرد به رغم چندین عشق طولانی و پرمخمصه، یک بند فقط به او فکر کرده بود و پنجاه و یک سال و نه ماه و چهار روز سپری شده بود. لزومی نداشت تا مثل زندانی‌ها روی دیوار سلول هر روز خط بکشد تا زمان را به خاطر داشته باشد و قاطی نکند.عشقی که این نویسنده در این کتاب به تصویر میکشه و بر روی کاغذ میاره ، خیلی متفاوت از ادبیات سایر کشور ها هست. این مختص آمریکای جنوبی هست. آمریکای جنوبی سرزمین مهر و عاطفه است ، سرزمین عشق است. باورهای ذهنی مردمان این سرزمین تا حدودی در این کتاب به نمایش گذاشته شده . عشق مقوله ای بسیار مقدس در آمریکای جنوبی است. علاوه بر این تقدیس ، اهمیت ان برای مردم آمریکای جنوبی به غایت بیشتر از بسیاری دیگر از مسائل مهم زندگی می باشد.فلورنتینو آریثا بدون این که به خود رحم کند هر شب نامه می‌نوشت. نامه‌ای پس از نامه دیگر در دود چراغ روغن نخل سوز در پستوی مغازه خرازی، و هر چه سعی می‌کرد نامه‌هایش بیش‌تر به مجموعه اشعار شعرای مورد علاقه‌اش در کتابخانه ملی که در همان زمان به هشتاد جلد می‌رسیدند، شباهت پیدا کنند، نامه‌ها طولانی‌تر و دیوانه‌وارتر می‌شدند. مادرش که در ابتدا در آن عذاب عشق تشویقش کرده بود، رفته رفته نگران سلامتی او می‌شد. وقتی از اتاق خواب صدای بانگ اولین خروس‌ها را می شنید به طرف او فریاد می‌کشید: «داری عقلت را از دست می‌دهی، مغزت معیوب می‌شود، هیچ زنی در عالم وجود ندارد که لیاقت این همه عشق را داشته باشد.»خلاصه بگم که خوندن این کتاب را از دست ندهید.لینک تهیه و مطالعه کتاب هم مثل همیشه براتون میذارم ... https://taaghche.com/book/28600/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%A8%D8%A7 </description>
                <category>شراره کتابخون</category>
                <author>شراره کتابخون</author>
                <pubDate>Tue, 06 Feb 2024 14:53:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : مواجهه با مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.motealleh5173/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF-rm8svjmkynup</link>
                <description>فقط مرگ است که می تواند به زندگی معنا بدهد . چیزی که تا ابدالآباد وجود داشته باشد ، معنا هم ندارد . بعلاوه اگر پایانی وجود نداشته باشد ، کلیتی هم وجود ندارد و وقتی کلیتی وجود نداشته باشد ، هویتی هم وجود ندارد.برای چالش کتابخوانی طاقچه تصمیم گرفتم این کتاب را بخونم ولی برخلاف تعریف هایی که از این کتاب شنیدم ، اصلا از این کتاب خوشم نیومد و خب به کسی هم پیشنهاد نمیکنم. البته هستند کسانی که ممکنه این کتاب را دوست داشته باشند. داستان کتاب درباره مردی به اسم جان هست که روزنامه نگار یک مجله هست و تصمیم میگیره برای تعطیلات به لندن برگرده و اوقاتش را با خانواده اش بگذراند. در همین حین بدلیل تغییرات فیزیکی که در بدنش بوجود آمده تصمیم می گیره بره پیش دکتر و از آنجا مشخص میشه که یک بیماری عفونی گرفته و باید تحت ازمایش و معالجه قرار بگیره و داستان از اینجا شروع میشه ....