<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شاهین غمگسار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shaahin.ghamgosar</link>
        <description>falakhanedoran.blogfa.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:55:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/16767/avatar/FMsVfN.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شاهین غمگسار</title>
            <link>https://virgool.io/@shaahin.ghamgosar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«اندوهی ناگفتنی» چاپ شد</title>
                <link>https://virgool.io/@shaahin.ghamgosar/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87%DB%8C-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D9%BE-%D8%B4%D8%AF-qki74dbrapbf</link>
                <description>مادرم نگاهی متحیر با چشمانی کاملاً باز داشت. ترس هرگز او را مغلوب نکرد، اما گاهی ترسی مبهم بر او مستولی می‌شد، آن هنگام می‌زد زیر خنده، شاید خجالت می‌کشید از اینکه بدنش گستاخانه و بدون اجازۀ او دارد این ترس را نشان می‌دهد. از دوران نوجوانی و حتی در جوانی جملاتی مانند «خجالت نمی‌کشی؟» یا «باید از خودت شرمنده باشی» همچون مناجات گوشش را پر کرده بودند. در این روستا با محیطی در چنبرۀ باورهای مذهب کاتولیک هر زنی که می‌خواست افسار سرنوشت خود را به دست بگیرد، گستاخ محسوب می‌شد و نگاه‌های تند نصیبش می‌شد تا شرمنده شود. اوایل این نگاه‌ها رنگ‌و‌بوی شوخی داشت، ولی بعد تبدیل به تهدید برای سرکوب ابتدایی‌ترین احساسات می‌شده است. حتی اگر صورت زنی «سرخ» می‌شد، حتماً باید از آن خجالت می‌کشید، چون پشت این سرخ شدن حتماً لذتی نهفته بوده. مادرم وقت‌هایی که غمگین بود به‌جای اینکه رنگ‌پریده شود سرخ می‌شد و به‌جای اینکه گریه کند، شرشر عرق می‌ریخت.  نویسنده: پیتر هاندکهمترجم: شیرین محمدیویراستار: شاهین غمگسارصفحات: 91انتشار: 1404#اندوهی_ناگفتنی#پیتر_هاندکه#شیرین_محمدی#انتشارات_طرح_نو</description>
                <category>شاهین غمگسار</category>
                <author>شاهین غمگسار</author>
                <pubDate>Sat, 17 May 2025 14:29:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب عقلانیت در کنش چاپ شد</title>
                <link>https://virgool.io/@shaahin.ghamgosar/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B9%D9%82%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D8%B4-%DA%86%D8%A7%D9%BE-%D8%B4%D8%AF-p51eylgfow5j</link>
                <description>طرح جلد کتاب عقلانیت در کنشنوشتۀ پشت جلد کتاب:جان راجرز سرل از فیلسوفان معاصر آمریکایی است و مشرب فکری‌اش از سنت فلسفۀ تحلیلی مایه می‌گیرد. تخصص وی در فلسفۀ زبان و فلسفۀ ذهن و موضوعات مربوط به خودآگاهی است. او در تأملات فلسفی‌اش برای زبان جایگاه ویژه‌ای قائل است و در روش فلسفی خویش از تحلیل منطقی بهره می‌برد. او معتقد است اگر نتیجۀ اندیشه‌ای فلسفی با فهم متعارف و علم مدرن تعارض داشت، باید آن را کنار نهاد. کتاب عقلانیت در کنش از مهم‌ترین کتاب‌های سرل است. سرل در این کتاب تلاش کرده است تا تحلیلی از برخی از بحث‌انگیزترین مسائل فلسفی ارائه دهد. مسائلی مانند اینکه کنش ارادی چگونه به‌ وجود می‌آید؛ آیا ما واقعاً دارای ارادۀ آزاد هستیم یا نه؛ چرا کارهایی را انجام می‌دهیم که بد می‌دانیم؛ و عقلانیت عملی یعنی چه و دارای کدام مؤلفه‌هاست؟ جنبه‌های مختلف عقل عملی در این کتاب با روشی جذاب به بحث کشیده شده است.نویسنده: جان سرلمترجم: حسن حشمتیویراستار: شاهین غمگسارانتشارات: طرح نونوبت چاپ: دومسال انتشار: 1403</description>
                <category>شاهین غمگسار</category>
                <author>شاهین غمگسار</author>
                <pubDate>Wed, 05 Mar 2025 09:18:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دربارۀ رمان چوب نروژی از هاروکی موراکامی، ترجمۀ مهدی غبرایی</title>
                <link>https://virgool.io/@shaahin.ghamgosar/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%88%D8%A8-%D9%86%D8%B1%D9%88%DA%98%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%88%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%DB%80-%D9%85%D9%87%D8%AF%DB%8C-%D8%BA%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-n7rtawo2byb6</link>
                <description>جلد انتشارات نیکاچوب نروژی یا به انگلیسی Norwegian wood (جنگل نروژی) رمانی است از هاروکی‌ موراکامی، شهره‌ترین نویسندۀ حال حاضر ژاپن. این رمان در ۱۹۸۷ چاپ شد و از قضا مایۀ شهرت او را نیز در مقام نویسنده‌ای بین‌المللی دست‌و‌پا کرد. ترجمه‌ای که من از این رمان خوانده‌‌ام ترجمۀ مهدی غبرایی است از نشر نیکا؛ البته پس از آگاهی از این حقیقت که سرودُم رمان با سانسور چیده شده (حدوداً از صفحۀ صد)، یک چشم‌ام به نسخۀ انگلیسی بود و چشمی دیگر به ترجمه. در این یادداشت می‌خواهم، به‌قدر دست‌، تلاش سیستم سانسور برای قلع‌وقمع این رمان را نقش بر آب کنم. تاجایی که می‌دانم دیگران نکرده‌اند و چون مأخوذند به حیا، ابا کرده‌اند. هم‌زمان، بر من فرض است تا از جهدی که غبرایی کرده تا با همه دست‌بستگی، داستان و منظور را برساند، قدردانی کنم؛ اگرچه درنهایت امر، ترجمۀ فارسیِ این رمان، ترجمه‌ای‌ از آب درآمده ناقص.⚠️ نکته: این یادداشت حاوی مطالب صریحی دربارۀ رابطۀ جنسی است.رمان دربارۀ شخصیتی به نام تورو واتانابه است که سال اول دانشگاهش را در توکیو (۱۹۶۹) به‌واسطۀ تلنگری که قطعه‌ای موسیقی (چوب نروژی از بیتلز) در ۳۷ سالگی در فرودگاه هامبورگ به انبار خاطراتش می‌زند، با «جزئیات فراوان» به یاد می‌آورد. رمان دربارۀ تمام آن چیزهایی است که دانشجویی سال‌اولی در دانشگاهِ کشوری آزاد تجربه می‌کند: فضای ملتهب سیاسی و اعتراضی (به‌ظن نویسنده به‌شدت باسمه‌ای و تهی‌ست و هویت معترضان و کنش‌گران مایۀ تمسخر اوست)، گیجی و منگیِ ناشی از کاسۀ چه‌ کنم‌ چه ‌کنم به‌دست گرفتن برای آینده (غولِ تصمیم‌گیری)، روابط با آدم‌های گونه‌گون به‌واسطۀ دانشگاه و سپس جدا شدن مسیرها، آمیزش با جنس مخالف (در شکل‌های گوناگون آن اعم از یک‌شبه، سوئیچ، سکس دهانی -Oral- و... )، کتاب، رمان (نام نویسندگان و کتاب‌های بسیاری در این رمان می‌آید که برخی شناسند و برخی ناشناس)، عشق‌و‌عاشقی، موسیقی (نقشی که موسیقی در این رمان ایفا می‌کند بازسازی رنگ‌و‌بوی دهۀ ۶۰ میلادی است)، خودارضایی و در آخر دریافت و روبه‌رویی با احساس فقدان و حرمان دوستان در زندگی. این حقیقت که آدمی باید بار مسئولیت زندگی خویش را با همه سنگینی‌هایی که فراق و فقدان و مرگ (عناصری که نویسنده در لایه‌ای از لایه‌های رمان گنجانده و ترجمۀ فارسی بیشتر معطوف به همین لایه از آب درآمده) دارد، تحمل کند، تنها عنصر این رمان است که در ایران می‌شود به صراحت دربارۀ آن صحبت کرد. این ارزش (تحمل کردنِ زیستن) در رمان چوب نروژی، به باور من، مستقیماً از مجرای رابطۀ جنسی و شوری می‌گذرد که معاشقه و مغازله -بر این دو واژه تاکید می‌کنم- می‌تواند برانگیزد و در وجود یکی از شخصیت‌های رمان (میدوری) به فراوانی نهاده شده است. از این‌ها گذشته، چوب نروژی رمانی است که باید دقیقاً در سال اول دانشگاه آن را خواند. همان سالی که وزش دمادم تستسترون و استروژن در هوا دانشجویان را سرمست می‌کند.حقیقت این است که این رمان در ایران و در حکومت فعلی امکان انتشار کامل و بدون سانسور ندارد. صحبت از سانسور یکی‌دو ماچ‌و‌بوسه و شاید هم‌خوابگی با یکی‌دو نفر نیست. صحبت از صفحه‌صفحه سانسور است دربارۀ جزئیات رابطۀ جنسی در اشکال متعارف و غیرمتعارف، صحبت دربارۀ فانتزی‌های جنسی، تماشای فیلم پورن، اعمال ممنوعه و حتی مسئله‌ای مانند خیس شدن یا نشدن حین نزدیکی که فرازهایی از داستان اساساً به آن گره می‌خورد. البته همین‌جا باید اشاره کرد که ترجمۀ مهدی غبرایی سربسته به این مسائل اشاره می‌کند و به تعبیری شما را تا پشت در اتاق خواب می‌برد، اما اظهرمن‌الشمس است که با آزادی بی‌کران حوزۀ چاپ‌و‌نشرِ اینجا نمی‌تواند برای مثال «...» [به‌سبب پرهیز از متهم شدن به هرزه‌نگاری، دو نمونه از متن انگلیسیِ رمان را در ویرگول حذف کردم. از لینک بخوانید] و از این دست تعابیر و تصاویر بی‌پرده را ترجمه کند. گویا عده‌ای از خوانندگان شاکی بودند که چرا مترجم کم‌کاری کرده و همه‌چیز را ترجمه نکرده؛ شرمنده که مترجم چریک فدایی نیست. با‌این‌همه، کتاب از حیث تعداد صفحه چندان شما را به شک نمی‌اندازد (چاپ انتشارات نیکا ۳۷۲ صفحه دارد و نسخۀ انگلیسی که من خواندم، ۳۵۱ صفحه). همچنان که شاخک‌های من را نیز تا صفحۀ صد آنچنان تیز نکرده بود تا بدانم پشت در اتاق خواب چه خبر است.در ترجمۀ غبرایی تقریباً تمام سه‌نقطه‌ها حاکی از سانسور است. گاهی یک سه‌نقطه مساوی است با دو صفحه سانسور. اینجا باید به بلاهت سیستم سانسور در چیزهایی بس ساده نیز اشاره کنم. اینکه مثلاً جای «دوست‌پسر» را «نامزد» بگیرد گویا در نظرشان تیزهوشی مشعشعی‌ست در دفاع از موازین اخلاقی بلند اسلامی ایشان، اما فی‌الواقع گندی زده‌اند بسی بزرگ‌تر. اینکه کسی به ظن ایشان با کسی نامزد باشد و در همان حال با نفر سومی رابطۀ جنسی برقرار کند، آن‌قدر غیراخلاقی نیست که داشتن دوست‌پسر. شاید هم ارشاد به پذیرش polyamory (چنددلبری) روی آورده و ما خبر نداریم! خلاصه آمده‌اند ابرویش را درست کنند، چشم که هیچ، کمر اخلاق اسلامی را شکسته‌اند. خشک‌مغز که باشی، نه‌فقط وزارت ارشاد جمهوری اسلامی می‌شوی، بلکه مضحکۀ تاریخ شدن دم‌دستی‌ترین ره‌آورد خود‌به‌خودی‌ست.از همۀ این‌ها گذشته من هیچ ایرادی را متوجه غبرایی و ترجمه‌اش نمی‌کنم! حتی در نظرم این رمان یکی از ترجمه‌های درخشان غبرایی نیز هست. علت دفاعم از ترجمۀ غبرایی این است که می‌دانم چه خونی به جگر مترجم کرده‌اند که صفحه‌صفحه از ترجمه‌اش زده‌اند. یقیناً خود مترجم می‌داند در حال حاضر برای کدام فرهنگ ترجمه می‌کند و چه‌چیز را باید ترجمه کرد و چگونه ترجمه کرد و امکان ترجمۀ چه‌چیز وجود ندارد. ظرافت‌هایی که غبرایی خرج ترجمۀ این اثر کرده و در چاپ نهایی باقی مانده، با همۀ سانسورش، چنان در نظر من، به سخن خود غبرایی، «طُرفه» است که کیف خواندنم را حسابی کوک می‌کرد. خاصه اینکه با برخی کلمات گیلکی (کته‌مشته، کاکایی، عدل و...) به قیمت دست‌رنج خود افزوده است.سخن دراز کردم، باری، آخر سر باید پرسید آیا سانسور این رمان به داستان آن آسیب زده است یا نه؟ هم می‌توان گفت بله، هم نه. چراکه این ظرفیت به واسطۀ لایه‌هایی که به آن اشاره کردم در رمان وجود دارد. شاید پاسخ این است که «در مجموع»، چوب نروژی ارزش آن را دارد که به فارسی خوانده شود، چراکه مترجم تا آنجا که از دستش برمی‌آمده به حذفیات اشاره کرده است. ولی طبیعتاً نسخۀ انگلیسی یا ژاپنی رمان نسخۀ کامل‌تر و ‌دست‌ناخورده‌تری است که جزییات بسیار رابطه‌های متعدد جنسی –حتی تا صفحه‌های آخر-، سبب شده ترجمۀ فارسی به نسخه‌ای دیگر و نسخه‌ای ناقص از این رمان موراکامی بدل شود. خالی از لطف نیست اگر بدانید به خیالم چوب نروژی از حیث Demography در دسته سِینِن مانگا (Seinen Manga) قرار می‌گیرد. آشکار است که چوب نروژی مانگا نیست، بلکه از حیث جمعیت‌شناسی به‌وضوح با چنین دسته‌بندی‌ای می‌توان آن را معرفی کرد تا برخی از پیرنگ‌های کلی رمان مشخص شود. این را برای آن کسانی می‌گویم که احیاناً با سبک‌ها و ژانرهای مانگا آشنایند.آری، می‌دانم، این دفاع من از ترجمۀ چوب نروژی مصالحه‌ای آشکار است، اما نیتم فقط از آن‌سوست تا زحمت مترجم بی‌قدر نشود. نکته‌ای حین نوشتن این مرور به خاطرم رسید. اگر مقایسه‌ای میان ترجمۀ چوب نروژی و ترجمۀ رمان تقسیم از پیرو کیارا شود، صراحت ترجمۀ تقسیم از سحابی گام‌ها جلوتر از ترجمۀ چوب نروژی از غبرایی از حیث تصویر و توصیف کردن روابط جنسی است. البته این قیاس فقط به میانجی ترجمۀ تقسیم انجام می‌شود و بنده از حذفیات آن بی‌خبرم. هرچه هست، آنچه در تقسیم خواندم صریح‌تر و اروتیک‌تر از آن بود که با متر‌و‌معیار ارشاد حذف نشود. با این حال، می‌شد با همان رویکرد و با درنظر گرفتن شاخص‌های فرهنگی، دست‌کم چوب نروژی را کمتر زیر تیغ سانسور فرستاد تا کتاب این اندازه سلاخی نشود. خب، این آرزویی‌ست محال.با این همه، نسخۀ انگلیسی به آسانی در دسترس است و با اینکه انگلیسی من چندان تعریف‌بردار نیست، اما نسخه‌ای که خواندم چندان دشوارفهم نبود و روان‌تر از آن می‌خواندم که تصور می‌کردم. ترجمۀ غبرایی از رمان نیز هرقدر سربسته نباشد و خیالتان راه بدهد که چه خبر است و مترجم هم گراهای لازم را به مخاطب بدهد، بی‌پردگی توصیفات موراکامی از سرریز هورمون‌ها در دوران دانشجویی و شباب جوانی چیزی نیست که با اشاره‌ای در پرده یکسر دریابید.در پایان، اگر سر از کلاف سانسور و شیطنت‌های دانشجویی رمان بیرون بیاوریم، که نزد جوانان تشنه و محروم این سرزمین آرزوست و حسرت و خیال، چوب نروژی در نظر من رمانی‌ست معمولی‌ که هرچه در پرداخت شخصیت‌های فرعی موفق است، در پرداخت عمیق به شخصیت اصلی ناکام می‌ماند. شاید همین نامعلوم بودن سرنوشت شخصیت در رمان و به‌قولی نبستن سرنوشت اوست که این گمان را تقویت کرده که او خود موراکامی است و داستان کتاب داستان بیست‌سالگیِ بلهوسانه و سرخوشانۀ خود او. شاید مرتبط‌ترین علت حضور رمان‌هایی مانند ناطور دشت و گتسبی بزرگ در این رمان و اشاره‌های مکرر به آن‌ها، نوعی نسبی‌گرایی باشد که در شخصیت باری به هرجهتِ واتانابه دیده می‌شود و او را در تصمیم‌گیری مردد می‌کند و در شخصیت‌های رمان‌های یاد‌شده نیز هست. واتانابه گاهی شیفتۀ ناگازاوا (هم‌دانشگاهی‌اش) می‌شود و گاهی از او بی‌زاری می‌جوید، گاهی شیفتۀ میدوری (معشوقۀ دوم) است و گاهی بیخیالش، از کودکی مهر کیزوکی (هم‌بازی دوران دبیرستان او) را در دل دارد و بیشتر شیفتۀ نائوکوست (ضلع سوم دوستیِ واتانابه، کیزوکی و نائوکو) که نمی‌داند با او و دلبستگی‌اش به او چه کند. بگذریم که علت این شیفتگی به نائوکو چندان روشن نیست و ترسیم شخصیت نائوکو نیز آنچنان کاریزما و گیرایی‌ای ندارد که بتوان باور کرد واتانابه یا حتی خواننده شیدای او شود. مجموع این‌ها سبب می‌شود بگویم چوب نروژی رمانی معمولی‌ست، نه شاخص. اگر هم در میان آثار موراکی شایان توجه است، صرفاً به همان اگزوتیک بودن روابط جنسی آزادانه نزد فرهنگ ما برمی‌گردد. وگرنه پیش من، کافکا در کرانه هنوز بهترین رمان موراکامی‌‌ست. بااین‌حال، چوب نروژی را دوست داشتم و یقیناً ارزش خواندن دارد.</description>
                <category>شاهین غمگسار</category>
                <author>شاهین غمگسار</author>
                <pubDate>Mon, 25 Nov 2024 17:50:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استیصالِ تن یا فروپاشیِ روان؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shaahin.ghamgosar/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%B5%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%AA%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-dvevrchyeuyy</link>
