<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شب سان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shabsun</link>
        <description>‎در دل شب به دنبال خورشید بگرد / من، یک دل داده در روشنایی شب. https://virgool.io</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 20:26:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/452/avatar/FLA0Gi.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شب سان</title>
            <link>https://virgool.io/@shabsun</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بیسکوییت، جاده و روزهایی که تمام نمی‌شدند</title>
                <link>https://virgool.io/@shabsun/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%DA%A9%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF-m4xu6up0iorv</link>
                <description>هیچ‌کس نمی‌دانست قرار است این جنگ چند روز طول بکشد. نه تلویزیون، نه شبکه‌های اجتماعی، نه حتی آن‌هایی که همیشه وانمود می‌کردند از پشت پرده خبر دارند. فقط می‌گفتند: «درگیری محدود است.» ولی هیچ «درگیری محدودی» با صدای انفجار در قلب تهران شروع نمی‌شود.آن شب، پنجره‌ها از شدت موج انفجار لرزیدند. نور نارنجی‌ای از پشت برج میلاد بالا رفت و بعد صدای خفه‌ای که در سینه‌ام پیچید. گربه‌ام، بیسکویت، از روی مبل پرید و مستقیم رفت زیر میز. من فقط نشستم و گوش دادم؛ صدای بمب‌ها مثل تپش قلب شهری بود که داشت نفسش را از دست می‌داد.مادرم از سبزوار زنگ زد. با صدایی لرزان گفت: «ننه، اونجا بمونده‌ای؟ بیا اینجا. حداقل آسمونمون هنوز آرومه.» گفتم: «میام. فقط باید ماشینو روشن کنم و بنزین پیدا کنم.»پژو ۲۰۶ سفیدم در پارکینگ مثل تکه‌ای از زندگی قبل از جنگ بود. روی سقفش لایه‌ای از خاک نشسته بود. وقتی سوییچ را چرخاندم، موتور با زوزه‌ای خشک روشن شد. بیسکویت از ترس صدای استارت به صندوق عقب پناه برد. گفتم: «می‌ریم پیش مادربزرگ. فقط تحمل کن کوچولو.»جاده‌ی شرق تهران پر از ماشین‌هایی بود که هرکدام چیزی از زندگی‌شان را با خود می‌بردند: چمدان، نان، گلدان، قفس پرنده، حتی یک دوچرخه‌ی بچه‌گانه که از پنجره‌ی یک پراید آویزان بود. کسی حرف نمی‌زد. فقط صدای رادیوها می‌آمد که اخبار را تکرار می‌کردند: «منابع رسمی تأیید کردند که…»، «پدافند در آماده‌باش کامل است…»، «مردم آرامش خود را حفظ کنند…»اما آرامش چیزی نبود که در آن لحظه بتوان حفظش کرد. با هر صدای مهیبی که از دور می‌آمد، گربه در صندوق عقب میو می‌کرد و من ناخودآگاه پدال گاز را فشار می‌دادم.در حوالی بومهن، انفجار دیگری در دوردست دیده شد. شعاع نور نارنجی برای لحظه‌ای کل افق را روشن کرد. راننده‌ی کامیونی که جلویم بود، ایستاد و پیاده شد. همه به آسمان نگاه می‌کردیم؛ هیچ‌کس نمی‌دانست باید فرار کند یا دعا بخواند.وقتی به گرمسار رسیدم، آفتاب خاکستری بالا آمده بود. بوی دود و لاستیک سوخته هنوز در هوا بود. پمپ بنزین‌ها بسته بودند، اما چند سرباز جوان کنار جاده ایستاده بودند. یکی‌شان گفت: «بنزین فقط برای نیروهای امدادیه. اگه می‌خوای بری سبزوار، باید با همین باک بری.» سری تکان دادم و رفتم.در جاده، سکوت و خستگی حکمفرما بود. گاهی صدای هواپیما یا موشک از دور می‌آمد، اما هیچ‌کس دیگر سرش را بالا نمی‌گرفت. انگار همه عادت کرده بودند.بیسکویت از صندوق بیرون آمد و خودش را روی صندلی کنارم جمع کرد. بدنش هنوز از اضطراب می‌لرزید. گفتم: «آروم باش رفیق. این فقط یه مسیر طولانیه، می‌گذره.» ولی خودم هم مطمئن نبودم.در سمنان، کنار جاده ایستادم تا نفسی تازه کنم. چند خانواده زیر پل پناه گرفته بودند. زنی جوان بچه‌اش را در آغوش گرفته بود و به آسمان نگاه می‌کرد. هیچ‌کس گریه نمی‌کرد، اما ترس مثل مه روی چهره‌ی همه نشسته بود.یک مرد میانسال با لباس خاکی جلو آمد و گفت: «از تهرون اومدی؟ اوضاع اون‌جا چطوره؟»گفتم: «هیچی سر جاش نیست. فقط دود، فقط صدا.»