«یادم می‌آید یک بار گفتی اگر آدم در مقابل مرگ به دین رو بیاورد، این نشان‌دهنده سقوط شخصیتش است.» جان لبخند موذیانه‌ای زد: «آدمی که دو کلمه فلسفه خوانده تمایلات آتئیستی پیدا می‌کند، ولی آدمی که فلسفه را با عمق بیشتری خوانده باشد، تمایلات دینی پیدا می‌کند... نه. من مذهبی نشده‌ام. دین و بی‌دینی هر دو به یک اندازه خطاست. چیزی که الآن برای من مهم است، امکان‌های مختلف است. الآن مجبورم بروم سراغ سؤال‌های اساسی. گمان نکنم هیچ وقت دچار این خطا بشوم که خیال کنم جواب نهایی را پیدا کرده‌ام. منظورم از سقوط شخصیت همین بود. نمی‌توانم وانمود کنم که با مرگ کنار آمده‌ام یا آن را پذیرفته‌ام. کنار نیامده‌ام. ولی این جور مشکلات لاعلاج ذهنی نتیجه‌اش ترس نیست. در درجه اول ترس نیست. سردرگمی است. کنجکاوی توأم با سردرگمی است. نمی‌توانم بپذیرم که همه چیز... همه چیز بستگی به این مسائل دارد، ولی من نمی‌توانم برای این مسائل جوابی پیدا کنم. درواقع تنها چیزی که به طور قطع می‌دانم این است که هیچ وقت نمی‌توانم جواب اینها را بدانم. این چیزی است که تحملش را ندارم.انتظارم از مقابله با مرگ کاملا متفاوت از چیزی بود که در این کتاب خوندم و بنظرم خیلی کتاب های بهتری هستند که این مواجهه و مقابله با مرگ را بهتر به تصویر می کشند. نویسنده بعنوان یک فیلسوف خیلی تلاش کرده بود که مفاهیم فلسفی را در قالب یک رمان به مخاطب ارائه کنه ولی متاسفانه ارتباط و هماهنگی میان سیر داستان و دیالوگ های میان شخصیت ها و صحبت های فلسفی که میان جان و کی یر شکل می گرفت وجود نداشت و کار را اصطلاحا خیلی لوس می کرد. اینجوری هست که خواننده کتاب از یک فضای خیلی ساده و کلیشه ای و حتی مبتذل (بیان یکسری مطالب در کتاب داستانی فلسفی بنظرم ناجور بود) یکدفعه وارد فضای فلسفی و فکری میشه و خواننده کتاب هیچ پیش زمینه و آمادگی ذهنی نداره.خیلی وحشتناک است که آدم تمام عمرش را صرف کاری کند که هیچ لذتی برایش ندارد و فقط به این دلیل آن را انجام می‌دهد که به چیز دیگری برسد که تازه آن چیز دیگر هم هیچ ارزشی ندارد! هیچ کس دوست ندارد این طور باشد! تو هم نباید انتظار داشته باشی این طور باشند. پس باید خیال کنند این کاری که بخش عمده وقت‌شان را صرفش می‌کنند مهم است. ارزش دارد. بنظرم فضای داستانی ، دیالوگ ها و حتی کاراکترهای داستان خیلی تصنعی و دم دستی و حتی خیلی دور از ذهن بودند و اصلا واقعی نبودند و همین تو ذوق خواننده میزنه بنظرم ؛ مثلا یک خانواده ایده آل و فهمیده و تحصیل کرده که همه موفق هستند ، همه خوشحال هستند و .... موضوع اصلی این کتاب ، مرگ هست اما متاسفانه من در خلال یادداشت های نویسنده ، حضور مرگ را حس نکردم ، ترس را حس نکردم . رویارویی با مرگ را بیشتر در کتاب &quot;آخرین روز یک محکوم&quot; ویکتورهوگو بیشتر حس کردم .اضطراب وقتی معنا دارد که راه دیگری هم وجود داشته باشد. با خودت می‌گویی: چه اتفاقی می‌افتد؟ این یا آن؟ چه کار می‌شود؟ فلان یا بهمان؟...