<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Shabnam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sh.razeghian</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:20:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/24617/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Shabnam</title>
            <link>https://virgool.io/@sh.razeghian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زور بیخودی</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.razeghian/%D8%B2%D9%88%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%AF%DB%8C-z2tbonncu6rd</link>
                <description>این مدت من هم مثل همه شیرجه زدم توهمه مستندا و مصاحبه های شجریان. شنیدن حرفهای هوشنگ ابتهاج،  گزارشها ی بی بی سی، مصاحبه کامبیز حسینی با محسن نامجو، پست های اینستاگرام مختلف و نوشته کلهر.مرتب آوازا شو گوش میدم و میبینم که پوست تنم مور مور میشه. صبح که بیدار میشم تصنیف هاشو میذارم.آمده ام که سر نهم عشق تورا به سربرمورتوبگوییم که نی، نی شکرم شکربرمبه این فکر میکنم که شجریان با اینکه وقتی زنده بود همه میدونستن چه آدم خفنیه، انگاربازم وقتی رفت بیشتر میفهمی چه تاثیری داشته. انگار بازم تو دیدن و تجربه کردن وسعت جای خالی یه نفره که بزرگی و تاثیر حضورش رو میفهمی.از دیدن همه این مصاحبه ها خیلی چیز یاد گرفتم ‌، کلی کیف کردم. ولی از همه حرفا برای من تاثیر گذار تر جواب شجریان به یه سوال بود توی مستند همسفر با مرغ سحر.از دقیقه ۲۶ به بعد ازش میپرسن که آوازای خودشو هم  گوش میده. شجریان هم یه جواب گوگولی میده و میخنده و بعد ادامه میده:...من الان خیلی از آوازهای جوونی هام رو اصلا تحمل نمیکنم. نمیتونم گوش بدم.زور بیخودیهزور بیخودیه ، چهچه های بیخودی. زور بیخودیه.…..چندتاش خوب شده...اما سالهای ۵۹-۶۰ به بعد دیگه ، هر چی خوندم جا افتاده بود. برای اینکه دیگه خودم رو پیدا کرده بودم. یعنی چهل سالگی من شده بود…زور بیخودی. به همه زورهای بیخودی که من زدم فکر میکنم. جاهایی که الکی صدامو بلند کردم و گلومو جردادم که شاید سکوت بهتر بود. به جاهایی که باید بلندتر حرف میزدم و نزدم یا سکوت کردم.به جرهای بیخودی که خودمو دادم برای کسی یا چیزی که ارزششونداشت.به اینکه چقدر خوبه آدم جای خودشو جای صداشو پیدا کنه. بفهمه کجا چی بگه ، کی داد بزنه کی نزنه. اینکه تن صدات همونی باشه که باید باشه. که آدما بتونن بهت گوش بدن. فرار نکنن.چند وقتیه که فکر میکنم جای صدای من کجاست ، صدامو پیدا کردم یا نه. حرف خودمو میزنم یا فقط بقیه رو تکرار میکنم. دوست دارم برای گفتن چیزی نترسم ، الکی عصبی نشم. فقط بجاش حرفمو بزنم. شجریان که نزدیک ۴۰ سالگیش جای صداشو پیدا کرد. منم نزدیک ۴۰ سالگیمه. شاید پیدا کنم. شاید نکنم.&amp;lt;br/&amp;gt;</description>
                <category>Shabnam</category>
                <author>Shabnam</author>
                <pubDate>Fri, 16 Oct 2020 07:09:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفتر طوسی</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.razeghian/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%B7%D9%88%D8%B3%DB%8C-k5b552uoctbe</link>
