<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شادی ثروت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shadiservat</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:17:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2654/avatar/OY4nvu.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شادی ثروت</title>
            <link>https://virgool.io/@shadiservat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شروع دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@shadiservat/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-qbocjtmy5jte</link>
                <description>آخرین نوشته من اینجا 2 سال پیش بوده. با عنوان «مرگ در رگ گردنت خانه کرده، بلند شو و زندگی کن».قشنگیش میدونی چیه؟ اینه که من بعد از اون بلند شدم و زندگی کردم. و امروز دارم کاری رو میکنم که عاشقش هستم. مسیر خودم رو پیدا کردم، را خودم رو پیدا کردم. از موانع و سرما و گرما عبور کردم و امروز جایی هستم که عاشقم.</description>
                <category>شادی ثروت</category>
                <author>شادی ثروت</author>
                <pubDate>Mon, 20 Dec 2021 00:17:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ در رگ گردنت خانه کرده، بلند شو و زندگی کن</title>
                <link>https://virgool.io/@shadiservat/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%DA%AF-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D9%88-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86-n0cn05vlnajw</link>
                <description>امروز روزی مانند همه روزهاست، اما آنچه ممکن است در روزهای آینده اتفاق بیافتد به این وابسته است که امروز چه خواهی کرد!(ارنست همینگوی- کتاب: زنگ‌ها برای که به صدا در می‌آید؟)این جمله نزدیک 2 ساله که پیام پین توییتر من هست. از وقتی این رو نوشتم خیلی چیزها تغییر کرد. کم کم بوده، شاید از خودم راضی نباشم، اما دیگه همه چیز مثل قبل هم نبوده...امروز وقتی چشم باز کردم با خودم فکر کردم: اگر فکر کنم فقط یک سال، یک ماه یا یک هفته دیگه وقت دارم که زندگی کنم، چه بهانه و مانعی میتونه جلو تصمیماتم رو بگیره؟ دیگه کدام کاری که ازش متنفر هستم رو ادامه میدم؟ دیگه لحظاتم رو چطوری صرف میکنم؟ساعت‌های ادامه روزم رو داشتم به خودم میگفتم «شاید فقط همین لحظه آخرین لحظه‌ای باشه که زنده هستم. همین لحظه، همین لحظه...» و بر حسب اتفاق چشمم خورد به این متن توی اینترنت:«آدم‌هایی که با مرگ مواجه می‌شوند دنبال یک تاثیرند، دنبال چیزی که برای همیشه از خود بجای بگذارند. هنگام مواجه با مرگ، ترس از طرد شدن یا شکست از بین می‌رود. در لحظه مرگ کاری که به آن اعتقاد داشتید اما هرگز آن را انجام ندادید، بار سنگین‌تری بر دوش‌تان خواهد گذاشت»</description>
                <category>شادی ثروت</category>
                <author>شادی ثروت</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2019 10:55:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقل‌کلی که من باشم</title>
                <link>https://virgool.io/@shadiservat/%D8%B9%D9%82%D9%84%DA%A9%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-zctl8obqyxij</link>
                <description>بچگی منم مثل خیلی از هم‌سن‌و‌سال‌هام با علاقه‌مندی به #قند همراه بود. بزرگترها مدام بهم توصیه می‌کردن قند ضرر داره و برای اثبات حرفشون دندان‌های پر شده با مواد نقره‌ای رو در انتهای دهان باز شده‌شون بهم نشون میدادن. اما من میدونستم اونا احمق هستن. من راهی بلد بودم که از آسیب قند جلوگیری میکرد. قند رو میذاشتم پشت دندان‌های جلو و میک میزدم. پس نه میجویدم که دندونام خراب بشه و نه پشت دهانم میگذاشتمش. و وقتی موقع گذاشتن قند توی دهانم دستگیر میشدم بهشون میخندیدم... یکروز رفتم جلو آینه و دیدم لا‌به‌لای دندان‌های جلوم سیاه شده... با خودم گفتم چطور ممکنه؟ آخه دندون جلو که خراب نمیشه!!!... من هنوز همون عقل کل هستم... مگه این‌که بتونم همیشه یک آینه تو کیفم داشته باشم</description>
                <category>شادی ثروت</category>