سیگاری روشن کرد و گفت: «می‌گن جنگ دوازده‌روزه‌ست. من می‌گم این جنگ، روز نداره. تا وقتی آدم هنوز از صدای خودش می‌ترسه، یعنی جنگ تموم نشده.»بعد سوار وانتش شد و رفت. من ماندم و جاده‌ای بی‌انتها.از شاهرود تا دامغان، آسمان تیره بود. رادیو پخش زنده‌ی جلسه‌ی اضطراری را می‌داد. مجری گفت: «تهران وضعیت بحرانی دارد، اما خطوط دفاعی فعال است.» صدایش می‌لرزید. بیسکویت سرش را از پنجره بیرون برد و برای لحظه‌ای، در باد خاکستری، چشم‌هایش را بست.نزدیک غروب به سبزوار رسیدم. شهر آرام بود، اما نه مثل قبل؛ مغازه‌ها نیمه‌باز و مردم بی‌صدا در رفت‌وآمد. خانه‌ی مادرم در همان کوچه‌ی قدیمی هنوز سر پا بود. در را که باز کرد، گربه از ماشین پرید و دوید سمتش. خندید و گفت: «ننه، اینم آورده بودی تو پناهگاهت؟»شب، روی ایوان نشستیم. صدای دور انفجار از سمت غرب می‌آمد، خیلی دور، مثل صدایی که از اعماق زمین برخیزد. مادر گفت: «یادمه جنگ قبلی هم همین‌طور شروع شد، با وعده‌ی چند روزه. اما هیچ‌وقت چند روز نبود.»گفتم: «شاید فرقش اینه که این بار خودمون وسطشیم، نه فقط شنونده.»بیسکویت روی پایم خوابیده بود. از دور چراغ‌های شهر سوسو می‌زدند. رادیو هنوز روشن بود، اما دیگر گوش نمی‌دادیم. فقط صدای باد میان درختان می‌پیچید.مادر گفت: «آدم وقتی همه‌چیز رو از دست می‌ده، تازه یادش می‌افته چقدر ساده می‌شد خوشحال بود. یه چای، یه سقف، یه گربه…»به آسمان نگاه کردم. رگه‌ای از نور نارنجی در افق بود، نه معلوم بود غروب است یا آتش. گفتم: «شاید همین ساده‌ها رو باید نجات بدیم، نه کشور، نه سیاست… همین زندگی کوچیک رو.»او لبخند زد. بیسکویت تکان خورد و به پهلو چرخید. صدای انفجار دیگری آمد، کمی نزدیک‌تر. هیچ‌کداممان چیزی نگفتیم. فقط در سکوت به هم نگاه کردیم؛ من، مادرم و گربه‌ای که خواب بود، بی‌خبر از همه‌چیز.در دل آن شب، برای اولین‌بار حس کردم شاید پایان این جنگ، نه با آتش‌بس اعلام شود و نه با پیروزی کسی. شاید با بازگشت آدم‌ها به خانه، با روشن شدن دوباره چراغی در آشپزخانه، یا با صدای نفس آرام یک گربه‌ی کوچک که هنوز زنده است.بیسکوییت من</description>
                <category>شب سان</category>
                <author>شب سان</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 23:29:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونم، هزار رنگ است.</title>
                <link>https://virgool.io/@shabsun/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%85-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fytkazulvfds</link>
                <description>بچه که بودم، وقتی تو دفتر انشا می‌نوشتیم &quot;اهل کجایی؟&quot;، من با افتخار می‌نوشتم: &quot;ایرانی&quot;.همین یک کلمه همه چیز را خلاصه می‌کرد. انگار ساده بود؛ یک هویت، یک سرزمین...؟؟!!!اما هرچه بزرگ‌تر شدم، فهمیدم داستان من — و شاید داستان خیلی‌ها — کمی پیچیده‌تر از این حرف‌هاست.پدرم اهل شمال بود؛ جایی که درختان تا آسمان قد می‌کشند و باران بی‌دریغ می‌بارد.مادرم، دختر دشت‌های باز و آفتاب‌سوز جنوب.دورتر که رفتم، فهمیدم رگ و ریشه‌ی خانوادگی‌مان حتی فراتر از این مرزهای ظاهری می‌رود.یک جد ترک قفقازی.یک مادر بزرگ عرب.یک رگه‌ی محو از کردهای کرمانشاه.وقتی به این ترکیب فکر می‌کنم، حس می‌کنم توی خونم هم آفتاب و دریاست، هم باران و جنگل.هم رقص تند و هیجانی جنوب هست، هم صبوری ساکت شمال.خونم هزار رنگ است، هزار لهجه، هزار ترانه.بعضی وقت‌ها خیال می‌کنم اگر آزمایش AncestryX بدهم، چقدر نتیجه‌اش می‌تواند شگفت‌انگیز باشد.شاید درصدی از آن به دریای خزر چشم دوخته باشد، شاید بخشی به کوه‌های آناتولی، شاید تکه‌ای به شن‌های گرم خوزستان.شاید چیزهایی در من هست که خودم هم خبر ندارم.یک علاقه‌ی عجیب به موسیقی اسپانیایی، یا شوری خاص در شنیدن زبان فرانسوی.شاید ژنی از سرزمینی ناشناخته در من خوابیده باشد، منتظر یک روز برای بیدار شدن.