                <description>عکس از همان سکانس گریستن در حمامِ جدایی نادر از سیمین است (1389). در زندگی هر آدمیزاد لحظه‌ای هست که باید آن را «فروپاشی» یا «لحظۀ استیصال» نامید. یا شاید هم فرایند منتهی به آن لحظه را باید چنان نام داد، نمی‌دانم. لحظه‌ای که در حالات عادی و روزمرگی هرگز تصور نمی‌کنید به آن آستانه برسید و طاقتْ ناگهان طاق شود و در سینه چیزی بترکد و هر گوشۀ چشم از غم دل دریایی شود. تا پیش از وقوعش فقط آن را در فیلم‌ها دیده‌اید و در رمان‌ها خوانده‌اید، اما بالاخره هرکسی جایی به آن می‌رسد تا آن را بچشد و خود می‌داند که «این همان لحظۀ فروپاشیدن یا استیصال است».پس از آن، اگر از جرگۀ اثرپذیران باشید، اثری در جانتان باقی می‌گذارد که تا ابد در خاطرتان انبار می‌شود و کارکرد آن هم تهاجمی وحشیانه به غرور آدمیزاد است. جوری که دیگر تا زنده‌اید از صرافت قربان‌صدقۀ قدو‌قامت و زوروبازو رفتن و مرعوب کردن دیگران با زبانِ سرخ و منم‌منم کردن‌های رنگ‌ووارنگ و جا‌به‌جا می‌افتید. گفتم اگر اثرپذیر باشید، ورنه آدمیزاد اثرناپذیر که آدمیزاد نیست.اگر شما در همۀ عمر سرسختانه قائل به دیسیپلین و اصول -گو اصول کاملاً شخصی و نه جهان‌شمول- و رعایت چیزهایی بوده‌اید که پاپس کشیدن یا کوتاه آمدن از آن‌ها برایتان ممنوع بوده است یا درنهایت امر، گذر کردن از مرزهای شمایل و شخصیتی که برای خود ترسیم کرده‌اید، گناهی نابخشودنی نزد روان و خویشتنتان باشد، آن لحظۀ استیصال بسی گران‌تر است و شکننده‌تر. حکماً به گونۀ شخصیتی (تیپ) یا از این دست تعابیر روان‌شناسانه ارتباط دارد و اینکه خمیرۀ زیستن را تماماً سبک‌سنگین کرده باشید و با خود بگویید هرچه هست همین گندی‌ست که از پدرومادر به ارث برده‌ام و باید گند را رُفت‌و‌روبید و با آن هم‌زیستی کرد. البته داشتم دوستِ فقیدی که این نوع فروپاشی برایش عادی شده بود و تا فرصتی، اغلب در تنهایی، گیر می‌آورد فرومی‌پاشید. آری، کم‌و‌بیش آگاهانه و حتی معتادانه. می‌خواهم بگویم همه‌جورش هست.بگذریم. ورنه چیزی که من می‌خواهم از آن بگویم، با آنچه بر هنری بارتیس (آدرین برودی) در فیلم detachment  عارض می‌شد (سکانس اتوبوس)، یا حتی با احوالی که جولی در فیلم the worst person in the world  هنگام غروب و خیره شدن به کوهساران اطراف محل زندگی‌اش احساس می‌کرد و چشم و گونه تر می‌کرد، تفاوت دارد. شاید هم تفاوتی در میان نباشد و آش همان آش باشد و کاسه همان! هرچه هست، مثل سدی‌ست که ناگهان می‌ترکد. حالی‌ست که گرچه پیش‌بینی‌اش نمی‌کرده‌اید، اما شدت وقوعش نیز چنان است که غافل‌گیرتان می‌کند. پیدایش کردم! درست مثل سکانس گریۀ نادر (پیمان معادی) در حمام، موقع شستنِ پدر در جدایی نادر از سیمین. شاید به از پا افتادن برندان در shame، زیر باران، نیز شباهت داشته باشد. نظیر این‌ها، اگر بگردید، باز هم هست، چیزی آنچنان یکه نیست که نشود یافت، اما احساس می‌کنم با آن سکانسِ جدایی قرابت بیشتری دارد.این فروپاشی یا استیصال برای من زمستان ۹۹ در خانه‌ام رخ داد. روزهایی بود که زمزمۀ ساخت واکسن کرونا دنیا را غرق در خوشحالی کرده بود و در کشور ما یک نفر صلاح نمی‌دید واکسنِ خوشحالی وارد شود. گرچه پیش از آن، فروپاشی‌ها یا احوالات ظاهراً مشابهی را در طول زندگی‌ام تجربه کرده بودم -یک بار در نوشتاری طولانی به یکی اشاره‌ای کرده‌ام-، اما جنس این یکی تفاوت داشت. و آن زمانی بود که یقین حاصل کردم که باز هم قدم از قدم نمی‌توانم بردارم و کار درد کمر از مدارا و کیسۀ آب گرم و آه‌و‌نالۀ محبت‌خریدارانه –این‌ها شیوه‌های تسکین و درمان آن گروهی‌ست که با یک غوره سردی‌شان می‌کند و با یک مویز گرمی‌شان- گذشته است و باید برای بار سوم سپردش به تیغ جراحان.موقعی بود که دیگر حتی نمی‌توانستم راحت و درست بنشینم و قاشقی غذا بی‌دردسر و درد بریزم توی خندق بلا. شبی از همان شب‌ها بود و شامی که یار تدارک دیده بود و سفره‌ای که پیش پای من گسترده بود و خودِ فرشته‌صفتش نیز کنارم نشسته بود. آن روزها من یک دست را ستون بدن می‌کردم تا بتوانم بنشینم و با دست دیگر غذا می‌خوردم تا فشار از ران و باسن برداشته شود و درد تیر نکشد و زوزه‌ام بلند نشود. نکند سرتان چنان کمردرد و دیسک کمری بیاید که یارای نشستن ساده را هم از کف بدهید. خلاصه اینکه آن شب نمی‌شد حتی یک دست را ستون کرد. درد در هر حالتی راحتم نمی‌گذاشت تا غذایم را بخورم. مجبور شدم دو دست را ستون کنم و ماتحت را قدری بالا بکشم تا در حالتی معلق قرار بگیرم، بلکه میرغضبِ سیاتیک بیخیال کشیدن آن عصب نفرین‌شده شود و درد ندود توی ران و ماتحت و کمر. اما خب، طبیعتاً دیگر دستی باقی نمی‌ماند تا غذایم را از بشقاب بردارم. این بود که یار مشتاقانه قاشقم را به بشقاب کشید و پرش کرد و در دهانم گذاشت. و این، همان لحظه بود: لحظۀ استیصال. من ترکیدم، فروپاشیدم، مستأصل شدم و ناگهان بی‌اختیار زدم زیر گریه. یار مرا در آغوش گرفت و من در همان حالت که دو دست را ستونِ بدن کرده بودم از این گونه‌ تا آن گونه گریستم. برای سلامت از‌دست‌رفتۀ خود می‌گریستم یا برای از دست دادن توانایی ابتدایی‌ترین کارها، یا از تحمیل این جسمِ قمصور بر تنِ بلورینِ یار یا شاید از تشبه به نوزادی و محتاجِ غذا رساندنِ مادر... نمی‌دانم.شاید جایی پسِ ذهنم آن پاره‌ای از رمان کوری حک شده بود که همسرِ پزشک هنگام خروج از آسایشگاه –گمان کنم در حالت نشسته بود و کون‌سُرَک- شاهد کثافت و نجاستِ وضعیت آدم‌های رمان در کریدور است. می‌پرسید این کجا و آن کجا؟ اما آن شب و آن استیصال آغاز راهی شصت‌هفتاد روزه بود که به بدتر از آن هم منتهی شد؛ بدتری بسیار شبیه‌تر به همان پارۀ کوری. ضمن آنکه در برکۀ ضمیرِ اثرپذیران، فروچکیدن قطره‌ای پژواک ابدی دارد و موج‌های سهمگین‌تر از موج دریاها روانۀ تن و جان می‌کند. امید‌وارم مطلب را رسانده‌ باشم و شما هم گرفته باشید.و درست همانجا، همان لحظۀ فروپاشیدن و خرد شدن و استیصال و فرود آمدن از اوج آن شاهین باصلابت و سلامت و مغرور و خودبسنده بود که دریافتم تکیه‌گاهی جز یار ندارم. کسی جز یار نیست تا قاشقی غذا دهانم بگذارد. آن همه سال تک‌روی و به‌تنهایی مالاندن پشت جهان به خاک و آن همه رنج و عذابی را که لشگرلشگر آدمِ امروزی را از پا می‌اندازد تحمل کردن و دم نزدن... آخر آن لحظه فروریختم. مادامی که سال‌ها بود می‌دانستم دیگر آن آدم سابق از حیث سلامت نیستم، اما گویی آن لحظه باید به آن شکل در محروم‌ترین و ناتوان‌ترین شکل رخ می‌داد تا چیزی چکیده و فشرده در خاطر ثبت شود. همچنان‌که گفتم، پس از عمل به درجات اسفل دیگری از انسان‌بودگی خویش نیز سقوط کردم و به چیزهایی تن دادم که نگو و نپرس.این‌ها همه نادیده گذاشتن حضور یار نیست –به‌سبب حضور خون‌رسان او بود که دوباره سرپا شدم و جانی جاری شد به تنم-،  بلکه مشاهدۀ خویش و خویشتن است در قیاس با چیزی که از آن پیشتر از خود ساخته بودم. کسی که چند سال یک بار مریض می‌شد و از اعضا و جوارحش به‌واسطۀ ورزش و نرمش نیک نگهداری کرده بود و به دودودم و شراب‌خواری مفرط و سیروپر خوردن و چاقی و درغلتیدن در هزار مرض و مضر دیگر نیفتاده بود. تن تنی بود سالم و من آدمی بودم که به همین راحتی به چاله‌هایی سُر نمی‌خوردم که دیگران فوج‌فوج با کله در آن‌ها سقوط می‌کردند، حتی مدتی پیش از آنکه از پا بیفتم باشگاه هم می‌رفتم، پس، آن عجز برایم بسی گران‌تر بود. می‌دانید چه می‌گویم؟!این است که وقتی سخن‌ها و شعارهای امروزیان دربارۀ تن‌آگاهی و صاحب بدن بودن و قرار دادن بدن در کانون توجه زیستن را می‌شنوم، نخست گمان می‌کنم چه کلاهی که سر بدن‌دوستان و شنوندگان نمی‌رود –واضح است که از کدام کلاه حرف می‌زنم-، و سپس، با خود اندیشه‌کنان که انسان امروز چه چنگی انداخته به نخِ نازکِ تن و خیال می‌کند با آن می‌توان افسار همه سمندها را کشید که دیگر ممالک جهان را هم تهییج می‌کند به ستاییدنش. کیست که نداند آن نخ به کوچک‌ترین چموشیِ نوپا‌ترین سمندها پاره می‌شود. یادمان نرود که مثل پروانه‌ای در مشت چه آسون می‌‌شه مارو کشت و این بدن هم نه آنچنان سپری‌ست ستبر که گمان می‌کنیم. حال به سود هر جبهه و گروه و اقلیتی، یا فقط به‌سبب شیفتگی بی‌مثال به بدن و براندازش در آینه و لنز دوربین‌های باکیفیت، همه هم‌و‌غم‌مان این باشد که فقط من مهم‌ام و این تن. نع!حرف‌هایم این معنی را نمی‌دهد که به سلامت توجه نکنیم، که خود همچنان‌که گفتم، کسی بوده‌ام سلامت‌باور و سالم‌زیست. روی سخنم چیز دیگری‌ست که در آن «ازدیاد» می‌بینم و «مباهات بیرون از اندازه به جسم». روی سخنم با تن‌آگاهی و تن‌پروریِ زیاده است. یادم می‌آید الهی قمشه‌ای در یکی از سخنرانی‌هایش می‌گفت هیچ‌کس برایتان نمی‌ماند، نه مادر، نه پدر، نه فرزند و نه همسر. شما تنهایید و زمان مردن به تنهایی می‌میرید. حال من می‌گویم: شما تنها هم نیستید! نه حتی با خود. آن لحظۀ استیصالی که من از آن دم می‌زنم، لحظۀ دریافت این حقیقت است که تن نیز به کلی شما را وا خواهد گذاشت. روزش بخواهد رسید. حال اگر بخت‌یار باشید، یاری در کنار خواهید داشت، اگر نه که هیچ. همان تنی که به آن می‌نازیم و از تراشیدگی و کشیدگی و چرخش‌اش حظ می‌کنیم هم برایتان نمی‌ماند. شما تن خود را نیز از دست خواهید داد و برخواستن سلامت از تن و بدن گام آخر از دست دادن خویش است. مگر آنکه به خویشتنی دست یازید که نمی‌میرد. و آن گام نخست در یافتن خویشی دیگر است، آنگاه دوباره تنِ خویشتن را بازمی‌یابید!</description>
                <category>شاهین غمگسار</category>
                <author>شاهین غمگسار</author>
                <pubDate>Mon, 11 Nov 2024 11:24:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب دق کردن؛ آن‌گاه که هر نفس‌ نه رها کردن قاصد‌های جمیلِ زیستن که بیل‌بیل ریگِ مردن ریختن است درون چالِ سینه</title>
                <link>https://virgool.io/@shaahin.ghamgosar/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%82-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A2%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%85%DB%8C%D9%84%D9%90-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%84-%D8%A8%DB%8C%D9%84-%D8%B1%DB%8C%DA%AF%D9%90-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%DA%86%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%87-msqp38h4o5hn</link>
                <description>عارف قزوینی در اواخر عمرمعنایش صریح است، اما چگونگیِ رخ‌‌ دادنش مبهم. اگر یقه‌تان کند، خلاصی از آن ارادۀ رستم می‌طلبد و راهش هفت‌خان می‌‌نماید. «از بسیاریِ اندوه به دِق مردن»؛ این یادداشت دهخداست در فرهنگ لغت دهخدا، از معنای دق کردن.سال‌هاست معنا، چیستی و حقیقتِ دق کردن گوشه‌ای از ذهنم را گرفته است و هرگز کم‌اثر نشده و هرازگاهی به سبب‌های گوناگون به آن رجوع ‌کرده‌ام یا خود از آن پشت‌وپسله‌های حافظه بیرون آمده و سبب شده نورافکن خاطرم را به آن بتابانم. شما نیز حتماً اصطلاح دق دادن را از زبان پدر، مادر و دروهمسایه شنیده‌اید یا شاید بشناسید کسانی را که احوالشان احوال غصه خوردن بوده و از دق مرده‌اند. کم‌سن‌وسال‌دار‌تر که بودم دق کردن و مردن برایم از آن مرگ‌ها بود عجیب و رازآمیخته. وقتی می‌شنیدم فلانی دق کرده مرده، نمی‌فهمیدم یعنی چه بر سرش آمده و مرده است.تلونِ مرگقتل با تفنگِ سرپر و داس و داره و گرباز را می‌فهمیدم؛ سکته را گرچه نیم‌بند و ابتدایی، می‌فهمیدم؛ خبر آویختنِ جوانانِ عاشق از دیرک‌های چوبیِ طویله‌ها و تیلمارها را می‌شنیدم؛ از خودکشیِ فجیع با قرص برنج می‌دانستم؛ تصادف کردن با موتور و ماشین را در جاده‌های تنگ و مال‌روهای پُرتیف و تودرتوی لنگرود و چاف و چمخاله به چشم می‌دیدم؛ غرق شدن در شبِ دیجور و هراسناکِ خزر هنگام صیدِ‌ ممنوعِ اوزون‌برون و سیتری –در گویش محلی- (فیل‌ماهی) را مو‌به‌مو خیال می‌کردم، -خیالِ آن شالِ خوش‌رنگ و مخملم را که به عمویم قرض دادم و در شبی طوفانی در خزر گم شد-؛ شب خوابیدن و صبح پانشدن را می‌فهمیدم؛ از بیماری و نارسایی و نقص و عمل مردن را و در آخر تماشاگرِ مرگِ آقای آرزم/آرزومند[1] بودن، وقتی شاید هنوز ده سال نداشتم.همسایۀ لاغرآدم و پیر و خموده‌ای که همیشه ‌ژیلۀ بافتِ قهوه‌ای ‌می‌پوشید روی پیرهنی روشن، به همراه شلوارِ پارچه‌ایِ تیره. بعضی صبح‌ها از خانه‌شان شیر گرمِ گاو می‌گرفتم و به همین خاطر احساس می‌کردم از راهِ شیر گرفتن با مرگِ او مرتبط بودم. پس من هم هنگامِ شنیدنِ خبر بالای سرش رفتم تا صورتِ خالی از زندگی‌اش را ببینم. البته که هیچ تصوری از دیدنِ صورتِ آدمی مرده نداشتم و هنوز هم صورتِ آقای آرزم/آرزومند در ضمیرم جای صورتِ هر مرده‌ای حک شده است.شیر دوشیدن از پستانِ پرزندگیِ گاوِ هلندیبعضی صبح‌ها مادر پارچی استیل به‌دستم می‌داد و من در هوایی شوروم‌گرفته می‌رفتم دو خانه آن‌ورتر دروازۀ آهنی و زنگ‌زده‌ای را پس می‌راندم و به حیاطِ بزرگِ خانۀ آقای آرزم/آرزومند پا می‌گذاشتم و اهلِ خانه را بلند صدا می‌زدم تا از حضورم خبردار شوند. مدتی منتظر می‌ماندم. به پشت‌خانۀ جنگل‌مانند و حیاطِ چاه‌دار و وسیع و دارودرخت‌های انبوهشان نگاه می‌کردم. یکی از دو دخترش، با قامتی درنظرم‌درازترهنگام‌صبح و خوابالودگیِ چشم‌های نیمه‌باز و دامن بلندِ سفید بر پله‌های خانه پیدایش می‌شد. لچکش را ناشیانه زیر چانه گره می‌زد و پیش می‌آمد و من در سکوت پارچ را به دستش می‌دادم و او لخ‌لخ کنان پارچ را از دستم می‌گرفت و در سکوتی جهان‌گیر در طویله را باز می‌کرد و وارد می‌شد. در چوبی را پس می‌داد و نور که به تو می‌تابید، از درون سیاهی هیبت گاوی عظیم پیش می‌آمد. با وقارِ تمام رو به دیوار ایستاده بود و چشمانش گویی از گوشه من را می‌پایید و از منخرین بزرگ و خیس‌اش بخار بیرون می‌زد. مانند کوهِ گوشتینِ بزرگی بی‌جنبش ایستاده بود و هر جنبش‌اش اعلان خطری بود برای من تا پا پس بکشم. گاوی سفید با لکه‌های ریزودرشتِ سیاه در جای‌جایِ پوستش. محلیان به آن گاوِ هلندی (هولندی‌گو‌ی) می‌گفتند. دختر آقای آرزم/آرزومند بی‌واهمه پارچ استیل را زیر پستانِ بادکرده از فراوانیِ شیر می‌گذاشت و روی چهارپایۀ کوچکِ چوبی‌ای پشت به من می‌نشست و با تکانِ اندکِ شانه‌ودست، پارچم را با صدایی تیز پر می‌کرد. گریستنِ آن دخترانِ درازقامت را بر بالین پدر، وقتی در آن هنگامۀ مصیبت‌زده مچاله‌تر بودند، به یاد دارم و فوجِ جمعیت و گردن‌درازکردن‌ها برای رویتِ چهرۀ زردِ مرده –چهره‌ای به‌غایت زرد- در اتاقِ پیرمرد را از چندوجبی شاهد بوده‌ام؛ اما چنانکه گفتم، دق کردن مبهم بود، روشن نبود، فهم نمی‌شد، در خاطر ترسیم نمی‌شد و تصور کردنِ چگونگی‌اش ناممکن می‌نمود.دق‌ کردن دقیقاً چیست؟در گزارشی در سایت ایندیپندنت فارسی خواندم که ترکیب اضطراب بلندمدت و رویدادی ناگوار می‌تواند موجب بروز پدیده‌ای به نام نشانگانِ دل‌شکستگی یا «دق کردن» در انسان شود. نشانگان دل‌شکستگی یا «تاکوتسوبو»[2] علایمی مشابه حملۀ قلبی دارد و می‌تواند با درد قفسۀ سینه و نفس‌تنگی همراه باشد. این نشانگان می‌تواند باعث بروز طیفی از مشکلات شود و محققان بر این باورند که سالانه ۲۵۰۰ نفر در بریتانیا به آن دچار می‌شوند. عموماً زنان در دوران پساقاعدگی به این عارضه مبتلا می‌شوند که در برخی موارد می‌تواند مرگبار باشد.[3]کسی در ایران حساب دق‌کردگان را دارد؟ اینجا حساب آنچه دارند بگو!از آخرین دفعاتی که از زبان یکی شنیدم کسی دق کرده مرده، پس از مرگ ناصر حجازی، فوتبالیست و مربی خوشنام، از زبان حسین کلانی، در مستندی دربارۀ حجازی بود. البته حجازی گویا بر اثر سرطان ریه درگذشته است، اما تعبیر کلانی از مرگ او به سرنوشت و زیستی اشاره دارد که این شخصیت از سر گذرانده است. به زندگیِ پرمشقت‌ و ناملایمتی‌ها و نامردمی‌ها و نامرادی‌هایی که در حق او روا داشته‌ بودند. به همان چیزی که این مردِ سرتاپا کاریزما را از درون خورد و او بروزش نداد و به هیئت سرطان در تنش رویید و نطفۀ مرگ زیر پوستش شکفت. آن چه بود؟ آنچه پسِ چشم‌ها و صورتش می‌گذشت چه بود که توانست آن قدوقامت سترده از نقص و صورت پرجلال را درهم بشکند؟ حقیقتاً «تاریخ هر زندگی تاریخ رنج است».[4] و این همان‌جاست که دستم به قلم می‌رود تا دربارۀ دق کردن بنویسم. حکماً نطفۀ این جستار همان‌جا و همان‌سال بسته شده است.سازوکار اندوهگینی و غصه خوردندلخواهم بود بدانم خمیرمایۀ آدمی از چیست که تا این اندازه مستعد اندوهگین شدن است؟ آیا خدا در لحظۀ‌ دمیدنِ‌ روحش در ما غمگین بود که چنین مستعد غم شدیم؟ اشارۀ او به وَهُوَ الَّذِيَ أَنشَأَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ،[5]‌ اشاره به آن است که این نفسْ نفس اوست و نفس او هم اندوه‌ذات است یا که ما همه یک تنیم و این تنِ واحد تنی‌ست غم‌آجین که تحویل گرفته‌ایم؟ گرچه خود با اشاره‌ای علمی به سازوکار دق کردن پرداختم، اما گمان می‌کنم سراغ از پاسخِ علمی گرفتن در چراییِ اندوه ما را به جای روشنی نرساند. شاید روان‌شناسان راست بگویند که اندوهگینی و غم به‌شدت به فرهنگ مرتبط هستند. شاید هم روزی علم دقیقاً گفت چه مرگمان است! با‌این‌حال، اکنون، گفتن از اندوه و چرایی‌اش برای علم همان‌قدر میسر است که گفتن از خیال. اما این نیمچه‌بن‌بست دستاویزِ نپرسیدن و نپوییدن نمی‌شود. بیایید داستان را ساده کنیم و بگوییم می‌دانیم که همه‌چیز زیر سر یاخته‌های عصبی و نورون‌ها و سرعت انتقال اطلاعات در قشر کورتکسِ مغز است. امان از علم! بااین‌همه، راستی را غم چگونه بر ما چیره می‌شود؟ چه‌چیزهایی مستعد بار کردنِ غم‌هایند بر خاطرمان و چه‌چیزهایی سبب‌ساز بار شدنشان بر قامتمان؟ پاسخ بی‌شمار است. چراکه شمارۀ غم‌واندوه بی‌حساب است. آدمی می‌تواند برای از دست دادن دفترچۀ یادداشتش نیز غمگین شود. آدمی می‌تواند برای مرگِ حیوانِ خانگی‌اش سخت بگرید. آدمی می‌تواند در فراقِ یار آهِ جگرسوز برآرد. آدمی می‌تواند در دوری از وطن، بی‌آنکه نشانی از حزن در او پیدا باشد، اندوه‌زده باشد. آدمی می‌تواند در وطنش غریبی کند و حکام با قوانین جاهلانه‌شان بر این‌گونه غربت بیفزایند. آدمی می‌تواند در نبودِ آزادی حبس کشد و هستی‌اش تنگ‌جا شود، هرچند سر به همه کوه‌ها و دریاها گذارد! به این ترتیب، با شرحی که از ازل تا اکنون دادیم، غمگین شدن برای آدمی، سوای بافتِ فرهنگی، آسان است و غم در دسترس و مایۀ غصه خوردن بی‌حد. گویا چندان هم محتاج چرایی و چگونگی نیست. خمیره همین است؛ همیشه بوده.از همۀ این‌ها گذشته، شاید گفتن از اندوه و غم برای بسیاری راحت بنماید و باز شاید رها شدن از آن همچون پریدن گنجشکی از پیش رو سهل باشد و روزمره. شاید این حال‌واحوالی که من از آن دم می‌زنم برای عده‌ای پرت‌وپلاگویی باشد و نالازم و چسبیدن به رویی از سکۀ آدمی که حاصلی ندارد و می‌توان با روی دیگرِ خُلق انسان، با صلابت و مهابت از آن گذر کرد؛ شاید؛ ولی از‌آنجاکه امروزه آنچه مثل ریگ فراوان است، راهکارها و اندرزها برای گریختن از غم است و آویختن به شادی و زیستنِ شادمانه، بر اهمیتِ اندوه بیش‌ازپیش پی می‌توان برد و هراسِ غیرعادیِ آدمِ امروزی را از آن دال بر حضور بی‌تخفیف و پراثرش دانست. به کجا چنین شتابان؟ به گریز از این همه غم؟از غم‌هااز این پدیدارشناسیِ غم بگذریم. حقیقتاً غم و اندوه با آدمی چه‌ها که نمی‌کند. غصه غصۀ وطن باشد یا غمِ زیستن و اندوهِ هستی و حزنِ نامردمی‌ها و ملالِ تنهایی‌ها و محنتِ حرمان‌ها و رنجِ فقدان‌ها، توفیری ندارد، حاصل باری‌ست که در سینه می‌انبارد، وزنی‌ست که بر دوش می‌نشیند و دلی که انگار در مشت فشرده می‌شود و گاهاً تیر می‌کشد و چشمی که آویختنِ پرد‌ۀ غم فروغِ نگاه را از آن می‌رباید. چشم‌ها هرگز دروغ نمی‌گویند. به این‌گونه چشم‌های غم‌زده باز خواهم گشت.غم‌های سنگین‌تر و سهمگین‌تر را به‌یاد می‌توانید آورد؟ آیا می‌توانید تصور کنید وقتی صبح‌ها چشمتان به نورِ آفتابِ صبح‌گاهی می‌افتد، نخستین و تنها تمنا در دل مردن باشد؟ علت باید چه‌سان گران باشد تا دست رد زد بر سینۀ همه زیستن و همه امید و همه ایمان. آیا هرگز شاهدِ لحظه‌لحظۀ شکفتنِ شکوفه‌های پیچک در صبح‌گاهان در حیاط خانه بر اثر بی‌خوابی بوده‌اید؟ کدام سبب آن‌سان نیرومند است تا تمام شب خواب از چشم برباید یا که اندیشۀ خواب هرگز از خاطر نگذرد؟ «هرگز فوراً بدبختی کسی را باور نکنید. بپرسید که می‌تواند بخوابد یا نه؟... اگر جواب مثبت باشد، همه‌چیز روبه‌راه است.»[6]چه غمی باید بر دل هوار باشد تا آدم اینچنین شود؟ چرخ چگونه می‌چرخد و غم به چه بدل می‌شود که در دالان هاضمه درد می‌شود و سرِ دل سنگ می‌شود و جرعه‌ای آب خوردن هم سخت می‌شود و پشت و کمر از این درد سیاه می‌شود؟ آیا درد و گریه خواب را بر شما حرام کرده است؟ آیا کنارِ دردِ آتشناکِ سوزش معده و گریۀ شبانۀ یارتان بی‌خواب شده‌اید و لال مانده‌اید و به دست‌های وامانده چشم دوخته‌اید و نی‌نی مردمکانتان لرزیده از لرزه‌های ناتوانی از اینکه فقط بغل کردنِ عبث از عهده‌تان ساخته است؟ آغوش را بی‌هوده دیده‌اید؟ آیا می‌فهمید مادری را که از داغِ مرگِ نوزادش، از داغِ غمِ مرگِ نوزادش، از داغِ غمِ بیرون از تحملِ مرگ مرده باشد؟ آیا روی گرداندنِ پدر و مادر و برادر و خواهر و دوست را چشیده‌اید؟ تنهای تنهای تنها شده‌اید؟ بی‌کسی را می‌دانید چیست؟ همۀ این‌ها می‌شود غصه خوردنِ بیرون از اندازه که آخر می‌شود دق کردن، اما خود را به چهرۀ امراض و بیماری‌ها به ما نشان می‌دهد. همۀ این‌ها می‌شود غمباد و دل‌افگاری.این‌ها همه نمونه‌دردهایی بود که می‌تواند اسباب دق کردن را فراهم کند. نه که این‌گونه دردها علت تامِ دق باشد. که اینها مشت است نمونۀ خروار. ماسیدنِ درد و اندوه در درون آدمی چیزی‌ست بس دهشتناک که به انسان‌ها دو روی می‌بخشد. رویی معمول و آشنا در صورت که هیچ نشانی از آنچه در درون با خود دارد بروز نمی‌دهد و حتی همیشه به خوشی و خنده دیده می‌شود. و رویی در درون که آماجِ ناشناختۀ عوالمِ غم است. گو این غم شناس باشد و علتِ بیرونی داشته باشد، گو بیگانه باشد و باطنی (!) و گاهاً مبهم و شاید حتی فلسفی. این نوعِ دوم وادیِ دیگری‌ست که حتی شاید غم انگیزاننده هم باشد از برای خلق و این دست چیزها! شگفتا که خاطر ما وقتی حزین است شعر تر انگیزد. این غم خودآگاهی‌ای به‌دنبال دارد که گویا چندان هم بی‌خطر و بی‌عقوبت نیست. حال با آن کاری‌مان نیست. اینجا من با نوع نخستِ غمی کار دارم که از آن دم می‌زنم. غمی شناس، روشن، معمولی و زیسته به تن‌ها و خاطرهای رنجور. و وقتی از چنین اندوه و غصه‌ای دم می‌زنم گمان نکنید هیچ باشد و هضم‌کردنی و سهل. از یاد نبرید که هیچ غمی، حتی کوچکش اندک و سبک نیست. همه غم‌ها، حتی کوچک‌ترینشان بزرگ‌اند و سهمگین. «هنگامی که رنج و مصیبت به کسی روی می‌آورد، هیچ‌گاه به‌صورت جاسوسانی منفرد نیست، بلکه گروه‌گروه پیش می‌آید».[7]کشورِ دق‌خیزآنچه در این باب، اینجا، در این کشور، رخ می‌دهد بیشتر علت‌های شناس دارد و از حیث فراوانی آن‌قدر هست که زیستن در این خاک را پیش‌پیش به چیزی مصیبت‌بار بدل کند و اشکالِ اندوه را در لباسِ لشگرِ دردومرض به‌سوی جان رهسپار کند. ازاین‌رو، سلامت ماندن اینجا کارستانی‌ست از آن دست که از دست همه برنیاید. خواه دختری بوده باشی کرد یا بلوچ یا ترک، با ریسمان‌های رسم‌ورسوم کهنه بر دست‌وپا و سرنوشت و عمرت، خواه روزنامه‌نگار یا نویسنده‌ یا شاعر یا فعال محیط‌زیستی تهران‌نشین که سودای نوشتن و فریاد کردنِ نهانِ آدمِ اینجایی و درد اینجایی و کوفت اینجایی در خیالت باشد و سایۀ عکازۀ استصواب را ببینی بر سر. «چه تازیانه کف پا خورده باشد، چه از فشارخونی موروث در رنج بوده باشی، قرار جایش را می‌سپارد به بی‌قراری که وقت‌وبی‌وقت، سایه‌به‌سایه، رگ‌به‌رگ، دنبالت کرده است تا این خواب.»[8] آن قرار که بدل می‌شود به بی‌قراری، حال علتش از هرچه بوده باشد، آستانۀ ورود به جهانِ اندوه است. شاید آن تبدیل در نظر مختاری اضطراب باشد، اما به چشم من اضطراب نیز ارتباطی نازک با حزن و اندوه دارد. گامِ پیش از اندوهگین شدن شاید اضطراب است. نمی‌دانم!گاهی هم ارتفاع پریدن خیالتان بیش از ارتفاعِ پریدنِ اذهانِ دیگران است و این، که به خودی خود نباید چیزی غمبار باشد، به زیستن در سرزمین قدکوتاهان شباهت می‌برد و بدل به رنج و اندوه می‌شود؛ چنان‌که فروغ بود. طولش ندهم، من از هر چشم و هر گوشه به این صحنِ سبز و مقدسِ زندگی بنگرم، ازدحامِ سیاهِ اندوه را بیش از فوارۀ شادِ آن میانه و قاصدکان جمیلِ پرّان در اکنافش می‌بینم.چشم‌های عارفاز بزرگ‌ترین دق‌کرده‌های تاریخِ دقِ ایران –چراکه ایران خاکی‌ست دق‌دهنده و در این باب باید کتابی جامع نوشت-، دست‌کم از میان آنانی که من می‌شناسم، عارف قزوینی‌ست. نخستین بار در کتاب چهار شاعر آزادی از محمدعلی سپانلو خواندم که عارف بر اثر دق، در گوشه‌ای از قزوین موسوم به درۀ مرادبیگ، در تکی و تنهایی مرده است. هنوز به‌یاد دارم هنگام خواندن احوال اواخر عمرش گویی سینه‌ام فشرده می‌شد و در جانم چیزی می‌خلید و حاصلش افشره‌ای می‌شد از وجودم که به‌سوی عارف پرمی‌کشید. دوست‌ می‌داشتم در آن زمانه می‌زیستم و به‌سویش، پیاده یا سواره، می‌شتابیدم و در آغوش‌اش می‌کشیدم تا فقط از دق نمیرد. تا از غمش بکاهم و زنده بماند که فقط از دق نمیرد. تا به حال در سیمای عارف قزوینی، در عکس‌های اواخر عمرش، دقیق شده‌اید؟او دقیقاً سیمای کسی را دارد که از چیزی بسیار در رنج است. به چشمانش خیره شوید. حتی از پس دهه‌ها می‌توان آن مایه از فراوانیِ اندوه را در نگاهِ فروغ‌مرده‌اش دید. نگاه عارف در عکس‌های اواخر عمرش، از بس برای من هنگفت و چشمگیر است که آن را پیش و بیش از نزاریِ جانش می‌بینم که نخست نظر دیگران را می‌گیرد. این نگاهِ غم‌اندود را من در نگاهِ شاعرانِ دیگرِ هم‌عصرش نمی‌بینم. در نگاهِ ایرج‌میرزا ندیده‌ام، در نگاهِ بهار ندیده‌ام، در نگاهِ عشقی ندیده‌ام -گرچه نگاهِ عشقی نگاهی‌ باشد عاصی و جسور و بابِ خلق من-. اما نگاهِ عارف در عکس‌های سالخوردگی‌... خلافِ عکس‌های جوانی‌اش، نگاهِ غم‌دارِ رنجبری‌ست که گویی شیرۀ جانش را می‌مکد و او را یارای تقابل و ایستادن و رزمیدن با آن نیست تا پس‌اش بزند و از آن برهد.حتی حالِ کنونیِ خانۀ عارف هم حالِ دق کردن است و دق دادن. گویی که غمِ بزرگِ جان این شاعر در آن خانه بدل به شبهی شده و رگ‌وپی خانه را تسخیر کرده است. ببینید! خوب به عکسِ خانه‌اش نگاه کنید. گوشه‌ای، در محلۀ حمدالله مستوفیِ قزوین رها و ویران، افتاده است. با در‌و‌دیواری فروریخته و حیاطی انبوه از خرده‌پرده‌های بی‌مصرف و دورانداخته. با اندرونی‌ای سیاه، سیاه. سیاه به طولِ یک تاریخ بخت‌برگشتگی. آخ عارف! دق‌ات هنوز منتشر است و صریحانه از دیده به سینه راه می‌برد. چه بر تو رفت و چه کشیدی که چنین شد؟ کاش بودم و به من می‌گفتی که «آیا به که می‌شود گفت که سینۀ من گرفت و من استطاعت معالجۀ آن را نداشتم تا اینکه به کلی از بین رفت.»[9] ما نیک می‌دانیم این درماندگی و بی‌زوری را عارف جان. من می‌دانم آن دامن‌گیریِ بدبختی را: «آخر این چه بدبختی بود که دامن گیر من شده ‌است. فرمانفرما با من بد، سلیمان‌میرزا بد، قوام‌السلطنه بد، تقی‌زاده هم بد، نصرت‌الدوله بد، ملک‌الشعرا بد، مرتجع و آزادی‌خواه هر دو دشمن، من از هر طرف هدف تیر کینه‌خواهی شده.»[10] چنین شده‌اید؟ چنین تک از جهان افتادید؟ باید بر این نکته دقیق شوم که همه بابا‌طاهر نیستند بگویند: تو (خداوند) یار بی‌کسان ما را همین بس. یا همه ابوسعید نیستند بگویند: ای جملۀ بی‌کسانِ عالم را کس. من از آنانی می‌گویم که اینان نیستند و قرار هم نیست باشند.غمبادِ عباسخواستم این جستارگونه دراز نشود، اما دیدم نمی‌شود به او اشاره نکنم. آخرین دق‌کردۀ بزرگِ خاکِ دق‌خیزِ ایران هم عباس معروفی‌ست که دور از وطن مرد. او خود شهادت می‌دهد که غم‌وغصه خوردن اسباب درد‌ومرضی برایش شده و جانش را گرفته است. زمانی که سال 99 خبر سرطانش را می‌دهد، پای عکسی از خود که در جامۀ نزارنمای بیمارستان فرورفته و بر چرخی نشسته این‌گونه نوشته است: سیمین دانشور به من گفت: «غصه یعنی سرطان! غصه نخوری یک‌وقت، معروفی!» و من غصه خوردم. اینجا در بیمارستان شریتۀ برلین، حالا یازده جراحی را پشت سر گذاشته‌ام، از دوشنبه وارد مرحلۀ پرتودرمانی می‌شوم؛ در تونلی تاریک به نقطه‌های روشنی فکر می‌کنم که اگر برخیزم، هفت کتاب نیمه‌کاره‌ام را تمام کنم و باز چند تا درخت بکارم. هفت جراح و متخصص زبده عمل جراحی را انجام دادند. جراح فک و دهان گفت: «بدن شما چهل‌ساله است، هیچ بیماری و خللی در تن شما نیست؛ سرطان لنفاوی هم یک بدبیاری بوده. پش گِهبت». گفتم: «در طب ایرانی به این بدبیاری می‌گویند غمباد.» خندید.چیزی که معروفی از آن دم می‌زند، پیشتر در رمانِ سالِ بلوایش آمده بود. تا‌به‌حال گمان کرده‌اید چرا صفحه‌های آخر این رمان آن‌سان نفس‌گیر است و دلتنگ‌کننده؟ نویسنده چگونه توفیق یافته تا آن دلتنگی و غم و غربتِ سهمگینِ روانِ نوشا را به خواننده انتقال دهد؟ آیا جز این می‌تواند باشد که خود آن غم را خورده و آن غربت را چشیده و آن تنگیِ دل را به سینه کشیده؟ وقتی صفحه‌های آخر سال بلوا را می‌‌خواندم گویی در جایی تنگ گرفتار شده‌ بودم. گویی قبض سینۀ نوشا از آن همه نامرادی قبض سینۀ من بود. به خیالم، تمامِ آن رمان نوشته شده تا احوالِ غم‌دیدۀ نوشا در رگ‌‌وپی‌تان جاری شود. معروفی می‌خواست بدانیم دق‌کردگان چه کشیده‌اند. که حکماً خودش چه می‌کشد.خطاب به نوشندگانِ غصه و غمدر آخر، خلافِ معروفی، من نمی‌گویم بسی غصه می‌خورم، چراکه خمیره‌ام خمیرۀ آنچنان غصه‌خوری نیست. هرچند دست‌مایۀ غم‌وغصه در زندگی‌ام، از کودکی تا اکنون، هیچ کم و هیچ کوچک نیست. اما تلاش‌وتقلایم هم برای غصه نخوردن همیشه توفیق‌بردار نیست. چراکه اینجا زیستن و غصه نخوردن، با وجود رونقِ وافر غم، اصلاً آسان نیست؛ آخ! دریغا از این سرزمینِ غصه‌خیزِ دق‌مرگ‌کن. خاصه غم غمِ یار باشد و تنِ رنجورش که این خود غمِ غم‌هاست؛ سنگین‌ترین بارهاست، زانوشکن‌ترین دردها. به همین خاطر، بنده فقط می‌توانم هشدار بدهم که بپایید خودتان را که با اینجا زیستن همیشه نمی‌توان همراهِ ساقی به هم تازید و بنیادش (غم) برانداخت. این تازیدنِ ناشی از شراره‌های هنوز باقیِ عصیان در بدنِ نرم‌و‌نازکِ تایتانیتان، به‌قدری کوتاه است که کفافِ درازی و سمجی و چغریِ لشگرِ جناب‌اش را نمی‌دهد و او آخرِ امر فائق می‌آید. ختم کلام را حکیم طوس گفته بود که «ز مادر همه مرگ را زاده‌ایم، به‌ناچار گردن ورا داده‌ایم».[11] اینجا مرگ را اقتدارِ غم یا به زبانِ آکادمیک‌تر، اتوریتۀ غم‌وغصه بگیرید.حال با این اوضاع چه باید کرد تا از دق نمیریم یا آستان به ورودِ غم ببندیم و بر عمرِ قرار بیفزاییم؟ پاسخ ظاهراً ناامیدانه است: برای آن دسته که قرار نیست باباطاهر و ابوسعید باشند، هیچ! آری هیچ سلیحِ نقره‌فام و تیغِ بلارکی در میان نیست، اما پیش رو آنچنان نبردی‌ست که پیش‌پیش بدانید ظفر با شما نیست و هرچه هست هزیمت است. حافظ هم نفریبدتان که نه آنید که زبونی کشید از چرخ فلک. نه! شمایید و این بدنِ نرم‌ونازک و قمصور، و خاطرِ اسفنجین که هر قطرۀ اندوه را از هر کجای عالم، به هر سبب ریزودرشت، پرعطشانه به درون می‌کشد و آن رزمِ مدام با فوج‌ لشگرِ اسیری یک دم فرونخواهد نشست و اسفنج اندوه بر سرتان فشرده خواهد شد. به سخن دیگر، ز‌یستن و غم ملازمانِ ابدیِ هم‌اند در مجلسی رنگین، و شادی گهگاهی دلقکانه به میان می‌جهد. از من گوش بگیرید و در پی درمان نباشید. «بزرگ‌ترین بیماری بشر از رهگذر مبارزه با بیماری‌هایش پدید آمده، و داروهای به ظاهر شفابخش، به‌مرور، اوضاع را وخیم‌تر کردند».[12] آن پستوها، پشتِ سینه‌وسر، در ضمیروذهن، هرچه دارید در کار کنید تا بلکه هم‌زیستیِ مطلوب‌تری (بخوانید رزمِ آبرومندتر) ازآنتان شود و شمار بیل‌های حمالِ مرگِ خالی‌شده در چالۀ سینه کم‌شمارتر شود. همین.1. در خاطرم درست نمانده که نام فامیلش کدام بود.[2] .Takotsubo cardiomyopathy.[3]. https://www.independentpersian.com/node/156056/4. نقل از جهان به‌مثابۀ اراده و تصور، آرتور شوپنهاور.5. سورۀ انعام،‌ آیۀ 98.6. سفر به انتهای شب، لویی فردینان سلین، ترجمۀ فرهاد غبرایی، ص452.7. هملت، ویلیام شکسپیر، ترجمۀ به‌آزین، نشر دات، ص114.8. از شعر «بی‌خوابی» از محمد مختاری.9. شهر شعر عارف: زندگی و بهترین آثار ابوالقاسم عارف قزوینی، محمدعلی سپانلو، علم، 1375.10. نقل از دیوان عارف قزوینی.11. شاهنامۀ فردوسی، پادشاهی نوذر، بخش 12.12. تسلی‌بخشی‌های فلسفه، آلن دو باتن، ترجمۀ عرفان ثابتی، انتشارات ققنوس، ص289.</description>
                <category>شاهین غمگسار</category>
                <author>شاهین غمگسار</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jul 2024 21:18:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی دربارۀ کتاب «تسلی‌بخشی‌های فلسفه» از آلن دوباتن</title>
