<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شادی صفوی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shadisafavi</link>
        <description>می نویسم پس هستم&quot; فکر می کنم پیوند های عمیقی بین فیزیک و روانشناسی برقرار است سعی می کنم ارتباط بین مفاهیم در چارچوب فیزیکی و چارچوب روانی را با کمک ذهنم و تجربه ی زیستی ام کاوش کنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 04:07:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1547686/avatar/UWsIq2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شادی صفوی</title>
            <link>https://virgool.io/@shadisafavi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تابوی داروهای روان‌پزشکی</title>
                <link>https://virgool.io/@shadisafavi/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-pqjn2tbk9rao</link>
                <description>mental healthسرترالین عزیز از زمانیکه همراه من هستی راحت‌تر زندگی می‌کنم.می‌دانم بودن تو موقتی است اما تأثیرگذاری.یادت هست؟ زمانی تو را یافتم که حال‌ بدی داشتم و در قرنطینه‌ی کرو‌نا بودیم.نمی‌توانستم به دیدن خانواده‌ام بروم چون در شهر دیگری بودند.همسرم می‌بایست سرکار می‌رفت و من بخاطر اپیدمی استرس بالایی داشتم.پسرم می‌بایست به پیش‌دبستانی می‌رفت اما مجبور شد در خانه بماند.دختر کوچکم هم که تازه بدنیا آمده بود و از فکر دچار شدنش، می‌لرزیدم.حالت‌هایی که ۱۰ سال تجربه نمی‌کردم دوباره به سراغم آمده بودند مانند:افکار خودکشی و منفی‌گراییهجمه‌ی خاطرات و احساسات ناخوشایندگریه و پرخاشگریاضطراب و افسردگیوسواس‌های بی‌پایانتو کمکم کردی با استرس کرونابا نگهداری از دو کودک در خانهو با ارتباط‌نداشتن کنار بیایم. آن روزگار را بگذرانم. کمتر آسیب ببینم و کم‌تر آسیب بزنم.خوشحالم تو را پذیرفتم مانند داروی سرماخوردگی، قرص آهن، ویتامین ای و هر داروی دیگری که با تجویز متخصص میبایست دوره‌ای آن‌را مصرف کنم.امیدوارم بتوانی به دیگران هم کمک کنی، معمولی‌ زندگی کنند و با پیگیری جلسات روان‌شناسی روش‌هایی بهتر زندگی‌کردن را بیاموزند.با سپاسشادی صفوی</description>
                <category>شادی صفوی</category>
                <author>شادی صفوی</author>
                <pubDate>Wed, 04 Oct 2023 10:16:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهن و رویداد</title>
                <link>https://virgool.io/@shadisafavi/%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%AF-vq6fk6taplhq</link>
                <description>آیا فاصله‌ای میان ذهن و رویداد وجود دارد یا ذهن من چسبیده به رویداد است؟آیا می‌توانم فاصله‌ی میان آنها را ببینم؟فاصله‌ی بین ذهن و رویداد چقدر است؟رویداد چیست؟ذهن چیست؟من فکر می‌کنم: رویداد در بیرون از من اتفاق می‌افتدو ذهن در درون من است.گاهی رویداد را درهم‌تنیده در ذهنم می‌بینم و وجود خودم را نادیده می‌گیرم.انگار نیستم.انگار درون و بیرون یکی است و مرزی بین آنها نیست.من، فکر من، احساس من، نیاز من؛ مرز بین ذهن من و رویداد است.به قول دکتر بابایی‌زاد: واقعیت، برداشت من از واقعیت است.برداشت من ترکیبی است که به وسعت دنیای من گسترده است و قابل پردازش.چقدر برداشت من برای خودم آشکار است؟چقدر می‌توانم آنرا تحلیل کنم؟چقدر آن را می‌شکافم؟فاصله انداختن میان ذهن و رویداد آغاز شناسایی خودبرداشت‌هاست.آغاز شناسایی احساس‌ها، افکار و نیازها در لحظه‌ی وقوع رویداد.آغاز نگاه‌کردن و تحلیل خودم.آغاز مشاهده‌گری من از خودم.شما چطور فکر می‌کنید؟با سپاسشادی صفوی</description>
                <category>شادی صفوی</category>
                <author>شادی صفوی</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 17:58:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معیارهای منعطف</title>
                <link>https://virgool.io/@shadisafavi/%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%B9%D8%B7%D9%81-wwrlxm8les98</link>
                <description> وزن چیپس در تصویر ۶۰ گرم نیست بلکه وزن آن بین ۵۷/۵ تا ۶۲/۵ گرم اعلام شده.بجای یک عدد برای وزن، بازه‌ای از اعداد روی پاکت، درج شده. ۶۰ میانگین وزن است و ۲/۵ انحراف از معیار آن.انحراف از معیاربرگرفته از فرادرسانحراف از معیار یک کمیت در علم آمار است.انحراف از معیار به مفهوم پیداکردن بازه‌ای از داده‌های است که در یک فاصله‌ی مناسب از میانگین داده‌ها قرار دارند و استاندارد محسوب می‌شوند.این کمیت کمک می‌کند داده‌های نرمال را از غیر نرمال تشخیص داده‌شود.مفهوم انحراف از معیار به من کمک می‌کند بجای آنکه معیارهای خطی و صلبی برای خودم تعیین کنم؛ معیارهای طیفی و منعطفی داشته‌باشم.مثلن بجای آنکه بگویم این ماه می‌خواهم ۳ کیلو وزن کم کنم.بگویم این ماه می‌خواهم بین ۲/۵ تا ۳/۵ کیلو وزن کم کنم.وقتی می‌خواهم به خط مشخصی از معیارهایم برسم، ذات حرکت، راه و رسیدن را در نظر نمی‌گیرم اما وقتی می‌خواهم به طیفی مشخصی از اهدافم برسم؛ انرژی، زمان و متغیرهای پنهان را در محاسباتم معتبر می‌دانم.متغیرهای پنهان تمام آن‌چیزیست که قابل پیش‌بینی و کنترل در اکنون برای من نیست.من فکر می‌کنم: تعیین معیارهای طیفی به معنی دقیق بودن است زیرا پارامترهای بیشتری را در اندازه‌گیری‌هایم وارد می‌کنم. شما چطور فکر می‌کنید؟با سپاسشادی صفوی</description>
                <category>شادی صفوی</category>
                <author>شادی صفوی</author>
                <pubDate>Thu, 03 Aug 2023 01:58:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قبل از بچه‌دار شدن ...</title>
                <link>https://virgool.io/@shadisafavi/%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-xjqnpbgm5pmu</link>