گاهی با خودم فکر می‌کنم، اگر ایرانی نبودم، دوست داشتم مال کجا باشم؟دوست داشتم اهل ایتالیا باشم؛با آن عشق بی‌پایان به هنر، غذا، زندگی.دوست داشتم در خیابان‌های باریک فلورانس راه بروم، با دست‌هایم حرف بزنم، و توی کافه‌های کوچک قهوه‌های تلخ بخورم.یا شاید اهل ژاپن؛با آن آرامش و انضباط درونی.با جشن شکوفه‌های گیلاس، با شعرهای کوتاه هایکو که در سه خط، دنیا را خلاصه می‌کنند.شاید هم دل به برزیل می‌دادم؛با آفتاب همیشه حاضر، با فوتبال و رقص و شور بی‌پایان.اما راستش را بخواهید، هر بار که این خیال‌بافی‌ها را می‌کنم، ته دلم یک چیزی می‌گوید:تو جایی هستی که باید باشی.ایران، با تمام زخم‌هایش، با تمام زیبایی‌هایش، خانه‌ی من است.خانه‌ی ترکیب‌های عجیبی که در رگ‌هایم جاری است.خانه‌ی لهجه‌ها، رنگ‌ها، فرهنگ‌ها.خانه‌ای که خودش یک دنیاست.آزمایش AncestryX شاید نشانم دهد که خونم به کجاها بند است.شاید بگوید چند درصد خاورمیانه‌ای‌ام، چند درصد قفقازی، شاید ردی از مدیترانه‌ای بودن در من باشد.شاید چیزهایی کشف کنم که هرگز فکرش را نمی‌کردم.شاید بفهمم چرا همیشه بی‌دلیل دلم برای بادهای سرد پاییزی تنگ می‌شود، یا چرا با دیدن طلوع خورشید در کویر، اشک در چشمم جمع می‌شود.اما فارغ از نتیجه‌ی این آزمایش، چیزی که می‌دانم این است:من فقط یک ملیت نیستم.من ترکیبی از تاریخم، جغرافیایم، داستان‌های خانوادگی‌ام،از مادری که آواز جنوبی می‌خواند و پدری که قصه‌های بارانی شمال را با لهجه‌ای شیرین تعریف می‌کند.من ریشه در خاکی دارم که هزار صدا در آن جاری است.و این، برایم از هر ملیت دیگری زیباتر است.</description>
                <category>شب سان</category>
                <author>شب سان</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 13:01:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در بند قسط‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@shabsun/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D8%B7-%D9%87%D8%A7-sycrocgusgbp</link>
                <description>توی تاریکی اتاق، بین خواب و بیداری روی تخت دراز کشیده بودم که صدای ویبره موبایلم بلند شد. بدون این‌که بلند بشم، تا جای ممکن بدنم رو کشیدم تا گوشی رو بردارم. صفحه رو روشن کردم اما هیچ پیام جدیدی نبود! همین که سرم رو دوباره روی بالش گذاشتم، دوباره صدای ویبره شنیدم و این بار واقعا پیام داشتم. پیامی که کاش هیچ‌وقت نمی‌اومد: قسط وام شما هنوز پرداخت نشده است. چند لحظه بی‌حرکت به صفحه خیره موندم. باورم نمی‌شد که باز اول ماه شده و تمام زمان‌بندی‌های مالیم بی‌فایده بودن. قسط وام عقب‌مونده، قبض وام، موبایل و برق همه‌ش دوباره مثل یه لشکر بهم حمله کرده بودن.با عجله از تخت بلند شدم و سراغ کامپیوترم رفتم، انگار که راه نجاتم توی دست‌های همین جعبه آهنی که تازه قسطش رو تموم کرده بودم. وارد سایت بانک شدم و راه نجاتم بیشتر از یه بن‌بست نبود! پیام قرمز رنگی که می‌گفت به علت تاخیر در پرداخت اقساط حسابتان مسدود شده مثل یه چکش خورد توی سرم. کامل گیج شده بودم. اصلا نمی‌فهمیدم یعنی چی؟ مگه می‌شه کل حساب رو مسدود کنن؟صدای تلفن بلند شد. با نگرانی مونده توی دلم جواب دادم. بانک بود! یه صدای رسمی، بی‌احساس و عصا قورت‌داده که می‌گفت: آقای سامانی، این آخرین اخطار ماست! اگه تا ۲۴ ساعت آینده پرداخت نکنید، اقدام قانونی علیه‌تون انجام می‌دیم! خواستم توضیح بدم که حسابم مسدوده و نمی‌دونم باید چیکار کنم، ولی هنوز دهنم رو باز نکرده بودم که گوشی رو قطع کرد.صدای بابام توی گوشم پیچید که بی‌مسئولیتی و انجام ندادن کارهام رو به روم می‌آورد. با این‌که ذکر شب و روزم شده بود پرداخت قبض‌ها، باز هم یادم رفت. احساس می‌کردم کل دنیا دارن مسخره‌م می‌کنن که توی ۲۷ سالگی هنوز نمی‌‌تونم زندگی مالیم رو مدیریت کنم.