<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سید شهاب کاظمیان برازجانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shahab.kazemian</link>
        <description>در اینجا هم می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:01:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/9871/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سید شهاب کاظمیان برازجانی</title>
            <link>https://virgool.io/@shahab.kazemian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کسب‌وکار خانگی؛ جدی‌تر از یک سرگرمی، نزدیک‌تر از یک کارخانه</title>
                <link>https://virgool.io/@shahab.kazemian/%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-ll7ixu32evmu</link>
                <description>ماه گذشته فرصتی دست داد تا همراه با دوستان عزیزی از مجموعه روستاتیش و باسلام، در یک پنل عمومی با عنوان «نخل‌ونوا» که همزمان با نمایشگاه سالانه خرما در بوشهر برگزار شد، شرکت کنم و در خصوص «ظرفیت‌های فناوری در توسعه کسب‌وکارهای خانگی و محلی» گفت‌وگو کنیم. آنچه در این نوشته می‌خوانید، بخشی از صحبت‌هایی است که در این پنل مطرح کردم و به طور مشخص توصیه‌هایی بود برای عزیزانی که یا در آستانه راه‌اندازی یک کسب‌وکار خانگی هستند، یا همین حالا در میانه راه‌اند و می‌خواهند آن را یک پله حرفه‌ای‌تر کنند.۱. ارزش پیشنهادی شما محصول با کیفیت است و نه داستان!وقتی از «کسب‌وکار خانگی» حرف می‌زنیم، خیلی‌ها هنوز تصویری رمانتیک از چند ظرف مربا و دوقلم ترشی کنار اجاق گاز دارند؛ اما واقعیت این است که همین کارهای کوچک، اگر درست دیده و جدی گرفته شوند، می‌توانند به یک منبع درآمد پایدار و حتی یک برند معتبر تبدیل شوند. شرط اول و غیرقابل‌مذاکره در این مسیر، کیفیت محصول است. قبل از هر قصه‌گویی، قبل از هر لوگو و پیج اینستاگرام، باید مطمئن باشید چیزی که دست مشتری می‌رسد، واقعاً خوب است: طعم، ماندگاری، بهداشت، ثبات در کیفیت. داستان‌سرایی و برندسازی بدون محصول خوب، مثل ساختن دکور برای نمایشی است که متن درستی ندارد؛ تماشاگر شاید چند دقیقه سرگرم شود، اما برنمی‌گردد.۲. این «بیزنس» است، نه تفریح خانوادگینکته‌ی مهم بعدی این است که کسب‌وکار خانگی، یک «بیزنس» است نه تفریح. یعنی باید برایش برنامه داشته باشید، هدف‌گذاری کنید، حداقل‌های مالی را بفهمید و نگاه‌تان فرآیندی باشد. حتی اگر همه چیز در محیط خانه و با کمک اعضای خانواده انجام می‌شود، از همان روز اول بهتر است مسئولیت‌ها، شرح کار و توقعات شفاف شود. اینکه چه کسی خرید می‌کند، چه کسی تولید می‌کند، چه کسی بسته‌بندی و ارسال را انجام می‌دهد و چه کسی جواب مشتری را می‌دهد، نباید در حد «خودمون بین‌مون حل می‌کنیم» بماند. هر جا کار شکل «دورهمی» پیدا کند، کم‌کم تعهد، کیفیت و زمان‌بندی هم دورهمی می‌شوند؛ و این دقیقاً جایی است که مشتری آرام‌آرام شما را کنار می‌گذارد.۳. فناوری، پلتفرم‌ها و شناخت زمین بازی دیجیتالدر دنیای امروز، هیچ کسب‌وکار خانگی‌ای بدون استفاده از ظرفیت پلتفرم‌ها و شبکه‌های اجتماعی شانس جدی رشد ندارد. لازم نیست متخصص فناوری یا مارکتینگ باشید، اما باید ترندها و بازیگران اصلی را بشناسید تا انتخاب آگاهانه‌تری داشته باشید. مدل کار روی اینستاگرام، با حضور در یک مارکت‌پلیس مثل باسلام، و با همکاری روی پلتفرم‌هایی مثل مامان‌پز و کشمون، تفاوت جدی دارد؛ از نوع مخاطب و میزان رقابت گرفته تا حاشیه سود، نحوه تسویه و انرژی لازم برای تولید محتوا. وظیفه‌ی صاحب کسب‌وکار این است که مزیت‌ها و محدودیت‌های هر کانال را بشناسد، بداند از کدام برای دیده شدن، از کدام برای فروش مستمر و از کدام فقط برای اعتبار استفاده می‌کند؛ و هر جا لازم بود، جسارت کمک گرفتن از متخصص را هم داشته باشد.۴. مقیاس واقعی؛ اول بازار داخلی، بعد رؤیای صادراتیکی از خطاهای رایج، اشتباه گرفتن «مقیاس» کار با آرزوهای بزرگ است. داشتن رویا چیز خوبی است، اما تصمیم‌های عملی باید بر اساس واقعیت بازار، منابع مالی و توان اجرایی امروز شما گرفته شود. برای بخش بزرگی از کسب‌وکارهای خانگی، برخلاف مواردی که بعضا از سوی مسوولان و تصمیم‌گیران در سخنرانی‌ها و نمایشگاه‌ها طرح می‌شود، زمین بازی واقعی همین بازار داخلی و مشتریان داخل ایران است؛ همین شهر، همین استان، همین شبکه‌ی آشنایان و دنبال‌کنندگان. صحبت از صادرات و بازارهای خارجی جذاب است، اما ورود جدی به آن فضا نیازمند دانش حقوقی، استانداردها، بسته‌بندی تخصصی، لجستیک بین‌المللی و سرمایه‌ای است که عموماً از توان یک کسب‌وکار خانگی خارج است. نگاه واقع‌بینانه این است که اول در بازار داخلی عمیق و پایدار شوید، بعد اگر مسیر و شریک مناسب پیدا شد، آرام‌آرام به فرصت‌های بیرونی فکر کنید؛ نه برعکس.۵. مارکتینگ مینیمال؛ خودتان سفیر برند خودتان باشیددر حوزه‌ی بازاریابی و برند، وسوسه‌ی هزینه‌های سنگین همیشه وجود دارد: عکاسی حرفه‌ای، طراحی لوگوی پیچیده، بسته‌بندی‌های پرهزینه و کمپین‌های پرزرق‌وبرق. برای یک کسب‌وکار خانگی، اغلب این خرج‌ها در ابتدای راه، نه‌تنها ضروری نیست، بلکه می‌تواند منابع کمیاب شما را در جای نادرست قفل کند. شما خودتان می‌توانید مهم‌ترین سفیر برندتان باشید؛ با حضور صادقانه و منظم در شبکه‌های اجتماعی، نشان دادن پشت صحنه‌ی کار، صحبت از داستان محصول بدون اغراق، و پاسخ‌گویی محترمانه به مشتری‌ها. گاهی یک عکس ساده اما واقعی، یک ویدئوی کوتاه از روند تولید، یا حتی یک دست‌نوشته‌ی صمیمی کنار بسته‌ی محصول، روی ذهن مشتری اثر بیشتری می‌گذارد تا یک بسته‌بندی گران که در نهایت دور ریخته می‌شود.۶. مشتریان اولیه؛ ارزشمندترین دارایی شماو در نهایت، تا وقتی کوچک هستید، بزرگ‌ترین سرمایه‌تان «هر مشتری» است، نه تعداد فالوئرها یا تعداد سفارش‌های یک‌باره. کوچک بودن این مزیت را دارد که هنوز می‌توانید تک‌تک مشتری‌ها را «ببینید»: اسم‌شان را به خاطر بسپارید، بازخورد بگیرید، تشکر شخصی بفرستید و رابطه‌ای بسازید که از یک خرید فراتر برود. هر مشتری می‌تواند یک سفیر بالقوه باشد؛ کسی که محصول شما را به دوستان و خانواده معرفی می‌کند، در شهری دیگر در مورد شما حرف می‌زند و بدون گرفتن عنوان رسمی «نماینده فروش»، برای‌تان بازاریابی می‌کند. اگر کسی از کرج خرمای شما را خریده، می‌شود با یک پیام صمیمی، یک کد تخفیف ریفرال یا پیشنهاد ساده‌ی «اگر دوست داشتی این بسته رو با دوستات هم شریک شو»، او را به حلقه‌ی توسعه‌ی بازار خود در آن منطقه تبدیل کنید.سخن آخرکسب‌وکار خانگی، اگر با نگاه جدی به کیفیت، فرآیند و رابطه با مشتری پیش برود، می‌تواند هم عزت‌نفس مالی بیاورد، هم حس مفید بودن، هم هویت حرفه‌ای. نه لازم است خودتان را با کارخانه‌ها مقایسه کنید، نه با برندهای میلیاردی؛ کافی است امروز از دیروز حرفه‌ای‌تر باشید، محصول‌تان را صادقانه بهتر کنید، کانال‌های درستی انتخاب کنید و هر مشتری را مثل یک شریک کوچک در رشد کسب‌وکارتان جدی بگیرید. این‌جاست که «کار از خانه» کم‌کم تبدیل می‌شود به «کسب‌وکاری که خانه‌ی شما را هم عوض می‌کند».</description>
                <category>سید شهاب کاظمیان برازجانی</category>
                <author>سید شهاب کاظمیان برازجانی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 17:48:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردا حالا دیگه فقط سبیلش رو دارن!</title>
                <link>https://virgool.io/@shahab.kazemian/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%B3%D8%A8%DB%8C%D9%84%D8%B4-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-cntyuqfxpa7u</link>
                <description>مرثیه‌ای برای روزهای قدیم که شاید زندگی قشنگ‌تر بود! (عکاس: حدیث امانی)قدیم‌ترها مثل امروز نبود! گاز نوشابه‌‌های شیشه‌ای بیشتر بود، رب گوجه‌ها بهتر رنگ می‌داد، رخ عاشقان زردتر بود و آخر سال بوی عید بیشتر می‌آمد. حتی همین ماشین‌های پارک شده در گوشه هر خانه، زنده بودند و هویت داشتند؛ اصلا انگار یکی از اعضای خانواده بودند. هم اسم داشتند، هم برایشان لباس می‌خریدند و صندلی‌ها همه روکش داشت، برای ورودشان و دوری از چشم‌نظر همسایه به پایشان خون می‌ریختند و اکثرا موقع پارک، چادری بر سرشان می‌کردند که مبادا گرد روزگار بر آنها بنشیند. در یک کلام قدیم‌تر‌ها ماشین عزت داشت، حرمت داشت، نازش خریدار داشت. بیشتر خانه‌ها نهایتا یک ماشین داشتند و هنوز کوچه‌های شهر این همه ماشین بالا نیاورده بود. بعیدترین اتفاق، دعوا بر سر جای پارک بود و تاکسی‌ها همه آنقدر بزرگ بودند که راننده‌ها به‌راحتی دونفر را جلو سوار کنند! رد پای ماشین در بیشتر خاطرات اهالی شهر پررنگ بود؛ گوشه تمام عکس‌های خانوادگی سیزده بدر یک ماشین خسته پارک بود. یک سر خاطرات عروسی به آن می‌رسید که ماشین فلانی را گرفتیم و گل زدیم و یکی از وجه تمایز سفرهای خانوادگی این بود که با فلان ماشین رفتیم! بسیاری از خانواده‌ها هنوز تاریخ زندگی خود را در مقیاس ماشین روایت می‌کنند. مثلا «آن موقع که هنوز پیکان سبزه رو داشتم، عاشق شدم» یا «اون شمال که با بیوک عمه‌اینا رفتیم رو یادت هست؟» انگار ماشین‌ها یک هویت مستقل از مسافران داشتند و بدون آنها مرور خاطره ناقص می‌ماند. قدیم‌ها که اینقدر ماشین‌های رنگارنگ نبود! چند مدل انگشت‌شمار بود و وجه تمایز هر کدام نام صاحبش بود! کم پیش می‌آمد که بگویی عجب پیکانی بود! یا اسم مستعاری داشتند مثل «خوش‌رکاب» و «مرکب عزت» و …. یا نام بامسمای مرد خانه را همراه مدل خود یدک می‌کشیدند. اینکه ماشین یکی از اعضای خانواده بود فقط به همین خاطره‌بازی ختم نمی‌شد. حال و احوال ماشین هم تاثیر مستقیمی در حال و احوال اهالی خانه داشت. در اوج زمستان، مرد خانه پتوپیچ سراغ ماشین می‌رفت، ساسات را می‌کشید و می‌گفت: «ماشین باید گرم بشه تا راه بیفتیم.» دم گاراژ خانه، صدای استارت و آرام آرام جان گرفتن ماشین، مثل صدای شاخه‌نبات برای حضرت حافظ، دل اهالی خانه را خوش می‌کرد. بچه‌ها از پشت شیشه، چشم می‌دوختند به برف و دعا می‌کردند ماشین استارت بخورد که اگر این نمی‌شد، ثبت تاخیر مدرسه حتمی بود!