                <description>برگرفته از Indiaقبل از بچه‌دار شدن فکر می‌کردم مادر خوبی هستم.مهربان، بی‌نقص و قاطع.باثبات و قابل اعتماد.حتمن رابطه‌ای رویایی با کودکم خواهم‌داشت.با کودکم کودکی می‌کنم و با هم تجربه‌های خوبی می‌سازیم.تمام آنچه در کودکی‌ام نداشتم برای کودکم فراهم می‌کنم، مخصوصن از لحاظ روانی.خلاصه مادر ایده‌آلی می‌شوم.جمله‌ی ابتدایی این نوشتار، جمله‌ی آغازین کتاب به‌ بچه ها گفتن و از بچه ها شنیدن بود.این جمله، مرا به آرزوهای نقش مادری‌ام برد.نه‌چندان دور از لحاظ زمانی اما دور از واقعیت هر روز زندگی‌ام.بازهم پازل ذهنی:خاطرات بسیاری از رفتارهای والدینم با خودم و خواهر و برادرهایم داشتم.آنچه درباره‌اش مطمئن بودم این بود که: من اینگونه رفتار نمی‌کنماما گریزی از پازل ذهنی‌ام نیست. پر است از آموخته‌ها، دیده‌ها، شنیده‌ها و تجربه‌های پیشین.بخشی از آنچه در کتاب‌ها خوانده یا در کارگاه‌ها شنیده‌ام؛ در حد تئوری باقی ماندهو هنوز تبدیل به رفتار نشده.نیاز دارم بسیار بیاموزم و بسیار تجربه کنم.در این راه، راه فراری از اشتباه کردن نیستو این، آن چیزی است که مرا می‌آزارد.دوست نداشتم راجع به کودکانم اشتباه کنم.به سختی می‌توانم هر بار خودم را ببخشم.انحراف از معیار:من فکر می‌کنم: اول میبایست خودم را می‌ساختم و بعد کودکی را به این دنیای بلبشو می‌آوردم.اما ذات زندگی با فکر من فاصله دارد.قبل از مادرشدن نمی‌توانستم مادر باشم و موقعیت‌های مشابه را لمس کنم.البته فکر می‌کنم برای کسانی که بواسطه‌ی شغلشان در ارتباط با کودکان هستند قدری موضوع متفاوت است. آنها فرصت دارند موقعیت‌های مشابه بسیاری را تجربه کنندو آمادگی برای مواجه با کودک خود داشته باشند.برگرفته از ویکی‌پدیااما من نهمن فکر می‌کنم: در هر صورت یک عدم قطعیتی وجود دارد فاصله‌ای از میانگین معیار.آیا می‌توانم این فاصله را بپذیرم، خودم را بازیابی کنم و ادامه دهم؟شما چطور فکر می‌کنید؟با سپاسشادی صفوی</description>
                <category>شادی صفوی</category>
                <author>شادی صفوی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jul 2023 15:28:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی رابطه‌ی از دست رفته</title>
                <link>https://virgool.io/@shadisafavi/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-exwfrrhl3gkj</link>
                <description>freepikحدود دو سال پیش رابطه‌ای فامیلی را از دست دادم.این رابطه برایم مهم، ارزشمند و تاثیرگذار بود.آسیب عاطفی ناشی از این قطع ارتباط برای من، مشابه شکست عشقی بود.باعث شد غمگین باشم، گریه کنم و به چرایی‌هایش بیندیشیم.باعث شد خودم را بازیابی کنم و به فکر پیشرفت شخصی خودم باشم.اکنون بعد از چندین بار تلاش برای دوستی، دریافته‌ام بجای ترمیم رابطه لازمست تنظیم رابطه را بیاموزم.اگراگر در جمعی او را ببینم نه چرایی دارم و نه خشم.بجای هر دو، پذیرش دارم.پذیرش واقعیتی ملموس: دو سر داشتن هر رابطه. ارزش برابر هر دو سر رابطه برای خواستن یا نخواستن آن.به هزار و یک دلیل انسان پیچیده‌ی امروز، او نمی‌خواهد با من ارتباطی داشته باشد.احترام به انتخاب آدم‌ها جزئی از درک حضور دیگری است.دیدن فرد دیگری با ارزشی برابر خودم.من می‌خواهم و او نمی‌خواهد.تحمل احساس پس‌زده شدن، مورد خشم قرارگرفتن و محکوم‌بودن سخت است. اما هر کسی یک‌جور است.او اینطور است و اینطور می‌خواهد.دلخواه من نیست اما همین است که هست.من فکر می‌کنم: پذیرش یکی از پایه‌های ارتباط سالم است.با پذیرش می‌توانم آرام بگیرم و عبور کنم.پذیرش مرحله‌ی سخت و زمانبری است اما اگر آنرا بیاموزم؛پرش بلندی است به سوی ارتباط سالم با خودم و دیگری.شما چطور فکر می‌کنید؟با سپاسشادی صفوی</description>
                <category>شادی صفوی</category>
                <author>شادی صفوی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 19:04:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم این و هم آن</title>
                <link>https://virgool.io/@shadisafavi/%D9%87%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D9%87%D9%85-%D8%A2%D9%86-gzci7rt90rke</link>
                <description>برگرفته ازGreatorوقتی دانش‌آموز ابتدایی بودم عاشق تلویزیون و کارتون بودم.شاید از همان زمان کمالگرایی در من نهادینه شده‌بود.موقع کارتون والدینم از کار من ایراد نمی‌گرفتند.بنابراین احساس ناتوانی، بی‌عرزگی و شکست نداشتم.می‌توانستم غرق در رنگ، حرکت و تصویر باشم جدا از زمان و مکانی که دوست‌نداشتم.می‌توانستم دراز بکشم و فقط تلویزیون نگاه کنم.چندکارگی: پدرم می‌گفت: هم تکالیفت را بنویس و هم تلویزیون نگاه کن.همیشه دم غروب نوبت نوشتن تکالیف می‌شد. معمولن عصرها زیاد می‌خوابیدم.میز چوبی‌ام را می‌آوردم. کمی لب‌پر شده‌بود. اما ارتفاعش خوب بود.به یک بالش تکیه می‌دادم.دفتر ومدادهایم را رویش می‌گذاشتم. هم مشق‌هایم را می‌نوشتم و هم کارتون می‌دیدم.نه درس‌هایم را می‌فهمیدم و نه از دیدن کارتون لذت می‌بردم.هدف: هم این و هم آننتیجه: نه این و نه آنمن فکر می‌کنم : آنکه بدنبال همه چیز است، هیچ چیز بدست نمی‌آورد.گوش‌دادن فعال:امروز هم به پسرم گوش می‌دهم، هم ظرف‌ها را می‌شویم و هم نشخوار ذهنی دارم.بنظر شما کیفیت ارتباطی من با پسرم چگونه می‌شود؟می‌توانم فعالانه به او گوش دهم؟بگو، گوشم با توئه. این جمله، آغاز گوش‌ندادن است.زمان گوش‌دادن نیاز دارم بدنم آرام باشد.نفس عمیقی می‌کشم.دستهایم را ساکن نگه می‌دارم و کاری انجام نمی‌دهم.بسمت پسرم می‌چرخم.و به چشمهایش نگاه می‌کنم.می‌گویم: به تو گوش می‌دهم.این آغاز گوش‌دادن فعال و موثر است.شما چطور فکر می‌کنید؟با سپاسشادی صفوی</description>
                <category>شادی صفوی</category>
                <author>شادی صفوی</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jul 2023 00:53:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص من، زندگی من</title>
                <link>https://virgool.io/@shadisafavi/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%85%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-t5yjouuns84e</link>
