<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عرفان شادروان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shadravan</link>
        <description>من دارم برای نوشتن تمرین می‌کنم و این جا مکانی برای دور ریختن یادداشت‌هایی است که باید بروند تا جا برای نوشته‌های بهتر باز شود. پس ممنون می‌شوم اگر اشتباهاتم را به من هدیه دهید.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 14:45:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/152083/avatar/gdyP30.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عرفان شادروان</title>
            <link>https://virgool.io/@shadravan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قانون خیلی اساسی</title>
                <link>https://virgool.io/@shadravan/%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-wsv1i8zgnxfa</link>
                <description>می‌خواستم مثل دوستان قوانینی از خودم وضع کنم، هر جور حساب کردم خیلی جدی می‌شد. از طرفی همیشه خنده‌دارترین چیزها، اتفاقات واقعی هستند. مثلا وقتی یک خاطره یا جوکی می‌شنوم که خیلی خنده‌دار است، با خودم می‌گویم طنزِ این، هوشمندانه‌تر از چیزیست که ممکن است به ذهن کسی رسیده باشد، حتما واقعا اتفاق افتاده. بهترین جوک‌ها را واقعیت تعریف می‌کند.به همین خاطر رفتم ببینم چه قوانینی واقعا تصویب شده‌اند که به نظر ما عجیب باشند. راستش منبع اصلی این قوانین را چک نکرده‌ام. خب چک کردن یک قانون تاریخی از منابع رسمی کمی دردسر دارد. حالا که می‌توانم زمان محدود را بهانه کنم، اما اگر زمان بیشتری هم داشتم هرگز حال و حوصلهٔ چنین کاری را نداشتم. منتها برای این که فکر نکنید این‌ها را از خودم درآورده‌ام، لینک صفحاتی که این‌ها را داخلشان پیدا کردم قرار می‌دهم. اول با یک قانون قدیمی شروع کنیم. در سال ۱۲۳۳ در انگلستان، رد کردن مقام شوالیه، جرم بود. نمی‌دانم دقیقا چه افرادی به چنین درجه‌ای نائل می‌شدند اما وقتی چنان افتخاری نصیبشان می‌شد حق نپذیرفتنش را نداشتند. یعنی در صورت نشان دادن لیاقت و شجاعت و وفاداری، ممکن بود محکوم به شوالیه بودن شوید. +بالا رفتن از درخت در تورنتو ممنوع است. این قانون خیلی جالب نیست اما مرا یاد مدرسه انداخت. آن جا هم چنین کاری ممنوع بود. انگار آنجا پلیس‌هایشان ناظم هم هستند. اگر گذرتان به آن طرف‌ها خورد در خیابان با دست هم آب نخورید؛ ناظم‌های ما که حساس بودند، شاید برایتان دردسر شود. +نه فقط در تورنتو که در دیگر شهرهای کانادا هم برای خرج کردن سکه‌هایتان دچار محدودیت هستید. اگر مبلغ بالاتر از یک حدی باشد نمی‌توانید تمام آن را با سکه پرداخت کنید. اگر به کانادا مهاجرت کردید، پس‌انداز را با ابزاری غیر از قلک به فرزندانتان بیاموزید تا از آن‌ها یک مجرم نسازید. +چاق بودن در ژاپن بر خلاف قانون است. در صورت بالا رفتن وزن و عمل نکردن به توصیه‌های دکتر، دکتر موظف است تا مورد را گزارش کند. اصلا چاق بودن چرا نباید جرم باشد؟ نشستن فرد چاق در صندلی عقب تاکسی رسما تجاوز به حریم شخصی دیگر مسافران است. حتی اگر این افراد را دستگیر نکنند هم، باید محدودیت‌هایی برایشان در نظر گرفته شود. در آن جا چون مسئولینشان از وسایل حمل و نقل عمومی استفاده می‌کنند و خودشان از فرط نشستن دچار اضافه وزن نشده‌اند، دارای بصیرت لازم برای وضع چنین قانونی بوده‌اند. +ترکاندن بمب هسته‌ای در آلمان، ۵ سال حبس دارد. فرض کنید من نشستم و نقشهٔ جنگ جهانی سوم را در سرم پروراندم و می‌خواهم در مهد جنگ‌های جهانی چنین کاری را انجام دهم. اما قبل از شلیک بمب اتم یادم می‌افتد که ممکن است به خاطر این کار مجبور به تحمل ۵ سال حبس شوم. در آن شرایط حتما از تصمیم خودم پشیمان خواهم شد. چنین مجازاتی به شدت بازدارنده است. +در یکی از شهرهای کشور فرانسه، برای مُردن حتما باید قبری برای خودتان مهیا کرده باشید. در غیر این صورت ممکن است جریمه شوید. حل کردن مشکلات با قانون‌گذاری این چنین است. قبرستانشان پر شده، گفتند چه کار کنیم؟ سریعا با یک قانون مردن را ممنوع کرده‌اند و تمام. +پرواز کردن جادوگران در ارتفاع بالاتر از ۱۵۰ متر در سوازیلند ممنوع است و ممکن است وسیلهٔ نقلیه‌شان را به پارکینگ منتقل کنند. معمولا اولین بار یک اتفاقی افتاده و باعث شده تا فکر وضع قانونی در ارتباط با آن اتفاق به فکر قانون‌گذاران برسد. در خیلی از این موارد آن اولین بارها اتفاقات جالبی هستند اما من خلاقیت لازم برای تصور کردن اتفاقی که منجر به وضع این قانون شده را ندارم. +در اسکاتلند، راه ندادن فردی که در خانه‌ای را زده و درخواست کرده که از دستشویی استفاده کند ممنوع است. اتفاقی که منجر به وضع این قانون شده دور از ذهن نیست. این قانون برای همه جای دنیا لازم است. احتمالا می‌دانید که چه می‌گویم! +در لینک‌ها می‌توانید قوانین عجیب دیگری هم پیدا کنید. https://virgool.io/@shadravan/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-p3elirlxrkaj </description>
                <category>عرفان شادروان</category>
                <author>عرفان شادروان</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2020 13:15:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکل اصلی</title>
                <link>https://virgool.io/@shadravan/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-yw4msdyzq41k</link>
                <description>Photo by Brandi Redd on Unsplashقلم را روی کاغذ می‌گذارم، کمی صبر می‌کنم، اتفاقی نمی‌افتد. حرکتی نمی‌کند. نگاهش می‌کنم، بر می‌گردد و زل می‌زند در چشمم. برّوبر من را نگاه می‌کند. با گوشهٔ چشم اشاره‌ای به کاغذ می‌کنم که شروع کند. اما انگار خودش را زده به نفهمی. هر چه می‌کنم که تکانی به خودش بدهد، فایده‌ای ندارد و نتیجه‌ای حاصل نمی‌شود. انگار خوابش برده.از او که ناامید می‌شوم، به سراغ کیبورد می‌روم بلکه او به دادم برسد. نه تنها او هم بی‌حوصله به نظر می‌رسد، بلکه واقعا هم بی‌حوصله است! دکمه‌هایش بیش از حد سفت شده و انگار به روغن کاری نیاز دارد. چند تا از دکمه‌هایش را به زور فشار می‌دهم شاید نرم‌تر شود. تغییری نمی‌کند. انگار گیر جای دیگری است. خسته می‌شوم و نفس زنان آن را هم کنار می‌گذارم. از کت و کول افتادم!گزینهٔ بعدی ضبط صدا است. گوشی را می‌آورم و برنامهٔ ضبط صدا را باز می‌کنم. این دیگر نمی‌تواند بازی در بیاورد. همه چیز خوب به نظر می‌رسد. دکمه قرمز رنگ را فشار می‌دهم و شروع می‌کنم… شروع… می‌کنم… نه! صدایی از دهانم خارج نمی‌شود. در و دیوار را نگاه می‌کنم و نمی‌دانم چه باید بگویم. انگار هیچ کلمه در دنیا وجود ندارد. داخل سرم کاملا خالی است. هر چه دست می‌اندازم تا کلمه‌ای از آن بیرون بکشم، راه به جایی نمی‌برم.مثل این که به قلم و کیبورد و گوشی ربطی ندارد. مشکل اساسی‌تر است. انگار عضلهٔ نوشتنم از کار افتاده و نیاز به سوخت دارد. نیاز به روغن‌کاری دارد. چند وقتی می‌شود که به آن نرسیدم و رهایش کردم. باید دستی به سر و رویش بکشم. اگر به همین منوال با آن برخورد کنم، احتمال دارد از اینی که هست هم خراب‌تر شود و دیگر نشود راهش انداخت.سوختش محتوا و دانش است و روان‌سازی و روغن‌کاری‌اش با شعر و ادبیات انجام می‌شود. زمان‌هایی که رسیدگی خوب باشد و شرایط مهیا، قلم همین که روی کاغذ می‌آید، نزده می‌رقصد! تا جلویش را نگیرم از حرکت نمی‌ایستد. کیبورد هم سرحال‌تر از همیشه بی‌وقفه می‌نوازد. انگار خودشان کارشان را انجام می‌دهند. من فقط می‌نشینم و نظاره می‌کنم. حتی در صورت خالی نشدن روی صفحه، خطر فکر و خیال، خواب شبانه‌ام را تهدید می‌کند می‌تواند تا صبح مرا با خود ببرد.حالا هم بهتر است به جای تلاش مذبوهانه و سر و کله زدن با این ابزار، بروم مشکل را برطرف کنم. ابتدا به تعمیر کارانِ اصلی، یعنی کتاب‌ها رجوع کنم تا ببینم برای درمانم چه در چنته دارند. شاید سرِ راه سری هم به فیلم‌ها زدم. آن‌ها هم در حد خودشان کارشان بد نیست. چرخیدن در سایت‌ها و خواندن نوشته‌های وبلاگی هم بدک نیست اما باید محتاطانه حرکت کرد. گاهی مکمل‌های خوبی پیدا می‌شود اما اگر حواسم را جمع نکنم جنس بنجل و فاسد می‌کنند در پاچه‌ام و ممکن است نوشتنم را مریض کنند. https://virgool.io/@shadravan/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-p3elirlxrkaj </description>
                <category>عرفان شادروان</category>
                <author>عرفان شادروان</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2020 14:33:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا انتقاد کنید.</title>
                <link>https://virgool.io/@shadravan/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-p3elirlxrkaj</link>
                <description>همان طور که قبلا هم گفته‌ام این جا جایی است برای تمرینِ نوشتن؛ برای آن که بتوانم آنچه در سرم می‌گذرد را در قالب کلمات بریزم و روی کاغذ بیاورم؛ برای آن که بتوانم منظورم را از طریق نوشته به دیگران منتقل کنم. خودم می‌دانم در این زمینه خوب نیستم و باید یاد بگیرم و تمرین کنم.اما نظراتی که این جا زیر پست‌هایم گذاشته می‌شوند معمولا حاوی تعریف و تشکر است. انگار که واقعا متن خوبی نوشته‌ام! در کامنت‌های زیر پست‌های خودم و دیگران، نظرات منفی و انتقادی کمتر به چشمم خورده. کلا مرسوم است تعارفات را حضورا و در صورت هم بگوییم اما گلایه‌ها را پشت سر و درِ گوش دیگران بیان کنیم؛ یا در خودمان بریزیم و سر بزنگاه زهرمان را بریزیم!حالا نمی‌خواهم از مزایای انتقاد کردن یا انتقادپذیری به طور عام حرف بزنم که بحثش مفصل است. تنها حرفِ حسابم در این پست این است که از شما عزیزانی که وقت می‌گذارید و نوشته‌های بنده را می‌خوانید، درخواست کنم که اگر نکتهٔ منفی یا انتقادی به نظرتان می‌رسد، بگویید و من را از دانستن اشکالاتم محروم نکنید. مخصوصا اگر نظرتان به شیوهٔ بیان و نگارش بر می‌گردد. من از نظرات سازندهٔ شما به شدت استقبال می‌کنم. نظراتی مانند: فلان قسمت متن مبهم بود، فلان جمله را زیادی پیچانده بودی، فلان پاراگراف را اگر حذف هم می‌کردی مشکلی برای متن پیش نمی‌آمد. با این کار علاوه بر آگاه شدن من به اشتباهاتم، ضعفم در نوشتن را به یاد می‌آورم و فراموش نمی‌کنم که باید تمرین کنم.منطقا من توقع ندارم شما ریز به ریزِ نوشته‌های من را از نظر ادبی بررسی کنید و خطاهای من را گزارش کنید، که وقت حوصلهٔ زیادی می‌طلبد و توقع نابه‌جاییست. فقط در همین حد که اگر نکته‌ای شما را آزار داد، تعارفات معمول را کنار بگذارید و بدون رودربایستی مطرح کنید.همین دیگر. حرفِ کوتاه را کش ندهم بهتر است.</description>
