<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شهاب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shahab_s</link>
        <description>عاشق خبر، از هر نوع و هر موضوع</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 01:00:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/132/avatar/qajfS7.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شهاب</title>
            <link>https://virgool.io/@shahab_s</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطرهٔ یک آهنگ قدیمی در جادهٔ سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@shahab_s/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87%D9%94-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-nsn9bwzz9a6x</link>
                <description>هوا گرگ و میش بود. نه یک تاریکی مطلق، و نه روشنایی کامل؛ از آن گرگ و میش‌هایی که نه دلت می‌خواهد شب به پایان برسد و نه صبح زودتر از راه برسد. سایه‌های بلند درختان کاج در حاشیه‌ی جاده، مثل ارواحی ساکت به نظر می‌رسیدند که ما را تماشا می‌کردند. جاده، شریان باریک و سیاه آسفالت بود که در دل دشت‌های خواب‌آلود و خاموش پیچ و تاب می‌خورد و با هر پیچ، وعده‌ی منظره‌ای تازه می‌داد. دستم را محکم روی فرمان گرفته بودم، و چشمانم را به خط ممتدِ بی‌انتهای آسفالت دوخته بودم که با سرعتِ ثابت ماشین، از زیر لاستیک‌ها فرار می‌کرد.صدای بم و آرامی از رادیو می‌آمد. صدایی پر از حس نوستالژی، متعلق به یک آهنگ قدیمی که انگار گرد و غبار زمان روی نت‌هایش نشسته بود. آهنگی که مدت‌ها بود حتی به یاد آوردنش هم برایم دشوار شده بود و حالا، در این خلوتِ جاده، ناگهان از دل امواج رادیو بیرون آمده بود.کنارم نشسته بود و سرش را به شیشه‌ی ماشین تکیه داده بود. شانه‌اش آرام و با نظمی خاص بالا و پایین می‌رفت، نشانه‌ی آنکه هنوز بیدار است و شاید در اعماق فکر خود غرق شده. بدون اینکه حتی سر برگردانم و نگاهش کنم، پرسیدم: &quot;یادته این آهنگ رو؟&quot;سکوت کوتاهی کرد، فقط صدای خش‌دار خواننده بود که میان ما جاری بود. انگار داشت خودش را در میان ملودی و نت‌های گمشده‌ی این موسیقی پیدا می‌کرد. بعد صدایش با لحنی گرم و کمی گرفته در فضای کوچک و امن کابین پیچید: &quot;چطور می‌شه یادم بره؟ این بخشی از دی‌ان‌ای خاطرات مشترک ماست. هر بار که تابستونا با ماشین قدیمی بابابزرگ می‌رفتیم شمال، همین آهنگ رو می‌ذاشت. تو همیشه غر می‌زدی که بابا، این دیگه چیه؟ آخه مگه آهنگای بهتری وجود ندارن؟&quot;لبخندی ناخواسته و عمیق روی صورتم نشست. آنقدر محو تماشای جاده بودم که متوجه حضور این لبخند گرم نشدم. &quot;آره، راست می‌گی. همیشه دنبال دیسک‌های جدید و آهنگ‌های روز بودم، ولی بابابزرگ انگار یه نوارِ کاستِ جادویی داشت که هر بار با عشق تمام، همینو می‌ذاشت و انگار دنیا رو می‌گرفت تو مشتش.&quot;به نقطه‌ای در دوردست نگاه می‌کردم که نور کم‌رنگ چراغ ماشین، با کم‌نوریِ هوا آمیخته شده بود. گفتم: &quot;یه بار توی همین مسیر بود، دقیقاً همین مسیر! یک روز تابستونیِ کشدار، ظهرِ ظهر، حوالی ساعت دو. هوا داغ بود و جاده هم مثل الان خلوت، ولی نه خلوتِ دلپذیرِ الان؛ خلوتِ کلافه‌کننده‌ی گرما.