دست کردم توی جیبم تا مطمئن بشم کارت بانکیم اون‌جاست. باید حضوری می‌رفتم بانک تا ببینم باید چیکار کنم. کارت رو آوردم بیرون که همون لحظه صدای زنگ در اومد. صاحب‌خونه بود، با اخم‌هایی که جوری توی هم گره خورده بود که انگار دیگه کسی نمی‌تونست بازش کنه. قبل از این‌که چیزی بگم با صدایی که کم از دعوا نداشت، تهدیدم کرد که اجاره سه ماه عقب‌مونده رو دادم که دادم، ندادم فردا با مامور میاد دم در.ولی من اجاره ماه قبل رو داده بودم، درسته همیشه با این‌ چیزها مشکل دارم ولی دیگه بدهکار هم نمی‌موندم. اصلا بدترین چیز توی زندگی من اینه که به کسی مدیون بمونم! تا اومدم یه چیزی بگم، دیدم غیب شده و رفته.با شونه‌هایی که هر لحظه افتاده‌تر می‌شد، نشستم روی مبل. صدای پیامک گوشی دوباره بلند شد. دیگه از تمام زنگ‌های دنیا متنفرم شده بودم. این بار اخطار قطع آب بود که مثل سیل روی سرم سرازیر شده بود! دلم می‌خواست به یه جایی پناه ببرم اما هر جایی به ذهنم می‌رسید، بدهی‌ها مثل سایه دنبالم می‌کردن. باید تا فردا هرجور شده پول اجاره رو جور می‌کردم وگرنه ممکن بود جدی جدی مامور بیاد دم خونه‌م و هم خونه‌م رو از دست بدم و هم آبروم رو.توی فکر بودم که صدای داد پلیس‌ها اون‌ هم جلوی در خونه، تمام معادلاتم رو به هم ریخت!پلیس برای بدهی قبض با چند روز تاخیر؟ مگه می‌شه؟ اصلا مگه نگفت تا فردا بهت وقت می‌دم؟ اومدم با عجله بلند بشم که پام به لبه مبل گیر کرد و گرومپی روی زمین افتادم.چشم‌هام رو باز کردم. پایین تخت افتاده بودم و صدای زنگ بیداری قطع نمی‌شد. گوشیم رو برداشتم تا آلارم رو قطع کنم و با دیدن پیام با یه نفس با خیال راحت کشیدم:علیرضا سامانی عزیز! قسط‌های شما با استفاده از پرداخت مستقیم به‌صورت خودکار پرداخت شد.بدترین خواب دنیا و بهترین بیداری!</description>
                <category>شب سان</category>
                <author>شب سان</author>
                <pubDate>Sun, 10 Nov 2024 11:09:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پانزده مرد خسته</title>
                <link>https://virgool.io/@shabsun/%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-oggiowynooxg</link>
                <description>در مینی‌بوس آقای بهجتی را باز می‌کنم. سرمایِ دستگیره‌ی در خودش را می‌کشد توی تنم. می‌روم بالا. مثلِ همیشه، همه نشسته‌اند و تنها جایی که باقی مانده، صندلی دو نفره‌ی یکی مانده به آخر مینی‌بوس است که حبیب هم یکی‌شان را پُر کرده. خودش را نود درجه می‌چرخاند تا راه برای من باز شود و باز هم مجبور باشم یک و نیم ساعت تمام، زانوهایم را بکشم توی شکمم و منتظر شوم تا برسیم به معدن.سه سال است که کارم همین است. سه سال است که ساعت پنجِ صبحِ هر روز، سوار مینی‌بوس آقای بهجتی می‌شوم و می‌نشینم روی همین صندلیِ روی چرخ و یکساعت و نیم، پانزده مردی که خستگی کار دیروز هنوز از تنشان بیرون نرفته را نگاه می‌کنم که سرشان را رویِ پشتیِ چرک گرفته‌ی صندلی گذاشته‌اند و با هر بار افتادن مینی‌بوس توی چاله‌های کوچک و بزرگ مسیر، چشمانشان را باز می‌کنند، زیر لب غرولندی می‌کنند و دوباره می‌خوابند.نور زرد و بی‌جانِ مینی‌بوسِ آقای بهجتی کم و زیاد می‌شود اما تمام زورش را می‌زند تا جاده را کمی روشن کند. حبیب همان‌طور که سرش را به پشتی صندلی تکیه داده، به سمتم می‌چرخد و می‌گوید: «آخرین باری که آفتاب رو دیدی، کِی بود؟»راست می‌گفت. فرقی نمی‌کرد که تابستان باشد یا زمستان؛ ما همیشه قبل از زدنِ آفتاب است که توی سیاهی معدن گُم می‌شویم و بعد از کار هم تا بخواهیم بیاییم بالا و دوباره سوار ماشین شویم، آفتاب غروب کرده است.همان‌طور که مسیرِ جاده‌ی خاکی را نگاه می‌کنم، می‌گویم:نمیدونم... خیلی وقته...ماشین توی چاله‌ی نسبتاً بزرگی می‌افتد. سرِ همه به‌صورت هماهنگ به چپ و راست می‌رود. چند نفری زیر لب چیزی می‌گویند که خیلی واضح نیست. بهجتی هم که اعصابش خُرد شده می‌گوید:ای بر پدر اونی که این سوییچ رو داد دست من لعنت!