ولی وقتی که ته قضیه معلوم است و راه دیگری هم وجود ندارد، همه این سؤال‌ها محو می‌شود. دیگر عدم اطمینانی وجود ندارد. به‌علاوه آدم احساس امنیت پیدا می‌کند. حالا شاید این حرفم تناقض به نظر برسد. ولی آدم تکلیفش با خودش معلوم است. می‌داند که کاری ازش ساخته نیست. هر کاری هم که بکند، مسیر اتفاقات تغییری نمی‌کند. باری از روی دوش آدم برداشته شده. این خودش باعث می‌شود آدم راحتی خیال داشته باشد. یک راحتی خیال خیلی غم‌انگیز.» «خب این هم ظاهراً یکی از حقه‌های طبیعت است. آدم را آماده می‌کند که سرنوشتش را بپذیرد.» در خصوص ترجمه باید بگم که ترجمه عالی و بی نقص و روان بود . تنها نکته ای که از این کتاب خوشم اومد ، به تصویر کشیدن چگونگی واکنش و مقابله هر یک از اعضای خانواده با بیماری و مرگ در جایگاه و نقش خودشون هست . در کل باید بگم که کتاب خیلی بهتر میتونست نوشته بشه و مخاطب را بیشتر درگیر خودش بکنه.برای خرید و مطالعه کتاب به لینک زیر مراجعه کنید : https://taaghche.com/book/48665/%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B1%DA%AF </description>
                <category>شراره کتابخون</category>
                <author>شراره کتابخون</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jan 2024 10:35:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : ما همه باید فمینیست باشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.motealleh5173/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-xne0tlqh5now</link>
                <description>این کتاب پرفروش ترین کتاب آمازون در حیطه مطالعات غیرجنسیتی هست. خوبیش اینه که خیلی کم حجمه و برگرفته شده از سخنرانی این نویسنده در سال 2012 در همایش بین المللی TED است . مطالب کتاب در قالب مثال های متعددی بهتر بیان شده و خواندن انها خالی از لطف نیست . ما زمان زیادی را صرف آموزش دختران میکنیم برای اینکه بفهمند پسران در موردشان چه فکر میکنند.اما بدبختی این موضوع نیست. ما به پسر ها یاد نمی دهیم که دوست داشتنی باشند . ما زمان زیادی را صرف میکنیم تا به دخترها بگوییم که نمی توانند عصبانی ، پرخاشگر و خشن باشند.چرا که اینکارها بسیار زننده است. اما بلافاصله برمیگردیم و مردی با همین رفتار مشابه ، ستایش و عفو میکنیم. در تمام دنیا ، مجلات و کتاب های زیادی هستند که به زنان خط مشی می دهند ؛ اینکه چکار کنید ، چطور باشید و چطور نباشید ، اینکه چطور مردی را جذب کنند و یا کاری کنند که او احساس شادمانی کند. اما در مورد اینکه مردان باید چه کنند تا زنی احساس رضایت داشته باشد ، راهنمایی های خیلی کمی وجود دارد.مهم ترین نکته این کتاب از نظر من ، سخن اصلی نویسنده کتاب است ؛ اینکه فمینیسم به معنای برتری زن بر مرد نیست بلکه بدان معنا است که زنان به مثاله مردان دارای حقوق سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی ، آموزشی و مساوات جنسیتی هستند و باید برای حفظ آنها تلاش کنند. و اینکه این تلاش صرفا از جانب زنان نیست و مردان هم می توانند در این راستا تلاش کنند. به تعریف من، فمینیست، مرد و یا زنی است که اعتقاد دارد درست است که در دنیای امروز ما مشکل جنسیتی وجود دارد، اما ما باید آن را حل کنیم و بهتر عمل نماییم. همه ی ما چه مرد و چه زن، باید برای بهتر شدن این شرایط کاری انجام دهیم.