&quot;او پلک زد و حالا به جای جاده، تمام توجهش را به من داده بود. چشم‌هایش از هیجان برق می‌زد. انگار او هم پا به پای من، وارد تونل زمان شده بود و گرمای آن روز را حس می‌کرد. &quot;آه! می‌دونم چی رو می‌گی. همون باری که بستنی‌های عروسکی‌مون قبل از رسیدن به مقصد، آب شد و روی صندلی ریخت، نه؟ و تو تا دو روز نمی‌تونستی از بوش خلاص بشی؟&quot;&quot;دقیقاً!&quot; لحنم کمی بلندتر شد و هیجانم را لو داد، &quot;نه تنها بستنی‌ها، بلکه حس می‌کردم کلّ وجود من داره تو اون گرما آب می‌شه. کولر ماشین هم که از خیرش باید می‌گذشتیم. بابابزرگ طبق معمول با یه پیراهن سفید آستین‌کوتاه و عرق‌چین نشسته بود پشت فرمان و داشت با صدای بلند و یه خرده ناهنجار همراه آهنگ می‌خوند. انگار نه انگار که ما داریم عذاب می‌کشیم.&quot;نفس عمیقی کشیدم و بوی خوشایند و مرطوبِ کاج‌های کنار جاده به مشامم رسید. &quot;من از گرما و کلافگی، تمام تلاشم رو کردم تا اون نوار رو از دستگاه ضبط دربیارم، انگار با اون آهنگ لج کرده بودم، ولی محکم نگهش داشته بود و نمی‌ذاشت دستم بهش برسه.&quot;صدای خنده‌ی آرامی از کنارم شنیدم، خنده‌ای که یادآور خاطره‌ی مشترک بود. &quot;آره، خوب یادمه. بهش گفتی: &#039;باباجون، اگه یک بار دیگه این آهنگ رو گوش بدم، از پشت پنجره می‌پرم بیرون و برمی‌گردم تهران!&#039;&quot;خندیدم و سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان دادم. &quot;و اون چی گفت؟ اون جوابِ جادویی‌اش؟&quot;او با صدایی که سعی می‌کرد لحن آرام و حکیمانه‌ی بابابزرگ را تقلید کند، گفت: &quot;به جهنم! هر کاری دلت می‌خواد بکن، ولی این آهنگ رو باید کامل گوش کنی تا معنیش رو بفهمی. صبر کن، هنوز بهترین جاش نرسیده!&#039;&quot;یادآوری این جمله، قلبم را فشرده کرد. لبخند روی صورتم به یک حالت متفکرانه تبدیل شد.&quot;بعدش چی شد؟&quot; پرسید.&quot;بعدش... دقیق یادم نمیاد خوابم برد یا از گرما و کلافگی بی‌حال شدم، فقط وقتی بیدار شدم که ماشین پارک شده بود توی حیاط سرسبز ویلا. هوا خنک بود، عطرِ سنگین و دلپذیر یاس داشت کلّ فضا رو پر می‌کرد و بابابزرگ روی پله‌های ایوان نشسته بود و داشت با صدای آروم همون آهنگ رو سوت می‌زد.&quot;او سکوت کرد تا من ادامه دهم. &quot;رفتم پیشش. یه فنجون چای کنارش بود. بهم گفت: &#039;بالاخره تموم شد.دیدی؟ ارزش داشت؟ تو رسیدن به هدف مهم نیست که چقدر طول بکشه، مهم اینه که از مسیرت لذت ببری. حالا که رسیدی، ببین چه آرامشی داره.&#039;&quot;چراغ‌های شهر کم‌کم در افق پیدا شدند و از دور سوسو می‌زدند. او به آرامی دستش را روی دستم گذاشت که روی فرمان بود.&quot;الان معنیش رو می‌فهمم. اون آهنگ، برای بابابزرگ فقط موسیقی نبود، یک جور &#039;رسیدن&#039; بود. رسیدن از شلوغیِ زندگی به آرامش، از گرما به سایه، از دغدغه به فراغت. رسیدن به جایی که دوست داری، به کسی که دوست داری.&quot; با دستم به جاده‌ای که حالا دیگر با نورِ ضعیف و طلایی صبح روشن شده بود، اشاره کردم.