با خودم می‌گویم که احتمالاً الان تنِ پدربزرگ بهجتی با همین حرف توی گور می‌لرزد! با همین شوخی نصفه و نیمه‌ی ذهنی، لبخندی می‌زنم و سعی می‌کنم کمی پایم را جابجا کنم تا بیشتر از این خواب نرود. حبیب می‌داند که جایم خیلی بد است؛ اما برای اینکه مطمئن شود از او نمی‌خواهم که جایمان را حداقل برای چند دقیقه‌ای عوض کنیم، خیلی آهسته سرش را به سمت راست می‌چرخاند و خودش را به خواب می‌زند.سرم را رویِ زانویم می‌گذارم و وقتی بیدار می‌شوم، تقریباً رسیده‌ایم. حبیب هم بیدار است و از شیشه‌ی جلویی مینی‌بوس، معدن را نگاه می‌کند که هر لحظه به ما نزدیک‌تر می‌شود. چند بار صدای قیژ قیژِ ترمزدستی مینی‌بوس یعنی یک روز دیگر شروع شده؛ یک روز سرد و تاریک و بدون هیچ وسیله‌ی ارتباطی و البته با استرسِ ریزش معدن.کلیدم را از گردنم درمی‌آورم و کمد زهوار در رفته‌ی فلزی‌ام را باز می‌کنم. لباسِ کار یخ کرده‌ام را با سختی می‌پوشم و می‌روم توی صف تا به آخرین قسمتی که دیروز رسیده‌ بودیم، برگردم. مهندس حسینی مثل هر روز جلوی صف دارد همه را توجیه می‌کند:ببینین رفقا! معدن با کسی شوخی نداره. چه اولین روز کارتون باشه چه چند سال باشه که تو این معدن کار می‌کنین، باید مراقب باشین. کلاه ایمنی یه لحظه هم نباید از رو سرتون برداشته بشه... ببینم مجبور میشم برخورد کنم.می‌دانستم که الان می‌خواهد در موردِ اینکه اگر چیزی پیدا کرده‌ایم، فوراً باید تحویلش بدهیم به سرکارگر حرف بزند و بعدش هم در مورد حقوق عقب افتاده‌مان هزار وعده و وعید بدهد و از این ماجراها. نتیجه‌ی هزار روز کار کردن توی همین معدن و هزار بار شنیدن همین حرف‌ها بود.یحیی هم جلویم توی صف است. برمی‌گردد و می‌گوید:ای بابا! قسط فرش رو یادم رفت...چند ماه پیش بود که با هم رفته بودیم فرش فروشی و دو تا فرش ماشینی خریده بودیم. فرشته خیلی خوشحال شده بود و قبول کرده بود که زمان قسط‌ها را خودش یادآوری کند. یحیی ادامه داد:تو دادی؟پایم هنوز از نشستن روی صندلی روی چرخ، کمی درد می‌کرد. گفتم:آره... من هم یادم بره، فرشته یادش نمیره.یحیی برگشت. با خودم یک بازی راه‌ انداخته بودم. هر روزی که چراغ کلاهم بدون مشکل روشن می‌شد، می‌گفتم امروز شانس با من است. چراغ کلاهم را چک کردم. روشن شد؛ بدونِ مشکل. حرف‌های مهندس حسینی هم تمام شده بود. آهسته در کنارِ پانزده مرد خسته‌ای که قرار بود زمین را بکنند تا یک نفر دیگر را پول‌دار کنند، خودم را گُم کردم در سیاهی معدن.</description>
                <category>شب سان</category>
                <author>شب سان</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2024 11:20:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخت بد و اقبال سربلند</title>
                <link>https://virgool.io/@shabsun/%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D8%A8%D8%AF-%D9%88-%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-gl6eljdvlvlb</link>
                <description>دوستی به عنوان بیمهمی‌خواهم دربارۀ دوستی صحبت کنم. دوستی من و دوستان. اما خب وضعیت من در این دوستی‌ها تاحدودی پررنگ‌تر است. از این حیث که همه من را سرمنشا حوادث و بدشانسی‌ها میشناسند. به نظر میرسد من در طی سالهای گذشته به نمادی از بخت بد و عدم وجود شانس به معنای واقعی کلمه بدل شده‌ام. هر کدام از دوستانم نیز نقش خدمات بیمه‌های مختلف.از بدشانسی بگویم. از همین ابتدا میگویم که میدانم که گمان خواهید کرد که اغراق میکنم. اما بر ادعاهایم شاهد هم دارم. برای مثال، یک بار با دوستانم به کوهنوردی رفتیم و راه دراز و سختی در پیش داشتیم و آذوقۀ چندانی باخود نبردیم. جایی که میرفتیم هم آب داشت، هم هیزم. هوا هم که آفتابی بود و لباس گرم با خود نبردیم. حتی کوچکترین ابری در آسمان دیده نمیشد. جانم برایتان بگوید که به محض رسیدن به مقصد پس از چندین ساعت پیاده‌روی مداوم و طولانی متوجه شدیم که چشمه خشکیده، حتی یک تکه چوب برای هیزم پیدا نمیشد. درحالی که امید داشتیم که برای گرما به خورشید اتکا کنیم فقط لک‌های ابر مقابل خورشید را گرفت و تا تبدیل به ابری بارانی نشد از مقابل خورشید جدا نشد. خب بعدش هم جدا نشد. کلن آن روز خورشید در آسمان دیده نشد. شاید می‌پرسید که این چه ربطی به من دارد؟ دوستانم میدانستند که تمامی بدشانسی‌ها از صدقه سر حضور من است.تا دلتان بخواهد از این دست مثالها برای تعریف کردن دارم. مثلا: برق خانۀ یکی از دوستانم هیچ وقت قطع نمی‌شود مگر زمان‌هایی که من به خانه‌اش میروم. منتهی بخت بد من تنها معطوف به اطرافیانم نیست و بخش زیادی از آن برای من است. باورتان میشود که تمام دفعاتی که تصادف کرده‌ام در حالی که وجدانی و اخلاقی من مقصر نبودم،  قانونا مقصر شمرده میشدم. هیچکدام از آن تصادف‌ها محصول حواس‌پرتی‌ام نبودند. مثلا در حالی که با سرعت مناسب در حال رانندگی بودم ماشین جلویی به قدری ناگهانی وسط خیابان ایستاد و آرام آرام توقف کرد که من متوجه توقفش نشدم و از پشت به او زدم. در آن لحظه و در آن وضعیت جناب رانندۀ جلویی یکی از کم احتمال‌ترین وضعیت‌ها را تولید کرد که به ندرت پیش می‌آید، یعنی خطای دید برای رانندۀ پشت سر که که متوجه توقف کامل ماشین مقابلش نمیشود. شاید میگویید که دارم خطایم را توجیه میکنم اما همانطور که گفتم شاهد دارم. این خطای دید برای دوستم که در کنارم نشسته بود نیز به وجود آمده بود. علی ای حال تمام زمان‌هایی که پول برای هزینۀ تعمیرات ماشین را نداشتم یکی از دوستانم نقش بیمۀ بدنه را بازی میکرد و هزینۀ تعمیر را به من قرض میداد. این دوستم که نمیخواهم اسمی از او ببرم به این دلیل که بسیار خجالتی و تودار است و اگر از او میخواستم که در این شرح به من اجازه دهد اسمش را ذکر کنم قطعا مخالفت میکرد. پس از تمام شدن بیمۀ شخص ثالثم هم به مدت یک ماه نمی‌دانستم که بیمه‌ام تمام شده و در حالی که آن روزها بسیار سرم شلوغ بود، باری دیگر همین دوستم بیمۀ شخص ثالث را برایم تمدید کرد و هزینۀ بیمه و جریمۀ تاخیر را برایم پرداخت. میدانم که هربار هزینۀ همه را با او حساب میکنم و پس میدهم اما نسبت میان ما جوری گره خورده که دقیقا سر بزنگاهی که هزینه‌ای مربوط به ماشین من قد علم میکند، به هر دلیل موجهی من امکان پرداختش را ندارم و این دوستم مانند رحمت الهی سر حادثه، سر بزنگاه، سر موعد نیازمندی حاضر است. به طوری که خودش عادت کرده و برای ماشین من احساس مسئولیت دارد. گاهی حتی برای پرسیدن احوال ماشین به من زنگ میزند و بلافاصله قطع میکند. گاهی شک میکنم که ممکن است مطابق معادله‌های ناشناخته در ماوراءالطبیعه بین این دو نسبتی در جریان باشد، یعنی دوستم و ماشینم. نسبتی که هیچکس نمیتواند توضیحش دهد. جهان ماورءالطبیعه که همیشه نسبت غریب و نزدیکی با احوال من داشته و الطافش را در تمام نگون بختی‌هایم به رخم کشیده. اما خب در این میان حضور دوستم که همیشه نقش خدمات بیمه را در زندگیم بازی کرده به حقیقت لطف و رحمت است.</description>
                <category>شب سان</category>
                <author>شب سان</author>
                <pubDate>Fri, 01 Dec 2023 10:59:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۳ حقیقت زندگی که هر مردی میدونه</title>
                <link>https://virgool.io/@shabsun/%DB%B3-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%87-mh5cdwaxbbuy</link>
                <description>ما مردها نیاز داریم که خیلی چیزا رو بدونیم.اگر در مورد موفقیت صحبت بشه؛ ما باید بدونیم که موفقیت را میشه به روش‌های بی‌نهایتی تعریف کرد.اگر در مورد شریک ایده‌آل صحبت بشه؛ ما باید بدونیم که این «ایده‌آل» بودن بازتابی است از وضعیت و شرایطی که در آن لحظه در زندگی داریم.اگر در مورد فلسفه صحبت بشه؛ ما باید بدونیم که اتفاقات یک سیکل همیشگی دارند. بهترین راه برای پیش بینی آینده، فهمیدن گذشته است.هر مردی برای اینکه تا وقتی زنده است بهترین خودش باشه نیاز داره که خیلی چیزها را بدونه.