<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شهاب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shahabd17</link>
        <description>همون همیشگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:10:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/42807/avatar/inSRPc.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شهاب</title>
            <link>https://virgool.io/@shahabd17</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بنویسم یا نه</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabd17/%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-o4or26earpw6</link>
                <description>نوشتن دل و دماغ میخواهد نوشتن حوصله میخواهد نوشتن موضوع میخواهد نوشتن مخاطب خاص میخواهد نوشتن خواننده دائمی میخواهد نوشتن سبک میخواهد نوشتن چقدر چیز میخواهد و ما هم که به شدت مشکل ابعاد گسترده در حفرات اندام درونی داریم و چه بهتر به جای نوشتن فق، حرف بزنیم آن وقت دیگر حوصله نمیخواهد سبک و مخاطب و موضوع و محور و دغدغه نمیخواهد و به جای آن سطع معلوماتی در حد مطالعه کتب جنایی عشقی دهه ۴۰ و کتاب های چپ و راست و وسط دهه ۵۰ و مجلات رشد دهه۶۰ کفایت میکند! برای حرف زدن کافیست دو گوش بیکار باشد که بیکار هم نبود مهم نیست چون بر اساس قاعده نانوشته تعارف، میتواند به حرفهایت ظاهرا گوش بدهد و در پریودهای منظم زمانی مثلاهر ۱۱۵ثانیه یک بار سری به علامت تایید تکان دهد یا در اوج و فرود صدای تو چشمهایش را لحظه ای گرد کند که آری من عجیب مسحور بیانات شیوای شما شدم و کاش باز هم از این نکات چالشی بگویی! حال ورزشی نشد سینمایی،آن نشد سیاسی اگر ترسیدی اجتماعی اگر شک کردی اقتصادی و خلاصه تسبیح کلام که به گردش بیفتد خودش می آید و می آید و می آید تا از حال برود حال مخاطب یا گوینده! چقدر حال جمع شد در انقدر جمله!(با دست به انقدر اشاره میکند)حال دوباره میخواهم بنویسم و از حرفهای صد من یک غاز خسته شدم انقدر خسته که حوصله ندارم در گوگل سرچ کنم واقعا صد من یک غاز بود یا غازش چند من اینور آن ور داشت. برای نوشتن این بار هم حوصله دولت و حکومت و نظام و سیاست و کیاست را ندارم و باز میروم سراغ مردم که هر آنچه بالای سرشان است را خود خواسته اند و رفتارها و آداب مرسوم آن هم به شکل نیم حقیقی نیم مجازی و مجددا آن هم در قرن ۲۱ که عجیب ملغمه ای شده است که اصلا هر چه سرمان می آید حقمان است و ایرانی جماعت همینه و همینی که همینه هم کار خودشان است و پیدا کنید تخم مرغ فروش بینوا را! یه جمله دوسست دارم ببین کجاها ما رو برد البته یادم نمیاد این جمله کجای متن بود و در انتها خواستم کمی فاخرش کنم</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2019 16:26:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پولها هست شاید ما گم شدیم</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabd17/%D9%BE%D9%88%D9%84%D9%87%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%DB%8C%D9%85-r2c7hpzn70vj</link>
                <description>شما تا حالا پول گم کردید؟ من یک بار تو کودکیم در مسیر نانوایی پول گم کردم و وقتی به منزل برگشتم پدرم گفت ان پولی که گم کردی پول نان یک خانه بود و امروز چون نان نداریم پس گرسنگی خواهیم داشت تا یاد بگیری که بیشتر حواست به پولت باشد. البته پدرم خودشان شب برنج خوردند و گرسنگی بابت گم شدن پول و نداشتن نان صرفا به من و برادرم رسید! آنجا بود که فهمیدم پول نان یک خانه چقدر در روند زندگی آن خانواده موثر است و این پول با چه زحمتی به دست می آید و نبودنش چه دردی است برای تک تک ما و هرچند که تبصره هایی هم دارد و یکی مثل پدرم از این شکم خالی ماندن ها مصونیت دارد و تنبیه فقط برای ما بچه ها است ولی در کل بهتر است حواسمان به پولمان بیشتر باشد  از آن پول گم شده تا آن دکل گم شده و تا این یک میلیارد گم شده سالهای زیادی نگذشته ولی راههای زیادی از آن گذشته هر چند که طول مسیر همواره مشابه است. یعنی پولی گم میشود و عده ای گرسنه میمانند و عده ای حکم به گرسنگی بقیه از باب تنبیه میدهند و خودشان تافته جدا بافته سیر و راحت سر به بالین میگذارند. در این خصوص موضوع دیگری هم مطرح است و آن اینکه پول نان گمشده من یک سکه 50ریالی زرد سابق بود که با کوچکترین اهمالی از دستهای عرق کرده یک کودک سر میخورد و میرفت و میرفت تا از نظر دور شود. ولی این یک میلیارد یورو قاعدتا با گاوصندوق هم از دست لیز نمیخورد و نباید جایی برود گم بشود. مگر آنکه گاوصندوق خودش میل به رفتن داشته باشد. شاید بگویید این یک میلیارد به صورت شعبده گم نشده است و در مسیر مصرف ناپدید شده که در این صورت احیانا پول هست و گم نشده ولی حامل آن یا مسئول تبادل و نگهداری آن گم شده است. یعنی ممکن است پول باشد آن اشخاص هم باشند فقط در آن محلی که آنها هستند ما نباشیم. پس شاید بهتر باشد موضوع را جور دیگه ای ببینیم یعنی اینکه آنچه که گم شده است نه پول است و نه دیگری و آن گمشده ما هستیم. ماییم که گم شده ایم و نمیدانیم کجا هستیم و ما را چه میشود! حالا که بیشتر دقت میکنن متوجه میشوم غیر از ما چیز دیگری هم هست که گم شده وآن هم اعتماد است. اعتماد قلبی اعتماد کاری و حتی اعتماد ظاهری! یعنی حتی در ظاهر هم دیگر به کسی اعتماد نداریم و این دیگر از گرسنگی و شب بدن نان هم خطرناکار است و صد البته امید داریم که بالاخره پیدا شود یا آن پول یا محل مصرفش یا آن اعتماد یا خود ما یا محل مصرفمان!</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jul 2019 15:21:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا مزاحم نشوید</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabd17/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AD%D9%85-%D9%86%D8%B4%D9%88%DB%8C%D8%AF-bwzdrqf6nniy</link>
                <description>مزاحمت ها زمان ما مزاحمت های تلفنی و زنگ خانه مردم را زدن و فرار کردن از تفریحات نسبتا سالم و معمول به حساب می آمد. چندی قبل به یاد گذشته زنگ زدم به یکی از دوستان سابق تا با مزاحمت سر به سرش بگذارم که درجا من را شناخت! گفتم من که هنوز حرف نزدم گفت ربطی نداره شماره ات روی گوشی من حک میشود و الان دوره اینگونه مزاحمت ها تمام شده و همینطور که صحبت میکرد یاد پیامک های تبلیغاتی چند سال اخیر افتادم. خرید کولر گازی از فلان شهرستان با یک هشتم قیمت بازار به همراه گارانتی! همیشه برایم سوال پیش می آمد که اینها از کجا میفهمند ما کولر گازی نداریم و این پیامک را ارسال میکنند که متوجه شدم ربطی ندارد و آنها چون میدانند من طبیعتا گرمایی هستم، برای همین به من پیامک میدهند! از دیگر محتواهای تبلیغاتی موضوع کلاس کنکور تضمینی با اساتید مجرب بود که باعث شد در اولین فرصت به یکی از این مراکز مراجعه و ضمن ثبت نام و تهیه و اخذ کتب کمک آموزشی در کلاسها شرکت کنم. هر چند در نهایت به دلیل داشتن مدارک دانشگاهی کافی نیازی به ثبت نام در کنکور را حس نکردم و صرفا مروری بر دروس 25سال گذشته در من صورت گرفت. موضوع طاسی و کچلی آقایان از دیگر تبلیغات روزمره پیامک ها بوده و گاهی چنان از کچلی ما مطمئن هستند و وعده موهای پرپشت و فرفری میدهند که بعضی اوقات بی اراده سمت آینه میروم و دلم برای خودم و موهای ریخته و چهره در هم خودم میسوزد و آنقدر جلوی آینه می ایستم تا بالاخره اطرافیان تذکر بدهند: تو که موهایت نریخته و چرا داری غصه میخوری؟ غیر از پیامک ها به تازگی اپلیکیشن های نصب شده بر روی گوشی ها هم به صورت مستمر و لحظه ای تبلیغات خودشان را ارسال میکنند و در عین حال از متونی استفاده میکنند که ناخواسته توجهت به آنها جلب شود. مثلا خیلی آرام در محل کار نشسته ای بر روی گوشیت ناگهان نوشته میشود میدانم غم سختی است ولی بالاخره باید راهی یافت تا بشود ویروس های گوشی را پاک کرد! در این مواقع با خواندن چند کلمه اول آماده شنیدن یک خبر بد میشوی و دلت میریزد تا در نهایت بعد از مطالعه کامل پیام و گذشت چند دقیقه به حال اولیه برگردی! یا واریز مبلغ چند میلیون تومان تنها در صورتی که شما از برنامه ما استفاده کنید و در قرعه کشی ماهیانه ما حضور داشته باشید! وقتی متن را میبینی ابتدا فکر میکنی اداره به اشتباه دوباره برایت حقوق واریز کرده و با خواندن ادامه متن آب سردی رویت ریخته میشود و یادت میفتد هنوز حقوق اولی را هم نداده اند. خلاصه که مزاحمت ها هم در قرن بیست و یک شکل خود را پیدا کرده و با توسعه علوم و فنون مختلف دیگر نیازی به تماس تلفنی و فوت های تک و دوتایی نیست و باید برای فرار طرحی نو درانداخت.</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2019 08:53:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محیط زیست تهران( هوا) قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabd17/%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%88%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-gckh9ijrfb3k</link>
                <description>تهران از دیرباز یکی از اولویت‌های زندگی بوده و این تمایل به جایی رسیده است که امروزه از هر شش ایرانی یک نفر در تهران بزرگ زندگی می‌کند. موضوعاتی چون اشتغال، مراکز درمانی و سرگرمی‌ها مهمترین علل مهاجرت به این ابرشهر است. شاید بپرسید چرا ابرشهر؟ که در جواب باید بگویم کلانشهر دارای ویژگی‌های خاص خودش است که تهران با ردشدن از مرزهای یک کلانشهر مبدل به ابرشهر شده است و اصلا شهر خودم است و دوست دارم این‌گونه صدایش کنم. با شروع مهاجرت‌ها به تهران مشکلاتی از قبیل مسکن و تردد قبل از سایر چالش‌ها ظهور کرد و باعث همسان‌سازی مشکلات با خواسته‌ها در شرایط زمانی آن برهه گردید اما چیزی که در این میان عموما پررنگ بوده اما در بحث اجرایی نه به‌طور مشخص قطعی، بلکه تا درصد بالایی عملا تعطیل بوده بحث محیط زیست تهران بزرگ و شهرستان‌های اطراف آن است. اگر دنبال مطلب طنز می‌گردید باید شما را به ادامه بحث دعوت کنم. سیل جمعیت در تهران و فرهنگ عجیب پایتخت‌نشینی خواسته‌های خود را داشته و از جمله آن شعار هر تهرانی یک خودروی شخصی! اینکه با علم به اثرات افزایش خودروها چرا عامه مردم از خرید آن استقبال می‌کنند یک بحث است و مشکلات ناوگان حمل‌ونقل عمومی شهری بحث دیگر اما نهایتا در این میانه سالانه تعداد قابل‌توجهی خودرو به شهر تزریق می‌شود اما خروجی خودروهای فرسوده و از رده خارج عموما قابل قیاس با ورودی‌ها نیست و از نظر هم دور نماند که خودروهای جدید هم کمکی به کاهش آلودگی هوا نمی‌کنند و در نهایت این حجم از ترافیک شهری آلودگی هوایی را ایجاد می‌کند که اولین معترض آن همان شهروندان صاحبان آن خودروها هستند. در خصوص نظارت بر بخش آلودگی هوا بخش‌های اداری زیادی به‌طور موازی، منقطع و نقطه‌به‌نقطه در کنار هم در حال فعالیت هستند و دستاوردهای خوبی نیز در این خصوص داشته‌اند که اثرات آن را به‌طور مشخص در عدم تغییر محسوس در میانگین آلودگی هوای تهران طی بیست‌سال گذشته و بالارفتن درصد بیماری‌ها و مرگ‌ومیر ناشی از آن می‌بینیم. شاید بپرسید از این دستاوردها که برای مردم اتفاق مثبتی حاصل نشده است که باید بگویم برای مسئولان تا دلتان بخواهد حاصل شده است! جلسات هفتگی، ماهانه، سالانه، دوسالانه، روزانه، نیم‌روزانه (جلسات صبحگاهی همراه با نیمرو!) تشکیل می‌شود و اعداد و ارقام ردیف می‌شوند و به افتخار خودشان هورایی می‌کشند و در نهایت به‌عنوان خروجی جلسه طرح جدید تردد خودروها را اعلام رسمی می‌کنند و بدون توجه به ذات آلاینده خودروها محدوده استفاده از وسایل نقلیه را تا سر کوچه و نبش اولین میدان از چهار جهت اصلی محدود می‌کنند و سریعا در جلسه بعدی پاسخگوی اصحاب رسانه می‌شوند و از فتح و فتوحات خود می‌گویند! ظاهرا این ستون کفاف محیط زیست تهران را نمی‌دهد و حتی هوا هم هنوز پس است و آب و پسماند و صوت و صنعت مزاحم و الباقی بماند برای روزهای بعد!</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2019 11:11:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای قلم و حرمت رسانه</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabd17/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%88-%D8%AD%D8%B1%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-ylstkcbmjmx1</link>
                <description>زمانی میکروفن نبود دوربین و گوشی و رسانه نبود و به‌جای آن فقط کلام بود و دست‌نوشته و قلمی که حرمت داشت. امروزه فضا عوض شده و شرایط تغییر کرده است، ولی در همین حال هنوز یک‌چیز پابرجاست؛ شرافت قلم، شرف تریبون، آبروی رسانه و حیثیت متکلم نگارنده نویسنده و یا مجری. به همین خاطر است که توقعات بالا می‌رود و دیگر کسی از مجری برنامه توقع مهمانی که تقلید صدا می‌کند یا از جیبش خرگوش درمی‌آورد ندارد. اوضاع اجتماعی ما و روحیات مردم ما بسیار حساس و شکننده شده و برای برنامه‌سازی و تولید محتوا باید وسواس‌های بیشتری به خرج داد. به همین خاطر است که تعجب می‌کنیم فردی که خود را متخصص حوزه سینما می‌داند چگونه این امنیت را برای خود متصور شده که به خود اجازه داد رو به دوربین اعلام کند من به شعور چند میلیون مخاطب فلان فیلم توهین می‌کنم! آیا ادبیات‌های بهتری برای نقد نیست؟ آیا می‌شود به صرف داشتن رسانه و دوربین هرچه می‌خواهد دل تنگت بگویی و بعد با خیال راحت لیوان آبت را سر بکشی و پیروز از جنگ یک‌طرفه که خود باعث و بانی آن بودی برای مباحثه و نقد بعدی آماده شوی؟! یا به‌طور خاص کارشناس دیگری که این روزها پا به رسانه ملی گذاشته است و ظاهرا آنچه که در آن استاد است مغلطه و سفسطه و خاص‌انگاری خود و تفکرات خود است. ایشان به‌راحتی به جامعه پزشکی توهین‌های زیرپوستی و در جاهایی هم شفاف می‌کند و برای همراه‌کردن مخاطبدست روی نقاط حساسیت‌برانگیزی چون فاصله طبقاتی و اختلاف حقوق می‌گذارد و برای پیروزی قاطع از سهمیه‌های اندک دانشگاهی جهت رشته‌های پزشکی مایه می‌گذارد و فراموش می‌کند در قرن 21 تصاویر صحبت‌های چندماه قبل ایشان در آرشیوها موجود است که با همین بیان کارشناسی و منتقدانه به سهمیه‌های بالای پزشکی تاخته بود. در اینکه پرشکی نیز مانند بسیاری دیگر از اصناف خالی از اشکال نیست بحث دیگری است که برای آن هم می‌توان مستند و دلسوزانه آنها را مطرح کرد به چالش کشید و با ارائه راهکارهای منطقی و اجرایی متناسب با ظرفیت‌ها در جهت اصلاح آن کوشید، ولی تخریب جامعه بزرگ پزشکی در رسانه ملی جای هیچ دفاعی ندارد و اینجاست که باید پرسید آیا در کشور ما هیچ متخصص و کارشناس دیگری وجود ندارد که عرصه سیما باید مجال تاخت‌وتاز عده‌ای خاص شود و این امنیت روانی برای ایراد هرگونه کلامی با هر شکلی از ادبیات از کجا آمده است و تا کجا ادامه خواهد داشت و آیا بالاخره بس می‌شود. خلاصه که با هر سیاست و برنامه‌ای که این دوستان می‌آیند و نطق می‌کنند کاش یادشان نرود شرف قلم و حرمت رسانه را که این دیگر جامعه پزشکی نیست و از درون ویران می‌کند.</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2019 08:53:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلفی من و بابام یهویی</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabd17/%D8%B3%D9%84%D9%81%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%85-%DB%8C%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-os0bie9k1umz</link>