                <category>عرفان شادروان</category>
                <author>عرفان شادروان</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2020 19:30:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب‌های نخوانده</title>
                <link>https://virgool.io/@shadravan/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-ioexlyujdmwk</link>
                <description>Photo by Sharon McCutcheon on Unsplashزمان زیادی از وقتی که تصمیم گرفتم تا کتاب‌خوانی را به ویژگی‌هایم اضافه کنم نمی‌گذرد. دقت کردید؟ از ابتدا من نخواستم کتاب بخوانم، که کتاب‌خوان بودن برایم جذاب می‌نمود. دربارهٔ هر وضعیتی همین گونه‌ایم. دانشمند بود، پولدار بودن و خوش هیکل بودن را دوست داریم اما زحماتی که برای به دست‌آوردن آن‌ها باید بکشیم را نمی‌پسندیم. تصویری که از آدم‌های کتاب‌خوان در ذهن داشتم بهتر از افرادی بود که کتاب نمی‌خواندند؛ بدون این که برای هر کدام مثال بارزی در نظر داشته باشم.این را زود فهمیدم که برای کتاب‌خوان شدن نیازی به کافه رفتن و انتشار عکس چای و کتاب در بالکن نیست. مستقیما رفتم سراغ کتاب خواندن. خیلی هم با کتاب خواندن بیگانه نبودم. از کودکی به خواندن رمان کودکان و کتاب‌های آموزشی مناسب سن خودم علاقه داشتم. اما از این عادت‌ها در دبیرستان اثری نمانده بود. حالا برای شروع راه، لیستی از کتاب‌هایی که نامشان را تقریبا از همه شنیده بودم درست کردم. کتاب‌هایی که هر بار که اسمشان را می‌شنیدم با خودم می‌گفتم این را می‌خوانم، به زودی این را می‌خوانم! خیلی بلند بالا نبود. بیست و چند کتاب. با کتاب‌هایی که در خانه داشتیم شروع کردم و کم کم به سراغ بقیهٔ کتاب‌ها رفتم. کتاب‌ها را با بیشترین سرعتی که می‌توانستم می‌خواندم که زودتر به پایان لیست برسم. فکر می‌کردم وقتی آن لیست تمام شود، دیگر من یک کتاب‌خوان محسوب می‌شوم.برخی کتاب‌ها را فقط به خاطر این که در لیست بودند می‌خواندم. چند فصلی خوانده بودم و می‌دانستم که مثل فصل‌های قبلی، ادامهٔ کتاب هم قرار نیست چیزی به من اضافه کند، اما باز ادامه می‌دادم. وقتی جلد کتاب را می‌دیدم حس بدی پیدا می‌کردم که باز هم باید به سراغ آن متن ملال‌آور بروم.از آن بدتر کتاب‌های خوبِ لیست بودند. کتاب‌هایی که مفید و لذت بخش بودند اما به جای این که بخوانمشان، تلاش می‌کردم زودتر تمامشان کنم. مثل این است که خوش‌مزه‌ترین غذاها را نجویده غورت دهی؛ به جای این که به آهستگی آن را بخوری سعی کنی از تک تک طعم‌های تشکیل دهنده‌اش لذت ببری. من حتی برای سیر شدن هم کتاب نمی‌خواندم. چون درواقع گشنه نبودم. فقط می‌خواستم اسم کتاب به لیستم اضافه شود!غذای نجویده، درست جذب نمی‌شود و سرانجام مناسبی در انتظارش نخواهد بود! کتاب‌های داخل لیست هم از این قاعده مستثنی نبودند. از بیشترشان به جز یک خاطرهٔ مبهم چیزی در ذهنم نمی‌ماند. چه رسد که بخواهم با خواندن آن‌ها تغییری کنم و تفاوتی در زندگی‌ام ایجاد شود. این گونه کتاب خواندن نه تنها فایده ندارد، که ضرر هم دارد. وقتی کتاب می‌خوانی و یاد نمی‌گیری، توهم دانایی برت می‌دارد. خیال می‌کنی بهتر از کتاب‌نخوان‌ها هستی. این حسِ کاذب آدم را عقب‌تر هم می‌برد. آدمی که از کتاب‌ها یاد بگیرد، بیشتر به ندانسته‌هایش آگاه می‌شود و ادعایی ندارد.به مرور زمان با ارجاعاتی که در کتاب‌ها می‌دیدم، اسامی دیگر کتاب‌هایی که به گوشم می‌خورد، یا دیگر کتاب‌های نویسندگانی که چیزی ازشان خوانده بودم، لیست کتاب‌های در انتظار بلند و بلندتر می‌شد. از طرفی فکر می‌کردم که این خوب است که نام کتاب‌های «بایدی» برای کتاب‌خوان شدن را فهرست کنم و از طرفی ناراحت بودم که فاصله‌ام تا آن نقطه زیادتر می‌شود. هر چه پیش‌میرفتم، ادامهٔ مسیر طولانی‌تر می‌شد. این واقعا ناامید کننده بود.تا جایی که تازه متوجه شدم این لیست قرار نیست هیچ وقت تمام شود. فهمیدم این کش آمدنِ لیست در ذاتش است. اصلا درستش همین است. تمرکز بر لیست کتاب‌های نخوانده به مراتب مهم‌تر از دست و پا زدن در کتاب‌های خوانده‌شده است. کتابِ خوانده‌شده باید در زندگی منعکس شود و نه این که در ویترین بنشیند. آن جا بود که فهمیدم کتاب‌خوان شدن رسیدن به یک مقصد نیست، بلکه حرکت در یک مسیر است. قرار نیست بعد از خواندن آخرین کتاب لیست ناگهان به جمع کتاب‌خوان‌ها بپیوندم و برخی صفات مثبتی که برای این جمع متصور بودم به من اضافه شود. صفاتی مثل تصمیم‌گیری پخته‌تر یا اندیشمندانه سخن گفتن! متوجه شدم اگر قرار است تغییری در ذهنیت و افکار من رخ دهد، به آهستگی و در طی زمان است. تغییرات با پیش رفتن در این مسیر شکل می‌گیرند. رسیدنی در کار نیست و تنها نکته برای کتاب‌خوان بودن، متوقف نشدن است. شخصی که اهل کتاب است، به دانسته‌هایش قانع نیست و همواره طلبهٔ بیش از آن است. شاید تنها جایی که حرص و طمع جایز باشد همین جا باشد. البته حرص و طمع برای عمیق‌تر کردن دانسته‌ها و نه دراز کردن لیست کتاب‌های خوانده شده.با پی بردن به این واقعیت، تغییراتی در رفتارم در مواجهه با کتاب ایجاد شد. دیگر عجله‌ای برای خواندن نداشتم. به جای این که تعداد صفحه را برای مقرری روزانه‌ام قرار دهم، مدت زمان مشخص کردم. به جای این که تنها به دنبال خواندن کتاب‌های خوانده نشده باشم، گاهی به بازخوانی کتاب‌های قبلی می‌پردازم. برای تمام کردن کتاب‌ها عجله‌ای ندارم. کتابی که در میانهٔ آن متوجه شوم حرفی برای گفتن ندارد، بدون عذاب وجدان کنارش می‌گذارم. گاهی برای خواندن قسمتی از یک کتاب به سراغش می‌روم و اصرار بر خواندن از ابتدا تا انتهای آن ندارم.ابتدای متن گفتم که می‌خواستم کتاب‌خوان شوم، نه این که کتاب بخوانم. هنوز هم چنین تصوری دارم. می‌خواهم کتاب خواندن به عنوان یک رفتار و یک عادت در من نهادینه شود و به جای این که فقط روی خواندن کتاب‌های جدید تمرکز کنم، روی نحوهٔ مواجهه با آن‌ها هم کار کنم و درست‌تر کتاب بخوانم. همان قدر که انتخاب کتاب برایم مهم است، یادگرفتنِ چگونه خواندن و چگونه آموختن‌هم برایم اهمیت دارد. هر کتابی نمی‌خوانم و به هر روشی مشغول کتاب خواندن نمی‌شوم.</description>
                <category>عرفان شادروان</category>
                <author>عرفان شادروان</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2020 14:09:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@shadravan/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-lxpedcqhydzs</link>
                <description>من فراموش کارم. ایرادم این است. خیلی اوقات، خیلی چیزها را فراموش می‌کنم. مهم و کم‌اهمیت یا تازه و قدیمی ندارد. هر موضوعی ممکن است قربانی این فراموشی شود. این موضوع دربارهٔ تصمیمات خودم هم زیاد رخ می‌دهد. گاهی این که حرف‌های خودت را از یاد ببری، خیلی زور دارد.من یادم رفت که برای چه شروع به نوشتن کردم. بیش از آن فراموش کردم برای چه شروع به انتشار نوشته‌ها کردم. در سر و صدای این جا، صدای خودم را نشنیدم. تا به خودم آمدم و دیدم وسط جایی هستم که نمی‌شناسمش. مسیر طی شده در خاطرم نبود و مقصد را از یاد برده بودم.این مدت بیش از این که بخواهم چیزی بنویسم، درگیر نوشتهٔ دیگران شدم. درگیر روابطشان و حاشیه‌هایشان. این که چه کسی چه می‌گوید و چه جوابی می‌گیرد؟ منظورش از فلان حرف با که بود. مرزها و تیم‌بندی‌ها چگونه است و…مشغول انتقادهای منصفانه و غیرمنصفانه از این جا و سازنده‌اش شدم. تا جایی که داشتم به این نتیجه می‌رسیدم که من هم باید بروم! نیامده داشتم شال و کلاه می‌کردم. درگیر تعداد لایک و بازدید. به این فکر می‌کردم که چگونه می‌شود مطلبی که من سال‌ها پیش در یک وبلاگ متروک نوشته بودم و در جایی لینک نشده، بیش مجموع نوشته‌های تازه‌ترم در این محیطِ مثلا اجتماعی، بازدید دارد. یادم رفته بود که من برای خوانده شدن نمی‌نویسم.این جا از اولش هم قرار نبود چیزی بیش از یک دفتر مشق باشد. یک سطل زباله برای کاغذهای مچاله شده. یک محیط برای پر کردن و سیاه کردن صفحه. برای نوشته‌های زیر خطخطی‌ها. قرار بود بنویسم تا بهتر شوم. به خودم آمدم و دیدم نمی‌نویسم، چون خوب نیستم.قرار نبود سخت بگیرم. قرار نبود برایم مهم باشد. قرار نبود حجم کامنت‌هایم بیش از نوشته‌هایم باشد. قرار نبود موضوع را بر اساس بازدید انتخاب کنم. قرار نبود تگ جذاب بچسبانم روی نوشته‌ها. قرار نبود نگران باشم.سطل زباله است دیگر. چیزها بی‌دغدغه درونش پرت می‌شوند. حالا اگر کمی هم بو می‌داد، باکی نیست.گفتم این نوشته را بدون نگرانی، بدون ویرایش و بازنگری، بدون شمردن کلماتش یا گشتن به دنبال تصاویر جذاب، بدون انتخاب عنوان اغوا کننده، به آسان‌ترین وجه ممکن بیاندازمش دور، شایدکاربرد سطل زباله باز به خاطرم آمد.</description>
                <category>عرفان شادروان</category>
                <author>عرفان شادروان</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2020 09:55:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراتر از قانون</title>
                <link>https://virgool.io/@shadravan/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-cjdjn9wugbmj</link>
