<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شبنم حکیم هاشمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shabnam_hakimhashemi</link>
        <description>شاعر و نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:27:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1706693/avatar/IojYGc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شبنم حکیم هاشمی</title>
            <link>https://virgool.io/@shabnam_hakimhashemi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه‌ای به یک مرد نقاش</title>
                <link>https://virgool.io/@shabnam_hakimhashemi/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4-j4fdil5oscm4</link>
                <description>سلام، مرد نقاش... این نامه را برای تو می‌نویسم که در رویاهای رنگین من حضور داری. و همیشه می‌بینمت که با رنگ‌ها بر بوم نقاشی‌ات رنگین‌ترین جلوه‌های زندگی‌ را می‌آفرینی. کاش واقعا بودی و مرا بر بومت نقش می‌کردی تا  بازآفرینی شوم از نگاه تو، و خودم را با نگاهی از تو ببینم که مرا تماشا کرده‌ است.  مطمئنم که تو مرا همان‌گونه تصویر می‌کردی که آیینه مرا به من نشان می‌دهد.تو حتما شب چشمانم را با ستاره‌هایی درخشان ترسیم می‌کردی، و تارهای سفید گیسوانم را در میان سیاهی گیسوانم مثل رشته‌های از نور می‌کشیدی. و لب‌هایم را با لبخندی می‌کشیدی که تداعی آفتاب پس از باران و شاید هم قبل از باران باشد. آن‌گاه، هر کس که چهره‌ی مرا بر این تابلو می‌دید می‌توانست در ستاره‌های درخشان چشمانم برق اندوهی را ببیند که در حجم شب بارور شده است؛ اندوهی برآمده از رازهای زندگی، برآمده از دردهای خاموش. و می‌توانست ببیند که در رشته‌های نور گیسوانم رد خاطره‌های نهان امتداد دارد، و می‌توانست در پس لبخندم بغضی را حس کند به ژرفنای دریایی از حرف‌های ناگفته. و در نهایت، می‌توانست به وضوح ببیند که در میان تمام این اندوه و راز و درد و خاطره و بغض، زنی‌ست که دارد با سربلندی به دنیا نگاه می‌کند، زنی که زندگی‌اش را چنان عاشقانه از میان تمام این‌ها گذرانده که وضوح سربلندی‌اش بی‌انکار است.مرد نقاش، بی‌‌گمان اگر تو بودی و مرا چنین زنده نقاشی می‌کردی یعنی تنها کسی بودی که با تمام نگاهت این چنین عمیق مرا دیده‌ای، و با کشف هر آن‌چه در من حقیقت دارد بی‌دریغ عاشقم شده‌ای.... بی‌گمان اگر تو بودی، عاشق‌ترین نقاش دنیا بودی که تمام عشقت را در نقاشی چهره‌‌ی من به آفرینش می‌رساندی.نویسنده: شبنم حکیم هاشمیمی می‌رساندی.</description>
                <category>شبنم حکیم هاشمی</category>
                <author>شبنم حکیم هاشمی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 21:20:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به همزادم، سوار بر اسب</title>
                <link>https://virgool.io/@shabnam_hakimhashemi/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%A8-vcndcihirq8k</link>
                <description>این نامه را برای تو می‌نویسم؛ برای تو که در تمام رویاهایم با من همزادی. در تمام رویاهای جان گرفته در طبیعت تو را می‌بینم که در دشت‌ها و سبزه‌زارها سوار بر اسبی. گاه آرام حرکت می‌کنی و گاه می‌تازی. و در هنگام تاختن، گیسوانت به همراه یال‌های اسب و دامن بلندت در باد موج می‌خورند.تو را به دو شکل در رویاهایم می‌بینم: گیسوانت همرنگ شب، پیراهنت سرخ، و اسبت سیاه. یا گیسوانت سرخ، پیراهنت آبی، و اسبت سفید.به هر شکل که باشی تجسمی از منی که آزاد از تمام حصارها و مرزها در بی‌نهایتِ طبیعت سفر می‌کنی. و روح بکر طبیعت را در خود داری. مثل آتش سرکشی، مثل آب سیالی، مثل باد رهایی، و مثل خاک عمیقی.می‌خواهم از تو بپرسم به کجا می‌روی؟ اما می‌دانم که تو هیچ مقصدی نداری و فقط می‌روی. در واقع، مقصد تو خودِ رفتن است، رفتن تا نهایت زندگی، تا نهایت آزادی. آن‌قدر می‌روی تا سرانجام در بی‌نهایت بودن ادغام می‌شوی؛ جایی که دیگر جان و تنت چیزی به جز تبلور طبیعت نباشد.نویسنده: شبنم حکیم هاشمی</description>
                <category>شبنم حکیم هاشمی</category>
                <author>شبنم حکیم هاشمی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 16:36:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به زیبای خفته</title>
                <link>https://virgool.io/@shabnam_hakimhashemi/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%81%D8%AA%D9%87-pamavj0fxtip</link>
                <description>سلام، شاهزاده خانم زیبا. من تو را خوب می‌شناسم، اما بعید است که تو مرا بشناسی. من زنی هستم از دنیای واقعی که دارم این نامه را برای تو می‌نویسم؛ تویی که یکی از زیباترین شاهزاده‌خانم‌ها در سرزمین قصه‌ها و افسانه‌هایی؛ پرنسس اورورا ملقب به زیبای خفته. نمی‌خواهم قصه‌ات را در این‌ نامه تعریف کنم؛ چون قصه‌ی معروف تو را خیلی‌ها می‌دانند، و کسانی هم اگر ندانند به راحتی می‌توانند قصه‌ات را پیدا کنند و بخوانند. من در این نامه می‌خواهم یک سؤال مطرح کنم: آن بوسه‌‌ی عاشقانه که در جهان قصه‌ها تو را از خواب مرگ بیدار کرد آیا می‌تواند در جهان واقعیت‌ها تکرار شود؟ بگذار جور دیگری هم سؤالم را بپرسم:  آیا هیچ مردی در دنیای واقعیت‌ها وجود دارد که بتواند زنی را با بوسه‌ای عاشقانه از خواب مرگ بیدار کند؟... اصلا خواب مرگ چیست و بیدار شدن از خواب مرگ یعنی چه؟شاید خواب مرگ همان غرق شدن در غفلتی ژرف است و بیدار شدن از آن  تولد دوباره‌ای‌ست در روح و جان...و آیا تنها بوسه‌‌ی عاشقانه‌‌ی یک مرد می‌تواند زنی را به این تولد دوباره برساند؟نمی‌دانم جواب تو به این سؤال‌ها چیست...شاید در سرزمین قصه‌ها و افسانه‌ها که تو یکی از شاهزاده‌خانم‌هایی، مردهای بسیاری باشند که با بوسه‌های عاشقانه به زن‌ها زندگی می‌بخشند و بیدارشان می‌کنند، اما در دنیای واقعیت‌ها چنین بوسه‌‌ی عاشقانه‌ای شاید کار هیچ مردی نباشد... تمام تاریخ نشان داده است که زن‌ها چه مردی را در کنار خود داشته‌‌ باشند  و چه نداشته‌ باشد، چه بوسه‌های حقیقی عاشقانه را تجربه کرده‌ باشند، چه تجربه نکرده‌ باشند تا زمانی که خودشان بوسه‌ای زندگی‌بخش را در عمیق‌ترین نقطه‌ی وجود خود به شکوفایی نرسانده‌اند به بیداری نرسیده‌اند. و اگر هم بوسه‌‌ی مردی ارمغانش بیداری باشد، بدون آن بوسه‌‌ی شکوفه کرده در عمق جان زن، کوتاه و موقتی است.  آن بوسه‌‌ی زندگی‌بخش جوانه‌‌ای‌ست برآمده از عمیق‌ترین نقطه‌ی وجود یک زن که می‌روید و می‌بالد و به شکوفایی می‌رسد. بدون این بوسه، هر گلبوسه‌ی دیگری حتی اگر ارمغان عاشق‌ترین مرد دنیا هم باشد دیر یا زود پژمرده خواهد شد.بله، اورورا، چنین است قصه‌ی بوسه‌های زندگی‌بخش و بیدارکننده در جهان واقعیت‌ها... البته ناگفته نماند که آن بوسه‌‌ی عاشقانه در قصه‌ی تو نیز می‌تواند تمثیلی باشد از همین بیداری بی‌بدیل و تولد دوباره‌‌ی زندگی... آن‌ لحظه که تو بعد از بوسه‌‌ی عاشقانه چشم باز می‌کنی و لبخند می‌زنی لحظه‌ای‌ست که به اندازه‌ی تمام بیدار شدن‌ها در جهان ماندگار است...نویسنده: شبنم حکیم هاشمی</description>
                <category>شبنم حکیم هاشمی</category>
                <author>شبنم حکیم هاشمی</author>
                <pubDate>Wed, 06 Aug 2025 22:08:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به آن شرلی</title>
                <link>https://virgool.io/@shabnam_hakimhashemi/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D9%84%DB%8C-hqdqfiroh2du</link>
