<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Shaghayegh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shaghayeghij</link>
        <description>Digital Marketer</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:07:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1868/avatar/1zP6qm.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Shaghayegh</title>
            <link>https://virgool.io/@shaghayeghij</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حرف‌های نورالدین</title>
                <link>https://virgool.io/@shaghayeghij/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-oiefygz2zn9x</link>
                <description>نوالدین بازنشسته‌ی اداره برق بود. از آن پدربزرگ‌هایی بود که دوست داشتی یک ساعت بنشینی کنارش تا برایت حرف بزند. کتاب زیاد می‌خواند و زبان شیرینی هم داشت. از آن مردِ زندگی‌هایی بود که همه کاری می‌کرد تا خانواده‌اش راحت‌تر زندگی کنند.خاطره‌ی تکراری هم زیاد می‌گفت. مثلاً شخصاً خاطره‌ی عوض کردن لامپ‌هایِ خیابان تیردوقلو را بارها شنیده بودم. اینکه در آن شبِ سرد زمستانی با همکارش رسول، رفته‌اند تا چراغ‌ها را تعمیر کنند تا مردم بتوانند راهشان را پیدا کنند و بعد هم رسول وقتی داشته از تیر چراغ برق می‌آمده پایین، سر خورده و افتاده و کتفش در رفته و نوالدین همان جا جایش انداخته!هر بار هم برای اینکه حسِ خوبی داشته باشد، تعجب می‌کردم و ازش می‌خواستم جزئیاتِ بیشتری را برایم بگوید. امیدوار بودم همین که به ذهنش مراجعه می‌کند و سعی می‌کند خاطراتش را به یاد بیاورد، می‌تواند کمک کند تا سال‌های بیشتری از آلزایمر که همیشه از آن می‌ترسید، دور بماند.من ظهرها که از شرکت می‌زدم بیرون، معمولاً سرِ راهم سری هم به نورالدین و مهتاب میزدم. مهتاب مادربزرگم بود و من همیشه از اینکه اسم مادربزرگم مهتاب است، خوشحال بودم. به همین خاطر بود که از هردوشان اجازه گرفته بودم که با اسم کوچک صدایشان بزنم.آن روز اما اوضاع فرق می‌کرد. وقتی رفتم توی خانه، نورالدین روی مبل نشسته بود و داشت کتاب می‌خواند. مطمئن بودم که سعی می‌کند خودش را مشغول کند. رفتم نشستم پایین مبل.- چطوری مرد؟- الحمدلله...همین که خیلی کوتاه جوابم را داد، همین که کتابش را نبست و نگذاشت کنارش و نپرسید از اینکه امروز برایم چطور بوده، بیشتر مطمئنم کرد که اتفاقی افتاده. گفتم:- یه چایی کم رنگ با ما می‌خوری؟منتظر نماندم که جواب بدهد. بلند شدم و رفتم تویِ آشپزخانه. به مهتاب هم اشاره کرده که بیاید. همین طور که داشتم لیوان را از توی کابینت برمی‌داشتم به مهتاب گفتم:‌«چی شده؟»- هیچی. واسه سلما خواستگار اومده... فقط به هیشکی نگی...سلما دختر عمه‌ام بود. دخترِ مینو. مینو و بهروز – شوهرش - معلم بودند و توی دِه درس می‌دادند. آنطور که شنیده بودم، یک روز وقتی داشتند می‌رفتند سرِ کلاس، تصادف می‌کنند می‌روند تهِ دره. ماشینشان را بعد از سه روز با کمک اهالی دِه بیرون آوردند. اینطوری شد که سلما از همان موقع کنار مهتاب و نورالدین ماند و بزرگ شد.- نه نمیگم... حالا چرا انقدر ناراحته؟- ناراحت نیست. نگرانه...آب جوش را می‌ریزم رویِ چای.- نگرانِ پسره؟- هم اون، هم جهیزیه...و بعد دوباره انگار که یادش افتاده باشد، گفت: «به عابد چیزی نگی!» پدرم را می‌گفت.- نه نمیگم. اما تهش که چی؟ بالاخره که باید بفهمه.- آره اما الان نه. بذار یه کم قطعی‌تر بشه.دو لیوان چای را گذاشتم توی سینی و رفتم پیشِ نورالدین. سعی کردم سرِ حرف را باز کنم.- یعنی انقدر غریب شدیم با هم که نمیگی چی شده نورالدین خان؟