                <description>قبل از متن: در این نوشته به فیلم‌ها و سریال‌های زیر اشاره می‌شود. ممکن است قسمتی از داستان یا گاهی پیچش اصلی داستان لو برود. اگر این فیلم‌ها و سریال‌ها را ندیده‌اید، به ادامهٔ این پست را رها کنید و به دیدن آن‌ها بپردازید که قطعا ارزش آن‌ها بیش از متنِ مقابل شماست.The Green MileSherlockBatman TriologyL.A. Confidentialو اما متن:وجه تشابه این اشخاص چیست؟از چپ: پاول اجکام در مسیر سبز، شرلوک هلمز در شرلوک و اد اکسلی در محرمانه لس‌آنجلس، بروس وین در شوالیهٔ تاریکی غیر از این که با سه مرد سفید پوست که هر سه در کت و شلوار جذاب به نظر می‌رسند مواجه‌ایم، چه اشتراکات دیگری در میان است؟پاول اجکام در بند زندانیان اعدامی، به چه دلیل تبعیض آشکاری اعمال می‌کند؟ چرا از قوانین ساده و روشن زندان تخطی می‌کند و یکی از زندانیان این بخش را به دور از مناسبات قانونی از زندان خارج می‌کند؟ شاید اصلا تنها دلیل علاقه‌مندی مخاطب به این شخصیت، به خاطر همین رفتارهایش باشد. رفتارهایی به ظاهر کوچک، که لبخند زنان از روی قوانین عبور می‌کنند. با مزاحمتی مواجه نمی‌شوند، مگر این که همه‌گان بدون شک مزاحمی که دم از قانون می‌زند را محکوم می‌کنند، نه قانون‌شکن و قانون‌شکنی را.پاول اجکام، در حال قانون‌شکنی به صورت نرم از بقلیا آن جایی که شرلوک برای اولین متوجه ذهنی می‌شود که بسیار دست کم گرفته بودش. شخصی که تمام تصورات شرلوک را درنوردیده بود و از بالای آن‌ها به نظارهٔ شرلوک نشسته بود. جایی که شرلوک نه تنها به اشتباه خودش در مورد دست پایین گرفتن طرف مقابلش پی برد، که متوجه شد نمی‌تواند تخمین درستی از آنچه در مقابلش هست بزند. چون با چیزی بزرگتر طرف بود. او ظرفیت فهم آن را نداشت. او کوچک‌تر از چیزی بود که بتواند تخمین درستی از ابعاد آنچه که می‌دید داشته باشد.چارلز آگوستوس مگنوس، رقیب چغر و بدبدن شرلوکهمان طور که کوچک‌تر بودن خودش را فهمید، به کوچک‌تر بودن قانون در برابر چارلز آگوستوس مگنسون هم پی برد. به روشنی مشاهده کرد که این مرد فراتر از قانون است و دست قانون به او نخواهد رسید. همان‌جایی که مخاطب در شوک و بهت مواجهه با اولین شکست شرلوک بود، شرلوک ورق را برگرداند. کاری کرد که حتی از چارچوب‌های ذهنی خودش هم فراتر بود. یک قدم بزرگ برداشت و از مرز رد شد. با یک شلیک ساده قانونِ خودش را زیر پا گذاشت. او از ابتدا به قانون عرف پایبند نبود، اما این جا بود که شرلوک، بوی قانون شکنی می‌داد.شرلوک: سال نو مبارک!افسر پلیس، اد اکسلی را به خاطر دارید؟اد اکسلی، قبل از تغییرمنضبط‌ترین پلیس شهر لوس‌آنجلس که حتی همکارانش از قانونمندی او شاکی بودند. هیچ مصلحتی را فراتر از قانون نمی‌دید. او حتی با دیدن یک فرد بزرگ‌تر متقاعد نشد که بخواهد قانون را زیر پا بگذارد. در چارچوب قانون دست به کار شد تا فرد تبه‌کار را گیر بیاندازد.اد اکسلی، بعد از تغییرزمان عبور از خط قرمز توسط او، به اندازهٔ شرلوک با شکوه نبود، اما باز هم نقطهٔ عطفی در شخصیت پردازی این شخصیت محسوب می‌شد. جایی که متوجه شد آسیب پذیری طرف مقابلش در برابر قانون، کمتر از آسیب پذیری یک ماشین پلیس در مقابل تفنگ آب‌پاش یک کودک است. آن مرد از قانون به عنوان یک ابزار استفاده می‌کرد. یک پوشش. مگر این خودکارِ من چه آسیبی می‌تواند به من بزند؟بتمن دیگر چیزی برای گفتن ندارد. چرخشی در کار نیست. از همان ابتدا، شخصیت بتمن زادهٔ ضعف قانون است. همان طور که ضعف قانون را جبران می‌کند، باعث به چشم آمدنشان هم می‌شود. همین می‌شود که ماموران قانون می‌شوند از اصلی‌ترین دشمنانش. او هم به سراغ افرادی که می‌رود که دست قانون به آن‌ها نمی‌رسد. حتی اگر آن سوی مرزها باشد.تبمن، آن سوی مرزحالا وجه تشابهِ دیگرِ آن‌ها به چشم آمد؟ این افراد هر سه از قانون فراتر رفتند. دشمنانشان هم، چنین بودند. اما ویژگی اینان، در سر داشتنِ عدالت است. آن‌ها برای اجرای عدالت دست به قانون‌شکنی زدند و بیننده هم با آن‌ها موافق بود. تک تک بینندگان در موقعیت‌های کلیدی، از قانون شکنی این قهرمانان از ته دل راضی بودند.دیگر چه شخصیت‌هایی با این ویژگی می‌شناسید؟ اگر بگردید کم نیستند. معروف ترین‌هایشان ابرقهرمان‌ها هستند. مثل آقای شگفت‌انگیز و خانواده‌اش، مرد عنکبوتی در تمام دنیاهای موازی و ...قانون شکنان دوست‌داشتنیجا دارد در باب ارتباط قانون و عدالت، ساعت‌ها و روزها و سال‌ها صحبت شود. کتاب‌ها نوشته شود و نتیجهٔ نهایی حاصل نشود! من با این بحث‌های فلسفی کاری ندارم. غیر از آرمان عدالت‌خواهی چه معنایی در این فیلم‌ها نهفته است؟ فقط داستان هستند؟ من با دیدن این الگوی تکرار شوند، فکرهایی به سرم می‌زند. این همه فیلم که برای توجیه قانون‌شکنی‌های عادلانه ساخته می‌شوند، این همه هزینه برای چیست؟ من خودم هم شاید گاهی معتقد به قانونمندیِ صددرصدی نباشم. اما این تبلیغات بیش از این‌ها به نظر می‌رسد.با دیدن این فیلم ها به این فکر می‌کنم که چه کسانی در دنیا مشغول قانون شکنی هستند و می‌خواهند یک ملحفه از عدالت روی کار‌هایشان بکشند؟ چه کسانی نیاز به توجیه اعمالشان دارند، در صورتی که در دادگاه نمی‌توانند از خود دفاع کنند؟ چه کارهایی انجام می‌شود که به جز با داستان‌سرایی، دلیلی نمی‌توان برایشان تراشید؟ آیا واقعا اتفاقاتی در جریان است یا من دچار توهم توئطه، آن هم از نوع حاد شده‌ام؟شاید خوشتان بیاید: https://virgool.io/@shadravan/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-vfzzfs1oimxz </description>
                <category>عرفان شادروان</category>
                <author>عرفان شادروان</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2020 01:09:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما مشکلی نداریم، شما هم نداشته باشید.</title>
                <link>https://virgool.io/@shadravan/%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-zujy2osfi47l</link>
                <description>من نمی‌خواهم حرف تکراری در بارهٔ کرونا و قرنطینه و مسائل مربوطش بزنم. شرایط را شرح نمی‌دهم که به اندازه و حتی بیش از آن شنیده‌ایم. در این دوران رویکرد آدم‌ها به چند گروه عمده تقسیم می‌شود. من نمی‌خواهم این رویکردها را لیست کنم و برشمارم. طرف‌دار لیست سازیِ وبلاگی، صرفا برای تولید محتوا نیستم. این رویکردها از «ما از کرونا نمی‌ترسیم، کار خودمون رو می‌کنیم.» و «از شبنه همه چیز عادی میشه.» گرفته تا خودکشی از ترس کرونا و برخوردهای عجیب دیگه، تنوع بالایی دارند. من می‌خواهم دربارهٔ یکی از رایج‌ترین رویکردها صحبت کنم.تنها کاری که از ما برمیاد اینه که علاوه بر رعایت فاصلهٔ اجتماعی، کار خودمون رو بکنیم و شاد باشیم.این رویکرد از چند جهت خوب است. اول این که اوضاع را بدتر نمی‌کند. به پخش شدن بیماری کمک نمی‌کند و عقلانی است. از طرف دیگر سعی می‌شود از قرنطینه ننالید و سر در کار خود، به بهترین صورتی که در این مدت ممکن است، به زندگی ادامه داد.در دنیای آنلاین این رویکرد زیاد به چشم می‌خورد. خیلی‌ها بدون این که از خانه بیرون بروند می‌توانند کارشان را تا حدی انجام دهند. این افراد صدای قالب فضای مجازی هستند. افرادی مثل برنامه‌نویسان، طراحان، تولید کنندگان محتوا و…. برای همین است که خروار خروار مطلب و پست در فضاهای مجازی با محتوایی شبیه «۱۰ راهکار برای بالا بردن بهره‌وری در دوران قرنطینه»، «رازهای حفظ سلامت روانی در ایام کرونایی»، «خاطرات من و کرونا» و… که می‌خواهند بگویند چه طور با این شرایط کنار آمده‌اند. این که برنامه‌ریزی کنیم، اخبار را دنبال نکنیم، کتاب بخوانیم و توصیه‌های دیگر.این‌ها همه خوبند. اما به نظر من کافی نیستند. جمعیت قالب این جامعه و حتی دنیا، زندگی‌شان با در خانه ماندن نمی‌چرخد. که اگر بعضی از آن‌ها خانه نشین شوند، گذران زندگی در قرنطینه برای همان گروه اول هم ممکن نخواهد بود. پرستاران، پاکبانان، پلیس، تولید کنندگان و فروشندگان محصولات ضروری و…. این افراد در معرض بیماری هستند. افراد دیگری هم هستند که کسب و کارشان تعطیل شده. نادیده گرفتن سختی این گروه‌ها با توجه به این که «کاری از دست ما برنمیاد» شاید برای حفظ سلامت روانی در کوتاه مدت مناسب باشد، اما:بنی آدم اعضای یکدیگرند / که در آفرینش ز یک گوهرندچو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرارتو کز محنت دیگران بی‌غمی / نشاید که نامت نهند آدمیقانون طلایی اخلاق می‌گوید همان طور با دیگران رفتار کن که انتظار داری با تو رفتار کنند. کافیست یک لحظه خودمان را بگذاریم به جای افرادی که شرایطشان مثل ما نیست. نمی‌توانند در خانه بمانند. برای خدمت‌رسانی شرایط سخت‌تری را تحمل می‌کنند. نمی‌خواهم بگویم خود را مسئول تمام بدبختی‌های دنیا بدانیم و عذاب وجدان داشته باشیم. اما برای افرادی که در حین انجام وظیفه و خدمت‌رسانی در جهت بهبود زندگی‌ما با مریضی یا شرایط سخت مواجه شده‌اند، حداقل بی‌قرار باشیم.مگه مرض داریم که بی‌دلیل با فکر به این چیزا خودمون رو آزار بدیم؟این همدردی و بی‌قراری، بی‌دلیل و خالی از لطف نیست. در وهلهٔ اول از نگاه سعدی جزو آدمیان قرار می‌گیریم و به اخلاق مداران می‌پیوندیم. در مرحلهٔ بعدی، این بی‌قراری منفعلانه باقی نخواهد ماند. حتی اگر آب‌هویج برای پرستاران نبریم، یک تشکر ساده هم از آنان به شیوه‌های گوناگون، شاید اندکی انرژی‌دهنده و دلگرم‌کننده باشد. یا به جای این که از این اوضاع صرفا سوءاستفاده کنیم و روی کلیدواژه‌های داغ موج سواری کنیم، با صرفه جویی در زندگی خودمان و حمایت مالی از افرادی که اوضاع نامناسب‌تری دارند، و دعوت مردم به این رفتارها، کمک کنیم تا این اوضاع سریع‌تر و راحت‌تر به سر شود. اگر دغدغهٔ مفید بودن و بهبود شرایط را داشته باشیم، راه‌های دیگری هم برای کمک کردن خواهیم یافت.البته که خیلی از افرادی که در این اوضاع، علاوه بر حفظ آرامش خودشان، برای حفظ شادی و آرامش دیگران هم مطلبی نوشته‌اند یا کاری انجام‌داده‌اند، دیگر در گروه منفعلان نیستند. ای کاش کمی هم بی‌قرار افرادِ در سختی باشند اگر می‌توانند. اگر هم نمی‌توانند به آنان اشکالی وارد نیست. فقط نباید آن رویکردی که تبلیغ می‌کنند را «بهترین کار» بنامند. اسمش «کمترین انفعال» است.</description>