                <description>من همیشه مینوشتم. ولی خیلی پراکنده . ایده اینکه احساسات و فکرای پراکندمو یه جا بنوسم رو همیشه دوست داشتم. از خیلی بچگی. فقط مشکلش این بود که هیچوقت یه جا نبود ویا هیچوقت پشت سر هم نبود. چون همیشه از دفتر خوشم میومد، یه عالم دفتر داشتم اینور اونور و هروقت حس نوشتن بهم دست میداد هردفتری که دم دستم بود بر می داشتم مینوشتم. اینقدر این نوشته ها پراکنده بود که یه مدت در هر کشویی تو خونم یا محل کارمو باز میکردم، یه دفتر بود که چند صفحه اولش از این نوشته ها بود و بقیش خالی.چیزایی که قابل خوندن برای همه هست و میخوام مثلا تو فیس بوک  شر کنم رو تو لپ تاپ تایپ میکنم….ولی اعصاب خوردیامو و یا هرچیزی که داره اذیتم میکنه رو همیشه  با قلم نوشتم. نوشته هایی که هیچوقت انگار بعدا نمیخونمشون و خیلی هم بعد از نوشتن سراغشون نمیرم.یه مدته یه دفتر طوسی بغل تختم هست که اون تو مینویسم. خیلی متوجه نبودم که چند وقته. امروز صب که پاشدم و شروع کردم نوشتم دیدم صفحه خالی پیدا نمیکنم و دفتر داره پر میشه. اولین نوشته دفترم مال ۱۹ جون ۲۰۱۹ بود.یعنی تقریبا یه سال پیش.برگه های این دفتر همه فکرای روزانه و بیشتر آشفته منن. همه درددلا و اعصاب خوردیا. همه گله مندیا. همه سرزنشها و اعترافات کوچیک و بزرگ.همه آرزوها. همه تلاشهای من که خودمو ببخشم. که بقیه رو ببخشم.این دفتر خیلی بزرگی کرده و عزیزه. که همه اینارو توی خودش جاداده. که همه فکرای من یه جایی پیدا کردن که  به زندگیشون ادامه بدن. که اجازه داده ذهنم خالی شه، جا داشته باشه، برای فکرای خوب. برای شکرگزاری. برای خاطرات خوبم. برای درک همین لحظه. بخاطر این دفتر طوسی، روزای من رنگی تره.</description>
                <category>Shabnam</category>
                <author>Shabnam</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2020 07:39:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاقبت من و مگان</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.razeghian/%D8%B9%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%86-suzqiluihiyg</link>
                <description> حدود دوسال پیش متنی راجع به مدیرم مگان که داشت از شرکت ما میرفت نوشتم. اون موقع از رفتن مگان ناراحت بودم و متن روهم در تعریف و تمجید خصوصیات خوب مگان و کارای خوبش نوشتم. البته الان هم که خوندمش هنوز با حرفایی که زدم موافقم.رابطه کاری مگان و من بعد از رفتنش هم ادامه پیدا کرد و خیلی عوض شد و بخاطر همین دوست دارم که ته ماجرا رو هم بگم.من حدود ۹ ماه بعد دوباره شروع کردم کار کردن با مگان توی شرکت جدیدی که اون رفته بود. در واقع خودش بهم پیشنهاد کار داد و من هم با گذروندن چندتا مصاحبه راحت کار رو گرفتم. کار پیشنهادی مشابه کار قبلیم بود با حقوق خیلی بهتر و مهمتر از همه ریموت بود. معنیش این میشد که من میتونستم از پورتلند برم لوس آنجلس که شهر آفتاب وچهره های آشناست. البته رفتن به لوس آنجلس فقط چند ماه بود که برای من معنی پیدا کرده بود. من تازه گرین کارت گرفته بودم و قبلش اصلا رفتن به اونجا ممکن نبود. ولی بعد از گرین کارت فقط پیدا کردن یه کار خوب مهم بود که دستان پرتوان هستی اون رو حاضر و آماده و پخته در دامن بنده انداختن.