باباها همانقدر روی تعویض روغن ماشین حساس بودند که روی شیر بچه‌. مرد خانه همدم ماشینش بود و کمی احوال ماشین بالا پایین می‌شد، خوب می‌دانست که چه شده و باید عروسکش را پیش کدام مکانیک امین ببرد. مثل امروز نبود که بعد از نوبت‌گیری اینترنتی، ماشین را می‌بری نمایندگی تحویل می‌دهی، نه می‌گذارند وقت تعمیر کنارش باشی که غریبی نکند و نه معلوم است که دست کدام نامحرمی به او رسیده، دست آخر هم زنگ می‌زنند که بیا ماشین را ببر و یک فاکتور بلند بالا بی‌هیچ توضیحی پشت شیشه گذاشته اند که باید بروی در صف صندوق برای پرداخت. مثل مردم قدیم، ماشین‌های آن زمان هم به پیچیدگی امروز نبودند، سرراست، کم‌توقع و با کمترین پیچیدگی! بیشتر از اینکه مردم درگیر آپشن باشند، دل‌خوش به سواری بودند و اصالت. مثلا بابای من عشق تویوتا بود. حاجی را می‌توان نه به معنای مصطلح امروزی که در معنای لغوی یک ماشین‌باز دانست. از جمله افتخاراتش این بود که از اولین ماشین‌های اتومات شهر برازجان را برای خودش سند زده است. هنوز من به دنیا نیامده بودم که بزرگوار همراه با دایی محمود به یزد رفته بودند و با هم یک جفت تویوتا کرونا سفید برداشتند و برگشتند خانه. بابا هم‌سن دایی جان خدا بیامرز بود و ظاهری هم به هم می‌آمدند، دو مرد قدبلند و خوشتیب که البته خان‌دایی چهارشانه‌تر بود و بابا خوش‌لباس‌تر. دایی اصفهانی بود و از بزرگان صنف نجاری، تا سال‌های آخر عمرش هنوز تویوتا را سوار می‌شد و راضی بود. اما بابا بعد از آن اگر اشتباه نکنم بیش از ۱۰ ماشین عوض کرد. ابوی ما کلا تعلق خاطری ندارد و به خوبی بلد است که رند زندگی کند و دل نبندد؛ حالا چه ماشین باشد چه زن و بچه! بگذریم.خلاصه که قدیم‌ها خوشمزه‌تر بود، روزها راحت‌تر می‌گذشت و عابران شهر مهربان‌تر بودند. ما هم دلخوشیم که هر از گاهی به بهانه‌ای در ویرگول چیزی بنویسیم در حسرت گذشته و خودمان را در نوستالژی غرق کنیم. خدا را چه دیدی، شاید همین فردا رفیق‌مان زنگ زد و گفت بیا برویم با هم، نه یک جفت ماشین که یک جفت تیشرت با طرح پیکان جوانان بگیریم و شانه به شانه هم در خیابان قدم بزنیم. یعنی می‌شود؟ اگر بشود چه عیشی کنم! پ.ن: عنوان پست برگرفته از آهنگ الکی محسن نامجو.</description>
                <category>سید شهاب کاظمیان برازجانی</category>
                <author>سید شهاب کاظمیان برازجانی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 11:19:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنر ضیافت؛ داریوش مهرجویی و معنای عمیق سفره ایرانی در سینما</title>
                <link>https://virgool.io/@shahab.kazemian/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B4-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-tbmwbhpdjk1t</link>
                <description>داریوش مهرجویی، «فیلسوف سینمای ایران»، تنها قصه‌گوی دغدغه‌های طبقه متوسط و روشنفکر نبود؛ او کارگردانی بود که به جزئی‌ترین و اصیل‌ترین آیین‌های زندگی ایرانی، نگاهی موشکافانه داشت. در میان تمام عناصر فرهنگی که مهرجویی در آثارش به تصویر کشید، غذا و سفره ایرانی جایگاهی محوری و حتی دراماتیک دارد. در سالمرگ تلخ این کارگردان مولف، خالی از لطف نیست که از زاویه‌ای غذایی به آثار او نگاهی داشته باشیم. در سینمای مهرجویی، غذا صرفاً یک وعده برای پر کردن شکم نیست؛ بلکه کانون بحران، نماد همدلی و آبروداری، و آینه‌ای تمام‌نما از وضعیت روحی و اجتماعی شخصیت‌هاست.۱. غذا به مثابه آبروی اجتماعی (مهمان مامان)شاهکار مهرجویی در این حوزه، بی‌شک فیلم «مهمان مامان» است. در این فیلم، یک سفره ساده، تبدیل به نقطه‌عطف داستان و محور کنش‌های جمعی می‌شود:کالا به جای غذا: خانواده‌ای با دست‌های تقریباً خالی، تلاش می‌کنند برای مهمانان ناخوانده یک «سفره آبرومند» پهن کنند. غذا در اینجا تبدیل به یک کالا می‌شود که باید به هر قیمتی تأمین شود، حتی اگر مستلزم گرو گذاشتن وسایل یا قرض گرفتن از همسایه باشد.همدلی از درون سفره: کمبود غذا، به جای ایجاد خجالت و گسست، بهانه‌ای می‌شود برای اوج همدلی و همبستگی میان همسایگان. هر کسی با سهم کوچک خود (ماهی، مرغ، برنج و...)، یک سفره رنگین و واحد می‌سازد. این سفره، نماد کوچکی از جامعه‌ای است که با وجود تمام مشکلات اقتصادی، هنوز رگه‌هایی از عاطفه و آیین‌های سنتی را حفظ کرده است.۲. غذا به عنوان شاخص سلامت روان و روابط (لیلا)در فیلم «لیلا»، غذا ارتباط مستقیمی با روح و روان شخصیت‌ها پیدا می‌کند:شله‌زرد پزون و شادمانی: اوج خوشبختی و طراوت رابطه لیلا و رضا با صحنه‌های شاد و پرشور شله‌زرد نذری پختن در حیاط خانه گره خورده است. فضای پر از رنگ، بو و همهمه، نماد کمال یک زندگی مشترک است.پوسیدگی با فقدان: پس از رفتن لیلا و فروپاشی روحی رضا (علی مصفا)، در سکانسی کلیدی، رضا در یخچال را باز می‌کند و با مواد غذایی فاسد و گندیده مواجه می‌شود. این صحنه، استعاره‌ای تلخ از وضعیت زندگی و روح خودش است؛ با رفتن لیلا، زندگی او نیز طراوت و معنای خود را از دست داده و فاسد شده است.۳. سفره، کانون تنش و طبقه (اجاره‌نشین‌ها و هامون)در دیگر آثار مهرجویی نیز، سفره فراتر از یک سطح چوبی است:اجاره‌نشین‌ها: اختلافات طبقاتی و کشمکش‌های فکری شخصیت‌ها، اغلب در حول محور دورهمی‌های ساده و غذایی اتفاق می‌افتد. غذا خوردن‌های پراکنده و پر از استرس ساکنین، تصویرگر آشفتگی و عدم امنیت درونی ساختمان و روابط آن‌هاست.هامون: در فیلمی با این عمق فلسفی، غذا می‌تواند نشانه‌ای از عطش زندگی و سردرگمی شخصیت اصلی باشد. جستجوی هامون برای معنا، گاهی در میان اغذیه‌های اشرافی و گاه در سادگی مطلق نمود پیدا می‌کند و تضاد میان &quot;خواستن&quot; و &quot;نداشتن&quot; را عمیق‌تر می‌کند.سخن آخرداریوش مهرجویی توانست با ظرافتی هنرمندانه، سفره ایرانی را از آشپزخانه بیرون بکشد و به یک ابزار روایتگری تبدیل کند. در سینمای او، هر لقمه، هر مهمانی و هر تکاپوی آشپزی، یک کد اجتماعی، یک عقده روانی، یا یک سنت در حال انقراض را به مخاطب یادآوری می‌کند. غذای او، هم روح‌بخش است و هم تلخ؛ درست مثل خود زندگی. یادت گرامی آقای کارگردان که قطعا سینمای ایران با فیلم‌های شما، خوشمزه‌تر شد!</description>
                <category>سید شهاب کاظمیان برازجانی</category>
                <author>سید شهاب کاظمیان برازجانی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Oct 2025 17:50:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوش‌مصنوعی برای مدیران؛ تغییر رویکرد از ابزار به نیاز!</title>
                <link>https://virgool.io/@shahab.kazemian/%D9%87%D9%88%D8%B4-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D9%88%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-k9e4frcxr0tp</link>
                <description>جنسن هوانگ، مدیرعامل انویدیا، جایی گفته بود که «در آینده هر شرکتی به یک شرکت هوش مصنوعی یا به بیان دقیق‌تر، به &quot;کارخانه هوش مصنوعی&quot; تبدیل خواهد شد که به تولید هوشمندی می‌پردازد.» او بر این باور است که هوش مصنوعی نه یک ابزار آماده برای خرید، بلکه یک وظیفه داخلی و محوری برای همه شرکت‌هاست و به همه مدیران توصیه کرد که برای بقا ناچارند آن را بسازند و به کار بگیرند. خب شما به عنوان یک مدیرعامل بعد از خواندن این نقل‌قول چه حسی پیدا می‌کنید؟رویداد موزه کامپیوتر ایرانچند هفته پیش، فرصتی دست داد تا در پنلی به همت «موزه کامپیوتر ایران» با موضوع «هوش مصنوعی و مدیران عامل استارتاپ‌ها» در خصوص ظرفیت‌های هوش مصنوعی در اداره و توسعه کسب‌وکارها گپ‌وگفتی با دوستان داشته باشم. هرچند در شرایط نابه‌سامان و پرنوسان کنونی اقتصاد ایران، صحبت از چنین دغدغه‌هایی شاید لوکس و دور از واقعیت به نظر برسند، اما در ادامه سعی می‌کنم خلاصه‌ای از بحث‌هایی که طرح کردم را با شما در میان بگذارم.۱. سه رویکرد رایج مدیران در برابر هوش مصنوعیدر یک دسته‌بندی ساده می‌توان مدیران عامل شرکت‌ها را در مواجه با هوش‌مصنوعی در سه گروه، دسته‌بندی کرد. گروهی به سادگی با آن برخرود می‌کنند، در ساحل امن خود نشسته‌اند و یا نهایتا آن را یک هایپی نظیر بلاک‌چین می‌دانند که بعد از مدتی موج آن می‌خوابد. دسته دیگر پریشان حال هستند و اغلب درگیر اضطراب عقب‌ماندن از قافله هوش‌مصنوعی به در و دیوار می‌زنند و در نهایت با راهکارهای سطحی مانند خرید اکانت‌های مختلف برای کارمندان کمی آشفتگی‌های خود را زیر فرش قایم کنند. اما در این میان گروه محدودی هم هستند که به خوبی توانسته‌اند بر روی این موج سوار شوند و با تاروپود هوش مصنوعی، جامه‌ای در خور کسب‌وکار خود بدوزند. در این نوشته با دسته اول کاری نداریم! اما می‌خواهیم از روی دست گروه سوم، نسخه‌ای برای گروه دوم تجویز کنیم.