                <category>عرفان شادروان</category>
                <author>عرفان شادروان</author>
                <pubDate>Thu, 16 Apr 2020 15:18:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی پیرتر بودم</title>
                <link>https://virgool.io/@shadravan/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-gdythuch9dmg</link>
                <description>در زندگی با مردم بیشماری ارتباط داریم. از نزدیکان و دوستانمان گرفته، تا رهگذرانی که با آن‌ها فقط یک لحظه چشم در چشم می‌شویم. برخی آدم‌ها که در خلال زندگی روزمره‌مان می‌بینیم، برای ما فرقی با درخت ندارند. در پیاده رو ایستاده‌اند و ما باید کمی مسیرمان را تغییر دهیم که با آن‌ها برخورد نکنیم. برخی را در مترو به خاطر این که نشسته‌اند در دل فحش می‌دهیم. برخی را اصلا نمی‌بینیم. تلاشی هم برای دیدنشان نمی‌کنیم.Photo by mauro mora on Unsplashاما من گاهی به خودم می‌آیم و به آدم‌ها به چشم انسان نگاه می‌کنم. به عنوان یک فرد. سعی می‌کنم از دید خودش به قضیه نگاه کنم. از این نظر که او هم زندگی می‌کند. داستان خودش را دارد. یک خودی دارد و همان طور که من با خودم فکر می‌کنم، او هم افکاری دارد. حقیقتی بیش از آن چه که به چشم می‌آید. آن که در پیاده رو ایستاده، بر خلاف درخت کناری‌اش، یک عمر خاطره و یک دنیا فکر و خیال درونش جریان دارد.Photo by Fernando Rodrigues on Unsplashاین دید مرا متعجب می‌کند. با رویکرد معمولم به شدت در تضاد است. درک کردن آدم‌ها، به این گونه، انرژی‌بر است و عادت به آن ندارم. برای همین چنین نگاهی برایم غیرمتعارف است. اما شگفتی آن بیشتر به شگفتی وجود انسان برمی‌گردد. این فکر که هر کسی به اندازهٔ خودِ من، فردیت دارد، مرا مبهوت می‌کند. من شاید کمی فردیت و شخصیت دوست صمیمی‌ام یا برادرم را ببینم. سرشت منحصر به فردشان را بشناسم. رویاهایشان، عقایدشان و خلق و خویشان را بپذیرم. وجودشان را درک کنم. اما آن موتور سواری که یک لحظه از جلوی چشمم می‌گذرد چه؟ او هم آدم است؟ بله! آن فردی که پشت چراغ قرمز بی‌دلیل بوغ می‌زند چه؟ ما معمولا از عمد این حقیقت را نادیده می‌گیریم. تلاش برای این که دنیا را از دید دیگران ببینم، می‌تواند ساعت‌ها مرا به فکر وادارد.Photo by Rob Curran on Unsplashاول سعی می‌کنم همه را کنار هم در سرم تصور کنم. همهٔ فردیت‌های موجود را در یک نگاه ببینم. این که هر کسی که در این دنیا زندگی می‌کند، او هم فکر می‌کند. همین حرف بدیهی به شدت برایم شگفت‌انگیز به نظر می‌رسد. وقتی به زندگی همهٔ افرادی که در این دنیا زندگی می‌کنند و زندگی کرده‌اند، از دید خودشان، از دید تک تک آدم‌ها، می‌نگرم، عظمت موضوع متحیرم می‌کند. به رویاهای یک خدمتکار کم سن و سال مصری در زمان فراعنه فکر می‌کنم؛ به استدلال‌های شخصی یک دلال مواد مخدر، شب قبل از خواب؛ به هیجان لحظه‌ای یک اسکی‌باز در حین اسکی آزاد. به زندگی شخصی فرماندهان جنگی در هر دو جبههٔ مقابل. و به شخصیت آدم‌هایی که در زندگی روزمره‌ام می‌بینم. بعد از عظمت موضوع، حس کوچک بودن و خواری شدیدی در من پدید می‌آید.  من چیزی بیش از بقیه نیستم. این برنامه‌های دور و دراز من، تصوراتم و حتی همین کلی نگری‌هایم، در این اقیانوس زندگی‌های زیسته‌شده روی این کره خاکی، به اندازهٔ یک قطره هم نیست.Photo by Matthew Henry on Unsplashاما این جا متوقف نمی‌شوم. کار جالب‌تری که می‌کنم، این است که خودم را واقعا بگذارم جای دیگر افراد. در واقع آینده‌ام را در آن‌ها تجسم کنم. چون قضیه شخصی است، این جا موارد انتخابی به مردهای بزرگ‌تر از خودم محدود می‌شود. خودم را به جای مرد میانسالی که از در اتوبوس وارد می‌شود می‌بینم. سعی می‌کنم از دریچهٔ ظاهرش، به وجودش بخزم و تمامش را تسخیر کنم. سپس نگاهی دقیق‌تر به اطراف بیاندازم. به این فکر می‌کنم من در آن سن چرا هنوز دارم از اتوبوس فکر استفاده می‌کنم؟ چرا چنین پیرهنی را با چنان شلواری پوشیده‌ام؟ چه شده که این قدر خستگی در چهره‌ام موج می‌زند؟ نه این که فقط به سوال‌ها فکر کنم. واقعا سعی می‌کنم جواب آن‌ها را بیابم و یک زندگی منطقی را براساس شواهد برای خودم متصور شوم. بچه‌تر که بودم، جوان‌ها گزینه‌های ثابتم بودند. مثلا می‌گفتم من وقتی بزرگ شوم، تیپ و قیافه‌ام شبیه این خواهد بود. یا هدستی شبیه آن خواهم خرید اما صدایش را کمتر می‌کنم. افکار سطحی‌تر بود. اما حالا غالبا پیرمردها خوراک تفکرم را فراهم می‌کنند. توجه به گذر عمر و کهولت و در ادامه مرگی قطعی، مکمل خوبی برای این بازی‌های ذهنی است. سوالاتم را کمی جدی‌تر مطرح می‌کنم. اولین سوال این است که من در آن سن چه کاری دارم که از خانه زدم بیرون؟ در آن زمان هدفم از زندگی چیست؟‌چرا هنوز در تهران زندگی می‌کنم؟ به چه چیزی وابسته شده‌ام؟ بعد برای هر کدام جوابی میابم و داستانی سر هم می‌کنم. قشنگ پیری‌ام را زندگی می‌کنم.Image by Mihai Paraschiv from Pixabay مثلا یک بار برای دیدن دخترم به تهران آمده بودم. به خانه‌اش سر زده بودم اما نوه‌هایم خیلی با منِ کم حرف و کم حوصله ارتباط برقرار نمی‌کردند. شب قبلش غمگین‌ترین شام زندگی‌ام را لقمه لقمه از گلو پایین فرستادم. حتی تلاش‌های دخترم برای شکستن جوِ سردِ مسبتد، موثر واقع نشد و سکوت تک تک جمله‌هایش را بلعید. صبح قبل از این که بقیه از خواب بیدار شوند از خانه زده بودم بیرون. بی‌دلیل و بی‌هدف. قبل از بیرون زدن کمی پول که با خود آورده بودم و فکر می‌کردم می‌تواند کمکی برای دخترم باشد را گذاشته بودم زیر رومیزی. رویم نمی‌شد که آن مبلغ که به زحمت جمع کرده بودم را صراحتا به دخترم بدهم. چرا که بعد از دیدن خرج و مخارجشان، متوجه شده بودم که آن مبلغ خرج چند روزشان را هم کفاف ندهد. و اصلا نیازی به آن نداشتند و حتما از قبول آن سرباز می‌زد و فکر این را نمی‌کرد که اگر آن را بگیرد دل من پیرمرد شاد می‌شود؛ از این احساس که هنوز هم می‌توانم به دردی بخورم. باری… از خانه به سمت مقصدی نامعلوم متواری شده بودم. در میانه‌های راه به خودم آمدم و دیدم بی‌آن که حواسم باشد، از پنجرهٔ بی‌آرتی به ردیف درخت‌های کنار اتوبان نگاه می‌کنم. هیچ فکر و خیالی در سرم نمی‌گذشت. فقط نگاه می‌کردم. کنارم هم یک پسرک جوان نشسته بود. فهمیدم بی‌آن که بدانم، دارم به سمت ترمینال می‌روم. اصلا دلم نمی‌خواست که بدون خداحافظی برگردم. دخترم حتما ناراحت می‌شد و این مرا می‌آزرد. پس حالا کجا داشتم می‌رفتم؟ اشک در چشمانم جمع شد و از این بلاتکلیفی خودم احساس حقارت کردم. نگذاشتم اشکم جاری شود. در نطفه خفه‌اش کردم. مثل بیست‌سال گذشته.حالا همیشه هم زندگی‌ام این قدر تیره و تار نیست. همین که بارها و بارها پیری‌ات را زندگی کنی، دیدت را بازتر می‌کند. وقتی پیر می‌شوی به این فکر می‌کنی که این همه که دویدی ارزشش را داشت؟ چه چیزهایی را با شادی به خاطر می‌آوری و حسرت چه چیزهایی را می‌خوری؟ و خیلی چیزهای دیگر که باید از سرتان بگذرد. به زبان خودتان. این که من این جا بنویسم فایده ندارد. در لابه‌لای روزمرگی‌تان، گاهی صدای آهنگ هندزفری را متوقف کنید، چشمتان را در اطراف بگردانید و خودتان را پیدا کنید. بگذارید ذهنتان بپرد و رها شود. برود و یک زندگی را تجربه کند و بیاید. برایتان سوغاتی‌های خوبی خواهد آورد. فقط اگر مثل من در مترو و اتوبوس چنین کاری را کردید، حواستان باشد که ایستگاه خودتان را، ایستگاه خودِ فعلیتان را، رد نکنید.</description>
                <category>عرفان شادروان</category>
                <author>عرفان شادروان</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 22:01:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر خوب فیلم دیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@shadravan/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-vfzzfs1oimxz</link>
                <description>Photo by Aneta Pawlik on Unsplashگسترش اینترنت و بهبود سطح کیفی آن، به کمک اجرا نشدن قوانین کپی رایت و حق مالکیت برای آثار خارجی آمد و تماشای فیلم و سریال را به یک تفریح ارزان و در دسترس برای همه تبدیل کرد. داشتن یک گوشی هوشمند کافیست تا بتوان همهٔ آثار منتشر شده تاریخ سینمای جهان را از نظر گذراند و به دلخواه برای تماشا کردن از بین آن‌ها انتخاب کرد. حالا هم که با سرویس‌های تماشای فیلم آنلاین و اینترنت رایگانشان، فیلم ندیدن را بر همگان دشوار کرده!به تدریج با رواج یافتن تماشای فیلم و سریال، حرف زدن دربارهٔ آن هم زیاد شد. در هر محفلی که حرفی از فیلم و سریال وسط می‌آمد، هر کسی چیزی برای گفتن داشت. کم کم باب معرفی فیلم و نقد فیلم هم داغ شد. حالا به جایی رسیده که کمتر وبلاگ‌نویسی پیدا می‌شود که یادداشتی بر فیلمی ننوشته باشد. سایت‌های نقد فیلم و پادکست‌های سینمایی مثل قارچ شیوع پیدا کردند. حالا عباراتی مثل «شاهکار تارنتینو»، «نولانِ قبل از دانکرک»، «واکین فینکس در برابر هیث لجر» و… نقل و نبات هر گفت و گویی هستند. کودکان هم از جوایز اسکار می‌نالند و آن را سیاسی می‌دانند. کافیست تا دوری در کافه‌ها بزنید تا نقدهای اینترنتی را از زبان بچه‌های دبیرستانی بشنوید. کافیست یا باز هم بگویم؟از نظر من این‌ها الزاما بد نیست. من نمی‌خواهم این افراد را تحقیر کنم؛ که خودم هم یکی از این افراد بودم؛ فقط کافه نمی‌رفتم. اما علاقه‌ام به فیلم و سریال باعث شده بود هر جا می‌رسیدم دربارهٔ فیلمی که دیده بودم صحبت کنم. بخواهم کمی عمیق‌تر به فیلم‌ها نگاه کنم و به جای این که فیلم‌ها را بر اساس بازیگر انتخاب کنم، بر اساس نویسنده و کارگردان لیست تماشایم را بچینم. آن موقع حرف‌های من هم به جز تکرار واو به واو آن چه خوانده و شنیده بودم نبود. در هر زمینه‌ای دوره‌ای خامی وجود که افراد خود را بزرگتر از آن چه هستند می‌بینند. نه که الان حرف بیشتری داسته باشم، صرفا آن شوق اولیه خوابیده و دیگر کمتر اظهار نظر می‌کنم.