من بخاطر همه چی هیجان زده بودم غیر از برای کار کردن دوباره با مگان. واقعیت این بود که مگان مایکرو منیجر بود و بعد از رفتنش هم این موضوع خیلی بیشتر مشهود شد. بعد از رفتنش همه چی خیلی راحت تر و بدون استرس پیش میرفت. اون حس ناراحت و مزاحمی که انگار همیشه یکی داره تو رو میپاد دیگه نبود. اصولا مگان ضمن اینکه هواتو داشت،. تو همه چی زیادی دخالت میکرد که وقت آدم رو زیاد میگرفت. خیلی وقتا با اینکه من میدونستم دارم چی کار میکنم و نتیجه کار هم خیلی خوب بود،‌ مدت زمانی زیادی رو باید صرف دادن جواب دادن به سوال های تمام نشدنی میکردم و همه اینها بعد از رفتنش رفع شد. من اینو همیشه میدونستم ویه جوری توی ۴ سال تونستم با صحبت و نشون دادن اینکه بلدم کارم رو انجام بدم اثرات مایکرو منجمنت رو کم کنم.توی کار جدید که دور از هم بودیم،‌ تقریبا هر روز رابطه ما بدتر شد. البته من از روز اول یه حالت دفاعی داشتم و هر سوال و جواب اون به نظرم دخالت زیادی میومد. دور بودن هم هیچ کمکی نمیکرد. هر از ۲ ۳ ماه که توی سفرهای کاری همو میدیدم یکم رابطمون بهتر میشد و دوباره به وضعیت قبل برمیگشت. البته من خیلی تحت تاثیر مایکرو منیجمنت مگان بودم. توان صحبت کردن با مگان و توضیح دادن نداشتم. به نظرم خودش باید میفهمید. توی کار قبلی انگار جون داشتم و انگیزه. یا شایدم خیلی تحت تاثیر خصوصیات خوبش بودم. شاید هم کار قبلی که توی آفیس بود من تونستم با آدمهای خیلی بیشتری و در تیم های مختلف رابطه کاری خوبی ایجاد کنم. توی کار ریموت اینکار خیلی سخت تر بود و رابطه کاری من خیلی محدود شده بود به مدیرم.  بعد از یکسال و بدتر شدن اوضاع من تصمیم گرفتم کارم رو ول کردم.وقتی از کار اومدم بیرون از مگان خیلی بدم میومد که انقدر حس منفی لزومی نداشت. دلیلش این بود من زیادی مگان رو برای خودم خوب کرده بودم. درواقع انگار تصمیم گرفتم چند تا خصوصیت مثبت و کارهای تاثیر گذاری که کرده بود رو ببینم و مدیریت مایکرو و خصوصیاتی که دوست نداشتم رونه . اگر هم تعریف و تمجیدی از کارهاش میکردم، احتمالا معنیش اینه  که اون خصوصیات برای من ارزشن و یا شاید چیزی توی من مشابه اون خصوصیت وجود داره که باید ابراز شه. من تمام  مگان رو دوست نداشتم و همه کسی که بود رو نمی پسندیدم.  اون رو خیلی بالا بردم. و به خاطر همین هم آخرش اون رو خیلی پایین اوردم.دفعه بعد اگر بخوام از کسی تعریف و تمجید کنم اول مطمئن میشم که همه کسی که هست رو ببینم و واقعی تر باشم.(مگان ردیف پایین وسط نشسته)</description>
                <category>Shabnam</category>
                <author>Shabnam</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2020 10:04:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آفتاب زمستون</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.razeghian/%D8%A2%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-bpoou6uxozuc</link>
                <description>بابام همیشه بهم میگه خونه تو آفتاب زمستون داره. آفتاب زمستون خیلی خوبه، صبحا گرمت میکنه ولی داغ نمیشی، برعکس آفتابی که از غرب میاد. خودشم خیلی وقتا صبحا میره رو مبل کناره پنجره لم میده، کتاب میخونه و حال آفتاب زمستونو میبره. من اتاقمم سمت شرق خونست که این آفتابو‌میگیره.  