                <description> دهه شصت یک بار رفته بودم استادیوم و از روی سکوها داشتم با گوشی سلفی میگرفتم، مامور ورزشگاه گفت حق سلفی گرفتن نداری و گوشیت را به من بده تا استوری ها را بازبینی نمایم!(چون میدانست بعدا میخواهم در روزنامه مطرح کنم خیلی رسمی و کتابی دستور داد)من هم گفتم اصلا الان دهه شصت است و گوشی اختراع نشده، گوشی را بده به من! از آن روز تا سالها بعد که گوشی در دسترس عموم قرار گرفت و فضای مجازی و عکس و سلفی و استوری حرف و دغدغه روز شد، سالها گذشت و خیلی چیزها عوض شد. ادبیات ما تغییر کرد تفریحات ما عوض شد و لذتهایمان تعریف دیگری گرفت. زمانی طعم و بو و رنگ غذا اشتها میساخت و لذت غذا خوردن را چند برابر میکرد ولی الان اینها استوری میشود تا لایک بسازد و در همین حین غذا سرد میشود و کل لذت غذا فدای عطش پاسخ ها به استوریت میشود که: وای چه رنگی چه سری چه دمی عجب پایی یا کدبانوی کی بودی تو؟ یا یاد استوری هفته قبل خودم افتادم که آنهم خیلی مورد توجه قرار گرفت و از این حرفها و داستانها! یا مثلا بلیط چند صد هزار تومانی کنسرت میخرند تا این بار آهنگ مورد علاقه را نه از صفحات فلزی بلکه بطور زنده روی صحنه توسط خواننده اثر بشنوند و غرق لذت بشوند بعد میبینی از لحظه ارائه بلیط و ورود به سالن تا استراحت بین دو سانس کنسرت و تک تک آهنگ ها و تشویق ها و صحبتهای بین دو آهنگ خواننده دارد به صورت لایو با کپشن: من و فلان خواننده امشب در شبی فراموش نشدنی! بطور همزمان از بیش از ده فضای مجازی مجاز و فیلتر شده پخش میشود و کلی پاسخ جای من خالی و سری بعد کی کنسرت دارد و امشب عروسی خواهرزاده ام بود نتواستم بیام و خوش به حالت و خوش به سعادتت و این جور چیزها را در پی دارد. یا زحمت طی مسیر تا استادیوم و گرما و آفتاب و بلیط و انتظار شروع فوتبال را به جان میخری بعد کل بازی مشغول سلفی گرفتن با چمن و نیمکت و توپ جمع کن ذخیره و خط نگهدار و احیانا بازیکنان ذخیره و مربی و توپ فوتبال میشوی و ناگهان چشم باز میکنی و میبینی همینطور که در حال پاسخ دادن به واکنشهای مخاطبانت بودی که یا برایت آرزوی خوشبختی میکردند و یا برای باخت تیمت دعا میکردند و یا از تک روی هایت گله میکردند، بازی تمام شده و باید از اطرافیانت نتیجه را سوال کنی! ایضا مسافرت ها و دورهمی ها و صله رحم ها و کنار دریا رفتن ها و کوه رفتن ها و جنگل رفتن ها و در رستوران غذا خوردن ها و تازگیها دیگر مراسم ختم اقوام درجه یک با زیرنویس: پدرم دیده به سویت نگران است هنوز، غم نا دیدن تو بار گران است هنوز! من و پدرم سه ساعت پس از آخرین مکالمه در مسیر گورستان بزرگ شهر همین الان یهویی!</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2019 08:14:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد طنز و طنز درد</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabd17/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D9%88-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-nhufdqknt2uc</link>
                <description> یکی از سخت‌ترین کارهای دنیا البته بعد از کارکردن در معدن، نوشتن از درد مردم به زبان طنز است. جایی که غم و اشک می‌بینی اما باید قصه را به‌نحوی منعکس کنی که شنونده داشته باشد و اثر کند بر آنجایی که لازم است و چه کلامی رساتر از طنز و دقیقا چالش همین‌جاست که چگونه می‌شود از درد گفت و و با این گفتن‌ها خندید و خنداند. دقیقا در همین جا مرز باریکی پیدا می‌شود بین بیان طنز یک زخم و نمک‌پاشیدن به روی زخم، به عبارتی دیگر اینجا حدفاصل لبه پرتگاه شرافت قلم می‌شود با لودگی‌های معمول برای خنداندن به هر قیمتی معادل قیمتی که روی خودت و قلمت می‌گذاری.القصه امروزه روز امید هست، روشنی هست اما درد هم هست آنقدر هم هست که گاهی حتی نمی‌شود سر را بالا آورد و روزنه نور را از لای این همه سختی مشاهده کرد و در اینجا شرایط باز هم سخت‌تر می‌شود، چون خودت درد می‌کشی، درد را در چهره مرد و زن و پیر و جوان و خردسال می‌بینی اما باید بخندانی! آن هم به خود خود درد.ساده که نگاه می‌کنی هر انسان برای زندگی نیاز به هوا دارد، چگونه می‌شود خندید به ریه‌های ملتهب مردم پایتخت و نفس‌های تنگ جنوبی‌ها. نفس که می‌کشی سقفی بالای سر نیاز داری تا اقلا حریمت شود اما خرید مسکن که شوخی است و اجاره آن هم شوخی جدیدتر و بیان دریافت چادر و کانکس برای اسکان مستاجران شوخی روز و البته از جنس همان شوخی‌های تهوع‌آور! خانه‌ات که جور شد، لباسی می‌خواهی که آن هم وصله و پینه می‌شود اما شکم گرسنه با نان 1500تومانی شاید راحت سیر نشود و اصلا چرا آنقدر سیاه؟ البته که سیر می‌شود ولی همین نان هم در مجموع یه وعده برای خانواده 4نفره حدود 18هزار تومان روزانه فاکتور می‌شود آن‌هم نان خالی. از امکانات اولیه که بگذریم آموزش و مدارس انتفاعی و غیرانتفاعی و نمونه‌های مردمی و غیرمردمی و ترس از آینده فرزند و کلاس کنکور و خود کنکور و اصلا درس می‌خوانیم که کجا را بگیریم که نمی‌شود بدون درس همان‌جا را بگیریم؟ درمان و بهداشت هم که از حق نگذریم با روش نوین پیگیری بالشت تا حد زیادی بدون مشکل شده و فقط اندکی کسری تخت و کسری مراکز درمانی و کسری دارو مانده که خدا را شکر فعلا بخش بالش آن حل شده است. راستی ستون کوتاه است و الباقی بماند برای بعد که بس است و دیگر دردمان آمد از این همه شوخی خنک با این همه درد!</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2019 09:20:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنکور ما کنکور اینا</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabd17/%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%A7-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A7-vaig9gfob1xx</link>
                <description> زمان ما کنکور یک اتفاق خاص برای دانش‌آموزان بود، ولی در حال حاضر یک اتفاق خاص برای جامعه اقتصادی، هنری، فرهنگی و گاهی هم علمی آموزشی محسوب می‌شود. مثلا زمان ما شب کنکور یک‌نفر می‌آمد تلویزیون و به نرم و سیاه بودن مداد تاکید می‌کرد، الان در کل سال تلویزیون در خصوص میانبرهای تست‌زدن برنامه می‌سازد و پخش می‌کند. زمان ما کیک و ساندیس می‌دادند، الان با گاری از بین کنکوری‌ها حرکت می‌کنند و از ذرت مکزیکی و آیس‌پک تا پیتزای مخلوط برای رشته‌های تجربی و نوشیدنی‌های انرژی‌زا برای ریاضی‌ها و فالوده شیرازی با عرق بیدمشک برای بچه‌های هنر موجود است و توزیع می‌شود. شاید بپرسید علوم‌انسانی‌ها چگونه تغذیه می‌شوند که باید بگویم آنها از منزل نان و پنیر غازی می‌کنند و با فلاسک با خود می‌آورند. زمان ما از هر ۱۲نفر یک نفر دانشگاه قبول می‌شد، ولی در حال حاضر هر نفر یک و نیم رشته قبول می‌شود؛ به این شکل که اگر کارشناسی بخواهد یک کاردانی اشانتیون می‌گیرد و اگر کارشناسی ارشد بخواهد از جایزه خبری نیست و فقط قبول می‌شود! دهه ۶۰ و ۷۰ کلاس‌های کنکور شامل کلاس‌های محلی به شکل فوق‌برنامه با همان معلم‌های دبیرستان