خواندن این کتاب هم برای زنان هست که از حقوق خود آگاه بشوند و هم برای مردان که از حقوق زنان آگاه بشن و به آن احترام بذارن و عمل کنند. در تکمیل این کتاب ، یک کتاب کم حجم دیگه ای از این نویسنده هست به اسم &quot;مانیفست یک فمینیست&quot; که باید مطالعه کنید .مردان حاکمان جهان هستند. این حس مربوط به هزاران سال پیش است، زیرا از روزی که بشر شروع به زندگی بر روی زمین کرد در حقیقت، قدرت فیزیکی مهم ترین ویژگی برای بقا محسوب می شد. فردی که از نظر فیزیکی قوی تر بود، احتمال بیشتری داشت که رهبر شود و مردان به طور کلی از نظر فیزیکی قوی تر هستند. (البته استثناء های زیادی هم وجود دارد.)نکته منفی که متاسفانه در این کتاب های غربی بنظر من وجود داره این هست که این بیانیه و حرف ها از فرهنگ غرب میاد ؛ جایی که حقوق زنان به طور کامل و به نحوی که شایسته آن ها باشید تا حدودی رعایت می شود. نویسنده کتاب بزرگ شده این فرهنگ غربی هست و بنظرم با شرایط کشورهای شرقی بخصوص خاورمیانه آشنایی نداره.ما به دخترهای مان شرم و حیا را می آموزیم. پاهایت را بپوشان. خودت را جمع و جور کن. ما این احساس را که شما از بدو تولدتان زن و ذاتا گناهکار هستید را در آن ها پرورش می دهیم. وقتی که دخترها رشد می کنند و تبدیل به زن ها می شوند نمی توانند از تمایلات شان بگویند، آن ها سکوت اختیار می کنند و نمی توانند صادقانه از آن چه که بدان فکر می کنند حرف بزنند و تظاهر کردن و دروغ گفتن را به شکل هنرمندانه ای به نمایش می گذارند.نکته ای که درباره این کتاب خیلی خوشم اومد این هست که نویسنده اصلا ضد آقایون حرف نزده فقط قصدش اینه که حق زنان رو هم این وسط پیدا کنه و نه اینکه زنان رو بالاتر ببره یا حق مردان رو نادیده بگیره. یک فمینیست واقعی هست. من خیلی تلاش میکنم که به اطرافیانم بفهمونم که فمینیسم به معنای برتری زن بر مرد ، مردستیزی و ضد مرد نیست ؛ فمینیسم فقط خواهان ایجاد برابری زن و مرد با توجه به ویژگی های جسمی و روانی آنها هست. برای خوندن این کتاب به لینک زیر مراجعه کنید : https://taaghche.com/book/10387/%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85 </description>
                <category>شراره کتابخون</category>
                <author>شراره کتابخون</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 10:46:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : خرده عادت ها</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.motealleh5173/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7-lxajqghjtyjz</link>
                <description>جلد کتاب هاگزیده کتاب :فرهنگ شما ، انتظارتان درباره &quot;معمولی بودن&quot; را مشخص میکند. پس با افرادی سروکار داشته باشید که عادت هایی دارند که دوست دارید در خودتان داشته باشید.انسان ها با هم رشد میکنند.-----------یک کتاب دیگه در حوزه توسعه فردی و بعبارتی هدایت خود با موضوع محوری &quot;عادت&quot;،عادت زدایی و ایجاد عادت..که بنظرم خوندنش خالی از لطف نیست و وقت تلف کردن هم نداره چون مفیده..خوبی این کتاب این هست که مطالب خودمونی بیان شده و خواننده احساس راحتی میکنه..