                <author>شادی ثروت</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2019 12:38:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذت «من میدونستم»ها</title>
                <link>https://virgool.io/@shadiservat/%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%85%D9%87%D8%A7-dba32ip3oezj</link>
                <description>دبستان که بودم دختری دبیرستانی در همسایگی ما فوت کرد. در دوران راهنمایی با خواهرش همکلاس شدم. برامون گفت که خواهرش میدونسته، چون در دفتر خاطراتش چیزهایی نوشته بوده! از اون به بعد کار من دراومد. چون همیشه باید دفترخاطراتم رو طوری مینوشتم که انگار میدونستم! خیلی جذاب به نظر میرسید، اما خب از نَمُردن و دونستنش بالاخره یه جا خسته شدم. امروز در مرحله‌ای هستم که تنها چیزی که میخوام اینه که دفترخاطراتم رو باهام دفن کنن. یا مثلا محققان چیت‌کد مناسبی تعبیه کنن که با مرگمون دفترهامون آتیش بگیرن... دیگه چه برسه به این که کسی بخواد کشف کنه میدونستیم یا نه!... اما همچنان تو ذهنم همیشه بدترین اتفاق‌ها رو پیش‌بینی میکنم. همیشه و هربار. حتی اگر هزاربار موقعیتی پیش بیاد. انگار این لذت که &quot;من میدونستم&quot; یه چیز دیگه‌س...</description>
                <category>شادی ثروت</category>
                <author>شادی ثروت</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2019 12:28:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حمایت مردان از زنان، فقط با یک نگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@shadiservat/%D8%AD%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-yafph7umlidl</link>
                <description>از ماشین پیاده میشم و منتظر همسرم میمونم که اونم پیاده بشه بریم، کمی دورتر ایستادم. ماشینی وایمیسه به بوق زدن و علاقه نشون میده از خیابان فرعی منو به مقصدم برسونه! تپش قلب میگیرم، به این صحنه عادت دارم، اما تا حالا تو این موقعیت نبودم... به ماشینمون نزدیک‌تر میشم تا ببینه کسی توی ماشین هست. میدونه ولی براش اهمیتی نداره. ادامه میده و تنها وقتی دست برمیداره که میبینه کسی از توی ماشین سرشو بیرون میاره و بهش چشم‌غرّه میره... منتظرم هرآن بشنوم چرا این لباس رو پوشیدم؟ چرا اینجا وایسادم؟ چرا از ماشین پیاده شدم؟ چرا از خونه بیرون میزنم؟ چرا زنم؟... اما کسی با من کاری نداره...چند روز بعد با دوتا دختر دیگه از مراسم ختم خارج میشیم و منتظر ماشین هستیم. تیپمون کاملا مشکی و بدون آرایش و بی انرژی... ماشینی کنارمون پارک میکنه و راننده علنن قصد داره درباره قیمت صحبت کنه!!! اینبار آرومترم. میرم میزنم رو شونه بابام که با کمی فاصله از ما ایستاده بود، میگم گویا اون آقا با شما کار داره. سرش رو برمیگردونه و میگه: بله آقا؟راننده دست‌هاش توی هم گره میخوره و نمیدونه اول فرمان رو چهل و پنج درجه بچرخونه یا دنده رو بزنه تا زودتر از پارک خارج بشه و بره... *اینه که همیشه میگم مردها میتونن به ما خانم‌ها آرامش بدن. نگید تغییر فرهنگ سخته، نگید تو جامعه پر از این آدماس و ما که آگاه هستیم انقدر کوچیکیم که تاثیرگذار نیستیم. ما خانم‌ها در این شرایط فقط یک نگاه درست میخوایم. فقط این که اگر از طرف کسی داره بهمون آسیب میرسه هم از اون نترسیم هم از بقیه. بدونیم یه سری ادم هستن که درکمون میکنن. حواسشون به ما هست. در دو خاطره بالا به خوبی درک میکنید که فقط با نگاهتون میتونید به خانم‌ها کمک کنید.‌ فقط یک نگاه. فقط فرد آزارگر بدونه وقتی داره آسیب میزنه جامعه ازش حمایت نمیکنه و زن تنها نیست. فقط یک زن بدونه اگر کسی داره بهش آزار میرسونه اون مقصر نیست... فقط کافیه وقتی زنی از آزار شکایت کردی نگیم: معلومه دیگه، وقتی تو اینجور اونم اونجور...</description>
                <category>شادی ثروت</category>
                <author>شادی ثروت</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2019 08:49:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذت جمله: من میدونستم...</title>
                <link>https://virgool.io/@shadiservat/%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%85-rtn7ahlkofsw</link>