                <link>https://virgool.io/@shaahin.ghamgosar/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%84%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%86-zj2kbinzga2d</link>
                <description>​بیایید روراست باشیم، مگر انتظارِ ما از فلسفه چیست؟همیشه در طول‌وعرض سال‌هایی که فلسفه خوانده‌ام، این پاسخ را در جوابِ سوالِ «فلسفه به‌درد چه می‌‌خورد»، از دهانِ بسیاری شنیده‌ام که: فلسفه به‌درد همه‌چیز می‌خورد، آن‌قدر که فلسفه‌آموزی باید در زندگی روزمره جریان داشته باشد.https://t.me/Shghchتسلی‌‌بخشی‌های فلسفه پاسخِ مبسوط‌تری است به همین پرسشِ دیرین. و من تمایل دارم این‌گونه بگویم که این کتاب یکی از بهترین پاسخ‌ها، و عملی‌ترین پاسخ‌ها به این پرسش است. حال اگر ما امروزیانِ قدری کتاب‌خوانده توقعاتِ دیگری، شاید بیشتر مبتنی بر فلسفۀ تحلیلی، یا شاید بیش‌ از اندازه پیچیده‌اندیش یا حتی متاثر از درگیری با مسائلِ انتزاعی‌ از فلسفه سراغ می‌کنیم، حکایت دیگری دارد که گمان می‌کنم احتیاج به درمان داشته باشد! درمانش اینجا و در این کتاب یافت نمی‌شود.با این حال، به باور من، دیدگاه دوباتن در این کتاب بیشتر حکمت‌آموزی به‌واسطۀ فلسفه و از رهگذر آرای شش فیلسوف (سقراط، اپیکور، سنکا، مونتنی، شوپنهاور و نیچه) به سودِ خودیاری، در سامان‌یافته‌ترین شکل آن است. نه بر اساس یافته‌های یک خودنویسنده‌پندار که برای نجا‌ت‌تان از خودِ مستاصل و رقت‌انگیز، چگونه به تخم گرفتنِ همه‌چیز را می‌آموزد و آن را وقیحانه هنر هم می‌نامد! در این راه، و در همان فصل ابتدایی از آموختنِ روشِ سقراطی برای تفکر مضایقه نمی‌کند و سنگ‌بنای تشخیص و تشکیک در باورهای هرروزه و عمومی را به‌خوبی کفِ دست‌تان می‌گذارد. حال شمایید و اینکه خودیافته‌های آن خود‌نویسنده‌پندار را برگزینید، یا افشرۀ هزاران سال اندیشۀ بشر را.باز هم اگر روراست باشیم، «بیشتر» ما آدم‌ها در زندگیِ خود که در پی پاسخ دادن به تناقضات فلسفی و مسائل حادِ فلسفی، مثلاً تعریفِ عدالت یا آزادی یا تشریحِ چگونگیِ اختیار و ارادۀ انسان نیستیم، هستیم؟ ما در مواجهه با روزمرگی‌ها و ارتباط‌های انسانی و فراز و فرودها، نیازمند شاکله‌های فکری هستیم تا در جریانِ زیستن درهم نشکنیم. غیر از این است؟ تسلی‌بخشی‌های فلسفه برای همین دست افراد است و جز این نیتی ندارد تا اندیشه‌تان را در مواجهه با دنیا و خود –بر استفاده از کلمۀ «دنیا» تاکید دارم- توانمند کند. یا یادآوری کند که فلسفه چرا می‌تواند سودمند باشد. یا در آخرین گام، می‌خواهد به شماری یاد بدهد تا چگونه به محبوب نبودن، بی‌پولی، ناکامی، ناتوانی، شکست عشقی و مواجهه با سختی «بنگرید».نکته: اینجا، به باور من، نگریستن برابری است برای وضعیتی پیش از اندیشه کردن. شما ناگهان نمی‌توانید بیندیشید. ناگهان به انسانی متفکر بدل نمی‌شوید. پیش‌نیازِ این امر (اندیشه‌ورزی و اندیشمند شدن)، نیک نگریستن است. حتی اگر سوژۀ نگریستن، چیزی انتزاعی باشد. پس، ابتدا باید نگریستن را بیاموزید. این کتاب نگریستن به چند دغدغه و مفهومِ امروزی را با فلسفیدن به شما می‌آموزد.در اینجا نیاز به توضیح کوچک دیگری می‌بینم. اینکه «نگریستن» به این سر‌فصل‌های عموماً امروزی که به‌سبب آمیختن‌ بیش از اندازه‌شان با اندیشه‌های روان‌شناسیِ زرد مایه‌هایی از پس‌زدگی را در آدمِ قدری تیزهوش بر‌می‌انگیزد، ممکن است نکتۀ منفیِ کتاب انگاشته شود. به باور من این خلط و پس‌زدگی ناگزیر است و فقط با خواندنِ کتاب می‌توانید این سوءتفاهم را برطرف کنید و از میان خیلِ مفاهیمِ دست‌مالیده شده به اصیل‌ها دسترسی یابید. تازه اگر به قدر کفایت هوشمند و دقیق باشید و سرسری به همه‌چیز نگاه نکنید که مرضِ لاعلاجِ دورانِ ما سرسری گرفتنِ همه‌چیز است.در این میان، فصلِ پرداختن به نظرات شوپنهاور، به خیال من، چندان با نیتِ دوباتن همخوانی ندارد و به‌نظرم نتوانسته آنچه را در ذهنش جست‌وجو می‌کرده به‌خوبی بیان کند و با تفکرات شوپنهاور تطبیق دهد. دست‌کم من این‌گونه خواندمش. این در حالی است که من علاقۀ بسیاری به افکارِ شوپنهاور دارم و از فیلسوفان محبوبم به‌شمار می‌رود. توضیحِ عقیدۀ او در باب ارادۀ معطوف به حیات/بقا در این کتاب بسی خواندنی است.فصل‌های مرتبط با اندیشه‌های سقراط و اپیکور درخشان است و اوجِ کتاب فصلِ مربوط به مونتنی است. پس از خواندنِ فصلِ اپیکور، دریافتم که یک سال با کسی همکار بودم که به معنای دقیق کلمه هرروز اپیکوری می‌زیست. و البته خودم هم سال‌هاست با یک کوزۀ پنیر ضیافتی ترتیب می‌دهم! چیز دیگری را هم پس از خواندنِ این فصل دریافتم: اینکه در این سال‌ها چقدر فلسفۀ اپیکور را کج و بدفهم‌شده به خوردمان داده‌اند. که اپیکوری زیستن یعنی عیاشانه و غرق در لهو و لعب زیستن. و این بسیار خطاست و اپیکور هرگز چنین نمی‌اندیشیده و نزیسته است.فصلِ مونتنی عالی است. با فاصلۀ چهارصد سال، او دوستِ خوبِ من است! واو به واوِ اندیشه‌هایش درگیری‌های ذهنیِ چندسالِ گذشتۀ من است. و باید نوید بدهم که احتمالاً در هیچ کتابِ فلسفیِ دیگری به این مقدار دربارۀ قضیب نخواهید خواند که در این کتاب و در فصلِ مونتنی از آن می‌خوانید. و بر این هم تاکید می‌کنم که باید از آن خواند و از آن گفت! 😄https://t.me/Shghchفصلِ مرتبط با نیچه نیز مانند برخی کتاب‌های معاصرِ دیگر در پرداختن به اندیشه‌های این آلمانیِ جذاب، دندان‌گیر است. و چقدر باید این گفته را تکرار کرد که: تمام ساختارِ جوامع غربی (کشورهای توسعه یافته) بر ستون‌های اندیشۀ نیچه بنا شده است. نه فقط ساختارِ اجتماعی، که ساختارِ دیگر ابعادِ آن فرهنگ‌ها: مثلاً سینما. یادم است پس از دیدن فیلم مریخیِ ریدلی اسکات (The Martian)، به‌اصطلاح، نقدهای فارسی را مرور می‌کردم، که دیدم چقدر پرت نوشته‌اند و چقدر جاهل‌اند به اندیشه‌های پسِ آن. این فیلم، در نگاهِ من، توصیفِ تصویریِ پیکارِ انسان با سرنوشت است! جسارتِ خطر کردنی است که نیچه در انتهای همین کتاب از آن دم می‌زند و توصیفِ انسان‌بودگی از میان همین جسارت کردن به بودن و درآمدن از فعلگیِ سرنوشت و تقدیر است که معنا می‌یابد. آن فیلم تراژدیِ به تمام معنایی است که شورِ انسان بودن را به حد اعلی در آدم برمی‌انگیزد.نکتۀ انتهایی دربارۀ این کتاب مخاطبانِ آن، به‌طور خاص‌تر است. مناسب‌ترین قشر برای خواندنِ این کتاب و نیازمندترین‌شان، نوجوانان‌اند. ازآنجایی‌که، به‌واسطۀ گذشتنِ آب‌ها از سر، و جهدهای بسیار در فهمِ چیزها، بخشی از مقوله‌های این کتاب را می‌دانستم، گرچه از جذابیت و ظرفیت آموزندگی آن نمی‌کاهد، اما اثر شگفت‌انگیزش را در آن دوران بر آدمی خواهد گذاشت. احتمالاً بزرگ‌ترین لطفی که می‌توانیم در حقِ فرزندانِ خود بکنیم، این باشد که این کتاب را به دست‌شان بدهیم. سپس حجت از شما برمی‌خیزد.کتابِ تصویردارِ فلسفیاین کتاب حاوی تصاویر بسیاری در ارتباط با متنِ آن است. عکسِ شخصیت‌ها، مکان‌ها، وسیله‌ها، نقاشی‌ها و غیره که به افتضاح‌ترین شکل و کیفیت چاپ شده‌اند. بدتر از این نمی‌شود و در این زمینه انتشارات ققنوس به معنای واقعی گند زده است. دوست دارم بدانم واقعاً چاپ کردنِ تصویر در کتاب برای ناشران ایرانی این اندازه سخت است؟ترجمهنمی‌توانم ترجمۀ کتاب را درخشان بدانم. چراکه گیر‌وگورهایی بعضاً در جای‌جای آن دیده می‌شد که ناشی از کم‌توجهی مترجم است. از طرف دیگر، نمی‌توانم ترجمه‌اش را بد بدانم. مترجم تلاشش را کرده است و بهتر است نتیجه را مقبول بدانم، چراکه آن‌قدر هنگام خواندن و فهمِ متن اذیت نشدم.</description>
                <category>شاهین غمگسار</category>
                <author>شاهین غمگسار</author>
                <pubDate>Wed, 07 Feb 2024 11:48:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی دربارۀ کتابِ «تاریخِ ایران مدرن»، نوشتۀ عباس امانت</title>
                <link>https://virgool.io/@shaahin.ghamgosar/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%DB%80-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-nes4gtbsmqtk</link>
                <description>​گمان می‌کنم پس از دو ماه مطالعه (۲۴ ساعت و ۴۵ دقیقه، طی روزهای شنبه تا چهارشنبۀ هر هفته، صبح‌ و غروبِ هر روز در مترو و اتوبوس) در نهایت این کمبود یا حفرۀ مطالعاتِ تاریخی و سیاسی خودم را (اغلب دربارۀ تاریخ معاصر، خاصه پهلوی دوم و آغاز انقلاب اسلامی)، که چندین سال گریبان‌ خیال و فکرم را گرفته بود و همیشه هنگام گفت‌وگو با دوستان ناگزیر به سکوتم وامی‌داشت، «ذره‌ای» رفع کرده باشم. البته هرگز با خواندنِ یک عنوان کتاب توفیق در چنین فقدانِ بزرگی حاصل نمی‌شود. پیش از این، خواندنِ کتابِ «ایدئولوژی نهضت مشروطیت» از فریدون آدمیت نیز، ذرۀ دیگری بود برای فهمِ رخدادها و چرایی‌ها در تاریخِ معاصرِ ایران. و پس از این نیز سیرِ مطالعاتی‌ام برای جمع کردنِ این ذره‌ها ادامه خواهد داشت.https://t.me/Shghchبا این همه، این گزاره (رفعِ کمبودِ دانسته‌های تاریخیِ معاصر) معلولِ مستقیمِ مطالعۀ کتابِ تاریخ ایران مدرن، نوشتۀ عباس امانت است و اینکه چرا با خواندنِ این کتاب چنین گمان می‌کنم، در متنِ آن نهفته است. کتابی هزارصفحه‌ای که در سال 2017 و زیر نظر انتشارات دانشگاه ییل به زبان انگلیسی منتشر شد و گویا انتشار آن به‌سانِ پاسخی بوده است به انتظارِ دیرینۀ تاریخ‌دوستان و تاریخ‌خوانان برای انتشارِ کتابی واقع‌نگر، دقیق، مستند و تحلیلی یا تفسیری از تاریخِ معاصرِ ایران که پاسخ بسیاری از شبهات و تردیدها و گمانه‌زنی‌ها و توطئه‌انگاری‌ها را می‌دهد.پاسخ به پرسشی بزرگدر بخشِ سخنِ ویراستارِ ترجمۀ این کتاب، به نقل از عباس امانت، آماده است که او در مصاحبه‌ای دربارۀ انگیزۀ نگارش این کتاب می‌گوید: «حدود ۲۵ سال پیش، [سر]ویراستار دانشگاه ییل از من خواست کتابی برای پاسخ‌گویی به این پرسش بنویسم که چرا بعد از قریب به ۵۰ سال حرکتِ ایران به‌سوی یک جامعۀ سکولارِ غربی، یک‌باره در ایران انقلابی شد که به کل مخالفِ این شکل از مدرنیته بود؟ برای پاسخ به این پرسش باید به گذشتۀ دورتری از آنچه معمول بود می‌رفتم. در تاریخ‌نگاری زبان انگلیسی از ایران، مرسوم است که ابتدای قرن بیستم و انقلاب مشروطه، یا اگر دید وسیع‌تری داشته باشند، ابتدای عصر قاجاریه را به‌عنوان نقطۀ شروع دوران مدرن ایران بشناسند. تفاوت اصلی در کتاب من این است که این نقطۀ شروع را آغاز سلسلۀ صفویه، یعنی سال ۱۵۰۱ میلادی گرفته‌ام و این کوششی بود برای ریشه‌یابی طغیانِ نهادِ تشیع یا دستگاه موسوم به روحانیت در برابر نهاد دولت، و بررسی سابقه و چگونگی تحول پیوند عمیق این دو نهاد.»بیایید روراست باشیم که آن سوال نه فقط سوالِ سرویراستارِ انتشارات دانشگاه ییل، که سوالِ میلیون‌ها ایرانیِ تاریخ‌دوست و حقیقت‌جو بوده است. باید اعتراف کنم که عباس امانت توانسته از پسِ کاوشِ پنج قرن در دلِ تاریخِ ایران، پاسخی در خور به این پرسش بدهد. و دانستن این پاسخ است که مرا به این باور واداشت که بگویم ذره‌ای از آن حفرۀ ذهنی‌ام پر شده است. برای مثال، یکی از رازآلودترین گمان‌هایی که از کودکی از دهانِ پدرم شنیده بودم و در ذهنم کاشته شده بود و هرگز پاسخ متقنی برایش نداشتم تا آن را رد یا تایید کنم، دست‌های پشتِ پردۀ انگلیس در روی کار آمدن جمهوری اسلامی و شخصِ خمینی بود. نظریه‌ای که هنوز هم طرفداران خود را دارد، و بسی مسرورم که از این پس می‌توانم پاسخی یقینی به این نظریه بدهم و آن ابهام را برای همیشه از خیالم هرس کنم. اگرچه پیش از این، آدمیت نیز در ایدئولوژی نهضت مشروطیت به تندی بر باورمندان به دست‌های پشت پرده در جریان نهضت مشروطیت (خاصه انگلیس) تاخته بود، اما نورافکنِ تاریخِ مدرنِ ایران، به یقینِ بیشترم در ردِ این پندار یاری رساند. اینکه آب در کوزه و ما تشنه‌لبان می‌گردیم؛ اینکه چه اندازه ساده‌انگارانه است جانشین کردن سیری 500 ساله با تصوری توطئه‌انگارانه.همزمان، هرگز نمی‌توان منکرِ هژمونی غرب و سیاست‌های مداخله‌جویانه و حتی تنفرانگیزِ آن در تاریخ ایران شد. نمونه‌های درشت‌اش خارج کردنِ میلیون‌ها سکه طلا از ایران به دست کمپانی هند شرقیِ هلند در دوران صفویه، دست داشتنِ دولت آمریکا در کودتای سال 32، تجاوزِ روسیه و انگلیس به خاکِ ایران طیِ جنگِ جهانیِ اول و دوم، علی‌رغم اعلام بی‌طرفیِ ایران در هر دو جنگ، قرارداد 1917 و غارتِ نفتِ ایران به دستِ شرکت نفتِ ایران-انگلیس طیِ نزدیک به 50 سال است.با وجود پرداختن به تمامِ رخدادهای مهمِ ایران در 500 سال گذشته، تاریخِ مدرنِ ایران صرفاً وقایع‌نگاری نیست و جزئیات بسیاری از جامعه، فرهنگ، مذهب، حتی درآمد سالانۀ مردم و قیمت زمین و گوشت و پنیر در دوره‌های گوناگون نه‌فقط ارائه می‌شود، بلکه توضیح داده می‌شود و با مفاهیمِ امروزی‌ای مانند رفاه و امنیت به سنجشِ تاریخی در‌می‌آید.بهتر دیدم فهرستِ کتاب را به‌دقت اینجا بیاورم تا روشن شود تاریخِ مدرنِ ایران حاوی چیست و چه بازۀ زمانی از تاریخ را دربرگرفته است.فهرست کتاب:بخش یکم: امپراتوری شیعهفصل اول: شیعه‌گری و انقلاب صفوی (۱۵۸۸-۱۵۰۱)فصل دوم: دورۀ شاه عباس اول و شکل‌گیری امپراتوری صفوی (۱۶۶۶-۱۵۸۸)فصل سوم: زوال سلسله صفوی و دوران ناخوشایند فترت (۱۷۹۷-۱۶۶۶)بخش دوم: تشکیل مجدد ممالک محروسهفصل چهارم: ویژگی‌های دوره قاجار (۱۸۵۲-۱۷۹۸)فصل پنجم: ناصرالدین شاه و حفظ تعادلی شکننده (۱۸۹۶-۱۸۴۸)فصل ششم: انقلاب مشروطه، مسیر مدرنیته‌ای متکثر (۱۹۰۱۱-۱۹۰۵)بخش سوم: بازآفرینی یک ملتفصل هفتم: جنگ بزرگ و برآمدن رضاخان (۱۳۰۴-۱۲۹۳)فصل هشتم: رضاشاه و سلسله پهلوی (۱۳۰۴-۱۳۲۰)فصل نهم: دموکراسی آشوبناک، ملی کردن نفت و امیدهای بر باد رفته (۱۳۲۰-۱۳۳۲)فصل دهم: انقلاب سفید و دشمنان آن (۱۳۳۲-۱۳۴۲)فصل یازدهم: توسعه، بی‌نظمی و نارضایتی (۱۳۴۲-۱۳۵۶)فصل دوازدهم: فرهنگ اقتدار و فرهنگ اعتراضبخش چهارم: انقلابی پرجدال و زایش جمهوری اسلامیفصل سیزدهم: شکل‌گیری انقلاب اسلامی (۱۳۵۵-۱۳۵۷)فصل چهاردهم: ولی فقیه و حامیان آنفصل پانزدهم: تحکیم جمهوری اسلامی (۱۳۶۳-۱۳۵۸)فصل شانزدهم: رویارویی با دشمن: بحران گروگان‌گیری، جنگ ایران و عراق و پیامدهای آن (۱۳۶۸-۱۳۵۷)فصل هفدهم: جامعه و فرهنگ در جمهوری اسلامیتاریخ‌نگارِ منصفتاریخِ مدرنِ ایران، نوشتۀ عباس امانت به راستی به گفتۀ مترجمِ ایران‌دوستِ آن، برازندۀ لقب دُرۀ‌ نادره است. بگذارید من نیز توصیف سرراست و مستقیمی از آن بکنم: این کتاب به شکل بی‌رحمانه‌ای «منصفانه» نوشته شده است. این انصاف، برای مثال، آن‌جایی که احتمالأ دوستداران حکومت پهلوی به دنبال ستایشِ شوکت و جلالِ آن دم‌ودستگاه می‌آیند، ناامیدکننده جلوه کند. چراکه اشتباه‌ها و کج‌روی‌ها و توهم‌های حکومت پهلوی (دورۀ اول و دوم) بیش از آن است که یکسره آن را رشک‌انگیزترین حکومت در تاریخ ایران بدانیم. این واقعیت تاریخی مانع از آن نیست تا روایت‌های خصمانۀ جمهوری اسلامی از پهلوی را نیز چشم‌بسته بپذیریم یا از اعتراف به دستاوردهای بسیار رضاشاه و محمدرضاشاه کوتاه بیاییم.برای مثال، گمان نکنید نخستین کسی که گفت «هرکسی دوست ندارد در ایران زندگی کند، می‌تواند جمع کند و از این کشور برود»، آن خانم چادری در تلویزیونِ جمهوری اسلامی بوده است. خیر! محمدرضاشاهِ پهلوی این افتخار را پس از تاسیسِ حزبِ رستاخیز و فرمان پیوستنِ تمامِ جمعیت کشور به آن، از آن خود کرده بوده است! با ذکر واو به واوِ همان جملۀ آن خانمِ چادری که حدود 60 سال پس از او به زبان آورد.اجازه بدهید مثال دیگری هم از نقصان‌های رفتاریِ پدرِ محمدرضاشاه بیاورم که از قضا تخمِ بسیاری چیزها را کاشت: تصاحبِ به زورِ اراضی در مازندران. نکتۀ شرم‌آورانه اینکه، این اراضی در دورۀ پهلوی دوم به دستور دادگاه غیرقانونی اعلام شد و به دستور مستقیم پسر (محمدرضاشاه) به صاحبان آنها بازگردانده شد. از این رو، و از صدها روی دیگر، اگر گفته شود حکومت پهلوی تک‌سالارانه یا دیکتاتورمنش بوده است، به سلطنت‌طلبان برمی‌خورد. فهرستی که انگ تک‌سالاری به حکومت پهلوی می‌چسباند، فهرست بسیار درازی است. این انگ سوای اشتباهات تاریخیِ حکومتِ پهلوی است که در نهایت سرطان جمهوری اسلامی را به جان ایران انداخت.