                <description>رقص زومباوقتی می‌چرخم، وقتی می‌رقصم.به یاد زندگی می‌افتم.در رقص لازمست تمام اجزای بدنم هم‌آهنگ حرکت کنند یعنی با آهنگی که پخش می‌شود هم‌خوان باشند.در زندگی هم نیاز دارم تمام اجزای زندگیم هم‌آهنگ باشند یعنی با آهنگ زندگی هم‌خوان باشند.در رقصیدن لازمست با تغییر آهنگ طرح، سرعت و نوع حرکاتم تغییر کند یعنی بر اساس نوع موسیقی رقصم را تنظیم کنم.در زندگی هم نیاز دارم با تغییر محیط طرح، سرعت و نوع رفتارم را تغییر دهم یعنی بر اساس محیط رفتارم را تنظیم کنم.در رقصیدن لازمست جزئی از بدن بلاتکلیف و جامانده نباشد لازمست برای همه‌ی اجزای بدن حرکتی طراحی شود.در زندگی هم نیاز دارم بعدی از زندگیم را نادیده‌نگیرم و برای همه‌ی ابعاد زندگیم طرحی داشته باشم.شما چطور فکر می‌کنید؟پی‌نوشت: رقص زومبابا سپاسشادی صفوی</description>
                <category>شادی صفوی</category>
                <author>شادی صفوی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jul 2023 20:17:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لب‌پرهای زندگی من</title>
                <link>https://virgool.io/@shadisafavi/%D9%84%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-elapycewpgol</link>
                <description>۱. داشتم با خواهرم کار احراز هویت سایتم را انجام می‌دادم.shadisafavi.ir بعدش فکر کردم، اینطوری بهتر بود:ShadiSafavi.irهمین موضوع کافی بود تا سی‌پی‌یو مغزم ساعت‌ها مشغول باشد.۲.تازه اسباب‌کشی کرده و پرده سفارش داده‌ بودیم.نصاب که پرده را آورد؛ گل‌هایش بنظرم کج بود. دوباره پرده را فرستادیم خیاط‌خانه اما وقتی نصب شد، باز هم کج بود.تا روزها غمگین بودم.۳. پسرم زیاد با من بحث می‌کند مثل خودم، وقتی کودک بودم. معمولن به این موضوع فکر می‌کنم و باعث می‌شود ویژگی‌های مثبتش را کوچک ببینم.نمونه‌های بالا بعضی از لب‌پرهای زندگی من است.لب‌پرهایی که بیش از موضوع اصلی بزرگنمایی می‌شوند و اصل موضوع را از دیدم پنهان می‌کند.لب‌پرهایی که زمان‌های زیادی را در زندگیم به خودشان اختصاص می‌دهند.اصل موضوع چیست؟آیا لب‌پر‌ها طبیعی هستند؟هر چیز لب‌پری دارد؟لب‌پرها و ذات متغیر زندگی:جایی خوانده‌ام: آنچه در مورد زندگی ثابت است، ثابت‌نبودن آنست.ذات زندگی ایستا نیست.ذات زندگی در جریان است و متحرک.آنچه در حال حرکت است ناگزیر برخورد را نیز تجربه می‌کند.و آنچه برخورد را تجربه کند ممکن است لب‌پر شود، بشکند، خورد شود.ممکن است گاهی شناگر باشم و گاه شناور اما در هر صورت برخورد طبیعی است.دوست‌دارم یادبگیرم بر اصل موضوع تمرکز کنم.ادامه‌دهم و انرژی‌ام را صرف پیشرفت، عبور و رسیدن کنم.توجه به لب‌پر بودن هر چیزی  انرژی و توجهم را هدر می‌دهند.یک بار برای همیشه به خودم می گویم: هر چیزی ممکن است لب پری داشته باشد. این خاصیت طبیعی جهان مادی است.بهتر است توجهم به اصل موضوع معطوف باشد.اصل موضوع آنست که بعد از چند ماه به کمک خواهرم احراز هویتم انجام شد. با همان پرده‌ی کج هم ۷ سال در این خانه زندگی کردیم و هیچ‌کس نگفت پرده‌تان کج است.مهم آنست که من یاد بگیرم چطور بحث را بصورت معمولی خاتمه دهم و بیشتر روی رابطه‌‌ام با پسرم انرژی بگذارم. باهم حرف‌های معمولی بزنیم. شوخی کنیم و بخندیم.اصل موضوع و لب‌پرهای زندگی شما چیست؟با سپاسشادی صفوی</description>
                <category>شادی صفوی</category>
                <author>شادی صفوی</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jul 2023 06:31:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پازل‌های ذهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@shadisafavi/%D9%BE%D8%A7%D8%B2%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-qddbtdpft34g</link>
                <description>freepikچگونه آنچه را «ندارم» به کودکانم ببخشم؟دوست‌داشتن بی‌قیدوشرطاجازه‌ی اشتباه‌کردنمعمولی‌بودن شکست برای آموختنمثبت‌نگریحل‌مسالهخلاقیتو...اینها بخشی از مواردی است که دوست‌دارم کودکانم آنها را تجربه کنند.اما در پازل ذهن من این بخش‌ها خالی است. من اطلاعات مبهمی از این قسمت‌ها دارم و حس عمیقی از تجربه ی آنها ندارم. چگونه می‌توانم برای نسل بعد توضیحی واضح، گویا و ملموس داشته باشم؟ذهن کودک من چگونه است؟freepik ذهن کودک من مانند پازلی است که با هر تجربه تکه‌ای از آن پر می‌شود یا بصورت یکپارچه همه‌ی قسمتهایش پر هستند؟ در جلسه‌ی والدین موسسه والد و کودک خلاق و نواندیش البرز سرکار خانم سعیده غریب نواز (کارشناس ارشد روانشناسی کودک) اینگونه توضیح دادند: وقتی برای کودک در رابطه با یک موضوع سناریویی طراحی می شود، در آن موقعیت بازی می‌کنیم و آموزشی صورت می گیرد. تنها تجربه‌ی یک موضوع در ذهن کودک می نشیند.حتی مثال‌های نزدیک نیاز به طراحی دوباره و بازی در جلسات دیگر دارد. ما موضوعات را تک به تک با کودکان کار می کنیم زیرا فقط همان موضوع در ذهنشان جای می گیرد.مثلن در موضوع خودمراقبتی:یک بازی برای زمانی طراحی می شود که یک غریبه به کودک پیشنهاد خوراکی می دهد. یک روز دیگر برای موقعیتی که یک غریبه به کودک پیشنهاد دادن اسباب‌بازی در ماشینش را می دهد.یک روز دیگر برای وقتی که غریبه می خواهد به‌زور کودک را بلند کند و با خود ببرد. همینطور برای احتمالات دیگر هم جداگانه سناریو طراحی می شود.من فکر می کنم: ذهن بزرگسالان کمی متفاوت است زیرا موضوعات بسیاری را تا این سن حس کرده، دیده و شنیده‌‌اند.بنابراین وقتی موضوعی را تجربه می کنند، موضوعات نزدیک به آن را که قبلن تجربه کرده‌اند در ذهنشان تداعی می شود. با پیوند این تجربه‌ها نتایج جدیدی بدست می‌آید و استدلال‌های تازه شکل می‌گیرد.اما برای موضوعات کاملن جدید شباهتی دوباره با تکمیل شدن پازل های ذهنی مانند ذهن کودکان وجود دارد.بنظرم همانندسازی ذهن به یک پازل که به صورت تکه‌تکه از تجربه‌ها پر می‌شود به ما کمک می کند ذهن خودمان، کودکان و دیگر بزرگسالان را بهتر درک کنیم.شما چطور فکر می‌کنید؟با سپاسشادی صفوی</description>
                <category>شادی صفوی</category>