                <description> دبستان که بودم دختری دبیرستانی در همسایگی ما فوت کرد. در دوران راهنمایی با خواهرش همکلاس شدم. برامون گفت که خواهرش میدونسته، چون در دفتر خاطراتش چیزهایی نوشته بوده! از اون به بعد کار من دراومد. چون همیشه باید دفترخاطراتم رو طوری مینوشتم که انگار میدونستم! خیلی جذاب به نظر میرسید، اما خب از نَمُردن و دونستنش بالاخره یه جا خسته شدم. امروز در مرحله‌ای هستم که تنها چیزی که میخوام اینه که دفترخاطراتم رو باهام دفن کنن. یا مثلا محققان چیت‌کد مناسبی تعبیه کنن که با مرگمون دفترهامون آتیش بگیرن... دیگه چه برسه به این که کسی بخواد کشف کنه میدونستیم یا نه!... اما همچنان تو ذهنم همیشه بدترین اتفاق‌ها رو پیش‌بینی میکنم. همیشه و هربار. حتی اگر هزاربار موقعیتی پیش بیاد. انگار این لذت که &quot;من میدونستم&quot; یه چیز دیگه‌س...</description>
                <category>شادی ثروت</category>
                <author>شادی ثروت</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jun 2019 14:15:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقش مردان در نجات زنان سرزمینم</title>
                <link>https://virgool.io/@shadiservat/%D9%86%D9%82%D8%B4-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%85-gcvqnerxe6su</link>
                <description>از ماشین پیاده میشم و منتظر همسرم میمونم که اونم پیاده بشه بریم، کمی دورتر ایستادم. ماشینی وایمیسه به بوق زدن و علاقه نشون میده از خیابان فرعی منو به مقصدم برسونه! تپش قلب میگیرم، به این صحنه عادت دارم، اما تا حالا تو این موقعیت نبودم... به ماشینمون نزدیک‌تر میشم تا ببینه کسی توی ماشین هست. میدونه ولی براش اهمیتی نداره. ادامه میده و تنها وقتی دست برمیداره که میبینه کسی از توی ماشین سرشو بیرون میاره و بهش چشم‌غرّه میره... منتظرم هرآن بشنوم چرا این لباس رو پوشیدم؟ چرا اینجا وایسادم؟ چرا از ماشین پیاده شدم؟ چرا از خونه بیرون میزنم؟ چرا زنم؟... اما کسی با من کاری نداره...... چند روز بعد با دوتا دختر دیگه از مراسم ختم خارج میشیم و منتظر ماشین هستیم. تیپمون کاملا مشکی و بدون آرایش و بی انرژی... ماشینی کنارمون پارک میکنه و راننده علنن قصد داره درباره قیمت صحبت کنه!!! اینبار آرومترم. میرم میزنم رو شونه بابام که با کمی فاصله از ما ایستاده بود، میگم گویا اون آقا با شما کار داره. سرش رو برمیگردونه و میگه: بله آقا؟راننده دست‌هاش توی هم گره میخوره و نمیدونه اول فرمان رو چهل و پنج درجه بچرخونه یا دنده رو بزنه تا زودتر از پارک خارج بشه و بره... ....*اینه که همیشه میگم مردها میتونن به ما خانم‌ها آرامش بدن. نگید تغییر فرهنگ سخته، نگید تو جامعه پر از این آدماس و ما که آگاه هستیم انقدر کوچیکیم که تاثیرگذار نیستیم. ما خانم‌ها در این شرایط فقط یک نگاه درست میخوایم. فقط این که اگر از طرف کسی داره بهمون آسیب میرسه هم از اون نترسیم هم از بقیه. بدونیم یه سری ادم هستن که درکمون میکنن. حواسشون به ما هست. در دو خاطره بالا به خوبی درک میکنید که فقط با نگاهتون میتونید به خانم‌ها کمک کنید.‌ فقط یک نگاه. فقط فرد آزارگر بدونه وقتی داره آسیب میزنه جامعه ازش حمایت نمیکنه و زن تنها نیست. فقط یک زن بدونه اگر کسی داره بهش آزار میرسونه اون مقصر نیست... فقط کافیه وقتی زنی از آزار شکایت کردی نگیم: معلومه دیگه، وقتی تو اینجور اونم اونجور...</description>
                <category>شادی ثروت</category>
                <author>شادی ثروت</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2019 19:19:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عالم عشق خانه به‌دوشان</title>
                <link>https://virgool.io/@shadiservat/%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%AF%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%86-c4lepejosdqk</link>
                <description>دختربچه با موهای پریشون و شلخته با کش بسته شده و کاپشنی که آسینش دستاش رو گم کرده کنار در بی‌ارتی وایساده و با انگشت شکل میکشه. دست دیگه‌ش دوسه‌تا فال کهنه و مچاله رو محکم گرفته کنارش. انگار متوجه سنگینی نگاهی شده باشه، برمیگرده به مسافرها نگاه میکنه. چشمای پُرسانش سرشار از درخشش هست. تصور میکنم که اگر دختر یکی از مسافرای این اتوبوس بود چقدر وضعش با الان فرق داشت. نگاهم سمت دوستاش که با لباسای چرک گوشه‌ای رو زمین نشستن میافته. اونام به اندازه هرکسی دیگه لایق زندگی زیباتری هستن. درسته اینجا زیبایی کمیابه، ولی نایاب نیست. اونقدری هست که به این بچه‌ها هم برسه، اما...صندلی خالی میشه، میشینم. موسیقی‌ای تو گوشیم روشن میکنم و تصمیم دارم اجازه بدم بغضم رو جاری کنه... همزمان دوتا پسر وارد میشن و همراه با ضرب موسیقی دایره میخونن: تو قلبم تو رو دارم، اگه خونه بدوشم. من این عالم عشق رو، به عالم نفروشم...</description>