از طرف دیگر، قطعاً این کتاب عباس امانت از درشت‌ترین خارها در چشمِ روایت‌های موعودگرایانه، خودحق‌پندارانه و طاغوت‌افکنانۀ جمهوری اسلامی نیز هست. یک چشمه‌اش همین بس که با خواندنِ این کتاب بدانیم شیخ فضل‌الله نوری چه اندازه انسانِ رذل و نان‌به‌نرخ‌روزخوری بوده است، اما جمهوری اسلامی او را می‌ستاید و در کتبِ تاریخیِ مدرسه‌ها به عرش‌اش می‌رساند و اتوبان به نامش می‌کند. یا خدعه‌گری‌های شخصِ خمینی هنگامِ نوشتنِ قانونِ اساسی و پشت کردن به خواسته‌های تمامِ نیروهای چپ و سوسیال و لیبرال و ملی که در به قدرت رسیدنِ او نقش ایفا کردند، یا اندیشه‌های تمامیت‌خواهانه‌اش در اجرا و تثبیتِ مفهومِ «ولایت فقیه» و پی‌ریزیِ حکومتی تندرو و خشونت‌طلب با توسل به مفاهیم و رخدادهای تاریخِ اسلام و مظلوم‌نمایی‌هایی که از هیچ‌گونه‌ای از جعل و جنایت و پس‌روی و کج‌روی امتناع نمی‌کند، یا نقشِ او در ادامه دادن به جنگِ 8 ساله با عراق باوجود امکان قطعیِ پایان دادن به آن پس از 2 سال، از جملۀ همان حفره‌هاست که در ابتدا مدعی‌اش شدم. اینجا باید اعتراف کنم که پدرم همیشه می‌گفت جنگ باید پس از دو سال پایان می‌گرفت!این صفاتِ منفی، و سیاهۀ بلندی از دنائت و تحجر و توهم، بی‌هیچ ‌شکی برازندۀ قشر آخوند و تمامِ ملایان است. و مترجمِ تاریخ‌دوست این کتاب چه هوشمندانه و به‌حق از ترجمۀ واژۀ «clergy» به «روحانی» پرهیز کرده‌ است و «مُلا» و «آخوند» را زیبندۀ نام این قشر دانسته‌ است که خمیره‌شان دین‌فروشی و جعلِ هستیِ ایرانیِ بوده و هست.یکی از دوستان در سایت Goodreads در اظهار نظری نامی فرعی برای این کتاب انتخاب کرده است: چرا و چگونه روحانیت برنده شد؟ تصدیق می‌کنم که عنوانِ درخورتوجهی است. امانت در طول کتاب و در حقیقت هنگام جست‌وجو در تاریخِ ایرانِ پس از عصرِ صفوی، به‌خوبی ردِ این چرایی را زده است. زمانی که از عالِمی به نامِ کَرَکی، اهلِ جبلِ عامل، منطقه‌ای در جنوبِ لبنان (بسیار کنایه‌آمیز است و گویی تاریخ با ما سرِ بازی دارد!) نام می‌برد، رشتۀ رخدادهای تاریخی را که در نهایت منجر به انقلاب اسلامی و به قدرت رسیدنِ فقها می‌شود، شرح می‌دهد.ترجمهبهتر است سخن کوتاه کنم که تا همین‌جا هم درازگویی کرده‌ام. در آخر این کتاب که ظاهراً طیِ 2 سال و به دستِ مترجمی ناشناش و ویراستاری ناشناس‌تر، و از قضا کارنابلدتر، به فارسی برگردانده شده است، ترجمۀ خوبی دارد که کاستی‌هایش به ویرایش آن بازمی‌گردد. البته اگر به کار گرفتنِ عبارت‌های عامیانه‌ای همچون «دولاپهنا» و پسوندِ «طور» (مدرن‌طور، غربی‌طور و... ) را که گویی به زبانِ مترجم خوش آمده است، فاکتور بگیریم. غلط‌های تایپی، تکرار کلمه‌ها، جابه‌جا شدن حروف و خلاصه بیشترِ چیزهایی که از متنی ناویراسته پیداست در این ترجمه دیده می‌شود. اگر هم جمله‌ای یا پاراگرافی را از متنِ پی‌دی‌اف کپی کنید و در Word یا هر جای دیگر پِیست‌اش کنید، گویی نخِ پیوند دادنِ آن متنِ فارسی از هم می‌گسلد و نتیجه آشی هم‌زده از حروفِ فارسی از آب درمی‌آید. نمی‌دانم ویراستار و مترجمْ متنِ کتاب را به کدام شیوه و با چه حربه‌هایی نوشته‌اند که چنین شده و پیر ما را هنگام یادداشت‌برداری از آن درآورد.با وصف‌هایی که از کتاب شد، و از آن‌جایی که عیان است این کتاب در ایران هرگز چاپ نخواهد شد، قدر و زحمت مترجم را نباید به باد داد. به این ترتیب، وجود این نسخۀ پی‌دی‌اف و ترجمۀ آن دست‌مریزادی صدچندان دارد که محاسن‌اش معایب‌اش را می‌پوشاند. تنویرِ تاریخیِ این کتاب و این ترجمه، بسی سترگ‌تر از آن است که فارسی‌اش را چوبکاری کنیم، اما مانع از آن هم نمی‌شود که آرزوی نسخه‌ای ویراسته‌تر را در سر نپرورانیم.https://t.me/Shghch​</description>
                <category>شاهین غمگسار</category>
                <author>شاهین غمگسار</author>
                <pubDate>Wed, 07 Feb 2024 11:36:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در زاغه‌های بمبئی چه می‌گذرد؟ یا پاسخی به این سوال که: آیا هیچ‌کجا مثل ایران نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shaahin.ghamgosar/%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D8%A7%D8%BA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%85%D8%A8%D8%A6%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-dgqbrxnas6he</link>
                <description>صفحه 6 روزنامه اعتمادمعرفی کتابِ «این دیوارها مرا نمی‌کشند»؛ زندگی، مرگ و امید در زاغه‌ای در بمبئینوشتۀ کاترین بووترجمۀ ایمان مختارانتشارت طرح نقدیادداشت از شاهین غمگسارروزنامه اعتماد، 15 مرداد 1402اگر گمان می‌کنید تاکنون کتابی یا رمانی خوانده‌اید که نکبت و فلاکت را پیش چشم‌تان گرفته است -خاصه آدم پس از خواندن سلین چنین می‌پندارد-، پس هنوز این کتاب را نخوانده‌اید! پس از خواندنش، یاد این گفتۀ آدورنو افتادم: «هیچ زندگیِ درستی درونِ زندگیِ نادرست وجود ندارد». موخرۀ کتاب، علت این را که چرا یاد این جمله افتادم، برایتان توضیح می‌دهد. به‌خصوص برای پاسخ گفتن به این سوال که: آیا امکان تحقق عدالت و برابری برای مردمانی که به شدیدترین شکل درگیر فقر و فاقه‌اند، وجود دارد؟ پاسخِ نویسنده به این سوال، «شاید» است؛ او امیدوارانه‌تر پاسخ داده است تا من.کاترین بوو، روزنامه‌نگار آمریکایی، در سال 2007 زاروزندگیِ‌ امن‌وآسوده‌اش را در آمریکا، به‌سبب رخ‌دادی پیش‌پاافتاده، اما شهودی، رها می‌کند و تا سال 2011 با زاغه‌نشینان زاغه‌ای به نام «آناوادی» در شهر بمبئی در کشور هندوستان زندگی می‌کند؛ میان لشاب و موش و کثافت و مریضی و مرگ.این کتاب روایتی مستند و غیرداستانی است از زندگی چندین و چند زاغه‌نشین (به شمارۀ آدم‌های یک محله)، با همۀ مصیبت‌هایشان از زندگیِ زاغه‌نشینی. از جمع کردن آشغال و فروختنش به یک پولِ سیاه برای سیر کردن شکم گرفته، تا دست و پنجه نرم کردن با هزارهزار بیماری و خطر، و توامان دل بستن به امیدها و نجات از فقر و رسیدن به مامنی امن و آسوده -همان که نویسنده از آن دست شست-، در ساختار کشور هند و شهر بمبئی، که به شکلی عمیق فساد را در خود نهادینه کرده و هرگونه اخلاق را از تن شسته است.کتاب به‌معنای واقعیِ کلمه تکان‌دهنده است. تقریبا هر بیست یا سی صفحه یک‌بار مبهوت‌تان می‌کند و انگشت‌به‌دهان‌تان می‌گذارد. تنها چیزی که به زندگی برتان می‌گرداند، دانستن این است که احتمالا در مبل یا صندلی یا جای راحتی فرورفته‌اید و کتابِ آن حوادث و زندگی را می‌خوانید! ابعادی که نویسنده از زندگی زاغه‌نشینان تصویر می‌کند، چنان همه‌جانبه است و جهانِ آدم‌های زاغۀ آناوادی را با ریزترین جزییات -تا نیات و آرزوها و نقشه‌های در سرشان- شرح می‌دهد، که پس از خواندن کتاب، واقعا احساس می‌کنید با شخصیت‌های این کتاب زندگی کرده‌اید و در زاغۀ آناوادی دست و پا زده‌اید. و این خود از قوت‌های کتاب است که علی‌ر‌غم مستند بودن و داستانی نبودن، روایتی داستان‌گونه را از زیست این مردمان به دست می‌دهد که به خودی خود سبب جذاب شدن کتاب شده است.نام انگلیسی کتاب behind the beautiful forevers است که به فارسی «این دیوارها مرا نمی‌کشند» انتخاب شده است، اما عنوانِ فرعی‌اش همان عنوانِ فرعیِ کتابِ اصلی است: زندگی، مرگ و امید در زاغه‌ای در بمبئی.انتشارات طرح نقد آن را در سال 1401 منتشر کرده است و قیمتش فک‌برانداز‌ است. شاید به این خاطرِ بی‌ربط که تعداد صفحه‌های کتابِ ترجمه شده، بیشتر از نسخۀ اصلی است! از این گذشته، طرح جلدش چندان دندان‌گیر نیست، و ای کاش طرح اصلیِ کتاب انتخاب می‌شد که تصویری بسیار گیراست و چشم را به درنگ کردن وامی‌دارد. یا اینکه بهتر بود انتشاراتْ ذوق بیشتری به خرج می‌داد که ظاهراً آنچه کمیاب است ذوق است. با این همه، می‌توان ادعا کرد که ترجمۀ کتاب بی‌نقص است و مترجم، ایمان مختار، سعی کرده است به سبکی همه‌پسند یا خوش‌خوان در ترجمۀ این کتابِ مستند و گزارش‌گونه دست یابد. به عقیدۀ من، توفیق هم داشته است. از این رو، خواندنِ متنِ فارسیِ کتاب بسیار کیف دارد. آنچنان که از یاد خواهید برد متنی غیرداستانی یا Nonfiction به‌دست دارید.نیتِ مترجم از ترجمۀ این کتاب، که به تشریح در پیش‌گفتارِ آن آمده است، بیشتر واکنشی است علیهِ این جملۀ همه‌گیرِ در جامعۀ امروز ایران، که «هیچ‌جا اینطوری نیست». همین جملۀ ساده در نظر مترجم دیدگاهی عمیق را نمایندگی می‌کند که مسبب کژنگری‌های بسیاری در مشاهده و فهمِ جهانِ پیرامون خواهد شد. به سخن دیگر، مترجم می‌خواهد بگوید: بدتر از این هم هست! مشکل اینجاست که فقط «نمی‌دانید».- شاهین غمگسار</description>
                <category>شاهین غمگسار</category>
                <author>شاهین غمگسار</author>
                <pubDate>Sun, 06 Aug 2023 15:07:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه کامل نمایشنامه‌های عزت‌الله مهرآوران چاپ شد</title>
                <link>https://virgool.io/@shaahin.ghamgosar/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%D8%AA-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%A7%D9%BE-%D8%B4%D8%AF-ctzxahwrpwe0</link>
                <description>آخرین کتابی که برای انتشارات آواژ ویرایش کردم (آخر بهار و ابتدای تابستان 1401)، مجموعه نمایشنامه‌های زنده‌یاد عزت‌الله مهرآوران بود. مجموعه‌ای از 14 نمایشنامه در 328 صفحه که در عرض 40 سال نوشته شده بود. البته زحمت نهایی ویرایش -محتوایی- کتاب با خانوم فرشته فرشاد بوده است و من بیشتر ویرایش صوری و زبانی آن را به سرانجام رساندم.در هر صورت، مدتی را که با قلم و اندیشۀ مهرآوران انیس بودم، بسیار عزیز می‌دارم و جستن و پرسه زدن در نوشته‌هایش من را بارها به ستودن قلم‌فرسایی این بازیگر و نمایشنامه‌نویس دوست‌داشتنی واداشت. آنقدر که گاهی دست از ویرایش بازمی‌داشتم و گفت‌وگوی شخصیت‌ها را پی می‌گرفتم. اکنون تداعی کردن آن هنگام (همین بهار و تابستان از سر گذشته)، گویی به زمانی دور و دراز تعلق دارد. از آن سو که روزگاری سخت خونین و اندوه‌بار بر ما گذشته است.از این و آن همه که بگذریم، خود مجموعه (۱٨/۲/۲۸) بسیار خواندنی است و صمیمیت و سادگی قلم مهرآوران مجذوب‌کننده. دغدغه‌مندی‌اش ستودنی است و عطر و بوی جنوب و زیست مردمان خوزستان از خلال کلمات نویسنده به آسانی بوییدنی. از میان نمایشنامه‌های این مجموعه، «مروارید» را بیش از دیگر نمایشنامه‌ها دوست داشتم؛ به سبب رنگ و بوی جنوب و دریا و کار و بار و بخت و ادبار مردمانش، که الحق مهرآوران در بازنمایی‌اش آدم را یاد نوشته‌های تقوایی و محمود و دیگر جواهران جنوب می‌اندازد. نسخه الکترونیکی این مجموعه ارزشمند برای خرید در سایت طاقچه در دسترس است.*نام مجموعه از تاریخ زادروز عزت‌الله مهرآوران گرفته شده است.​</description>
                <category>شاهین غمگسار</category>
                <author>شاهین غمگسار</author>
                <pubDate>Mon, 27 Feb 2023 13:38:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمارۀ 79 فصلنامۀ مترجم، با مقاله‌ای از من</title>
                <link>https://virgool.io/@shaahin.ghamgosar/%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%80-79-%D9%81%D8%B5%D9%84%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%80-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%DA%86%D8%A7%D9%BE-%D8%B4%D8%AF-u0pqqx9phzfb</link>
                <description>جلد شمارۀ 79 مترجماگرچه حکما باید با چند جملۀ خبریِ ساده این خبر را درج کنم، اما نمی‌شود و نمی‌توانم. پس، باید با پیش‌درآمدی درخور آغاز شود. چراکه آنچه از سر گذشته است، سزاوارِ در خاطر نگه داشتن، بازیادآوری و بارها و بارها بازگفتن است تا مبادا روزی رسد که همچون یک قلم به‌دستِ خفه خون گرفته مرده باشم.هرگز گمان نمی‌کردم نوشتن یک مقاله و انتظار برای انتشارش سرنوشتی چنین دراز، خونین و اندوه‌بار بر خود ببیند. زمانی که شروع به نوشتن آن کردم، نوروز 1401، گرچه با محرومیت‌ها و حسرت‌های همیشگیِ پای‌سفت‌کرده، ولی با هزار هزار امید از راه رسیده بود و نویدهای روشن از دلِ آسمان و زمین و دریا می‌گذشت. نوید کوچکِ من، زمانی از بطنِ بزرگِ یارم از راه رسید، که خیابان‌ها بوی مرگ می‌داد و شیطان در لباسِ پلیس در آن‌ها قهقهه می‌زد به گلوله با نیتِ خیرالعمل! اما نوید من، آن‌قدر از سرشت دست‌ناخوردۀ آدمی پر بود، که در همان حال روشنی و شادی با خود آورد؛ در همان حال که سیاه‌کاران و سپاهِ اورک‌های مومن نه فقط آسمان و زمین را سیاه کردند و خونین، که دل‌ها را پژمردند و چشم‌ها را اشکین کردند و جان‌های جوان را گرفتند و سپس همچون سگانِ بزدل و دروغ‌زن همه را انکار کردند. که دروغ را از حضرتِ گوبلز نیک آموخته بودند. چراکه گوبلز از پیامبرانِ اولوالعزم‌شان بود.همیشه گفته‌ام، باز هم تکرار می‌کنم: فقط و فقط یک نیروی خصم در جهان می‌شناسم و آن جمهوری (هر فحش و فضیحت که دل‌تان می‌خواند می‌توانید به صفتِ اسلامی بیفزایید) ***شیّتِ اسلامی است.و در این زمانۀ شوم که جوان‌های هرچه زیباتر را کشتند و چشم‌های هرچه رازآمیزتر را کور کردند، چه کسانی را شناختیم. وسط‌بازها، سیب‌زمینی‌ها، پخمه‌ها و ترسیده‌ها و روشنفکرانِ ضدخشونت را. آنان که به هرچیز متوسل شدند تا مهری بر کوریِ خود بزنند؛ بر ناتوانیِ عقلی‌شان از درکِ وضعیت؛ بر آسمان‌ریسمان بافتنِ بیهوده به سودِ موهومات؛ بر هرچه غیر از انسان و حرمت و آزادی‌اش. نه... اینان را با آن سرهای پر از خالی، چه به انسان و حرمت و آزادی.القصه، اینها و هزار هزار ناگفتۀ دیگر باید گفته می‌شد تا برسم به این جملۀ کوتاه که «مقاله‌ام در شمارۀ جدید فصلنامۀ مترجم (79) چاپ شده است». نه! مرامِ فکریِ من اجازه نمی‌دهد آن‌گونه بنویسم که نشان دهد همه‌چیز عادی است. نه، 44 سال است هیچ‌چیز در این مملکت عادی نیست؛ هیچ‌چیز. و عادی نخواهد بود تا زمان دور انداختنِ آن سرطانِ معمم از راه برسد.و... مقاله‌ام. در مقاله‌ام ترجمه سروش حبیبی از رمان قرن روشنفکری، از آله‌خو کارپانتیه را بررسی کرده‌ام و ضعف و قوت‌هایش را ردیف کرده‌ام. مقاله را صرفا به این سبب نوشته‌ام که رمان را بسیار دوست داشتم و نظرهای خود را هنگام خواندنْ تبدیل کردم به مقاله. نوشتنش دست کم 6 ماه طول کشید، و درازی‌ ِ نوشتن‌اش لطف‌انگیز بود. در وقت‌های اندک و نیم‌شبان و هنگام خستگی و جست‌وجوی وقتِ آزادی که سگ‌دوهای روزمره مدام از ما می‌دزدد. با این همه، خود رمان در تعریضی مبهم، تناسبِ تام و تمامی با آن چیزی دارد که از سرمان گذشته است.از اینها که بگذرم، دستِ آخر باید از آقای علی خزاعی‌فر، مدیر مسئول و سردبیر فصلنامه مترجم، به چند سبب سپاسگزار باشم. نخست به علتِ صداقت و بی‌شیله‌پیلگی‌اش، دوم به دستاویزِ خضوعِ رفیع‌اش و سوم برای توانایی یک مکاتبۀ سادۀ انسانی که در جامعۀ متبختر و بسیار باسوادِ ایرانی کیمیاست! آن روز که پاسخِ ایمیل‌اش را پس از ارسال مقاله دریافت کردم، از معدود دفعاتی بود که احساس کردم همه‌چیز عادی است و انسان می‌تواند بدون آنکه در پوستِ هر چیزی غیر از انسان فرو رود، با انسانی دیگر «مراوده» کند. بی‌آنکه در پیچ و خمِ دوتایی‌های پوسیدۀ بزرگ و کوچک و استاد و شاگرد و رزومه‌دار و بی‌رزومه گم و گور شود. سپاسگزار آقای خزاعی‌فر!</description>
                <category>شاهین غمگسار</category>
                <author>شاهین غمگسار</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 11:09:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعری برای مهسا امینی و...</title>
                <link>https://virgool.io/@shaahin.ghamgosar/%D8%B4%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%B3%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%88-cpkzt5rrzzvv</link>