نشر نوین هم این کتاب را تحت عنوان عادت های اتمی منتشر کرده ولی خب من این ترجمه رو خوندم و از ترجمه دیگه اطلاعی ندارم..ترجمه روان و خوبی داشت و سخت خوان اصلا نبود..نویسنده این کتاب،ابتدا به اهمیت و نقش کلیدی عادت در زندگی روزمره و نتایج حاصل از اون بر موفقیت ها و شکست های فرد میپردازه(که اصلا به چشم نمیان این تاثیرات چون فکر میکنیم مهم نیستن) و سپس راه های مختلفی برای ایجاد عادت های مطلوب و خوب و از بین بردن عادت های نامطلوب و بد ارائه میده(همراه با مثال هستن و کاربردی هستند).عادت‌ها شبیه اتم‌های زندگی‌مان هستند. هر کدام یک واحد ضروری‌اند که به موفقیت کلی‌مان کمک خواهند کرد. این واحدهای کوچک در ابتدا بی‌اهمیت به‌نظر می‌رسند، اما خیلی زود در کنار هم قرار می‌گیرند و به دستاوردهای بزرگتری منجر می‌شوند که از تلاش اولیه بارها و بارها عظیم‌تر خواهند بود. آن‌ها هم کوچک‌اند و هم مقتدر. این معنای خرده عادت‌ها است. یک اقدام یا جریان منظم که نه تنها کوچک و آسان است بلکه منبع قدرتی به یاد ماندنی و جزئی از یک نظام رشد پربازده است.خوبی کتاب این هست که بر گام های کوچک تغییر و بهسازی فردی تمرکز داره نه بر تغییر یک شبه (نه مثل کتاب های به دردنخور شبه روانشناختی)؛تغییراتی که در بلند مدت،تغییرات بزرگی را در بر دارند.نویسنده کتاب طی کتاب میخواد این مطلب را به خواننده برسونه که بابام جان &quot;اگر میخواید تغییری در روند زندگیتون ایجاد بشه و به موفقیت برسید باید ابتدا از درون خودتون تغییر ایجاد کنید تا بتونید در دنیای بیرون شاهد موفقیت هاتون باشید.&quot;یکی از موثرترین راه‌ها برای ایجاد عادت‌های بهتر این است که به گروهی بپیوندید که در آن، رفتار دلخواه و مطلوب شما رفتار عادی محسوب می‌شود. عادت‌های جدید هنگامی دست‌یافتنی به نظر می‌رسند که ببینید دیگران هر روز آن رفتار را انجام می‌دهند.چیزی که جالبه اینه که این عادت های کوچیک اصلا به چشم نمیان و ما فکر میکنیم که بی اهمیت هستند ولی تغییر همین عادت های کوچیک به اون راحتی که فکر میکنید نیست و واقعا طاقت فرساست و ممکنه نیمه راه رهاش کنیم.اغلب انتظار داریم پیشرفت خطی باشد. حداقل امیدواریم به‌سرعت به دست بیاید. در حقیقت، نتیجه تلاش‌های‌مان اغلب به تاخیر می‌افتد. ماه‌ها یا سال‌ها بعد می‌توانیم به ارزش واقعی تلاش‌های پیشین‌مان برسیم. این مسئله به «دره‌ی ناامیدی» منجر می‌شود که مردم پس از ماه‌ها یا سال‌ها تلاش و بدون کسب نتیجه به آن دچار می‌شوند. با این حال، این تلاش‌ها بی‌نتیجه نبوده است، بلکه تاثیر آن همواره وجود دارد. فقط کمی طول می‌کشد تا ارزش حقیقی تلاش‌های انجام‌شده را درک کنیم.نکته دیگه کتاب که خیلی دوست داشتم این بود که تمرکز اصلی کتاب صرفا بر روی عادت های مثبت بود نه منفی. بنظرم اگر روی عادت های منفی تمرکز داشت ، خواننده در مقابل نویسنده گارد فکری و روحی می گرفت و دیگه سراغ عادت زدایی نمی رفت. نویسنده از خواننده انتظاری نداره که به سراغ عادت های منفی بره و اونها را به تدریج یا ناگهانی از بین ببره. بلکه یکراست میره سراغ عادت های مثبت و تقویت آنها . دلیل واقعی اهمیت‌داشتن عادت‌ها این نیست که می‌توانند باعث نتیجه بهتر شوند (با اینکه توانایی انجام این کار را هم دارند)، بلکه اهمیت‌شان به این دلیل است که می‌توانند عقاید شما راجع به خودتان را تغییر دهند.