خیلی وقتا که  صبح میرفتم پشت میز کارم ، از لای کرکره پنجره آفتاب میزد و یه جور راه راه اشعه خورشید می افتاد رو صورتم. توی  جلسه های ویدئویی ، این اشعه های مایل خورشید راه راه خیلی بامزه میشد و همیشه از یکی یه تعریفی میشنیدم. صبحا بین ۶ تا ۷:۳۰ صبح که خورشید خیلی پایین نیست و هنوز خیلی هم بالا نرفته  این آفتاب زمستون تا ته خونه هم میرسه. انگار دستای دراز خورشید از پنجره های خونم رد میشه،  کش میاد و  خودشو میرسونه تا ته خونه و دوروبرشو روشن میکنه.  دستاش به گلدون ته خونه هم میرسه.  این تنها موقع روزه که نور میفته رو گلدونم. تصمیم گرفتم این بیچاره رو بذارم اینجا که معمولا روشن نیست ودیدن نور روی صورتش هر روز صبح به من حس خوبی میده.  مطمئنم غیر از بابام، گلدون ته خونه هم عاشق  این آفتاب زمستونه. </description>
                <category>Shabnam</category>
                <author>Shabnam</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2020 07:06:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من به مردن زیاد فکر میکنم</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.razeghian/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-cpmpbdag5num</link>
                <description>(این متنو من در آذر و قبل از ماجراهای کرونا نوشتم، الان صرفا اینجا پستش کردم.) ۱۰ سال پیش رفته بودم دانمارک با خانواده. سفر خوبی بود و حال هوای همه مثبت وشاد بود. یه روز رفتیم پارک تیوولی (یه چیزی مثل شهربازی)  و هنوز انقدر جوون بودیم که چهارتا بازی هیجان انگیزشو امتحان کنیم. سوار رولر کوستر شدیم و جیغ و داد و بالا و پایین وخیلی هیجان زده پیاده شدیم.تصمیم گرفتیم سوار تاب تیوولی بشیم. از این تابها که دور میچرخه که اصلا هم ترس نداره. فرق گنده تاب تیولی این بود که ضمن چرخیدن بالا هم میرفت و البته هم چرخیدن و هم بالارفتن با سرعت خیلی کمی انجام میگرفت.تصمیم گرفتیم تاب روامتحان کنیم؛ در برابر رولر کوستر به نظر خیلی ریلکسینگ میومد.سوار شدیم، تاب شروع به چرخیدن کرد و آروم آروم بالا رفت. خیلی بالا. طوری که انگار بین زمین و آسمون بودی. وقتی به بالاترین نقطه رسید، مدتی با همون سرعت ملایمش چرخید. اولاش من و بغل دستیم صحبت میکردیم و هیاهوی شهر وشلوغیش رو تا خیلی وقت میشنیدیم. وقتی رسیدیم اون بالا هیچ صدایی نبود. سکوت. آسمون بود، ابر و اون پایین پایین یه شهر اروپایی. دیگه مهم نبود کجاییم. دیگه نمیشد حرف زد. سکوت فضا خیلی غالب بود که توروهم وادار به سکوت میکرد. اونجا اون بالا بین زمین و آسمون اولین بار بود که فکر کردم شاید بمیرم. همین الان. انگار به هیچ چیز و هیچ جا زندگیم بند نبود. همون بالا شروع کردم  فکر کردن که اگر الان بمیرم راضی بودم از زندگیم؟ جواب خیلی روشن و واضح بود. بعد فکر کردم کدوم قسمته که باعث میشه فکر کنم خوشحال نمیمیرم؟ بازهم جواب خیلی واضح بود. این فکرها ادامه داشت. شلوغی ذهن نبود، انگار توی اون سکوت و اون فضا ذهنم خالی شده بود و روشن همه چیزرومیدید.از دانمارک که برگشتم میدونستم باید چی کار کنم. تصمیم گرفتم تغییر بدم زندگیمو و فلش سنگین زندگیمو بچرخونم به سمتی که میدونستم در اون جهت راضی ترم ویا احتمال اینکه به چیزایی که میخوام تو زندگیم برسم بیشتره. میگم سنگین، چون چرخوندش از جایی که بود به سمت دیگه خیلی سخت بود. خیلی زحمت داشت ولی شد.از اون موقع هر از چند وقت با خودم فکر میکنم اگه الان بمیرم از زندگی که کردم یا از کسی که بودم راضی بودم؟ معمولا جواب خیلی واضحه.بعد میپرسم چه کاری میتونم بکنم که بهتر زندگی کنم، که به رویاهام نزدیک تر شم؟میپرسم آیا قدردانی کردن توی زندگی ، برای خوب زندگی کردن کافیه؟میپرسم آیا آدم خوب بودن برای خوب زندگی کردن کافیه؟میپرسم آیا من اینجا رسالتی دارم؟‌یا  فقط حضور مثبت داشتن توی این کره کافیه؟برای من فکر کردن به مردن از روی افسردگی نیست. بلکه محکیه برای فهمیدن کیفیت زندگیم و مجبورممیکنه یکم بیشتر بجنبم.</description>