من هیچ ادعایی دربارهٔ نقد آثار سینمایی یا تحلیل و بررسی آن‌ها ندارم. فقط جایگاه خودم را کم و بیش شناخته‌ام. یک مخاطب عام، ولی پایه ثابت. من رابطه‌ام با فیلم را مشخص کرده‌ام و به دنبال آن چه نباید، نمی‌روم. من بیش از هر چیزی به عنوان سرگرمی به این موضوع نگاه می‌کنم و بعد از میزان قابل توجهی فیلم و سریالی که تماشا کرده‌ام، راه لذت بردن از سینما را آموخته‌ام. من می‌توانم از هر فیلمی لذت ببرم. راستش تقریبا هر فیلمی! به نظر من این یک مزیت است. در دنیای سینما به من بیشتر از یک منتقد خوش می‌گذرد. خیلی هم کار پیچیده‌ای نیست، صرفا باید درست به موضوع نگاه کرد. مهم‌ترین نکاتی که در این باره به نظرم می‌رسد را می‌توانید در ادامه بخوانید.۱. هدف فقط لذت بردن است.بله، من فقط با قصد سرگرم شدن به سراغ فیلم و سریال می‌روم. فواید دیگری هم دارد که از آن‌ها هم بهره‌مند می‌شوم اما به دنبال آن‌ها نیستم. خودم را با عنوان «یاد گرفتن» گول نمی‌زنم. اگر دنبال یادگیری باشم، فیل و سریال بازدهی به شدت پایینی نسبت به راه‌های دیگرِ آن دارد. کسی برای یاد گرفتن هنرهای رزمی به سراغ فیلم‌های بروس لی نمی‌رود. یا برای این که راه و رسم ادارهٔ یک امپراطوری مواد مخدر را بیاموزد، پای سریال برکینگ بد نمی‌نشیند. یا برای یاد گرفتن راه و رسم رفتار کردن با دوستان، تماشای فرندز کمک چندانی نمی‌کند. کسی که چنین دیدی دارد در اشتباه است. برای یاد گرفتن این‌ها روش‌های بهتری وجود دارد. باشگاه‌ها برای آموزش هنرهای رزمی درست شده‌اند، زندان‌ها (!) برای کارآزموده کردن ساقی‌های پایین‌رده، و اجتماع برای یادگیری ارتباط بستر مناسب‌تریست. بله از فیلم هم می‌شود یاد گرفت اما نه تمام آن چه که از راه درست، کامل‌تر و سریع‌تر می‌شود آموخت. راه درست یادگیری هر چیزی به جز زبان و مسائل تخصصی مربوط به سینما و مشتقاتش، فیلم دیدن نیست. در عوض باید روی سرگرم شدن و لذت بردن تمرکز کرد. این اولین و مهم‌ترین نکته‌است.۲. هیچ چیزی کامل نیست.اگر با نگاه نقادانه به سراغ هر چیزی بروید، می‌توانید اشکالاتش را بیرون بکشید. بدتر از آن زمانی است که فرد فیلم را دیده و لذتش را برده، بعد می‌رود نقدهایی از آن را می‌خواند و نظرات منفی را با خاطرهٔ خوشی که از فیلم داشته جایگزین می‌کند. بدتر از این هم می‌شود؟ بله می‌شود! این که قبل از تماشای فیلم نقدهای آن را بخوانیم و با در نظر داشتن همهٔ نقاط ضعف و اشکالات فیلم دیدن آن را شروع کنیم. دیگر دل و دماغی برای لذت بردن از فیلم برایمان می‌ماند؟ من هم گاهی متوجه فیلم برداری بد یا سوتی‌هایی جزئی در داستان می‌شوم، اما توجه کردن به آن‌ها و تمرکز روی اشکالات به جز این که حواسم را از لذت بردن پرت کند، چه سودی دارد؟ تازه غیر از آن خود اشکالات هم می‌روند روی مخ و بیشتر اعصاب آدم را به هم می‌ریزند. دوستی داشتم که با چنان حرصی از تجربهٔ تماشای فیلمی تعریف می‌کرد که گویی عده‌ای او را با هدف مجازات مجبور به دیدن آن کرده‌اند و به خواسته‌شان هم رسیده‌اند. من نقد کردن، این کار دردناک و لذت‌کُش را، می‌گذارم برای منتقدان که با کارشان شاید به عوامل فیلم در ادامهٔ راهشان کمک کنند. من کارم چیز دیگریست. من قرار است لذت ببرم. شما هم سخت نگیرید، شل کنید و لذتش را ببرید.۳. خوبی‌هایش را ببین.از منظره لذت ببرید/ Photo by Adrien Aletti on Unsplashآن طور که فیلم‌بازان نقاط ضعف را پیدا می‌کنند، در پیدا کردن نقاط قوت آب‌دیده نشده‌اند. اصلا گاهی برای یافتن اشکالات کار آن قدر خلاقیت به خرج می‌دهند و جزئی‌نگری می‌کنند که چیز دیگری از فیلم گیرشان نمی‌آید. آن چه من برایش تمرین کرده‌ام، دیدن نقاط قوت است. دیدن خوبی‌های فیلم، خوراکِ خوبی برای لذت بردن از آن است. من یاد گرفته‌ام از کدام فیلم چگونه لذت ببرم. با کدام فیلم غرق در موسیقی شوم و در حین تماشای کدام اثر، با داستان و قهرمان همراه شوم و کار به چیزهای دیگر نداشته باشم. چه فیلمی را باید مثل یک شاهکار نقاشی نگاه کرد و حضّ بصری از آن برد و کدام فیلم است که ساختار و فکر پشت آن، روح را نوازش می‌کند. یک بازیگری خوب در یکی از سکانس‌های فیلم کافی است تا موجبات عیش مرا فراهم کند. برخی افراد فیلم‌ها را با اشکالاتشان به ذهن می‌سپارند و برخی هم با نقاط قوت‌شان. شاید این موضوع از مهم‌ترین درس‌هایی بوده که من از فیلم دیدن آموخته‌ام. در روابطم با آدم‌ها هم، بدون این که اشکالاتشان را فراموش کنم، روی خوبی‌ها و ویژگی‌های مثبتشان تمرکز می‌کنم. حقیقت تغییر نمی‌کند اما حال من بهتر می‌شود.۴. راه حل، تنوع است.Photo by Nathan Dumlao on Unsplashحتما شده فیلمی را ببینید و به قدری از آن خوشتان بیاید که باز هم از آن بخواهید. دو ساعت تماشایش کمِتان بیاید. این حس در سریال بیشتر به چشم می‌خورد. آن سریال‌هایی که دلمان نمی‌خواهد تمام شود. تمام هم که می‌شود، دربه‌در به دنبال چیز مشابه‌ای می‌گردیم که همان مزه را بدهد، اما موفق نمی‌شویم. این با هدف من در تضاد است. گشتن و موفق نشدن لذت‌بخش نیست. سلاح من در مقابله با این مشکل، تنوع است. من به سراغ هر سبک و ژانر و کارگردان و بازیگری می‌روم. حد و مرز نمی‌شناسم. همان طور که گفتم یاد گرفته‌ام از هر کدام لذتش را ببرم. فیلم سیاه و سفید باشد یا رنگی، اکشن باشد یا کمدی، جدید باشد یا قدیمی، اسمی باشد یا گم‌نام برایم فرقی نمی‌کند. برای این که در یک ژانر یا یک گروه خاص از فیلم‌ها گیر نکنیم و بدون فیلم نمانیم، نباید به ژانرها و سبک‌های دیگر نه بگوییم. این کار غیر از لذت بخش بودنش، دید آدم را هم وسیع‌تر می‌کند. این که به همهٔ زندگی از دید درام نگاه کرد، رویکرد مفیدی نیست.۵. هر چیزی درست نیست.همهٔ فیلم‌های پدر و مادر دار، در زیر ظواهر خود، حاوی معنا و مفهومی هستند و برای رساندن پیامی ساخته شده‌اند. نگرش لذت‌گرایانهٔ من به این مقوله، مانع از دریافت این معانی، در حد فهم و ظرفیت خودم، نمی‌شود. این معانی در خیلی از اوقات از دید من نادرست است و نمی‌توانم نظر سازندگان فیلم را بپذیرم. مثل فیلم‌هایی که در ستایش مصرف‌گرایی ساخته می‌شوند یا آن‌ها که تمامِ حق را متعلق به یهودیان می‌دانند. من سعی می‌کنم بعد از دریافت معنی، درست یا نادرستی آن را بسنجم. پیش‌فرض من در مواجهه با فیلم‌ها این است که حرف آن‌ها نادرست است، مگر این که خلافش ثابت شود. این ذهنیت و عبور از معانی نادرست، به جای درگیر شدن با آن‌ها، به من اجازه می‌دهد تا بدون تعصب، بتوانم از خوبی‌های چنین آثاری هم سهم خودم را بردارم. کاربرد این رویکرد در زندگی و برخورد با افراد هم مشخص است دیگر.۶. قانع کردن بی‌فایده است.Photo by Priscilla Du Preez on Unsplashبا دوستانتان دربارهٔ فیلم‌هایی که دیده‌اید گفت و گو کنید و نظراتتان را رد و بدل کنید. شاید زاویهٔ دیدتان متفاوت بوده باشد و از شنیدن نگاه متفاوت او حیرت کنید. این صحبت‌ها هم می‌تواند لذت‌بخش باشد. در کل‌کل‌های از روی شوخی هم ممکن است لطیفه‌های جالبی برای خندیدن و شاد بودن شکل بگیرد. فقط حواستان باشد که سعی نکنید نظراتان را به کرسی بنشانید و دیگران را قانع کنید. این حوزه به شدت سلیقه‌ای است. یاد بگیریم سلایق دیگران را بپذیریم و برای تغییرشان، تلاش بیهوده نکنیم. بیش از این که برای گفتن نظرتان تلاش می‌کنید، به حرف دیگران گوش کنید. این آشنا شدن با طیف وسیع‌تری از نظرات لذت‌بخش‌تر از تکرار نظرتان در جمع‌های مختلف است.۷. قانع شدن بی‌فایده است.همان طور که نباید نظرتان را به دیگران تحمیل کنید، تحت تاثیر حرف دیگران هم قرار نگیرید. این مورد برای من زیاد پیش می‌آمد. به قدری از فیلمی خوشم می‌آمد که سرخوش و شادی کنان به سمت IMDB روانه می‌شدم که با یک نمرهٔ عالی احساسم را بیان کنم؛ در آن جا به امتیاز کم فیلم مواجه می‌شدم و به خودم شک می‌کردم. بعد کم کم نظر من هم دربارهٔ آن فیلم تغییر می‌کرد. اما حال اگر زمین و زمان از فیلمی بد بگویند، از این که از آن خوشم آمده خجالت نمی‌کشم و در دل برای کسانی که نمی‌توانند از آن لذت ببرند افسوس می‌خورم.در آخر باید بگویم که حرف من این نیست که این عرصه سبک و صرفا یک سرگرمیست. نه! من چنین نگاه نادرستی به یکی از بزرگترینِ صنایع، فاخرترینِ هنرها و پرمخاطب‌ترین و موثرترینِ رسانه‌های موجود ندارم. من عظمت کار را می‌بینم. حتی اگر به درستی آن را درک نکنم، می‌فهمم که بزرگتر از چیزیست که بشود آن را دست کم گرفت. فقط سعی کرده‌ام کارکردش را برای خودم، به عنوان یک مخاطب عام، پیدا کنم و آن طور که باید از آن بهره‌مند شوم.</description>
                <category>عرفان شادروان</category>
                <author>عرفان شادروان</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 16:50:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف و عمل</title>
                <link>https://virgool.io/@shadravan/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%88-%D8%B9%D9%85%D9%84-rd0vg5go349l</link>