خوبی این کتاب این هست که مطالب و راهکارهایی که توسط نویسنده کتاب بیان میشه،سیستماتیک و مرحله ای هستند و قابل پیاده سازی برای خواننده کتاب.. گام به گام هست. پس سخت نگیرید و دست به کار بشید. اتفاقا منم دنبال یکسری ایجاد عادت های جدید مثل ورزش ، رژیم ، گذراندن دوره های مجازی و .... هستم که بنظرم دیگه وقتشه . فقط باید خودمو بتکونم. نشان‌دادن تصاویر ریه‌های سیاه‌شده به کسانی که سیگار می‌کشند، فقط اضطراب آن‌ها را بالا می‌برد که باعث می‌شود خیلی از مردم به سمت سیگار بروند. اگر مراقب محرک‌ها نباشید، می‌توانید باعث ایجاد همان رفتاری شوید که سعی در جلوگیری از آن را داشتید.خب دیگه وقتشه برید سراغ مطالعه کتاب ... برای مطالعه کتاب و دریافت کتاب به لینک زیر مراجعه کنید. https://taaghche.com/book/54774/%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7 </description>
                <category>شراره کتابخون</category>
                <author>شراره کتابخون</author>
                <pubDate>Sat, 11 Nov 2023 11:42:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : همه می میرند</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-ic1q8jjjkjam</link>
                <description>زندگی، برای آنان، یعنی فقط نمردن.کاش می‌شد دست کم آدم هیچ چیز نباشد. اما همیشه کسان دیگری در دنیا هستند که آدم را می‌بینند. حرف می‌زنند و آدم نمی‌تواند صدایشان را نشنود؛ به آنها جواب می‌دهد و دوباره زندگی را دنبال می‌کند، هر چند که می‌داند خودش وجود ندارد. و این داستان تمامی ندارد.من همیشه یک جمله رو به همه کتابخون ها میگم و بهش هم خیلی اعتقاد دارم. کتاب را باید در زمان درست خوند. اگر اشتباهی در زمان نامناسبی بخونی ، ممکنه عواقب و تبعات فراوانی را در پی داشته باشه . برای من دقیقا این کتاب ، مصداق عینی این جمله هست . من این کتاب را در زمانی خوندم که نباید میخوندم. مدتی بود که بخاطر وقوع یک مشکل در زندگیم که خیلی هم بابتش ناراحت بودم و غصه می خوردم ، همینجوری تصمیم گرفتم این کتاب را بخونم که کاشکی نخونده بودم. وقتی خوندن این کتاب را تموم کردم ، در افسردگیم بیشتر غوطه ور شدم و بیشتر حال روحیم بد شد .به او غبطه می‌خورم. نمی‌داند جهان چه پهناور و زندگی چه کوتاه است؛ نمی‌داند که آدمهای دیگری هم وجود دارند. به همین یک تکه آسمان بالای سرش قانع است. من می‌خواهم هر چیز چنان به من تعلق داشته باشد که گویی غیر از آن هیچ چیز دیگری را دوست ندارم؛ اما من همه‌چیز را می‌خواهم؛ و دستهایم خالی است. به او غبطه می‌خورم. مطمئنم که نمی‌داند ملال یعنی چه.