                <description>برای مهسا امینی، سارینا اسماعیل‌زاده، نیکا شاکرمی، اسرا پناهی، نگین عبدالملکی، مینو مجیدی، غزاله چلابی، حنانه کیا، حدیث نجفی و...آی دخترکِ سورآگینهنگامِ رقص است.به تن لباسِ حریرت را کنبه دستِ کاتبِ رازورزِ چشم‌ها مدادی بدهمشتی باد بردار بینداز زیرِ موهایتلیوانی هلهله بریز در گلوتا سینه حل شود در سرخیِ دلاز کمدِ کهکشان‌های ستاره‌ریز نور به گردن بیاویزبر بیشه‌های قرمزِ لب‌ها بنشان بیدِ سپیدِ خنده راو پر کن حوضِ خالیِ هوا را از انارهای دهانِ آوازه‌خوانتپس در آینه درنگ کن!- دقیق‌تر بنگر- به عطرِ عتیقِ زنبه آوای آبشارِ زندگیبه روحِ نازکِ آزادی که همچون برقی آنی بر بلور از قرابۀ مردمکانت می‌گذرد و به پستوی ضخیم‌ترین خیال‌ها می‌خزد و در نهانِ دیده پنهان می‌شود.- راستیتو انعکاسِ تصویرِ کدام آدمی؟کدام مخلوقِ کدامِ دینِ کدام خدا؟کاش آینه‌ها زبان داشتند.- دخترکمن می‌گویم اما تو باور نکن که ماندابِ آسمانِ اینجا چشم‌انتظارِ جستِ توست!- حیاطِ این خانه را اشباحی کلاغین پر کرده‌اند- در سنتِ پدران ایشان نه رقصیده‌اند نه خندیده‌اندو در کوچه شترِ شریعت خاطراتِ کرمینِ کویر را نشخوار می‌کند.- گر گرفته‌ای؟!از خیابان صدای آیه‌های باتوم و تلاوتِ گلوله می‌آید... آری!دخترسوزان است- آی دخترکِ مرگ‌آجینسور این است:شب و آتش و خونِ داغعطرِ چماق و بوی بیدِ سوختۀ باغ- همیشه سور از حقیقت دور بوده است!- پس به رقص آفرزندِ سورآیینبا خنده‌ای سبک و گامی سنگینپیش آ(حتی از نهان‌ترین پستوها)هم با موهای سپید و انار شکسته و پاشیدۀ دهانتهم با حوضِ خالیِ سینه و در آن دلِ سرخِ نیمه‌جانتقدم بگذاربه هنگامۀ مرگ‌زندگی‌زیستی چنینکه آن حقیقتِ دور شاید این سور باشد.</description>
                <category>شاهین غمگسار</category>
                <author>شاهین غمگسار</author>
                <pubDate>Thu, 27 Oct 2022 22:48:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصیدۀ غوک‌نامه از محمدرضا شفیعی کدکنی</title>
                <link>https://virgool.io/@shaahin.ghamgosar/%D9%82%D8%B5%DB%8C%D8%AF%DB%80-%D8%BA%D9%88%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B4%D9%81%DB%8C%D8%B9%DB%8C-%DA%A9%D8%AF%DA%A9%D9%86%DB%8C-xrll976tkrrx</link>
                <description>گفته می‌شود این شعر در دهۀ 40 سروده شده است، اما... خود شعر گویاتر از آن است که نیازی به شرح و بسط بیشتر و یافتن مطابقت‌ها با هم‌اکنون (شهریور و مهر 1401) داشته باشد. بسیاری را یاد آن شعر سیف فرغانی می‌اندازد که: «هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد». و قصه آنقدر تلخ و طولانی‌ست از پی اعصار، از مغول تا به حال، که نمی‌دانی با کدام اشک و آه و کلام واگویه‌اش کنی.متن کامل شعر:ای غوک‌ها که موجْ برآشفته خوابتان و افکنده در تلاطمِ شطِّ شتابتان  خوش یافتید این خزۀ سبز را پناه روزی دو، گر امان بدهد آفتابتان  دم از زلال خضر زنید و مسلّم است کز این لجن‌کده‌ست همه نان و آبتان  بی‌شرم‌تر ز جمع شمایان نیافرید ایزد که آفرید برای عذابتان  کوتاه‌بین و تنگ‌نظر، گرچه چشم‌ها از کاسه‌خانه جَسته برون چون حبابتان  در خاک رنگ خاکی و در سبزه سبزرنگ رنگِ محیط بوده، هماره، مآبتان  از بیخ گوش نعره‌زنانید و گوش خلق کر شد ازین مُکابرۀ بی‌حسابتان  یک شب نشد کز این همه بی‌داد بس کنید وین سیم بگسلد ز چُگور و رَبابتان  تسبیح ایزد است به پندار عامیان آن شوم‌ْشیونِ چو نَعیب غُرابتان  هنگام قول، آمرِ معروف و در عمل از هیچ مُنکَری نبود اجتنابتان  بسیار ازین نفير نفسگیرتان گذشت کو افعی‌ای که نعره زند در جوابتان  داند جهان که در همۀ عمر بوده است روزی ز بال پشّه و خون ذُبابتان  جز جیغ و ویغ و شیون و فریاد و همهمه کاری دگر نیامده از شیخ و شابتان  تکرار یک ترانه و یک شوم‌ْنوحه است سر تا به سر تمامِ سطورِ کتابتان  چون است و چون که از دل گندابۀ قرون ناگه گرفته است تب انقلابتان؟  وز ژاژِ ژنده، خنده به خورشید می‌زند شمع تمام‌ْکاستۀ نیم‌تابتان  مانا گمان برید که ایزد به فضل خویش کرده‌ست بهر فتح جهان انتخابتان  یا خود زمان و گردش افلاک کرده است بر جملۀ ممالک مالکْ‌رِقابتان  گر جمع «مادران به خطا»، نامتان نهیم هرگز نکرده‌ایم خطا در خطابتان  نی اصلتان به‌قاعده، نی نسلتان درست دانسته نیست سلسلۀ انتسابتان  جز این حقیقتی که یکی ابر جادُوی آورد و برفشاند بر این خاک و آبتان  پروردتان به نم‌نم بارانِ خویشتن تا برگذشت حد نصیب از نصابتان  این آبگیر گند که آبشخور شماست وین سان بوَد به کام ایاب و ذهابتان  سیلی دمنده بود ز کهسار خشم خلق کاین‌گونه گشته بسترِ آرام و خوابتان  تسبیحتان دعای بقای لجن‌کده‌ست بادا که این دعا نشود مستجابتان  ای مشت چَنگلوک زمین‌گیرِ پشّه‌خوار شرم‌آور است دعوی اوج عقابتان  گاهی درون خشکی و گاهی درون آب تا چند ازین دوزیستنِ کامیابتان؟  چون صبح روشن است که خواهد ز دست رفت فردا، عنانِ دولتِ پا در رکابتان  چندان که آفتاب تموزی شود پدید این جلبکان سبز نگردد حجابتان  این آبگیر عرصۀ این جنگ و دار و گیر گردد بخار و سر دهد اندر سرابتان  و آنگاه، دیوْبادِ دمانی رسد ز راه بِپْراکَنَد به هر طرفی با شتابتان  وز یال دیوْباد درافتید و در زمان بینم خموش و خسته و خرد و خرابتان  وین غوك‌جامه‌های چو دستارِ تازیان یک یک شود به گردنِ نازک طنابتان  وان مار را گمارَد ایزد که بِشْکَرَد آسودگی‌طلبْ تنِ خوش خورد و خوابتان  وز چشم مار رو به خموشی نهید و مار باری درین مُجاوَبه سازد مُجابتان  نک خوابتان به پهنۀ مرداب نیم‌شب خوش باد تا سحر بدمد آفتابتان  با این همه گزند که دیدیم دلخوشیم تا بو که خلق درنگرد بی‌نقابتان.محمدرضا شفیعی کدکنیاز مجموعۀ شعر طفلی به نام شادی، دفترِ «زیر همین آسمان و روی همین خاک»، انتشارات سخن، چاپ ۱۳۹۹.</description>
                <category>شاهین غمگسار</category>
                <author>شاهین غمگسار</author>
                <pubDate>Wed, 19 Oct 2022 14:39:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر بهرام بیضایی در پی رخدادهای پس از مرگ مهسا امینی</title>
                <link>https://virgool.io/@shaahin.ghamgosar/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C-%D8%B1%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%87%D8%B3%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-fqepvnmdmugp</link>
                <description>مردمِ خوشباورِ پنجاه و هفتغرقۀ اميّد و گيجِ سهمِ نفت،حقِّ نسلِ بعد رفت از يادشانبشنويد اين روزها فريادشان:باطل است آن رأى بر نشناختهكز خدا و دين چه دكّان ساخته!رأى بر نيّاتِ پنهان داشتهبيرق خُودمحورى افراشته!آنچه از فرداى آن دانسته شدخودپرستى تا برون از سايه شد!تلخ آمد آهِ نادانستگانپا به زنجيرى گران‌تر بستگان!خُدعه و تبعيض و غارت گشت دينلال شد يكباره اَرحَمْ راحمين!وين عبادت تا عبوديّت كشيدبَرده جز زنجير خود چيزى نديد!سهم ما شد داعش و القاعدهمُفتيان بردند صدها فايده!بشنويد اكنون در اين آتشفشاناى نمانَد از ستمكاران نشان!باطل است آن رأىِ ناميمونِ زشتنسل ما رأى دگر خواهد نوشت!هَموطن برخيز و فريادى برآرخون به خون جوشيده در اين كارزار!مادرِ ايران زِ جا برخاستهكشورش را از دَدان پس خواسته!كشورِ اشغالىِ ايران‌زمينكِى شود آزاد از اين آياتِ كين!خُدعه بس، غارت بس و سيلِ دروغبس حراجِ كشورت با بانگ و بوق!بشكند دستى كه دستى را شكستبُگسلد بندى كه خواهد دست بست!هان پدر جنگ تو با فرزند توستيادگير از وى دُرُست از نادُرُست!بَركن از گردن نشان بندگىدرشكن تاریک با تابندگى!پيشْ‌بندِ كاوه روشن كرد راهروسرىْ‌سوزانِ مَه، شد اين پگاه!وين درختِ گيسوى جان‌دادگانبيرق پيروزى آزادگان!بردۀ اين بى‌وطن‌ها نيستيمروز فردا گفت خواهد كيستيم!مُهر باطل بر نظام الظالمينكَنده باد اين ريشه از روى زمين!</description>
                <category>شاهین غمگسار</category>
                <author>شاهین غمگسار</author>
                <pubDate>Sun, 02 Oct 2022 15:53:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آن پدر که تکثیر درد‌های دوباره است</title>
                <link>https://virgool.io/@shaahin.ghamgosar/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ymyxylaue9t7</link>
                <description>عکس یادداشت یادداشت زیر در شماره 3974 روزنامه آرمان امروز، در روز چهارشنبه، 12 مرداد 1401 چاپ شده است. تو هرگز دچار ابتذالِ مرگ نشده‌ای آقای شاملو!بیست‌ودو سال از رخت بر بستن احمد شاملو، پدر شعر سپید فارسی، نویسنده، روزنامه‌نگار، محقق، مترجم و روشن‌فکر بزرگ سدۀ پیش گذشته است. صاحبِ هیبتی چنان بالا و چنان بلند، «که چون برمی‌نگری کلاه می‌افتد». او چنین بود و چنین هست و چنین نیز خواهد ماند. به یاد دارم هنوز شمارۀ سال‌های درگذشت او دو رقمه نشده بود که در شب شعری در جنوب تهران، کسی ادعا کرد دوران شاملو نیز تمام شده است. آن را شنیدم و غمگین شدم، اما نمی‌دانستم برای چه!زمان گذشت تا دریابم گویی کسانی از مرگ آن «غول زیبا» شادمان بودند و زمانِ آن بود که قراضه‌‌کلام‌شان را، که در حضور جاسنگین او نمی‌شد چنانکه باید بفروشند، به پوشش شعر، با ژست‌های بزرگ‌پندارانه از گلوی کوچک‌شان بیرون بریزند. طفلک زاغچه‌های شاد در سور مرگِ عقاب! یا شاید می‌خواستند «مدرن» باشند و جنم «گذار به آینده» را در خود نهادینه کنند، تا به لقب «معاصر» مفتخر شوند. اما به این دانسته نادان بودند،- به قول براهنیِ تازه‌رهیده از میان -، که «هیچ‌کدام از شاعرانی که گمان می‌کنند به سوی آینده می‌شتابند، از هیچ شاعر آینده‌ای متاثر نشده‌اند». خاصه کسی چون الف‌بامداد که فقط شنیدن صدای شعر خواندنش، هنوز هم، چنان آهنگی دارد که گویی قشعریرۀ درد را در اندام هر انسان بیدار می‌کند. او چگونه می‌تواند مرده باشد؟!باری، مجیز بی در و پیکر گفتن از هر احدی، نکوهیده است و بی‌ثمر. چنان‌که ریسمان عقل به بت‌شدگیِ هر کس دادن، مصداق کم‌خردی. من نیز سر آن ندارم تا چنین کنم، فقط وظیفۀ شاگردی به‌جا می‌آورم، آن هم بر حسب حق و سهم شخصیتی چون احمد شاملو از ادبیات ایران. من از آن روز که در آغاز جوانی با اشعار احمد شاملو آشنا شدم، تا هم‌اکنون که هنوز به چلچلی نرسیده‌ام، ستایندۀ او بوده‌ام و او برای من زنده‌ترین معلم بوده است در پس اشعارش. بعدها بیش و بیشتر به قوت‌ها و ضعف‌هایش آگاه شدم. به اینکه تصحیحش از حافظ تصمیمی نابجا و نالازم بود. به اینکه خوانش‌اش از شاهنامه، هرگز به درستی دریافت نشد و گوش‌ها برای فهم سخنش آنچنان تیز نبود. به اینکه نظرش دربارۀ موسیقی سنتی تندروانه بوده است. به رد پای کلام شاعران جهان در شعرش که از صافی ترجمه‌های خود او در ذهنش جاگیر می‌شد. به کیفیت و بافتار ترجمه‌های او از شعر، داستان و رمان که هرگز نظیرش از عهدۀ دیگران ساخته نبود. به کارِ تنهایش بر «کوچه»، که از دو صد جمعیت نیز ساخته نبود. به حاصلِ پافشردنش پای درختِ تناورِ شعرِ سپید که در کلام کدکنی، سی سال پایید تا میوه دهد. او چگونه می‌تواند _کسی که به جست‌و‌جوی آن کلام بزرگ و مقدس بود- به چیزی مبتذل همچون مرگ تن در داده باشد؟! اگرچه چیزی جز «عقوبتی جانفرسای» عایدِ تن‌اش نشد.با این حال، گذشته از تمام ابعاد شخصیتِ منشورگونه‌اش، او همچنان در شعرش، در نظر بسیاری در ستیغ ارتفاعات و بال در بالِ الهگانِ خیال و شعر سیر می‌کند. من –و بسیارانی از خاص گرفته تا عامی و از باسواد گرفته تا آنکه خردک سوادی دارد- هنوز کلام او را می‌خوانیم و نه‌تنها عجینش با درد‌ها و دغدغه‌ها و احوالِ امروزمان می‌یابیم، که توصیف‌های عجیب و دقیقش از انسانِ هزارۀ جدید حیران‌مان می‌کند. هنوز شبانه‌هایش همچون زمزمۀ ورد‌های ساحران اعصار کهن است که در کف ما به ودیعه نهاده‌اند. این «هنوز» را خطاب به کسانی باید گفت که گمان می‌بردند اشعار او تاریخ مصرف دارد و روزی اثر، برد و تراش‌خوردگی‌اش را از دست خواهد داد. گمان می‌کردند مرگ او مرگی خواهد بود، هم از آن دست که مرگ ایشان؛ نظر بردوخته بر ایوان تا ملک‌الموت، به دست‌گیری و نجات‌شان از احتضار، دررسد. نه، او هرگز چنین نزیست و چنین نمرد.از همه اینها گذشته، این سوال هنوز پس از بیست سال از غیبت جسمانیِ او باقی‌ است: چه چیز الف‌بامداد را سوا از تمام انگ‌های سیاسی و سخنان بیهودۀ جناحی و ابتر و حاسدانه، به چنین جایگاهی در شعر فارسی نشانده است؟ چرا دیگر کسی چون او نیست یا اگر هست، پا به میدان نمی‌گذارد؟ خمیرمایۀ کلام و اندیشۀ شاملو چه بوده است که نمی‌توان در دیگری –نه در شعر و نه در شخصیت و اندیشۀ دیگری- یافت؟ او به کدام راز کلمات دست یازیده بود که دست دیگران از آن کوتاه است؟ چرا با خواندن بیهقی و تورات، هیچ‌کس حتی به شبحی از او بدل نمی‌شود یا کلامش ذره‌ای از تاثیر کلام او را به خود نمی‌گیرد؟ اندیشۀ او از امتزاج کدامین گوشت‌ها و استخوان‌ها و دردها و کلمه‌ها شکل یافته بود که زمزمۀ شعرش بطن هستیِ آدمی را به لرزه در‌می‌آورد؟ به تعبیر کدکنی، «نظام شعری» شاملو، چگونه معماری‌‌ای دارد که قدم گذاشتن در تالارهای کاخ‌گلستان‌گونه‌اش، سر را به دوار می‌اندازد و شکوهش بر روح و روان سیطره می‌یابد؟ آیا این ادعا حقیقت دارد که عصر غول‌ها به پایان آمده‌ و او آخرین غول بوده است؟برای تمام این سوال‌ها پاسخ‌هایی هست. ولی... حال در فقدان او و برای غیاب او از چه سخن بگویم، که «غیابت همچون حضورِ قاطعِ اعجاز است». از کدام درد ناله سر کنم تا لفاف کلام کفاف معنا را بکند؟ او که معنی زندگی شاعرانه بوده‌، او که خشم کوچه‌ بوده‌ در مشت، او شاعر آن نسلی است که خیال‌ِ نانْ ارتفاعِ فریادش را برید. این نسل از استخوان او قوام گرفته‌ است و از مغز اندیشۀ او خورده است و زنگ صدای او در گوش‌اش، ترسیم پدرانگیِ همیشه‌زندۀ انسان شده است. نه، احمد شاملو هرگز دچار ابتذالِ مرگ نخواهد شد!لینک صفحه PDF روزنامه* عنوان به استعانت از آهنگی از شاهین نجفی به نام «بامداد»، از آلبوم «ما مرد نیستیم»، منتشر شده در سال 1387، انتخاب شده است. https://soundcloud.com/imohsen/bamdad-shahin-najafi </description>
                <category>شاهین غمگسار</category>
                <author>شاهین غمگسار</author>
                <pubDate>Wed, 03 Aug 2022 09:29:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر کتاب هم نتوان خرید...</title>
                <link>https://virgool.io/@shaahin.ghamgosar/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D9%85-%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-xgcwrcvw6oqq</link>