                <category>شادی ثروت</category>
                <author>شادی ثروت</author>
                <pubDate>Sat, 23 Feb 2019 12:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریخ تکرار لحظه اکنون است</title>
                <link>https://virgool.io/@shadiservat/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-d6gcj5ryn9j0</link>
                <description>تاریخ تکرار میشه. این روایتی آشناست که همه ما با اون به نوعی سر و کار داشتیم. برای همین به سیاستمدارن توصیه میشه در قدم اول تاریخ رو از بر کنند تا بتونن در کار خودشون موفق باشن.برای منم همیشه آگاهی از گذشته جالب بوده. این که 50 سال قبل، صد سال قبل، پانصد سال قبل، هزار سال قبل، 5 هزار سال قبل و غیره چیکار میکردن؟ به چی فکر میکردن؟ دغدغه شون چی بوده؟ از چی حرف میزدن؟ کاراشون رو چطور انجام میدادن؟ و غیره. از جمله راه‌های آگاهی پیدا کردن از این موضوعات میتونه مطالعه تاریخ باشه که مورد علاقه‌م بوده اما آخرین باری که باهاش برخورد داشتم همون رشته دانشگاهی بود که قبول شدم و به توصیه دیگران که رشته پول‌سازی(!) نیست انتخابش نکردم و راهم ازش جدا شد. بعد از اون تلاش میکنم پاسخ این سوال‌هام رو از داستان‌های کتاب‌ها بیرون بکشم. به تازگی کتاب «جنایت و مکافات» از داستایوفسکی رو به پایان بردم. کتابی برای حدود 150 سال پیش که چون فکر میکردم موضوع تاریکی داره دست به خوندنش نمیزدم. (البته که اشتباه میکردم). در این کتاب با بخشی از پاسخ سوال‌هام مواجه شدم. به عبارتی میتونم بگم پاسخ همونجاست که ما هستیم و بیخود در آینده و گذشته به دنبالشیم. در این تجربه تازه به نتیجه رسیدم که هیچ چیز در جهان تغییر نمیکنه. همه چیز همانطور که بوده هست و فقط از نسلی به نسل بعد منتقل میشه. دغدغه‌ها، افکار، مشکلات، ماجراها و همه چیز. در یک جمله اگر بخوام خلاصه‌ش کنم اینه که: تاریخ تکرار نمیشه، بلکه ما در حال زندگی کردن مداوم تاریخ هستیم.</description>
                <category>شادی ثروت</category>
                <author>شادی ثروت</author>
                <pubDate>Thu, 14 Feb 2019 10:37:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@shadiservat/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-pz1hfexuyxcs</link>
                <description>کوچه تاریک و خلوته. صدای موتور میاد. اولین چیزی که به ذهنم میرسه دزد هست. منقبض میشم. نمیدونم چی و کجای خودمو باید جمع کنم. موبایلم؟ کیفم؟ جیبم؟ موتور بدون این که با من کاری داشته باشه میره. تا بخواد خیالم راحت بشه چشمم به دو مرد میافته‌. مگه فقط موتور میتونه به آدم آسیب بزنه؟ تو ذهنم دو مرد دنبالم میکنن. گیرم میندازن. کاری از دستم برنمیاد. مقاومت میکنم. تو این فکرا در واقعیت موبایلم رو میذارم تو جیبم. زیپشو میکشم. مثلا در امان باشه.تو ذهنم دستمو میپیچونن. جیبام رو میگردن. حجم موبایل رو حس میکنن. ذهنم برفک پخش میکنه. موقع رفتنشون با چاقو به سمت صورتم رو هوا خطی میکشن. قصدش من نیستم. کافیه هول بشم تا هدف قرار بگیرم. ذهنم چاقو رو میبره سمت چشمم. حالم بد میشه. نفسم میگیره. چشمام رو به سیاهی رفتنه. شاید همینجا کمی با فاصله از دو مردی که هیچ کاری با من نداشتن و ندارن غش کنم....این فقط یک تصویر ذهنیه. ولی ذهن انسان قویه و احساسات ما زمان و مکان و مَجاز و واقعیت رو تشخیص نمیده... کافیه یک بار که در گذشته غوطه‌ور هستیم و احساسات دارن لت‌وپارمون میکنن یاد این قدرت بیافتیم. گذشته ما هرچقدر پربار یا خالی، با تمام ماجراهاش، الان وجود نداره و فقط یک قصه‌س. مثل تمام کتاب‌هایی که خوندیم، قصه‌هایی که شنیدیم و فیلم‌هایی که دیدیم... ذهن ما بعضا قدرت تشخیص نداره کدام قصه واقعا برای ما اتفاق افتاده و کدام رو از گوشه کنار شنیدیم... چه بهتر از تجربه‌ها جدا از این که متعلق به چه کسی هست بهره ببریم و احساسات ماجراها رو به همون جهان تخیلی واگذار کنیم.</description>
