<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شهاب کریمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@shahabkarimi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 15:09:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/9507/avatar/uuC0YS.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شهاب کریمی</title>
            <link>https://virgool.io/@shahabkarimi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قهرمان شدن از کلوچه خوردن شروع میشه!</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabkarimi/%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-om6bmolyly5s</link>
                <description>وقتی در اینترنت به دنبال نقدی بر انیمیشن «پاندای کونگ‌فوکار» می‌گردیم، بیشتر مطالب حول محورهایی مانند خودباوری، اعتماد به نفس، تقدیر و سرنوشت می‌چرخد. روایت غالب نقدها چنین است: پاندا موجود چاقی بود که وقتی به خود باور پیدا کرد، دریافت که راز جنگجوی اژدها یک دستورالعمل خاص نیست، بلکه باور به خود کلید پیروزی است. این نوع نگاه، روایت پاندا را به طرز نادرستی ساده می‌کند و اهمیت هنر کونگ‌فو، آموزش‌های استاد شیفو، و سال‌ها تمرین و تلاش جنگجویان را کم‌رنگ جلوه می‌دهد.اما من می‌خواهم از زاویه‌ای دیگر به این داستان نگاه کنم. زاویه‌ای که نه‌تنها تربیت مبارزان کونگ‌فو را مهم و کلیدی می‌داند، بلکه تحول استاد شیفو، ناتوانی پنج قهرمان در برابر تایلانگ و حتی دلیل انتخاب پاندا به‌عنوان جنگجوی اژدها را نیز معنا می‌بخشد.روایت ساده‌ی داستان چنین است: تایلانگ، شخصیت منفی داستان، از زندان فرار کرده و به‌سوی شهر در حرکت است تا همه‌چیز را نابود کند. در مدرسه کونگ‌فو مراسمی برای انتخاب جنگجوی اژدها برگزار می‌شود؛ کسی که تنها او می‌تواند تایلانگ را شکست دهد. کاندیدای این انتخاب، پنج مبارز زبردست و آموزش‌دیده هستند که سال‌ها برای رسیدن به این جایگاه تمرین کرده‌اند.در همین شهر پاندایی زندگی می‌کند که عاشق کونگ‌فو و قهرمانان افسانه‌ای آن مدرسه است. در روز انتخاب جنگجوی اژدها، با اشتیاق می‌کوشد خود را به حیاط مدرسه برساند تا مسابقه را ببیند، اما دیر می‌رسد و پشت درهای بسته می‌ماند. با این حال، از هر راهی که به ذهنش می‌رسد، تلاش می‌کند وارد مدرسه شود، تا آن‌که سرانجام با کمک مواد آتش‌بازی و فشفشه‌ها، به شکلی غیرمنتظره به وسط محوطه مدرسه پرتاب می‌شود؛ درست مقابل پای استاد اوگوی که مسئول انتخاب جنگجوی اژدهاست. در همان لحظه، استاد اوگوی به پاندا اشاره می‌کند و او را به‌عنوان جنگجوی اژدها معرفی می‌نماید.لحظه انتخاب شدن پاندا.همه در بهت و ناباوری فرو می‌روند. هیچ‌کس باورش نمی‌شود که استاد اوگوی چنین انتخابی کرده باشد. این تصمیم، مردم شهر، مبارزان مدرسه و حتی استاد شیفو را ناامید می‌کند. با این حال، همگی به احترام انتخاب اوگوی، تمام تلاش خود را می‌کنند تا پاندا را در کوتاه‌ترین زمان ممکن به یک مبارز ماهر تبدیل کنند. اما تمام این کوشش‌ها بی‌نتیجه باقی می‌ماند و حتی خود پاندا نیز ناامید می‌شود. تا اینکه تحولی در نگرش استاد شیفو رخ می‌دهد و چند روز پیش از رسیدن تایلانگ، پاندا به جنگجوی اژدها تبدیل شده و دشمن قدرتمند را شکست می‌دهد.