                <description>سلام، آنی. سلامی از من، زنی اهل ایران و ساکن تهران، که دارم در سال ۲۰۲۵ میلادی با تویی حرف می‌زنم  که به عنوان شخصیتی داستانی در سال ۱۹۰۸ میلادی خلق شدی و تا سال ۱۹۲۱ میلادی بازآفرینی‌ات ادامه داشت. مسلما تو همیشه زنده‌ای، چون یک شخصیت داستانی هرگز نمی‌میرد. و اینکه می‌گویم تا سال ۱۹۲۱ میلادی بازآفرینی‌ات ادامه داشت به این دلیل است که خالق تو، لوسی مدمونتگومری، از سال ۱۹۰۸ تا ۱۹۲۱ طی هشت کتاب به تو در جریان یک زندگی داستانی جان بخشید: آن در گرین گیبلز، آن در آونلی، آن در جزیره، آن در ویندی پاپلز، آن در خانه‌ی رویاها، آن در اینگل‌ساید، دره‌ی رنگین‌کمان، ریلا در اینگل‌ساید.البته در کتاب آخر بیشتر و بیشتر از فرزندان تو گفته شده است تا خود تو...راستی، اول نامه «آنی» خطابت کردم، چون می‌دانم که اسم «آنی» را از «آن» بیشتر دوست داری.تو از اهالی جزیره‌‌ی پرنس ادواردی در کانادا، درست مثل نویسنده‌ات. کودکی و نوجوانی‌ات را در مزرعه‌ی گرین‌گیبلز تحت سرپرستی ماریا و ماتیو گذراندی که خواهر و برادری میان‌سال بودند.نمی‌خواهم داستان زندگی‌ات را در این‌جا تعریف کنم، چون آن‌ها که رمانِ مربوط به تو را خوانده‌اند از ماجراهای زندگی‌ات آگاهند. و کسانی هم که اطلاع ندارند می‌توانند بروند و آن رمان را بخوانند. البته بعضی از افراد فقط انیمیشنی را دیده‌اند که از روی بخش داستانی کودکی و نوجوانی‌‌ات ساخته شده است و به دوران جوانی و بزرگسالی‌ات نمی‌پردازد. و سریالی هم که از روی داستان زندگی‌ات ساخته شده گرچه بزرگسالی‌ات را نشان می‌دهد اما در برابر کتابی که زندگی تو را دربر دارد واقعا خلاصه‌وار است...‌ بگذریم...داشتم می‌گفتم که کودکی و نوجوانی‌‌ات را در مزرعه‌ی گرین گیبلز گذراندی. آن زمان به تو می‌گفتند: آن شرلی، دختری با موهای قرمز.چقدر از موهای قرمزت بدت می‌آمد. گیلبرت، یکی از پسران دهکده، در مدرسه به خاطر موهای قرمزت تو را هویج خطاب کرد و از آن وقت به بعد با او لج افتادی تا زمانی که طی سال‌های بعد در جوانی عشق خودت را به گیلبرت کشف کردی.آیا می‌دانی بر خلاف خودت که در دوران کودکی از موهای قرمزت بدت می‌آمد خیلی از مخاطبانِ داستان زندگی‌ات از موهای قرمز تو خوششان می‌آید؟ البته بسیار بیشتر از موهای قرمزت، شخصیت خاص تو است که مخاطب را مجذوب می‌کند. هر کس که داستان زندگی‌ات را می‌خواند با شخصیتی مواجه می‌شود که در کودکی و نوجوانی بسیار خیال‌پرداز و رویایی است. و این خصوصیت با حال و هوایی بالغانه‌تر در سال‌های جوانی و بزرگسالی‌ات هم نمود دارد. انگار تو همیشه پر از رویاهای سبزی. و به همین دلیل خالق ماجراهای زندگی‌ات نام رمانِ مربوط به تو را «رویای سبز» گذاشته است. رویاهای سبز تو از جنس طبیعتند. و تو چقدر شیفته‌ی طبیعت و درختانی. این شیفتگی‌ نسبت به طبیعت هم یکی از خصوصیاتی‌ست که در جذاب بودن شخصیت تو بسیار مؤثر است.طبیعت جزیره‌ی پرنس ادوارد که داستان زندگی تو در آن‌جا شکل می‌گیرد واقعا فوق‌العاده است. آدم وقتی داستان زندگی‌ات را می‌خواند از توصیف مناظر طبیعت در آن‌جا مدهوش می‌شود. بارها با خودم فکر کرده‌ام که واقعا زندگی کردن در چنان طبیعتی چه حالی دارد؟ روح آدم در چنان جایی همیشه پر از طراوت و تازگی می‌ماند. البته داشتن نگاه زیبابین هم شرط اساسی است. بعضی‌ها شاید در اثر بودنِ مدام در چنان طبیعتی، با وجود دیدن زیبایی‌اش، آن را از عمق وجود حس نکنند و برایشان عادی شود. اما تو از آن دسته افرادی هستی که روحت همیشه با طبیعت پیوند دارد. ای کاش می‌شد به دنیای تو می‌آمدم و همراهت در آن طبیعت بی‌بدیل قدم می‌زدم؛ گاهی فقط همراه با خودت، و گاهی در حالی که دوست صمیمی‌ات، دایانا، هم همراهمان است، و گاهی هم با حضور گیلبرت، بعد از آن که تو لجبازی و کینه‌ات را با گیلبرت تمام کردی.پس از اینکه بچگی‌ات را پشت سر گذاشتی چقدر کینه‌ای که از گیلبرت داشتی به نظرت احمقانه آمد. و تازه آن زمان بود که فهمیدی در واقع چقدر گیلبرت را دوست داری. بعد از قرار ازدواج با گیلبرت به او گفتی دلت می‌خواهد خانه‌تان در جایی باشد که اطرافش پر از درخت باشد. و گیلبرت دقیقا چنین خانه‌ای را انتخاب کرد. فرزندان تو و گیلبرت چقدر شخصیت‌هایی دوست‌داشتنی دارند. شش فرزند به نام‌های جم(پسر)، والتر(پسر)، نان(دختر)، دای(دختر)، شرلی(پسر)، ریلا(دختر)... والتر، پسر شاعرپیشه‌تان، از آن دسته شخصیت‌هایی‌ست که در قلب آدم جاودانه می‌شوند؛ پسری پر از لطافت و مهربانی و نازک‌دلی که اطرافیانش فکر نمی‌کردند با قدرتی بسیار و رشادتی فراوان برای ارتش کانادا در جنگ جهانی اول مبارزه کند. و در آن جنگ روح والتر پرواز کرد.اولین بار که در نوجوانی‌ام،  ماجرای والتر را در آخرین کتاب از مجموعه‌ی هشت کتاب «رویای سبز» می‌خواندم شخصیت او بسیار برایم بزرگ و دوست‌داشتنی بود و حضورش در قلبم نفوذ کرد. و چقدر با مرگش اشک ریختم.گفتم اولین بار در نوجوانی هشت کتاب «رویای سبز» را خواندم، چون طی سال‌های بعدی دو بار دیگر هم آن‌ها را مطالعه کردم و هر بار مثل بار اول لذت بردم و ارتباط ویژه با شخصیت تو برقرار کردم؛ زیرا که بی‌گمان تو، آن شرلی، یکی از دوست‌داشتنی‌ترین و جالب‌ترین‌ترین شخصیت‌هایی هستی که در دنیای داستان‌ها خلق شده‌ای. نویسنده: شبنم حکیم هاشمی</description>
                <category>شبنم حکیم هاشمی</category>
                <author>شبنم حکیم هاشمی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jul 2025 21:55:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به ایرج، نخستین پادشاه اساطیری ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@shabnam_hakimhashemi/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%AC-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-xw4sjc62eysl</link>
                <description>درود بر تو، درود بر تویی که سرزمین ایران از نامت ریشه می‌گیرد. در اساطیر، تو اولین پادشاه ایرانی که نامت ایرج است، همریشه با ایران و آریا به معنای آزادگی و شرافت، یعنی دقیقا همان چیزی که در خون خودت بود و گویا از خون تو در رگ‌های اساطیری ایران جاری شد.وقتی که فریدون (پدرت) زمین را به سه بخش تقسیم کرد ایران به عنوان بخش میانی سهم تو شد، بخش غربی سهم برادر اولت (تور)، و سهم شرقی سهم برادر دومت (سلم) شد.اما چه برادرانی که خالی از هر برادرانگی حقیرانه می‌خواستند ایران قلمرو پادشاهی تو نباشد، که تو پادشاه ایران نباشی، که تو اصلا نباشی. و تو آن‌قدر بزرگ بودی که خواستی فرمانروایی ایران را به آن‌ها بدهی، ولی برادری‌ات را با آن‌ها از دست ندهی... و آن‌ها که حتی بودنت را تاب نداشتند چه برسد به برادری‌ات، خونت را به زمین ریختند. در آن روزگار، تو نمی‌دانستی که سال‌ها بعد شاهزاده‌ای از تبار ایرانی می‌آید که در شرافت و پاکی و آزادگی مثل تو است و خونش که بر زمین می‌ریزد گویا تبلوری‌ست دوباره از خون تو که زندگی از آن می‌روید. به باور من، تو در وجود منوچهر (نوه‌ات) ادامه نداشتی که انتقامت را از سلم و تور گرفت، بلکه سال‌ها و سال‌ها بعد روح سیاوش بود که تو را ادامه داد.نویسنده: شبنم حکیم هاشمی </description>
                <category>شبنم حکیم هاشمی</category>
                <author>شبنم حکیم هاشمی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jul 2025 14:44:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به یوهانس ورمیر، نقاش تابلوی دختری با گوشواره‌ای مروارید</title>
                <link>https://virgool.io/@shabnam_hakimhashemi/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-qfiwnml3rw5w</link>