                <description>نوشتن همیشه به یک صورت نیست. نوشتن گاهی می‌تواند از جنس حرف زدن باشد و گاهی از جنس عمل کردن. گاهی از جنس انفعال است و گاهی از جنس فعالیت. گاهی برای تفره رفتن است و گاهی برای وارد عمل شدن. گاهی نکردن است و گاهی کردن.برخی که می‌خواهند کاری را شروع کنند می‌نشینند و برنامه ریزی می‌کنند. برای آینده. نمی‌خواهند بی‌گدار به آب بزنند. هزار جور طرح بلندپروازانه روی کاغذ می‌آورند. تا صحبت از کار می‌شود، جلسات شروع می‌شود و کاغذها را می‌آورند تا باز طرح ریختن را شروع کنند. بعد از یک سال هم می‌بینی هم‌چنان کارشان به جز چند رساله و نوشته، خروجی دیگری نداشته. نه که برنامه ریزی بد باشد یا کار کردن نیاز به طرح و فکر نداشته باشد، اما هر کاری به اندازهٔ نیازش. گاهی این جلسات برنامه‌ریزی تبدیل به می‌شوند به بهانه‌ای برای فرار از کار. برای خود من هم پیش آمده. مدت‌ها در نوشته‌ها و یادداشت‌های شخصی‌ام از از وبلاگ‌نویسی می‌نوشتم. مزایایش را برای خودم برمی‌شمردم و تصمیم می‌گرفتم وبلاگی برای خودم دست و پا کنم. طرح‌هایی در سرم می‌پروراندم، ایده‌هایی برای نوشتن پست انتخاب می‌کردم و پیش‌نویس‌هایشان را در ذهنم می‌نوشتم. حتی شده بود بعضی‌هایشان را هم روی کاغذ بیاورم. با این قصد که به زودی که وبلاگ را راه بیاندازم، از آن‌ها استفاده خواهم کرد. این روند بیش از یک سال طول کشید. شاید بعضی‌ها توقع داشته باشند کاری که این قدر برایش وقت گذاشته شده، دقیق و عالی شروع شود. اما نتیجهٔ چه بود؟ نوشته‌هایی بیات که دیگر خواندنی نبودند. تپه‌ای از ایده‌های کهنه که روی هم فسیل شده بودند. بدون حتی یک پست منتشر شده. روزهای بسیاری دربارهٔ وبلاگِ خیالی‌ام می‌نوشتم، وبلاگی که قرار بود بی‌نقص شروع به کار کند. اما نوشتنی که فقط حرف بود و منجر به عمل نمی‌شد.حالا کمی از نوشته‌هایی بگویم که از نوع عملند. جدی‌اند و نمی‌توانی سرسری بروی سراغشان. یا کارند و یا منجر به کار می‌شوند. خروجی‌شان می‌شود کتاب و مقاله؛ می‌شود گزارش‌هایی که به کار می‌آیند. نوشته‌هایی که در حین نوشتن، رس نویسنده را می‌کشند. پای آن‌ها زحمت کشیدن لازم است و عرق ریختن. کلمه کلمه‌شان انرژی می‌برند و هر خط از آن‌ها نویسنده را خسته‌تر می‌کنند. این نوشته‌ها ارزشمندند و اثر گذار. نه مثل حرف‌هایی که می‌آیند و نمی‌مانند. این جا نمی‌توانم تجربه شخصی‌ام را برایتان تعریف کنم. چون چنین تجربه‌ای نداشته‌ام. تمرین‌هایی کردم و ادایش را درآوردم، اما هنوز آن قدر جدی ننوشته‌ام.سعدیا گرچه سخندان و مصالح گویی         به عمل کار برآید به سخندانی نیستمطالعه هم می‌تواند فعال یا منفعل باشد. مطالعهٔ منفعل، وقت تلف کردن است و فریب دادن خود. به عنوان تفریح انجام می‌شود. کسی که برای خودسازی بهبود شخصیتش، ده‌ها کتاب می‌خواند و کوچک‌ترین تغییری در رفتارش ایجاد نمی‌شود. اما مطالعهٔ فعال تمرکز می‌خواهد. آدم را خسته می‌کند. شخص در آن به دنبال جواب است. باعث رشد و پیشرفت می‌شود. برای یادگیری برنامه‌نویسی و نقاشی و هر مهارت دیگری، ازبر کردن همهٔ کتاب‌هایی که در آن موضوع نوشته شده، کمکی نمی‌کند. مطالعه هم لازم است، اما به اندازه و فعالانه.اگر دقیق‌تر نگاه کنیم بسیاری از رفتارهای دیگر را هم می‌توان در این دسته‌بندی بگنجانیم. فکر کردن هم می‌تواند سازنده باشد؛ یا چیزی بیش از خیال‌پردازی‌هایی بی‌ثمر نباشد. حرف زدن هم می‌تواند سازنده باشد؛ یا فقط روده‌درازی و هجو. حتی برخی نگاه کردن‌ها هم می‌توانند انسان را رشد دهد. مشاهدهٔ دنیا و عبرت گرفتن از مخلوقاتِ خالق. یا نگاه کردنی که بود و نبودش فرقی نکند.</description>
                <category>عرفان شادروان</category>
                <author>عرفان شادروان</author>
                <pubDate>Thu, 02 Apr 2020 18:40:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدیه نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@shadravan/%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-q9t82ey6deos</link>
                <description>Photo by Joanna Kosinska on Unsplashوقتی آدم‌ها شخصی را دوست دارند، سعی می‌کنند این علاقه را به شیوه‌های گوناگونی بروز دهند. ماچ و بغل که فعلا توصیه نمی‌شود. برخی به هر بهانه‌ای از محبوبشان تعریف می‌کنند. بعضی‌ها وانمود می‌کنند که نسبت به او بی‌تفاوتند. حتی شده که در این ابراز احساسات‌ها کار به دعوا کشیده! اندکی‌هم هستند که مثل آدم می‌روند و به محبوبشان می‌گویند «دوستت دارم».هنگامی که کسی را دوست میداری، او را از این محبت آگاه کن، زیرا این کار، دوستی بین شما را محکم تر می کند. - امام صادق(ع)یکی از پسندیده‌ترین روش‌ها برای ابراز علاقه، هدیه دادن است. هدیه کارکردهای متفاوتی دارد. از کارکردهای نامشروعش مثل چشم و هم‌چشمی و پزدادن حرفی نمی‌زنم. از فواید هدیه می‌توان به ماندگاری‌اش اشاره کرد. شما که به محبوبتان می‌گویید دوستت دارم، اگر واقعا از ته دل باشد، تا ابد در ذهن او ثبت می‌شود؛ اما ذهن که یک جا نمی‌ماند. در طول روز به هزاران جا و ناکجا سرک می‌کشد. اگر یک هدیه مثل یک ساعت یا یک خودکار به او داده باشید و در بین این مشغولیت‌های روزانه چشمش به آن بیافتد، باز آن جملهٔ دوستت دارم در سرش تکرار می‌شود. فایدهٔ دیگرش تنوعش است. من دوستان زیادی دارم که دوستشان می‌دارم. برای ابراز علاقه که لازم نیست حتما نیمهٔ گمشده‌ام را بیابم. می‌روم به همه‌شان می‌گویم «دوستت دارم» اما این حق مطلب را ادا نمی‌کند. هر کدام را به نوعی دوست می‌دارم؛ مخصوص خودش. دوستت دارمی که یکسان از دهان من خارج می‌شود، این تفاوت‌ها را نشان نمی‌دهد. در هدیه دستم باز است و می‌توانم تفاوت قائل شوم. برای یکی کتاب، برای یکی فندک! دیگر ویژگی هدیه غیر از قدر و اندازه‌اش است. من جملات محبت‌آمیز زیادی بلد نیستم. اگر بلد باشم هم خجالتی‌تر از آنم که از خیلی از آن‌ها استفاده کنم. اصلا می‌شود بروم به دوستم بگویم «تو روشن‌ترین ستارهٔ شب‌های تاریک منی.»؟ به زبان آوردن همین جملهٔ دوستت دارم گاهی خودش پدر درمی‌آورد. نمود علاقه در کلامِ محدودِ من، محدود است. این که من به یکی دو بار بگویم دوستت دارم و به دیگری سه بار بگویم دوستت دارم، توفیری ندارد. اما با تعداد هدیه و ارزش هدیه‌ها می‌توان به نوعی علاقه را درجه بندی کرد و نشان داد.متاسفانه هدیه دادن خرج دارد. هدیهٔ نامناسب دور ریختنِ پول است. یادم می‌آید در کودکی برای تولدم از یکی از اعضای فامیل یک شکلات خوری هدیه گرفتم! شکلات خوری؟ واقعا؟ یک شکلات می‌توانست حس بهتری القا کند. آن قدر آن هدیه ناگوار بود که نه تنها خودش را سر به نیست کردم، که تمام تلاشم را در جهت فراموش کردن یاد و خاطره اش به کار بستم. که به شکست انجامید! آن شخص مرا شبیه شکلات‌خوری دوست داشت؟ میزان علاقه‌اش بود؟ هر چه بود نمی‌دانم و نمی‌خواهم بدانم. البته تقریبا مطمئنم که آن شخص اصلا به این چیزها اهمیت نمی‌داده و آن شکلات‌خوری را کسی مثلا همسایه‌شان به مناسبت خانهٔ جدیدشان کادویی برده بوده. بحثِ آن شکلات‌خوری نیست. بحث ارزش است. فرض کنید می‌خواهید برای من هدیه‌ای تهیه کنید (خیلی ممنونم، راضی به زحمت نیستم.) و بودجه‌ای برای آن در نظر گرفتید. چه چیزی بخرید خوب است؟ فرض کنید قیمت آن شکلات‌خوری ۱۰ هزار تومان (به نرخ همان روزها) است. ارزش آن بعد از هدیه دادنش چقدر می‌شود؟ حداکثر پونصد تومان! حالا اگر با آن پول کتابی بخرید و یک یادداشت هم اولش برایم بنویسید چقدر می‌شود؟ در این صورت ارزش هدیه، بیش از ۱۰ هزار تومان خواهد شد. یک گزینهٔ دیگر هم هست که همان ۱۰ هزار تومان را بگذارید در پاکت و عطا کنید به بنده. در آن صورت همان ۱۰ هزار تومن است. البته این آخری خیلی برای ابراز علاقه مناسب نیست!متوجه هستید چه می‌گویم؟ با شناخت طرف مقابل و انتخاب هدیهٔ مناسب می‌توانید از بودجه‌تان بهترین استفاده را ببرید. تازه این‌ها فقط دربارهٔ ارزش مادی‌اش است. یک هدیه می‌تواند ارزش معنوی (بخوانید غیر مادی) هم داشته باشد. اصلا اصل کار همین جاست. آن یادداشتی که اول کتاب برای بنده نوشتید، به قیمت کتاب اضافه نکرد، اما ارزش معنوی آن را بالا برد.اگر دقت کرده باشید خیلی از اوقات ارزش گذاری روی آثار هنری سخت است. معیار درست و جامعی برای تعیین قیمت یک اثر هنری وجود ندارد. اما ارزش معنوی کارهای هنری بسیار است. آن را هم نمی‌توان سنجید، ولی مشکلی نیست. چون اصلا ارزش معنوی سنجیدنی نیست. من آثار هنری را به عنوان هدیه می‌پسندم. اگر شما یک تابلوی فرش برایم بیاورید خوش‌حال می‌شوم. اما نه به خاطر بار هنری و ارزش معنوی‌اش! تا زمانی شما پول داده‌اید و آن را خریده‌اید و من هم به عنوان یک کالا نگاهش می‌کنم، ماده، اجازهٔ خودنمایی به معنا نمی‌دهد. مخصوصا اگر لوکس و قیمتی باشد. اما خودتان آن را برای من بافته باشید، اوضاع فرق می‌کند. اصلا قیمتی روی آن گذاشته نشده که بخواهد ارزش معنوی آن را تحت الشعاع قرار دهد.می‌دانم که حرف‌هایم مستدل و محکم پیش نمی‌روند. حرف اصلی‌ام کوتاه است و قصد دارم مقدماتی برایش بتراشم که ساده از کنارش رد نشوید. چیزی نمانده دیگر.همان‌طور که گفتم من به نوشتن به عنوان یک مهارت و هنر نگاه می‌کنم. همهٔ متون اثر هنری نیستند اما کسی نمی‌تواند بگوید نویسندگی هنر نیست. حالا نمی‌شود یک نوشته را به عنوان هدیه به کسی تقدیم کرد؟ یک تکه هنری، یک داستان کوتاه، یک دل‌نوشت. حاصل هنر نویسندگی. لزومی ندارد در آن نوشته از علاقه‌مان به آن شخص حرفی زده باشیم. هر متنی که ارزشی داشته باشد. اگر شخصی باشد و مثلا به صورت نامه نوشته شود می‌تواند تاثیر بیشتری بگذارد. اما یک شعر هم می‌تواند هدیه مطلوبی باشد. همین بود حرفم. برای محبوبتان هدیه بنویسید. حالا هر چیزی که دوست داشتید. هر چیزی که می‌توانست نمایانگر علاقه‌تان باشد.اگر چنین پیشنهادی به مذاقتان خوش آمد و خواستید چنین هدیه‌ای بدهید، بهتر است یک نسخهٔ فیزیکی از نوشته‌تان را هدیه بدهید. مثلا یک نامه بهتر از یک ایمیل است. ماناتر است به نظرم و بیشتر باعث یادآوری می‌شود. می‌توانید جملهٔ کوتاهی، مثلا در حد همان دوستت دارم را روی کاغذ بنویسید. اگر خوش خط باشید می‌توانید هنر خطاطی را هم به هنر نویسندگی‌تان اضافه کنید و یک تابلوی کوچک برای روی دیوار یا روی میز درست کنید. می‌شود متن کوتاهی را در یک کارت پستال نوشت یا متن بلندی را در قالب یک کتابچه تهیه کرد. در این موارد بد نیست اشاره کنید که هدیهٔ اصلی نوشته است، نه کارت پستال یا چند برگ کاغذ A4.حرف آخر این که در این گرانی لازم نیست نگران جیبتان باشید. با خرج کردن کمی ذوق و احساسات، هدیه‌ای باارزش‌تر از هر آن چه می‌توان خرید خلق کنید. دوست بدارید و علاقه‌تان را ابراز کنید. قبل از نوشتن، دست و خودکارتان را ضد عفونی کنید.</description>
                <category>عرفان شادروان</category>
                <author>عرفان شادروان</author>
                <pubDate>Sun, 29 Mar 2020 23:01:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتیاد به داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@shadravan/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B9%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-j0fbe2mwrkw2</link>