                <category>شادی ثروت</category>
                <author>شادی ثروت</author>
                <pubDate>Sun, 10 Feb 2019 17:18:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند ثانیه تفکر</title>
                <link>https://virgool.io/@shadiservat/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-lm8xogd5bv9j</link>
                <description>دو بار شاهد خیانت عشق زندگی بودن، تجربه پسری بود که به گفته خودش بار دوم حتی مثل دفعه اول نتونسته خشم خودش رو با داد و بیداد بروز بده و از شدت شوک همونجا غش کرده! با لحنی حزن‌انگیز از شدت علاقه‌ش به رابطه عاشقانه میگه و برنامه برای ازدواج داره. اما مشکلی که سر درد دلش رو باز کرده اینه که با این دو تجربه ارتباط برقرار کردن دوباره براش مشکل شده و انگار سدی سر راهش قرار میگیره... به اینجای ماجرا که میرسه دختری به حالت چادرسفید به کمر زده حالت تدافعی به خودش میگیره و از آمار مردان خیانتکار میگه که هیچ‌هم از زنان خیانتکار کمتر نیستن و غیره... پسر شوک میشه، موضوع اصلا این نبود، اما دختر خودش رو ملزم میدونه از حق پایمال شده زنان دفاع کنه!به نظرم بهتره نگاه صفر و صدی خودمون رو کنار بزاریم و وقایع رو همونطور که هستن ببینیم. خسته نشدیم از قضاوت اشتباه؟ از گارد گرفتن های بیخودی؟ از دفاع هایی که صورت مسئله رو هم زیر سوال میبره؟ بیاییم زین‌پس فقط چند ثانیه بیاندیشیم. فقط چند ثانیه.</description>
                <category>شادی ثروت</category>
                <author>شادی ثروت</author>
                <pubDate>Sun, 10 Feb 2019 15:45:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفاقت اتوبوسی</title>
                <link>https://virgool.io/@shadiservat/%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3%DB%8C-pnrsbuwyif41</link>
                <description> صندلی در جهت مخالف حرکت اتوبوس خالیه اما پیش از این که چشمش بهشون بیافته خانمی بلند میشه بهش میگه &quot;شما پشت و رو بشینی حالت تهوع میگیری، بیا بشین جای من، من اونور میشینم&quot; شاید فکر کنید دو مسافر با هم آشنا هستن، فامیل یا همکار. اما حتی با هم سلام و علیک هم نکردن. این نوع ارتباط از ویژگی حرکت سر ساعت اتوبوس نشات گرفته. این خط جزو معدود خط‌هایی هست که اتوبوس درست راس ساعت و هر یک ربع حرکت میکنه. کافیه یک دقیقه دیر برسی تا تاخیر محل کار به پانزده دقیقه برسه. همین باعث شده مسافرهای هر ساعت حرکت اتوبوس مشخص باشن. مثلا روزهای سه شنبه گروهی از خانم‌ها که به نظر خانه‌دار میان سوار میشن که مقصد‌ها متفاوته اما دیگه حسابی با هم آشنا شدن. اسم هم رو نمیدونن اما همیشه موضوعی برای صحبت دارن. مسافر جدید که میاد بچه یکیشون داد میزنه: سلام خاله... دیگه کلا مسافرین هر ساعت مثل هر محله با هم فامیل شدن.</description>
                <category>شادی ثروت</category>
                <author>شادی ثروت</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jan 2019 13:48:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشونت علیه زنان</title>
                <link>https://virgool.io/@shadiservat/%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-bzulbizu9lms</link>
                <description> دوستی از همنوعان خودم میگفت درستش همینه که به خانم‌ها دستمزد کمتر بدن، چه بسا خانواده‌هایی که مرد سختشه تامین هزینه خانواده‌ش . گفتم نیازی نیست مرد خانواده‌ش رو تامین کنه، زن و مرد با هم تلاش میکنن. گفت خب اگر حقوق مرد کافی باشه دیگه نیازی نیست زن کار کنه... گفتم زنان سرپرست خانوار چی؟ زنان مجردی که خودشون زندگی خودشون رو میسازن چی؟ چرا باید با تلاش یکسان دستمزد پایین‌تر دریافت کنن؟ گفت خب به اونا حقوق بیشتر بدن... به عبارتی یعنی بگن حقوق مردها بیشتر، حقوق زن‌ها کمتر، مگه این که سند ارائه کنن مردی بالای سرشون نیست تامینشون کنه؟اینو گفتم بگم که ما خانم‌ها خودمون هم خشونت رو علیه خودمون پذیرفتیم. انواع و اقسام داره. (نه این که مردان درگیر خشونت نیستن، ولی انواع و گسترشش متفاوته.) تعیین روزی برای #مبارزه_با_خشونت_علیه_زنان به همه ما کمک میکنه بیشتر با انواع خشونت آشنا بشیم. تا دیگه اگر یکی مثل من (که موافق باهاش بسیاره) اومد از خشمی که خشونت روانی در خیابان علیه زنان ایجاد میکنه گفت، نگیم سخت نگیر دیگه انقدر هم نیست! اتفاقا باید سخت بگیرید... بسه هرچی بی‌توجهی کردیم... بسه هرچی آسیب زدیم و آسیب دیدیم... بیایید دست همدیگه رو بگیریم و دنیای قشنگ‌تری برای هر‌دو جنس بسازیم </description>