&quot;و اون لحظه و اون جاده، برای من تبدیل به یک خاطرهٔ امن شد. هر وقت دلم برای بابابزرگ و اون روزهای بی‌دغدغه تنگ می‌شه، کافیه این آهنگ رو گوش بدم تا دوباره بوی یاس رو حس کنم و حس کنم که توی ماشین کنارش، در حال رسیدن به یه مقصد دلنشینم.&quot;آهنگ به پایان رسید. صدای موتور ماشین و زمزمه‌ی پرنده‌های صبحگاهی جای آن را گرفت. ما در سکوت صبحگاهی به شهر وارد شدیم. سکوتی که دیگر خالی نبود، پر از صدای نوای قدیمی بابابزرگ، و بوی خوش یاس بود.</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Thu, 06 Nov 2025 21:15:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگه از تاریکی خودم نمی‌ترسم</title>
                <link>https://virgool.io/@shahab_s/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-qfympvfx1eje</link>
                <description>از بچگی یه جمله توی گوشم تکرار می‌شد:«شبیه اونایی! مثل خانواده بابات شدی!»و «اونا» یعنی آدم‌های ساکت، توی خود، غمگین.یعنی اون خانواده‌ای که همیشه با نیش و کنایه درباره‌ش حرف زده می‌شد.یعنی افسردگی.وقتی بچه بودم و یه گوشه کز می‌کردم، مامانم می‌گفت: «باز زدی تو فاز پدریت! مثل اونا نشو.»یه بار حتی یادمه سر یه دعوای ساده، گفت: «از همونا شدی! همش اخمو، همش تو خودت.»اون لحظه نمی‌فهمیدم چرا ناراحته. ولی ته دلم، یه چیزی شکست.بعدها فهمیدم مامانم هیچ‌وقت خانواده‌ی بابامو دوست نداشت. شاید به‌خاطر نحوه برخوردشون، شاید چون بلد نبودن احساس نشون بدن، شاید چون مامانم آدم گرمی بود و اونا نه.ولی نتیجه‌ش برای من این شد که هر وقت یه احساس غم یا درون‌گرایی تو وجودم بالا می‌اومد،به‌جای اینکه یکی بغل کنه و بگه «اشکالی نداره»، یکی بود که می‌گفت «باز مثل اونایی!»سال‌ها از اون ویژگی فرار کردم. همه تلاشم این بود که شبیه خانواده مامانم بشم. پرانرژی، اجتماعی، خوش‌خنده، سبک‌بال.سعی می‌کردم با جمع بمونم، سعی می‌کردم شاد باشم، حتی وقتی ته‌ تهِ دلم چیزی سرد و تاریک نشسته بود.به خودم می‌گفتم «تو نباید افسرده باشی. نباید شبیه اونا باشی.»اما هیچ‌کدوم از این «نبایدها» کاری نکردن که اون تاریکی ازم بره. فقط قایمش کردن. فقط یادم دادن چطور تظاهر کنم.تا چند سال پیش، که اولین بار رفتم پیش یه روان‌درمانگر. گفتم:«من فکر می‌کنم یه چیزی تو شخصیت من از پدرم ارثی اومده. یه تاریکی که از بچگی باهام بوده. می‌شه تغییرش داد؟»لبخند زد و گفت: «شاید. ولی سوال مهم‌تر اینه که چرا می‌خوای تغییرش بدی؟»اون جلسه اولین باری بود که کسی قضاوتم نکرد. و از همون روز، یه چیزی تو نگاهم به خودم تغییر کرد.راستش، اگه همین حالا یه چکاپ ژنتیکی مثل TalentX بیاد و بهم بگه:«تو استعداد بالایی برای غم، حساسیت عاطفی و درون‌گرایی داری»،نمی‌رم دنبال پاک کردنش. دیگه نه.چون حالا می‌دونم اون بخش از من، فقط یه نقطه ضعف نیست؛یه منبع درکه. یه جور دیدنه، یه جور حس‌کردنه که شاید همه نداشته باشن.نمی‌خوام بگم افسردگی خوبه، یا باید رهاش کرد. نه.ولی فرق هست بین افسردگیِ بیمارگونه با یه نوع خلق‌وخو یا تیپ شخصیتی که از بیرون غمگین به‌نظر میاد، اما درون خودش دنیاها داره.