                <description>Daniel Fishel/Thrillistنیاز نبود خودم را واکاوی کنم و خلق و خویم را بشکافم و بیرون بریزم تا از عشق و علاقه‌ای که به داستان دارم آگاه شوم. همه چیز واضح و روشن بود. از کودکی، داستان‌های شب، هر قدر که ساده بودند و هر قدر که خسته بودم، تا پایانشان مرا با خود می‌کشیدند. بعدتر جزو معدود افرادی بودم که از کتابخانهٔ مختصری که در دبستان داشتیم، با خواهش و تمنا بیشتر از تعدادی که اجازه می‌دادند، کتاب به امانت می‌گرفتم. کتاب خواندن‌ها ادامه داشت و جدی‌تر شد تا جایی که با فیلم و سریال آشنا شدم. فیلم و سریال عطش من به داستان را آشکار کرد. تا قبلش شاید گمان می‌رفت که من به کتاب علاقه داشته باشم؛ اما معلوم شد که این کشش مختص کتاب نیست و اصل کار داستان است؛ کتاب کاغذی و الکترونیک و صوتی و فیلم و سریال هم نمی‌شناسد. حتی گاهی خسته کننده‌ترین مهمانی‌ها، با خاطره‌گویی یکی از آشنایان از یک ماجرا برایم جذاب و به‌یادماندنی می‌شد. در سال‌های اخیر هم که با پادکست‌ها آشنا شدم، از میان اولین پادکست‌هایی که شنیدم خوراکم را یافتم. پادکس چنل‌بی که به بهترین وجه این خواسته‌ام را ارضا می‌کرد و می‌کند. خلاصه که من از هیچ کانالی برای دریافت داستان و بهره‌مند شدن از آن، بی‌نصیب نماندم. حتی گاهی سعی می‌کنم به وقایعی که دور و برم رخ می‌دهد، مثل یک روز در سفر یا حتی ساعتی در خانه، به چشم داستان نگاه کنم. بنشینم و رفتار و روابط دیگران را به عنوان فیلم تماشا کنم.مدتی هم هست که می‌دانم این یک علاقهٔ معمولی نیست. وقتی چند روزی فرصت نمی‌شود که کتابی بخوانم یا فیلمی ببینم، هم‌چنین حواسم نیست که از زندگی داستان بکشم بیرون، گرفته و بی‌حوصله می‌شوم. من رسما به داستان معتاد شده‌ام. این اعتیاد، به جز لذت سرشاری که در زمان مصرف (!) به انسان می‌دهد، مزیت‌های دیگری هم دارد. اول در دسترس بودنش است. همان طور که بالاتر گفتم، به خاطر روش‌های گوناگونی که برای بیان داستان وجود دارد، بالاخره به شیوه‌ای می‌شود به آن رسید. آخرین سنگرش هم خیال است. ذهنی که داستان‌های زیادی شنیده و دیده باشد، توانایی‌اش برای تولید داستان بالا می‌رود. نه لزوما در حد داستان‌های درجه یک، اما کار را راه می‌اندازند. مزیت دوم تنوعش است. تنوع در ظرف‌ها را نمی‌گویم، تنوع در محتوا. داستان‌ها، از بی‌نهایتیِ واقعیت هم بیشترند. ته ندارند. انواع ژانرها و موقعیت‌ها و شخصیت‌ها و اتفاقات و…. هیچ‌وقت خسته‌کننده و تکراری نمی‌شود. چون ته ندارد. این را گفته بودم یک بار؟ باز هم می‌گویم: ته ندارد! مناسب هر سلیقه‌ای داستانی پیدا می‌شود. هر حرف و منظوری را می‌شود پیچید لای داستان و فرو کرد در خودآگاه و ناخودآگاه مخاطب. البته این آخری را اگر از دید مخاطب که من باشم ببینیم، بیشتر شبیه ضعف است! بگذریم.دیگر ویژگی داستان، آموزنده بودن آن و شیوهٔ آموزشش است. ممکن است من بنشینم و یک کتابِ غیر داستانی، پر از گزارش و تحقیق و آزمایش دربارهٔ موضوعی بخوانم. یا کتابی باشد که لیستی از نکات خوب را جمع کرده باشند. با خواندن این‌ها، شاید مطالبشان در حافظه‌ام بماند، اما به نگرش و بالاتر از آن، زندگی‌ام راه پیدا نمی‌کند. اما سال‌ها بعد از خواندن یک رمان، متوجه می‌شوم که فلان رفتارم را فلان کتاب که به قهرمانش علاقه داشتم به یادگار دارم. تاثیر داستان‌ها جزئی و عمیق است. یک تغییر کوچک، چه بفهمی و چه حواست نباشد، ایجاد می‌کنند. این حرف شاید دربارهٔ همهٔ داستان‌ها هم درست نباشد. اما حداقل در زندگی خودم که نگاه می‌کنم، تاثیر داستان‌ها بیشتر از آموزش‌های مستقیم بوده.بالاتر گفتم که من به کتاب و فیلم علاقه داشتم و معلوم شد که این‌ها دو علاقهٔ مجزا نیستند، که هر دو از یک منشاء واحد سرچشمه می‌گیرند. اخیرا خواستم همین علاقه را هم کالبد شکافی کنم و باز هم پایین‌تر بروم. این روش خوبی برای خود شناسی است. چیزهایی که دوستشان می‌دارید یا از آن‌ها تنفر دارید را بچینید روی میز و سعی کنید نقاط مشترکشان را بیابید. مثلا یکی که شکلات و بستنی و چای نبات را دوست‌دارد، احتمالا به طعم شیرین علاقه دارد. هر چه پی این علایق و نفرت‌ها و کلا دلیل هر تصمیم و رفتاری را بیشتر بگیریم و بالاتر برویم، به ذات و سرچشمه که وجودمان است نزدیک‌تر می‌شویم. حالا من نمی‌خواهم این جا از روان‌شناسی و این چیزها حرف بزنم. بگذریم!داشتم می‌گفتم که سعی کردم تا ببینم لایهٔ زیرینِ این شیفتگی نسبت به داستان چیست. از این جا به بعد حرف‌هایم بیش از پیش شخصی می‌شود. شاید نتوانم قابل فهم بیانشان کنم یا دلیلی برایشان بیاورم. در طی مدت‌ها فکر کردن و بیرون ریختنِ دل و رودهٔ شخصیتم به این نتیجه رسیدم که من نسبت به زندگی حریصم. می‌خواهم بیشتر زندگی کنم. بیشتر تجربه کنم. یک عمر برایم کافی نیست. کمم می‌آید. برای همین است که مدام سرم می‌جنبد و به زندگیِ این و آن ناخنک می‌زنم. داستان‌ها عصارهٔ زندگی هستند. من داستان‌ها را سر می‌کشم تا نیاز تمام نشدنی‌ام به زندگی را برطرف کنم. البته این جا هم نقطهٔ پایان نیست. ممکن است پشت این هم، انگیزهٔ دیگری پنهان شده باشد. ممکن است وجودم دارد دنبال چیزی می‌گردد که هنوز پیدایش نکرده و برای بیشتر گشتن به زندگی بیشتر نیاز دارد. شاید دارد در به در دنبال معنا و مفهوم زندگی می‌گردد! جلوتر نرویم بهتر است. اصلا کمی هم برگردیم عقب.Youst/Getty Imagesاین که من می‌دانم ریشهٔ اعتیادم به داستان، تشنگی نسبت به زندگی است، نباید مرا از این داستان‌جویی بازدارد؟ مگر نه این که هر چه بیشتر در لحظه، در زندگی خودم باشم، بیشتر می‌توانم زندگی را تجربه کنم؟ این حرف از زاویه‌ای می‌تواند درست به نظر برسد. تا جایی که تاثیر ادبیات ظرفیت ذهنی را برای جذب و درک لحظه در نظر نگیریم. همین داستان‌ها و آموزه‌هایشان، غیر از تجربهٔ مستقلی که برایمان تعریف می‌کنند، افق دیدمان و ظرفیتمان را هم گسترش می‌دهند تا همین زندگی‌خودمان را هم بهتر، دقیق‌تر و عمیق‌تر تجربه کنیم. شخصی که عشق را از لیلی و مجنون آموخته، در مقایسه با کسی که به چیزی که در Titanc دیده می‌گوید عشق، تجربهٔ متفاوتی از یک رابطهٔ عاشقانه را تجربه می‌کند؛ و کسی که از هر دو ناآگاه است و فقط چند نقل قول عاشقانه در شبکه‌های اجتماعی دیده، اصلا می‌داند به دنبال چه چیزی در رابطه می‌گردد؟ من نمی‌خواهم بگویم بدون این که آثار رمانتیک را خواند/دید/شنید نمی‌توان عاشق شد، اما همان طور که گفتم، اگر ظرفیتمان بسط یافته باشد، می‌توان تجربهٔ بیشتری از لحظه لحظهٔ آن داشت. حالا عشق فقط یک مثال است. دربارهٔ هر مفهومی می‌توان چنین حرفی را زد.حرف آخرم این باشد که اگر با چنین دیدی به داستان‌ها بنگریم، فرصت خوبی هستند و می‌توان از آن‌ها استفاده کرد؛ برای رشد، برای زندگی. فقط باید حواسمان باشد که به سراغ داستان‌های عالی برویم و روی داستان‌هایی که برای خواندن/دیدن/شنیدن انتخاب می‌کنیم، حساسیت بیشتری به خرج دهیم. اگر داستان‌های مناسبی می‌شناسید که دید و نگرشتان را تغییر داده‌اند، خوش‌حال می‌شوم معرفی کنید.</description>
                <category>عرفان شادروان</category>
                <author>عرفان شادروان</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 01:37:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی خوابت نمی‌برد، بیدار باش!</title>
                <link>https://virgool.io/@shadravan/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-irk1naoswulo</link>
                <description>بعضی شب‌ها می‌شود که خواب به چشمانت نمی‌آید. خسته‌ای و باید بخوابی اما هر چه می‌کنی خوابت نمی‌برد. گاهی دلیلش را می‌دانی، گاهی هم نمی‌فهمی چه مرگت است. زیر پتو می‌روی، گرمت می‌شود. پتو را کنار می‌زنی سردت می‌شود. آن قدر از این پهلو به آن پهلو می‌شوی که چیزی نمانده پهلوهایت تاول بزنند! از طرفی به کارهای فردا صبح فکر می‌کنی، به کلاست یا به سرکارت؛ از طرفی هم هر چه می‌کنی خوابت نمی‌برد. ساعت را نگاه می‌کنی و متوجه می‌شوی که قرار است امروز را هم با چشمان قرمز، اعصاب خرد و به چرت زدن بگذرانی. نه شب را استراحت کرده‌ای و نه از روزت می‌توانی چیزی بفهمی.دلیل این بی‌خوابی‌ها بسیار متعدد می‌تواند باشد. گاهی استرس برای اتفاق بزرگی که فردا قرار است بیافتد، گاهی دغدغه‌ها و دل‌مشغولی‌ها، گاهی درد یا مشکل جسمی. مثلا خود من شب‌هایی که کباب یا فلافل می‌خورم خوابم نمی‌برد. مدتی است که متوجه شدم به خاطر تشنگی ناشی از این غذا هاست. حالا یا شب‌ها از خوردن این غذاها پرهیز می‌کنم، یا سعی می‌کنم قبل و بعدش آب و مایعات فراوان بخورم که همین هم گاهی دلیل دیگری برای بی‌خوابی می‌شود! من نمی‌خواهم دربارهٔ این دلایل و راه‌های مقابله با آن‌ها صحبت کنم. می‌خواهم دربارهٔ زمانی حرف بزنم که در رخت‌/تخت خواب، خودمان را آزار، و به زمین و زمان فحش می‌دهیم.هر کسی به اندازه‌ای با خودش آشنا شده که این شب‌ها را از همان سر شب حدس بزند. نه همیشه اما معمولا زود متوجه می‌شود که امشب‌هم از آن شب‌هاست. با این که می‌داند قرار نیست خوابش ببرد باز تلاش می‌کند که بخوابد و در اکثر اوقات در حدسش موفق بوده، نه در تلاشش. چرا این زمان‌هایی که قرار نیست بخوابیم را بیدار نمی‌مانیم؟ چرا در جایمان وقت تلف می‌کنیم؟ حالا که قرار نیست بخوابیم، بهتر نیست بی‌خیال خواب شویم و به بیداری بپردازیم؟من در این مواقع فعالیت‌های متفاوتی را تجربه کرده‌ام و می‌خواهم چند مورد را این جا ذکر کنم تا شاید در مواقع بی‌خوابی به درد شما هم خورد. در این تجربیات خیلی زود متوجه شدم که شرایط با روز متفاوت است و به هر کاری نمی‌توان پرداخت. مثلا تماشای تلوزیون یا آشپزی مشخصا گزینه‌های مناسبی نیستند!