اولین پرسش اساسی در این روایت، که پاسخ به آن می‌تواند معنای کل داستان را تغییر دهد، این است: چرا استاد اوگوی در آن روز، پاندا را به‌عنوان جنگجوی اژدها انتخاب کرد؟اگر تنها مجذوب تلاش‌های طنزآمیز پاندا برای ورود به مدرسه شویم، این انتخاب چیزی جز یک تصادف به نظر نمی‌رسد. گویی هم‌زمانی اشاره استاد اوگوی با افتادن پاندا مقابل او، باعث چنین انتخابی شده است. اما اگر این تنها یک اتفاق بوده، چرا استاد اوگوی به آن پایبند ماند؟ می‌توانست اشاره‌اش را تغییر دهد یا از پاندا بخواهد کنار برود.ممکن است این ماجرا را به حساب تقدیر و سرنوشت بگذاریم. شاید این خواست سرنوشت بوده که پاندا جنگجوی اژدها شود و نباید در برابر آن مقاومت کرد. اما آیا واقعا چنین مسئله مهمی، که سرنوشت یک شهر به آن گره خورده، باید تنها بر پایه تقدیر غیرقابل‌تغییر تفسیر شود؟ اگر چنین است، چرا اصلاً مسابقه‌ای برگزار می‌شود؟ چرا قرعه‌کشی نکنیم تا دست تقدیر آزادی بیشتری در انتخاب داشته باشد؟در این میان، دیگر نمی‌توان استاد اوگوی را یک استاد خردمند دانست؛ بلکه تنها سنت مدرسه چنین اقتضا می‌کند که او انتخاب کند و کسی هم با نظرش مخالفت نکند.سکوت مرموز استاد اوگوی باعث می‌شود که حکمت این انتخاب در داستان همچون رازی باقی بماند.به‌نظر من ما به این سؤال پاسخ‌های سطحی می‌دهیم چون این داستان را خیالی و دور از واقعیت می‌پنداریم. اجازه دهید مثالی ملموس‌تر بزنم: فرض کنید شما مدیر مدرسه‌ای هستید و باید برای یک مسابقه ریاضی بین‌المللی، دانش‌آموزی را انتخاب کنید. این مسابقه محدود به موضوع خاصی نیست و از هر شاخه‌ای از ریاضیات، در هر سطحی ممکن است سؤال طرح شود. شما چطور دانش‌آموزی را که بهترین نتیجه را کسب خواهد کرد، انتخاب می‌کنید؟ساده‌ترین راه، نگاه‌کردن به نمرات دانش‌آموزان در درس ریاضی و انتخاب شاگرد ممتاز است. اگر دقیق‌تر باشید، ممکن است مسابقه‌ای درون مدرسه برگزار کنید و نفر برتر را به مرحله بین‌المللی بفرستید. در هر دو حالت، کسی به تصمیم شما خرده نخواهد گرفت؛ همان‌طور که اگر استاد اوگوی یکی از پنج مبارز را انتخاب می‌کرد، جای هیچ سؤالی نبود.اما حال تصور کنید که در روز انتخاب، شما ناگهان یکی از دانش‌آموزانی را که بیرون از سالن امتحان مشغول بسکتبال بازی‌ست، به‌عنوان نماینده انتخاب کنید. آیا کسی متعجب نمی‌شود؟ یا گمان نمی‌کند که دیوانه شده‌اید؟ پس چرا زمانی که انتخاب استاد اوگوی را دیدید، راحت پذیرفتید که این یا یک تصادف بوده یا حکم تقدیر؟نکند چون این یک انیمیشن است؟اما به‌هرحال نظر استاد اوگوی قطعی بود؛ گویی فقط پاندا می‌توانست تایلانگ را شکست دهد. تایلانگی که روزگاری بهترین شاگرد استاد شیفو بود و همه فنون کونگ‌فو را آموخته بود. اکنون استاد شیفو باید پاندا را برای رویارویی با کسی آماده می‌کرد که تمام رموز کونگ‌فو را می‌دانست.