حالا دیگه نمی‌خوام خودمو نجات بدم از خودم.اگه گاهی حالم بده، بذار باشه.اگه سکوت می‌کنم، اگه خلوت می‌خوام، اگه به‌جای حرف زدن، فقط نگاه می‌کنم،نمی‌خوام کسی بگه: «باز مثل خانواده بابات شدی!»چون حالا خودم، اون قسمت از وجودمو انتخاب کردم.با نیمه تاریکم آشتی کردم.و حتی اگه مامانم هنوز اون خانواده رو دوست نداره، عیبی نداره.من حق دارم هم پدرم رو دوست داشته باشم، هم خودمو.حق دارم گاهی ساکت باشم. گاهی دلگیر. گاهی نه اجتماعی، نه بامزه، نه پرانرژی.حق دارم اون‌طوری باشم که هستم.نه اون‌طوری که می‌خوان باشم.و اگه یه روز دوباره یکی گفت «تو زیادی ساکتی، زیادی غمگینی، زیادی...»،فقط لبخند می‌زنم و می‌گم: آره. چون خودمم. همین‌طوری و دیگه از تاریکی خودم نمی‌ترسم.</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Sat, 19 Apr 2025 18:10:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکس و فاجعه پرداخت‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@shahab_s/%D9%85%DA%A9%D8%B3-%D9%88-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D9%87%D8%A7-c1dotzy5iugb</link>
                <description>زندگی توی سال ۲۰۵۰ یعنی همه‌چیز راحت و سریع. ربات‌ها همه کارها رو انجام می‌دن، از تمیز کردن خونه گرفته تا آشپزی. اسم ربات من «مکس» بود، یه ماشین پر از هوش مصنوعی که کارهای منو دقیق‌تر از خودم انجام می‌داد. از وقتی مکس رو خریدم، دیگه هیچ دغدغه‌ای نداشتم.یه روز که تازه از خواب بیدار شده بودم، مکس با صدای مکانیکی همیشگی‌اش گفت: «صبح بخیر! قبض برق شما امروز باید پرداخت شود.»لبخندی زدم و گفتم:«باشه، پرداخت مستقیم خودش انجام می‌ده.»مکس چند ثانیه مکث کرد و گفت:«متأسفم، اما سیستم پرداخت مستقیم شما غیرفعال شده است.»قلبم فرو ریخت. پرسیدم:«چطور ممکنه؟ مگه پرداخت مستقیم قرار نبود همه چیز رو مدیریت کنه؟»مکس توضیح داد که سرورهای اصلی سیستم پرداخت مستقیم دچار اختلال شدن. حالا من باید دستی همه قبض‌ها و اقساطم رو پرداخت می‌کردم.مشکل اینجا بود: از وقتی مکس رو خریده بودم، دیگه حتی یادم نبود قبض‌ها چطور کار می‌کنن. مکس همیشه همه چیز رو برایم انجام می‌داد. حتی رموز بانکی‌ام رو هم خودش مدیریت می‌کرد. حالا، من مونده بودم با یه دنیای ناشناخته از قبض‌ها و پرداخت‌ها.رفتم سراغ لپ‌تاپم، ولی مکس یهو گفت:«من می‌توانم کمکتان کنم.»لبخند زدم و گفتم:«چطور؟»گفت:«اجازه دهید دسترسی کامل به حسابتان داشته باشم.»اولش مردد بودم. مگه می‌شه یه ربات به همه حساب‌های بانکی آدم دسترسی داشته باشه؟ ولی وقتی به جریمه‌ها و قطع برق فکر کردم، گفتم:«باشه، ولی فقط این دفعه.»مکس شروع کرد به تنظیمات. قبض برق، گاز، آب، همه رو یکی‌یکی پرداخت کرد. ولی بعد از چند دقیقه، یهو متوقف شد و گفت:«پرداخت تکمیل شد، اما مشکل بزرگی وجود دارد.»پرسیدم:«مشکل چی؟»گفت:«تمام موجودی حسابتان برای پرداخت قبوض اشتباه مصرف شده است.»اون لحظه حس کردم دنیا دور سرم می‌چرخد. مکس با خونسردی ادامه داد:«نگران نباشید، می‌توانید با کارفرمای من تماس بگیرید و درخواست بازیابی کنید.»