بود، ولی در حال حاضر هر ایرانی با خرید یک ماشین می‌تواند معلم کنکور شود! ببخشید آن بحث مسافرکشی بود و ظاهرا اشتغال روی آموزش افتاده و جابه‌جا نوشتم. کنکور در زمان قدیم می‌توانست تا درصد قابل توجهی تضمین‌کننده شغل اعتبار سواد و آبروی شخصی و از همه مهم‌تر خانوادگی باشد، مثلا خود من وقتی دانشگاه قبول شدم سه‌تا از دایی‌هایم به کل محلشان شام دادند! ولی در حال حاضر فقط تضمین‌کننده سرگرمی برای ۲ تا ۶سال آینده است و عملا بازار کاری وجود ندارد و اگر هم داشته‌ باشد ربطی به کنکور ندارد. الان برنامه‌ریزی کنکور توسط اپلیکیشن‌های کنکورتاپ‌، کنکور تی‌تاپ و کنکور بی‌تاپ انجام می‌شود و دانش‌آموز برنامه یک‌ساله خود را می‌داند که مثلا سه اردیبهشت سال بعد باید ساعت ۵بعدازظهر پس از صرف شیر تازه سرد با بیسکوئیت جو با شهد توت بخش سوم از فصل دوم زیست چهارم را بخواند ولی من خودم تمام دوره را فوتبال بازی کردم و بعد شب کنکور به پدرم گفتم لطفا من را ساعت ۴صبح بیدار کنید درس بخوانم فردا امتحان دارم که با برخورد قابل انتظار پدرم مواجه شدم! خلاصه که کنکور زمان ما غول بی‌احساسی بود که کنکوری می‌بلعید و الان غول بزک‌کرده‌ای است که جامعه را سرمی‌کشد و هیچ تضمین و حاصلی ندارد غیر از استرس‌ها و عصبیت‌ها و نگرانی‌ها و حتی دلخوری‌های ایرانی و شاید باید طرحی نو درانداخت.</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jul 2019 10:21:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات ساحلی</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabd17/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84%DB%8C-tvfptpqnk6au</link>
                <description> هفته قبل فرصتی دست داد جهت سفر به شمال، البته از آنجایی که من خودم شمالی هستم سفر امثال من به شمال فقط نیم‌امتیاز دارد و نمی‌توانیم امتیاز کامل مرحله سفر به شمال در تابستان را بگیریم. القصه شمال است و کنار دریا و تصمیم گرفتم دقایقی را کنار دریا سپری کنم. در بدو ورود هشت‌هزار تومان ورودی محوطه پرداخت شد و در پاسخ به این پرسش که چرا ما شمالی‌ها هم باید پول بابت دریا بدهیم گفتند اگر پلاک ماشینت برای شمال بود نیم‌بها پرداخت می‌کردی! همان‌جا این مطلب را یادداشت کردم تا روزی که گذرشان به تهران بیفتد و ماشین‌های پلاک شهرستان مشمول طرح‌های کاهش آلودگی شود و تسویه‌حساب کنم. هر چند خود ما پلاک‌تهرانی‌ها هم هنوز نفهمیدیم با چه ضوابطی می‌شود وارد طرح شد و مجبوریم به پیگیری روابط لازم جهت ورود به طرح! خلاصه پس از ورود به محوطه برای پارک خودرو چند پارکینگ وجود داشت که آنها هم حق پارک خود را می‌گرفتند! یعنی در یک محوطه دوبار پول برای پارک پرداخت می‌شد؛ یک‌بار به‌صورت رسمی و قانون‌مند و دولتی و بار دیگر به‌صورت رسمی و قانون‌مند و محلی! در نهایت تصمیم بر این شد ماشین را در اولین موقعیت خارج از محدوده پارک کنم تا دیگر مشمول پرداخت حق پارک‌های دیگر و شاید مالیات بر ارزش پارک نشوم. پس از ورود به کناره ساحل متوجه پرچم‌های برافراشته و آژیرهای خطر که در فاصله زمانی‌های مشخص زده می‌شد شدم و بلندگوی مدیریت که موضوع توفانی‌بودن دریا را مکررا اعلام می‌کرد ولی داخل آب حدود سیصدنفر مشغول شنا و آب‌بازی بودند که در کمتر از پانزده‌دقیقه سه پسربچه در بازه‌های سنی نه تا بیست‌ودو سال از غرق‌شدن نجات پیدا کردند و کنار ساحل اورژانس مشغول درمان آنها شد و از آن به بعد اتفاقات شکل دیگری گرفت. مدیریت با بلندگو کنار ساحل می‌دوید و مردم را به خروج از آب تشویق می‌کرد و در عین حال خانواده‌ها در دسته‌های پنج تا هشت‌نفری با فرم دویدن تند به سمت آب می‌رفتند. در حالی‌که هنوز امدادرسانی به نجات‌یافته در جلوی چشم حضار در حال ادامه بود به‌طور لحظه‌ای بر جمعیت داخل آب افزوده می‌شد! چند لحظه بعد مدیر مجموعه چهارزانو روی شن‌ها نشست، بلندگو را به‌سمتی پرت کرد و به افق خیره شد! لطفا اگر طنز نبود از اول بخوانید! </description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2019 08:58:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلبرتی الگو یا هنرمند</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabd17/%D8%B3%D9%84%D8%A8%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF-b6fzfdcwr9tb</link>
                <description> یک‌‌بار برای تماشای تئاتری به سالن نمایش رفتم، بازیگر معروفی با همسرش پشت سر من نشسته بود و در تمام طول نمایش با بهانه‌جویی‌ها سوهان روح و روان همسرش شده بود. در پایان به او گفتم: «می‌شود مزاحمتان شوم؟» گفت: «عکس یا امضا؟» گفتم: «هیچ‌کدام!» گفت: «می‌خواهی سخن بزرگان بگویم تا ره‌توشه آینده‌ات شود؟» گفتم: «نه!» گفت: «پس حرفت را بزن.» گفتم: «شما همیشه این‌گونه هستید؟» گفت: «دعواهای من و همسرم را می‌گویی؟» گفتم: «نه اینکه توی سالن تئاتر یاد دعواهای‌تان می‌افتید، چون دعواهای شما به من ربطی ندارد!» در حال صحبت بودیم که متوجه شدم فقط من در حال صحبت هستم و ایشان مشغول سلفی‌گرفتن شده‌اند!از این داستان نیمه‌تخیلی که بگذریم باید بگویم هنرمندان الگوهای جامعه ما هستند. ورزشکاران باید الگوی جوانان باشند. سلبریتی‌ها در رفتار و کلام باید مانند یک الگو عمل کنند! البته نمی‌دانم چه کسی اولین‌بار چنین ذهنیتی را ایجاد کرد اما می‌دانم هر انسانی قبل از تکیه به اعتبار ناشی از هنر، تخصص و یا علمش صرفا یک انسان است و مثل بقیه آدم‌ها روزهای خوب و بد دارد. اشتباهات دارد و رفتارهای غیرمتعارف از خود نشان می‌دهد. توقع بیجای ما از الگوبودن این آدم‌ها زندگی را در وهله اول به خود آنها تلخ می‌کند. آنها باورشان می‌شود حرفشان مهم است؛ نگاه‌شان، سیاست‌شان، انتخاب‌شان و حتی نحوه لباس پوشیدن و آرایش و پیرایش‌شان می‌تواند مهم باشد و چالش دقیقا همین‌جاست. آنها فقط یک انسان هستند که آدم‌های بیشتری آنها را می‌شناسند و نه‌تنها پاک و معصوم نیستند حتی می‌توانند بر مبنای بسیاری از پارامترهای اخلاقی پر از غلط و اشتباه باشند.اما وقتی بزرگی کاذب باورشان شد شروع می‌کنند به شعاردادن و نصیحت و پند و موعظه‌کردن اما در واقع این خود واقعی آنها نیست. صرفا چیزی است که ما توقع داریم باشند. به همین دلیل است دنبال تناقض می‌گردیم می‌گوییم فلانی پوشش این‌چنینی داشته اما الان در تصاویر پوشش آن‌چنانی دارد. آن یکی مظهر وفاداری است اما امروز صحبت از آدم‌های جدید در زندگیش می‌شود و کم‌کم این تناقض‌ها می‌شود سردرگمی عجیب و غریب! خواهشا الگوسازی را متوقف کنید. خود الگوپنداری را تعطیل کنید. کنکاش در زندگی آدم‌های معروف را کم کنید. تقاضای درس اخلاق از چهره‌ها نداشته باشید. رهایشان کنیم و برای درد مفصل سراغ متخصص خودش برویم، همین!</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jul 2019 08:52:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زحمت پدر من و بنز پسر آنها</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabd17/%D8%B2%D8%AD%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D9%86%D8%B2-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-h1h8vubrdavo</link>