                <description>سلام، مرد نقاش، خالق نقاشی دختری با گوشواره‌ی مروارید. من زنی اهل ایران، ساکن تهران، در این مکان و زمان، از سال دوهزار و بیست و پنج میلادی، دارم با تویی حرف می‌زنم که در سی و یکم اکتبر هزار و ششصد و سی و دو زاده شدی، و در پانزدهم دسامبر هزار و ششصد و هفتاد و پنج میلادی درگذشتی. تو نقاشی‌های مختلفی خلق کرده‌ای. و از میان همه‌ی نقاشی‌هایت، تابلوی «دختری با گوشواره‌ی مروارید» رازی در خود دارد که جاودانه و منحصر به فرد است.دلم می‌خواست می‌توانستم در زمان سفر کنم؛ به گذشته‌ای که تو زندگی می‌کردی بیایم و ببینم آن دختر چه کسی بوده است که این‌گونه رازآمیز نقاشی‌اش کرده‌ای؛ دختری با چشم‌های درشت معصوم که گویا هزار حرف ناگفته در خود دارد، و از پس شانه‌اش سر برگردانده و نگاه می‌کند. به کجا نگاه می‌کند؟ دارد به تو نگاه می‌کند. آیا واقعا به تو نگاه می‌کند؟ اگر در حال نقاشی کردنش بوده‌ای پس یعنی آن‌سوی نگاهش تو هستی. آیا تو به همان‌ شکلی او را در زندگی‌ات داشتی که تریسی شوالیه با الهام از این تابلو در رمان «دختری با گوشواره‌‌ی مروارید» با تخیل خود نوشته است؟ او نوشته است که تو و همسرت آن دختر بسیار جوان را به خانه‌ی خود آوردید که به خدمتکاران دیگر در کارهای خانه کمک کند. و تو کم‌کم به او توجه کردی. اما نه از آن جنس توجهی که بعضی از آقایان از روی هوس و شهوت و سواستفاده نسبت به خدمتکار خانه دارند، بلکه توجهی عمیق و رازآمیز، از جنس حمایتی خاموش و پناهی آرام.و این توجه به دل‌بستنی رسید پنهان و سیال. او به تو دل بست و تو هم به او دل بستی، بی‌آنکه هیچ‌کدام حرفی مستقیم از این دل بستن بگویید. حسی عمیق شما دونفر را به هم پیوند می‌داد که در سکوت جریان داشت.معصومیت نگاه آن دختر، سکوت صادقانه‌اش، و پاکی روحش تو را مجذوب کرد. و در تو اقتداری مهربانانه و قاطعیتی حمایتگرانه او را جذب خود کرد. آن روزهایی که او در کارگاه نقاشی‌ات به تو کمک می‌کرد قشنگ‌ترین لحظه‌های با هم بودنتان رقم خورد. گویا که رنگ‌ها مثل پلی از رنگین کمان قلب‌هایتان را به هم متصل می‌کردند. در سکوت روحتان در دریای رنگ‌ها عمیق می‌شد و قلبتان در وسعت آن می‌گسترد. وقتی که رنگ‌ها در هم حل می‌شدند گویا که دل و جان شما نیز در هم ادغام می‌شدند. و سرانجام، روزی که تو گوشواره‌ای از مروارید بر گوش او آویختی تا پرتره‌اش را تصویر کنی در قلبت چه حسی بود؟ آن هنگام که با قاطعیت پر از مهربانی‌ات از او خواستی که گوشش را سوراخ کند و گوشواره را به گوش بیاویزد در دلت چه می‌گذشت؟ در آن لحظه‌ها گویا معصومیت آن دختر را در پناه اقتدارت گرفته بودی. و در تمام لحظه‌هایی که او را تماشا می‌کردی تا نقاشی‌اش کنی چه جاذبه‌ای در نگاهت بود؟ گویا که نگاهت تمام او را در احاطه‌ای خود داشت، و او تمام خودش را به نگاهت سپرده بود.این دلبستگی خاموش و پنهان در جان هر دوی شما تا همیشه جریان داشت حتی بعد از آنکه مجبور شدی از آن دختر  بخواهی که از خانه‌‌ات برود، و او هم خودش می‌دانست که راهی جز رفتن ندارد. نمی‌خواهم در این‌جا دلیل جدایی‌تان را بنویسم؛ زیرا قرار نیست در این نامه داستانتان را شرح دهم. فقط این را بگویم که وقتی او رفت بخش بزرگی از خودش را در تو جا گذاشت و بخش بزرگی از تو را با خودش برد.و گوشواره‌های مروارید که تو قبل از مرگت وصیت کردی تا به دستش برسد گویا نشانی بود از دو روح پاک که سال‌ها در سکوت دلبسته‌ی یکدیگر بودند؛ گوشواره‌ای که یک لنگه از آن در نقاشی «دختری با گوشواره‌‌ی مروارید» مثل تصویری درخشان از تجسم رازآمیز عشق جاودانه شد.نویسنده: شبنم حکیم هاشمی</description>
                <category>شبنم حکیم هاشمی</category>
                <author>شبنم حکیم هاشمی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jul 2025 22:10:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به سیاوش، شاهزاده‌ی اساطیری ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@shabnam_hakimhashemi/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-hbepkp7zb8qa</link>
                <description>می‌خواهم این نامه را برای تو بنویسم که مثل رویایی، اما حقیقت داری. تویی که هم هستی و هم نیستی. مثل رویایی، زیرا که از دل قصه‌ها برآمده‌ای. و حقیقت داری، زیرا حقیقت در عمق رویا نطفه دارد. تو نیستی، زیرا اسطوره‌ای. و هستی، زیرا اسطوره‌ها در عمیق‌ترین لایه‌های جان موجودیت دارند.تو یکی از ماندگارترین اسطوره‌های ایران‌زمینی که قصه‌ات هرگز کهنه و تکراری نمی‌شود. تویی که نامت سیاوش است و پاک‌ترین و نجیب‌ترین و زیباترین شاهزاده‌ی ایرانی در میان اساطیری.تو برتر از همه‌ی شاهزاده‌هایی هستی که در قصه‌ها و افسانه‌ها نجات‌دهنده‌اند؛ تویی که می‌خواستی نجات‌دهنده باشی، اما نه از آن دست نجات‌دهنده‌هایی که  یک‌تنه می‌تازند و همه‌ی موانع را رد می‌کنند و بر همه‌ی رقیبان و دشمنان غلبه می‌کنند تا پیروز شوند، بلکه تو از نوع دیگری ناجی بوده‌ای. در وهله‌ی اول، تو ناجی خود بودی که از شهوت سودابه و سپس از آزمایش آتش گذر کردی. و حتی ناجی سودابه شدی که اجازه ندادی به جزای شمشیر پدرت، کیکاووس، دچار شود که از حیله و فریب و خیانتش آگاه شده بود.و اما علاوه بر تمام این‌ها آن هنگام که تو از جنگ با تورانیان گذشتی و سپس به توران رفتی، به شیوه‌ای دیگر می‌خواستی که ناجی باشی. باید چشم دل را باز کرد تا فهمید در آن زمان تو چگونه در مسیر نجات و رهایی قدم گذاشتی. پدرت چقدر به تو طعنه زد به خاطر نجنگیدنت، و سودابه هم همچنان زهر کینه‌اش را در تو می‌ریخت. پس تو گذشتی و رفتی. بعد از اینکه تورانیان قول دادند که اسیران ایرانی را آزاد کنند و از حمله دست بکشند تو به سرزمین توران رفتی. با نگاهی سطحی به ماجرا کار تو یک خیانت به نظر می‌آید که به دشمن پناه بردی به جای اینکه در راه نجات کشورت با آن‌ها بجنگی. اما آن نجات ناشی از جنگ کجا و نجاتی که تو در پی‌اش بودی کجا؟تو می‌خواستی نقطه‌ی پایان بگذاری بر تمام جنگ‌های ایران و توران. می‌خواستی صلح و اعتماد ایجاد کنی. اما افسوس که نفهمیدند و هنوز هم نمی‌فهمند. یعنی آنان که باید بفهمند نمی‌فهمند که هیچ سرزمینی را با جنگیدن نمی‌توان به نجات و رهایی رساند.ای کاش تو سوار بر اسبت از میان هزارتوهای قصه‌ها و اساطیر می‌تاختی و به میان جهان امروز می‌آمدی و با خودت عطر صلح را می‌آوردی. شاید به حرمت اسطوره‌گی‌ات آنان که جز هیاهوی جنگ در سر ندارند آرامش صلح را می‌فهمیدند. اما افسوس که نمی‌فهمند مثل همان‌ها که نفهمیدند و تو را گردن زدند. و خونی که از تو ریخت گویا به درازای تمام تاریخ جریان یافت تا حل شود در خون تمام آنانی که مرگشان از پاکی و آزادگی تو وام گرفته است؛ مرگی به حرمت زندگی، به مثابه خون حیات‌بخش تو که از آن گیاهی رویید که گویا روح تو را در خود داشت؛ گیاهی که انگار از فراز تمام اعصار و قرون سربرآورده است و به بلندای زندگی‌ست.فکر می‌کنم حضور همین گیاه مرهمی شد بر داغ دل‌های همسرانت؛ فرنگیس و جریره. آن دو زن که هر دو از جان و دل دوستت داشتند چگونه می‌توانستند نبودنت را تاب بیاورند اگر رویش آن گیاه نشانی از ادامه‌ی وجودت نبود؟ همچنبن آن گیاه نشانی‌ بود از آمیختگی‌ روح تو با طبیعت زندگی‌بخش. و شاید که آن گیاه نمادی هم بود از تولد کیخسرو، فرزندت، که تو را به گونه‌ای دیگر ادامه داد؛ تویی که خودت همچنان هستی و ادامه داری، و مدام در جان اساطیر جهان بازآفرینی می‌شوی. و من همیشه تو را در لایتناهی جهان می‌بینم سوار بر اسب سیاهت با لباسی سفید. همان لباس سفیدی که به نشانه‌ای پاکی‌ات بر تن کردی و از آتش گذشتی. سفیدی لباست در کنار سیاهی اسبت تضادی پر از هماهنگی‌ست.یال‌های اسبت در باد موج می‌خورند مثل موهای سیاهت. و در دو چشمت که از تبار شب‌های روشن‌اند جهانی انعکاس دارد که جان گرفته از صلح و آزادی و اتحاد و عشق است.نویسنده: شبنم حکیم هاشمی</description>
