<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های قایق</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shaghaiegh</link>
        <description>در باب زندگی و روزهایش</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 06:21:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/22514/avatar/j1EAUO.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>قایق</title>
            <link>https://virgool.io/@shaghaiegh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>&quot;روی نقص هایم ریش در نمی آید&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@shaghaiegh/%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%B5-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B1%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-krgjk1iqmfqo</link>
                <description> یک:  خواهرزادهٔ سه ساله ام زمین خورده و زیر چانه اش را هشت تا بخیه زده اند. خواهرم نگران است و غصه میخورد و بقیه هی دائم میگویند دختر که نیست پسر است رویش ریش در می آورد. مادرم تعریف میکند که خواهرم وقتی بچه بوده آبجوش میریزد روی سینه اش و تاول میزند و بدجور میسوزد. همسایه مادربزرگم گفته مگر میخواهد هنرپیشه بشود. به مادرم میگویم مگر هنرپیشه ها نباید سینه سوخته باشند؟ میگوید قدیم ها خب بازیگرها لخت و پتی بودند و سر و سینه شان همیشه پیدا بوده. (خواهرم متولد سالهای قبل انقلاب است).  بعد شروع میکند زخم های مختلف ش را نشانم میدهد و داستان هایش را تعریف میکند و می گوید چیزی نیست خوب میشود.دو: یک و سال اندی ام بوده توی شهربازی سالَک صورتم را میگزد و جایش زخم میشود و در همهٔ عکسهای یک سالگی ام دایرهٔ سیاهی روی گونه سمت راستم نقش بسته، صد و دوازده تا آمپول خوردم و مادرم یک چشمش اشک بوده و یک چشمش خون.  دکتر تاکید کرده &quot;دختر هست و زخمش بدجا&quot;. بیست و هفت سال بعدش افتادم زمین و ابرو یم پاره شد. هنوز باند را باز نکرده بودم و نمیدانستم زیرش چه خبر است که همه در جهت روحیه دهی میگفتند: &quot; بعدا رویش تتو میزنی یا فوقش مداد میکشی&quot; و هربار زدم زیر گریه نه چون نگران نقص زیبایی ام بوده ام چون اجتماع هُلم میداد سمت اینکه &quot;ایرادی در کار است اما نگران نباش راهی برای حل و فصل ایرادها وجود دارد&quot;.   خودم فکر میکردم دختر هستم که هستم، روی نقص هایم ریش در نمی آید که در نیاید به جهنم اما هربار باید توی آرایشگاه یا زیر دست اپراتور پلنگِ لیزر توضیح دهم و بشنوم که &quot; آخ ابروهای پُر و مشکی ات حیف شده&quot;، این در حالی ست که خودم فراموش میکنم ابروی سمت چپ م مثل راستم نیست و گونهٔ سمت راستم مثل گونهٔ چپم نیست. توی آینه وقتی نگاه میکنم از خودم خوشم می آید و ماتیک قرمزم را که میزنم بیشتر خوشم می آید و همین کافی به نظر میرسد.</description>
                <category>قایق</category>
                <author>قایق</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 20:33:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;نه آن دلبر که جان فرسود از او&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@shaghaiegh/%D9%86%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88-wozjpsniudma</link>