                <author>شادی صفوی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jul 2023 15:30:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر و کودک</title>
                <link>https://virgool.io/@shadisafavi/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-dxdwun6k5rut</link>
                <description>freepikچگونه وقتی هنوز خودم را نپذیرفته‌ام؛ می‌توانم کودکم را بپذیرم؟چگونه وقتی هنوز خودم را نمی‌شناسم؛ می‌توانم کودکم را بشناسم؟چگونه وقتی هنوز برای خودم وقت‌نمی‌گذارم؛ می‌توانم برای کودکم وقت‌بگذارم؟چگونه وقتی هنوز به خودم گوش‌نمی‌دهم؛ می‌توانم به کودکم گوش‌دهم؟چگونه وقتی هنوز خودم را تحسین نمی‌کنم؛ می‌توانم کودکم را تحسین‌کنم؟چگونه وقتی هنوز خودم را دوست‌ندارم؛ می‌توانم از کودکم بخواهم خودش را دوست‌بدارد؟freepik  چگونه وقتی هنوز کنترل خشم ندارم؛ می‌توانم کنترل خشم را به کودکم یادبدهم؟چگونه وقتی هنوز حل‌مساله ندارم؛ می‌توانم حل‌مسئله را به کودکم یادبدهم؟چگونه وقتی هنوز منظم نیستم؛ می‌توانم نظم را به کودکم یادبدهم؟چگونه وقتی هنوز برای آرزوهایم تلاش نمی‌کنم؛ می‌توانم از کودکم بخواهم برای آرزوهایش تلاش کند؟چگونه وقتی هنوز اجتماعی نیستم؛ می‌توانم از کودکم بخواهم که اجتماعی باشد؟چگونه وقتی هنوز شاد نیستم؛ می‌توانم از کودکم بخواهم که شاد باشد؟چگونه وقتی هنوز خلاق نیستم؛ می‌توانم از کودکم بخواهم خلاق باشد؟چگونه وقتی هنوز مسئولیت‌پذیر نیستم؛ می‌توانم از کودکم بخواهم مسئولیت‌پذیر باشد؟چگونه وقتی هنوز هدفمند زندگی نمی‌کنم؛ می‌توانم از کودکم بخواهم هدفمند زندگی کند؟چگونه آنچه را ندارم؛ می‌توانم به کودکم بدهم؟چگونه آنچه را نیاموخته‌ام؛ می‌توانم به کودکم یادبدهم؟چگونه آنچه را انجام‌نمی‌دهم؛ می‌توانم از کودکم بخواهم که انجام‌‌دهد؟من فکر می‌کنم: یک گپ شناختی، آموزشی و عاطفی دارم.من نیاز دارم: هم برای آموختن خود بکوشم و هم برای آموختن کودکم.شما چطور فکر می‌کنید؟با سپاسشادی صفوی</description>
                <category>شادی صفوی</category>
                <author>شادی صفوی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jul 2023 17:22:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبدیل فکر به کلمه</title>
                <link>https://virgool.io/@shadisafavi/%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-fu2pqmlmdbko</link>
                <description>برگرفته از MagicBricks    پرسیدم: از کجا بفهمم مسئولیت‌پذیرم؟استاد فیزیکم گفتند: یک گلدان می‌خری و نگهداری از آن را به‌عهده می‌گیری.آبیاری و مراقبت‌های دیگر را انجام می‌دهی تا متوجه‌شوی مسئولیت‌پذیر هستی یا نه.در دلم گفتم: استاد اینکه کاری نداره، معلومه می‌تونم و انجامش ندادم.برگرفته از LUXlife magazineاز گفت‌و‌گو با استاد فیزیکم دوسال گذشت و وارد زندگی مشترک شدم.همه‌چیز برایم سخت بود؛ اساسن با پذیرش نقش جنسیتی‌ام مشکل داشتم.وقتی کارهای خانه را انجام می‌دادم احساس اتلاف وقت داشتم. از انجام‌دادنشان فراری بودم تا به مشاور مراجعه‌ و شروع به یادگیری کردم.وقتی هنوز نمی‌توانستم مسئولیت یک گلدان را بپذیرم؛ چطور می‌خواستم مسئوایت یک زندگی را قبول کنم.آزاد نویسی:برگرفته از justpublishingadvicerوقتی من هنوز نمی‌‌توانم افکار خودم را به کلمه تبدیل کنم و بنویسم؛ چطور می‌خواهم راجع به یک موضوع مقاله‌ای درخشان بنویسم.دوست‌دارم به خودم اجازه‌دهم از ابتدا شروع کنم. از کلیشه‌های سن، توانایی و کامل‌بودن بگذرم. به خودم فرصت‌دهم تا یادبگیرم.پراکنده، شلخته و بی‌پروا بنویسم.به خودم اجازه دهم لااقل آزادی را روی کاغذ تجربه‌کنم.البته به خودم حق‌می‌دهم، در ابتدا کار سختی است.انجام‌دادن هر کاری در ابتدا سخت است حتی آزاد بودنمقاومت ذهنی دارم.با خودم همدلی می‌کنم: می‌دانم در سیستمی بزرگ شده‌ای که مدرسه، خانواده و رسانه به تو اجازه ی «آزادبودن» نداده‌اند تا قوه‌ی تشخیص تو رشد کند و خودت برای خودت بعنوان یک انسان، محدوده‌هایی را تعریف‌کنی.اما اکنون می‌خواهی راه جدیدی را بپیمایی.به خودت اجازه بده آزادانه همه‌چیز را بنویسی؛ روی کاغذ سفید همه‌چیز مجاز است.پس فقط بنویس.بی‌سوالبی‌روتوشبی‌منطقبی‌مفهومبی‌نقدبی‌نظمبی‌فرمبی‌چارچوببی‌سانسور بی‌ملاحظهبی‌ادبشما چطور فکر می‌کنید؟با سپاسشادی صفوی</description>
                <category>شادی صفوی</category>
                <author>شادی صفوی</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jul 2023 14:19:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رونویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@shadisafavi/%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-yrsbcftyi7av</link>
                <description>برگرفته از سایت شاهین کلانترییکی از ده‌پله‌‌ی نردبان نویسندگی رونویسی است.تمرینی که شاید عجیب باشد و ما را به یاد مشق‌های مدرسه بیندازد.مشق‌های اجباری مدرسه که فرصت بازی را از ما می‌گرفت،رابطه‌ی ما را با والدینمان مغشوش و ما را از درس زده‌می‌کرد.اما اینجا اجباری وجودندارد برای درک‌کردن متن آنرا می‌نویسم.وقتی رونویسی می‌کنم بخاطر کندشدن روند خوانش جمله، مکث بیشتری برای فهمیدن آن دارم. شبیه خواندن یک جمله به زبان دوم.وقتی رونویسی می‌کنم به‌تدریج ساختار جمله‌هایم دچار تغییر می‌شود. شبیه مدلسازی از یک لگو.وقتی رونویسی می‌کنم بهتر می‌آموزم. تکرار موضوع جدید برای ماندگاری در ذهنم مفید است. شبیه حل‌تمرین مکانیک نیوتونی با اصل هامیلتونی.روش رونویسی من:تلگرام دوست‌داشتنیکتابی کاربردی را انتخاب و جملات درخشانش را تایپ می‌کنم.بعد عکس باکیفیتی را انتخاب کرده و یک پست تاثیرگذار درست می‌کنم.هم می‌خوانم.هم رونویسی می‌کنم.هم یادمی‌گیرم.و هم کسب درآمد دارم.(برای کامل تلگرام موسسه)واقعن حالتی ایده‌آل‌تر وجود دارد؟شما دوست‌دارید از چه کتابی رونویسی کنید؟با سپاسشادی صفوی</description>
                <category>شادی صفوی</category>