اما ۳ حقیقت است که نیاز داریم هر چه زودتر آن‌ها را بدونیم؛ قبل از اینکه دیر بشه.۱- موفقیت یک پارادوکس استهر چقدر بیشتر داشته باشید. دلتون بیشتر میخواد.یا بهتر است بگم که آدم‌های بیشتری را کنار بزنیم و آن‌ها را عقب‌تر از خودمان ببینیم.هرچقدر آدم‌های بیشتری را کنار بزنیم، دایره آشنایانمون کمتر خواهد شد؛ فرصت و موقعیت‌های کمتری برایمان پیش می‌آید و باید به سمت زندگی در انزوا حرکت کنیم.هرچقدر که فرصت‌های کمتری برایمان پیش بیاید، شانس موفقیت‌های بزرگ هم کمتر خواهد شد.هرچقدر که به سمت زندگی در تنهایی و انزوا حرکت کنیم، احساس رضایت و دلخوشی کمتری خواهیم داشت.موفقیت و پیروزی همیشگی یک پاردوکس تمام عیار است.هرچقدر بزرگتر شوید، مجبورید بیشتر تلاش کنید تا کوچک باقی بمانید!۲- اگر شما عشق را پیدا نکردید دلیلش این است که قفل عشق را اول از همه درون خودتان باز نکردیدعشق یک انعکاس است.وقتی شما عاشق می‌شوید، چیزی که در واقع احساس می‌کنید یک حس پذیرش پذیری درونی است.غیر ممکن است تا وقتی خودتان را آماده دریافت عشق دیگران کنید بتوانید کسی را دوست داشته باشید. افرادی که نمی‌تونن کسی را برای عاشق شدن پیدا کنند. فکر میکنن این مشکل از جانب دیگرانه. اونها فکر میکنن در این دنیا هیچ کس وجود نداره که به اندازه کافی خوب باشه تا اونها بتونن دوستش داشته باشن.اگر شما می‌خواهید عشق را پیدا کنید، اول باید عشق خود را معلوم کنید.مثال مرغ و تخم مرغ را یادتون هست؟ اول مرغ بود یا تخم مرغ... آیا کسی میتونه به شما عشق بورزه تا قبل از اینکه شما در خودتون عشق را ایجاد کنید؟ یا می‌توانید قفل قلب خود را باز کنید و عاشق شوید و منتظر بمانید تا کسی پیدا شود و عشق شما را دریافت کند؟! غیرممکن است...۳- نشان دادن تسلط تنها نمایش دهنده ضعف شما استپر سر و صداترین نفر در اتاق، ضعیف‌ترین نفر در اون اتاقه - فیلم گانگستر آمریکاییوقتی شما به عنوان مرد سنتون بالاتر میره، میفهمید که نیاز دارید تا همیشه خودتون را اثبات کنید. شما نیاز دارید که همه بدونند چقدر موفقید؛. چقدر پولدارید؛ چه اعتماد به نفس بالایی دارید و نهایتا چقدر قدرتمندید.اعتماد به نفس در موبایل یا ماشین گران قیمت نیست؛ در پیشوند دکتر و مهندس قبل از اسم و موفقیت‌هایی که کسب کرده‌اید و حتی در پیروزی بر دیگران هم نیست.اعتماد به نفس در آن چیزی است که شما هستید. در انرژی که درونتان وجود دارد و آمادگی شما برای رویارویی با جهان است.شخصی که آماده این رویارویی باشه از هیچ چیز نمیترسه.</description>
                <category>شب سان</category>
                <author>شب سان</author>
                <pubDate>Sun, 03 Dec 2017 00:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید این چادر ماتم‌زده را برداریم</title>
                <link>https://virgool.io/@shabsun/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%AA%D9%85%E2%80%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-otnwletwqalt</link>
                <description>دیشب کل ایران لرزید. درست مثل ۳۱ خرداد ۶۹ و ۵ دی ۸۲. دیشب و امروز خیلی‌ها نگران حال و احوال هموطنان کرمانشاه و کردستانی بودند و هستند. هرچی روزها بگذره این نگرانی کمتر میشه و کم کم فقط جایی ازش تو دل مردم اون استان‌ها باقی میمونه که تا ابد درد میکنه.اما چرا تنها کاری که میتونیم بکنیم عرض تسلیته؟ چیکار کنیم که دوباره هموطنامون بتونن بلند بشن؟از دیشب که خبر رو شنیدم یاد غزل حامد عسکری (که قلمش مستدام) در مورد زلزله بم افتادم. اونجایی که می‌گفت:آسمان هست، غزل هست، كبوتر داریمبايد این چادر ماتم زده را برداريمتن ِ ترد ِ همه‌ی چلچله‌ها در خاک وپای هر گور، چهل نخل تناور داريممشتی از خاک تو را باد كه پاشيد به شهرپشت هــر حنجره يک ايرج ديگر داريممثل ققنوس ز ما باز شرر خواهد خاستبم همينطور نمی‌ماند و بر خواهد خاستبهرحال مردم کرمانشاه هم دیر یا زود دوباره به زندگی عادیشون برمیگردن. اما کاش که دیگه شاهد این اتفاقات نباشیم.پ.ن: شعرخوانی کامل حامد عسکری رو میتونید از اینجا ببینید. https://www.aparat.com/v/XPqRQ/ </description>