۲. تغییر رویکرد: از ابزار به نیازاضطراب و آشفتگی مدیران عامل در مواجهه به هوش‌مصنوعی، معمولا ناشی از حجم زیاد اخبار و نقل‌وقول‌ها از پیشرفت چشمگیر هوش‌مصنوعی است. هر روز ابزار جدیدی مبتنی بر هوش مصنوعی معرفی می‌شود، تبلیغات یوتیوب یکی در میان این ابزارها را توصیه می‌کند و لینکدین پر است از کارگاه‌ها و پنل‌های رنگارنگ در خصوص استفاده از این ابزارها. اما شاید بد نباشد در گام اول، مدیران به جای پرداختن به هوش‌مصنوعی از دریچه ابزارهای موجود، از پنجره نیازهای سازمان به این دریای وسیع و هولناک نگاهی بیندازند. به زبان دیگر باید نقطه شروع این مسیر نیازهای واقعی سازمان باشد چراکه تمرکز بر اینکه کدام بخش از کسب‌وکار با چالش‌هایی مواجه است، بسیار مؤثرتر از غرق شدن در دنیای بی‌انتهای ابزارهاست.۳. تمرکز بر هدف اصلی کسب‌وکارقاعدتا موفقیت شما به عنوان مدیرعامل یک کسب‌وکار همیشه با میزان سود و یا ارزشی که خلق می‌کنید، اندازه گیری می‌شود. در یک نگاه کلی، دو عامل کلیدی مدیریت هزینه‌ها از یک سو و افزایش درآمدها و توسعه کسب‌وکار از سوی دیگر، بر این خروجی اثرگذار است و شما به عنوان مدیرعامل، همیشه باید به این دو حوزه فکر کنید و به دنبال راه‌هایی برای بهبود آنها باشید. یک پیشنهاد ساده این است که همین حالا یک گوگل شیت باز کنید و با همین عینک، چالش‌ها و فرصت‌های موجود کسب‌وکار خود را در این دو دسته قرار دهید و فهرستی از راهکارهایی که برای آنها در ذهن دارید، آماده کنید. به طور مثال در شرایط پساجنگ که همه سازمان‌ها سیاست‌های انقباضی در پیش گرفته‌اند، احتمالا موضوع مدیریت نقدینگی در سازمان شما نیز پررنگ‌تر از گذشته شده است. از یک سو با چالش کاهش بودجه مارکتینگ برای مدیریت نقدینگی مواجه‌اید. اما از سوی دیگر شاید کسب‌وکار شما فصلی ست و هم‌اکنون زمان طلایی ست برای تبلیغات و فروش بیشتر و گرفتن سهم بازار.۴. آشنایی با ظرفیت‌ها، نه جزئیات ابزارها پس از شناسایی چالش‌ها و ایده‌هایی برای حل آنها، نوبت آن است که ببینیم هوش مصنوعی چگونه می‌تواند به حل آنها کمک کند. به یاد داشته باشید که لازم نیست خودتان متخصص پرامپ‌نویسی باشید یا مثلا بدانید کدام موتور AI، ویدیو بهتر می‌سازد و یا کدام یک بهتر کد می‌زند! در سطح مدیریتی، شما صرفا باید بدانید هوش مصنوعی در چه زمینه‌هایی می‌تواند به کاهش هزینه‌ها یا افزایش درآمد کمک کند. پیشنهاد می‌کنم که در این مرحله به جای گم‌شدن در اخبار روز تکنولوژی، به سراغ آشنایی با ترندها بروید. شاید این سه روش هم بتواند در  مسیر آشنایی با ظرفیت‌های هوش‌مصنوعی به شما کمک کند: یوتیوب: پنل‌ها، تاک‌ها و پادکست‌های مرتبط با هوش مصنوعی و ترندهای آن را دنبال کنید.مدیران موفق: چند رول مدل از مدیران موفق (چه داخلی و چه خارجی) که سبک مدیریتی خود را به آنها نزدیک‌تر می‌دانید را دنبال کنید تا ببینید که آنها در این خصوص چه‌طور فکر می‌کنند و چگونه از هوش مصنوعی در کسب‌وکار خود استفاده می‌کنند.خود هوش مصنوعی: در نهایت می‌توانید از هوش مصنوعی بخواهید به شما کمک کند تا با ظرفیت‌های آن در حوزه کسب‌وکار خود آشنا شوید و در خصوص حل چالش‌ها به شما مشورت دهد.۵. نقشه راه عملی: از شناسایی تا پیاده‌سازی حالا که نیازهای سازمان و ظرفیت‌های هوش مصنوعی را می‌شناسید، وقت عمل است. نقشه جنگ کسب‌وکار خود را روی میز پهن کنید و با نگاهی انتقادی ببینید در کدام بخش‌ها می‌توانید از ظرفیت‌های هوش مصنوعی بهره ببرید. پیشنهادم این است که بر اساس اهمیت هر چالش و آمادگی اعضای تیم درگیر در آن، یک اولویت‌بندی داشته باشید و مرحله به مرحله وارد ماجرا شوید. در همین راستا و برای درونی‌سازی هوش مصنوعی در میان کارکنان چند روش کاربردی را با هم مرورو کنیم:۵-۱. شروع با پروژه‌های کوچک و مشخص: به جای اینکه به صورت کلی از تیم‌ها بخواهید که از هوش مصنوعی استفاده کنند، با پروژه‌های مشخص و کوچک شروع کنید. هدف این است که تیم‌ها به صورت عملی با مزایای هوش مصنوعی آشنا شوند.پروژه‌های پایلوت: یک یا دو تیم کوچک را انتخاب کنید و به آنها تسک‌هایی بدهید که راه‌حل‌های مبتنی بر هوش مصنوعی برایشان تعریف شده است. مثلاً از تیم بازاریابی بخواهید برای تولید محتوای شبکه‌های اجتماعی از ابزارهای هوش مصنوعی استفاده کنند.تعریف شاخص‌های موفقیت (KPI): برای این پروژه‌ها شاخص‌های کلیدی عملکرد مشخصی تعریف کنید. مثلاً: &quot;افزایش ۱۰ درصدی سرعت تولید محتوا با استفاده از هوش مصنوعی.&quot; این کار به تیم نشان می‌دهد که تلاش‌هایشان قابل اندازه‌گیری و ارزشمند است.۵-۲. آموزش و ارتقای مهارت‌ها: نیروی انسانی اصلی‌ترین سرمایه شماست. با خرید چند اکانت و تحویل به کارکنان، مسوولیت را از شانه خود برندارید. به یاد داشته باشید که بدون دانش کافی، بهترین ابزارها هم بلااستفاده می‌مانند.کارگاه‌های آموزشی درون‌سازمانی: دوره‌های آموزشی ساده و کاربردی برگزار کنید. این دوره‌ها می‌توانند شامل آموزش پرامپت‌نویسی (Prompt Engineering) یا نحوه استفاده از ابزارهای محبوب باشند.منتورینگ و پشتیبانی: یک یا چند نفر از کارشناسان داخلی یا حتی یک متخصص خارجی را به عنوان منتور برای تیم‌ها در نظر بگیرید. این افراد می‌توانند به سؤالات کارکنان پاسخ دهند و در حل مشکلات آنها کمک کنند.مسابقات نوآوری: مسابقاتی با محوریت &quot;چگونه هوش مصنوعی می‌تواند فلان فرآیند را بهبود دهد؟&quot; برگزار کنید و به تیم‌های برنده پاداش دهید. این کار خلاقیت و رقابت سالم را تشویق می‌کند.۵-۳. ایجاد فرهنگ نوآوری و تشویق: استفاده از هوش مصنوعی باید به یک بخش جدایی‌ناپذیر از فرهنگ سازمانی تبدیل شود، نه یک وظیفه اجباری.تشویق و پاداش: برای افرادی که راه‌حل‌های هوش مصنوعی ارائه می‌دهند، پاداش‌های مادی و معنوی در نظر بگیرید. این پاداش می‌تواند شامل حقوق اضافه، مرخصی تشویقی یا حتی ارتقای شغلی باشد.اشتراک‌گذاری موفقیت‌ها: در جلسات داخلی، دستاوردهای تیم‌هایی که از هوش مصنوعی بهره برده‌اند را به اشتراک بگذارید. این کار باعث می‌شود بقیه تیم‌ها نیز به امتحان کردن آن ترغیب شوند.۵-۴. استفاده از هوش مصنوعی در فرآیندهای داخلی شرکت: نمونه‌ای برای الهام بخشیدن به کارکنان شوید و از هوش مصنوعی برای مدیریت داخلی خودتان استفاده کنید. یک مثال ساده می‌تواند استفاده از  ابزارهایی مانند خلاصه‌سازهای هوشمند جلسات یا دستیارهای هوش مصنوعی برای ایمیل‌ها باشد تا اعضای تیم ببینند که هوش مصنوعی می‌تواند کارهای روزمره‌شان را ساده‌تر کند.هوش مصنوعی برای هر مدیر یک تهدید و در عین حال یک فرصت جدی‌ست. به هیچ عنوان آن را دست کم نگیرید اما از مواجهه با آن نیز مضطرب نشوید. بشر نشان داده که پوست کلفت‌تر از این حرف‌هاست و به خوبی می‌تواند خودش را با اتفاقات طبیعی و غیرطبیعی (دیر یا زود) تطبیق دهد. پ.ن۱: در نوشتن بخش پنجم این پست، از مشورت‌های هوش مصنوعی هم استفاده کردم.پ.ن۲: به عنوان مدیرعامل در کنار بهره‌مندی از ظرفیت‌های هوش‌مصنوعی در سازمان خود، باید مراقب باشید که این پدیده چه‌طور امکان دارد بازار کسب‌وکار شما را بر هم بزند (Disruption). حتی در این خصوص هم می‌توانید با خود هوش مصنوعی مشورت کنید و لباس رزم مناسب را تهیه کنید. </description>
                <category>سید شهاب کاظمیان برازجانی</category>
                <author>سید شهاب کاظمیان برازجانی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 23:42:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به شرط چاقو!</title>
                <link>https://virgool.io/@shahab.kazemian/%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D8%B7-%DA%86%D8%A7%D9%82%D9%88-otetbmtghvmq</link>
                <description>هندوانه شب یلدا!داستان یلدای من برمی‌گردد به اصفهان در سنه هزار و سیصد و هشتاد و سه یا چهار شمسی؛ که روزگار کمی آرام‌تر بود، عزیزانم جوان‌تر و خودم سربه‌راه‌تر! دقیقا همان ایامی که آقای قمیشی تازه داشت روی آلبوم «بی‌سرزمین‌تر از باد» کار می‌کرد، آقای احمدی‌نژاد در خیابانِ بهشتِ تهران با کاپشنی بر تن سودای ریاست جمهوری در سر داشت، هنوز تاکسی‌های اصفهان عاشق و زردرو نشده بودند و به رنگ گنبد‌های فیروزه‌ای نقاشی می‌شدند. حتی آن روزها، ‌خرمالوهای باغچه ‌هم طعم بهتری داشت و آسمان شهر تمیزتر بود. چقدر پیر شدیم اسماعیل!برخلاف هر سال که در خانه خاله شازده (بزرگ فامیل مادری) جمع می‌شدیم، یلدای آن سال قرار بود که همه به خانه ما بیایند. مامان‌ و بابا در کل چندان درگیر آداب و رسوم ایرانی نبودند و قرار بود آن مهمانی هم همچون سایر دورهمی‌ها برگزار شود. اما خب برای آقای کاظمیانِ بازنشسته، فرصتی بود که باز به صدر اخبار خانواده بیاید، دل سیری «بکن-نکن» بکند و تا شب یلدا منّتِ ریزی هم بر سر مامان بگذارد که همه این زحمت‌ها به خاطر «آدم‌زن‌ها»ست.در اطرافیان ما رسم نانوشته‌ای ست که خرید هندوانه در حیطه تخصصی مردان است. ماشاللّه هر کس هم برای خودش تکنیکی دارد. یکی به هندوانه ضربه می‌زند و به دنبال صدای دهل می‌گردد، دیگری رد خطوط پوست آن را می‌گیرد تا همانند کف‌بین‌ها بفهمد در دلش چه‌ها دارد. درست یادم نیست که آقای کاظمیان از کدام مکتب بود اما به هر حال همچون مردان سبیل‌دار قدیم، کباده انتخاب هندوانه می‌کشید و صاحب ادعا بود.