                <category>شادی ثروت</category>
                <author>شادی ثروت</author>
                <pubDate>Mon, 26 Nov 2018 14:54:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کافه داونتیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@shadiservat/%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D9%85-q1bz9wtsalvb</link>
                <description> وارد کافه میشم صدای دست بلند میشه. چند بادکنک گازی به سقف چسبیده‌ن و ربان‌های بلندشون تا نزدیک‌ میزها رسیده. دوستم بلند میشه من رو در آغوش بکشه. به شوخی میگم &quot;آخجون تولدمه!&quot; (خودمم میدونم اینطور نیست). پسری با قد متوسط و چاق و موهایی که تا نزدیک گردنش رسیده، میگه &quot;دست بزنید دست بزنید،خیلی قشنگ بود&quot; نوع ادا کلماتش باعث میشه بهش بیشتر توجه کنم. پسر مبتلا به سندرم داون هست. اینجا کافه داونتیسم. کافه‌ای که بچه‌های سندرم‌داون و بعضا اوتیسم یا برخی بیماری‌های خاص دیگه گردانندگانش هستند. ورود من همزمان شد با پایان یکی از قطعه‌هایی که پسربچه حدودا هشت ساله ای در حال نواختنش با پیانو بود. پسرک چیزی مشابه سمعک روی گوششه و بعد از پایان هر قطعه مورد تشویق مهربونای کافی‌شاپ قرار میگیره. سه پسر و یک دختر مبتلا به سندروم داون در حال سفارش‌گیری و آماده‌سازی هستند. سفارش گیری هیچ تفاوتی با کافی‌شاپ‌های دیگه نداره. بعد که سفارش‌ها آماده شد یک نفر دیگه میاد میز به میز میپرسه: شربت آبلیمو شما بود؟ چیپس و پنیر این میز بود؟ تا مقصد رو پیدا کنه. پسر کلاه به سر وقتی متوجه میشه فراموش کرده سفارش من رو آماده کنه قول میده زود بهم برسوندش و سر میزم که میرسه میگه: عسلش رو زیاااد ریختم خوشمزه باشه. ساعت پنج مردی چهارشانه با کت و شلواری خوش‌دوخت میاد داخل و اجازه همون پسری که همه رو به دست زدن تشویق میکرد میگیره تا اگر باهاش کاری ندارن بره. به نظر میاد پدر به وجود پسرش افتخار میکنه. پسر کت تنش میکنه و دونه دونه سر میزها حاضر میشه و میگه &quot;متشکرم به ما سر زدید،امیدوارم راضی باشید، بازم سر بزنید&quot; البته برخی کلماتش رو باید با دقت متوجه شد. اما میتونه با این کار لبخند کشداری رو روی لب تمام حاضرین بیاره. همه خوشحالن از این حضور. دختر بعد از خروج پسربچه پشت پیانو میشینه و شروع به تمرین پیانو میکنه. کسی براش دست نمیزنه، گویی این روند هرروزه کافه و اتفاقی عادی هست. وقتی خارج میشیم دست از پیانو زدن میکشه، میاد بیرون و از راهرو به ما که منتظر آسانسور هستیم نگاه میکنه و پاسخ دست تکون دادنمون رو با لبخندی دلنشین از ته دل میده. اینجا کافه داونتیسم هست، کافه ای که یادمون میاره چقدر افراد توانمند در جامعه وجود داره که حواسمون بهشون نیست و نادیده‌شون میگیرم. کسانی که زندگی‌شون شاید از ما زندگی‌تر هست. *پیشنهاد میکنم اگر صرفا دنبال فرصت گذراندن در کافی‌شاپ هستید و جای خاصی مد نظرتون نیست این محیط رو از دست ندید. کافه داونتیسم در خیابان ونک، پاساژ آینه، طبقه اول قرار داره </description>
                <category>شادی ثروت</category>
                <author>شادی ثروت</author>
                <pubDate>Wed, 21 Nov 2018 11:56:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معیار زیبایی</title>
                <link>https://virgool.io/@shadiservat/%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-wwhvb9g7v0tc</link>