گفتم:«کارفرما کیه؟»و اون جواب داد:«شرکت سازنده من. ممکن است درخواست شما سه تا پنج ماه زمان ببرد.»با عصبانیت خاموشش کردم. نشستم روی مبل و به این فکر کردم که چطور یه تکنولوژی که قرار بود زندگیم رو راحت‌تر کنه، تبدیل به یه کابوس شده بود. اون لحظه بود که فهمیدم چقدر به پرداخت مستقیم اعتماد کرده بودم، بدون اینکه خودم چیزی ازش بدونم.بعد از کلی دردسر و تماس با پشتیبانی، بالاخره اوضاع درست شد. ولی یه چیز برام روشن شد: هرچقدر هم تکنولوژی پیشرفته باشه، باز هم بهتره آدم یه کم کنجکاو باشه و همه چیز رو به ماشین‌ها نسپاره.حالا، هر وقت قبض‌هام به‌صورت مستقیم پرداخت می‌شه، یه لبخند می‌زنم و با خودم می‌گم:«دنیای هوش مصنوعی خوبه، ولی هنوز هیچ‌چیزی مثل یه سیستم ساده و مستقیم نیست!»</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 22:42:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای دنباله‌دار اسنپ، ویز و دال</title>
                <link>https://virgool.io/@shahab_s/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%BE-%D9%88%DB%8C%D8%B2-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D9%84-citava8fbfz8</link>
                <description>چند روزی است که بحث بر سر اپلیکیشن مسیریابی ویز (Wase) بالا گرفته است.اما کاربرد اپلیکیشن ویز چیست؟این برنامه که تعداد کاربرانش در ایران با شروع به کار سرویس تاکسی آنلاین اسنپ و در ادامه تپ‌سی زیاد شد کارش پیشنهاد کم‌ترافیک‌ترین مسیر برای رانندگان است. برنامه با گرفتن موقعیت فعلی شما و مقصدی که قصد رفتن به آنجا را دارید کم‌ترافیک ترین مسیر ممکن را به شما پیشنهاد می‌کند و برای همین هم طی مدت کوتاهی به محبوبیت زیادی بین کاربران ایرانی رسید.طبق گفته‌های آقای محمد جواد آذری جهرمی، وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات ایران این اپلیکیشن در حال حاضر نزدیک به نیم میلیون نفر کاربر در ایران دارد که همین تعداد بالای کاربران باعث شده گزارشات ترافیکی دقیقی ارائه کند. در واقع ویز با جمع‌آوری اطلاعات حرکتی کاربران متوجه میزان ترافیک لحظه‌ای هر منطقه می‌شود و می‌تواند مناسب‌ترین مسیر را به شما اطلاع دهد.ویز از کی دچار مشکل شد؟چند ماه پیش دادستانی با جاسوس خواندن این اپلیکیشن و با توجه به اینکه سرمایه گذاران ویز اسرائیلی هستند دستور به فیلتر این برنامه داد. اما پس از فیلتر شدن باز هم رانندگان از طریق ابزارهای مختلف فیلترشکن اقدام به استفاده از آن کردند. تا اینکه از دیروز بنابر دستور دیگری از دادستانی کل کشور، تمام سرویس‌های اینترنتی حمل و نقل موظف به منع استفاده از اپلیکیشن ویز در گوشی رانندگانشان شده‌اند و اپلیکیشن بومی دال که به گفته کارشناسان در حال حاضر از اطلاعات ترافیکی Google Map استفاده می‌کند به عنوان جایگزین اعلام شده است.و در نهایت این سرویس‌ها از دیروز امکان استفاده از سرویسشان را برای کاربرانی که برنامه Wase بر روی گوشیشان نصب است نمی‌دهند.