                <category>Shabnam</category>
                <author>Shabnam</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2020 23:14:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و واسونک</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.razeghian/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%88%D9%86%DA%A9-qeopy1hl9vri</link>
                <description>این متن ربطی به کرونا نداره و مربوط به عروسیه.من اصل و نصبم مال جهرمه و از بچگی هر عروسی که رفتم حتما یه جای عروسی زنها شروع کردن به واسونک خوندن. همین الان هم احتمالا اگر یه عروسی توی شیراز دعوت بشم یا عروسی مال شیرازیا باشه این داستان برقراره.البته واسونک خوندن اصلا محدود به شب عروسی نیست. در واقع شب عروسی یکی از آخرین مراسمیه که این شعرا خونده میشه. تا جایی که من یادم میاد، از لحظه ای که آدمای فامیل میفهمن که فلانی قراره با فلانی عروسی کنه، در هر مکانی یکی از عروس و دوماد و یا خانواده نزدیکشونو (پدر مادر بخصوص) رو گیر میارن،‌ شروع میکنن واسونک رو خوندن. حالا میخواد  بقالی سرکوچه خانواده عروس یا داماد رو ببینن یا تو مراسم بعله برون فرقی نمیکنه. دایرو و دمبکو یه جوری گیر میارن و واسونکو میخونن و تا شب عروسی این داستان ادامه داره.من و مادر گرام پارسال  تو فوریه رفتیم فلوریدا منزل دختر عمه جان. اونجا اون یکی دختر عمه جان هم بود که قرار بود پسرش تو  ماه می،  یعنی ۳ ماه بعد، عروسی کنه. حالا عروس دوماد به زور فارسی حرف میزنن و اصلا خودشون هم اونجا نبودن. ولی اینا هیچ کدوم دلیل نمیشد که ما واسونک نخونیم. همین که مادر داماد اونجا حضور داشت کافی بود که دور هم شادی کنیم و بادا بادا مبارک باد بخونیم.واسونک یه ترانه فولکلوره. و به معنی واستانیدن (که احتمالا همون بستاندن هست به معنی گرفتن) دختر از خانوادش هست. من معنیش رو از توی ویکیپیدیا فهمیدم و هر چیزی که اونجا توضیح داده دقیقا همون چیزیه که من تجربه کردم. واسونک تو مراسم مربوط به عروسی و توسط زنها خونده میشه و بیشتر با دایره. مادربزرگ من همیشه دایره میزد و این ترانه ها رو میخوند.اصلش هم اینجوری بوده که خانواده داماد شعرای خودشون را داشتن و خانواده عروس مال خوشون. البته الان همه رو با هم همه میخونن.شعرهایی که توی واسونک خونده میشه رو خود مردم میسازن. اینه که پیش هر کس میشینی، به خصوص نسل قبل یه سری بیت های جدید میشنوی. مامان من یه مقداریش رو از مادربزرگم جمع کرده و توی دفترچه نوشته که البته اون دفترچه ایرانه. مادر گفت که معلم زبانشون توی جهرم، آقای صمد فرزین نیا،  که کارهای فرهنگی زیادی هم کردن واسونک های جهرمی رو جمع کردن وچاپ کردن که البته  هنوز نتونستم کتاب رو جایی آنلاین پیدا کنم. من هر بیتی که پارسال خونه دختر عمه جان خونده شد روهمون موقع جمع کردم و به پیشنهاد دوستم، فرناز،  اینجا هم مینویسم . از پارسال میخواستم این هارو جایی بنویسم که بتونم هروقت بخوام بهشون دسترسی داشته باشم.  