                <category>شب سان</category>
                <author>شب سان</author>
                <pubDate>Mon, 13 Nov 2017 12:33:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیولای نامرئی آدم‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@shabsun/%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A6%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7-vxf5djsmr0du</link>
                <description>دیروز یکی از صمیمی‌ترین دوستام یه چیزی بهم گفت که من خیلی تعجب کردم. این دوستم به شدت دختر ساده و مهربونیه به طوری که توی عمرم کسی را به مهربونی اون ندیدم.اون گفت که من خیلی از فیلم‌های ترسناک خوشم میادراستش به خاطر روح لطیف و مهربونش اصلا توقع چنین سلیقه‌ای ازش نداشتم. ازش با تعجب درباره علت این انتخابش پرسیدم و اون هم ادامه داد که توی فیلم‌های ترسناک تو میدونی که هیولا کیه و از کی باید بترسی ولی تو زندگیِ واقعی اینجوری نیست. ما به یه سری آدم ها حس نزدیکی میکنیم و فکر میکنیم که اونها خیلی خوبن. اما درست وقتی باورش رو نداریم اونا اون روی هیولای خودشون رو نشونمون میدن.وقتی به اونها خوبی می کنیم و آروم آروم پاشون رو داخل زندگیمون میزارن نمیدونیم که بعدا تبدیل به چه هیولایی میشن. اینه که ما کم کم حسمون رو نسبت به همه آدم‌های اطراف از دست میدیم.عنوان بزرگزیرعنوانHiمتن عادیمتن بولدمتن ایتالیکمتن ایتالیک و بولدلینک به یک صفحه دیگرLinke to another pageیک لاین فاصله:امبد از یوتوب:https://www.youtube.com/watch?v=1Age3BND2NIقراردادن عکس عادی:قراردادن عکس با کپشنمتن کپشن برای عکسembed کردن یک آدرس خارجی مثل یوتوب:یک لیست UL - LI با بولت پوینت:آیتم اولآیتم دومآیتم سوم با متن طولانی برای اینکه در موبایل این خط یک خط نباشه و حداقل ۲ خط باشهیک لیست UL - LI با عدد شمارنده:آیتم اولآیتم دومآیتم سوم با متن طولانی برای اینکه در موبایل این خط یک خط نباشه و حداقل ۲ خط باشهBulletsfirst Itemsecond ItemVery very very long text for third Item. yes it&#039;s third oneNumbersFirst ItemSecond ItemVery very very long text for third Item. yes it&#039;s third oneباکس نقل قول:این یک نقل قول استEnglish Qouteباکس کد:با متن فارسیباکس کد:&lt;html&gt;
&lt;title&gt;&lt;/title&gt;
&lt;body&gt;&lt;/body&gt;
&lt;/html&gt;باکس کد:&lt;html&gt;
&lt;title&gt;&lt;/title&gt;
&lt;body&gt;it&#039;s very long content for body section of my site&lt;/body&gt;
&lt;body&gt;it&#039;s very long content for body section&lt;/body&gt;
&lt;body&gt;it&#039;s very long content for body section of my personal site&lt;/body&gt;
it&#039;s very long content for body section of my site
it&#039;s very long content for body section
it&#039;s very long content for body section of my personal site

it&#039;s very long content for body section of my site
it&#039;s very long content for body section
it&#039;s very long content for body section of my personal site
it&#039;s very long content for body section of my site
it&#039;s very long content for body section
it&#039;s very long content for body section of my personal site
it&#039;s very long content for body section of my site
it&#039;s very long content for body section
it&#039;s very long content for body section of my personal site

&lt;/html&gt;</description>
                <category>شب سان</category>
                <author>شب سان</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jul 2017 11:47:13 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>