فامیل یکی یکی از راه ‌رسیدند؛ هر یک از دیگری قشنگ‌تر و خوش آب و رنگ‌تر. آن شب کذا همه خودشان را به خانه ما رسانده بودند جز آقا مرتضی، پسرخاله عزیزم که از کودکی نیم‌نگاهی به دخترش «کتی» داشتم. این هم شانس ما بود لابد! به همت مامان و خواهرها میز پذیرایی درخوری چیده شده بود؛ انواع میوه‌های پاییزی و اناردون و شیرینی و آجیل و سایر مخلفات. سینی سینی چای به میان جمعیت می‌آمد و خالی برمی‌گشت. شمارش از خاطرم رفته اما حداقل دو بار خودم ظرف آجیل را شارژ کردم. نوبت به شام رسید و سفره شام پهن شد. دقیق یادم نیست چه در بساط آن شب بود اما به سبک اشرف خانوم، احتمالا ردی از مرغ یا ماهی و چند پیاله خورشت را می‌شد در آن جست. همه سیر و پر خوردند و هر کس به گوشه‌ای از خانه ولو شد. آقای کاظمیان با لهجه شیرین جنوبی‌اش باز برای مهمان‌ها طلب «چوی» یا همان چای کرد‌ و باز سینی‌های چایی در خیل جمعیت پخش شد و همه نوشیند.نوبتی هم بود نوبت اجرای مردانه پذیرایی هندوانه بود. این بار پیرمرد خودش بلند شد و به آشپزخانه رفت، یک سینی رویی بزرگ را با هندوانه‌ای عظیم به میان جمع آورد و چاقوی خسته‌ی به یادگار مانده از ‌جهیزیه اشرف خانوم را به دست گرفت. در ظاهر مصمم و مسلط بود اما ریتم نفس‌هایش حکایت از اضطرابی عمیق در درون او داشت.‌ همچون علی که ذوافقار را در دل خصم مسلمین فرو می‌کرد، آقای کاظمیان هم چاقو را در قلب هندوانه فرو کرد. صدای دلنشینی برخاست. از همان صداها که حکایت از تردی و پوست نازک هندوانه دارد. پیرمرد نفس راحتی کشید و هم‌زمان که چاقو در قلب هندوانه بود، با مهارتی مثال زدنی هندوانه را چرخاند به دو نیم بدل کرد. رنگ قرمز هندوانه از رنگ ماتیک تمام زنان فامیل آن شب سرخ‌تر بود. اما شادی پیرمرد دیری نپایید! رایحه چسبناک و لزجی قبل از هر چیز به مشام خودش رسیده بود و گویی هندوانه بیش از اندازه رسیده و حتی ترش شده بود. همچون ساختمانی که مورد اصابت موشک‌های سنگرشکن اسراییل قرار گرفته، بابا همان‌جا فرو ریخت. با فروریختن بابا، جماعت حاضر در صحنه هم پشت سکوتی سهمگین قایم شدند. هیچ کس یارای شکستن این سکوت را نداشت و نمی‌دانست آقای کاظمیان چه خواهد کرد. پهلوان داستان ما اما هفتاد سال عمر کرده بود و مرد روزهای سخت بود. خوب می‌دانست که در مقابل آشنایان نباید باخت دهد و به دنبال راهی برای فرار رو به جلو گشت. به آرامی سرش را برگرداند به سمت اشرف خانوم که با نگاهی مات در آستانه آشپزخانه نظاره‌گر شاهکار همسرش بود. با صدایی نیمه ملایم گفت «آخر کار خودت رو کردی؟». بعدش هم تا پایان مهمانی تمام تلاشش را کرد که همچون دولتمردان ایرانی، اگر چه پیروز میدان هندوانه یلدا نشده، اما جنگ روایت را نبازد؛ هر جا فرصتی دست می‌داد تشریح می‌کرد که دلیل خراب شدن هندوانه محل نگهداری آن در حیاط خلوت و احیانا خیس بودن کف زمین بوده و هیچ اشکالی در انتخاب آن حضرت وارد نیست.رسیده بودیم به آخرهای مهمانی. قبل از آنکه جوان اول فامیل گیتار را در بیارد و بزند زیر آواز، نوبت به تفال به خواجه حافظ شیرازی بود. بدو بدو رفتم و «حافظ به سعی سایه» را که تازه خریده بودم آوردم. هر کس با نیتی لای کتاب را باز می‌کرد و به من می‌سپرد تا بخوانم. به هر حال تک ستاره‌ی علوم‌انسانی‌خوانده جمع بودم و از دور اول المپیاد ادبی سربلند بیرون آمده بودم. کتاب چند دست چرخید تا به دست صاحبخانه رسید. بابا دل و دماغ فال نداشت و بعد از سرافکندگی هندوانه، حسابی پنچر بود. با اصرار داییِ خدا بیامرز حافظ را از دست من گرفت، زیر لب زمزمه‌ای کرد و دیوان را گشود. نگاهی به غزل انداخت و با نیمچه خنده‌ای حافظ را به من سپرد. مُخلص که غرق در حس پسر-پدری و همدل با شکست‌ سنگین بابا در آن شب بودم، می‌خواستم برای فال آن شب حاج‌آقا سنگ تمام بگذارم. کتاب را باز کردم و چشمتان روز بد نبیند. غزلی آمده بود کاملا به لسان عرب که خواجه شمس‌الدین در مدح شاه شجاع سروده بود. بیت اول را با تته پته از سر گذراندم. تا آمدم برسم به بیت دوم، صدای تیز بابا حواسم را پرت کرد. سرم را بالا آوردم و دیدم دست‌هایش همچون شاخه‌ چنارهای زاینده‌رود در هواست و رو به من گفت: «بیو… بیو… بِدِش به مو که تو هم بلد نیستی یه غزل حافظ رو درست بخونی». کتاب را از من گرفت و بدون آنکه اصراری به نگه‌داشتن صفحه مربوطه کند، آن غزل را گم کرد و مجدد حافظ را گشود و با لهجه قشنگش خواند: «صوفی بیا که آینه صافی ست جام را…». راستش چندان بعد از آن را یادم نیست. قاعدتا خودم را جایی قایم کرده بودم تا مهمانی لعنتی تمام شود. اما خوب به یاد دارم که موقع خواب، چقدر خوشحال بودم که «کتی» دختر پسرخاله مرتضی آن شب یلدا به خانه ما نیامده بود.پ.ن: یلداتون حسابی مبارکا باشه. این نوشته برای شرکت در بازی وبلاگی یلدای دوست‌داشتنی به رشته تحریر در اومده و به مراتب دراماتیک‌تر از آنچه در واقعیت رخ داده، نوشته شده. به زبان دیگر نویسنده چندان تعهدی به رعایت امانت در ذکر ماوقع نداشته است.</description>
                <category>سید شهاب کاظمیان برازجانی</category>
                <author>سید شهاب کاظمیان برازجانی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2024 14:48:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای پیمانِ خاله که ستون بود!</title>
                <link>https://virgool.io/@shahab.kazemian/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-sypzbaxq8k9c</link>
                <description>یاد بعضی نفرات، روشنم می‌دارد.«پیمان» نام پسرِ دخترخاله من است. به زبان دیگر پیمان می‌شود نوه‌خاله من؛ متعلق به یک نسل قبل از من و سایر دهه‌شصتی‌های خانواده مادری. اینکه حتی از نوه خاله‌ام به اندازه یک نسل کوچک‌تر هستم هم از آن عجایب خاندان ماست.  گویی اشرف‌خانم (مامانِ من)، شاگرد زرنگی بوده و در کلاس زندگی همه درس‌ها را جهشی پاس کرده تا با اختلاف سن زیادی در نیمکت خواهران و برادرانش که هر کدام فرزندی هم‌سن او داشتند، جا شود. خلاصه برای همین است که دخترخاله‌هایم، هم‌سن مامان‌های دوستانم هستند و اشرف‌خانوم هم‌سن مامان‌بزرگشان. بگذریم!در دوران بچگی، پیمان برای من معنای اتم و اکمل ستون بود! یک پسر با قد نزدیک به دو متر، چهارشانه، باکلاس و اهل بسکتبال و سرشار از اعتماد به‌نفس. پکیج او آنقدر کامل بود که هر خانواده‌ای تا کم‌وکسری در تربیت آقازاده‌اش پیدا می‌کرد، آقا پیمان را بر‌‌می‌داشت و محکم می‌کوبید بر سر بچه‌‌اش. پیمان مثل یک مدل اساطیری در وسط کلاس نقاشی خاندان مادری نشسته بود و کل فامیل آرزو داشتند که چیزی شبیه آن بر لوح کج و کهنه بچه‌هایشان بکشند. افسوس که عمده‌ی آثار، کاریکاتوری بیش نبود.پیمان امن و منطقی بود. گوشه خانه سرش به کار و دنیای خودش گرم بود و اهل حاشیه و خاله‌زنکی نبود. در هر جمعی که بود حتما یک موضوع باحال داشت بحث می‌شد و  ناامیدی و نق‌زدن در محضر او جایی نداشت. کنار پیمان انگار همیشه جویبار لحظه‌ها پر و پیمان جاری بود و لبخند ملیح و کجش از لبش نمی‌افتاد. یک سینه‌چاک ابی و سیاوش قمیشی که جدیدترین آلبوم‌های آنها را در کاست‌ ضبط ماشین «لادا»ی او باید جست‌وجو می‌کردیم. ده سال پیش وقتی شنیدم بالاخره توانسته برای اولین بار به کنسرت آقای صدا در کانادا برود، چقدر ذوقش را کردم و یاد VHS کنسرت سانتا مونیکای ابی افتادم که همچون غنیمتی سال‌ها در خانه پیمان بود و برای ما پخش می‌کرد. پیمان جسور بود. خوب یادم است که در دهه هفتاد، اخبار مربوط به عسلویه و میدان‌های گازی آن نقل محافل سیاسی و اقتصادی مملکت شده بود. یک جای ناشناخته که گنج‌های زیر زمین آن قرار بود مملکت را هل دهد به سمت سعادت! (یادش بخیر چه خوش خیال بودند.) پیمان  این فرصت طلایی را بو کشیده بود و آنقدر جسارت داشت که آغوش امن خانه پدری را در اصفهان رها کند و خودش را حواله دهد به گرمای جنوب و پارو کردن پول.پیمان خداوندگار هیجان‌بخشیدن به روتین‌ترین و ملال‌آورترین لحظات بود. یادم است یک بار در کوران دید و بازدیدهای عید قرار بود همه به خانه خاله برویم و همه ماشین‌ها پر بود. پیمان به بزرگ‌ترها گفت بروند و خودش با ما (سه چهار تا بچه) پیاده راه افتاد. وسط راه که دید صدای ما در آمده، دست به کار شد. بین ما مسابقه گذاشت که «تا خونه خاله کی بیشتر قدم بر‌میداره؟!» و مایی که در عالم بچگی غرق در رقابت شدیم تا قدم‌های بیشتری برداریم و بیشتر به چشم پیمان خان بیاییم.پیمان جلودار و خط‌شکن بود. حداقل در خاطرات کودکی‌ام این‌جور نقش بسته است. هر وقت کوه یا پیست می‌رفتیم، آقا پیمان بود که با قامت سرو‌گونه‌اش جلوداری می‌کرد تا مسیر مناسب یا جای درست برای استراحت را تعیین کند. بعد از انقلاب در فامیل مادری، تا قبل از پیمان کسی خیال خارج رفتن نداشت، اما همین پیمان بود که این سنگر را هم فتح کرد و بعد از او جوانان فامیل دنبالش راه افتادند‌؛ دورهمی‌های ما کم‌کم آب رفت و جمع‌های خانوادگی ما ذره‌ذره کچل شد.سالهاست پیمان را ندیده ام. حتی دفعه آخر که برای عروسی مهتاب آمده بود ایران هم جور نشد زیارتش کنم. امروز که فهمیدم در ویرگول یک بازی وبلاگی به همت «پرداخت مستقیم پیمان» راه افتاده، یاد پیمان خاله افتادم و بهانه‌ای شد که این پست را در بزرگ‌داشتش بنویسم؛ بدون شک اگر قرار باشد این سرویس امن پرداخت مستقیم شبیه یکی از اطرافیانم باشد، او کسی نیست جز پیمانِ خاله.راستش همه ما در زندگی به یک پیمان نیاز داریم تا در کنارش راحت‌تر زندگی کنیم و بیشتر خوش بگذرانیم. یک ستون که با حضورش کمی از سنگینی بار هستی کم شود و سبک‌بال‌تر روزها را سپری کنیم. یک همراه که هر از گاهی روی شانه ما بزند و بگوید «نگران نباش، من حواسم هست و تو برو به کارهای دیگه‌ت برس.» چقدر در این روزهای شلوغ و پرهیاهو، جای امثال پیمان کنارمان خالی ست.پ.ن: ممنون از بچه‌های استارتاپ پیمان که این بهانه را برای نوشتن از پیمان فراهم کردند.</description>