با همان نگاه مهربانِ همیشگی‌اش نگاهم کرد و گفت:- پدرسوخته تو که رفتی همه چیزو از مهتاب پرسیدی!- آره خب پرسیدم. اما میخوام بدونم چرا نوالدین خانِ تهرانی خودش بهم چیزی نگفت!- نگرانم شقایق!لیوان چای را دادم دستش و گفتم: «نگرانِ چی؟ سلما که بچه نیست! خوب بزرگش کردی نورالدین... نگران نباش!»مهتاب از توی آشپرخانه آمد بیرون و کنارمان نشست. رو کرد به نورالدین و گفت: «خُب چرا نمیگی؟ اینا جوونن شاید یه راهی داشته باشن!» پیش دستی کردم و گفتم: «اگه مسئله جهیزیه است، من میتونم کمک کنم. خانواده‌ایم دیگه...»نورالدین نگاهم کرد و گفت: «ما ندار نیستیم که! من فقط نمی‌تونم با این اسباب‌بازیا کار کنم! الانم که آب می‌خوای بخوری باید با این ماسماسک‌ها بخوری!» منظورش از اسباب‌بازی و ماس‌ماسک، موبایل بود. هم می‌دانستم تحت فشار است و هم می‌دانستم که بیشتر این نباید ادامه بده؛ از اینجا به بعد کار عابد بود.تنها کاری که من می‌توانستم برایش انجام دهم این بود که خاطرش را از بابتِ ماس‌ماسک راحت کنم.- نگران اونش نباش نورالدین. این ماس‌ماسک همه قسطای منو سر وقت خودش پرداخت میکنه، قسط شمام روش. بعد من هر ماه باهات حساب میکنم. خوبه؟- آره بابا جان... دستت درد نکنه.نورالدین یک جرعه‌ی دیگر از چای‌ای که دیگر سرد شده بود را خورد و من می‌دانستم که ماس‌ماسک و وام شاید بهانه‌ بود؛ نورالدین دلش برای مینویش تنگ شده بود.</description>
                <category>Shaghayegh</category>
                <author>Shaghayegh</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2024 21:36:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیمه جادوگران کسب و کاری در دنیای جادوگری</title>
                <link>https://virgool.io/@shaghayeghij/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%B1%DB%8C-aaqjego0tyio</link>
                <description>پس از سال‌ها، بالاخره توانستم که یک شرکت بیمه در خیابان دایگون بنا کنم و به جادوگران خدمات بیمه‌ای ارائه دهم. جدای از کسب‌وکارهای معمول و اصناف مختلف میان جادوگران، خدمات بیمه‌ای که به مدرسه‌ی هاگوارتز تعلق می‌گرفتند از همه مهم‌تر بودند. چرا که جادوگران در مسیر یادگیری فن‌های جادوگری در معرض خسارت‌های جانی و مالی زیادی قرار می‌گیرند و همچنین آسیب‌های زیادی به بار می‌آورند. برای جادوگران رده‌بالا خدمات بیمه شوخی بود؛ آن‌ها می‌توانستند خسارت‌های خود را با جادو رفع کنند. اما برای جادوگران رده‌پایین و دانش‌آموزان مدرسه‌ی هاگوارتز، بازار بیمه حسابی گرم بود. به زودی یکی از ضروری‌ترین کارها پیش از پیوستن به مدرسه‌ی هاگوارتز و شروع اولین سال تحصیلی، بیمه‌ی دانش‌آموزان بود. والدین می‌بایست فرزندان خود را بیمه کنند و هر دانش‌آموز به عنوان مدرک باید بیمه‌نامه‌ی خود را به مدرسه تحویل دهد. بعد از اولین سال تحصیلی نیز موارد دیگری به لیست بیمه‌نامه اضافه می‌شد. مثلاً اگر دانش‌آموز قصد پیوستن به تیم‌های بازی کوئیدیچ داشت، می‌بایست پیش از پیوستن بیمه شود. همچنین بیمه‌ی کلاس درس هنرهای دفاع در برابر جادوی سیاه نیز بسیار مهم بود چون این کلاس از خطرناک‌ترین کلاس‌های دوران تحصیل دانش‌آموزان بود. بیمه دو نوع مسئولیت را تقبل می‌کرد: خسارات جانی و مالی‌ای که به دانش‌آموز می‌رسید و همچنین خساراتی که دانش‌آموز به مدرسه وارد می‌کرد.