داستان این کتاب بی نظیر درباره مردی نامیرا به نام فوسکا هست که از قرن 13 میلادی تاکنون زنده هست که با نوشیدن اکسیر جوانی ، برای همیشه زنده هست. اولش خیلی خوشحال هست که عمر جاودانه داره ولی کم کم مستی این جاودانگی از سرش میره و متوجه عمق فاجعه میشه . به تدریج اعضای خانواده ش و اطرافیانش می میرند ولی او کماکان زنده هست و حس تنهایی او بیشتر میشه. به مرور زمان او متوجه پوچی تمام زندگی میشه ولی دیگه کاری از دستش بر نمیاد. هم زمان با هر تغییری در جهان همگام میشه ؛ شروع جهان گردی و اهمیت علم ، انقلاب صنعتی و ... ولی بازم به پوچی میرسه . جالبه تلخ ترین رنجی که متحمل میشه ، رنج عشق هست ؛ زیرا میدونه که اندکی بعد باید جسد معشوقه اش را در خاک بذاره و برای همیشه تنها بمونه . کابوس او فقط یک چیز هست ؛ جهان در حال گذر است ، همه می میرند ولی فقط او هست که باقی می ماند ! همه زندگی میکنند و می میرند ولی او محکوم شده به زندگی مادام العمر.انسان در همان حال که ساختن را یاد می‌گرفت، خراب کردن را هم می‌آموخت. انگار که خدایی سرسخت همه کوشش خود را صرف آن می‌کرد میان زندگی و مرگ و میان رفاه و فقر توازنی بی‌مفهوم و تغییرناپذیر را حفظ کند.واقعا بهش فکر میکنم هم ، وحشت تمام وجودمو میگیره. تنهایی مطلق خیلی اذیت کننده و ترسناک میتونه باشه . نکته ای که درباره این کتاب وجود داره و بنظرم خیلی ارزشمند هست این هست که نویسنده با زیرکی تمام در قالب داستان ، &quot; میل به جاودانگی&quot; را با &quot;درک حقیقی جاودانگی&quot; مقایسه میکنه. فضای نامیرایی و جاودانگی را اینقدر عالی و زنده ترسیم میکنه و شما را به پوچی میرسونه که خودتون کاملا گیج میشید.این مردم خوشبختی را نمی‌خواهند؛ می‌خواهند زندگی کنند.شارل گفت: -زندگی کردن یعنی چه؟- سری تکان داد و گفت: -این زندگی چیزی نیست. دیوانگی است که انسان بخواهد بر دنیایی که هیچ چیز نیست مسلط شود!-لحظه‌هایی هست که آتشی در دلشان می‌گدازد؛ و همین را زندگی کردن می‌نامند.این کتاب یکی از ارزشمندترین کتاب هایی هست که بنظرم هرکسی باید بخونتش. نویسنده اینقدر خوب شخصیت پردازی میکنه که شما به مرور متوجه بلوغ فکری و احساسی شخصیت اصلی کتاب می شوید. توصیفات کتاب اینقدر دقیق و با جزئیات هست که شما را همراه خودش میکنه تا بتونید بیشتر عمق فاجعه را درک کنید و ترس وجودتان را فرا می گیرد. بعد از اتمام کتاب یکدفعه به خودتان می آیدد و میفهمید که عمر جاودانه ، سرابی بیش نیست و آرزوی همین عمر کوتاه و محدودتان را می کنید ؛ چون اگر نامیرا باشید از درون و برون خالی میشوید و بیشتر از عمر کردن ، پوچی را احساس میکنید ، انگار روحی که مرده و صرفا جسم را به دنبال خودش میکشه . جاودانگی و نامیرایی بها داره و بهای آن ، از دست دادن معنای زندگی هست.کاش من دو نفر بودم. یکی حرف می‌زد و یکی دیگر گوش می‌داد، یکی زندگی می‌کرد و آن یکی به تماشای او می‌نشست. چه خوب می‌توانستم خودم را دوست داشته باشم!پس خوندن این کتاب بی نهایت ارزشمند را از دست ندید. نویسنده که نیازی به معرفی نداره اینقدر که شناخته شده هست و قلم بی پروا و بی نظیری داره.برای تهیه کتاب می تونید به لینک زیر مراجعه کنید : https://taaghche.com/book/22694/%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF </description>
                <category>شراره کتابخون</category>
                <author>شراره کتابخون</author>
                <pubDate>Sun, 01 Oct 2023 11:19:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>