                <author>شادی صفوی</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jun 2023 16:54:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آفرینندگی یا نابودکنندگی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shadisafavi/%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-mwiqy22hp9te</link>
                <description> برگرفته از ساعدنیوزاگر بخواهم تولیدکننده باشم؛ لازمست چه چیزی یادبگیرم؟من فکر می‌کنم: پل میان مصرف‌کنندگی و تولید کنندگی، یادگیرندگی است.تولیدکننده بودن با آفریننده‌بودن در ارتباط است همچنین مصرف کننده‌بودن با نابودکننده‌بودن در ارتباط است.آفرینش یک نگرش است نه ایجاد یک شئ.وقتی تولیدکننده هستم یعنی روی فرکانس آفرینندگی تنظیم شده‌ام؛ نه نابودکنندگی.من فکر می‌کنم: آنچه را که نیاز دارم امروز بیاموزم؛ از چالش امروزم یافت‌می‌شود.چالش امروز من چیست؟چه موضوعی دائم در سرم می‌چرخد؟برای چه موضوعی احساساتم فوران می‌کند و درگیر می‌شوم؟چالش امروز من:برگرفته از ایسامامروز هم با پسرم چالش داشتم مثل هر روز.کتاب به بچه‌ها گفتن، از بچه‌ها شنیدن را می‌خوانم.می‌دانم لازم است ابتدا به حرفهای پسرم بادقت گوش‌دهم اما ن م ی ت و ا ن م.چرا؟با نوشتن فهمیدم: حرکات بدنی من یکی از موانع گوش‌دادنم است.حرکت‌های سریع بدنم اجازه‌نمی‌دهد، مکث کنم و به حرفهایش گوش‌دهم.مانع دیگر شتابزدگی من است.می‌خواهم فورن موضوع را حل و فصل کنم به سرعت هر چه تمام‌تر.مثل زمانیکه یک کوسه وارد آکواریومی آرام شده‌باشد.باید برای مراقبت از ماهی‌هایم فورا کوسه را بیرون بیندازیم.اما این تصورات ذهنی چقدر با واقعیت همخوانی دارد؟عجله برای آرام‌سازیعجله برای حل‌موضوععجله برای واردعمل‌شدناجازه نمی‌دهد درنگی برای شناخت، خلاقیت و حل‌ مساله داشته‌باشم.پایین‌بودن توانایی تحمل ابهام هم یکی دیگر از موانع گوش‌دادنم است.از ابهام می‌ترسم. طوری از آن می‌گریزم که انگار نبودنش را به همه چیزهای بد ترجیح می‌دهم.اما آیا ابهام همیشه خطرناک است؟ابهام حالتی نامشخص است.همیشه بین حالت‌های مشخص، حالتی نامشخص وجود دارد.پس همیشه ابهام هست.چگونه می‌توانم وجودش را بپذیرم؟نفس عمیقی می‌کشم.موضوعات زیادی هست که باید یادبگیرم تا در فرکانس آفرینندگی باشم.شما چطور فکر می‌کنید؟با سپاسشادی صفوی</description>
                <category>شادی صفوی</category>
                <author>شادی صفوی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jun 2023 23:58:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصرف‌کنندگی یا تولیدکنندگی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shadisafavi/%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B5%D8%B1%D9%81-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-dwsknc0edhrw</link>
                <description>برگرفته از بافت تی تیهمه چیز از بافتن یک لیف شروع شد. شیئی بی‌اهمیت که شاید هرگز به چشم نیاید.همسرم از من خواستند، آن را ببافم.اولش بهانه آوردم که وقت ندارم و مشغول کودک‌یاری هستم اما بعد قبول کردم.چون دخترم آنوقت کوچک بود بنابراین بیشتر وقت من برای نگهداری از او و آشپزی می‌گذشت.هر روز، وقت کمی را برای قلاب‌بافی صرف می‌کردم. لذت بافتنی‌کردن را بعد از سالها، دوباره تجربه می‌کردم.برگرفته از با سلام یادم آمد زمانی دوست‌داشتم بافت سبدهای تریکو را یاد بگیرم. شروع به سرچ و دانلود فیلم‌هایش کردم. از مادرم قلاب بافی را یاد گرفته بودم بنابراین به‌ سرعت، سبدبافی را هم آموختم.دوران کرونا بود. با دو کودک در خانه همراه با استرس و دوری از خانواده‌ی اولیه‌ام، روزگار سختی را می‌گذرانند.خیلی نیاز داشتم برای خودم وقت بگذارم.بنابراین ساعتی را در شب، برای بافت سبد های تریکو اختصاص می‌دادم.این آغاز تولیدکنندگی من بود.لذت آفریدن چیزی با دستانم را تجربه می‌کردم.برگرفته از tabnakbatoبعد از آن ساخت لوسترهای کوچک، چراغ خواب و ماکت را با چوب‌بستنی امتحان کردم.کم‌کم علاقمند شدم اگر چیزی خراب شد، شاید بتوانم تعمیرش کنم.بجای آنکه دورش بیندازیم و به سرعت جایگزینش کنم.وقتی فکر می‌کنی،چیزی را انتخاب می‌کنی، برایش وقت می‌گذاری و آنرا می‌سازی؛دیگر آدم قبل از آن نیستی.ساختن حسی دارد که از وقتی آن را تجربه کردم، مدام تمایل به تکرارش دارم.من فکر می‌کنم پل میان مصرف‌کننده‌بودن و تولیدکننده‌بودن، یادگیرنده‌بودن است.یادگیرندگی دیدگاه متفاوتی به زندگیست.بنظرم وقتی یادگیرنده باشی می‌توانی تولیدکننده باشی.همه چیز را از پنجره‌ی یادگیری می‌بینی و از هر پیشامد برای پروژه‌ی شخصی خودت استفاده می‌کنی.شاید موضوعات بی‌ربط در کنار هم شگفتی خلق کنند.از مساله‌هایم می‌توانم چه چیز یاد بگیرم؟چطور آن‌ها را حل کنم؟من نیاز دارم چه چیز یاد بگیرم؟من می‌خواهم چه چیز تولید کنم؟من می‌خواهم چه نقشی داشته باشم تولیدکننده یا مصرف کننده؟با سپاسشادی صفوی</description>
                <category>شادی صفوی</category>
                <author>شادی صفوی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jun 2023 15:57:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کودکی تا مکتب تکرار و گروه اهل نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@shadisafavi/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-phxhizftto38</link>