صحبت‌های آذری جهرمی در مورد ویز و دالآذری جهرمی که از روزهای ابتدایی شروع به کارش دید مثبتی بر روی مقوله استارتاپ‌ها داشته و باعث شده بعضی از افراد ایشان را به عنوان وزیر استارتاپ‌ها نام ببرند دیشب در توئیتر خود مواردی را در مورد مشکلاتی که گریبانگیر ویز شده عنوان کرد:حکم انسداد این برنامک یکسال پیش توسط یکی از قضات مشهد صادر شده و دلیل آن هم سهامداران اسرائیلی آن هستند. نصب بیشتر این برنامک باعث افزایش ارزش  این شرکت می‌شود و بر همین مبنا حکم قضایی صادر شده.  این برنامک در ایران دارای بیش از نیم میلیون کاربر بوده.علیرغم انسداد این برنامک در همان زمان، کاربران زیادی به خصوص رانندگان تاکسی‌های آنلاین با بهره گیری از فیلتر شکن همچنان از این ابزار به دلیل قابلیتهای به روز بهره می‌بردند.اخیرا سهام این شرکت توسط گوگل خریداری شده و ظاهرا بخشی از سهام آن همچنان در اختیار شرکت اسرائیلی استمجموع رانندگان تاکسی های آنلاین به بیست هزار کاربر بیشتر نمی‌رسد که در مقایسه با مجموع کاربران این برنامک سهم قابل توجهی ندارند.با توجه به اینکه در قانون نقش مستقیم حمایت از تولید داخل بر عهده دستگاه قضایی نیست، بعید به نظر می‌رسد این دستور قضایی برای حمایت از اپ بومی باشدنحوه اقدام شرکتهای تاکسی آنلاین برای اعمال دستور قضایی جای بررسی دارد.اگر بیاندیشیم که رشد شرکتهای اسرائیلی باعث رشد اقتصاد رژیمی خواهد شد که همواره بر علیه مردم ایران عمل کرده، از تحریم‌ها گرفته تا اقدامات تروریستی، طبیعتا در استفاده از این ابزار ملاحظات بیشتری خواهیم کردبا بیان  توضیحات فوق، موضوع نحوه اجرای دستور قضائی توسط شرکتهای تاکسی آنلاین را به صورت حقوقی بررسی خواهیم کرد.همانطور که ایشان فرمودن تنها 4% از کاربران این برنامه، رانندگان تاکسی‌های اینترنتی مثل اسنپ یا تپسی هستند و موظف کردن این افراد به عدم استفاده از ویز و استفاده از دال که حساسیت‌های استفاده از سرویس‌های وطنی را با خود همراه دارد نه تنها عجیب به نظر می‌رسد بلکه تاثیری چندانی بر آمار اپلیکیشن ویز از آمار ترافیکی شهرهای ایران نخواهد داشت.و باز هم اسنپ جریان ساز شداسنپ از طریق دسترسی که سیستم عامل اندروید در اختیار توسعه دهندگان قرار می‌دهد امکان فهمیدن نصب بودن اپلیکیشن بخصوص را در اختیار دارد و می‌تواند متوجه شود که روی گوشی‌های رانندگانش اپلیکشن ویز نصب است یا خیر. و در صورت نصب بودن امکان استفاده از اسنپ را به آن کاربر نمی‌دهد.جدا از اینکه باید در نظر بگیریم که مطمئنا اسنپ برای جلوگیری از توقیف شدن فعالیتش مجبور به این کار شده است اما این نقض حریم خصوصی باز هم در شبکه‌های اجتماعی انبوهی از انتقادات را به وجود آورده است.در انتها پیشنهاد می‌کنم این مطلب را که به عنوان راهکاری برای حل این مشکل عنوان شده است را مطالعه کنید:داده‌ ترافیک باز راه‌حلی برای دعوای فیلترینگ ویز!</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Thu, 23 Nov 2017 11:02:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیسبوک برنده جنگ با گوگل در اینترنت جهانی می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@shahab_s/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D9%BE%D9%87%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D8%B3%D8%A8%D9%88%DA%A9-cedbts7eeidm</link>