                <category>سید شهاب کاظمیان برازجانی</category>
                <author>سید شهاب کاظمیان برازجانی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2024 18:37:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«مالکیت خصوصی»؛ طفل گمشده ایران ما یا چگونه به مصاف یک گوریل برویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shahab.kazemian/%D9%85%D8%A7%D9%84%DA%A9%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5%DB%8C-%D8%B7%D9%81%D9%84-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D9%81-%DB%8C%DA%A9-%DA%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D9%88%DB%8C%D9%85-zww7rti98kuk</link>
                <description>این روزها اگر به خلوتی برویم و کمی از هیاهوی روزمرگی‌ها فاصله بگیریم، هنوز صدای خسته و نالان عباس‌میرزا پس از شکست از لشکر روس را می‌شنویم که عاجزانه ژوبر فرانسوی را خطاب قرار می‌دهد، بلکه بیابد دلیل توفیق و گشایش‌های دیگران را در مقابل سرشکستگی و بدبختی جماعت ایران!تا به امروز ما ایرانیان در تقلای پاسخ ‌به این سوال، دو انقلاب بزرگ از سر گذرانده‌ایم و جان‌ها و سرمایه‌ها فدا کرده ایم. هر کس از منظری به موضوع پرداخته، یکی از فقدان عدالتخانه داد برآورده و دیگری بر نگاه وابسته مشت کوبیده. یکی در پی بازگرداندن تمدن اسلامی بوده و دیگری با بیل و کلنگ به دنبال گنج در خرابه‌های تخت‌جمشید. بدون شک همچون هر پدیده انسانی و اجتماعی، پاسخ به این سوال ‌‌‌کاری ست پیچیده و فروکاهیدن آن به یک علت، فرو کردن سر در کوران برف اتفاقات است.در سال‌های گذشته که قبای دانشجوی حقوق و توسعه بر تن داشتم و سرگردان در کوچه‌ باغ‌ آثار اندیشمندان وطن ول می‌چرخیدیم، میوه اندیشه یکی بیش از مابقی چشم مرا گرفت؛ بحث مقدس «مالکیت خصوصی» در آثار و نوشته‌های هما کاتوزیان. با احترام به نقدهای وارد به آثار این استاد ارجمند، اما لب کلام او به زبان ساده می‌گوید که‌‌ چرایی عقب‌ماندگی ایران امروز را باید در عدم احترام و تضمین مالکیت خصوصی جست. بدین معنا که وقتی به مالکیت خصوصی افراد احترام گذاشته نشود و با کوچکترین بادی، پایه‌های آن بلرزد، کسی دیگر رغبت انباشت سرمایه ندارد، به این ترتیب ثروت و سرمایه از دست بخش خصوصی خارج و در آغوش حکومت‌ها دلبری می‌کند. تمرکز ثروت در دستان قدرت سیاسی راهی جز به انحصار و استبداد نمی‌یابد، ‌نهادها و چارچوب‌های قانونی باثبات از بین می‌رود و در نبودشان رشد و توسعه اقتصادی ذبح می‌شود. بی‌رونقی اقتصادی نیز چیزی جز بی‌انگیزگی و رخوت و سرخوردگی در ساحت اجتماعی به همراه ندارد.داستان چندباره خیز حاکمیت برای شکستن گردن مالکان پلتفورم‌های دیجیتال را از این منظر نگاه کنید. آن موقع که باید، آقایان حواسشان نبوده که بر سر خوان نعمت اقتصاد دیجیتال بنشینند، وقتی هم به خود آمدند به بازی راهشان نداده‌اند. چند باری تلاش کرده‌اند که خودشان چیزی بسازند و همچون حوزه‌های دیگر در مقابل بخش غیرخودی قرار دهند، اما علی رغم ریخت‌و پاش‌های فراوان، جز کاریکاتوری به دست نیاورده‌اند. خب مشخص است، وقتی سر میز جایی برای خود نمی‌بینند، ساده‌ترین کار زدن به زیر میز بازی است. اینجاست که حسین خان شریعتمداری، به دفعات تعارف را کنار می‌گذارد و در سرمقاله‌هایش اندیشه‌های ناپاکش در این خصوص را استفراغ می‌کند.دکتر علوی‌تبار اصلاح‌طب روزی حرف از بازی شطرنج با گوریل می‌زد. جریان سیاسی او که در عالم سیاست هنوز نتوانسته آداب این بازی را بیاموزند و حسابی درمانده است. اما به نظر هستند کسانی که در فضای کسب‌وکار و اقتصاد، توانسته اند به مصاف این گوریل‌ها بروند. با آنها بر سر میز نشسته‌اند و اما نه برای بازی شطرنج که «امر دیگری». هم خودشان از گزند گوریل در امان هستند و هم جناب گوریل خشنود. آن «امر دیگر» چیست؟! شاید بد نباشد دوستان دیجی‌کالا به وقت این اتفاق‌ها، سرکی به برگه‌های آزمون آن کارآفرینان بکشند و از روی دست آنها تقلب کنند.</description>
                <category>سید شهاب کاظمیان برازجانی</category>
                <author>سید شهاب کاظمیان برازجانی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Feb 2024 11:48:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بهانه سخنرانی اخیر رییسی در روز دانشجو یا «وطن‌پرستی مونوپل کسی نیست»</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%DB%8C%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%B7%D9%86-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%86%D9%88%D9%BE%D9%84-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-k0zcgg5q98pi</link>
                <description>پروفسور کارو لوکاسروز دانشجو قدیم‌ترها رونق عجیبی داشت. انجمن‌ها و کانون‌های فرهنگی تلاش وافری داشتند که از این فرصت استفاده کنند و صدای گروه متبوع خود را با دعوت از مهمانان مشهور و بعضا جنجالی به بیرون از دانشگاه‌ها برسانند. همچون هر رسم دیگری که این روزها کاریکاتوری از آن باقی مانده، مراسم‌های روز دانشجو در سال‌های اخیر هم دیگر چنگی به دل نمی‌زند و صرفا به یک شو مبتذل برای جریانی خاص بدل شده تا پشت تریبون رود و به اسم روز دانشجو حرف‌های تکراری و بی سر و ته تحویل جماعتی دهد.در خبرها خواندم که امسال هم جناب رییسی زحمت خوش داشته و در دانشگاه شهید بهشتی ذوالفقار کُند زبانش را از نیام بیرون کشیده و  نخبگان را شرمنده خود کرده است. او در بخشی از سخنانش گفته: «بدون تعارف می‌گویم یکی از شاخص‌های نخبگی را وطن دوستی می‌دانم. نخبگی اجازه می‌دهد که خدمت به کشور را رها کنید و به این بهانه که فلان جا مقداری بیشتر به من پول می‌دهد پس به آنجا بروم؟»حرف‌های جناب رییسی مرا یاد نوشته‌ای در بزرگداشت مرحوم پروفسور کارو لوکاس پدر علم روباتیک ایران در مجله «شهروند امروز» انداخت. متاسفانه هرچه تلاش کردم موفق نشدم آن مطلب را در اینترنت پیدا کنم و از ذهن ناقصم آن را روایت می‌کنم. در پرونده‌ای که به مناسبت انتخاب استاد به عنوان چهره ماندگار ایران گردآوری شده بود، یکی از شاگردان پروفسور که اگر اشتباه نکنم از استرالیا فارغ‌التحصیل شده بود یادداشتی داشت. گویا بنده خدا که تازه از عالی‌ترین دانشگاه‌های فرنگ فارغ شده بود، پیشنهاد کاری خیلی خوبی در آنجا گرفته بود و از همین رو بین ماندن و بازگشت به وطن تردید داشت. با استاد لوکاس مکاتبه‌ای می‌کند و نظر وی را جویا می‌شود؛ او هم بی تعارف گفته بود جایی باش که فکر می‌کنی حالت بهتر است و اثر بیشتری داری! (نقل به مضمون)موضوعِ ساده اما مهمی است. دردی که چه در رژیم قبل و چه این رژیم می‌کشیم همین رمانتیک کردن مفهوم وطن و دراماتایز شدن ماندن یا رفتن است. این می‌شود آنها که می‌گذارند و می‌روند را رییسی این چنین عتاب می‌کند و آنان که می‌مانند و فاز خدمت به وطن و ساختن می‌گیرند طلبکار می‌شوند و هوا برشان می‌دارد که همه باید خدمتگزارشان باشند. اصلا نمی‌خواهم ارزش ماندن و ساختن این کشور را زیر سوال ببرم اما فاز فداکاری و ایثار را نباید پذیرفت که تجربه نشان داده یک جا Paid Off خواهد کرد و دمار از روزگار ما در خواهد آورد. عاقلان مملکت باید بدانند گفتمان وطن‌پرستی مبتنی بر ایثار و فداکاری دیگر جواب نمی‌دهد و حتی جواب عکس خواهد داد. باید منطقی حکمفرما باشد که رفاه و سعادت جامعه در امتداد رفاه و سعادت آحاد ملت تعریف شود. افق و آینده‌ای روشن برای شهروندان به تصویر کشیده شود و تک تک افراد ردپای خود را در این مسیر مشاهده کنند. آن وقت می‌بینید که بدون ریا و تزویر وطن‌پرستی، عموم مردم (اعم از نخبه و غیرنخبه) نهایت تلاش خود را در انجام وظایفشان خواهند داشت؛ چرا که هر چه بیشتر تلاش کنند، بیشتر به دست می‌آورند و با بیشتر به دست آوردنشان، کشور نیز بیشتر به پیش می‌رود. همین معادله ساده است که حکمرانان ما هنور قادر به حل آن نیستند و با کمال وقاحت نخبگان کشور را عتاب می‌کنند که چرا در این ساختمان در حال ویرانی نمی‌مانید و در کنار حماقت ما نمی‌میرید!یکی از شخصیت‌های محترم تاریخ معاصر ایران، عبدالله انتظام است. سیاستمداری لایق و ایران‌دوست که وقتی شاه حضورش در جلسه محرمانه‌ای با حسین علا و سپهبد یزدان‌پناه را برنتابید، رو به شاه کرد و گفت: «اعلی حضرت! وطن‌پرستی مونوپل کسی نیست.» ای کاش این جمله را قاب می‌کردند و سر در اتاق حجت‌الاسلام رییسی می‌زدند. </description>
                <category>سید شهاب کاظمیان برازجانی</category>
                <author>سید شهاب کاظمیان برازجانی</author>
                <pubDate>Tue, 12 Dec 2023 15:37:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای دامن اشرف خانوم که می‌توانست بیمه تمام حوادثم باشد!</title>
                <link>https://virgool.io/@shahab.kazemian/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%AF%D8%AB%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-m4alwysrshhb</link>