                <description> از کودکی:برگرفته از طاقچهشخصن منتقد وضع موجود هستم از لحاظ تربیت خانوادگی‌‌ام.اما والدینم دو نقطه‌ی روشن داشتند: کتاب‌خواندن و ورزشاز کودکی مادرم برایم کتاب می‌خواندند. چند هفته یکبار هم از طرف کانون پرورش فکری برای من و خواهرم کتاب فرستاده می‌شد.هیجان آمدن بسته‌های پستی، بازکردن و غافلگیر شدنش هنوز یادم هست.کتابهای کودک با تصاویر زیبا، بوی کاغذ و لبخندکتاب شعر، داستان و دفتر نقاشیبرگرفته از نت برگاز کودکی تا قبل از کنکور به کلاس‌های مختلف ورزشی می‌رفتم.ژیمناستیک، بدمینتون، بسکتبال و ایروبیکالبته هیچگاه به سراغ رقص نرفتم.فقط یکبار سی‌دی‌های جناب خردادیان را برای تمرین گرفتم اما بخاطر عدم اصلاحات ارضی ایشان در آن زمان، کاملن منصرف شدم.تا مکتب تکرار:https://t.me/maktabetekrarروزی در وبینارهای روزانه‌ی اهل نوشتن شاهین کلانتری گرامیموضوع تکرار، ماهیت و فوایدش را مطرح کردند.قرار شد از اول امسال، محتوایی را هر هفته تکرار کنیم.فیلم، فایل صوتی، مقاله و یا هر چیز دیگری.من یک کلیپ رقص انتخاب کردم.برایم چالش‌برانگیز و هیجان‌آور بود زیرا تاکنون تجربه‌اش را نداشتم.بعد از سه ماه تمرین هفتگی، متوجه شدم:آنچه حرکت‌ها را به رقص تبدیل می‌کند پیوند بین آنها است.و گروه اهل نوشتن:https://t.me/ahleneveshtanبه یاد پیوند میان اعضای گروه اهل نوشتن افتادم.تا به حال فکر کرده‌اید که: چرا انرژی یک ترکیب همواره بیشتر از انرژی تک‌تک اجزاست.بخاطر پیوندهاانرژی پیوندی میان اجزایی که ترکیب را می‌سازند، علت این اختلاف انرژی است.بخاطر همین هم انرژی گروه اهل نوشتن همواره بیشتر از انرژی تک‌تک ما برای نوشتن است.در طول زمانی که با هم هستیم ترکیبی را تشکیل داده‌ایم از دوستی، اشتیاق و نوشتن.افتخار می‌کنم که عضوی از این گروه بی‌نظیر هستم.از شاهین کلانتری گرامی و صبا مددی عزیز برای تشکیل و مدیریت گروه، بی‌نهایت سپاسگزارم.با احترامشادی صفوی</description>
                <category>شادی صفوی</category>
                <author>شادی صفوی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jun 2023 00:11:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بارداری ذهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@shadisafavi/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-qycchgszlppg</link>
                <description>برگرفته از سیناپرسبارداری ذهنی به مفهوم احساس یگانگی ذهنی با شخص دیگریست. توهم داشتن یک ذهن مشترک به داشتن یک احساس مشترک و یا یک فکر مشترک منجر می شود.آثار «بارداری ذهنی» چیست؟در دوره‌ی بارداری جسمانی مادر، تجربه ی یکی بودن دو بدن با یکدیگر طبیعی است. با تولد نوزاد این تجربه از لحاظ زیستی به پایان می‌رسد. دو جسم از یکدیگر جدا می شوند و نوزاد متولد می گردد اما شاید برای برخی از مادران، هنوز نوزاد بعنوان یک موجود جداپذیر و مستقل از بدنشان شناخته شده نیست.در این صورت، تمایلی برای پایان دادن به دوران &quot;بارداری ذهنی&quot; و انجام &quot;زایمان روانی&quot; ندارند.اگر شما کسی را از لحاظ ذهنی و روانی باردار باشید: وقتی گرسنه هستید، احساس می کنید او نیز گرسنه است. اگر سیر باشید، احساس می کنید او نیز، حتما سیر است.(توهم احساسات جسمی مشترک)اگر ناراحت هستید، احساس می کنید او نیز میبایست ناراحت باشد. اگر شاد هستید او نیز منطقا و به طور طبیعی باید شاد باشد. (توهم احساسات روانی مشترک)و اما اگر اینطور نباشد چه؟درست حدس زدید، جنین روانی شما که اکنون در واقعیت شاید 50 سال دارد و کامله مردیست، هنوز خودش را به خوبی شما نمی شناسد!من تو را «بهتر از خودت» می شناسم، فرزندم:توهم آنکه جنین ذهنی من با وجود آنکه در جهان مادی به دنیا آمده و دهه‌هایی را زیسته اما هنوز خودش را به خوبی نمی‌شناسد همچنین به افکار و احساسات شخصی خودش آگاهی ندارد. من را به این باور بدیهی می‌رساند که من او را بهتر از خودش می شناسم و مسلمن بهتر می دانم چه چیز برایش خوب و مناسب است ، چه چیز بد و نامناسب.شباهت زایمان روانی و زایمان جسمانی، چیست؟همانطور که زایمان جسمانی برای سلامت جسمی مادر و کودک ضروری است همچنین ادامه ی آن بعد از زمان مقرر برای سلامت جسمانی هر دو نفر خطرناک است.زایمان روانی هم برای حفظ سلامت روانی مادر و کودک ضروری است همچنین ادامه ی آن بعد از زمان مقرر برای سلامت روانی هر دو نفر خطرناک است.این موضوع می‌تواند به نوعی مرگ روانی هر دوی آنها (از لحاظ هویت مستقل روانی) را به دنبال داشته‌باشد.دیگر آنکه در زایمان جسمانی وقتی مادر سنگینی حمل یک بدن دیگر را در بدن خود به پایان می‌رساند.سبکی جسمی را تجربه می کند و با در آغوش گرفتن نوزاد آرامش و شادی عمیق را احساس می‌کند.در فرآیند زایمان روانی نیز، وقتی مادر سنگینی حمل یک روان دیگر در روان خودش را به پایان می‌رساند. فراغت روانی را تجربه کرده، با مشاهده و پذیرش یک موجود جداپذیر از خود می‌تواند او را در آغوش گیرد همچنین صلح و آرامش را احساس کند.سوال اساسی: آیا موفق شده اید «کودک حرف شنو» تربیت کنید؟وقتی شما کودک خود را هنوز در روانتان باردار هستید: بیان افکار، نظر و حتی احساس کودک بعنوان فردی مستقل و صرفا یک انسان دیگر موجب خشم شماست و می‌تواند به راحتی مقابله‌ی تمام قد شما و او را در پی داشته باشد.این افکار و احساسات متفاوت می بایست فورن سرکوب شود. کودک به اصطلاح حرف شنو تربیت شود تا مورد پذیرش شما باشد، حتی لایق دوست داشتن شما.اما در طول این فرآیند کودک شخصیت مستقلی ندارد و فاقد احساسات، افکار و امیال اصیل است. از درون تهی است و مجبور است به جای والدین خود زندگی کند بهمراه یک سردرگمی بنیادین و همیشگی از مفهوم «خود و دیگری»میبایست کودکتان همانطور که شما می خواهید احساس کند، فکر کند، رفتار کند تا احساس امنیت اولیه و حتی بودن موجه داشته باشد.آیا تاکنون &quot;روان کودک&quot; خود را دیده اید؟برگرفته از مادر‌شوبعد از طی فرآیند زایمان روانی شما میتوانید روان متولد شده را ببینید و شروع کنید به شناخت موجود جدیدی که دیگر احساس یکسانی با شما ندارد.شاید شما گرسنه باشید و کودکتان سیرشاید شما خوشحال باشید و کودکتان ناراحتآیا اکنون می توانید او را درک کنید؟زایمان طبیعی لازم است یا سزارین روانی؟وقتی نوزاد به طور طبیعی و در زمان مناسب از لحاظ جسمی به دنیا نیاید و در متولد شدن از لحاظ زیستی تاخیر داشته باشد، انجام جراحی سزارین برایش ضروری است تا بتواند زندگی جسمانی خود را شروع کند.شاید از لحاظ روانی هم وقتی کودک به طور طبیعی و در زمان مناسب متولد نمی شود، نیاز به جراحی روانی توسط یک متخصص و همکارانش داشته باشد مانند یک روان پزشک، روانشناس، روانکاو و یا یک مشاور...توجه:در این مقاله مثال «مادر و کودک» بدلیل نزدیک بودن به تجربه ی زیستی ما ذکر شده است اما این فرآیند می تواند بین پدر و کودک نیز اتفاق بیفتد حتی بین همسران و هر فرد مهم زندگی شما و دیگر آنکه این مقاله حاصل تجربه‌ی شخصی نویسنده است.با سپاسشادی صفوی</description>