                <description> نیمه شب، بیخوابی زده به کله ام. توی تشکم غلت میزنم و از اولین قرارهای بعضا عاشقانهٔ ملت میخوانم. مهدی معارف متنی نوشته با عنوان &quot;ما معمولی های دوست داشتنی&quot;، سر آخر از جماعت دنبال کننده دعوت کرده تا از اولین قرارهایشان بنویسند. ملت با استیکر خنده و ذوق تعریف کردن، از ملاقات های مذهبی که به من دست نزن گرفته تا ملاقات با همکلاسی سال دوم دانشگاه: &quot;توو اولین قرار دستش خورده به چایی و ریخته روو لباس طرف الان منتظرن دختر دومشون به دنیا بیاد&quot; &quot;توو اولین قرار رفت جاده چالوس آش زدن و فکر نمیکردن سالهای بعد همه دلیل خوشی هم باشن &quot; &quot; توو اولین قرار جزوه رد و بدل کردن هنوز بععد هیجده سال قاه قاه به اونروز میخندن&quot; و هزاران کامنت هپی اند با هر هر و کر کر و ایموجی فراوان. من فقط کامنت گذاشتم که ازین خبرهای زیبا هم همیشه برای معمولی های دوست داشتی نیست. البته که من تا بیست و سه سالگی ام هرگز فکر نمیکردم معمولی ام. فکر میکردم گلی از گلهای بهشتم! حالا یک نفر از راه میرسد با صدای رسا میخواند تا شقایق هست زندگی باید کرد بعد من پشت چشم نازک میکنم او خنجر رو فرو میکند توی سینه و قلبش را شرحه شرحه میکند! همهٔ داستان با اولین تجربهٔ دیت دود شد و به آسمان فرو رفت! اولین قرارم با یک آرتیست کهنه کار و معروف بود، همان سال جایزهٔ جهانی مهمی رادر لندن برنده شده بود! نه آنکه آدمها رابه خاطر موقعیت اجتماعی شان بخواهم اما خب از پیشنهاد قرار کمی قند در دلم آب شده بود. بی خبر از آنکه قرار اولمون منجر میشود به بالا بردن صدای من و گفتن جملهٔ &quot;همین بغل من را پیاده کن!&quot; قرار دومم پس از پنج ماه دیالوگ های شبانه روزی اتفاق افتاد. بد قیافه تر از چیزی بود که در عکسها دیده بودم، کمی جا خوردم، با این حال به زعم خودم پیش تر به روح دلنشین ش دل باخته بودم. احساس میکردم تمام سیستم گوارشم از درون داغ شده. از تئاتر شهر تا انقلاب دو میلیون بار آب دهانم را قورت دادم و یک کلمه حرف نزدم. اینبار صدایم بالا نیامد اما خب کم کم و به مرور زمان، خودم زدم کنار و پیاده شدم. دیر پیاده شدم اما از ده تا جانم هنوز سه چهارتایی باقی مانده بود. جانها را نگه داشتم برای خودم و دست خودم را گرفتم و کشیدم کنار. کشیدن که نه ساده کشیدن، انگار هزار کیلومتر خودت را بکشی روی آسفالت داغ. قرار سوم تا هزارم با اختلاف ناچیز تماما عین هم بود.  اتفاقا داستانهای ما معمولی های دوست داشتنی آنقدرها هم هپی اند و سرخوشانه نیستند، معمولا یا تکه ای از خودمان را جا میگذاریم جایی یا خراش بر میداریم یا کور میشویم یا قلبمان سیاه میشود. ما معمولی ها با داستانها و سبک عاشقی کردمان، دوست داشتنی هستیم، گاه حتی شبیه اسطوره ها میمانیم اما برای دیگران، نه برای آنانی که باید. ما معمولی های دوست داشتنی فقط معمولی دوست داشتی هستیم نه یک کلمه بیشتر نه یک کلمه کمتر. نه معشوق نه آن دلبری که جان فرسود از او.</description>
                <category>قایق</category>
                <author>قایق</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 20:31:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;آکاردئون و داستان ننه خمیری&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@shaghaiegh/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A6%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%86%D9%87-%D8%AE%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C-dfr9vxtvsbet</link>
                <description> بدجوری سرد و بارانی بود. خسته و لیچِ آب از سرکار به خانه میرفتم. منتظر بودم هرچه زودتر به چای و کنج اتاقم نزدیک بخاری برسم. نزدیکی‌های خانه مردِ چهره آشنایی دیدم. گمان بردم &quot;س&quot; جان است. &quot;س&quot; جان تقریبا پنج سال قبل برای دو یا شاید هم سه ماه معلم موسیقی من بود. از آن دست آدمهایی که با فضای مجازی کاملا بیگانه‌اند، نه تلگرام نه اینستاگرام و نه هیچ چیز دیگر. فقط یه یک شماره و یک موبایل خسته داشت؛ برای اطلاع‌دادن کنسلی کلاس در مواقع ضروری یا جا به جایی ساعت‌ها.  خودش بود، جلو رفتم و سلام کردم. اول نشناخت گفت اسمت نرگس بود، ها؟ بعد که هزارتایی اسم دختر گفت و چندتایی نشانه دادم یادش آمد و البته حق داشت نه شاگرد مدام‌ش بودم نه خاطره‌ای با هم داشتیم، خجالتی (چون نت‌ها را اشتباه می‌خواندم) و کم حرف بودم. کم همدیگر را دیده بودیم؛ تقریبا دو ماه چهار جلسهٔ یک هفته در میان. پرسید که چه می‌کنی و تا الان حتما عالی شده‌ای در نواختن. گفتم نه و همان سال ول کردم. من آدم اینکار نبودم. گفتم البته نیتِ عالی شدن هم نداشتم، میخواستم آنقدری راه بیفتم که در سفر توی خیابان ساز بزنم و بخشی از خرج سفرم را در بیارم که نشد.چهره‌اش چیزی بود بین غم و تعجب! گفت: &quot; عه چرا به من نگفته بودی هدفت چی بوده؟&quot; گفتم: &quot;خب نمیدانم فکر کردم مهم نیست خب البته شما هم هیچ وقت نپرسیدی چرا؟!&quot; در جواب آدمایی که می‌پرسند چرا به من نگفتی، همیشه همین است: &quot;خب نپرسیدی&quot; از یادآوری این که آرزویم به شکست خورده بود کمی چشمانم خیس شد. چند دقیقه سکوت کرد و بعد ادامه داد: &quot;خب شاید اگر درباره‌اش حرف زده بودیم متد دیگه‌ای رو در پیش میگرفتیم.&quot;  گفتم حالا پنج سال گذشته و من توی سفر ساز نزدم اما تصویرهایم را از خودم و ساز هرگز نزده ام را در سفر فروختم و خب این ایده چندان هم به آرزویم بی‌ربط نبود. مسیرمان یکی بود. تا یک جایی قدم زدیم و بعد خداحافظی کردیم.تمام آن شب را اما داشتم به این فکر می‌کردم که اگر حرفش را زده بودیم الان سر از کجا در آورده و چه می‌کردم. خیابانی محلی در تفلیس در حال ساز زدن یا شاید ساز به دوش در فرودگاه فرنتس لیست. داشتم فکر می‌کردم چند میلیون حرف نزده دارم، چند هزار بار خواستم چیزی بگویم و نگفتم چون فکر کردم مهم نیست یا دست کم فقط برای من مهم است. مادرم همیشه تعریف میکرد، مادربزرگی ش &quot;عَزی&quot; قصه‌ای را برایشان نقل می‌کرده به اسم &quot;ننه خمیری&quot;: &quot; زنی بود تنها و بی‌کس، بی‌فرزند و بی همسر. حرف‌ها در دل داشت و به هیچ کس نمی‌زد. روزی با خمیر نان، عروسکی ساخت و گذاشت توی صندوق، هر روز درش می‌آورد و حرفهایش را به عروسک خمیری میزد. سرانجام یک روز عصبانی چاقو را به دل ننه خمیری فرو کرد و دید در دلش تَشتی از خون است&quot; این را مادرم وقتی مدرسه‌ای بودیم می‌گفت، همیشه تاکید داشت حرف دلتان را بزنید و البته بیشتر منظورش وقایع مدرسه بود. که خب من اصلا آدم‌ش نبودم نه در بزرگسالی نه در کوچکسالی.</description>
                <category>قایق</category>
                <author>قایق</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 20:30:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;می‌دانی، بی‌خبری اگر آدم را نکشد، فلج که می‌کند&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@shaghaiegh/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%DA%A9%D8%B4%D8%AF-%D9%81%D9%84%D8%AC-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-s7e9viuscj56</link>
                <description>روز سوم: سرباز جنوب غربی&quot;ن&quot; جان، مامان راست می‌گفت آدمیزاد از فردا روزش خبر ندارد. گمان کنم اول بار که این جمله را گفت هفده یا هجده ساله بودم، جوان و خام. به محض اینکه این جمله از دهان‌ش بیرون آمد، پر قدرت جواب دادم: &quot;اشتباه می‌کنین اتفاقا فردا عین روز روشنه آدم هرجور بخواد زندگیشو همون جور میچینه،علف که نیستیم آدمیم!&quot; بماند که سالها بعد زندگی نشانم داد که گاه مثل یک اسب چموش جوری یورتمه می‌رود و می‌پیچد سمت مخالفت که هیچ چیز جلو دارش نیست. مامان راست می‌گفت آدمیزاد از فردا روزش خبر ندارد. یک شب خوابیدیم و بیدار شدیم و بنزین گران شد و دسترسی ما به عالم و آدم قطع. همه نگرانند و منم!  نگران ته ماندهٔ جوانی و طومار آرزوهای باقی مانده برای برآورده شدن. دوستانم خارج از ایران گاه‌گداری پیامی می‌دهند و خبر می‌گیرند. یکی‌شان در سفر اخیرش به ایران دلباختهٔ سربازی شده در شهری حوالی جنوب غربی کشور. دیروز برای ثانیه‌ای اتصالم با جهان دوباره برقرار شد. هزار پیام گرفتم، دوست عاشق دل‌ش مثل سیر و سرکه جوشیده برای سرباز. آخرین پیامش این بود: &quot;خبری از کشته شدن سربازی در جنوب غربی نشنیده ای؟