                <description>خاطرم هست بعد از فراز و فرودهایی، والدین بنده حقیر تصمیم گرفتند که این نابغه دوران را برای طی مقطع راهنمایی، در  یک مدرسه غیرانتفاعی ثبت‌نام کنند. از کرامات آن مدرسه یکی این بود که همه دانش‌آموزان با لباس فرم سر کلاس حاضر می‌شدند. برای همین هر روز صبح و ظهر، مردم محل شاهد رژه یک کرور  نوجوان در آستانه بلوغ در کوچه پس کوچه‌ها بودند که همچون کارمندان خدوم بانک ملی با شلوار خاکستری و کت سورمه‌ای بر تن، تلاش وافری داشتند تا  آینده روشن این مملکت را بیش از پیش چراغانی کنند. هر از گاهی پیش می‌آمد که تاری از  موی مامان‌ها بر زمینه تیره کت‌ بچه‌ها خوش رقصی می‌کرد و بساط خوشمزگی ما فراهم می‌شد. مثلا موی مامان سهراب زرد عقدی بود و از دو کیلومتری به چشم می‌آمد؛ به جان بچه نداشته‌ام قسم که در طول آن سه سال نشد که روزی کمی زردی گیسوان مینا خانم رنگ ببازد و عوض شود! یا مثلا موی شرابی مامانِ سعید که همچون شب‌‌های امتحان پایان ترم، خیلی بلند بود و هر چه می‌کشیدیم تمام نمی‌شد. خب من هم از این داستان مستثنی نبودم و یک بار دو تار از گیسوان سفید اشرف خانم بر شانه‌هایم چسبیده بود. شوخی‌های چندش همکلاسی‌ها با لهجه اصفهانی برایم کافی بود تا از فردای آن روز با وسواس کم‌نظیری وجب به وجب کت و تنبانم را همچون سربازی که در معبر مین  پیش می‌رود، ورانداز کنم.خوب یا بد با مامان اختلاف سنی بالایی داشتم (و هنوز دارم). بیش از ۴۰ سال! باید پذیرفت که این اختلاف سنی در این دوران فست فودی که سرعت آب شدن یخ‌های قطبی شدت گرفته، بیشتر به چشم می‌آید. در قاموس تربیتی اشرف خانوم «حق انتخاب» واژه غریبی است و «تقدیر» پرتکرارترین کلمات! آهسته باید بروی و آهسته بیایی و سر به زیر نوش جان کنی هر آشی را که سرنوشت برایت پخته. پیرو قاعده «حادثه هیچ‌وقت خبر نمی‌کند» همیشه باید برای مقابله با آن آماده باشی. خوب یادم است که اشرف خانوم همیشه یک حلب روغن و چند قوطی رب گوجه و... در زیرزمین جاساز داشت برای روز مبادا. همین‌که یکی دو تا قوطی رب ته آشپزخانه باقی می‌ماند، «ممد آقا» را اجیر می‌کرد که باید سریع‌تر خرید برود وگرنه نسل آقای کاظمیان منقرض می‌شد. از دل همین تریبت بود که همیشه باید باک ماشین نصف به بالا باشد. یک بار در راه زیارت جمکران که کمی عقربه‌ بنزین به پایین مایل شده بود، همه فکر می‌کردیم که شب در جاده می‌مانیم و کار تمام است. نمی‌دانم چه از سر آنها گذشته که همیشه ترس حادثه و اتفاقی ناگوار  این چنین محتاط‌شان کرده بود و خالی از هیجان و لذت عصیان!در مکتب اشرف خانوم جای خطا و اشتباه چندانی هم نیست. همیشه باید شاگرد اول کلاس باشی و کمتر از نمره ۲۰ در بارگاهش شرف حضور نمی‌یابد. خاطرم است که دوم راهنمایی بودم و سر کلاس عربی، آقای چاوشی می‌خواست مرا بیرون بیندازد. با چشمانی اشک‌بار فعل «غلط کردم» را به ۵ زبان زنده و مرده دنیا برایش صرف کردم و به هر کس و چیزی که دستم می‌رسید قسمش می‌دادم که مورد عفو ملوکانه قرار گیرم. نمی‌دانم اگر آن روز آقای چاووشی با هفت‌تیر سر این دانش‌اموز ۱۳ ساله را نشانه‌ رفته بود، چه چیز بیشتری داشتم که برای منصرف کردنش رو کنم! یا مثلا یک بار  موقع بازی فوتبال در کوچه، روح «استاداسدی» در من حلول کرد و به جای دروازه، پنجره همسایه را نشانه رفتم و شد آن چه نباید. با شکستن پنجره همسایه انگار شیشه عمر من هم شکسته بود؛ همچون کودک یتیم بی‌پناه فلسطینی زیر بمباران اسراییلی‌ها دو دستی محکم به فرق سرم کوبیدم و روی زمین افتادم. روی این ته‌تغاری آقای کاظمیان به دیوار، حتی در کودکی هر وقت از بد حادثه جای خودم را خیس می‌کردم، سراسیمه از خواب می‌پریدم و یواشکی تشک را از این رو به آن رو می‌کردم تا کسی متوجه این جنایت قرن نشود. خلاصه انگار در کله ما کرده بودند که کوچک‌ترین خطاها، همیشه سهم‌گین‌ترین عقوبت‌ها را دارد و مباد روزی بی‌استرس سر به بالین گذاریم.با همه اینها اما من اشرف خانوم را خیلی دوست دارم.  بی‌تعارف مهربان‌ترین کسی است که می‌شناسم. هنوز ندیده ام کسی را که همچون او بی‌دریغ و بدون چشمداشت سفره عشق و محبتش را برای هر کس که می‌بیند پهن کند.از آن یگانه‌ها که در هر خاندان باید باشد و دل همه به وجود او خوش است. خب لابد روزگار به او سخت گرفته بود و او هم نمی‌خواسته که بچه‌هایش تجربه‌های تلخ او را تکرار کنند. این روزها خیلی زور می‌زنم که بیشتر درکش کنم، اما هنوز  حسرت می‌خورم که ای کاش اشرف خانوم می‌گذاشت  دامانش مامنی می‌شد برای شهاب کوچولو تا از همه حوادث و ناگواری‌ها به آن پناه برد و آسوده خودش را به آن سپارد. همچون تابلو «بیمه ابوالفضل» در بالای سر خاورهای جاده یاسوج که شاید از نظر عقلا در پی حادثه توفیری نداشته باشد، اما صرف وجودش برای شوفر دلگرمی است.اشرف خانوم هشتمین دهه از زندگی خودش را پشت سر می‌گذارد، با شوهری که بیشتر از یک بچه پنج ساله به مراقبت نیاز دارد. اشرف خانوم برای خودش قهرمانی است. درست است که دامنش می‌توانست بیمه تمام حوادث من باشد و نشد، اما به اندازه فاصله بین ماشین‌های پارک شده در گالری وثوق عباس‌آباد، دلم برایش تنگ است.</description>
                <category>سید شهاب کاظمیان برازجانی</category>
                <author>سید شهاب کاظمیان برازجانی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Nov 2023 15:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستور پخت یک صبحانه دل‌انگیز برای تیم‌سازی!</title>
                <link>https://virgool.io/@shahab.kazemian/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D8%AE%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B5%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%84-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-zunggmsykmtz</link>
                <description>همه مدیران شرکت‌ها به دنبال تشکیل و نگه‌داشت تیمی پویا و همدل هستند. دپارتمان‌های منابع انسانی همیشه در تب و تاب هستند تا بهترین تجربه کاری را برای کارمندان فراهم کنند و از این رو پیگیر برگزاری آخرین کارگاه‌ها و دوره‌های رنگارنگ آموزشی در سازمان هستند. اما برخی اوقات آنقدر درگیر روش‌های پیچیده و پرهزینه هستیم، که از راهکارهای ساده و کم‌هزینه غافل می‌شویم. در این مطلب به یکی از تجربه‌های موفق استارتاپ مامان‌پز در این خصوص می‌پردازم. حدود دو سال است که ما در مامان‌پز تصمیم گرفته ایم صبح‌ها برای بچه‌ها سفره صبحانه پهن کنیم. ایده اولیه آن از پیشنهاد یکی از اعضای سابق تیم و تجربه کارمندی خوشایند خودم در شرکت رهنما و سپس مشاهداتم در استارتاپ‌های دیگر نظیر سنجاق فرید آیت شکل گرفت. این ایده کم‌کم اجرا شد و امروز به یکی از پرطرفدارترین برنامه‌های رفاهی مامان‌پز تبدیل شده است. چرا صبحانه؟ما از سفره صبحانه در ابتدا به دنبال این دو هدف بودیم:۱- تغذیه مناسب و افزایش بازدهی بچه‌ها: مطمینا کارمندی که صبح تازه از خواب بیدار شده و بدون صبحانه پشت میز حاضر می‌شود، چندان جان و توان و حتی تمرکزی برای انجام امور یومیه ندارد. چه برسد به بازدهی بیشتری که در یک مجموعه استارتاپی از فرد انتظار می‌رود. خوردن یک صبحانه مناسب انرژی بهتری برای یک روز کاری فراهم می‌کند؛ گپ‌وگفت با هم‌تیمی‌ها به وقت صبحانه هم کم‌کم خواب و گیجی اول صبح را دور می‌کند و موتور بچه‌‌ها برای یک روز کاری گرم می‌شود.۲- نظم حضور: ما در مامان‌پز ساعت نمی‌زنیم و بر اساس اعتماد فیمابین از بچه‌ها می‌خواهیم که راس ساعت ۹ پشت میز خود حاضر باشند. عدم استفاده از دستگاه‌های حضور و غیاب تا به امروز برای ما جواب داده اما به هر حال با کم و کاستی‌هایی هم همراه بوده است. پهن کردن سفره صبحانه و جمع کردن آن تا پیش از ساعت ۹ همچون مشوقی است برای بچه‌ها تا تلاش کنند بهتر از قبل نسبت به ساعت حضور در شرکت پایبند باشند. آیا موفق بودیم؟راستش در ابتدای امر نه! حتی یک جا دلسرد شدم و نزدیک بود تصمیم به لغو صبحانه بگیرم. اما امروز می‌توانم به عنوان یک پروژه موفق از آن یاد کنم. در ادامه سعی می‌کنم به برخی از فاکتورهای موثر در این موفقیت اشاره کنم:ساده شروع کن: همیشه بهترین بهانه برای شروع نکردن یه کار، زیاد فکر کردن و پیچیده کردن ماجراست. صبحانه می‌تواند در حد یک نان داغ بربری با پنیر و گوجه باشد. یا حتی یک بسته نان لواش در کنار نیمرو. البته چای داغ را نباید فراموش کرد. پس از شروع کم‌کم رنگ و روی بیشتر به سفره دهید. البته حواستان باشد که زیاد هم تبدیل به صبحانه شاهانه و اعیانی نشود که دردسر اجرای آن از آثار آن بیشتر پیشی بگیرد.ادامه بده: تغییر رفتار بچه‌ها و جا انداختن یک چیز جدید در سازمان صبر می‌خواهد و زمان. بارها شده بود که سر سفره فقط یک نفر از بچه‌ها حاضر می‌شد و موجبات سرخوردگی ما حسابی فراهم بود. اما ادامه دادن این مهم با همه فراز و فرودهای آن سبب شد که امروز شاهد رونقی بیش از پیش بر سر میز صبحانه شرکت باشیم. یک مسوول انتخاب کن: در ابتدا صرفا از نیروی خدمات شرکت می‌خواستیم که صبحانه هر روز از ساعت ۸:۱۵ تا ۹ آماده باشه و به شکل یک وظیفه روزمره سازمانی انجام می‌شد. از یک جا به بعد تصمیم گرفتیم یکی از بچه‌ها که حضور موثرتری سر سفره صبحانه داشت را انتخاب کنیم و مسوولیت را به او بسپاریم. خلاقیت در تنوع منوی صبحانه و نحوه اطلاع رسانی به بچه‌ها یک جاهایی حسابی من را ذوق‌زده می‌کرد و صبحانه از یک وظیفه روزانه سازمانی به یک بهانه خوشمزه برای دورهمی بدل شد. بهتر پرزنت کن: موضوع صبحانه را ما خیلی کم‌هیجان و حتی خاک بر سر! شروع کردیم. راستش نمی‌خواستیم منتی بر سر کسی باشد و صرفا یک اطلاع‌رسانی ساده بود. اما از یکجا دیدیم که هرچه بهتر و جدی‌تر آن را به بچه‌ها معرفی کنیم و اهداف و آثار آن را با آنها در میان گذاریم، بیشتر این سفره قدر می‌بیند. مثلا تلاش شد که یک برنامه هفتگی متنوع صبحانه طراحی کنیم و بر دیوار آشپزخانه بچسبانیم تا بچه‌ها صبحانه‌های هیجان انگیز را بهتر رصد کنند و چندان برنامه‌ای برای حضور در صبحانه‌های معمولی نداشته باشند!بچه‌ها را هم درگیر کن: یکی از مواردی که به رونق هرچه بیشتر این پروژه کمک کرد وقتی بود که خود بچه‌ها هم درگیر شدند. چند ماهی است که قرار شده صبحانه شنبه‌ها را یکی از بچه‌ها داوطلبانه میزبان شود. بودجه محدودی از طرف سازمان در اختیارش قرار می‌گیرد و به سلیقه خود سفره صبحانه‌ای برای هم‌تیمی‌ها پهن می‌کند. از یک سو باعث شد که حتی افرادی که  چندان اهل صبحانه هم نبودند حداقل یک بار زودتر به شرکت بیایند و تجربه دل‌انگیز صبحانه خوردن در کنار تیم تجربه کنند. از سوی دیگر هم بچه‌ها برای حضور در صبحانه دوست و همکار مصمم‌تر برنامه‌ریزی می‌کنند تا در کنار دیگران صبحانه نوش‌جان کنند. تجربه غذا خوردن در کنار هم را در تیم‌سازی جدی بگیرید. چه صبحانه باشد و چه ناهار و یا حتی یک میان‌وعده. در کنار آثاری که بر سلامت جسمی بچه‌ها دارد، به شدت به ارتباط و هم‌افزایی تیم کمک می‌کند. از همین الان شروع کنید، یک روز در هفته بعد را مشخص کنید و یک برنامه صبحانه ساده و خودمانی برای بچه‌ها در محل شرکت ترتیب دهید. احتمالا نتیجه دل‌انگیزی خواهد داشت.</description>