                <category>شبنم حکیم هاشمی</category>
                <author>شبنم حکیم هاشمی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 22:10:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به کورش هخامنشی</title>
                <link>https://virgool.io/@shabnam_hakimhashemi/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%B4-%D9%87%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C-mc7dxdrxrbaz</link>
                <description>می‌خواهم با تو حرف بزنم طوری که تا به حال کسی این‌گونه با تو حرف نزده است. دیگران از تو بسیار حرف زده‌اند، اما من می‌خواهم نه فقط از تو که با تو حرف بزنم. در واقع می‌خواهم برایت نامه‌ای بنویسم ساده و صمیمی. نامه‌ای که مسلماً هرگز نمی‌تواند برایت فرستاده شود. اما روح بزرگت می‌تواند این نامه را حس کند. گفتم روح بزرگت، و به یاد لقبت افتادم که تو را کوروش کبیر خطاب می‌کنند. این اغراق و گزافه نیست. هر کس که داستان زندگی‌ت را بداند به بزرگی‌ات واقف می‌شود.نه آن جنس از بزرگی که بسیاری از فرمانروایان و حاکمان و رهبران و دولتمردان در طول تاریخ برای خود به عاریه گرفتند و همچنان می‌گیرند، بلکه جنسی از بزرگی که در ذات و منش تو ریشه داشته است. در واقع، بزرگی تو در جایگاه یک فروانروا  مطابق با بزرگمنشی تو بوده است. تو در قرن ششم پیش از میلاد زندگی‌می‌کرده‌ای، اما همچنان نامت به وسعت تمام تاریخ ایران طنین دارد. و وجودت تا ابد با شکوه باستانی ایران پیوند خورده است. من این شکوه باستانی را از ورای تاریخ احساس می‌کنم؛ شکوهی که با مهربانی بی‌تکرارت در هم آمیخته است. و شاید عجیب باشد که بگویم من می‌توانم مهربانی‌ات را در قلبم حس کنم.کدام کشورگشا را می‌توان در تاریخ نام برد که مثل تو بوده باشد؟ که در کمال مهربانی کشورگشایی کرده باشد؟ چه تناقض شیرینی... چقدر افرادی که در طول تاریخ از مسیر خون کشورگشایی کردند، اما تو از مسیر مهربانی... زیرا که تو همراه با کشورگشایی روح گشایی و جان گشایی و دلگشایی می‌کردی. چه روح‌ها و جان‌ها و دل‌هایی که در مسیر کشور گشایی‌ات وسعت می‌گرفتند. و تو را در خود و با خود می‌پذیرفتند، حتی رقیبان و دشمنانت. با خودم فکر می‌کنم که رفتار یک حاکم و فرمانروا تا چه حد می‌تواند از جنس خرد و مهربانی باشد که نه تنها آسیبی به دشمنش نرساند بلکه او را دوست خود کند.شاید بعضی‌ها بگویند که این سیاست تو بوده است، نه محبت حقیقی. اما من فکر می‌کنم اگر صرفا سیاستی خشک و بی‌روح بود نمی‌توانست جاودانه شود. درست مانند اندیشه‌های آزادمنشانه‌ات که همه‌ی مردم را در انتخاب دین و عقیده آزاد می‌گذاشتی. بعضی‌ها گفته‌اند اینکه تو به بهانه‌ی آزادی دین و تفکر و عقیده حتی با باورهای چند خدایی مقابله نمی‌کردی فقط سیاستی بوده است برای تحکیم پایه‌های قدرتت. اما باید گفت که این رفتار حتی اگر فقط سیاست بوده باشد چه خوش سیاستی که رنگ عشق و درک و همدلی داشته است. در حالی که حتی در این عصر و زمانه گروه‌های مختلفی در جهان به تحمیل فکر و عقیده و رفتار خودشان می‌پردازند چقدر جالب است که تو قرن‌ها پیش چنان بلندنظرانه فکر می‌کرده‌ای.  از تحمیل فکر و رفتار و عقیده گفتم و داغ دلم تازه شد از اینکه چقدر مردمان سرزمینمان در طول تاریخ تا اکنون در معرض چنین تحمیل‌هایی قرار گرفته‌اند.البته این موضوع فقط مربوط به سرزمین ما نیست و در بسیاری از جاها اتفاق افتاده است.اما حالا که دارم از سرزمین خودمان حرف می‌زنم با خودم می‌گویم ای کاش تو حالا بودی، ای کاش زنده می‌شدی، ای کاش دوباره جان می‌گرفتی تا هرچه تلخی و نحسی و کینه و نفرت در طول تاریخ به این دیار آمده است در ارتعاش عاشقانه‌ی حضورت محو می‌شد. و شاید در سایه‌سار روشنایی افکارت ذهن‌های تیره‌اندیشی که حکم می‌رانند از تاریکی رها می‌شدند.افسوس از این سرزمین پهناور که روزی تو به عنوان فرمانروا بر خاکش قدم می‌گذاشتی و بعد از تو از دیرباز تا به حال حکمرانانی بر خاکش قدم گذاشته‌اند که ذره‌ای از بزرگی و بزرگ‌منشی تو را نداشته‌اند... بگذریم...حالا دلم می‌خواهد کمی هم درباره خانواده‌ات صحبت کنم. در بعضی از روایت‌ها می‌گویند که فقط یک بار ازدواج کردی و نام همسرت کاساندان بوده است. و در بعضی دیگر از روایت‌ها می‌گویند که بعد از مرگ کاساندان، آرتمیس- دختر پادشاه ماد- را به همسری خود برگزیدی.در برخی از روایت‌ها گفته‌اند که چهار فرزند داشتی به نام‌های کمبوجیه و بردیا و آتوسا و آرتیستونه. و در برخی دیگر از روایت‌ها گفته‌اند که دختر دیگری هم به نام رکسانا داشتی.بعضی از روایت‌ها بر این‌اند که تمام فرزندانت از کاساندان بودند. و در روایت‌هایی دیگر، دخترانت را فرزندان آرتمیس می‌دانند.در هر حال هر کدام از این روایت‌ها که درست باشد جالب است که من همیشه فکر می‌کنم که  خانواده‌ی خیلی گرمی داشته‌ای و با همسر و فرزندانت بسیار رفیق بوده‌ای. اینکه من چنین فکر می‌کنم شاید جایی در کتاب‌های مستند تاریخ ثبت نشده باشد، اما من در قلبم احساسش می‌کنم.در ضمن، چقدر حس قشنگی دارم وقتی که به دخترانت فکر می‌کنم. دلم می‌خواهد بدانم آن‌ها چه احساسی داشته‌اند از اینکه دختر تو بودند. دلم می‌خواهد که می‌توانستم از نزدیک آن‌ها را ببینم، ببینم که دنیای دخترانه‌شان در آن زمان چگونه بوده است، ببینم چه شکلی بوده‌اند، چه لباس‌هایی به تن می‌کرده‌اند، چگونه فکر می‌کرده‌اند و چگونه زندگی می‌کرده‌اند.شک ندارم که مثل خودت آزاد منشانه زیست می‌کردند و شک ندارم که جایگاه زنانه‌شان بلندمرتبه بوده است؛ چنانچه به گواه پژوهش‌های تاریخی زنان در آن روزگارِ باستانیِ ایران جایگاهی مترقی داشته‌اند.و اما می‌گویند از میان دو پسرت،  بردیا مثل  دخترانت از لحاظ منش و شخصیت به خودت شبیه بوده‌است. ولی کمبوجیه اصلا این‌طور نبوده است. واقعاً عجیب است که با وجود پدری مثل تو پسری مثل کمبوجیه باشد که حاصل هشت سال حاکمیتش بر ایران ظلم و آشوب بود.از حاکمیت کوتاه گفتم و یادم آمد که حاکمیت خودت هم چقدر کوتاه بود. البته نه به اندازه‌ی هشت سال، ولی بی‌تردید ۳۰ سال حاکمیت  هم دوره‌ی بسیار کوتاهی‌ست‌.با حضور تو سی‌سال بهشت در ایران بوده است. و بعد از مرگ تو گرچه داریوش هم مثل تو از فرهنگ باشکوه ایرانی پاسداری کرد و گرچه خدمات بسیاری انجام داد، و گرچه به مردم ستم نکرد، اما در طریق مهرورزی به پای تو نمی‌رسید؛ زیرا با دشمنانش نه تنها مهربان نبود که بی‌رحم هم بود.بعد از او هم هرچند در طول تاریخ ایران در میان هزاران حاکم نامناسب فرمانروایان نیک هم بوده‌اند، اما هیچ‌کس نتوانسته و نخواهد توانست عیار تو را در حکومت کردن داشته باشد؛ زیرا تو به گواه تاریخ نه فقط بر خاک و سرزمین و قلمرو، که بر قلب‌ها و جان‌ها حکومت کرده‌ای. ...نویسنده: شبنم حکیم هاشمی</description>
                <category>شبنم حکیم هاشمی</category>
                <author>شبنم حکیم هاشمی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jul 2025 23:06:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتن و ماندن</title>
                <link>https://virgool.io/@shabnam_hakimhashemi/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-lei3wphosgfd</link>