به زودی یکی از ضروری‌ترین کارها پیش از پیوستن به مدرسه‌ی هاگوارتز و شروع اولین سال تحصیلی، بیمه‌ی دانش‌آموزان بود. والدین می‌بایست فرزندان خود را بیمه کنند و هر دانش‌آموز به عنوان مدرک باید بیمه‌نامه‌ی خود را به مدرسه تحویل دهد. بعد از اولین سال تحصیلی نیز موارد دیگری به لیست بیمه‌نامه اضافه می‌شد. مثلاً اگر دانش‌آموز قصد پیوستن به تیم‌های بازی کوئیدیچ داشت، می‌بایست پیش از پیوستن بیمه شود. همچنین بیمه‌ی کلاس درس هنرهای دفاع در برابر جادوی سیاه نیز بسیار مهم بود چون این کلاس از خطرناک‌ترین کلاس‌های دوران تحصیل دانش‌آموزان بود. بیمه دو نوع مسئولیت را تقبل می‌کرد: خسارات جانی و مالی‌ای که به دانش‌آموز می‌رسید و همچنین خساراتی که دانش‌آموز به مدرسه وارد می‌کرد.بعد از اینکه خبر بازگشت ارباب تاریکی، لرد ولدمورت، همه جا را فراگرفت و ترس و وحشت دنیای جادوگران را لرزاند، شرکت بیمه‌ی من تصمیم گرفت که خدماتی ارائه دهد مبنی بر جبران آسیب‌ها و خسارت‌هایی که در نتیجه‌ی کارهای نیروهای تاریکی و جادوی سیاه حاصل می‌آمدند. کارشناسان شرکت نیز جادوگران خبره‌ای بودند که به راحتی می‌توانستند رد جادوی سیاه را بگیرند و صحت یا کذب ادعاهای مشتریان را ثابت کنند.در این میان، گویا آقای هری پاتر، که همه‌ی شما می‌شناسیدش، بیشترین خسارت‌ها را بار می‌آورد. در میان تمام جادوگران، هری مشهور و اغلب بسیار محبوب بود. اما برای ما که همیشه درگیر پیگیری خسارت‌های ایشان بودیم، داستان فرق می‌کرد. با اینکه برایش احترام زیادی قائل بودیم، اما خب به دلیل مشغله‌ی زیادی که برایمان به بار می‌آورد، گاهی از او منزجر می‌شدیم.همان سال آخری که ولدمورت به هاگوارتز حمله کرد و شکست خورد، شرکت ما هم متحمل جبران خسارت کلانی شد. بخش زیادی از آسیب‌ها را حتی جادوگران رده بالا نیز نمی‌توانستند با جادو رفع کنند. همچنین خسارت‌های جانی نیز بسیار بالا بودند و ما مجبور بودیم که همه را بپردازیم. خلاصه اینکه دوران جنگ در هر دنیایی برای بیمه دوران پردردسر و خطیری است.بسپرش_به_ازکی</description>
                <category>Shaghayegh</category>
                <author>Shaghayegh</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 22:15:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی از شدن دست بکشی، دیگر چیزی نمی‌ماند</title>
                <link>https://virgool.io/@shaghayeghij/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-iz6bblipnwbu</link>
                <description>داستان زندگی میشل اوباما خیلی پیچیده تر از اون چیزیه که فکرش رو می‌کنین. میشل اوباما از بزرگ شدنش در یک خانواده ای با پدری کارمند (که به بیماری ام اس دچار) و یک مادر خانه دار در یک محله نسبتا فقیر نشین شروع میکنه، تا تحصیلاش در پرینستون و مدرسه حقوق هاروارد و وکیل شدنش و آشنایی با باراک اوباما که او هم یک وکیل اهل هاوایی بوده و در وضعیت اقتصادی و خانوادگی پایین تر از میشل زندگی می‌کرده.هر فصل که جلو میرفتم با خودم میگفتم واقعا چقدر میتونه هیجان انگیز باشه که آدمی هیچوقت ندونه چی در انتظارشه و چه اتفاق‌های بزرگی ممکنه براش پیش بیاد.نکات جالب از نظر منکتاب شدن - میشل اوباما۱) در تمام مراحل زندگی میشل چه در خانواده‌ پدری و محله فقیر نشین چه در زمان بانوی اول شدن و در کاخ سفید همیشه تفریح پا برجاست!(حتی تفریح های کوچیک!)اوقاتی که به خودمون و خانواده اختصاص بدیم و فارغ از کار و دغدغه باشیم!تقریبا قرارهای هفتگیش با اوباما پابرجاست (هرچند به دلیل ریاست جمهوری کمتر شده اما قطع نشده!)۲) باراک اوباما زمانی که ازش میپرسن میخوای کاندید ریاست جمهوری بشی؟ میگه همه چی بستگی به میشل داره !!!۳) میشل زمانی که در یک محله فقیر نشین هستن پیانو یاد میگیره تو کاخ سفید هم یک جا نگران درس فلوت دخترش است!این اهمیت موسیقی رو نشون میده که ما معمولا باهاش قهریم!۴) تربیت بچه ها به شدت براش مهمه و سعی میکنه زندگی عادی مثل خونه خودشون رو تو کاخ سفید تجربه کنند.