                <category>سید شهاب کاظمیان برازجانی</category>
                <author>سید شهاب کاظمیان برازجانی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Oct 2023 20:09:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرِ درخت‌های باغچه پلاک ۱۲۹ سلامت!</title>
                <link>https://virgool.io/@shahab.kazemian/%D8%B3%D8%B1%D9%90%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%BA%DA%86%D9%87-%D9%BE%D9%84%D8%A7%DA%A9-%DB%B1%DB%B2%DB%B9-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-vvpgsbdbsbbj</link>
                <description>باغچه حاج ممددرخت و باغچه و کلیه متعلقاتش من رو یاد حاج ممد می‌ندازه. به جرات می‌تونم بگم اینقدر که باغچه خونه برای حاج ممد عزیز بود، بچه‌هاش نبودن! الآن که دیدم تو ویرگول کمپین #پیک زمین راه افتاده، یه‌هو دلم خواست از این پیرمردِ «جان» بنویسم.حاج ممد یه خونه ویلایی کلنگی تو خیابون بزرگمهر اصفهان داره، با یه باغچه L شکل وسطش. دو طرف حیاط هم در حد کاشتن دو تا پیچ امین‌الدوله موزاییک‌ها برداشته شده تا وقت بهار فضای خونه مستانه‌تر بشه. حاجی حتی از خیر حوض حیاط هم نگذشته و یه روز ناغافل تصمیم گرفت از خاک لبریزش کنه و توش گل بکاره.بعضی‌ها کلا دست‌شون تو عالم گل و گیاه سبکه. حاجی هم از این قماش بود. بارها شده بود که از تو کوچه ساقه خشکی یا حتی یه تیکه چوب پیدا می‌کرد و می‌اورد تو دل باغچه‌ش می‌کاشت و از قضا جوونه می‌زد. به خدا اگر محمد (ص) ۱۴۰۰ سال پیش ختم نبوت رو اعلام نکرده بود، خودم به قبله حاجی نماز می‌خوندم. تو کل فامیل تا گلدونی حالش ناخوش می‌شد می‌آوردن خدمت حضرت تا با دم مسیحایی‌ش جون تازه‌ای بهش بده. حاج ممد الحق که این کاره بود. نزدیکای عید که می‌شد، جعبه جعبه بنفشه و گلدون گلدون شب‌بو پهن می‌کرد وسط حیاط و تا خود ساعت تحویل سال، هر روز باهاشون ور می‌رفت و دستش بند بود. خدایی هم باغچه قشنگی می‌ساخت. هرچند که موقع کاشتن کمی تو انتخاب جا بی‌دقتی می‌کرد. مثلا اون روز پاییزی که یه چوب خشک گردو رو وسط باغچه و زیر درخت انجیر کاشت اصلا فکرش رو هم نمی‌کرد که با چشم به هم زدنی، گردو برای خودش گنده لاتی می‌شه و چنگ در شاخه‌های انجیر می‌ندازه. یا حتی کاشتن نهال نحیف خرمالو که خیلی زود سرش به چتر درخت‌مو گیر کرد و کج بالا اومد و اسباب زحمت اهالی منزل بود برای رفتن به مستراح گوشه حیاط. حاجی با وجب به وجب این باغچه زندگی می‌کرد. یادم نمی‌ره یه بار که آسمون اصفهان تو بهار بی‌موقع می‌بارید، حاجی چه طور با بغض پشت پنجره خیره شده بود به جون دادن شکوفه‌های درختاش زیر ضرب ناجوانمردانه بارون. فرداش حاج ممد زهر مار بود و عیددیدنی‌های اون سال اصلا بهش طعم نکرد. یا مثلا یه بار اشتباهی به جای بریدن درخت کم‌رمق آلو، گیلاس رو اره کرده بود. وقتی وسط کار متوجه شد، تو بگو انگار حال رستم به وقت دیدن بازوبند سهراب! اصلا نفهمید که چه طور به دادش برسه و تا مدت‌ها دستش بند بود تا زخمی که به تن گیلاسش زده رو ترمیم کنه. باغچه مایه غرور حاجی بود. همچین که درخت‌ها بَر می‌دادن، دهن بچه‌ها صاف بود که تا دونه آخر میوه‌ها رو ولو قله قاف هم باشه بچینن. هر جایِ نوکِ گنجشک رو خرمالو‌ها مثل درفشی بود تو چشم پیرمرد. باید اعتراف کرد که میوه‌ها اون‌طور که حاجی خیال می‌کرد، بهشتی نبود. راستش انگور و انجیرش اصلا مالی هم نبود و سال به سال بدتر هم می‌شد. مطمئنم کل فامیل و همسایه‌ها حداقل یک‌بار تو رودربایسی صاحب‌خونه از انگورهای بدطعم و هسته‌درشت خورده بودن و با چهره‌ای در هم کشیده «به‌به» لاغری گفته بودن. بعید می‌دونم تا شعاع ۱۰ کیلومتری این خونه در دهه هفتاد و هشتاد شمسی کسی رد شده باشه و یک بار از انجیرهای درشت اما بی‌طعم این خونه کلنگی نچشیده باشه؛ از بس که برکت داشت این درخت لامصب. الان بیشتر از ۵ ساله که حاج ممد کاظمیان برازجانی سکته مغزی کرده. جون و حواس درستی نداره که بره تو باغچه پلاک ۱۲۹ بگرده و لباساش رو کثیف کنه و مامان رو حرص بده. رابطه بابا و باغچه یه عشق واقعی بود، یه رابطه عمیق و دو طرفه. راستش این باغچه هم دیگه باغچه نشد بعد از سکته بابا. نشد یه بار باغبون درخت یا گلی بکاره و ثمر بده، انگار باغچه خوش نداره دست نامحرم بهش بخوره. درختا یکی یکی آفت زدن و حتی ماه پیش دیدم که دور از چشم بابا خرمالو رو هم سربریدن تا زحمت اهالی خانه برای قضای حاجت کمتر بشه. حکمن برای بابا فرزند خلفی نبودم. شاید از این به بعد، به عشق اون نگاه‌ همیشه نگران اقای کاظمیان بیشتر دل به درختا بدم و کیفشون رو کنم. حاج ممد! سرِ درخت‌های خونه‌ت سلامت و سایه‌ت همیشه مستدام که دلمون خیلی خوشه به داشتنت و بودنت. </description>
                <category>سید شهاب کاظمیان برازجانی</category>
                <author>سید شهاب کاظمیان برازجانی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Mar 2021 19:02:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سهام تشویقی؛ ایجاد انگیزه در کارمندان یا بهانه‌ای برای مدیریت هزینه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@shahab.kazemian/%D8%B3%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%82%DB%8C%D8%9B-%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-e73bdctcwquf</link>
                <description>بدون شک شما به عنوان مدیر یک استارتاپ، با بحث اعطای سهام به کارکنان (Stock Option) برای حفظ انگیزه و ارتقا بازدهی ایشان مواجه شده اید. در این روش کارمند می‌تواند در ازای چشم‌پوشی بخشی از درآمد خود، طی شرایطی و در یک بازه زمانی مورد توافق، صاحب تعدادی از سهام شرکت شود. در این حالت به نوعی کارمند با کلاه مالکیتی نسبت به سرنوشت شرکت متبوع حساس‌تر می‌شود و امید است که خروجی بهتری داشته باشد.اما من در این نوشته بیش از آنکه بخواهم درباره جزییات و یا مختصات این روش توضیح دهم، به دنبال مرور یکی از آفت‌هایی هستم که ممکن است از این طریق بلای جان کسب‌وکارهای نوپا شود. چنانچه پیشتر اشاره شد، هدف اصلی از اعطای سهام تشویقی به کارکنان، حفظ و ارتقای انگیزه ایشان برای همکاری است که البته با توجه به چشم پوشی جناب کارمند از بخشی از درآمد خود، مقداری از هزینه‌های ماهانه شرکت نیز کاسته می‌شود. متاسفانه همین امر سبب شده که به اشتباه در این اوضاع نابسامان اکوسیستم و قحطی سرمایه، برخی مدیران به بهانه اعطای سهام تشویقی، بیش از آنکه به دنبال ایجاد انگیزه در کارمند باشند، به دنبال مدیریت دخل و خرج خود از این طریق باشند.بگذارید فضا را این گونه توصیف کنیم: &quot;مدیر استارتاپ برای ادامه مسیر و حفظ رشد مجموعه نیاز به جذب سرمایه دارد. فرآیند جذب سرمایه بسیار کند و فرسایشی پیش می‌رود و جناب مدیر هر روز یک قدم به صفر شدن حساب شرکت نزدیک می‌شود. بخش مهمی از هزینه‌های یک استارتاپ به منابع انسانی و حقوقی پرسنلی اختصاص دارد. مدیر که نگران آینده کسب‌وکارش است و دلخوش به جذب سرمایه، به توصیه صاحب‌نظران(!) سراغ برخی از کارکنان شرکت که حقوق بالایی دارند می‌رود و با آنها بحث اعطای سهام تشویقی را مطرح می‌کند. پرسنل مذکور دلخوش به آینده استارتاپ و بی خبر از چالش‌های پیش رو پیشنهاد را می‌پذیرد. در این حالت مدیر خوشحال است که اندک روزنه‌ای برای تنفس پیدا کرده است.&quot; شاید در بادی امر این تصمیم مشکل گشا باشد اما تجربه نشان داده که پس از گذر زمان سرکنگبین صفرا می‌افزاید و آن مجموعه رستگار نمی‌شود. بیایید با هم برخی از این موانع رستگاری را مرور کنیم:- شیوع بی اعتمادی: کارمند که ابتدا افق جذابی برایش ترسیم کرده اند، بعد از مدتی متوجه می‌شود که اوضاع واقعی از چه قرار است و به نوعی حس می‌کند که سرش کلاه رفته است. این امر نه تنها منجر به تضعیف عملکرد کارمند و دلسردی او می‌شود که حتی حس بی اعتمادی را میان مدیریت و سایر پرسنل مجموعه تقویت خواهد کرد.- تاخیر در اتخاذ تصمیمات سخت: روشن است که مدیر با اعطای سهام و به نوعی کم کردن از هزینه های جاری، از واقعیت تلخی که با آن مواجه است فرار می‌کند و اتخاذ تصمیمات سختی مانند تعدیل نیروی انسانی، کم کردن هزینه‌های جاری و از این دست موارد را صرفا به تاخیر می‌اندازد. تاخیری که شاید منجر به بار کردن هزینه‌های جبران ناپذیر به مجموعه شود.- چالش های حقوقی:  معمولا قراردادهای اعطای سهام تشویقی به گونه‌ای طراحی شده اند که سهام شرکت چون موهبتی است که در اختیار کارمند قرار گرفته و ارزش بسیاری دارد. در این حالت سهام شرکت به عنوان یک سرمایه ارزشمند قلمداد می‌شود و اگر کارمند بخواهد آن قرارداد را فسخ کند، صاحبان کمپانی نگرانی در این خصوص ندارند و با بازپرداخت مبالغی که از حقوق کارمند کسر شده، آن سهم را اصطلاحا به Stock Poolباز می‌گردانند. حال تصور کنید که یک مجموعه از سر نداری زیر بار اعطای سهام برود و کارمند پس از مدتی از حق خود بر داشتن سهم منصرف شود و طلب پول‌های نگرفته‌اش را بکند. حال جناب مدیر و صاحبان کمپانی در آن وضع دیدنی است.مدیریت یک استارتاپ دشوار است و وقتی پولی ته خزانه نمانده باشد دشوارتر. در این طوفان، راه‌های محدودی برای کارآفرین جهت حفظ سکان کشتی کسب‌وکار موجود است که بدون شک اعطای سهام تشویقی و تبدیل همکاران از جایگاه کارمند به جایگاه شریک یکی از آنهاست. اما حتما قبل از آن مطمئن شویم که دلیل این تصمیم چیست؛ بدون تعارف آن را با طرف مقابل به اشتراک بگذاریم و قراردادی متناسب با همان شرایط ببندیم. مبادا که از چاله به در آییم و به چاه بیفتیم.</description>