                <description>رفتن یا ماندن؟ گاهی باید رفت و گاهی باید ماند. و گاهی رفتن نوعی ماندن است و ماندن نوعی رفتن. و این را هم می‌شود گفت که گاهی رفتن و ماندن توأمان‌اند. بیایید بعضی از رفتن‌ها و ماندن‌ها را مرور کنیم:آن‌کس که به نبرد با ظلم می‌رود همیشه ماندنی‌ست. او در اوج عشق و ایثار و انسانیت می‌ماند‌.آن‌کسی که در شرایط سخت روزگار مستحکم و استوار مانده است در واقع به سمت رشد و اعتلای درونی‌اش در حال رفتن است.آن کس که در یک نقطه از زندگی‌اش ثابت نمی‌ماند و در حال رشد و پویایی‌ست در حقیقت یک ثبات درونی دارد که او را در مسیر تحول پایدار نگه می‌دارد.آن‌ کسی که در یک رابطه‌ی نامناسب یا موقعیتی تباه‌کننده نمی‌ماند و می‌رود بر عزت‌نفسش مانده است.آن‌کس که در ناآگاهی، در رکود، در یأس، در تکرار گذشته‌ای تلخ، و در چهارچوب بسته‌ی باورهای غلط و افکار اشتباه می‌ماند بی‌گمان از دست می‌رود.و اما بعضی از رفتن‌ها هم هستند که بسیار اندوهناک‌اند و در عین حال ماندنی در خود دارند که شیرین است. گرچه شیرینی آن چیزی از اندوهش کم نمی‌کند. مثلاً وقتی یک آدم عزیز از دنیا می‌رود تا همیشه در خاطره‌ها، و در قلب و جان تمام آنان که دوستش دارند می‌ماند. بی‌گمان یاد و خاطره‌‌های ماندنی او  همیشه شیرین است، ولی چیزی از اندوه رفتنش نمی‌کاهد.گاهی وقت‌ها هم هست که مجبوریم مدتی در یک موقعیت ناخواسته بمانیم، اما می‌توانیم در همان ماندن به هر طریقی که میسر است رفتن و رشد و پویایی را تجربه کنیم.خلاصه که تمام زندگی پر از حکایت‌های ماندن و رفتن است. و به جز رفتن از دنیا که هیچ دخالتی در آن نداریم، بر تمام ماندن‌ها و رفتن‌هایمان تأثیرگذاریم. و مهم این است که بدانیم در کدام شرایط رفتن ماندن است و در کدام شرایط ماندن رفتن است.مهم این است که بدانیم کجا باید بمانیم تا رفته باشیم و کجا باید برویم تا مانده باشیم...شبنم حکیم هاشمی باباشیم، و کجا باید برویم تا مانده باشیم.</description>
                <category>شبنم حکیم هاشمی</category>
                <author>شبنم حکیم هاشمی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jul 2025 16:55:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر و اسب و جنگل و مه (یک روایت شاعرانه)</title>
                <link>https://virgool.io/@shabnam_hakimhashemi/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-%D9%88-%D9%85%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-qv6cuyfoomnt</link>
                <description>دختر از کلبه بیرون می‌آید. نفسی عمیق می‌کشد و عطر بکر جنگل را در ریه‌هایش فرو می‌برد. به درختان انبوه نگاه می‌کند که آفتاب از لابلای شاخه‌هایشان می‌تابد.نغمه‌ی پرندگان از میان شاخه‌های درختان گوش‌هایش را نوازش می‌دهد.آوای ملایم آبشار که از میان جنگل به گوش می‌رسد گویی در رگ‌هایش جاری می‌شود.مهی ملایم و رقیق در هوا شناور است و درختان را احاطه کرده است.دختر بار دیگر نفسی عمیق می‌کشد. و گیسوان بلند مشکی‌اش و دامن بلند پیراهن سرخش در باد موج می‌خورند.اسبی سیاه از میان جنگل، از میان مه، دارد به سمت او می‌آید.با دیدن اسب، لبخندی وسیع بر چهره‌اش می‌نشیند و مردمک‌های سرمه‌ای چشمان درشتش می‌درخشند.اسبِ با شکوه، با باوقار تمام، به او نزدیک می‌شود.او سر و صورت و پوزه‌ی اسب را نوازش می‌کند.اسب پوزه‌اش را به گونه‌ی دختر می‌مالد و بر شانه‌‌ی او می‌گذارد.سپس دختر بر اسب سوار می‌شود‌. خم می‌شود و چیزی در گوشش زمزمه می‌کند.لحظه‌ای بعد اسب شروع به تاختن می‌کند و به سمت اعماق جنگل می‌رود.و در حالی که  گیسوان دختر و یال‌‌های اسب در باد موج می‌خورند آن‌ها در میان مه فرو می‌روند و محو می‌شوند.نویسنده: شبنم حکیم هاشمی</description>
                <category>شبنم حکیم هاشمی</category>
                <author>شبنم حکیم هاشمی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 21:04:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من اگر نقاش بودم(۴)، نقاشی ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@shabnam_hakimhashemi/%D9%85%D9%86-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85%DB%B4-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87-tm8eadipkt33</link>
                <description>من اگر نقاش بودم بارها ماه را نقاشی می‌کردم؛ هم هلال ماه را، هم ماه نیمه را، و هم ماه کامل را...  همیشه از خودم می‌پرسم چرا ماه این‌قدر جاذبه‌ی عجیبی دارد. بی تردید ماه یکی از خاص‌ترین پدیده‌های طبیعت است. گویا حضورش پر از رمز و راز است. هرگاه ماه کامل در آسمان می‌درخشد انگار جادویی عمیق در فضا جریان دارد. و انگار هزاران قصه و افسانه می‌توانند در همان زمان جاودانه شوند.  علاوه بر این‌ها، ماه سکوتی ژرف با خود دارد. وقتی به ماه نگاه می‌کنی می‌توانی سکوتش را احساس کنی.  نگریستن به ماه تو را تا عمیق‌ترین نقطه‌ی وجودت به سکوتی می‌رساند که پر از حس مراقبه و آگاهی است.  بی‌جهت نیست که ماه با این همه جاذبه و جادو و رمز و راز در اسطوره‌ها جایگاه ویژه‌ای دارد. من هرگاه به ماه نگاه می‌کنم بخصوص وقتی برای دقایقی طولانی به آن خیره می‌شوم حس می‌کنم چیزی در من به جریان می‌افتد که مثل پویایی در عمق سکون است، درست همان‌گونه که ماه در سکون خود آهسته و آرام در حرکت است. و در همان دقایق احساس می‌کنم که روحم با روح ماه به وحدت رسیده است. من اگر نقاش بودم ماه را در مناظر گوناگون نقاشی می‌کردم؛ بر فراز جنگل، دریا، کوه، دشت، بر فراز یک کوچه باغ، بر فراز یک برکه به همراه انعکاسش در آب، و در حالتی که انگار بر شاخه‌های درختی بلند نشسته است، و یا پشت یک پنجره.  و البته می‌توان ماهِ پشت پنجره را هم بر فراز درخت و جنگل و کوه و دشت و دریا به تصویر کشید. با خودم فکر می‌کنم که ماه می‌تواند از عمیق‌ترین چیزها آگاه باشد، آن‌ها را ببیند و بشنود و بداند. مثلاً وقتی دو عاشق در یک شب مهتابی در یک کوچه باغ با هم راه می‌روند، یا مثلاً وقتی که آن‌دو در شب مهتابی بر ساحل نشسته‌اند، ماه حرف‌هایی را که در سکوتشان پنهان است می‌شنود. وقتی یک شاعر در یک شب مهتابی در اتاقش نشسته است و شعر می‌نویسد ماه پشت پنجره از شعر شاعر خبر دارد.  یا وقتی که یک آهنگساز دارد نت‌های موسیقی تازه‌اش را می‌نویسد ماه می‌داند که حاصلِ در کنار هم قرار گرفتن نت‌ها چه آهنگی خواهد شد. و اگر یک نقاش در شبی مهتابی در حال ترسیم یک نقاشی باشد ماه از تک تک جزئیات آن تصویر خبر دارد. من اگر نقاش بودم قطعاً در شب‌های مهتابی نقاشی می‌کردم. شاید در یک شب مهتابی بوم خود را پشت پنجره می‌گذاشتم و ماه را ترسیم می‌کردم تا ذره ذره  ماه روی بوم به ماه توی آسمان تبدیل شود یا ماه توی آسمان همان ماه روی بوم باشد. در ضمن، من تصور می‌کنم که شاید روان ماه به شکل یک بانوی نقره‌ای پوش باشد که می‌تواند در بسیاری از قصه‌ها و افسانه‌ها نقشی ماندگار داشته باشد. و شاید من اگر نقاش بودم و ماه را به تصویر می‌کشیدم بانوی ماه از میان بوم نقاشی بیرون می‌آمد و در من حلول می‌کرد.شبنم حکیم هاشمی</description>
                <category>شبنم حکیم هاشمی</category>
                <author>شبنم حکیم هاشمی</author>
                <pubDate>Mon, 19 May 2025 16:39:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من اگر نقاش بودم(۳)، نقاشی آبشار</title>
                <link>https://virgool.io/@shabnam_hakimhashemi/%D9%85%D9%86-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85%DB%B3-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%D8%B4%D8%A7%D8%B1-gbjyibj7eftx</link>