                <description> پدر من مرد زحمتکشی بود. او هر روز صبح در جاده تهران ـ شمال صدمتر جاده را می‌کند و جلو می‌رفت. غروب مسئول مربوطه عوض می‌شد و دستور می‌رسید برگردید عقب. روز بعد جاده را پرمی‌کرد و به عقب برمی‌گشت و دوباره فردای آن روز با دستور مدیر جدید صدمتر می‌کند و می‌رفت جلو. روز بعد با حکم رئیس جدید پرمی‌کرد و عقب برمی‌گشت. سی‌سال تمام این صدمتر را جلو رفت و برگشت تا بازنشسته شد. وقتی خواستند عملکردش را حساب کنند دیدند صفر است، چون همچنان روی نقطه اول مانده بود. به همین خاطر پدر من هیچ‌وقت پیشرفت نکرد. با اینکه سی‌سال زیر آفتاب جاده‌سازی کرد نتوانست سرکارگر شود، نتوانست مسئول کارگاه شود، حق نداشت رئیس، مدیر، معاون وزیر و حتی وزیر شود. به همین خاطر ما نتوانستیم پراید بخریم و چون نمی‌توانستیم پراید بخریم رانندگی هم یاد نگرفتیم و چون گواهینامه نداشتیم قاعدتا بنز هم نتوانستیم بخریم و برای همین این سوال در خانواده ما ابدی شد که اگر پدر ما زحمت می‌کشید پس چرا ما بنز نداریم؟ اگر این همه عرق ریخت پس چرا ما پراید هم نداریم؟ حال اصلا از ما فرزندان بگذریم چرا پدرمان حتی یک پراید هم نداشت؟ مگر پدر ما نمی‌توانست مدیر بشود؟ مگر ما نمی‌توانستیم آقازاده و بزرگ‌زاده بشویم؟ پس چرا ما هیچ نشدیم و از بابت این هیچ، هیچ به ما تعلق نگرفت؟ مگر معیار همین عرق جبین و دست کارگر و آفتاب داغ تابستان و سرمای سوزان زمستان نیست؟ پس چرا این زحمات به هیچ چهارچرخه‌ای تبدیل نشد؟ چرا ما هیچ‌وقت حامی نداشتیم؟ چرا هیچ‌کس زحمات پدر من و امثال پدر من را ندید؟ چرا برای آن همه تلاش پدر من کسی جامه ندرید و چرا هیچ سلبریتی از ما نگفت و از ما نشنید؟ مگر فرق پدر ما و پدر آنها دقیقا چه بود؟ مگر متر و معیارها عوض شده است؟ مگر بی‌مگر، همین است که هست بهتر است زودتر چند متر آخر را درست بیل بزنم که حقوقم حلال شود. اصلا شاید تفاوت در همین بیل ما و هنر آنهاست که این بیل به جایی نمی‌رسد و آن هنر ظاهرا به همه‌جا! البته شاید متر بنز هم غلط باشد مثل بقیه مترها! اصلا همین است که هست! </description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2019 09:31:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رسم و رسوم تازه</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabd17/%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D8%B1%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-ho1ao8opld8y</link>
                <description> مردم کشور ما از دیرباز رسم و رسومات خودشان را داشته اند و طی تاریخ اینها بی تغییر مانده اند و عموما هم قابل احترام بوده و میباشند. در سالیان اخیر نیز رسم و رسوماتی باب شده است که به سرعت فراگیر شده و ظاهرا قرار است پابرجا باقی بماند و به عنوان میراثی لز نسل به ما به نسلهای بعدی برسد. مثلا کافی است تا کالایی در بازار ارزان شود آن وقت میبینید که هیچکس آن را نمیخرد و همه به شدت معتقدند صبر کنید پایین تر هم می آید. یا بالعکس کالایی گران شود مثلا آپارتمان دلار طلا و حتی همین پیاز آن وقت است که همه هجوم میبرند تا گرانتر نشده برای خودشان فرزندانشان اجدادشان و سایر متعلقات و وابستگان میخرند! بعد کافی است افزایش قیمت همان مورد متوقف شد و سیر نزولی پیش بگیرد که طبق رسم اول خرید آن کلا منتفی شده و صبر کنند تا دوباره گران شود! اینگونه میشود که پیاز 1500تومانی را هیچکس نمیخرد ولی برای پیاز20هزار تومانی تنظیم بازار صف میکشند. از دیگر رسومات سده اخیر دید و بازدیرهای هر روزه و البته مجازی است به این شکل که ابتدا در حدود 30تا50 گروه را مشخص کرده و عضو میشوی از قبیل اقوام، همکاران اداره، همکلاسیهای دانشگاه، رفقای قدیمی، بچه محلهای جدید، اعضای ساختمان، هییت مدیره ساختمان، هییت مدیره همان ساختمان بجز فرزاد و بعد هر روز حدود ساعت 6 در تک تک گروه ها سلام میفرستی و بعد منتظر پاسخ از تک تک اعضای دامه دانه آن گروه ها میشوی و ساعت12 شب بخیر میگویی به همه غیر از آنها که جواب سلام صبح تو را نداده اند! از دیگر رسومات چند دهه اخیر رسم &quot;خود بیشتر از تو بدبختتر بینی&quot; است. به این شکل که رسم شده است در مواجهه با درد دل مخاطب حتما باید دل درد بگیری تا بفهمد حال تو در هر زمینه ای از او بدتر است. کافی است تا بگویی من کتف راستم درد میکند و مسکن لازم دارد تا جواب بشنوی به کتف چپ من که نمیرسد چون مسکن افاقه نکرده و باید قطع شود! یا بگویی اجاره ها بالا رفته و سخت شده تا جواب بدهند من که اثاثم وسط خیابان است! از دیگر عادات منجر به رسم همین رسم نانوشته سفر به شمال است که گویی سنت چند هزار ساله ما بوده است چون تا حدی دارای جزییات دقیق، مثل زمان حرکت، مسیر، بار و بندیل تا ناهار روز اول و عصرانه شب دوم میباشد که حتی لایحه بودجه سال قبل هم انقدر دقیق نبود! خلاصه این رسم ها زیاد است و مجال اندک و فرصت های بعدی هم زیاد</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2019 14:57:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زوج و فرد</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabd17/%D8%B2%D9%88%D8%AC-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%AF-wnj4add8neb1</link>
                <description>
 ایده، طرح، برنامه و اجرا مراحلی هستند که برای رفع یک معضل اجتماعی اقتصادی و یا فرهنگی بکار برده میشوند. البته تا دلتان بخواهد طرح داریم ایده داریم برنامه داریم اجرا هم داریم ولی عموما چون اینها در راستای هم قرار نمیگیرند به همین دلیل عملا حاصلی ندارند. ولی مراحل مختلف بیشتر در قالب یک طرح ارائه و استفاده میشوند. از مهمترین طرحهای سالیان اخیر در پایتخت طرح ترافیک بوده که پس از مدتی نتایج قابل قبولی گرفته و در پی آن طرح زوج و فرد در دستور کار قرار گرفته است در ادمه با گسترش فوائد مثبت این طرح ها طرح از درب منازل از جلوی سالن پذیرای از تختخواب و در حال حاضر طرح کاهش آلودگی هوا برنامه های بعدی مدیریت پایتخت بشمار میروند. به عبارتی دیگر بهترین راه برای حل مساله ایجاد یک طرح منسجم جهت پاک کردن صورت آن مساله است. یعنی شما باید صد میلیون پول خودروی داخلی بدهی و چون ناوگان عمومی کمیت و کیفیت لازم را ندارد سپس منتظر زیرنویس شبکه های تلویزیونی شوی تا برایت تعیین کنند حق استفاده از خودروی خودت را داری یا نه و اگر داری تا کجا میتواند داخل طرح برود. البته میتوانی از چند خودرو به صورت همزمان هم استفاده بکنی که بتواند در آن واحد تک تک طرحهای اجرا شده و حتی طرحهای داخل ذهن برخی از تصمیم گیرندگان را هم دور بزند! از حق نگذریم که این طرحها در راه کاهش آلودگی هوا و ساخت زیربنای داشتن هوای پاک برای ما شهروندان است و اگر طرحی اجرا میشود صرف سلامتی ماست والا خودروهایمان استاندارد هستند و سوختمان هم فراتر از استانداردهای بین المللی خود ایجاد کننده خط مرزهای جدید در استانداردهای پارامترهای زیست محیطی هستند. البته نباید بی انصافی کرد که این طرحها شاید عده ای را از استفاده از حق طبیعی خود محروم میکند و برخی را به هزینه های چند برابری وا میدارد ولی از باب اشتغال صنعت مهمی بشمار میرود. در کنار دروبین ها و ورودی های طرح، جوانان بسیاری با داشتن تحصیلات مرتبط در این حوزه به جای آن که به بزرگان ایده های مرتبط ارائه دهند در حال محو پلاک های خودروهای سایر شهروندان هستند تا بتوانند ضمن کسب درآمد به معیشت راننده هایی که وارد طرح میشوند و در پرداخت جرائم مربوطه ناتوان هستند کمک کنند. صحبت در این خصوص بسیار است و الباقی بماند بعد از اجرایی شدن طرح جدید و قبل از ارائه طرح جدیدتر!</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jun 2019 14:41:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و ملخ همسایه</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabd17/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D9%84%D8%AE-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-xrghpi4p6mvu</link>