گرچه پاندا قهرمان داستان است، اما گره اصلی روایت با تحول استاد شیفو باز می‌شود. استاد شیفو، که سال‌ها همه مبارزان کونگ‌فو را تعلیم داده بود، حالا با سخت‌ترین چالش دوران استادی‌اش روبه‌رو شده: چگونه می‌توان پاندای چاقی را که هیچ آمادگی بدنی ندارد، در زمانی کوتاه به جنگجوی اژدها تبدیل کرد؟ بازگردیم به مثال مدرسه، این چالش همانند این است که معلم ریاضی در مدت یک هفته، به دانش‌آموزی که استعدادی در ریاضیات ندارد، آموزش دهد تا در مسابقه‌ای بین‌المللی مقام اول را کسب کند.اگر شما آن معلم بودید، در آن یک هفته چه چیزهایی را به دانش‌آموزتان یاد می‌دادید؟ از چه کتاب‌هایی استفاده می‌کردید؟ کدام قضایا؟ چه مسائلی را با او تمرین می‌کردید؟گره اساسی این فیلم در جایی باز می‌شود که استاد شیفو، که کاملاً از پاندا ناامید شده بود، صحنه‌ای را می‌بیند که معنای حقیقی کونگ‌فو را دوباره در ذهنش زنده می‌کند.آن صحنه زمانی رخ می‌دهد که مدرسه از مبارزان خالی شده و پاندا، ناامید و غمگین، در آشپزخانه دنبال کلوچه می‌گردد. او برای پیدا کردن کلوچه‌ها، تمام کمدها را جست‌وجو می‌کند، با مشت درهای چوبی را می‌شکند، می‌پرد تا به کمدهای بالا برسد، از دیوار بالا می‌رود و در ارتفاع تعادلش را حفظ می‌کند تا بتواند کلوچه‌ای را بخورد. استاد شیفو این صحنه را می‌بیند: پاندا پاهایش را ۱۸۰ درجه باز کرده و مثل یک استاد کونگ‌فو در هوا تعادل دارد.گویی در آن لحظه تمام دنیا برای شیفو می‌ایستد. او می‌فهمد پاندا کونگ‌فو نرفته، اما در مسیر حل مسئله‌ای ساده ـ خوردن یک کلوچه ـ بدنش را با محیط هماهنگ کرده و راه‌حل یافته است. و این همان جوهره‌ی واقعی کونگ‌فو است.استاد شیفو درک می‌کند که کونگ‌فو فقط مجموعه‌ای از حرکات و فنون نیست؛ بلکه هنر هماهنگی بدن و ذهن با طبیعت، برای حل مسئله است.پاندا هیچ‌گاه در کلاس کونگ‌فو حضور نداشته بود؛ اما مسئله‌اش را با محیط حل کرد. در همان ابتدای داستان نیز، وقتی پشت درهای بسته مدرسه مانده بود، تنها یک خواسته داشت: دیدن مسابقه. برای حل این مشکل، از شاخه درخت، مواد آتش‌بازی، چوب‌های بلند و... استفاده کرد. اگر این تلاش‌ها را از نگاه یک استاد کونگ‌فو ببینید، ردپای اجرای فنون را در آن‌ها خواهید یافت.صندلی موشکی پاندا برای گذر از دیوار میدان مسابقه انتخاب جنگجوی اژدهاشاید همین هنر حل مسئله بود که در چشم تیزبین استاد اوگوی نمایان شد. اینکه کسی بتواند با آن شرایط بدنی، خود را به وسط میدان مسابقه برساند، یعنی توان رویارویی با تایلانگ را نیز دارد.در مقابل، تایلانگ مبارزی بود که تمام فنون را یاد گرفته بود، اما وقتی به کونگ‌فو نگاه ابزارگونه داشت، از سوی استاد اوگوی طرد شد. کسی که کونگ‌فو را صرفاً مجموعه‌ای از تکنیک‌ها بداند، هرگز جنگجوی اژدها نخواهد شد.