قسمتهایی که خانواده عروس میخونن رو اول مینویسم (لیدیز فرست) و مال خانواده داماد رو بعد. دو بیتش رو هم از قسمتی از کتاب آقای فرزین که خاله جان برام فرستادن اضافه کردم (ستاره دار).خانواده عروس بیشتر غمناکه و ناراحتن که دخترشونو بردن. هرچند که دختر احتمالا فقط دو کوچه پایینتر خونه بختش بوده. شعرهای خانواده داماد هم بیشتر در مورد حجله و بردن دختره. از این شعرها خیلی وقت نیست که میگذره. و یادآوری خوبیه که چقدر همه چیز در حال تغییره.این شعرا با لهجه شیرازی/جهرمی خونده میشه. ملودی هم که واسونک باهاش خونده میشه همون جنگه جنگه ساز میاد از بالای شیراز میاد هست. شنیدن واسونک برای من خیلی نوستالژیکه و پر از خاطره های خوب. عکس پایین هم عروسی خاله پدر (که عمه مادر هم میشه)هست  که با اجازه خودشون گذاشتم.چشمه چشمه زاغ تو مادر نبینه داغ تو | هرچه گشتم شهر جهرم ندیدم مانند توچشم عروس چون ستاره ابروهاش چون دمب مار | رنگ مهتابیش بنازم زلف بورش برکنارگل گل افشون کرد و رفت مارا پریشون کرد و رفت | جای دیگر آشنا شد جای خود ول کرد ورفتبیارین مبل عروس خانم عروس بنشینه روش | بیارین کاسو گلاب پاش بشورین شست عروسسر طلا سینه طلا و چاک پیراهن طلا | ای ماشالا خانم عروس گل زلفونش طلا********اومدیم و نیمدیم و کس نگفت خوش  آمدین | از برای خانم عروس اینهمه راه آمدیمکی به حجله کی به حجله شازده داماد با زنش | کی بگرده دور حجله خواهر کوچیکترشاوی حمومی اوی حمومی آب حموم تازه کن | آقا داماد رفته حجله شربطش آماده کنگل بهاری تو سرش پای آبیاری منزلش | ما که بردیم  دخترش تنها میمونه مادرشحجله خونه ی سیت ببندم چل ستون چل پنجره | شازده دوماد توش بگرده با یراق و سلسلهدر خونه ی شازده داماد آب  لیم لیم رد میشه | گچ بیارین پل ببندین خانم عروس رد میشهآقا داداش قد بلند حجله داداش جونت ببند | خوب ببندسنگین ببند با گلهای رنگین ببندگل بشی میبرمت سنبل بشی میبرمت | بهر داماد عزیزم زر میدم میخرمتخانم عروس گیس بلند و توی گیسش هل و قند | با کاکاجونیم تو خوش باش خوش بگو و خوش بخند*</description>
                <category>Shabnam</category>
                <author>Shabnam</author>
                <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 09:20:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جانان زمان نمیشناسد</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.razeghian/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AF-iwgwabrihm1i</link>
                <description>جانان که به معنی محبوب و معشوق است و در اشعار فارسی هم به وفور استفاده شده و بعضا به معنی خدا هم هست نام برادرزاده عزیزتر از جان بنده هم هست. و او زمان نمیشناسد. اسیر زمان نیست. البته جانان اصلی که در شعرها آمده هم احتمالا در بند زمان نیست. جانان، برادرزاده ام، چهار ساله است. من بخاطر خویشاوندی نزدیکی که با او دارم اوقات زیادی را با او میگذرانم . در این یک ماه اخیر که به شهر جدید آمده ام و خانه و مکانی برای خودم ندارم در منزل برادر بوده ام و جانان را صبح و شب نظاره کرده ام که موهبتی است. جانان فرقی در روزهای هفته نمیبیند.  