                <description>بی تردید آب‌ها برکت بخش طبیعت و زندگی‌اند؛ چشمه و رود و آبشار و دریا و اقیانوس، که هر کدام به نوبه‌ی خود روح هستی را سیراب می‌کنند. و نمی‌گذارند تشنگی قلب جهان را از تپش بیندازد.    من از میان تمام آب‌ها شیفته‌ی آبشارم؛ آبشار که هم سربلند است و هم سر به زیر. در حالی که بر جای استوار است از رفتن نمی‌ماند. از اوج فرو می‌ریزد، اما نمی‌افتد. سقوط آبشار مثل صعود است، و گویا از هر فرود دوباره به اوج برمی‌گردد. و در اوج و فرود مثل یک آواز بلند است.  اگر در مقابل آبشار بایستی و محو آن شوی حس می‌کنی که شکوهش روحت را تسخیر می‌کند و  اوج و فرودش در جان و تنت تکرار می‌شود.من اگر نقاش بودم حتماً آبشار را نقاشی می‌کردم. آن را در حال فرو ریختن از کوه یا سنگ و صخره ترسیم می‌کردم که اطرافش تپه‌های سرسبز یا دشت‌های سرسبز است. همچنین آن را در جنگل تصویر می‌کردم که از کوه یا سنگ و صخره فرو می‌ریزد و اطرافش را درختان انبوه جنگل فرا گرفته‌اند. آبشار در میان جنگل تصویری بی‌نظیر از زیبایی است که تمام وجود را در آرامشی محض سرمست و تسخیر می‌کند. و آوای گوش‌نواز و دل‌انگیزش تا عمیق‌ترین نقطه‌ی وجود جاری می‌شود.  من اگر نقاش بودم الهه‌ی آبشار را نقاشی می‌کردم با الهام از الهه‌ی آب‌ها، آناهیتا، در اساطیر باستانی ایران.  طبق روایت‌های اساطیری، آناهیتا از یک رود کیهانی به وجود می‌آید. و من الهه‌ی آبشار را در حال برآمدن از آبشار ترسیم می‌کردم. او را در حالی می‌کشیدم که‌ از میان آبشار بیرون آمده است، تنش مثل بلور است، چشمانش آبی‌ست، و موهایش همان آبشار است.   اگر من نقاش بودم و آبشار را تصویر می‌کردم در مقابل تابلو می‌ایستادم، محو تماشا می‌شدم، و جریان آبشار را در نقاشی حس می‌کردم و آوایش را با گوش جان می‌شنیدم که در تمام رگ‌های تنم جاری می‌شود.نویسنده: شبنم حکیم هاشمی</description>
                <category>شبنم حکیم هاشمی</category>
                <author>شبنم حکیم هاشمی</author>
                <pubDate>Thu, 08 May 2025 13:49:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من اگر نقاش بودم(۲)، نقاشی جنگل</title>
                <link>https://virgool.io/@shabnam_hakimhashemi/%D9%85%D9%86-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85%DB%B2-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-sd3ci8nokhrd</link>
                <description>جنگل‌ها همیشه مرا مسحور خود می‌کنند، به‌خصوص جنگل‌های بکر و انبوه. گویا روح طبیعت رازهای خود را لابلای شاخه‌ها و برگ‌های درختان و بوته‌های جنگلی پنهان کرده است و گویا درختان این رازها را زمزمه می‌کنند. اگر خوب گوش کنی در سکوت درختان جنگل هیاهویی می‌شنوی که زمزمه‌ی رازهاست. جنگل جادویی دارد که روح و جان را تسخیر می‌کند. و گویا همیشه قصه‌گویی نامرئی در جنگل قدم می‌زند که افسانه‌های بسیاری را بازگو می‌کند؛ قصه‌ها و افسانه‌هایی که طی هزاران سال در قلب جنگل مانده‌اند. اگر خوب به نواهای جنگل گوش کنی در نغمه‌ی پرندگان و خش‌خش برگ‌ها و بوته‌ها صدای قصه‌گو را می‌شنوی.من اگر نقاش بودم جنگلی بکر و انبوه و سحرانگیز را نقاشی می‌کردم و الهه‌ی جنگل‌ را... من تصور می‌کنم که جنگل الهه‌ای دارد با پیراهنی بافته شده از برگ‌های سبز و بر سرش تاجی‌ست از شاخه‌ها و برگ‌ها. می‌توان او را ملکه‌ی جنگل هم خطاب کرد.هر صبح وقتی او از خواب بیدار می‌شود در هوای صبحگاهی نفسی عمیق می‌کشد و از میان نفسش نسیم خنک می‌وزد و برگ‌های درختان را نوازش می‌کند. و آن‌گاه که نور خورشید بر تن جنگل روشنایی را تکثیر می‌کند انعکاسش بر گیسوان سبز الهه منعکس می‌شود. من اگر نقاش بودم جنگل را هم در روز نقاشی می‌کردم و هم در شب. شب‌هایی که ستاره‌ها در آسمان سوسو می‌زنند گویا درختان دستانشان را به سمت ستاره‌ها بلند کرده‌اند و ستاره‌ها می‌خواهند از شاخه‌ها بیاویزند. و شب‌هایی که ماه کامل در آسمان می‌درخشد الهه‌ی جنگل در میان جنگل می‌ایستد و به ماه نگاه می‌کند و بلور ماه در مردمک‌های چشمان سبزش منعکس می‌شود. و اگر برکه‌ای در میان جنگل باشد او در کنار برکه می‌ایستد و انعکاس ماه را در آینه‌ی شفاف آب تماشا می‌کند. ماه کامل از تمام رازهای جنگل خبر دارد و تمام قصه‌هایش را می‌داند. ماه به تمام نجواهای شب در لابه‌لای شاخه‌ها و برگ‌ها و بوته‌ها گوش می‌کند. و نور نقره‌ای‌اش در شب جنگل تکثیر می‌شود و جادوی جنگل را بارور می‌کند. تصور می‌کنم که اگر نقاش بودم و جنگلی بکر و انبوه را ترسیم می‌کردم ناگهان جادوی جنگل مرا به درون تابلوی نقاشی می‌کشید. و ناگاه، خود را در میان جنگل می‌دیدم و کم کم حس می‌کردم که روحم با روح جنگل تلفیق می‌شود تا قصه‌گوی رازها باشم، و شاید کم‌کم حس می‌کردم که دارم به الهه‌ی جنگل تبدیل می‌شوم که جنگل از من جان می‌گیرد.من اگر نقاش بودم هرگز از آفرینش جنگل‌ها دست نمی‌کشیدم.نویسنده: شبنم حکیم هاشمی</description>
                <category>شبنم حکیم هاشمی</category>
                <author>شبنم حکیم هاشمی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Apr 2025 23:58:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر نقاش بودم (۱)، نقاشی اسب‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@shabnam_hakimhashemi/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%DB%B1-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D9%87%D8%A7-z7pq4arscbdb</link>
                <description>بدون شک اسب‌ها یکی از باشکوه‌ترین موجودات طبیعتند. نوعی عصیان و رهایی در آن‌هاست که گویا از عمیق‌ترین غریزه‌های بکر طبیعت سرچشمه می‌گیرد. اسب‌های آزاد و وحشی به وضوح این حس عصیان و رهایی را القا می‌کنند. و در اسب‌های رام نیز می‌توان روح سرکش و آزادشان را احساس کرد. وقتی یک اسب آرام است و با تمام شکوه و وقار خود بر جای ایستاده انگار روح سربلند طبیعت را در خود دارد. و هنگامی که یک اسب در حال تاختن است گویا که شوری در روح طبیعت جان می‌گیرد. و آن هنگام که گله‌ای از اسب‌ها در حال تاختن باشند روح طبیعت در غوغایی پرشور به اوج می‌رسد. تابلوهای طبیعت با حضور اسب‌ها بسیار مسحور کننده‌اند.من اگر نقاش بودم اسب‌ها را در سبزه زار و دشت و کوه و جنگل و ساحل دریا ایستاده بر جای می‌کشیدم یا در حال تاختن ترسیم می‌کردم در حالی که یال‌هایشان در باد موج برداشته است. من اسب‌ها را در مه نقاشی می‌کردم، در حال بیرون آمدن یا فرورفتن در مه.و حتی نقش اسب‌ها را در آسمان‌ها نیز می‌کشیدم؛ در میان کهکشان‌های رنگین. مثلاً اسبی را در حال تاختن در کهکشان راه شیری نشان می‌دادم، یا در حالی که در میانسحابی‌های رنگارنگ و شناور ایستاده است. یا  اسبی را تصویر می‌کردم که از میان ماه بیرون آمده است یا اسبی که دارد در میان خورشید فرو می‌رود.من اگر نقاش بودم یک اسب سیاه و یک اسب سفید را در کنار هم، و گله‌ای از اسب‌های سیاه و سفید را نقاشی می‌کردم‌. اسب‌های سیاه و اسب‌های سفید زیبایی منحصر به فردی دارند. اما شکی نیست که اسب با هر رنگی زیباست.من اگر نقاش بودم در تابلویی از طلوع خورشید اسب زرد می‌کشیدم و در تابلویی از غروب خورشید، اسب سرخ، و در تابلویی از ماه کامل، اسب نقره‌ای. من در رویاهایم زنی جوان را می‌بینم که سوار بر اسب در دشت‌ها و سبزه‌زارها می‌تازد. و گیسوان بلند و دامن بلندش به همراه یال‌های اسب در باد موج برمی‌دارند. نمی‌دانم آن زن کیست، آیا آن زن خود منم یا زنی دیگر، یا شاید همزاد من باشد. آن زن هر که باشد درست مثل اسبش روحی سرکش و آزاد دارد. زنی‌ست که هیچ بندی نمی‌تواند اسیرش کند، و با تمام رهایی‌اش جهان درون و بیرون را طی می‌کند.  شاید چنین زنی در اعماق روح من زندگی می‌کند. و من اگر نقاش بودم این زن جوان را سوار بر اسب نقاشی می‌کردم؛ سوار بر اسبی سفید با پیراهنی سبز، و سوار بر اسبی سیاه با پیراهنی سرخ.و اگر نقاش بودم ایزدبانوی اسب‌ها را هم به تصویر می‌کشیدم؛ ایزدبانوی اسب‌ها در اسطوره‌های باستانی ایران به اسم درواسپ که محافظ اسب‌هاست. توصیفی از چهره و ظاهر او در روایت‌های اساطیری گفته نشده است. اما شاید من او را همان زن جوانی ترسیم می‌کردم که با پیراهنی سبز بر اسبی سفید سوار است، فقط این بار او را در آسمان شب می‌کشیدم که دارد گرده‌های نقره‌‌ی ماه را بر چراگاه‌های سرسبز می‌ریزد تا برای چرای اسب‌ها پربارتر شوند.در روایت‌های اساطیری ایران گفته شده است که ایزدبانوی چهارپایان به نام گئوش که نام دیگرش درواسپ است محافظ چهارپایان و اسب‌هاست. او نطفه‌ی چهارپایان را از ماه می‌گیرد، و از چراگاه‌ها نیز حفاظت می‌کند. و من تصویر نقاشی‌ام را از این روایت‌ها الهام گرفته‌ام.کلام آخر اینکه من اگر نقاش بودم بی‌تردید نقش اسب‌ها را در تابلوهایی از طبیعت ماندگار می‌کردم.نویسنده: شبنم حکیم هاشمی</description>