اکنون که استاد شیفو به ماهیت حقیقی آموزش کونگ‌فو پی برده، آموزش پاندا را آغاز می‌کند. او او را به دشتی می‌برد؛ همان‌جایی که کونگ‌فو برای نخستین‌بار توسط استاد اوگوی کشف شد. بله، کشف! گویی برای آموختن کونگ‌فو، باید دوباره متولد شوی و خودت آن را کشف کنی. باید دوباره در برابر طبیعت قرار بگیری و راز هماهنگی با آن را بیاموزی.در آن دشت، استاد شیفو از همان کلوچه‌ها استفاده می‌کند تا در قالب یک مسئله، به پاندا آموزش دهد. هر بار موانعی طبیعی میان پاندا و کلوچه‌ها قرار می‌گیرد و او باید راه‌حلی برای آن بیابد. در پایان یکی از تمرین‌ها، پس از مبارزه‌ای طولانی بر سر یک کلوچه، پاندا با لبخند می‌گوید: «دیگر میل به خوردن آن ندارم.» و این یعنی، آنچه برایش اهمیت داشته، نه خود کلوچه، بلکه چالش حل مسئله بوده است.در این نقطه، شیفو درمی‌یابد که پاندا آماده‌ی رویارویی با تایلانگ است. آماده شده تا بر اساس منطق خودش مبارزه کند.در نبرد پایانی، هیچ‌کدام از فنون پاندا شبیه تکنیک‌های رسمی کونگ‌فو نیست. کارهای او هیچ شباهتی به تلاش‌های ناکام پنج مبارز ندارد. گویی در هر لحظه خودش تصمیم می‌گیرد که چه باید بکند.نقطه اوج این نبرد، زمانی است که پاندا می‌خواهد فن انگشت موشی را روی تایلانگ اجرا کند. تایلانگ شگفت‌زده می‌پرسد: «این فن را شیفو به تو یاد داده؟» و پاسخ طلایی پاندا این است:«نه... خودم یاد گرفتم.»شاید مهم‌ترین درسی که «پاندای کونگ‌فوکار» به ما می‌دهد، نه درباره شکست دادن یک دشمن قوی، بلکه درباره شیوه آموزش و یادگیری است. در جهانی که همه‌چیز بر پایه انتقال اطلاعات، آموزش‌های سلسله‌مراتبی و تکرار فرمول‌ها بنا شده، این انیمیشن مسیر متفاوتی را پیش پای ما می‌گذارد.ما اغلب تصور می‌کنیم که آموزش یعنی انباشتن ذهن از قواعد، فنون، روش‌ها و تکنیک‌هایی که دیگران کشف کرده‌اند. گمان می‌کنیم اگر کسی همه فرمول‌ها را بداند، آماده‌ی هر نبردی خواهد بود. اما زندگی، مثل نبرد با تایلانگ، همیشه طبق کتاب‌ها پیش نمی‌رود. هیچ دو مسئله‌ای دقیقاً شبیه هم نیست. هیچ چالشی، نسخه آماده ندارد.درسی که استاد شیفو در مسیر تربیت پاندا فرا می‌گیرد این است که وظیفه‌ی مربی، تنها «یاد دادن آنچه خودش بلد است» نیست؛ بلکه مهم‌تر از آن، فراهم‌کردن فضایی‌ست که شاگرد بتواند «خودش یاد بگیرد». هنر مربی این نیست که مجموعه‌ای از حرکات یا اطلاعات را منتقل کند؛ بلکه این است که ذهن شاگرد را به جایی برساند که وقتی با مسئله‌ای تازه روبه‌رو شد، بتواند راه‌حل خودش را کشف کند. حتی اگر هیچ‌کس پیش از او آن راه را نرفته باشد.پاندا قهرمان شد نه چون فنون را به‌درستی تکرار کرد، بلکه چون توانست هر بار، در لحظه‌ای خاص، پاسخی تازه خلق کند. او از کمدهای آشپزخانه بالا نرفت چون فن تعادل را بلد بود؛ او فقط می‌خواست کلوچه را به‌دست بیاورد و در مسیر خواستنش، بدون اینکه بداند، استاد کونگ‌فو شد.آموزش واقعی یعنی همین: بیدار کردن اشتیاقی درونی برای حل کردن، برای فهمیدن، برای ساختن پاسخ. یعنی کسی را پرورش دهی که هر وقت با چالشی روبه‌رو شد، به‌جای انتظار کشیدن برای پاسخ آماده، بپرسد: «چطور خودم این را بفهمم؟»</description>