صبح ها که از خواب بیدار میشود فکر نمیکند امروز چند شنبه است. روز خودش را با تمام قوا و کنجکاوی شروع میکند انگار که این اولین روزی است که به دنیا آمده است. به تازگی که متوجه شده روزها انگار نامهای متفاتی دارند بعضا میپرسد امروز چند شنبه است. اگر جواب این بود که امروز شنبه است، ذوق دلبرانه ای میکند که مدرسه ندارد. همین. از دوشنه منتظر جمعه یا شنبه نیست. تصوری از آینده ندارد. وقتی بگویی یک ساعت دیگر یا دو ساعت دیگر برایش مفهوم نیست. اگر ساعت ۱۲ ظهر ازش بپرسی کی ناهار میخورد، یک عدد را به صورت تصادفی انتخاب میکند و تحویلت میدهد. مثلا ممکن است بگوید ۱۰:۳۰ و خیلی متوجه نیست که ۱۰:۳۰ یک ساعت و نیم پیش بود. برای جانان فقط لحظه حال قابل درک و لمس است. جانان در زمان حال زندگی میکند و درواقع در یک بی زمانی نابی به زیست خود ادامه میدهد.من، اما، بالعکس. اسیر زمان و ساعت و روزو وسالم.  بیشتر اوقات از دوشنبه به فکر انتهای روز و هفته ام. وقتی به مسافرت میروم، از روز دوم استرس تمام شدن سفر را دارم. جانان، اما، فقط روز برگشت دلخور است. تمام مسافرت کیفش را میکند. من اسیر استرس های آینده ام. اینکه چه میشود و چه نمیشود.  زیستن در زمان حال را تجربه کرده ام، نه که نشده. موقعی که مادر، بعد از تصادفش ۱۰ روزی در کما بود، درد انقدر زیاد بود که گریزی از زمان حال نبود. دیروز و فردا و ۲ ماه آینده مفهومی نداشت. فقط همان لحظه رو میشد فهمید. تجربه احساسات شدید چه خوشایند چه دردناک زمان حال را پررنگ و ناگزیر میکنند. انجام کاری که لذت بخش و معنی دارست هم این خاصیت را دارد.  تجربه احساس عشق و معاشقه هم زمان را بی معنی میکند. دوست دارم مانند جانان باشم. در تمام لحظات معمول زندگی بدون احساسات شدید و عجیب که اکثر لحظات اینچنیند، از قید زمان رها شوم. حتی از قید اینکه سال جدید شد. یا سالگرد تولدم شد.شب یلدا، که همین چند وقت پیش بود و من هم گیر داده بودم به حافظ که حرفی به ما بزند که در ۲۰۱۹ به کار ما آید، جواب خوبی گرفتم. بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هر سال      چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آردبرای من این شعر همان رها شدن از زمان است. این دل است که باید بهاری شود و تازه بماند. وگرنه سال که هر سال نو میشود. برای جانان هم امروز که روز آخر سال میلادی ۲۰۱۸ است با فردا که ۲۰۱۹ شروع میشود فرقی ندارد. او زندگیش را تمام و کامل میکند. </description>
                <category>Shabnam</category>
                <author>Shabnam</author>
                <pubDate>Mon, 31 Dec 2018 21:26:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفت عدد مهمی است</title>
                <link>https://virgool.io/@sh.razeghian/%D9%87%D9%81%D8%AA-w9jhnmglrqu1</link>
                <description>امروز  ۱۷ دسامبر ۲۰۱۸ میلادی میشه ۷ سال که اومدم امریکا. ۷ سال پیش وارد لوس آنجلس شدم ولی توی این شهر آفتابی که همه اسمشو شنیدن و خیلی خبرا توشه قرار نبود بمونم. ۷ سال پیش اومدم که برم پورتلند. شهری که خیلیا (از جمله خودم یکم قبل از اینکه بیام )‌نمیدونستن که وجود داره و برای خودش قسمتی از امریکاست. از اونجا پذیرش داشتم. از یه دانشگاه معمولی تو پورتلند. در واقع غیر از خود امریکا اومدن که  دهن پر کن بود  به عبارتی...