&quot;روز چهارم: معشوق ها و محبوب های دور دست&quot;ن&quot; جان، احساس کسی را دارم در تبعید. برای فرستادن جواب آخرین ایمیل ت آنقدر این دست و آن دست کردم که به کل از کف‌م رفت. حالا چاره‌ای ندارم جز نوشتن‌شان اینجا و این در حالی است که نمی‌دانم هرگز به دستت خواهد رسید یا نه.نیمه شب از خواب پریدم. انگاری تخته سنگینی افتاده باشد روی سینه‌ام. بیشتر از جنگ و بیشتر از شکستن کمر از گرانی، از قطع شدن ارتباط‌م با دنیا می‌ترسم. از اسارت، از حس تبعید. آرزوهایم را هر کدام کاشته‌ام گوشه‌ای از دنیا و آدم‌های زندگی‌ام پخش شده‌اند در جغرافیای جهان. &quot;ن&quot; جان می‌دانی، من خودم از آن نسلی بودم که در وایبر عاشق و فارغ شدم. البته یادم می‌آید اواخر عاشقی وایبر را تار و مار کردند و گمان کنم بخشی از فارغ شدنم در وایبر بود و بخشی در تلگرام. هنوز اسکرین‌شات‌های عاشقی ام با بکگراند آبی خالدار وایبر دارم. آن سال‌ها و چه بسا این سال‌ها آدم‌هایی از این دست کم نبودند و نیستند، معشوق‌ها و محبوب‌های دور دست. &quot;ن&quot; جان از یک طرف خدا را شکر می‌کنم پیش از قطعی اتصال با جهان، محبوب خودت را در دور دست یافتی و با هم جهنمی را که در آن جان  و روح آدمها پشیزی نمی‌ارزد را ترک کردید اما از یک طرف نگران همهٔ عشاق و همهٔ روابط دور دست‌ام. تعدادشان کم نیست سر می‌چرخانم و دور و برم به اندازهٔ انگشتان دو دست آدم می‌بینم که خودشان اینجایند و محبوبشان آنجا. &quot;ن&quot; جان میدانی، من از آن نسلی بودم که سالها دخترخاله م را، هم بازی بچگی ام رو از پشت تصویر شطرنجی و خراب اسکایپ دیدم. شادی اش را غم اش را و حتی بچه اش را تا سه سالگی.&quot;ن&quot; جان میدانی، بی خبری اگر آدم را نکشد، فلج که میکند.روز پنجم: بی مهریداستان اینترنت عین مَشک که تکان‌ش می‌دهی و کره و دوغ را از هم جدا می‌کند، آدمها را برایم از هم جدا کرد. یک طرف آنهایی که واقعا در زندگی‌ات هستند و یک طرف آنهایی که از سر تنهایی و حوصلهٔ سر آمده و بلکه بازیچه کردن هستند. این روزها تنها پیام‌هایم خلاصه می‌شود به روزی سه وعده از مامان: گرم بپوش، ویتامین ث بخور و خانه‌ای؟ و دوستان بی اندازه نزدیک و عزیز.همکارم دیروز بیست و سه ساله شده. تعریف می‌کرد نه کسی تبریک گفته نه زنگ زده. هر سال به وقتِ چنین روزی عکس ترگل و ورگلی از خودش با کیک و در حال فوت کردن شمع ها پست می‌کرده در صفحهٔ اینستاگرام‌ش و این تبریک‌ها بوده که از سوی دوست و آشنا و غریبه سرازیر میشده سمت‌ش. امسال هیچِ هیچ.&quot;ن&quot; جان دارم فکر می‌کنم ما همه یا دچار بی‌مهری هستیم یا دچار مهرهای توو خالی که مثل حبابی می‌ترکد و نیست و نابود می‌شود بی‌هیچ اثری.روز هفتم: بارش باران اسیدی&quot;ن&quot; جان می‌دانم آسمان همه جا همین رنگ است. اینجا ولی آسمانش باران اسیدی دارد. سالی یکی دوبار می‌بارد و هم چیز را تخریب می‌کند، اندوخته مالی‌ات، آرزوهایت و زندگی‌ات را. دوباره بلند می‌شوی زندگی‌ات را از نو می سازی و سال بعد با باران اسیدی بعدی همین آش و همین کاسه. &quot;ن&quot; جان خودم را سرزنش می‌کنم. برای ماندن خودم را سرزنش می‌کنم و این خیلی بد است آدم خودش را برای ترک نکردن سرزمینش سرزنش کند.میدانی دنیا، دنیاست! بهشت برین نیست. دنیا خار و گل را با هم دارد، کثافت و تمیزی را. کثافت همه جا هست از شمال اروپا بگیر تا جنوب خاورمیانه. کثافت، کثافت است اما داستان اینجاست که غلظتش فرق دارد و حالا بیش از هر زمانی غلظتش دارد ما را فرو می‌کشد پایین.</description>
                <category>قایق</category>
                <author>قایق</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 15:05:20 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>