                <category>شادی صفوی</category>
                <author>شادی صفوی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jun 2023 12:14:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کامنت نگذارم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shadisafavi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%AA-%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%85-x0q5lnkuaaqk</link>
                <description>برگرفته از nojavanhaاز سرچ‌های مستمر راجع به کپی‌رایتینگ شروع شد.بواسطه‌ی خواهرم با سئو و تولید‌محتوا آشنا شده‌بودم. به یک موسسه پیشنهاد همکاری دادم بنابراین لازم بود مقالات آموزشی را به دقت بخوانم و بیاموزم.با کمال تعجب می‌دیدم حتی مقاله‌ی اول گوگل در سرچ من، کامنتی ندارد.چرا؟مطمئنم بسیاری مقاله را خوانده‌بودند.(مخاطبین مرتبط با آموزش کپی‌رایتینگ) مقاله خوب و کاربردی بود. پس چرا کامنتی نداشت؟از زمانی که خودم شروع به نوشتن کردم دو کار انجام می‌دهم:۱. اگر محتوایی را بخوانم، گوش‌دهم  یا ببینم؛ حتمن بازخورد می‌دهم.۲. اگر محتوایی را در جایی استفاده کنم حتمن منبع را ذکر می‌کنم حتی عکس که خیلی متداول نیست.سپاسگزاری:برگرفته از techgamingreport.comدوستانی دارم که هرگز آنها را ندیده‌ام و شاید نخواهم دید اما با آنان در ارتباطم.از دوران سخت و طولانی کرونا شروع شد.تنهایی و بی‌حوصلگی‌ام را با دریافت محتواهای خوب پر می‌کردم.مانند: قدرت نامحدود https://t.me/Unlimited_Powerمحمود سلطانیhttps://t.me/shogherouyeshناهید عبدیhttps://t.me/nahidabdilearningروانکاوی و جامعه‌شناسیhttps://t.me/psychoanalysisandsociolgyدکتر فرهنگ هلاکوییhttps://t.me/ma_vaShomaشاهین کلانتریhttps://t.me/shahinkalantariابراهیم میثاقhttps://t.me/ebrahimmisaghاهل نوشتنhttps://t.me/ahleneveshtanوقتی با انسانهایی در ارتباطم که سخاوتمندانه دانش خود را در اختیار همگان می‌گذارند.من نیز دوست‌دارم بیاموزم و روزی اینگونه باشم.اما تا آنروز، چگونه می‌توانم قدردان آنچه آموخته‌ام باشم؟من فکر می‌کنم: بازگو‌کردن تاثیر مثبت یا منفی محتواها، ادامه‌‌ی چرخه‌ی آگاهی‌ است.برای ایده‌پرداز محتوا، برای مخاطبین و حتی خودم.برای ایده‌پردازی محتوا انرژی مثبت می‌فرستم و سپاسگزاری می‌کنم.برای مخاطبین محتوا تجربه‌ام را بازگو می‌کنم شاید برای انجام‌دادن ترغیب شوند.در این فرآیند، خودم بهتر می‌آموزم و ارتباط‌های تازه‌ای پیدا می‌کنم.شما چطور فکر می‌کنید؟با سپاسشادی صفوی</description>
                <category>شادی صفوی</category>
                <author>شادی صفوی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jun 2023 23:45:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واکاوی احساسی</title>
                <link>https://virgool.io/@shadisafavi/%D9%88%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-lhmgaubmap22</link>
                <description>برگرفته از موبایل کمکمن: مامان می‌ترسم.مامان: ترس ندارد که.کودک: مامان ناراحتم.مامان: الکی ناراحتی، بیا درستش کردم.وقتی کودک بودم احساساتم سرکوب می‌شد. فکر می‌کردم، احساسات بد هستند.نقطه‌ی ضعف انسان است. آنکه هیچ احساسی ندارد، برنده است. در خیال من درون‌گراها برنده بودند. جالب آنکه دوستانم بیشتر درون‌گرا بودند. بنابراین من بخاطر هیجانی‌بودنم، احساس شکست داشتم.۲۰ ساله شدم. هنوز با آموزگار حسابانم ارتباط داشتم. به من می‌گفتند: هر روز تجربه‌ی احساسیت را بنویس. چی؟تجربه احساسی دیگر چیست؟احساس یعنی چی؟یعنی چی بنویسم؟حتی تفکیک ۴ احساس اصلی را هم نمی‌دانستم.شادی، غم، ترس، خشموقتی پسرم ۴ ساله بود و کلاس مهارت‌های زندگی می‌رفت.آموختم میبایست احساسش را در لحظه بپذیرم.وقتی می‌گوید: می‌ترسم.بگویم: می‌دانم می‌ترسی پسرم. من در کنارت هستم.امروز فکر می‌کردم: ما نسل خودآموزی هستیم.والدین‌مان احساسات ما را نپذیرفتند.و کودکانمان انتظار دارند، احساساتشان را بپذیریم.البته پاراگراف بالا علمی نیست.بهتر است بگویم: من نیاز به آموزش دارم.زیرا والدینم احساساتم را نپذیرفتند.و کودکم نیاز دارد، احساساتش را بپذیرم.راه‌حل من برای این مسئله پذیرش احساسات خود است.چگونه آنچه را ندارم، به دیگری ببخشم؟من نیاز دارم ابتدا احساسات خودم را بپذیرم.به خودم اجازه دهم هر احساسی داشته باشم.با نوشتن بیاغازیم:برای واکاوی احساساتم از نوشتن کمک می‌گیرم.امروز چه چالشی داشتم؟در چالش امروزم چه احساسی داشتم؟احساس گاه تنها می‌آید و گاه با فک‌و‌فامیلش.فکر می‌کنم احساسات منفی باهم فک‌و‌فامیلند.امروز در وبینار اهل‌نوشتن احساس‌نگاری داشتیم.اول غم آمد، سپس ترس و بعد خشم.تشخیص احساسات گاهی سخت می‌شود.گاه احساسی در‌هم‌تنیده با یک فکر است.شاید واکاوی فکری به آنالیز احساسی هم کمک کند.من به خودم می‌گویم:می‌دانم غمگینی.می‌دانم می‌ترسی.می‌دانم خشمگینی.من در کنارت هستم.تنهاییت نمی‌گذارم.اشکالی ندارد که همیشه شاد نباشی.چون آدم هستی.الف.دال.میم.آدمشاید خودم به من اعتماد کند و احساسش را بگوید.وقتی احساسش را بگوید، حالتش تغییر می‌کند.شما چطور فکر می‌کنید؟با سپاسشادی صفوی</description>
                <category>شادی صفوی</category>
                <author>شادی صفوی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jun 2023 23:43:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اول استقلال یا ازدواج؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shadisafavi/%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-tq76kw5ccqcx</link>