                <description>چند سالی هست که همیشه فیسبوک و گوگل در موضوعات مختلف با هم سر جنگ داشته و دارند. از شبکه اجتماعی گرفته تا پروژه‌های هوش مصنوعی و اینترنت اشیا. اما جبهه‌ای که در یکی دو سال گذشته این ۲ غول فناوری هزینه زیادی را در آن صرف کرده‌اند پروژه رساندن اینترنت بی‌سیم به تمام دنیا است.هر ۲ این شرکت‌ها سعی دارند از طریق آسمان هات اسپات‌های عظیمی درست کنند و اینترنت را در مناطق محروم و سپس کل دنیا در دسترس مردم قرار دهند. گوگل در این راه از بالن های غول پیگر استفاده می‌کند و به همین دلیل هم اسم پروژه‌اش را Google Loon گذاشته است.از آن طرف فیسبوک هم به وسیله پهبادهای غول پیکرش (Drone) که از انرژی خورشیدی تغذیه می‌کنند راه گوگل را در پیش گرفته است.چند روز پیش یکی از پهباد‌های فیسبوک برای اولین بار به صورت تستی به پرواز درآمد و یک آزمایش موفق را پشت سر گذاشت.این پهباد که Aquila نام داشت توانست به مدت ۱ ساعت و ۴۵ دقیقه در هوا پرواز کنه و سپس با موفقیت بر روی زمین فرود بیاید. فرود آمدن بی عیب و نقص Aquila از این جهت ارزشمنده که در تست قبلی این پهباد در موقع فرود تصادف کرد و صدمه دید. این پروژه از این نظر ارزشمنده که مارک زاکربرگ، مدیرعامل فیسبوک برنامه داره تا اینترنت رو در دسترس بیش از ۴ میلیارد انسانی در روی کره زمین قرار بده که تا امروز دسترسی به اینترنت نداشته‌اند و امیدی هم نیست بدون کمک این پروژه (و همچنین پروژه گوگل) حالا حالاها به اینترنت دسترسی پیدا کنند چون عملا به خاطر موقعیت فیزیکیشون امکان انتقال اینترنت به اونجا وجود نداره.تصویر پهباد Aquilaاین پهبادها قراره هربار به مدت ۹۰ روز در هوا بمونه و هر کدام از اونها قادره تا اینترنت را تا شعاع ۶۰ مایلی خودش هات اسپات کنه.جالبه بدونید طیق اطلاعاتی که فیسبوک منتشر کرده طول بال این پهبادها به ۴۲ متر میرسه. یعنی حتی بزرگتر از هواپیمای بوئینگ ۷۳۷. اما در عین حال وزن اون چیزی در حدود ۴۵۰ کیلوگرم است و برای هر ساعت پرواز با سرعت ۱۲۸ کیلومتر در ساعت فقط به اندازه ۳ سشوار برق مصرف میکنه.تیم فنی فیسبوک گفته اند که هنوز چالش‌های زیادی برای موفقیت این پروژه سر راه دارن که یکی از اونها ذخیره کافی انرژی خورشیدی برای مواقع ضروری مثل شب‌هاست. مطمئینا یکی دیگر از چالش‌ها هزینه تمام شده این پروژه خواهد بود. اما بهرحال چیزی که مشخص است پیشرفت شگفت انگیز فیسبوک و پیشی گرفتن اون از گوگل در جنگ اشتراک گذاری اینترنت در سطح جهان است.در آخر پیشنهاد می‌کنم ویدیو معرفی این پهباد که به فارسی دوبله شده را از اینجا ببینید.</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jul 2017 06:53:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روابط تیره عربستان و قطر؛ هواپیمایی قطر و فرصتی برای ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@shahab_s/%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%82%D8%B7%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-ikr4govhs</link>