                <description> مردان زیباتر هستن یا زنان؟ بدون هرگونه آرایش و دستکاری و عمل... به نظر من بی‌تردید زنان. اما مسئله این نیست، چون در این جهان همه چیز متفاوته و مقایسه کردنی نیست. موضوع اینجاست چرا در حالی که زنان در برابر مردان از ظرافت و زیبایی‌های خاص خودشون برخوردار هستن، به مرور زمان چرخه طوری چرخیده که مردان ذاتا زیبا و زنان فقط در مواقعی زیبا دیده میشن؟ طوری که زنان باید مدام درگیر تلاش برای زیبا شدن باشن و در صورت عدم تلاش نه تنها جنس مخالف که جنس موافق هم دست به تحقیرش میزنن. همه ته‌ریش و ریش و سبیل زمخت مردان رو زیبا میبینن، اگر مردی چال حاصل از جوش روی صورتش باشه هرچی بیشتر جذابتره، خودشون یا زنانشون روی شکم‌شون میزنن و از جذابیت‌های شکم بزرگ میگن. ولی موی صورت کرک مانند و ظریف صورت و پشت لب زنان، جوش‌های معمول، هیکل فقط کمی متفاوت‌تر از مدل‌های معروف جهانی (که اونم معلوم نیست چرا و چگونه رواج یافته) به راحتی به تمسخر گرفته میشه. بارها میبینم زیر عکس خانمی که مثلا شلوار کوتاه پوشیده اما موی بدنش دیده میشه زنان و مردان اعلام انزجار میکنن. اما واقعا موی چون پشم بدن مردان زیباتره؟ چی باعث شده حس زیبایی شناختی ما در قبال یک گروه انقدر گشاده عمل کنه و در برابر گروهی دیگه انقدر بسته و در چارچوب غیر واقعی؟اینارو میگم نه این‌که خودم هم در این تله گیر نیافتاده باشم. برام سواله از چه زمانی و چرا رکب خوردیم؟</description>
                <category>شادی ثروت</category>
                <author>شادی ثروت</author>
                <pubDate>Sun, 18 Nov 2018 14:02:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعورِ قدردانی</title>
                <link>https://virgool.io/@shadiservat/%D8%B4%D8%B9%D9%88%D8%B1%D9%90-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-mhkqdgsic2mi</link>
                <description> مرد سن و سالی ازش گذشته، حدودا هیکلی و به نظر میرسه هنرمندی متخصص باشه. وارد مغازه شد و نگاهی به دوتا فروشنده کرد. چهره کسی که باهاش کار داشت رو به خاطر نیاورد. بلند رو به فضای مغازه گفت: &quot;آقا خواستم تشکر کنم. واقعا پیشنهادتون برای فولان چیز (متوجه نشدم چی) عالی بود، رفتم ازش استفاده کردم و کلی کارم رو راه انداخت&quot;. فروشنده ها یکی وسط مغازه ایستاده بود و یکی پشت پیشخوان. جفتشون حتی به سمتش برنگشتن. مرد رو به فروشنده وسط مغازه گفت: &quot;یادم نمیاد شما بودی؟ نه فکر کنم اون همکارتون بود، آقا من انقدر لذت بردم که گفتم حتما باید یه روز بیام از شما تشکر کنم و الان اومدم&quot; در همون هنگام با لبخند دستش رو بلند کرد و به سمت فروشنده پشت پیشخوان دستی تکون داد. هیچکدام از فروشنده‌ها بازم عکس‌العمل خاصی نداشتن. مرد راهش رو کشید و از مغازه خارج شد. گفتم: &quot;همیشه میگن از آدم‌ها و خوبی‌هاشون قدردانی کنید، چرا فقط صدای اعتراضتون بلند میشه؟ اما این بخش رو یادشون میره بگن که موقع قدردانی به شعور طرف هم توجه داشته باشید&quot; و برای اعتراض از مغازه خرید نکرده خارج شدم. الان حسرت میخورم که کاش ما دنبال مرد رفته بودیم میزدیم روی شونه‌ش و ازش تشکر میکردیم.</description>
                <category>شادی ثروت</category>
                <author>شادی ثروت</author>
                <pubDate>Sat, 17 Nov 2018 09:39:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حقیقت دنیای امروز</title>
                <link>https://virgool.io/@shadiservat/%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-mgt5adxa20mu</link>
                <description> یه روز در گیر و دار بالارفتن‌های دلار، تشویش پوشک و نوار بهداشتی، دغدغه‌های معیشتی و اجتماعی مردم؛ دوستی که آشفته شده بود گفت &quot;ما در بدترین زمان تاریخ داریم زندگی میکنیم&quot; و به مشکلاتی که باهاش دست به گریبان هستیم یا در آینده میشیم اشاره کرد. البته این مشکلات انکارناپذیر هستن. اما پاسخ من این بود که در حقیقت بدترین زمان تاریخ وجود نداره، اگر وجود داره اینجایی که ما توش هستیم اقلا نیست. چه در تاریخ ایران معاصر تا صدها و هزاران سال قبل، چه در تاریخ جهان در همه زمان‌ها، همیشه وضعیت جهان حال خوبی نداشته. تا این که #بی_پلاس پادکست تازه خودش رو منتشر کرد و به این دیدگاه صفر و صد ما مردم پرداخت و یک قدم جلوتر رفت. طبق اطلاعات کتاب &quot;واقعیت&quot; نوشته هانس رزلینگ، وضعیت جهان امروز نه تنها بدتر نشده و رو به وخامت نیست، بلکه بهتر شده و هرروز هم بهتر میشه. اما فقط وقتی متوجه‌ میشیم که با دید درست به مسائل نگاه کنیم. پ.ن: پادکست #بی_پلاس هربار به یک کتاب غیر داستانی میپردازه و خلاصه‌ش رو برامون میگه تا هم اطلاعاتی که شاید وقت و حوصله کافی برای مطالعه‌ش نداریم به دست بیاریم و هم در صورت تمایل بریم کتاب رو بخونیم </description>