۵) در تمام کتاب داره نشون میده من یک مادر هستم و یک زن فعال اجتماعی و پر از رویا و جنگجوبه نظرم اگه میشل اوباما یکی از زنان موفق سیاه پوست تاریخ نه به خاطر اوباماست، نه به خاطر مدرک حقوقش از هاروارد نه حتی به خاطر اینکه از یه محله فقیر نشین اومدن و رسیدن به کاخ سفید!میشل اوباما موفق چون تونسته بین زن بودن، مادر بودن، همسر بودن و شاغل بودنش تعادل برقرار کنه.شبی اوباما و میشل همسرش برای شام به رستورانی که زیاد گران قیمت نبود رفتندصاحب رستوران از محافظان رئیس جمهور پرسید که آیا می شود با &quot;میشل &quot; همسر اوباما خصوصی صحبت کند؟ و آن ها هم اجازه دادند.بعد از آن اوباما از همسرش پرسید که «صاحب رستوران به تو چه گفت؟»میشل: صاحب رستوران گفت که در ایام جوانی عاشق من بوده است...اوباما بعد از شنیدن این حرف گفت: اگر با او ازدواج کرده بودی، حالا صاحب این رستوران بودی...میشل در پاسخ اوباما گفت: اگر من با او ازدواج کرده بودم، او الان رئیس جمهور آمریکا بود...راستش این داستان در کتاب میشل اوباما شدن نبود،اما در سر تا سر داستان روایت زنی است با مشکلاتی درست مثل زندگی های روزمره ما اما با اعتماد به نفس، سعی در حل کردنش داشت.زنان با قیافه معمولی اما با اعتماد به نفس بالا قطعا تاثیر بیشتری از زنان زیبا با اعتماد به نفس کم دارند.برای رسیدن به آرزوهایمان تلاش کنیم و با قدرت و درایت موانع را از سر راهمان برداریم.شاید راه سخت تری در اینجا در پیش داشته باشیم اما مطمئن باشید که خواستن، توانستن است.خرید کتاب شدن از طاقچهخرید کتاب صوتی شدن از طاقچه</description>
                <category>Shaghayegh</category>
                <author>Shaghayegh</author>
                <pubDate>Tue, 17 Nov 2020 13:26:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب پر - یک عشق رویایی</title>
                <link>https://virgool.io/Sugook/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1-olloksngowsy</link>
                <description>عکس از اینستاگرام کتاب‌باز مشهدکتاب پر نوشته شارلوت مری ماتیسن، داستان یک عشق رویاییه که تعریف متفاوتی از عشق و فداکاری را توصیف می‌کند.⁣پر شاید به زعم خیلی از اهالی کتاب، ساختار قوی و محکمی نداشته باشه اما داستانی داره بشدت پرسوز و گداز و عاشقانه.⁣داستان درحدود هشتاد سال پیش نوشته شده و میشه آن را در دسته کتاب‌های آرام دسته بندی کرد که خوندنشون باعث آرامش و تسکین میشه.⁣⁣درواقع عشق شخصیت اصلی داستان «راجر دالتون» بیشتر به جنون شبیه تا عشق و در یک قسمت‌هایی از داستان غیر منطقی جلوه میکنه یعنی عقل نمیتونه بپذیره ولی خب صدالبته باید قبول کرد که عشق رو نمیشه با ترازوی عقل سنجید. ⁣⁣⁣بالاخره زندگی قمار است، ماجرا است، انسان یا می‌برد یا می‌بازد، زندگی مثل معرکه‌ای است که پایان ندارد. وقتی که صدای یک نفر کم‌کم ضعیف و خاموش شد، صدای دیگری جوان‌تر و قوی‌تر رشته داستان را در دست می‌گیرد وادامه می‌دهد.کتاب پر را میمنت دانا به فارسی ترجمه کرده. من بخشی از این کتاب را که دوست دارم اینجا می‌نویسم.زندگی قمار است، ماجراست، انسان یا می‌برد یا می‌بازد، زندگی مثل معرکه‌ایست که پایان ندارد، وقتی که صدای یک نفر کم‌کم ضعیف و خاموش شد، صدایی جوان‌تر و نیرومندتر رشته بقیه داستان را می‌گیرد و ادامه می‌دهد.خرید کتاب پر از طاقچهخرید کتاب صوتی پر از فیدیبوخرید کتاب صوتی پر از نوار</description>
                <category>Shaghayegh</category>
                <author>Shaghayegh</author>
                <pubDate>Mon, 16 Nov 2020 12:54:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>