                <description>برگرفته از bobook24 ساله اما مانند 14 ساله‌ها بودم.هم از لحاظ قد، هم از لحاظ چهره و هم از لحاظ مهارت.یک روز مشاورم در جلسه‌ی زوج‌درمانی به همسرم گفت:شادی هیچی بلد نیست. فقط صبح به صبح کیفش انداخته روی کولش، رفته مدرسه.راست هم می‌گفت.برگرفته از UserVoiceترم آخر دانشگاه، یهویی به فکر ازدواج افتادم.یهویی بود اما چشم‌بسته نبود.با چشمانی کاملن باز و البته خوش‌اقبالی.استاد فیزیکم، استاد فلسفه‌ام و مشاورم همگی می‌دانستند، خواستگاری با این مشخصات دارم.سوالاتم را در دفتری می‌نوشتم.با اساتید و مشاورم صحبت می‌کردم.ویس‌هایمان را گوش‌می‌دادم.راجع به موضوعات مبهم سوال می‌پرسیدم.سوال‌ها از بین نمی‌رفتند بلکه از جلسه‌ای به جلسه‌ی دیگر منتقل می‌شدند.این چرخه ادامه داشت تا به نتیجه‌ رسیدم.من که تا دیروز در ستارگان هفت آسمان، نسبیت عام و فیزیک سیرمی‌کردم.امروز به زمین آمدم و میبایست نیمی از سال را به‌تنهایی زندگی می‌کردم.آن زمان شغل همسرم بصورت اقماری بود.نیمی از ماه را در مناطق گرمسیری، بدور از اجتماع و در کنار دکل‌های نفتی سپری می‌کردند و تنها نیمی از ماه را در کنارهم بودیم.برگرفته از wikimediaآن دختر تیتیش‌مامانی در نیمه‌ی تاریک ماه، لازم بود: خودش زباله‌ها را دم در ببرد.شب‌هنگام حتمن در را قفل کند و تنها بخوابد.از همه بدتر آنکه باید سوسک‌ها را خودش بکشد.برای من، دوران سخت و سازنده‌ای بود.صبح‌ تنها از خواب بلند می‌شدم.تنها صبحانه درست‌می‌کردم و می‌خوردم.اگر کلاس داشتم به دانشگاه می‌رفتم.ظهرهنگام برمی‌گشتم و چیزی بعنوان ناهار می‌خوردم.بعد از استراحت، ورزش می‌کردم.کمی فیلم می‌دیدم.تنها شام درست می‌کردم و تنها می‌خوردم.حتمن کتاب می‌خواندم.در خانه را قفل می‌کردم و تنها می‌خوابیدم. من فکر می‌کنم: زمانیکه انسان تنها زندگی کند، قدر زندگی مشترک را می‌داند. نه آن‌زمان که از خانه‌ی والدین با پرواز وی‌آی‌پی به خانه‌ی همسر می‌رود. استقلال از لحاظ فکری، عاطفی، مالی به شناخت انسان از خودش کمک می‌کند. آیا می‌توانم با خودم زندگی کنم؟ آیا می‌توانم با کسی که دوستش دارم، زندگی‌کنم؟بنظرم ارتباط با خود زیربنای هر رابطه‌ای است.ارتباط با دوست، همسر، والدین، خواهر، برادر، کودک، فامیل، همکار، همسایه، هموطنشما چطور فکر می‌کنید؟با سپاسشادی صفوی</description>
                <category>شادی صفوی</category>
                <author>شادی صفوی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jun 2023 01:00:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط‌کش‌های ذهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@shadisafavi/%D8%AE%D8%B7-%DA%A9%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-attrfu1cosh2</link>
                <description>برگرفته از چوبینردر شهر من هر کس خط کش‌های ذهنی خودش را دارد.  دوست دارد همه چیز را با آن اندازه کند و آن را تنها واقعیت موجود می پندارد.من نیز هر روز، خط کش ذهنی خودم را بر می دارم و با آن خودم، همسرم و کودکانم را اندازه می زنم.سانت به سانت خط کشم را از کودکی‌ام تا به امروز ساخته‌ام و برایم مقدس است.در شهر من همگان اینگونه اند. هر روز خط کش های ذهنی مقدس خود را می سازند و استفاده می کنند.گویی خط کش ذهنی ام همه ی آن چیزیست که دارم. با آن همه چیز را می سنجم و بعد دوستش دارم و یا دوستش ندارم، درستش می پندارم و یا اشتباه.در شهر من همه درست ها را دوست دارند و اشتباه ها را دوست ندارند. من نیز خودم را اینگونه دوست می دارم. وقتی درست باشم یعنی درست فکر کنم، درست احساس کنم و درست رفتار کنم.وقتی اشتباه باشم یعنی اشتباه فکر کنم، اشتباه احساس کنم و اشتباه رفتار کنم،دیگر دوست داشتنی نیستم. خودم را دوست ندارم.نباید خودم را دوست داشته باشم چون اشتباه کرده ام.این قانون نانوشته ی شهر منست وقتی دوست داشتنی هستی که درست باشی.و درست به معنی درست بودن در شهر است نه به معنی درست بودن در وجود خودت.اما، مگر اشتباه کردن بجز شبیه دانستن دو چیز متفاوت است؟چرا در شهر من و برای من اشتباه کردن به اندازه ی «درست بودن» ارزشمند نیست؟چرا اشتباه کردن حسگر آموزش من نیست که به من نشان دهد چه چیز را نیاز دارم، یاد بگیرم؟و چرا اشتباه کردن، اشتباه است؟دوست روانشناسم می‌گفت:«اشتباه خود را ببخشید تا بتوانید اشتباه کودکانتان را نیز ببخشید و به افزایش عزت نفس خود و کودکانتان کمک کنید»و چقدر سخت است اشتباه خود را بخشیدن در شهر من که همه خط کش‌های ذهنی خود را برداشته و همه چیز را اندازه می زنند. بعضی ها حتی تلاش می کنند دیگران را به اندازه ی خط کش خود درآورند و تغییرشان دهند. بدون دیدن و شناخت طبیعت هر چیز...فکر می کنم درک این موضوع که: «اندازه ای اشتباه کردن برای نوع انسانی طبیعی است و برای آموختن حتی ضروری است»به من کمک می کند، خودم را آسانتر ببخشم و به این سوال طلایی برسم که: با وجود اشتباه خودم تا الان، راه حل چیست؟مثل کودکی که آب را می ریزد. هم می توان به او پرخاش کرد که «چرا آب را ریختی؟» و هم می توان با آرامش از او پرسید«بنظرت الان، می توانی چه کار کنی؟» و یا بصورت خلاقانه آموزش دیگری داشت.بنظرم مفهوم  بخشش اشتباهات خود به معنی نادیده گرفتن و انکار اشتباه ها نیست، بلکه به معنی عبور و رسیدن به مرحله ی بعدی یعنی یافتن راه حل و در پی آن آموزش هدفمند آن چیزی است که دقیقا به آن نیاز دارم.کاش شکست هایم را به اندازه ی پیروزی هایم دوست داشتم زیرا به من نشان می دهند چه چیز را بیاموزم تا پیروز شوم.مثل یک پیکان که به جهتی اشاره می کند اشتباه کردن به نیاز من برای آموختن اشاره می کند.عجیب است که راه پیروزی آموختن است و «راه آموختن» از جاده‌ی «اشتباه کردن» می گذرد.گاهی وسوسه می شوم اول همه چیز را بیاموزم و بعد شروع کنم به امید «رویای اشتباه نکردن» اما با این شیوه تعجب نمی کنم اگر هیچگاه به مرحله ی «عمل کردن» نرسم.به قول شاهین کلانتری گرامی: اول باید شروع کنید و بعد یاد بگیرید.من با این تئوری، اکنون جرئت کرده ام و برای ذهن مشتاق تک‌تک شما، می نویسم.شما چطور فکر می‌کنید؟با سپاس شادی صفوی</description>
                <category>شادی صفوی</category>
                <author>شادی صفوی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jun 2023 19:32:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>