                <description> پس از باران های بهاره امسال که متاسفانه در برخی مناطق تبدیل به سیل شد و خسارات جانی و مالی نیز به همراه داشت هجوم پروانه ها ملخ ها و بسیاری از جانداران و پرندگان دیگر در شهرها و مناطق مختلف باعث اظطراب مردم و ناراحتی ها و نگرانی هایی در این خصوص گردید. چیزی که مشخص است این است که بارندگی ها و تغییرات ایجاد شده در خاک سبب اصلی این هجوم ها میباشد ولی آنچه عجیب است ناراحتی آدمها از این باصطلاح حمله جانداران است! چنان از حضور ملخ ها در شهر گله میکنند که گویی یادمان رفته و یادشان رفته که آنچه که امروز از آن به شهر تعبیر میکنیم روزگاری محل سکونت همین جانداران بوده و انسان امروزی، تمدن خود را بر طبیعت بکری بنا کرده که طی هزاران سال مامن انواع و اقسام جانوران و جاندران بوده است. یعنی کافی است جرات این را داشته باشی که در چشم یکی از همین ملخ ها نگاه کنی و بگویی برای چه به اینجا آمده ای تا در لحظه موزاییکهای زیر پایت را کنار بزند و عصا و عینک بزرگ خاندان ملخهای شمال کشور مقیم مرکز را به تو نشان بدهد. کافی است تا قوانین حمایتی ملاحظات را کنار گذاشته تا بر اساس اسناد و مدارک محکمه پسند ثابت کند ملک شخصی تو در گذشته ای نه چندان دور برای فلان پروانه جنوبی و خانواده محترمش بوده که روزگاری به دست ما انسانها غصب، صورتجلسه و سند شده است! و از آن جالبتر این است که به صاحبان اصلی این عرصه ها حمله میکنیم و از ارگانهای ذیربط تقاضای برخورد جدی با این گونه از موجودات را داریم. برای ما که اکوسیستم، اقلیم و زیست بوم عبارات شیک و کتابی محسوب میشود سخت است بپذیریم که این تکه زمین سهم همه ماست اعم از گیاه و حیوان و انسان و در مقابله با درخواست حق طبیعی شان باز هم از موضع قدرت وارد میشویم و دست به سلاحهای کشتار جمعی و شیمیایی میبریم تا هیچ پرنده و چرنده و خزنده ای دیگر یادش نیاید در این شهر و دیار جایگاهی داشته و دارد.</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jun 2019 13:52:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از گربه عمه کتی تا خرس سوادکوه</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabd17/%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%87-%DA%A9%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D8%B1%D8%B3-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D9%88%D9%87-lakfpu0ga8v8</link>
                <description> با گسترش فضای مجازی و گستردگی دسترسی به اطلاعات موضوعاتی مهم که تا پیش از این از نظرها دور شده بود و فعالیتهای مرتبط در آن حوزه ها عموما کمتر به چشم می آمد فرصتی برای عرض اندام پیدا کردند. یکی از برجسته ترین اتفاقات در این رابطه طی چند سال اخیر حفظ و حمایت از حقوق حیوانات بود. در حالیکه قانون هم به طور مشخص بر این امر اصرار دارد و سازمانی عریض و طویل جهت نظارت بر این بخش در کشور ما مشغول به فعالیت میباشد لکن طی سالهای گذشته و بواسطه فضاهای مجازی مشخص شد که حقوق حیوانات به اندازه تک تک حیوانات در این کشور حامی و انجمن های مردم نهاد دارد. روزی نیست که از اظهارنظرهای جدید این گروه خبری نباشد تا جاییکه به گونه ای حساس ظریف و نکته بین به موضوعات وارد میشوند که در پاره ای اوقات باعث حسادت میشود. چون میبینی حیوانات همواره حقوق دارند، خیلی ها مراقب حقوقشان هستند، موضوع بهداشت آموزش و تخصص های حرفه ای جهت انواع و اقسام حیوانات در برخی موارد خیلی بیشتر از ما آدمها مورد لحاظ قرار میگیرد و مثلا میگویند اگر صبح زمستان خداستی سوار خودروی شخصی خود بشوی قبلش به خودرو آرام لگد بزن که اگر گربه ای داخل کاپوت خوابیده بود فرصت بیدار شدن و جابجایی داشته باشد ولی برای ما آدمها عموما اینطور نیست چون به شخصه هر بار در محل کار خودم میخوابم رییس خیلی بی ملاحظه طور در را باز میکند و فرصت هیچ واکنشی را نمیدهد. یا حقوق آنها هر سال افزایش چشمگیری دارد ولی برای ما بر اساس تورم مشخص شده و مشخص میشود ولی عموما اجرایی نمیشود. اینها تمام مسائلی است که طی سالهای گذشته بارها و بارها در خصوص حقوق این زبان بسته ها دیده ایم و شنیده ایم و حتی غبطه خورده ایم ولی در همین وانفسا هر از گاهی خبر میرسد توله خرسی را زده اند، سگهای یک منطقه را کشته اند و بر سر گربه های فلان خیابان بلا آورده اند و ناگهان تمام تصورتات از زندگی شیرین حیوانات بهم میریزد. دوباره برمیگردی رسانه ها را مرور میکنی خط به خط جمله به جمله شعار به شعار! اینها که حالشان خوب بود تعاملمان با آنها عالی بود پس چرا اینگونه شد؟ نکند باز هم همه چیز وابسته به حرف خوب و عکس خیلی خوب و لایک عالی است. نکند الفبای حضور درست و صحیح حیوانات در کنار انسانها را یاد نگرفته، دنبال پاپیون های رنگی برای بزک آنها رفته ایم. نکند هنوز کودکانمان را به نحوه رفتار صحیح با حیوانات آشنا نکرده، غم واکسیناسیون همگانی سگها را خورده ایم. نکند هنوز مثلها و افسانه ها و باورهای غلط رایج را حذف نکرده دنبال ترقی جایگاهشان هستیم!؟ آخر ما عادت داریم از آخر به اول فیلم را میبینیم برای همین است که پایه ها را نچیده سرامیک میکنیم و هر روز یک خرابکاری تازه! نکند همه این مردم نهادها و انجمن ها و دوستدارها و فلان ها و بهمان ها نمایش های تبلیغاتی هستند که نیستند که دیده ایم دلسوزی خیلی از آنها را ولی نفهمیده ایم دلسوزی بدون فرهنگسازی بدون آموزش های صحیح بدون شناخت درست از کلیه جوانب یک موضوع حاصلش میشود توله خرس سوادکوه! عادت کرده ایم به در سطح ماندن و حال هم که لایک به تیتر درشت است و مثلا استفاده از عبارت واگذاری گربه عمه کتی به جای فروش گربه!</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jun 2019 09:25:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فال موهیتو</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabd17/%D9%81%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%88%D9%87%DB%8C%D8%AA%D9%88-istwjikrf2tu</link>
                <description>تو کافه نشسته بودم داشتم برای خودم فال قهوه میگرفتم یکی رسید به من گفت واقعا اعتقاد داری؟ گفتم خیلی! گفت پس با موهیتو نگیر بگذار فالت درست دربیاد! یعنی کلا یک چیزی را قبول داریم باور داریم ادایش را هم خوب در میاوریم ولی در همین حد! مهم نیست بعد از آن چه برنامه ای و راهکاری داریم و به همین علت است که عموما حاصلش میشود خنده حضار و باورهایی که در درازمدت فرو میریزد. البته این که درصد بالایی از این رفتارها ناشی از تقلیدهای چشم بسته است خود موضوع دیگری است که ظاهرا موضوع اصلی هست و آنقدرها هم حاشیه ای نیست. مثلا یکی یک جایی یک بار انتهای فیلمش را بر اساس فلسفه ذهنی خودش و فراخور فیلمنامه باز گذاشته است حال از هر سه فیلم دوتایش تهش باز میماند و حتی یادشان میرود سوالات اصلی فیلم که کلیات داستان بر محور آن بنا شده است پاسخ لازم دارد و تماشاچیان بعد از 90دقیقه هاج و واج به همیدیگر نگاه میکنند و البته عده ای هم زیر لب میگویند حتما خیلی شاهکار است و ما نمیفهمیم و هیچکس نمیگوید موهیتو را چه به فال سرنوشت! یا آن دیگری شنیده است که دانش و علم فوتبال خوب است و پول هم که هست و توقع هم که زیاد هست و پس دست را دراز میکنیم و مثل زبل خان مربی خارجی می آوریم و اصلا چه اهمیتی دارد کارنامه و عملکرد و طرز فکر و رزومه! یا تیم در خط دفاعی دچار مشکل است ولی چهار عدد مهاجم اضافه میکند چون مهم است رسیدن به قله افتخار از پشت جمله فاتح نقل و انتقالات و بمب آغاز فصل بدون توجه به نیاز تیم و خواسته سرمربی! از ورزش و سینما سریع گذر کنیم و برسیم به موسیقی و کلیپهایش هم که تا دلتان بخواهد اعتراضی شده است، البته اولین اعتراض از سوی مخاطب است که با صدای بلند میگوید بزن آهنگ بعدی! هر کس که وارد این حوزه میشود چند جمله راجع موسیقی سنتی را کنار چند مبحث از موسیقی روز دنیا گذاشته و با تلفیق سنت و مدرنیته میخواهد انقلابی در دنیای موسیقی ایجاد کند و حاصل آن میشود شوربایی که باید شنیده شود تا هم قدر سنتی های خودمان را بدانیم و هم عاشق مدرن های آن سوی آبی شویم. برای همین است که موسیقی تند و پرهیجان میشنوی و توقع حرکات موزون داری که در همان لحظه شعری پر از غم و بدبختی و درد مثل پتک بر سرت هوار میشود و نمیفهمی چرا باید غم دلدار را با قر و اطوار بیان کنند! حال هم که رسم شده است در عروسی ها آهنگ درخواستی داماد را پخش میکنند که عجیب است این موزیک عموما در هجر عشق ناکام قبلی داماد است و بی توجه به فضای آن شب صرفا مهم است که یک چیزی خوانده شود تا مجلس شادی بر روال خود باشد حال با قهوه تلخ باشد یا با موهیتوی سرد! به هر شکل داستان تقلیدها و برنامه های بی برنامه منحصر به این چند سطر نمیشود و باز هم خواهیم گفت .</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jun 2019 14:25:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ارحام صدر تا صابون سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabd17/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%D8%AD%D8%A7%D9%85-%D8%B5%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%B5%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-s205j0l8tz2x</link>
                <description>انسان‌ها در اشکال مختلف، در دسته‌های مختلف‌تر بخش‌بندی می‌شوند، به‌عنوان مثال از دیدگاه طنزپردازی به سه دسته طنزپرداز، مثلا طنزپرداز و احیانا طنزپرداز تقسیم می‌شوند. طنزپردازها که حسابشان مشخص است گروهی طناز که می‌توانند مخاطب خود را با کلمات و رفتارهای طنز خود آگاهانه بخندانند. آنها صاحبان طنز فاخر هستند که نوشته‌ها و آثارشان طی چند دهه در یادها و دل‌ها می‌ماند. گروه بعدی مثلا طنزپردازها هستند، این گروه تلاش بزرگی برای خنداندن مخاطب به اشکال متفاوت دارند که نمونه‌های بسیاری از آنها را در اینستاگرام می‌بینیم، اینها عاشق خنداندن هستند اما راه درستی را برای خنداندن انتخاب نکرده‌اند و خنده‌ای هم که می‌گیرند بیشتر براساس یک‌سری ایده‌های ذهنی تماشاگر از یک اتفاق یا پررنگ‌کردن بیش از حد یک موضوع و به زبان ساده‌تر شلنگ و تخته به هر قیمتی است تا بخندند و بخندانند. این دو گروه بسیار قابل احترام هستند، چون هدف مشخصی داشته و دارند و اطلاع و آگاهی و سواد کار باعث تفاوت بین آنها شده است هر چند که گروه دوم متاسفانه مخاطب بیشتری دارد و سلیقه مخاطب را پایین نگه داشته‌اند و باعث می‌شوند گروه اول یا به‌اصطلاح عوام فاخرنویس‌ها کمتر دیده شوند.از اینها گذشته گروه سومی هم هستند که احیانا طنزپردازند. اینها در جاهایی ادای فاخرنویس‌ها را درمی‌آورند که آن هم به علت نداشتن دانش کافی مجبور به کپی می‌شوند و در جای دیگر در صورت لزوم دابسمش‌ساز هم می‌شوند. اینها نه در قید طنزند و نه در بند لبخند مخاطب؛ اینها دنبال پول هستند و معروفیت و محبوبیتی که آن هم با لایک فراوان به وجود می‌آید. اینها نه این طرفی هستند و نه آن طرفی اما در همه طرف حضور دارند. خط فکری ندارند چون پول مهم‌تر از فکر است و خطشان را مبلغ قراردادهایشان تعیین می‌کند. امروز نان در زدن این است و فردا نان در دفاع از آن و مخاطبی که هاج و واج خیره می‌شود به این همه تناقض و حق اعتراض هم ندارد چون پیشاپیش حکم مخاطب هم صادر شده است که تو خودت مرا می‌خوانی و خودت می‌خندی و اصلا تو را چه به بازی بزرگان لایکت را بزن و برو!خلاصه اینکه به اینها نه به دلیل طنزهای کپی و ژست‌های کارتونی آنها در سینما بلکه به همین رفتارهایشان می‌شود خندید و از واژه طنز برایشان خرج کرد و از همین رو آنها را هم احیانا طنزپرداز خواند. صد البته طنز امروز جامعه ما به‌شدت تحت‌تاثیر این گروه است، چون اثرگذاری را بلدند و در هیچ تنگه و پیچ و خمی گیر نمی‌کنند، چون همیشه یک صابون سبز در یکی از جیب‌هایشان موجود است که به وقتش جلوی آنتن تلویزیون می‌خندانند و همین کافی‌ است.</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2019 11:50:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از پیشآبه تا پسآبه در تهران</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabd17/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%A2%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D8%B3%D8%A2%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-rm1tnu7yb7bh</link>
                <description>حضور نخست وزیر ژاپن در تهران واکنشهای مختلفی در بین کارشناسان مرتبط و غیر مرتبط در حوزه های مختلف ایجاد کرده است و هر کس فراخور حال خود و دانسته ها و شنیده ها و تحلیلهایش موضوع رو واکاوی کرده و از منظر خود به نتایج قابل قبولی هم دست پیدا کرده است از این رو و برای عقب نماندن از قافله و از دست ندادن امتیاز این مرحله، نویسنده این ستون ضمن ورق زدن برگهایی از تاریخ به مستندات غیرقابل کتمانی دست پیدا کرده که نشان میده حضور آبه در تهران فراتر از یک دیپلماسی معمول بوده و باید ریشه های این حضور را در سالهای قبل پیدا کرد مثلا سریال سالهای دور از خانه و اوشین و شایعات پیرامون آن میطلبید که یک مقام مسئول در آن کشور شخصا به قضیه ورود کرده و بعد از گذشت سالها از پخش آن سریال زوایای تاریک و روشنش را برای جماعت سریال بین ایرانی تببین کند شاید همای سعادت از دوش سریال  های کره ای داخلی و ترکی نیمه داخلی بلند شده و دوباره در آسمان ژاپن پرواز کند. موضوع دیگری که میتواند از اهداف عالیه سفر این مقام بلند رتبه ژاپنی باشد باخت تیم ملی ایران به ژاپن و آن گل عجیب و غریب است که لازم است ایشان یکبار برای همیشه موضوع آبهای آلوده رختکن ایران را توجیه کرده و مشخص شود آن قرص لعنتی بر اساس کدام افسانه ژاپنی و توسط کدام اسطوره سرزمین آفتاب تابان در اختیار مدافعین ما قرار گرفت تا حسرت حضور در فینال آسیا برای قدرت اول قاره 40ساله شود. هر چند ایشان در نشستی تخصصی موضوع فرجام آن سه برادر و لیوبی را برای اهل فن تشریح خواهد کرد و در صورت باقی ماندن فرصت مقتضی تکلیف فن آوری نانو و اینکه بالاخره ما در دنیا اول هستیم یا آنها را مشخص میکند. در حاشیه ایشان در مراسمی از حامیان تیم ها و بازیکنان فوتبال ژاپن در ورزشگاههای ایرانی تقدیری خواهد داست و لوحی منقش به پرچم آن کشور به علاقمندان فوتبال ژاپنی مقیم مرکز اهدا خواهد شد و در روز آخر به عنوان حسن ختام در خصوص علل استفاده از صد ین ژاپن به عنوان واحد پول و تاثیرات شگرف آن در اقتصاد و همچنین موضوع تولید برق در ژاپن و کارآموزی دانش آموزان ژاپنی و اختراع بازیهای کامپیوتری توسط نونهالان به عنوان پیش شرط حضور در مدرسه را بیان و سپس تهران را به قصد توکیو ترک خواهند کرد.</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jun 2019 11:55:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سر و صدای آپارتمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabd17/%D8%B3%D8%B1-%D9%88-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-izq9adwevsuv</link>