                <category>سید شهاب کاظمیان برازجانی</category>
                <author>سید شهاب کاظمیان برازجانی</author>
                <pubDate>Mon, 30 Sep 2019 12:00:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مواجهه با پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@shahab.kazemian/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-lbztpgnohjyx</link>
                <description>از تجربیات جالب حضور در تیم مدیریت پورتفولیو رهنما ونچرز، مواجهه با شور آغاز و غم پایان رویای کارآفرینان ست. همه با کوله‌باری از امید و جاه‌طلبی بر درب دکان سرمایه‌گذار می‌کوبند و با امضای قرارداد به سوی رویایی که در سر دارند، رهسپار می‌شوند. اما افسوس که تنها انگشت شماری از ایشان به سر منزل مقصود خواهند رسید و مابقی آنچنان که ذات سرمایه‌گذاری ریسک‌پذیر اقتضا می‌کند باید کناری بزنند، شکست را بپذیرند و بروند سراغ آغازی دیگر.گفتم شاید برای شما هم جالب باشد که از مشاهداتم در خصوص مواجهه این دوستان با پایان و پذیرش شکست بگویم. در ادامه به قدر حوصله یک پست وبلاگی سعی می‌کنم برخی از این موارد را در قالب چند تیپ مرور کنم: الف) زود تسلیم می‌شوند و با اولین نشانه‌ها، دست‌هایشان بالا می‌رود. معمولا بیرون از شرکت فرصت‌های بهتری در انتظار این افراد است. مدام در پس ذهنشان دو دو تا چهار تا دارند که اگر جای دیگری بودند چه می‌شد. اصطلاحا opportunity cost بالایی دارند. خودشان زودتر از همه به خط پایان می‌رسند و جلسه انحلال را درخواست می‌دهند. در این جلسه هم بسیار شکیل و منطقی می‌نشینند و با عدد و رقم تو را با تصمیم از پیش تعین شده‌شان همراه می‌سازند و هر چه تلاش هم بکنی او دیگر تصمیمش را گرفته؛ و چه چیز بدتر از قوز کردن پیش‌نماز! ب) درست در مقابل تیپ بالا، با کسب‌وکارشان به قول معروف «ناموسی» رفتار می‌کنند. این دسته خودشان را با استارتآپشان معرفی می‌کنند و بدون آن برای خود هویتی متصور نیستند. راحت با واقعیت کنار نمی‌آیند و در رویای خود سیر می‌کنند. پذیرش شکست کسب‌وکار برایشان به مثابه پذیرش شکست در زندگی ست پس به هر قیمتی از آن فرار می‌کنند. جلسات پایانی با ایشان به شدت مغشوش و مشوش است. از تو اصرار است و از ایشان انکار. حتی تا آخرین دقایق هم از برنامه‌های توسعه و pivot کردن کسب‌وکارشان سخن می‌گویند و چنین القا می‌کنند که گویی فرصت بزرگی را داری از دست می‌دهی. جلسات آخر با آنها بیش از آنکه حرف از عدد و رقم  باشد، احساس و عاطفه موج می‌زند. شاید باید سر بر گوششان نهاد و آرام گفت: &quot;باید اِستاد و فرود آمد، بر آستانِ دری که کوبه ندارد&quot;. ج) قبل از هر چیز بگویم که این تیپ نچسب‌ترین کارآفرینان را شامل می‌شود. همیشه دولا دولا پیش می‌روند. نه آنچنان شوری برای ادامه دارند و نه شجاعتی برای پایان. معمولا نام دهن‌پرکنی را هم یدک می‌کشند. اگر فشار بیاوری که پیش بروند، از سختی‌ها می‌گویند و اگر بگویی ببندیم و تمام، می‌روند در این فاز که شما دارید به زیست بوم کسب‌وکارهای نوپا خیانت می‌کنید. اغلب سر در چند آخور دارند. تمرکز و برنامه‌ای برای آینده کسب‌وکارشان ندارند و طلب‌کار همیشگی‌اند. باید گفت حضور در جلسات این افراد کفاره گناهان نکرده‌تان هم خواهد بود. شده است که آنقدر از پذیرش شکست و بستن کسب‌وکارشان طفره روند تا اینکه صرفا یک نام از آن باقی بماند و بشوند برخی از دایناسورهای استارتآپی که امروز در اکوسیستم فقط بود و نبودشان برای ضیافت‌های شام به چشم می‌آید. القصه فلانی فقط &quot;دلش خوش است که نامش کبوتر حرم است&quot;.د) گروهی هم هستند که اصلا از ابتدا به اشتباه کارآفرین شده اند. در سختی‌ها و سربالایی‌ها، کاملا گیج، مبهوت و لبریز از استرس در جلسه می‌آیند. باورشان نمی‌شود که دیگر پولی در ته حساب نمانده و دوران بهروزی به سر آمده. باید به جای اینکه از ایشان داکیومنتی دریافت کنی، خودت دست به کار شوی و به همراه مستنداتی واقعیت را در جلویشان بگذاری و بگویی بس است. آنها هم معمولا شرمنده از پولی که خرج شده تنها می‌پرسند &quot;کجا را باید امضا کنم؟!&quot;بدون شک شما هم می‌توانید با تکیه بر مشاهدات و تجربیات خود این لیست را ادامه دهید. اما مهم تر آن است که چه به عنوان کارآفرین و چه سرمایه‌گذار یک کسب‌وکار، از ابتدا به خاطر داشته باشیم که دیر یا زود ممکن است این پایان به سراغ ما نیز بیاید و چه خوب که بهترین مواجهه را با آن داشته باشیم.</description>
                <category>سید شهاب کاظمیان برازجانی</category>
                <author>سید شهاب کاظمیان برازجانی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2019 16:30:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایتی از «قصه‌های جسورانه»</title>
                <link>https://virgool.io/RahnemaVentures/adventuresome-tales-mamanpaz-k4ytamgrwnlh</link>
                <description>داستان شکل‌گیری «قصه‌های جسورانه» برمی‌گردد به اواسط پاییز امسال. فرشید هندی عزیز از من خواست که برای معرفی برخی از استارتاپ‌های موفق پورتفولیو در وبسایت رهنما ونچرز و به اشتراک گذاشتن تجربیاتشان با مخاطبان حرکتی بزنم. بعد از کمی جست‌وجو و مشورت، از میان پیشنهاداتی که داشتیم مدیریت محترم با ایده تهیه یک سلسله پادکست موسوم به «قصه‌های جسورانه» موافقت کرد؛ خب &quot;پادکست هم ترند بود و هم ارزون&quot; و چه بهتر از این! قرار شد قسمت اول را با بچه‌های مامان‌پز استارت بزنیم که هم برند خوش‌نامی دارند و هم سابقه رفاقت پررنگ‌تری بین ما بود. امیرحسین مددی عزیز زحمت هماهنگی استودیو شنوتو را کشید و در یک روز پاییزی به حوالی پارک ساعی رفتیم و دو ساعتی مشغول ضبط شدیم.تهیه پادکست برای من تجربه کاملا جدید و چالشی بود. متاسفانه در روز ضبط من با ذهنیت تجربیات قبلی ام در مصاحبه‌های مطبوعاتی، صرفا ساختار گفت‌وگو را چیده بودم و با سرفصل‌های سوالات و موضوعات مورد نظر در استودیو حاضر شدم. اما بعد از ضبط و به وقت تدوین بود که فهمیدم در تولید یک پادکست صرف طراحی سرفصل سوالات کفایت نمی‌کند و باید برای هر چه بهتر شدن کار، تا حد امکان جملات را از قبل نوشت و کلمات را به دقت انتخاب کرد، چراکه مانند مصاحبه‌های مکتوب دستت برای ویرایش متن باز نیست. پس عجالتا پوزش من را بابت سوالات بعضا شکسته، انتخاب کلمات نامناسب و بعضا طولانی شدن برخی پرسش‌ها پذیرا باشید. تجربه حضور در استودیو شنوتو نیز تجربه هیجان‌انگیز و البته غریبی بود. فضای سربسته و تنگ استودیو نفس‌هایم را به شمارش انداخته بود و صدای آن در ابتدای گفت‌وگو کاملا محسوس است. چند دقیقه‌ای زمان برد که نفس‌هایم شمرده‌تر شود و خودم را با آن فضای سربسته تطبیق دهم.از پوزخندهای گاه و بیگاه من اگر بگذریم، حجم کلمات انگلیسی به کار رفته در این قسمت نیز از حد متعارف بیشتر است و به نظر در قسمت‌های آینده می‌توان خوش سلیقه‌تر کلماتی را انتخاب کرد و از معادل‌های فارسی موجود تا حد امکان استفاده کنیم. تدوین اولین قسمت از «قصه‌های جسورانه» بیش از اندازه زمان برد و دلیل اصلی‌اش عدم آشنایی من با نرم‌افزار تدوین و نبود تمرکز لازم به خاطر سایر مشغله‌های پورتفولیو بود. اما در اینجا باید تشکر ویژه‌ای داشته باشم از مهرداد خدامی عزیز که مثل همیشه صبور و مهربان، دانش و زمانش را با من به اشتراک گذاشت و ضمن آموزش این خنگ‌شاگرد عرصه نرم‌افزار، مرا در تدوین و انتخاب آهنگ‌ها یاری رساند. بدون شک بودن مهرداد در این پیچ حساس غنیمت بود و موجبات دلگرمی!از شما دعوت می‌کنم که «قصه‌های جسورانه» را از طریق لینک زیر در شنوتو بشنوید. مطمئنا این قسمت به عنوان اولین تجربه ما بی‌عیب و نقص نیست. بدون تعارف آماده دریافت انتقادات و پیشنهادات شما عزیزان هستیم تا بتوانیم در قسمت‌های بعد کارهای بهتری را با شما به اشتراک بگذاریم.چاکر https://shenoto.com/album/27196/%D9%82%D8%B5%D9%87%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%B3%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87 </description>
                <category>سید شهاب کاظمیان برازجانی</category>
                <author>سید شهاب کاظمیان برازجانی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2019 15:44:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>