                <category>شبنم حکیم هاشمی</category>
                <author>شبنم حکیم هاشمی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Apr 2025 17:06:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه‌‌باغ‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@shabnam_hakimhashemi/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D9%87%D8%A7-genci5ovfztc</link>
                <description>دیشب خواب دیدم که عابر یک کوچه باغ بی‌انتها شده‌ بودم که مرا تصویر به تصویر در چهار فصل طبیعت قاب می‌گرفت.در تصویر اول بهار بود و من عطر گل‌ها و شکوفه‌های آویخته از سر دیوار کوچه باغ را نفس می‌کشیدم.در تصویر دوم تابستان بود و من از شاخه‌های افراشته‌ی درخت‌ها از پس دیوار میوه می‌چیدم.در تصویر سوم پاییز بود و برگ‌های رنگارنگ فرشی چشم نواز در مقابل قدم‌هایم گسترده بودند.در تصویر چهارم زمستان بود و من زیر بارش دانه‌های برف رهای رها بدون چتر بودم.حالا که از خواب بیدار شده‌ام با خودم فکر می‌کنم آن کوچه باغ کجا بود؟ نماد کدام مسیر در کجای جهان من بود که باید آن را طی کنم؟ کدام مسیر که باید به آن برسم؟ با خودم فکر می‌کنم اگر زندگی مسیری از رفتن و رفتن باشد کاش می‌شد مسیر این رفتن را در تمام کوچه باغ‌های جهان تجربه کرد که دالان‌های آرامشند در هزارتوی این جهان شلوغ.و فکر می‌کنم شاید اگر جنگ افروزان جهان در این دالان‌های آرامش قدم می‌زدند چیزی به جز تپش صلح و عشق در قلب خود نمی‌شنیدند.آن‌گاه، دنیا به جای هیاهوی جنگ و جدال، از سکوت کوچه باغ‌ها لبریز می‌شد که در هوایشان طراوت حیات جریان دارد.ای کاش می‌توانستم این هوا را بی‌وقفه تنفس کنم و تنهایی‌ام را در تمام کوچه باغ‌های جهان قدم بزنم.شبنم حکیم هاشمی</description>
                <category>شبنم حکیم هاشمی</category>
                <author>شبنم حکیم هاشمی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 20:23:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره‌ی من توی آسمون</title>
                <link>https://virgool.io/@shabnam_hakimhashemi/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D9%88%D9%86-mnkzikzksjyw</link>
                <description>کوچیک که بودم مادربزرگم می‌گفت هر آدمی یه ستاره توی آسمون داره. کمی که بزرگتر شدم به معنای این جمله فکر می‌کردم که یعنی چی هر آدمی یه ستاره تو آسمون داره؟ و فکر می‌کردم شاید مثلاً هر ستاره یه فرشته‌س و هر فرشته از یه آدم مراقبت می‌کنه. بعداً یادم نیست از کسی شنیدم یا جایی خوندم که هر ستاره نشونه‌ای از یه آرزوی برآورده شده‌س. یه بار هم توی یه قصه خوندم که هر آدمی که می‌میره روحش توی آسمون به یه ستاره تبدیل می‌شه. توی یه افسانه هم خوندم که افراد بعضی از قبیله‌ها ستاره‌ها رو آتیش‌هایی می‌دونن که نیاکان درگذشتشون توی آسمون روشن کردن. یه روایت اساطیری هم هست که می‌گه هر الهه‌ای یه ستاره توی آسمون داره.شب‌هایی که از پشت پنجره به آسمون پرستاره نگاه می‌کنم به همه‌ی اینا فکر می‌کنم. اما من یه ستاره توی آسمون دارم که شامل هیچ کدوم از اینا نمی‌شه...ستاره‌ی من انعکاس یه واژه‌س توی آینه‌ی آسمون، که اگه نباشه همه‌ی ستاره‌های آسمون هم برام کمن...  اون ستاره انعکاس واژه‌ی شعره... انعکاس روح شعرای منه...  ستاره‌ی شعر من حتی زمانی که من توی این دنیا نباشم توی آسمون می‌درخشه...نویسنده: شبنم حکیم هاشمی</description>
                <category>شبنم حکیم هاشمی</category>
                <author>شبنم حکیم هاشمی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Apr 2025 20:24:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من زن رویاییِ هیچ‌یک از قصه‌ها نیستم...</title>
                <link>https://virgool.io/@shabnam_hakimhashemi/%D9%85%D9%86-%D8%B2%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%90-%D9%87%DB%8C%DA%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-lozul14v5xld</link>
                <description>من زن رویایی هیچ یک از قصه‌ها نیستم. من نه شاهزاده خانمی‌ام که در قصری بزرگ زندگی می‌کند، نه آن دختر زیبایم که در چشمه‌ی شیر تن می‌شوید، نه آن دختر فقیرم که شاهزاده‌ای سوار بر اسب بیاید و مرا با خود ببرد.نه سیندرلایم که شاهزاده کفش بلوری به پایم کند، نه زیبای خفته‌ام که با بوسه‌ی شاهزاده از خواب بیدار شوم، و نه سفید برفی‌ام که آینه‌ای بر زیبایی من گواهی دهد و شاهزاده‌ای مرا از مرگ ناشی از سیبی زهر آلود برانگیزاند‌من دلبری نیستم که طلسم دیو شدن شاهزاده را باطل کنم. دختر سرکش و آزاد رئیس قبیله‌ی سرخپوست‌ها نیستم تا مردی شهرنشین شیفته‌ام شود.من موآنا دختر باهوش و ماجراجوی قبیله نیستم که قلب دزدیده شده‌ی مادر اقیانوس را به او برگردانم تا ماهی‌ها دوباره به آب‌ها برگردند و زندگی تمام ساحل‌نشینان دوباره برکت بگیرد.من رایا نیستم که تکه‌های گوهر اژدها را پیدا کنم و به هم بچسبانم تا بر اثر نیروی آن سرزمین‌هایی از هم گسسته دوباره با هم متحد شوند.من پری هیچ دریایی نیستم که شاهدخت افسانه‌های دریایی باشم و ملکه‌ی گل ها نیستم که در میان باغ‌های گل ببالم.تکرار می‌کنم که من بانوی رویایی هیچ قصه‌ای نیستم، اما رویاهایی از جنس حقیقت در من زندگی می‌کنند که قصه می‌شوند؛ زیرا من زنی شاعرم که با شعرهایم قصه می‌سازم. من زنی شاعرم که شعرهایم از پیوند اندیشه‌ها و احساساتم، از پیوند حادثه‌ها و خاطره‌هایم به قصه‌ای تبدیل می‌شود که رویاهای حقیقی مرا ماندگار خواهد کرد.</description>
                <category>شبنم حکیم هاشمی</category>
                <author>شبنم حکیم هاشمی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Apr 2025 16:44:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح هزاران‌ساله‌ی اساطیری... بخش شانزدهم (پایان)</title>
                <link>https://virgool.io/@shabnam_hakimhashemi/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-rd4qvpp8owhk</link>