                <description>آلودگی صوتی غیر از مبحث خودروها که پیشتر به آن اشاره شد دارای علل و عوامل مهم و متعدد دیگری نیز میباشد که به عنوان نمونه میتوان به اتفاقات رخ داده در منازل و آپارتمانهای مسکونی اشاره کرد. مثلا بچه همسایه قرار است برود مغازه برای خرید، در این لحظه بچه با فرم یورتمه 3طبقه پله را پایین رفته و دوباره برمیگردد بالا، زنگ خانه را میزند بعد یادش میفتد در باز است و از همان لای در با صدای بلند میگوید: با بقیه پول پفک بخرم!؟ پدر از داخل سالن بدون اینکه صدای تلویزیون را قطع کند و پایاپای با مجری برنامه داد میزند نهههه! پسر میگوید اگر نه که من نمیروم ، مادر از داخل آشپزخانه نفرین میکند و پسر به لجاجت ادامه میدهد تا جایی که مجبور میشوی در را باز کنی و هزار تومان به پسرک بدهی و بگویی بیا عمو پفک مهمان من فقط هیچی نگو برو! جان هر کسی که دوست داری فقط دیگر چیزی نگو و برو! یا صحبتهای بلند داخل راهروها که شما از جزییات روابط آدمها هم با خبر میشوی! یا قسمت آخر مهمانی جلوی درب ورودی است و تازه میزبان و مهمان آنجا یک ساعت گپ آخر را میزنند. و تو میفهمی دختر همسایه ات انقدر بزرگ شده است که مهمانشان که ظاهر عموی خانواده است پیگیر سفت و سخت ازدواج دختر عمو پسرعمو است یا دیگر پسر همسایه سال قبل پزشکی قبول شده و دو ترم رفته است و خوشش نیامده و الان دارد با ماشین کار میکند! یک سری صداها هم به واسطه هنر معماری خاص سازنده ها  وارد خونه ها میشوند مثلا شما همینجور که دارید تلویزیون نگاه میکنید از دیوار سالن که مجاور سالن همسایه است متوجه میشوی دو تا از قسطهای این ماهشان عقب افتاده یا شوهر همسایه کتلت دوست نداشته و همسرش با علم به این قضیه باز کتلت درست کرده است و از این نقطه بحث را شروع کرده و تا کادوی حین عقد را هم به روی هم میاورند! حال از نصب چوب پرده و تابلو و بقیه ادوات خانگی در نیمه شب ها نگویم که اصلا انگار رو تابلوها و قاب عکس ها نوشته شده: در ساعات پایانی شب نصب شود! از منازل که بگذریم مشاغل هم نقش موثری در ایجاد سر و صداها دارند مثلا روزگاری نون خشکی محل سر ظهر با صدای بلند یک سری اصوات نامفهوم از خودش تولید میکرد. پنبه زنها هم بودند ولی از وقتی مردم خودشان به پنبه زنی اشراف پیدا کردند بساطشان برچیده شد. بر خلاف اینها صافکاری ها و پتک و چکش هایشان انقدرها هم بد نیست البته این را من وقتی فهمیدم که به یکی از آنها تذکر دادم و بعد با همان پتک دنبالم کرد. حراجی ها و دستفروشها مخصوصا در ایام تعطیل و شب عید یک تنه میانگین صدای شهر را چند درجه بالا میبرند. راننده ها ی تاکسی هم شرایط سر و صدایی خودشون را دارند مثلا همگی متفق القول معتقدند با یک نفر دیگر حرکت میکنند. البته فریادهایشان فقط هم به اعلام مقصد، ختم نمیشود. بعضی وقتها اصرار عجیبی دارند که فقط بدانند مقصدت کجاست و بعد بدون هیچ واکنشی به کار خودشان میرسند! عملیاتهای تاسیساتی و راهسازی و ساختمانی هم به نوبه خودشان از دیگر عوامل مهم در ایجاد سر و صدای شهری محسوب میشوند مثلا هر 48 ساعت یکبار محل ما را آسفالت میکنند. بعد طی 48 ساعت بعدی حفاری جدید جهت فلان شبکه گذاری صورت میگیرد، دوباره آسفالت دوباره حفاری این بار برای فاضلاب شهری! دوباره آسفالت دوباره حفاری، این سری برای کابل کشی و انقدر آسفالت میکنند تا آسفالت بکنند. یا مثلا آخر شب خسته از سر کار برگشته ای و تازه دارد چشمانت گرم میشود که ناگهان میبینی زلزله تهران که وعده داده شده بود شروع شده است! بعد متوجه میشوی ملک کناری دارد تیرآهن خالی که نه عملا پرتاب میکند!اینها از نتایج ساخت و سازهاست که مثلا ساعت تخلیه مصالح ساختمانی بر اساس استانداردهای آزار شنوایی از قبل تعیین شده است یعنی 2 بعداز ظهر مصالح سبکتر و 12 شب تیرآهن به بالا! باز هم از سر و صدای شهری خواهیم گفت</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2019 10:49:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کپی لایت</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabd17/%DA%A9%D9%BE%DB%8C-%D9%84%D8%A7%DB%8C%D8%AA-pqg9sii13d0o</link>
                <description>یک مثل قدیمی هست که میگوید پیشرفت از خلاقیت می آید ولی تو کپی کن شاید همینجوری هم بیاید. داستان کپی داستان امروز و دیروز جامعه هنری و فرهنگی و اجتماعی ما نیست. در حوزه های مختلف به اشکال مختلف کپی صورت میگیرد . البته دوستان زحمت میکشند و از آن به گرفتن ایده تعبیر میکنند ولی قاعدتا ایده کلیات ماجراست و در جزییات باید یک امر متفاوت باشد ولی در عمل آنچه میبینیم رونویسی جزء به جزء است. در سینما، فیلم های خارجی که فرقی هم نمیکند از کدام کشور و فرهنگ و کمپانی هم باشد بطور روزمره کپی میشوند. حال ممکن است کافه اصلی را که کمتر کسی دیده، بتوانیم مدل ستاره آن را بی سر و صدا بسازیم یا آن نا فرشته ها را کاملا بومی سازی کنیم و در باد خط داستان و متن و شوخی ها و بدعت و جسارت صورت گرفته تا سالها فیلم های فارسی دهه هشتادی بسازیم. یا در سریال سازی های شبانه پکیج شش نفره را با نسبت سازی هایی بر پایه دوستان فرنگی پاورچین پاورچین به خورد خلق الله بدهیم و در این میان زبان عجیب و غریبی هن خلق کنیم تا هیچ ردپایی هم از دوستان اصلی نماند. در موسیقی کشوری که صاحب موسیقی سنتی خاص خودش است با کپی های بی سر و ته از اتفاقات موسیقی از گوشه و کنار دنیا خود را سر پا نگه داشته است و روز به روز عرصه را بر بزرگان واقعی و صاحبان سبک و خلاقیت تنگتر میکند و حاصل آن میشود جنتلمن های بی سر و ته که نه حرف آن است و نه درد این! نقاشی هم که به تازگی صاحب کپی پیدا کرده است و احیانا طی ماههای آتی شاهد نسخه اصلی مونالیزا در یکی از نگارخانه های تهران با حضور کارگردان اصلی خواهیم بود و برای روح مرحوم داوینچی بابت این همه سرقت هنری بیشرمانه آرزوی مغفرت خواهیم کرد. این کپی برداری ها در محتوا و متن به مرور وارد واکنشهای رفتاری ما نیز شده است به گونه ای که عادت کرده ایم خیلی راحت از علم هنر و تخصص بقیه برای خود پل پیشرفت بسازیم و حتی حاضر نشویم اشاره غیر مستقیم به صاحب اثر داشته باشیم و کپی را از حقوق اولیه خود بدانیم. وقتی باصطلاح بزرگان انقدر راحت کپی میکنند چه توقعی است از فلان استنداپ کمدین که تیم پشنیبانی جهت سرچ مطالب طنز روز را دارد و از جمع بندی آنها برنامه ها میسازد و بر قله های پیشرفت جلوس میکند و پول روی پول میگذارد. از مقالات علمی کپی هم نگوییم که ممکن است به مذاق اساتید حال و آتی خوش نیاید و ما را پاس نکنند. خلاصه که داستان غریبی شده است این ایده برداری های بی اجازه و عملا یک اثر را به قلم چند نویسنده میبینی و دیگر سخت هم شده پیدا کردن نویسنده اصلی و مگر اصلا فرقی هم برای مخاطب دارد و او که به دنبال دمی جلای روح است، چه کار دارد به فسفر و وقت و هزینه سوخته!</description>
                <category>شهاب</category>
                <author>شهاب</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2019 09:17:14 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>