                <description>عکسِ متنِ یادداشت در صفحه 10 روزنامه اعتماداین یادداشت در روزنامه اعتماد، شماره 5235، 29 خرداد 1401 چاپ شده است. نسخه‌ای که در ادامه می‌آید نسخۀ کامل یادداشت است که بنا بر ملاحظاتی سروشاخش را برای انتشار چیده‌ام. بالاخره خواندن یادداشت در ویرگولِ نویسنده باید چیزی افزون داشته باشد دیگر.آیا کتاب هم به سیاهۀ دراز اقلام تجملی افزوده شده است؟اگر کتاب هم نتوان خرید...کتاب همیشه ارزان‌ترین قلم از اقلامِ خریدنی برای کتاب‌خوان‌ها بود، حتی در عصر پالئوزوئیک یا دیرینه‌زیستی، ببخشید، اصلاح می‌کنم: ده پانزده سال پیش! اگر شما 10 هزار تومان وجه پرارزشِ مملکت را در جیبِ پینه‌بسته می‌گذاشتید، با تبسمی ترد بر لب‌های داغمه‌بسته، یک یا دو جلد کتابِ ارزنده می‌خریدید. می‌توان از پس آن «اگر» قصه‌ها‌ کرد. چنین واژۀ توداری‌ است این اگر! اینها را از خاطراتِ شنیدۀ نیاکان‌مان نقل می‌کنم که قرن‌ها پیش، یعنی حدود سال‌های 1385 هجری شمسی می‌زیسته‌اند.حال 10 هزار تومان توی جیبِ شرمندۀ خود بگذارید و بروید به نمایشگاهِ بزرگِ کتابِ تهران در سال 1401. با نهایت احترام، احتمالا تف هم کف دست‌تان نیندازند. بیایید جریان را قدری وارونه کنیم. موقرانه به نمایشگاه کتاب بروید و دو جلد کتابِ ارزنده بخرید. جیب‌تان چه می‌گوید؟! آیا همچون مرغِ سحر ناله سر می‌کند؟ اصلا مرغی درون جیب‌تان هست یا شپش در آن منیژه خانوم است. اگر نیازمند کمک مالی بودید، کافی‌ است هشتگ کمک به نیازمندانِ کتاب را زیر آخرین پست اینستاگرام‌تان درج کنید تا به چشم‌ ‌برهم ‌زدنی، در واکنشی فوری و انقلابی به دستِ متعهدینِ هم‌رسانی در خانه‌ها برسد و طاقچۀ کم‌کتابِ کتاب‌‌خوانانِ مظلومْ مجازاً پربرکت شود.مزاج‌تان مزه‌دار شد؟! این یادداشت غر زدنِ طنزآلوده نیست، این ترسیم کردنِ گیوتینْ در شمایلِ فریادگرِ کلمه است. حکمِ خوانده شدن هر کلمه‌ نیز استعاره از خونی است روان از گردنِ بی‌سرِ این فرهنگ، که منِ بی‌عار، در خیال می‌پرورم و کرکس‌های ناسزا را در سر –شاید هم بر لب-، به سوی مزرعِ سبز فلک پرواز می‌دهم!اگر نگاهی دزدکی بکنیم به قیمت چند کتابِ ارزنده حرف بنده مستندتر خواهد شد. شاید چند سینه‌سوختۀ عاشق همچون من، خیالِ خامِ خریدن‌شان را داشته باشند. رمان دن آرام، نوشتۀ میخائیل شولوخوف، ترجمۀ احمد شاملو، انتشارات مازیار، 450 هزار تومان، چاپ 1398. ترجمۀ اعتمادزاده از همین رمان در انتشارات فردوس، چاپ 1400، 700 هزار تومانِ ناچیز قیمت دارد. کتاب تاریخ هنر از ارنست گامبریج، نشر نی، 400 تومان، چاپ 1400. کتاب تاریخ سینما از دیوید بوردول، ترجمۀ روبرت صافاریان، نشر مرکز، 398 تومان، چاپ 1400. فرهنگ فارسی عامیانه، ابوالحسن نجفی، انتشارات نیلوفر، 365 تومان، چاپ 1399. شاهنامه فردوسی (چهار جلدی)، تصحیح خالقی مطلق، انتشارات سخن، 900 هزار تومان، چاپ 1400. تذکرة الاولیاء از شیخ عطار نیشابوری (دوجلدی)، تصحیح شفیعی کدکنی، نشر سخن، 450 تومان، چاپ 1399. صور خیال در شعر فارسی، شفیعی کدکنی، نشر آگه، 240 تومن، چاپ 1401. قیمت پیشین این کتاب 120 هزار تومان بوده است. درصد افزایش: 100درصد. راستی کسی برای قلم و کتاب و فرهنگ چرتکه می‌اندازد؟در همین حین نقل‌قول فلان‌کس را بر در و دیوار شهر درج کرده‌اند که: «باید از جامعه‌ای که کتاب نمی‌خواند ترسید». آیا نمی‌ترسید؟ به قول آگامبون، «زندگی در حالت اضطراری و یادآوریِ خطرهای جدی نقشِ ورقِ حکم را بازی می‌کند. چیزی که این ورق می‌بُرَد، حقوقِ دموکراتیکِ به رسمیت شناخته شده است». توانایی خریدِ کتاب، حق منِ کتاب‌خوان است که با حکمِ ورقِ گرانی آن را بریده‌اند. اگر سهل‌انگارانه خریدن و خواندنِ کتاب‌های دیجیتال را پاسخِ روشنِ این غائله می‌دانید، ساده‌انگارید و در مواجهه با صورت‌مسئلهْ پاک‌کن به‌دست گرفته‌اید.حال منْ عیال‌وار، دستم در جیب، ستون‌های ناپیدای فرج نزدیک! گنجِ چشمانِ یار هم هست و خلاصه در این ویرانه خاکی به سر خواهیم کرد. آن دانشجوی حقیقیِ ادبیات و سینما و تئاتری که مجرد است و نان‌خورِ خانۀ پدری‌ خاک از کجا بیاورد؟! گیرم شاغل، حکما پاره‌وقت، چقدر بگیرد تا 200 یا 300 هزار تومان بالای یک کتاب بدهد و چیزی‌ هم برای 30 روز زندگیِ عزت‌مندانه در مملکتِ مسلمین برایش باقی بماند؟با این توصیف‌ها اگر فردا پس‌فردا در رسانۀ ملی و جراید، صحبت از سلطان کتاب شد و یک نفر را گرفتند و از او با سری فروانداخته در انبارِ کتاب فیلم گرفتند، چندان تعجب نکنید. آری، سلطان کتاب یا شاید سلطان کاغذ را هم باید به دایرۀ لغاتِ مفید و برازندۀ زندگی‌ِ معززمان بیفزاییم.وقتی دانستیم خانه‌دار شدن از اساس تجملی شده است، گفتیم جهنم، سایۀ عشقی باشد و بس؛ گیرم مستاجر. گفتند چهارچرخ تجملی شد، گفتیم به‌درک، پایمان که قلم شد، نوشت برگردیم. آخ بکتاش! دیدیم گوشت هم تجملی شد، گفتیم نان و نمک و ناز هست. فردایش پسته تجملی شد، گفتیم ملالی نیست، چای و سیگار جای تنقل. بگوییم کتاب هم تجملی شد؟ شرم نکنید، بگویید جای قلم را کلم بگیرد. نیک می‌دانم به کتف‌تان نیست، پس هم بزن فرمانده خورشت درگاه ضحاک را.در نهایت، و در هزارتویی از تنگناها، فقط یک چارۀ‌ آنارشیستی برای منِ سودایی باقی می‌ماند. آورده‌اند که: ... کفر و دین در عاشقی یکسان شمر، جان ده اندر عشق و آنگه جان‌ستان را جان شمر. یعنی چه؟ یعنی فقط قاپ‌زنیِ کتاب به خیال عاصیِ من می‌رسد. مگر آنکه نیازمان را فقط کتاب‌های 40 تومانی و 50 تومانی برطرف کند. اما چرا سر خود را گول بمالم، گویا فضیلت و رذیلت اینجا یکی شده است. تنها راه چاره برای ادامۀ زندگیِ فرهنگی همین راهِ بودلری و شریرانه است. اسوندسون در کتابِ فلسفۀ ترس از ادموند برک، نظریه‌پرداز و فیلسوف ایرلندی، نقل می‌کند که: «چیزهای زشت کاملا انطباق‌پذیر با اندیشه‌های امر والا هستند». شوخی یا جدی، خود دانید. حضرتِ سنایی هم فاش گفته است. والسلام.متن یادداشت در سایت روزنامه اعتماد (29 خرداد 1401)لینک صفحه PDF روزنامه و یادداشت</description>
                <category>شاهین غمگسار</category>
                <author>شاهین غمگسار</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jun 2022 20:45:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیستن در Insane Difficulty</title>
                <link>https://virgool.io/@shaahin.ghamgosar/%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-insane-difficulty-ir52frwyyflq</link>
                <description>خشمِ خوش!متن کامل این جستار را اینجا بخوانید: http://falakhanedoran.blogfa.com/post/233/%d8%b2%db%8c%d8%b3%d8%aa%d9%86-%d8%af%d8%b1-Insane-Difficulty پلک را بالا می‌کشم و صبح را تماشا می‌کنم، متامل، با تیپ شخصیتیِ منطق‌دان، متاهل، بی‌‌امیالِ همتایان، مستاجر، بی‌ضامنی پریدنِ وامِ ازدواج، تصور خود در مقام یک فاجر، پیمودنِ کرج تا ‌تهران، متحیر و واج، نظارۀ تودۀ سیاه بر فرازِ شهرِ شیطان، پشتِ خالی، سیزده ساعت کار، حالی به حالی، شپش در جیب، یادِ یار، درهای بسته و کیپ، خیال‌بافی کردن، یارِ کس و کار، اوقاتِ مستانۀ نوشتن، رنج‌های زنجیروار، احتمالِ هموارۀ هِشتن، ویرایشِ کتاب، حظ بردن، فکرها را رِشتَن، سنجیدنِ توان و تاب، درآمدزایی با بیشتر نوشتن، ناگزیر از مسافرکشی، وقتِ اندک یا اصلا وقت نداشتن، احساسِ تلخِ بهره‌کشی، دیر رسیدن سر کار، پرسش از چیستیِ زندگی، آدمِ اهمال‌کار، سرخوردگی، وا دادن، اشتباه کردن، لودگی، بازی کردن، به خود حال دادن، نرم شدن، به دل‌خواسته‌ها در خیال بال دادن، سخت شدن، شعر خواندن، شوقِ فرونیامدنیِ دانستن، شعر سرودن، به خدایان مانستن.غرور و سرور، کتاب خواندن، شهود و شعور، احساسِ کم‌دانی، کتاب خریدن، پروانگیِ پنهانی، لهیدن، بادی به غبغب با نمرۀ 122 در تست هوشِ ریون، یادداشت نوشتن برای روزنامه، تک اما تشابه به لژیون، زندگی کردن همچون یک علامه، پول نداشتن اما اندوختن، احساسِ تالم، مسالۀ غامضِ همواره عشق ورزیدن، کار وسط لیسانسه‌ها با دیپلم، خلقِ تابوی هرگز نلرزیدن، دو سه سال یک بار لباس خریدن، با همه نداری آموختن، یادگیریِ پرهیز و نچریدن، ایده‌های پراکنده در سر، غمزۀ نداری و تاختن، آرزوهای پرپر، باز شدنِ بخت در قرعه‌، هوارِ آرامِ شادی، گشایش به قدر یک جرعه، جست‌وجوی هادی، دقت در لباسِ نوِ مردمان، حذفِ مفهومِ مسمومِ امید و ناامیدی، دنیای زنانه، هیپسترها و مصرف‌گرایان، سبک‌سنگین کردنِ زمانه با افکارِ مردانه، نوشتنِ ناداستان، اندیشیدن به آینده، شباهت‌های امروز‌ با دنیای باستان، زادو‌ولدِ فزاینده، غذای مزخرفِ رستوران‌، نوسانِ روابطِ بیمارِ فامیلی، نگاه کردن به ابر بزرگِ تیره، سدِ بلند بی‌پولی، یاسِ جسورِ خیره.یادگیریِ رفتارِ خوددارانه با خشم، پرت شدن به گذشته، شباهتِ سلامت ماندن با ماهیتِ پشم، در کاسۀ سر شنیدنِ صدای مته، اتراقِ شترِ مریضی، غمِ سنگینِ بر سینه نشسته، شناساییِ دردهای حریصی، دانستنِ راه از بی‌راهه، مدارا با درونِ عاصی، گریستنِ ناگهانی در مترو، بودجۀ اندکِ یک‌ماهه، به دنبالِ یافتنِ راهِ دررو، نیشِ دردِ بی‌خبر، ناگزیر از رفتن به دکترستان، تحمل کردنِ دیسکِ کمر، اقامتِ موقت در بیمارستان.به همۀ اینها بیفزایید: تفریح نکردن، قوزِ روغن‌ریزیِ ماشین، عیبِ فنی نبودن، برابر مرگ‌سرایان گفتنِ یاشاسین، خندیدن به سادگی، چالشِ حفظِ روحیه‌، بی‌روحیگی، انباشته بودن از قریحه‌، نوشتنِ جستار، یخچالِ پُرهوای خالی، تصویر ممنوعِ تنبک و تار، فشارِ کاری، دردِ تنِ یار، منعِ سرسختِ بی‌عاری، مانده از به دوش کشیدنِ این بار.و ناگهان جسارت‌یافتگی، دراز کشیدن درونِ دستگاهِ MRI، پی بردن به چیزهای ساختگی، سرودهای سفارشی و وطن‌پرستانۀ IRI، اندوه و خشمِ توامان، قدرِ بی‌قدر هنرمند، دریغا آسمانِ بی‌باران، لمسِ زندگی در بند، نقشِ پررنگِ عمل‌گرایی، واهمۀ جراحی، مصیبتِ خانمان‌سوزِ فَشَل‌گرایی، پرسیدن دربارۀ جای آخرین حراجی، و آسمانی که همیشه بی‌ابر است.سالی دوبار سه‌شنبه‌ها سینما رفتن، زمستانِ بی‌برفِ همیشگی، از خشم لبریز شدن به دیوار مشت کوفتن، شادی‌های کوچکِ دونفرۀ خانگی، هشدار برای دورِ فرسایندۀ کارِ بیشتر و حواسِ کمتر را جدی بگیرید.در حال بودگی‌، همه‌چیز را تحلیل کردن، تصدیقِ وقار و سادگی، یارِ سزاوار را با شاخه گلی تجلیل کردن، قیمت جهندۀ مایحتاج، فحشِ زیرلب، آدم‌های محتاج، سیاسیونِ عنتر، نه به فروشگاه‌های زنجیره‌ایِ دامپینگی، افکارِ تبلیغیِ ابتر، خرید از سوپریِ محل، حساب‌‌ و کتاب‌های دونگی، تبدیلِ ناچارِ خشم به نیرویی تنبل، دردسرهای نابهنگام، مسالۀ شستنِ فرش، تصورِ افتادن از بام، تردید به فراستِ عرش، فست‌فود نخریدن، مواجهه با تاریکی، مثل ریگ دروغ شنیدن، زندگیِ چریکی، گلوله وسط خیابان، پافشاریِ بیست ساله برای رای ندادن، ناگهان باران،  سعی در تن ندادن، پرهیز از گَلِّگی، حینِ رانندگی ترکیدنِ لاستیک، مفرطِ خستگی، برخوردِ مدام با تفکراتِ اسکولاستیک، سکوت‌کردگی، دل بستن به احوالِ لب‌دوختۀ نوشتن، پژمردگی، چیزهایی را در درون کشتن، گریز از مهمانی و جمعیت، زندگی در حینِ مردگی، سنجیدنِ مضراتِ قوم‌گرایی و مزایای فردیت، مرتعِ امنِ درون‌گرایی، رشد کردن در امر مدیریت، رنجور از ایدئال‌گرایی، امان از مردمِ بی‌سیرت.به اطوارِ دیگران اندیشیدن، گذاشتنِ ماشین در پارکینگ، وصله‌های ناجورِ این خاک را از تن و جان تراشیدن، غمِ رودهای خشک و کم‌آب، What the hell is going?، نفهمیدنِ آدم‌های عجول و بی‌تاب، به قدرِ وسع کمک به دیگران، زیستِ افقی، گردشِ چشم‌های نگران، سختی‌های توافقی، غیابِ همیشگیِ پدر و مادر، بیشتر ساکت ماندن، فاصلۀ بیشتر‌شونده تا برادر و خواهر، نگاه را به نقص‌های خود تاباندن، خاموش کردنِ لامپِ اضافی، پول درآوردنِ افقی، با جان چشیدنِ یک لیوان چای با تافی، ماندگیِ عرضی و طولی، قسط دادنِ افقی، عذابِ بی‌پایانِ بی‌پولی، اندیشیدن به مرگ، قول دادن برای خریدِ لباسِ پانچویی، شنیدنِ صدای تگرگ، عمودی شدن با کمربندِ کائوچویی، سیاهۀ هرگز نخریدۀ صدها کتاب، بیرون آوردنِ هدفونِ چسب‌زدۀ قرضی، تماشای دونفرۀ مهتاب، صحبت کردن با یار دربارۀ زندگی‌های فرضی، پیمودنِ هزار‌وپانصدوپنجاه‌بارۀ تهران تا ‌کرج، کتاب خواندن بین چرت، انتظار برای فرج؟! طبیعتا چرتِ بینِ کتاب خواندن، وارد شدن به دنیایی مانندِ سحابی، دوستانِ گم‌و‌گور و آدم‌های اتفاقی، مسالۀ کم‌خوابی، گم کردنِ احتیاج‌ها و حصولِ معرفتِ اخلاقی، از یاد بردن شعرها و آوازها، این وسط‌ فلسفیدن، دلتنگِ رفاقتِ دیروزها با آدم‌ها، احساسِ تَفیدَن، شنیدنِ حرف‌های تکراری، به پیچکِ سکوت تنیدن، رابطۀ آزاردهندۀ بلاهت و بسیاری.جمع کردنِ کیسه‌فریزر در کوله و مصرفِ دوباره، گفتنِ آخیش پس از لمیدن، شمردنِ نور در شب‌ِ کم‌ستاره، حسِ تمام شدن هنگامِ کپیدن، طبیعتِ خشک و پرآشغال، فرصتِ کمیابِ دیدنِ دوستی دیرین، خوشحالی با فوتبال، تولیدِ انزجارِ کیرین، ندادنِ پولِ بی‌خود به اینترنت، چشم‌های سرخ و خیره، سرگرمیِ عبث با فیلترنت، توجه هرروزه به جیره.مشاهدۀ رفتارِ سلبریتیِ ابله، گلاویز شدن با همسایۀ مریض، تنهایی و له‌له، عربده بر سر کوچۀ حضیض، همهمه، فحشِ بلند، قهقهه، جیبِ خالی، فریادهای در گلو مانده، محرومیت، پرهیز از بحثِ مالی، عصبیت، لعنت کردنِ زندگی شهری، درد از فرق سر تا نوک پا، با لبخند پرسیدن از یار که با من قهری؟! تنفر از تقویتِ احتیاج به استدعا، بی‌پولیِ بیشتر، اجتناب از تمنا، قامتِ بلندِ هر روز شکسته‌تر.سوار کردنِ مسافرِ صلواتی! زمزمۀ شعری در سر، کارِ مفید و دوری از الواتی، در کمالِ تعجب احساسِ استغنا! دستِ خالی، فقر، استرجاع، بی‌خیالی، استقلال، وجودِ یار، استهلال، دریافت‌های شهودی، شبِ وزین، دیدنِ آسمان به شکلِ کبودی، سیاهیِ متین، در پی نوشتن در پی شعر، جست‌وجوی نهان، پیدایشِ مهر، چشمانِ یار، بستنِ درِ خانه به روی تمامِ جهان.دارایی‌های آشکار، احساس پادشاهی! خاموش کردن تلویزیون، احساساتِ موسیقایی، مقاومت در برابرِ موتاسیون، مهربانی دیدن، دوست داشتن، میوۀ آشیانِ لیاقت را چیدن، مزیتِ Boost داشتن، سفرۀ کوچکِ لذیذ، تشبه به خوانِ نعمت، لحظه‌های عزیز، شان و رفعت، صدای یار، حدوثِ فرشتگی، شاید خندۀ دادار، رفعِ تشنگی، تبدیل شدن به چیزی شبیهِ آهن، خریدنِ ناز، بیرون آمدن از پیراهن، تمایل به پرواز، دست‌یازی، دوست داشته شدن، عشق‌بازی، انگار تازه کاشته شدن، حلاوتِ شهوت، تبسمِ تُرد، ستایشِ خلقت و ذکاوت، همه دردها رنج‌ها مرد، دوباره صبحْ باززایش، پتکِ حقیقت، پالایش، گسستنِ بندِ خواب، سنجِ طریقت، تمجمجِ چیزی ناب، احساسِ نامعلومی از خواهش، پی بردن به تکرار، لمسیدنْ بوسهْ نوازش، تردید و اصرار، تبعیت از روزمرگی، ساعتِ قطار، دیر‌کردگی، شعرِ نانوشته، خیال بافتن، پیوستن به رویاهای رشته، آرزو باختن، فرسایش، فرسایش...</description>
                <category>شاهین غمگسار</category>
                <author>شاهین غمگسار</author>
                <pubDate>Sat, 07 May 2022 22:51:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمایشنامه محاکمه یهودا در برزخ چاپ شد</title>
                <link>https://virgool.io/dialogue/%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%A7%DA%A9%D9%85%D9%87-%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%B2%D8%AE-%DA%86%D8%A7%D9%BE-%D8%B4%D8%AF-szxk9piuqjlz</link>
                <description>جلد کتابنمایشنامه «محاکمه یهودا در برزخ» را استیون ادلی گوایرگس، نمایشنامه‌نویس، کارگردان و بازیگر 57 ساله آمریکایی نوشته است. با نام اصلی The Last Days of Judas Iscariot یا «آخرین روزهای یهودای اسخریوطی». این نمایشنامه در سال 2005 منتشر شد و نخستین بار به کارگردانی بازیگر فقید فیلیپ سیمور هافمن، در بیرون برادوی، در همان سال اجرا شد. از ادلی گوایرگس نمایشنامه «بین دیوانه و رودخانه» پیش از این به فارسی چاپ شده است. شهره‌نام بودنِ این نمایشنامه به علت گذاشتنِ جایزه پولیتزر در دستانِ تپلِ نویسنده در سال 2015 بوده است. سوءتفاهم نشود، محاکمه یهودا برنده پولیتزر نشده است!نمایشنامه‌ محکامه یهودا در برزخ از ظن نویسنده مساله خیانت یهودای اسخریوطی، (از حواریون عیسی مسیح) را به سرور خود، در عالم برزخ به میز قضاوت می‌کشاند. در این میان، همه دست‌اندرکاران به صلیب کشیده شدن مسیح، دوستداران عیسی، شیطان، مادر یهودا، مادر ترزا، فروید و برخی دیگر از شخصیت‌های شناخته شدۀ عالم مسیحیت به صحن دادگاه می‌آیند و در جایگاه شهود به پرسش‌هایی پاسخ می‌گویند. این‌گونه ترسیمی همه‌جانبه و چندبعدی از واقعه به دست داده می‌شود که در نوع خود بسیار شایان توجه است.متن نمایشنامه ظرافت‌های فکری و زبانی بسیاری دارد و کنایه‌های پیدا و نهان فراوانی به علم، دین، اعتقاد و ایمان و حتی تفاوت‌های نگرش دنیای باستان و امروز به واقعه به صلیب کشیدن مسیح، از لابلای گپ‌وگفت‌ شخصیت‌ها شنیده می‌شود. همین خصیصه دستاویز خواندنی شدن نمایشنامه شده است. چنانکه هرگز از خواندن آن ملول نخواهید شد و صلابت و تیزی و طنازی متن شما را خواهد خنداند و به فکر فرو خواهد برد و در نهایت در شما ایجاد کاتارسیس خواهد کرد! بخش اعظم چنین کارکردی به سیاق دیالوگ‌نویسی نمایشنامه‌نویس بازمی‌گردد که گفت‌وگوها را با حالتی پینگ‌پنگی، سریع و صریح نوشته است و خواندن آن کیف خواننده را کوک می‌کند. مترجم نیز در انتقال این حس و دریافت زبانی توفیق داشته است و خوانندۀ فارسی‌زبان را حسابی قلقلک می‌دهد.متن را ایمان مختار روان و سلیس، با لحنی عامیانه و فهمیدنی، و با تمام ظرایف زبانی موجود در متن اصلی، ترجمه کرده است و کیف خواندنِ متن انگلیسی را یکسره به زبان فارسی منتقل کرده است. ناگفته پیداست که متن کتاب ویراستۀ کیست و اصلا به همین سبب هم معرفی شده است! انتشارات آواژ نیز آن را در ابتدای قرن جدید شمسی منتشر کرده است تا نمایشنامه محاکمه یهودا در برزخ به نخستین نمایشنامه چاپ شده به فارسی در قرن جدید شمسی نام بگیرد! کتاب را می‌توانید به صورت الکترونیک از فروشگاه کتاب طاقچه یا کتابراه بخرید.</description>