                <description>روبه‌روی هم ایستاده‌اند و به هم نگاه می‌‌کنند. اطرافشان پر از ابر و مه و رنگین‌کمان است. آن‌قدر با دقت به یکدیگر نگاه می‌کنند که گویی دارند چیزی را در اعماق چشم‌های هم جستجو می‌کنند.  دقایقی طولانی که می‌گذرد، زن به حرف می‌آید: «شناختمت، روح هزاران هزارساله‌‌ات را دیدم که خیلی از اسطوره‌های ایران باستان را پشت سر گذاشته تا به این‌جا رسیده است. روح تو تجلی کرده است در ایزدان باستانی ایران، بهمن، اردیبهشت، شهریور، آذر، تیشتر، مهر، سروش، رشن، بهرام، رام، انارم، خورشید، ماه، آسمان، که هر کدام تجسمی از طبیعت و معنای زندگی‌اند.  روح تو حلول کرده است در وجود نخستین انسان و نخستین پادشاه، کیومرث، و در وجود سه پادشاه بعدی‌اش؛ هوشنگ و تهمورث و جمشید، که تمدن را در جهان ابتدایی به وجود آوردند و آن را ترقی دادند. و روح تو متبلور شده است در وجود ایرج، پادشاه بسیار معصوم و شریف و آزاده‌ی ایران، و در سیاوش؛ شاهزاده‌ی زیبا و بسیار نجیب و پاک و شریف ایرانی و در وجود کیسخروی بزرگ و دانا...»  مرد لبخند می‌زند.«من هم تو را شناختم و روح هزاران هزار ساله‌ات را دیدم در ایزدبانوان باستانی ایران؛ آناهیتا، خرداد، امرداد، سپندارمذ، زامیاد، ارت، ارشتاد، چیستا، گئوش... و در وجود زنان عاشق حماسه‌ساز؛ فرانک، سیندخت، رودابه، تهمینه، فرنگیس، جریره، کتایون، منیژه، آزاده...»  زن می‌گوید: «ما هر دو از جهان باستانی اسطوره‌ها آمده‌ایم.»  مرد می‌گوید: «اما نه جهان تمام اسطوره‌ها، فقط جهان اسطوره‌های ایرانی»  زن می‌گوید:«جهان اسطوره‌های ایرانی که بی‌نهایت ناب و زیباست.»  مرد می‌گوید: «و حالا که روح هزاران‌ساله‌ی ما آن جهان ناب را پشت سر گذاشته است در امتداد لحظه‌های بی‌مکان و زمان به هم رسیده‌ایم.»  زن می‌گوید:«به هم رسیده‌ایم تا جهان ناب اسطوره‌های ایرانی پایدار بماند.»  مرد می‌گوید: « باید پیوندی جاودانه با هم ببندیم تا تجسم جهان آن اسطوره‌ها را زنده نگه داریم.»  زن می‌گوید: «جهانی که تبلورش روح زندگی را برای ما زنده نگه می‌دارد.»  مرد می‌گوید: «دستانت را به من بده تا به جهان جاودانگی اسطوره‌هایمان قدم بگذاریم.»  زن دستانش را در دستان مرد می‌گذارد. حالا نزدیک‌تر از پیش چشم در چشم یکدیگرند. چشمانشان از عشق لبریز است و نگاهشان در جان هم نفوذی بی‌انتها دارد.  از گره‌خوردگی دست‌هایشان در هم هاله‌ی بزرگی از نور منتشر می‌شود و تک‌تک اسطوره‌های هزاران‌ساله‌ی روحشان از آن هاله‌ی نور بیرون می‌آیند. اسطوره‌ها دورتادور آن‌ها در میان ابر و مه و رنگین کمان حلقه می‌زنند و آن‌دو همچنان که دست در دست به هم نگاه می‌کنند در لحظه‌ای ابدی جاودانه می‌شوند.نویسنده: شبنم حکیم هاشمی</description>
                <category>شبنم حکیم هاشمی</category>
                <author>شبنم حکیم هاشمی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Oct 2024 22:12:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح هزاران‌ساله‌ی اساطیری... بخش پانزدهم</title>
                <link>https://virgool.io/@shabnam_hakimhashemi/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-okwpuniodads</link>
                <description>ثانیه‌هایی می‌گذرد و بیابان تاریک تاریک می‌شود و جز تاریکی چیزی در مقابلم نیست، و بعد از لحظاتی از درون تاریکی نوای بسیار خوش ساز به گوشم می‌رسد. فضا کم‌کم روشن می‌شود و می‌بینم که در دشتی بزرگ مردی که ظاهری باشکوه دارد بر اسب سوار است، و پشت او بانویی زیبا بر اسب نشسته است که چنگی در دست دارد و می‌نوازد. او آزاده‌ی چنگ‌نواز است، کنیز بهرام گور. و بهرام به قدری او و نوای چنگش را دوست دارد که او را با خودش آورده تا هنگام گشت و گذار و شکار برایش چنگ بنوازد. و می‌دانم که وقتی او آهویی را به طرزی ناخوشایند شکار می‌کند آزاده به او اعتراض می‌‌کند، و من با خودم فکر می‌کنم آزاده علاوه بر هنرمندی‌اش در تفکرش هم آزاده بوده است، زیرا در آن روزگاری که شکار برای شاهان و شاهزادگان و اشراف‌زادگان و بزرگان یک تفریح متداول بوده است به‌طوری‌که حتی بزرگان پاک و شریف نیز به شکار می‌پرداخته‌اند، آزاده به چنین چیزی اعتراض می‌کند.  در همین افکارم که نوای چنگ بلندتر و بلندتر به گوشم می‌رسد و کم‌کم حس می‌کنم تمام وجودم را دربر گرفته است؛ گویی در فضایی لایتناهی در میان امواج موسیقی شناورم. ثانیه‌هایی می‌گذرد و نوای موسیقی شروع به آرام شدن می‌کند، آرام و آرام‌تر می‌شود و همراه با آن احساس شناور بودن من هم کمتر و کمتر می‌شود، و هنگامی که موسیقی کاملا خاموش می‌شود من ایستاده‌ام و دارم به تو نگاه می‌کنم. حالا تو را شناخته‌ام.... ادامه داردنویسنده: شبنم حکیم هاشمی</description>
                <category>شبنم حکیم هاشمی</category>
                <author>شبنم حکیم هاشمی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Oct 2024 23:27:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روح هزاران‌ساله‌ی اساطیری... بخش چهاردهم</title>
                <link>https://virgool.io/@shabnam_hakimhashemi/%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B7%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-kuvwbxfojbvh</link>
                <description>وقتی جریره‌ی گریان از مقابل چشمانم می‌رود سالن بزرگ قصری را می‌بینم که پر از مهمان است. در میان مهمانان شاهزاده‌ها و نجیب‌زادگان بسیاری‌ هستند. در بالای سالن، پادشاه و ملکه و شاهزاده‌خانمی زیبا نشسته‌اند. شاهزاده خانم با دقت بسیار مهمانان را زیر نظر دارد. بعد از دقایقی، مردی جوان را از میان مهمانان به پادشاه نشان می‌دهد. مرد جوان چهره‌ای بسیار زیبا دارد، اما لباس شاهزاده‌ها را به تن ندارد. پادشاه از اینکه دخترش او را نشان داده است عصبانی می‌شود. مطمئنم که او قیصر روم است. و بر طبق رسم و رسوم مجلسی ترتیب داده و افراد بسیاری را دعوت کرده است تا دخترش، کتایون، همسر آینده‌ی خود را از بین شاهزاد‌ه‌ها و نجیب‌زاده‌ها انتخاب کند. اما کتایون به جای یک شاهزاده، مرد جوان بی‌نام و نشانی را انتخاب کرده که معلوم نیست از کجا و چگونه به مهمانی آمده است. می‌دانم که کتایون شب پیش همان مرد جوان را در خواب دیده است. و می‌دانم که آن مرد جوان، گشتاسب- پسر لهراسب، پادشاه ایران- است که در پی ماجراهایی به صورت بی‌نام و نشان به روم وارد شده و برای دیدن دختر قیصر روم به قصرشان وارد شده است. و می‌دانم که کتایون به خاطر انتخاب او از سمت پدرش طرد می‌شود، اما در عشق خود پایدار می‌ماند تا سرانجام هویت گشتاسب آشکار می‌شود و کتایون در جایگاه همسر شاهزاده‌ی ایران با او به ایران سفر می‌کند و سرانجام وقتی که گشتاسب به پادشاهی می‌رسد او ملکه‌ی ایران می‌شود. و همین کتایون باهوش و بادرایت است که بعدها به پسرش، اسفندیار، بارها برای رفتارش با رستم هشدار می‌دهد.  کم‌کم سالن قصر  کمرنگ و کمرنگ‌تر و ناپدید می‌شود و به جایش یک بیابان گسترده می‌شود. چاهی در میان بیابان است و دختری زیبا و پریشان بر سر چاه نشسته و دارد از شکاف تخته سنگی که روی چاه است به داخل آن نگاه می‌کند. می‌دانم که او منیژه است؛ دختر افراسیاب، و دارد به معشوقش، بیژن، نگاه می‌کند که در چاه اسیر است. بیژن، مردی جوان و برومند و زیبا، پسر گیو، یکی از پهلوانان ایرانی‌ست که طی ماجراهایی افراسیاب او را در چاه اسیر کرده است. می‌دانم در تمام مدتی که بیژن در چاه اسیر است منیژه هرگز او را تنها نمی‌گذارد. به او آب و غذا می‌خواهد، غمخوار اوست. و سرانجام وقتی که رستم با مطلع شدن از سرنوشت بیژن و مکان اسارتش، او را نجات می‌دهد منیژه به عنوان همسر بیژن با او به دربار ایران می‌رود.... ادامه دارد... نویسنده: شبنم حکیم هاشمی</description>
                <category>شبنم حکیم هاشمی</category>
                <author>شبنم حکیم هاشمی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Oct 2024 15:59:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>