۱- خواندنمن همیشه چند کتاب کنار رخت‌خوابم دارم. هم برای مطالعه قبل از خواب و هم برای این جور مواقع. در اکثر اوقات بعد از نیم ساعت کتاب خواندن، خوابم می‌گیرد و می‌خوابم. یعنی اگر همان طور در جایم غلت می‌زدم بعید بود که خوابم ببرد اما با این کار هم از زمانم استفاده کرده‌ام، هم به خوابم رسیده‌ام. همیشه هم این طور نیست که خوابم ببرد. بعضی اوقات صبح می‌شود و با صدای زنگ ساعت بلند می‌شوم تا با کمک یک قهوه به ادامهٔ روزم بپردازم. معمولا در این مواقع هوشیاری کافی برای تمرکز روی کتاب ندارم و انتخابم برای مطالعه، کتاب‌های داستانی یا شعر است. معمولا برای خواندن شعر در این زمان‌ها از اپلیکیشن میکده استفاده می‌کنم. چه شب‌هایی که تا صبح، رمانی را تمام کرده‌ام و به جای این که آن شب، شبِ بدی برای من باشد، به یک شب به یادماندنی تبدیل شده.۲- انجام کارهای عقب‌ماندهراستش این «عقب‌مانده» را صرفا برای زیباتر شدن عنوان به آن اضافه کردم، ولی می‌توان کارهایی که هنوز عقب نیافتاده را هم انجام داد. مثل چک کردن ایمیل‌های کاری، نوشتن یک گزارش یا هر کار دیگری. کارهایی که امکان دورکاری دارند که برای این زمان حرف ندارند. مثل ویرایش، ترجمه، تدوین، برنامه‌نویسی و…. من خودم تجربه خوبی در برنامه‌نویسی در این زمان‌های مرده دارم. گاهی کاری که قرار بوده در روزِ آتی انجام دهم را همان شب انجام داده‌ام و با خیال راحت تا ظهر خوابیده‌ام!۳- نوشتننوشتن برای من به جزوی از زندگی‌ام تبدیل شده. گاهی برای حل مسئله‌ای، مکتوب فکر می‌کنم و بهتر از روشِ «روی هوا» به نتیجه می‌رسم. گاهی با خودم درد دل می‌کنم. گاهی صرفا می‌نویسم تا افکار پریشانم را سامان بدهم و آرامشی نسبی بیابم. دربارهٔ نوشتن حرف زیاد است من نمی‌خواهم از فواید آن بگویم. در دل شب زمان مناسبی برای نوشتن است، حتی اگر مثل من نویسنده نباشید. شده که با نوشتن و رسیدن به همان آرامش نسبی که بیان کردم، بی‌خوابی‌ام هم برطرف شده و از ادامهٔ نوشتن بازماندم.۴- قدم زدنقدم زدن هم از بهترین روش‌ها برای آرام شدن است. برای فکر کردن به دغدغه‌هایی که خواب را از چشمانمان ربوده‌اند. من هیچ‌وقت قدم زدن و پیاده‌روی را جدی نمی‌گرفتم. با خودم می‌گفتم من که این همه در روز مجبور به طی مسافت و راه رفتن هستم، زمان جداگانه برای آن چه معنا دارد؟ پیاده‌روی برای پیرهاست! من که جوانم اگر بخواهم فعالیت بدنی داشته باشم، می‌توانم به ورزش‌های واقعی بپردازم. اما واقعیت این است که پیاده‌روی فقط یک فعالیت جسمی نیست. اگر پارک یا مسیر مناسبی در نزدیک منزلتان وجود دارد، خودتان را از امتحان کردن این گزینه محروم نکنید.۵- گوش کردنگوش کردن به آهنگ یا پادکست هم در این مواقع می‌تواند جذاب و مفید باشد. انتخاب خود من بیشتر پادکست است. گاهی هم خسته‌تر از آنم که بخواهم به ورودی‌هایم دقت کنم و آهنگ‌های بی‌کلامی که مخصوص چنین شرایطی انتخاب کرده‌ام را پلی می‌کنم. در پادکست‌ها هم انتخاب اولم معمولا چنل‌بی است. بارها و بارها شده که با قصه‌گویی شبانهٔ علی بندری به خواب رفته‌ام.۶- استراحت کردنگاهی شب‌ها آدم با خستگی جسمی به رخت‌خواب می‌رود. بدنش از کار زیاد کوفته شده. یا با زیاد نشستن یا ایستادن، به بدنش فشار آمده. ممکن است که بی‌خوابی هم با این شرایط همراه شود. در این مواقع می‌توان همان طور در جا دراز کشید. به قصد نخوابیدن! با این هدف که صرفا جسم در وضعیتی کم فشار بیاساید. شاید فردا هم‌چنان از کم‌خوابی و خواب‌آلودگی رنج ببریم، اما فشارهای جسمی کاهش می‌یابند و تحمل روز را برایمان آسان‌تر می‌کند. این مورد مکمل خوبی برای موارد دیگر هم هست. مثلا بعد چند صفحه نوشتن یا دقایقی قدم زدن، می‌توانیم دراز بکشیم و ریلکس کنیم.۷- دیدناز دیگر تفریحات من دیدن فیلم و سریال است. توضیح نمی‌دهم که برای این کار هدفون از لوازم ضروری است. آن‌هایی که اهل این تفریح باشند نیاز به توضیح بیشتری ندارند. تنها نکتهٔ منفی این مورد این است که احتمال برطرف شدن بی‌خوابی به حداقل می‌رسد. یعنی گاهی حتی با این که بسیار خسته‌تر هم می‌شوم و ممکن است در حین دیدن چشمانم برود و مجبور شوم فیلم را به عقب برگردانم، باز تا فیلم تمام نشود دلم نمی‌آید دیدن آن را متوقف کنم.۸- بازی کردنمنظورم بازی کامپیوتری یا بازی در گوشی‌های هوشمند است. این هم شبیه قبلی است و مخاطب خاص خودش را دارد. بعضی از بازی‌ها برای چنین زمان‌هایی مناسب ترند. شاید بعدا لیستی از بازی‌های موبایلی مناسب را در پست جداگانه‌ای گفتم.حتما کارهای بسیار دیگری نیز در این شب‌ها می‌توان انجام داد. فقط مزاحم دیگران نشوید کاری کنید که صبح از بی‌خوابیتان راضی بوده باشید. این که سوار ماشین شوید و به چرخیدن در شهر بپردازید هم راهیست، ولی وقتی بدون تولید آلودگیِ بی‌دلیل، مخصوصا در این وضعیت هوای شهرهای بزرگ، می‌توان شب را سر کرد، چه نیازی به آن داریم؟پ.ن.: همین پست‌هم حاصل یکی از این شب‌هاست.</description>
                <category>عرفان شادروان</category>
                <author>عرفان شادروان</author>
                <pubDate>Sun, 22 Mar 2020 03:26:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنویسم که چه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shadravan/%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D9%87-vao1qcxrwdth</link>
                <description>از نوجوانی وقتی مطلبی در وبلاگی می‌خواندم و از آن خوشم می‌آمد، درونم به نوعی دوست می‌داشتم که آن را من نوشته باشم. وقتی شعری یا متنی می‌خواندم که حاوی نکته یا فکر زیبایی بود، دلم می‌خواست من هم توانایی خلق چنان چیزی را داشته باشم. گاهی هم به امید نوشتن قلم به دست می‌گرفتم و صفحاتی را سیاه می‌کردم. کدام شخص است که چیزی بخواند اما گاه و بی‌گاه تلاشی برای نوشتن نکرده باشد؟ نوشته‌های من هم مثل بیشتر نوشته‌های دیگر از این جنس، چیز ارزشمندی از آب درنمی‌آمدند. تفننی بودند و با فاصله از هم نوشته می‌شدند. همه یک جورهایی شبیه هم می‌شدند. گذشت و کم‌کم بی‌خیالش شدم.وقتی بعدتر توصیه وبلاگ‌نویسان را دربارهٔ وبلاگ‌نویسی و مزایایش دیدم، دوباره دلم خواست که بنویسم، اما حرف‌های همیشگی که «من که هستم که بنویسم؟» یا «آخر چه کسی نوشته‌های مرا می‌خواند؟» یا «چه بنویسم که فایده داشته باشد؟» و امثال این‌ها در سرم می‌گذشت. من نویسنده نیستم ولی انگار برای آن‌ها هم چنین مشکلاتی پیش می‌آید. تا جایی که جناب دولت‌آبادی می‌نویسد:کدام نویسنده‌ای را در جهان می‌شناسید که از خود نپرسیده باشد «برای چه می‌نویسم؟» و کدام نویسنده‌ای را می‌شناسید که به دنبال این سؤال دست از نوشتن کشیده باشد؟درست است که ظرافت این کلام در قسمت دومش است، اما اشارهٔ من به قسمت نخست آن است. اگر به دنبال دلیل و توجیه باشیم، دلایل ننوشتن بی‌شمار است و دلایل قانع کننده برای نوشتن و مهم‌تر از آن ادامه دادنِ آن، به سختی گیر می‌آید. راستش من در این چند سال، چند باری وبلاگ‌هایی ساختم و پستی‌هایی درشان قرار دادم، اما زود فیتیله‌شان خاموش می‌شد و ادامه پیدا نمی‌کرد.در مجموع مهم‌ترین مشکل من این بود که نویسنده نبودم. علاقه به نوشتن، هر چند کم، وجود داشت اما نمی‌نوشتم. تا ۲ سال پیش که دلم خواست یک مهارتی را برای یادگیری انتخاب کنم. داشتم بین مهارت‌های هنری می‌گشتم تا ببینم کدام با سلیقه‌ام جور در می‌آید که دوباره یاد نوشتن افتادم. گفتم چرا یک بار عین آدم نوشتن را یاد نگیرم؟ رویش وقت بگذارم و به چشم یک مهارت به آن نگاه کنم. مهارتِ انتقال مفاهیم به وسیلهٔ کلمات. با کلمات کار کنم تا استفاده از آن‌ها دستم بیاید. هدف دیگری نبود. نمی‌خواستم وبلاگی داشته باشم که معروف شوم؛ نمی‌خواستم کتاب بنویسم؛ نمی‌خواستم تولید کنندهٔ محتوا باشم و پول دربیاورم. صرفا می‌خواستم نوشتن را بیاموزم. چیزی که متاسفانه در مدارس به دانش‌آموزان یاد نمی‌دهند و بیشتر فارغ‌التحصیلان در این نظام آموزشی، از نوشتن یک پیامک عاجزند و غلط‌های املایی و نگارشی، اصلا نمی‌گذارد به کژتابی‌ها که بارها باعث ایجاد سوءتفاهم‌های ناخوشایند شده بپردازیم. همهٔ این‌ها فقط دربارهٔ یک پیامک ساده بود. چه برسد به یک گزارش یا نامه که در طول زندگی و کارهای معمول، هر کسی گاها به نوشتنشان نیاز پیدا می‌کند. من هم از این قاعده مستثنا نبودم و برای نوشتن یک ایمیل معمولی به مشکل برمی‌خوردم. نوشتن یک مهارت پایه است و در زندگی به کار می‌آید. چرا نوشتن را نیاموزم؟خلاصه با جست و جو در اینترنت دربارهٔ یادگیری نوشتن و نویسندگی، با شاهین کلانتری و مدرسه نویسندگی‌اش آشنا شدم که احتمالا به زودی کمی درباره‌اش بنویسم. تمرین‌ها و توصیه‌هایی برای تقویت نوشتن در آن جا بود که من آرام آرام انجام می‌دادم. سعی می‌کردم هر روز بنویسم که نمی‌شد و به هر دلیلی مدتی وقفه می‌افتاد؛ ولی باز شروع می‌کردم.به غیر از مزایای شخصی نوشتن روزانه و خلوت کردن با کاغذ، الان دیگر در نوشتن پیامک یا حتی ایمیل سختی و دشواری احساس نمی‌کنم! حتی گاهی حس می‌کنم که می‌توانم بیشتر از آن هم بنویسم. به حداقل‌های نوشتن برای رفع نیازهای یک فرد غیر نویسنده مجهز شدم. دیگر از نوشتن فراری نیستم و صفحهٔ خالی کاغذ مرا نمی‌ترساند. اما ترس انتشار و خوانده شدن هنوز وجود دارد. تا این که دوباره مزایای وبلاگ‌نویسی به گفتهٔ عاملانِ امر، در سرم چرخید. گفتم بالاخره این جا را ایجاد کنم و برخی یادداشت‌هایی که در این مدت نوشته‌ام یا قرار است بنویسم را این جا بریزم تا ترسم از انتشار بریزد. پس اگر تا این جای متن را دنبال کرده‌اید، از شما عذر می‌خوانم. در این جا متنی برای خوانده شدن نمی‌نویسم. این جا بیشتر حکم یک سطل زباله برای دور ریختن یادداشت‌های فعلی است، تا جا برای یادداشت‌های بهتر باز شود. احتمالا در نوشته‌های این جا اشکالات زیادی به چشمتان خواهد خورد. چون هنوز در نوشتن به اندازهٔ کافی مهارت ندارم و اصلا هدف از دور ریختن (انتشار) این متن‌ها همین است. قرار است نوشته‌های بهتری به جایشان بنویسم.</description>
                <category>عرفان شادروان</category>
                <author>عرفان شادروان</author>
                <pubDate>Tue, 17 Mar 2020 19:29:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>