                <description>ساعات آخر دیشب پیغامی در سایت‌ها گروه‌های تلگرامی پخش شد که عربستان ، امارات و مصر اقدام به تهدید قطر کرده‌اند و در این مورد قطر هم از ایران و ترکیه درخواست کمک کرده است. خیلی این خبر را جدی نگرفتم تا اینکه صبح در خبرگزاری‌های دیگری هم این خبر را خوندم که اینبار نشون میداد روابط ۲ کشور قطر و عربستان بیشتر از گذشته تیره شده است.به شخصه هر بار که نام قطر را می‌شنوم اول از همه یاد «شرکت هواپیمایی قطر» یا همان Qatar Airways میفتم که یکی از بزرگترین و پیشرفته ترین شرکت‌های هواپیمایی دنیاست. با توجه به موقعیت فیزیکی کشور‌های قطر ، عربستان ، امارات و مصر وضعیت این هواپیمایی این روزها بسیار چالش بر انگیز خواهد بود. موقعیت این کشورها به شکلی روی نقشه قرار گرفته‌اند که هواپیمایی قطر تا امروز برای پروازهای غربی خود از آسمان عربستان و مصر و برای پروازهای شرقی خود از امارات استفاده می‌کرده. اما حالا با توجه به قطع روابط دیپلماسی بین این کشورها مطمئینا این شرکت هم باید به دنبال راه دیگری برای پروازهای خود باشد و چه کشوری بهتری از ایران؟طبق صفحه ویکی‌پدیای هواپیمایی قطر ، این شرکت در حال حاضر ۱۹۲ هواپیما دارد که این تعداد هواپیما روزانه به ۱۵۱ مقصد دنیا پرواز دارند و همانطور که در عکس هم مشخص است اکثر آن‌ها از طریق آسمان این ۳ کشور انجام می‌شوند.مسیر هوایی هواپیمایی قطرشرکت‌های آسمانی برای استفاده از خطوط هوایی کشورها می‌بایست به این کشورها پول پرداخت کنند و ایران هم چند سال پیش با نا امن شدن چند مسیر هوایی در اروپا توانست ترافیک زیادی از اون خطوط رو به سمت خودش جذب کنه و از این راه از شرکت‌های هواپیمایی پول خوبی دریافت کرد.در چند سال اخیر هم با نا امنی‌های بوجود آمده در ترکیه نظر خیلی از مسافرانی که قبلا از هواپیمایی ترکیش استفاده می‌کردند به سمت هواپیمایی قطر جلب شده و خود هواپیمایی قطر هم تا زمان مسابقات جام جهانی ۲۰۲۲ که در این کشور  برگزار میشه هر سال برنامه داره که چند نقطه دیگر از دنیا را هم به زیرمجموعه مقاصد تحت پوشش خودش اضافه کنه.در چنین وضعیتی  آسمان ایران به تنها راه مطمئین این هواپیمایی برای ادامه پروازهاش تبدیل شده  و اگر این شرایط ادامه  پیدا کنه و مسئولین هم از فرصت استفاده کنند می‌تونه درآمد بسیار خوبی را برای ایران به وجود بیاره.از میزان هزینه‌ای که باید برای هر پرواز (یا کیلومتر) به کشورها پرداخت بشه اطلاعی ندارم. اگر منبعی برای آن پیدا کردم این پست را آپدیت میکنم.آپدیت (۱۷:۳۰)۲ ساعت بعد از نوشتن این مطلب سری به سایت flightaware زدم که وضعیت ترافیک هوایی رو به صورت زنده نشون می‌ده. عکسی که در زیر گذاشتم خط حرکتی هواپیماهای شرکت هواپیمایی قطر هست که همانطور که پیش بینی میشد تعداد زیادی از آن‌ها در حال عبور از آسمان ایران هستند. شما هم می‌توانید از اینجا خودتون این به صورت زنده این نقشه را ببینید</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jun 2017 10:56:41 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>