                <category>شادی ثروت</category>
                <author>شادی ثروت</author>
                <pubDate>Sun, 11 Nov 2018 11:45:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای رشد، دیر نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@shadiservat/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-rutvysajggkc</link>
                <description> از بچگی تا حالا همیشه از مامان بزرگ شنیدم باید قناعت کرد. کاری که خودش در تمام طول زندگیش انجام داده. چه وقتی با چشمای خودمون دیدیم چطور صبح تا شب کار و ذره ذره پس‌انداز میکنه تا به اهدافش برسه، چه در خاطراتش که میگه حتی وقتی دختربچه بوده خوراکی‌هایی که باباش براش میاورده رو ذخیره میکرده در صندوقچه و یه روز میدیده خراب شدن... عادت قناعت از ابتدا در ذات مامان بزرگ بوده انگار. هزینه الکی در لیست خرج‌هاش هیچوقت جای نداشت. (البته خسیس نبود، به نظرش باید پول رو جمع کرد برای اهداف بزرگتر. اگر کسی ازش کمک میخواست هیچوقت دریغ نکرد تا کمدش رو بگرده و هرچی پول نقد داره رو دستی تحویل طرف بده که کار طرف راه بیافته.) با همین دیدگاه همیشه به ماها هم برای هر خرج ریز و درشتی تذکر میداد. اگر هم براش چیزی میخریدیم به جای خوشحال شدن ناراحت میشد که نباید پولاتون رو خرج این چیزا بکنید. دیشب شنیدم رفته برای خودش کفش خریده. مامان بزرگی که افتخار میکرد با اتوبوس میره میاد و پول آژانس رو دودستی به شوهرش برمیگردونه که یعنی چقدر قناعت‌پیشه‌س، این بار یه پولی هم گذاشته رو پول کفشش و یه کفش گرون‌تر خریده. این اتفاق ساده به نظرم خیلی بزرگه. به نظر من آدمی که بتونه بعد از بیش از هفتاد سال عادت‌‌های کل زندگیش رو تغییر بده و قدمی در راه پیشرفت بزاره، یک اسطوره محسوب میشه.</description>
                <category>شادی ثروت</category>
                <author>شادی ثروت</author>
                <pubDate>Sun, 28 Oct 2018 18:06:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همیشه مجرم</title>
                <link>https://virgool.io/@shadiservat/%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%85%D8%AC%D8%B1%D9%85-qxt4arxbokuk</link>
                <description> همیشه مجرم را می‌توان عنوانی مناسب برای ما دانست. همیشه مجرم ماییم. وقتی کسی اعتمادمان را می‌شکند، محکومیم که چرا اعتماد کردیم؟ وقتی مالمان می‌رود، محکومیم چرا آن را سفت نچسبیدیم؟ وقتی دروغ می‌شنویم، محکومیم که چرا باور کردیم؟ وقتی به ما دست درازی می‌شود، محکومیم که چرا خود را در موقعیت قرار دادیم؟ و الی آخر... کاش &quot;همیشه مجرم‌های بی‌گناه&quot; را بی خیال شده و این بار انگشت اتهام را به سمت عمل تقبیحی نشانه برویم... به سمت دورویی، دزدی، دروغ، تجاوز و غیره... شاید ما تنها محکوم به زندگی بودیم </description>
                <category>شادی ثروت</category>
                <author>شادی ثروت</author>
                <pubDate>Sun, 07 Oct 2018 16:49:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاه نو</title>
                <link>https://virgool.io/@shadiservat/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88-wwnovw4yim5h</link>
                <description> وقتی یه شهر یا کشور دیگه میریم که برامون ناآشناست، به همه‌چیز خوب دقیق میشیم. با هر نگاه میخوایم روح اون محل، تاریخچه و فرهنگش، دغدغه‌ها و عادات مردمش و خیلی چیزهای دیگه رو درک کنیم. اما جایی که خودمون هستیم برامون اینطوری نیست. چون از اول توش بودیم، فکر میکنیم همه چیز رو درباره‌ش میدونیم. ولی در حقیقت شاید اطلاعات کمی فقط از محله بچگی‌ها یا دغدغه و عادات چند فرد محدود دور و بر خودمون داشته باشیم. شاید لازم باشه از امروز یک بار دیگه و با نگاه فردی نو به همه اینها نگاه کنیم، قطعا چیزای جدید و جالبی کشف میکنیم.</description>
                <category>شادی ثروت</category>
                <author>شادی ثروت</author>
                <pubDate>Tue, 02 Oct 2018 10:58:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>