نه دانشگاهی که میرفتم جای خاصی بود نه شهری که میرفتم. البته الان که  ۷ سال گذشته رو دیدم میدونم چقدر خوب شد که همه چی اونجوری شد که شد.اینکه چرا پورتلند هم داستان طولانی داره. نسبتا طولانی البته.  شاید یه بار گفتم. شایدم نه. شایدم همین الان حوصله کردم نوشتم. به دلایلی غیر از خود دانشگاه بود. میخواستم شهری رو انتخاب کنم که دوستی توش داشته باشم که هوم سیک نشم. من آخه ۵ سال قبلش رفتم ویکتوریا در کانادا ولی یه سال بیشتر دووم نیوردم و برگشتم ایران و ۵ سال توی ایران زندگی کردم. دوباره که تصمیم گرفتم برم گفتم یه شهری رو انتخاب کنم که توش دوست داشته باشم که دلتنگ نشم و توی پورتلند دوتا از دوستای دبیرستانم بودن. پورتلند نزدیک لوس آنجلس هم بود که برادرم زندگی میکرد.  انتخاب شهر صرفا برای پیشگیری از هوم سیک شدن و کم اوردن بود. البته هوم سیک که خوب شدم ولی کم نیوردم. دلیل کم نیوردن هم  صرفن داشتن دوست دبیرستانی توی شهر و نزدیکی نسبی شهر برادر نبود. دلیلش این بود که دفعه دوم  بیشتر میدونستم چی در انتظارمه. یکم تصمیم آگاهانه تری بود. توقع نداشتم مهاجرت همه مشکلاتمو حل کنه. میخواستم برم که دنیای بزرگتری رو تجربه کنم. نه لزوما دنیای بیرونی بزرگتر...شاید دنیای درونی بزرگتر. که همینم شد. پورتلند از تهران خیلی کوچیکتر بود ولی زندگی کردن توش دنیامو بزرگتر کرد. اون سالی که رفتم کانادا...فقط رفتم چون همه میرفتن. وگرنه هم ویکتوریا شهر خوبی بود. هم دانشگاهش از دانشگاه پورتلند بهتر بود و هم  آدمای خیلی خوبی داشت. حالا بگذریم. اینارو گفتم که بگم امروز که هفت سال از اومدنم به امریکا میگذره من دارم توی اون شهری زندگی میکنم که واردش شدم. به نظرم با مزه بود که شروع زندگی من توی شهر جدید همراه شد با سالگرد اومدن به آمریکا. این نقطه عطفای زمانی یا مکانی همینجوری خیلی مهم نیستن. ولی برای یکم مکث کردن و نگاه کردن به عقب خوبن. برای مرور کردن اتفاقا و روزای خوب و بد. اینکه بشینم فکر کنم که شبنمی که وارد پورتلند شد کی بود چی دوست داشت چی فکر میکرد و میخواست کی باشه و چقدر با الانش فرق کرده.  توی این به عقب برگشتنا و به خاطر این نقطه عطفا تصمیم گرفتم اینجا بنویسم و بیشتر بنویسم. بنویسم که بتونم به خودم وصل بمونم. که با خودم صادق بمونم. که یه کاری غیر از کار کردن برای اینکه بتونم پول اجاره خونمو بدم و برای یه روز مبادای نا معلومی ذخیره کنم هم کرده باشم. که بتونم سهیم شم فکرامو و خودمو. که نوشته هامو تو هم بخونی. تویی که نمیشناسمت. که خودمو ابراز کنم و با اینکه تو بخونی و دوست نداشته باشی هم اوکی باشم. که شاید هفت سال بعد که به عقب نگاه میکنم از خودم راضی باشم که این کارو کردم. پ.ن. این عکس رو توی راه که از پورتلند به لوس آنجلس رانندگی میکردم گرفتم. پورتلند شمال ایالت ارگان هست. اینجا جنوب ایالت ارگان و بعد از حدود ۶ ۷ ساعت رانندگیه.پ.ن.۲. باید اعتراف کنم که تمام مدتی که داشتم اینجا توی ویرگول مینوشتم  ...داشتم دنبال کارکتر ویرگول توی کیبردم میگشتم که هنوزم نمیدونم کجاست و خیلی جاها به جای ویرگول مجبور شدم از سه نقطه استفاده کنم. ایشالا پیداش میکنم زود.   </description>
                <category>Shabnam</category>
                <author>Shabnam</author>
                <pubDate>Tue, 18 Dec 2018 11:16:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>