                <category>شاهین غمگسار</category>
                <author>شاهین غمگسار</author>
                <pubDate>Sat, 09 Apr 2022 16:09:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و زنده‌ای با جثۀ مجبور</title>
                <link>https://virgool.io/@shaahin.ghamgosar/%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D8%AB%DB%80-%D9%85%D8%AC%D8%A8%D9%88%D8%B1-jfqhh2fy9uvx</link>
                <description>  https://soundcloud.com/rorshark-g/x9aslguwkctp و زنده‌ای با جثۀ مجبوربرخیزانده شده از آخرین فوتکناره‌گیر از موردِ عجیب ِ قرارزل زل گرگ و میشِ غریبِ تازه را...مردگیِ دیشب، آن سحراندودِ زیبندگی‌های ملال‌شو ذوب است و شهر در سیلی سمعی غرق است.باز خو به هر فقدان کنم؟با رنجیدگی از زنجیرگیِ ملال واره‌هابه تکرار صورت دیروزی در آینه‌ها عادت کنم؟*خشاخشِ لباس‌هاچکاچکِ سگکتقاتقِ درهاطیِ تهی از شباشببه گاهِ شب وادار به ارتحالهمراه با رویایی از قرار زنده می‌کنند مرا...از دفتر چهارم شعرها: «غمِ غمگسارانِ چشمانش را منِ غمگسار بگسارم».موسیقی: وودی جکسون، قطعۀ Blessed are the Peacemakers از بازی Red Dead Redemption II.</description>
                <category>شاهین غمگسار</category>
                <author>شاهین غمگسار</author>
                <pubDate>Sun, 27 Feb 2022 15:02:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آی شعر‌ آی شعر، چهرۀ آبی‌ات پيدا نيست*</title>
                <link>https://virgool.io/@shaahin.ghamgosar/%D8%A2%DB%8C-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A2%DB%8C-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%DA%86%D9%87%D8%B1%DB%80-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D9%8A%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D9%8A%D8%B3%D8%AA-si5mksydpc8m</link>
                <description>صفحه 6 روزنامه اعتماد، 12 دی 1400منوچهر ستوده (1395-1292)، ايران‌شناس و جغرافيدان تاريخی نقل می‌كند: يكی از روزهای سال دوم دانشسرا استاد فروزانفر به ما دانشجويان گفت: «استادِ من، اديب پيشاوری، در حدود صدوپنجاه تا صدوشصت هزار بیت شعر حفظ بود؛ من به عنوان استاد شما در حدود پنجاه تا شصت هزار بیت در خاطر دارم. شما، تا جایی كه دقت كرده‌ام، شايد پنج تا شش هزار بیت در حافظه داشته باشيد. وای به حال افرادی كه زير دست شما تعليم يابند.» سپس ستوده اضافه می‌كند: «امروز اين اضمحلال فكری را بنده در نسل پس از خود می‌بينم!».با خواندن اين نقل قول دو سوال پيش می‌آيد: اول اينكه آيا حقيقتا اين اضمحلال فكری رخ داده است؟ ما كه در ظاهر خود را آدم‌های باهوش‌تری در قياس با گذشتگان می‌دانيم، پس چه شده كه اتهام اضمحلال فكری بر پيشانی‌مان خورده است. می‌توانيم به رد ادعا برآییم و بگوییم چنین نيست؟ به‌راستی چند خط شعر از بريم؟ سوال دوم اينكه آيا شعر از بر نبودنِ ما معاصران كه حاجتش به اثبات نيست، تا اين اندازه اهميت دارد كه اديبی چون فروزانفر پيشاپيش به‌ سببش به حال‌مان افسوس بخورد؟ مگر چه در شعر و شعر حفظ كردن هست كه آن استادِ رخت به سراچه باقی كشيده، از آن همچون دارایی گران‌بها، بل گران‌بهاترين، ياد كرده است؟! اينجا بايد روشن كرد كه اين «ما» نه مردمِ كوچه‌بازار كه مخاطبانِ ادبيات و شعرند؛ منِ نويسنده‌ام؛ قلم‌زنان و مولفان‌اند و در عمومی‌ترين شكل، تحصيلكردگان‌.ما در تقويمِ ادبی خود روزهای بسياری برای پاسداشت شعر و شاعری داريم: اول ارديبهشت روز بزرگداشت سعدی، 25 ارديبهشت روز بزرگداشت فردوسی، 28 ارديبهشت روز بزرگداشت خيام، 27 شهريور روز شعر و ادب فارسی، 8 مهر روز بزرگداشت مولوی، 20 مهر روز بزرگداشت حافظ. با اين حال، با وضعيتِ ترسيم‌ شده، به‌گمانم اين روزها بيش از آنكه يادكردی باشد از شعر و شاعری و ادب، به‌سانِ هشدار است. همچون هشدار برای يوزپلنگ ايرانی در حال انقراض، بايد برای كم‌رنگ شدن، به‌خاطر نياوردن و شايد انقراضِ شعر در گپ‌و‌گفت‌های روزمره و حتی گفت‌وگوهای ادبی، چاره‌ای انديشيد. نكته اينجاست كه شايد چاره‌انديشی در اين فقره نه كار متوليانِ محتضرِ فرهنگی كه كار ماست و بارش اول بر دوشِ ما. امروزه حتی منسوبان به شعر و شاعری نيز چندان شعر نمی‌دانند و آن را نمی‌شناسند. همچنانكه شفيعی ‌كدكنی همواره شعر حفظ بودن را ملاكی برای شعرشناسی و شعردوستی دانسته است، به‌‌راستی ما شعرشناسان خوبی هم نيستيم. اما آيا اين وضع چاره‌كردنی است و از مای سپر به دست برابر غولِ نان برمی‌آيد؟ چگونه بايد اثبات كرد كه زدودنِ شعر از بستر گفتمانی فارسی‌زبانان با زدودنِ خميرۀ فرهنگی ما و تهي شدنِ هويت‌مان مساوی خواهد بود؟شايد بسيار به اين سوالِ اساسی‌تر برخورده‌ايم كه در دنيای جديد چه می‌گذرد كه شعر چنين به حاشيه رفته است؟ مساله وضعِ موقتی همچون دنياگيری كرونا نيست. من به ‌ياد دارم زمانی را (ابتدای دهه هشتاد) كه در فرهنگسرای بهمن برای يک جلسۀ سادۀ شعر و شعرخوانیِ بدونِ مدعو، سالنی صدنفره كيپ‌تا‌كيپ پر می‌شد و حتی ايستاده شعر می‌شنيدند. اين مساله حتی برای شهرهای حاشيه كرج، در ابتدای دهۀ نود هم صادق بود. اما هنگامی كه آخرين بار، يعنی دو سال پيش و درست پيش از همه‌گيری كرونا، سری به شب شعری زدم، خوشبينانه بيست نفر در سالن نشسته بودند. بينديشيم كه در اين ده سال بر ما چه گذشته است كه یاران فراموش كردند عشق*. كسانی بر اين باورند كه اتفاقی نيفتاده است و كسانی باور ديگری دارند كه شعر در دنيای ديجيتال و خريدخصال، مهجورتر از هر دورانِ ديگری است. هرچه هست نمی‌توان كتمان كرد كه صد سال پيش سطربه‌سطرِ تک تکِ روزنامه‌های اين خاک مزين به شعر بود و اكنون در اقليمی به بزرگی ايران، تنها دو مجلۀ تخصصیِ شعر چاپ می‌شود. شمارگانِ كتاب‌های شعر و تعداد صفحه‌هايشان را خود بهتر می‌دانید. اگر اينها هشدار نيست، پس چيست؟آيا آن سيری كه فروزانفر ترسيم كرده بود در نهايت به بيگانگی ما از شعر و ادبيات -و متعاقبا بيگانگی با هويتِ تاريخی‌فرهنگی‌مان- منجر شده است؟ آن‌ هم برای ملتی كه بيش از هزار سال با شعر عجين و انيس بوده است. آن‌هم شعری كه ريشۀ تمامِ شاخص‌های فرهنگی‌مان از آن آب می‌خورد. می‌توان پا پيش‌تر گذاشت و پرسيد آيا بی‌هويتیِ امروزِ ما معلولِ همين بيگانگی با هويتِ تاريخی و ‌فرهنگی ماست؟ در اين صورت چه شیرين سازد تلخ افسانه ما را؟* آيا تمسخرِ شعرپردازان و ادب‌پروران در نظرِ دانش‌آموختگان رشته‌های فنی، صنعت و اقتصاد مويد همين ادعاست؟ آيا در بوق كردنِ اهميتِ توسعه و پيشرفت و به حاشيه راندنِ ادبيات -و علوم انسانی- در نگاهِ عموم (دانشگاهيان)، مسببِ نگاهِ آن دانشجويان است؟ يا حق با آنانی است كه فاتحانه مدعی‌اند دورانِ شعر در دنيای ديجيتالی و بمبارانِ اطلاعات -اطلاعاتِ خاله‌زنكی- تمام شده است. گویی سرانجام به توفيقِ اخراجِ شعر و شاعران از پادآرمان‌‌شهرهایشان نائل آمده‌اند.بگذاريد از سوی ديگر ماجرا نيز پرسش كنم. آيا اساسا ماهيتِ زندگیِ امروزی و پرهمهمه و سرسری و انبوه از انديشۀ سلامت، نيازمندِ شعر است؟ شعری كه گاهی ساكت است و محتاجِ درنگ و زمزمه و گاهی كه هيچ سلامت نمی‌شناسد، چون خون می‌جوشد و شاعر از شعر رنگش می‌زند*. آيا حقيقتا جایی برای شعر در دنيای امروز هست؟ آيا در مقامِ يک گزارۀ بدبينانه، يقين داريم كه خليفكانِ ژنتيكیِ آدميم، يا به ‌قولِ داريوش شايگان كودكانِ دورۀ فترتيم، در فاصلۀ بين احتضارِ خدايان و مرگِ قريب‌الوقوع‌شان*. شايد ما جهش‌يافتگانِ شعر نابلديم -انسان‌های موتاسيونی-. سايبورگ‌های عاشقِ دنيای بيونيک و مفتخر به تعريف‌های نو از اخلافِ آدم: انسانِ ابزارساز. يا اينكه من نقشی بر آب می‌زنم از گريه حاليا* و شاعران و ادب‌پروران به كار سرودن مشغول‌اند و آنان كه بايد شعر بخوانند و ادبيات بجويند، سر خود را به هوای كلمه و بيت گرم می‌كنند و دل‌شان به مكاشفه‌های شاعران قرص است تا كی شود قرينِ حقيقت مجازشان.متن یادداشت مندرج در سایتمتن یادداشت مندرج در روزنامه1- عنوان برگرفته از شعر «بر سرمای درون» از احمد شاملو: «آی عشق آی عشق چهره آبی ات پیدا نیست»، دفتر ابراهیم در آتش.2- چنان قحط سالی شد اندر دمشق / که یاران فراموش کردند عشق، بوستان، باب اول.3- شعری از صائب تبریزی: «تو کز خون شیر و نوش از نیش و گل از خار می سازی / به چشم خلق شیرین ساز تلخ افسانه ما را»، دیوان اشعار، غزلیات.4- مصرعی از مولانا: «خون که می جوشد منش از شعر رنگی می زنم»، دیوان شمس، غزل 2807.5- آسیا در برابر غرب، ص84.6- حافظ: «نقشی بر آب می‌زنم از گريه حاليا / تا كی شود قرينِ حقيقت مجاز من، دیوان غزلیات، غزل 400.</description>
                <category>شاهین غمگسار</category>
                <author>شاهین غمگسار</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jan 2022 10:57:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دربارۀ جوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@shaahin.ghamgosar/%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-k7vlhxo5f3yk</link>
                <description>Planes Trains and Automobiles Courtesy of The Photographers Galleryاز وقتی به‌یاد دارم جوانی را می‌ستاییده‌ام. گمان کنم حتی آن زمان که کودک بودم، در نگاهم جوان‌ها موجوداتی سحرآمیز بودند که چیزی به گِرد خود داشتند. خالۀ جوانم را در خاطر دارم که سرمه به چشم و سرخی بر گونه، نوار به دست به خانۀ همسایه می‌رود تا برای تولد بچه‌شان برقصد. گمان می‌کردم حتما در او چیزی فریبنده هست که نه در من و نه در پیرترها نیست. بعدها دریافتم آن چیز، هاله‌ای‌ست به نام جاذبه، دلربایی و ملاحت؛ ابتدایی‌ترین و بدیهی‌ترین وصف‌ها از جوانی. اگرچه تاکنون چیزی دربارۀ‌ جوانی ننوشته‌ام، اما بسیار به آن اندیشید‌‌ه‌ام. اگرچه حتی کامِ آن‌چنانی هم از آن نگرفته‌ام و چنان که باید جوانی نکرده‌ام.جوانی: این نیروی رانندۀ ملال؛ آن مکانیکِ شگفتِ درآویزنده با جهان؛ این بازو و سینۀ خوش‌تراشِ جنسیتِ بی‌قرار؛ آن خرمی و تساهلِ ناگزیرش؛ این شهوتِ سرخِ سیال از میانِ سرخ‌رگ‌ها گرفته تا رگ‌های سبزِ برگِ درختان منتشر؛ آن برف و باد و بارانی که به میانجیِ جوانی لطفی نیک دارند، شوری عاشقانه دارند، نبضی پیاپی دارند. سبک بارند و جداکننده‌ات از کسالت و ملالِ جهان. این و آن همه را می‌ستایم. چنان‌که آرزو دارم کاش هرگز از جوانی‌ام جدایی نباشد. هرگز کاسته از آن نشود تا در راستۀ هیجانِ همیشگی‌اش باشم. با آنکه می‌دانم این یکسره خیالی‌ست باطل. با این حال، انگار ناگزیرم از خیال کردنش. جوانی برایم چنین اغواکننده است.Weegee Lovers in 3D glasses in the Palace Theatre 1945 c Weegee Courtesy of Side Galleryبگذارید دوباره وصفش کنم! برنایی: با آن میلِ ناگهانی‌اش برای بوییدن، لمس کردن، شادی... و قرار و آرام از زندگی برکندن. با عزمِ ازلی‌اش برای پنجه‌درپنجه کردن با سرنوشت و گمانِ باطلش که گویی می‌توان به ضرب‌انگشتی خدای‌گونه، زمین و زمان را زیر و زبر کرد و وصله‌های ناجور را به هم دوخت و پاره‌های ناسور را از هم درید. حتی با اندوهِ پنهان زیر پوستش، که گمان می‌کنم دوچندان زیبایش می‌کند، جوانی باز هم برایم چیزی‌ست دوست‌داشتنی و مدح‌کردنی. اندوهی که گویی یک‌راست چشم در چشمِ هستی دارد و چیزی ناشناخته استدعا می‌کند. گریبانِ حضور را گرفته و ملتمسانه سراغ از چیزی می‌گیرد که سال‌ها بعد درخواهد یافت «فرزانگی» بوده است. چیزی که جوانی‌ در حسرت آن است و گویا جوهرۀ جوانی آن است. فقدانی که رمقِ جوان‌زیستن را می‌گیرد و گاهی به باری‌اش بر دوش و دل بدل می‌کند. به معمایی حل‌ناشدنی که حل کردنِ آن هوشی اساطیری می‌طلبد. شاید این فقدان در سرِ پیران خودِ جوانی باشد؛ آن هنگام که شاید از فرزانگی بهره‌ای برده باشند. و این از بازی‌های خلقت است! مشاهدۀ سپری کردنِ پررنجِ زندگیِ بدونِ جوانی در سالمندان چندان دشوار نیست. خاصه زمانی که داستان‌ها و توصیف‌هایشان را از جوانی می‌شنویم؛ از آن هنگام که چون اسبی نوزین زمین را درمی‌نوردیدند و هرگز به خیال‌شان نمی‌رسید که زمانی پیری فرابرسد. آن‌وقت که پیرمردی را می‌بینم نشسته بر نیمکتِ پارکی، دو دست بر سر عصا گرفته و لرزان لرزان سر را به چپ و راست می‌گرداند، و با نگاهی بی‌فروغ پی‌ام را می‌گیرد، می‌دانم که نه به من، که به جوانی‌ام می‌نگرد.عکاس: Marc Valleeبگذارید سرراست‌تر بگویم: آخ! که جوانی را بسیار دوست می‌دارم. حتی زمانی که بیرون از حجمِ وجودیِ خویش به آن می‌نگرم. در قد و قامت و چشمانِ دیگری؛ در اشتیاق و شورِ دیگری؛ در غرگی و حجبِ دیگری؛ در بلوغِ تازه شکفتۀ دیگری. در هر دخترانگی و پسرانگی. و بسی اندوه‌زاست، اندوه‌زا که این زبانۀ زنده‌نگهدارنده، اندک‌اندک در من خاموشی می‌گیرد. چراکه کم‌کمک به چهل‌سالگی‌ نزدیک می‌شوم. و همواره این‌گونه گمان کرده‌ام که چهل‌سالگی شیپورِ اعلانی‌ست علیهِ جوانی. اعلانی که با گوش می‌شنوی و با گوشت احساس می‌کنی! این‌گونه پنداشته‌ام که دهۀ دوم و سوم زندگی دهه‌هایی‌ست یکتا و بی‌مانند، همچون انعکاس‌های بازیگوشانۀ تلالوِ خورشیدِ صبحگاهی بر امواجِ بی‌قرارِ دریایی آرام؛ همچون رفیعِ یکی عقاب که با غروری مجاهدانه به زمین چشم می‌دوزد. همچون قدم برداشتنِ رعنای ببری سیر در برف. من برناییِ خود را چیزی نظیرِ اینها پنداشته‌ام. اگرچه آن‌چنان که باید، جوانی نکرده‌ام. آن‌گاه که به برادران و خواهرم می‌نگرم، به صورت‌شان، گونه‌شان، گردن‌شان، مویشان، دست و بازو و پایشان، به‌راستی به دلبری و جادوی جوانی نگاه می‌کنم. به همان ملاحتی که در کودکی چشمم را گرفته بود. به پوستِ گلگونِ جوانی که از شیرۀ جانِ پدر و مادرم مایه گرفته است. از جوانیِ آنها؛ از عشق‌شان؛ از شهوتی لایزال، زنده، ستاییدنی و آفریننده. گاهی ناگهان به صورتِ یارم خیره می‌شوم. موهایش را نوازش می‌کنم. پوستش را آرام با نوکِ انگشتانم لمس می‌کنم. به چشمانش زل می‌زنم یا هنگام گام برداشتن در خانه‌ام قد و بالایش را تحسین‌آمیزانه می‌نگرم و او تبسم‌کنان می‌گوید: چیه؟! من با لبخندی پاسخ می‌دهم: هیچی! کسی چه می‌داند، شاید خدا به شکوهِ جوانی نگریست و به خلقت‌مان دست زد.همۀ اینها در حالی‌ست که به‌طور مضحکی هنوز نمی‌دانم خود را پسر می‌باید خطاب کنم یا که مرد! چراکه انگار می‌کنم مرد بودن به مثابه تکاندنِ جوانی‌ست از شانه‌ها –چیزی که اصلا و ابدا خواهانش نیستم- و پسر بودن اصرار ورزیدن به جوان بودن. این‌گونه بوده است که اغلب پسرانگی بس رازآلوده‌تر بوده برایم تا مردانگی. هرچند جوان مجازا به‌معنی «کم‌تجربه» باشد. هرچند پسرْ پیراهن‌ کمتر پاره‌ کرده باشد. هرچند برنا دنیا کمتر دیده باشد. با وجود این هرچندها نیز، جوانی و برنایی را بسیار دوست می‌دارم و آن را می‌ستایم. اگرچه، چنان که باید... جوانی نکرده‌ام.</description>
                <category>شاهین غمگسار</category>
                <author>شاهین غمگسار</author>
                <pubDate>Sun, 26 Dec 2021 11:30:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>