                <category>شهاب کریمی</category>
                <author>شهاب کریمی</author>
                <pubDate>Fri, 25 Jul 2025 00:33:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا واقعا می‌خواهید این درایو را فرمت کنید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabkarimi/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-wbqf26w5sbtz</link>
                <description>چند روز پیش می‌خواستم از روی فایل دفترچه انتخاب رشته سالیان گذشته، آمار ظرفیت و پذیرش چند رشته خاص را در طول چند سال گذشته در بیاورم. چند دقیقه فایل را بالا پایین کردم و دیدم عجب کار حوصله‌ سربری است. باید تک‌تک صفحات را بررسی می‌کردم و اگر رشته‌های خاص مدنظرم در آن صفحه بود، آمار ظرفیت پذیرش آن را به تفکیک جنسیت و نام دانشگاه در فایل اکسلی وارد می‌کردم تا بعد بتوانم از روی آن فایل اکسل، آمارهای مدنظرم را محاسبه کنم. اما حوصله‌ام چند صفحه و چند رشته بیشتر دوام نیاورد.ماه‌ها بود که دست به کدزدن نبرده بودم. فکر می‌کردم بدون برگزاری مراسم و تشریفاتی چهارگوشه‌ی IDE را بوسیده‌ام و کنار گذاشته‌ام. اما خب برطرف کردن مرارت چک کردن فایل به صورت دستی چیزی بود که من را دوباره به سمت کدزدن کشاند. اوایلش دستم سرد بود و مدام لازم بود چیزی را جستجو کنم و یا خطاهای ساده‌ای را برطرف کنم اما بالاخره تمام شد و حالا هر تحلیلی که از آمار پذیرش رشته‌ها می‌خواستم کف دستم بود. وقتی تمام شد فهمیدم یک ساعتی می‌شود که درگیر این کار هستم. کاری که شاید اگر حوصلش را داشتم با یادداشت دستی بیشتر از نیم‌ ساعت طول نمی‌کشید. اما آن نیم ساعت اضافه در برابر احساس رضایت و شعف بعد از حل کردن مشکلی با کد زدن چه اهمیتی داشت؟ کلمه شعف برای توصیف آن احساس زیادی گنگ و مبهم است. چیزی بود شبیه ذوقی کودکی برای کرم شکلات تیوپی فرمند یا زدن گل قهرمانی تیم کلاس‌تان در مسابقات دهه فجر.اینکه بعد از گذشت این همه سال هنوز این کار می‌تواند مرا سر ذوق بیاورد، یعنی انگار در جایی عمیق از علایق و تمایلاتم چیزی شکل گرفته است که حتی وقتی تصمیم گرفتم دیگر به عنوان شغل و حرفه از آن کار فاصله بگیرم، باز هم من را به سمت خودش می‌کشد.من هیچ‌گاه کلاس کامپیوتر نرفته‌ام. حوصله دیدن ویدیو‌ها و دوره‌های آنلاین را هم نداشتم. چه برای یادگیری برنامه‌نویسی چه برای نرم‌افزار و ابزارهایی که روزی با آن‌ها سر و کار داشته‌ام. درست است که رشته دانشگاهیم کامپیوتر بوده است اما راستش کلاس‌های دوره کارشناسی بیشتر برایم ملال‌آور بود و هرچه عایدم میشد از قبل یا بعد از آن‌ها بود. اگر از من می‌پرسیدند که فلان زبان برنامه‌نویسی یا ابزار را بلدی احتمالا جوابم نه بود ولی اگر می‌پرسیدند با فلان زبان می‌توانی کد بزنی یا با فلان ابزار می‌توانی کار کنی احتمالا جوابم مثبت بود. شاید این جواب مثبت حاصل نوعی راحت بودن برای مواجه شدن با یک مشکل کامپیوتری و یادگرفتن چیز جدید از آن بود. و شاید هرچه از کامپیوتر بلد بودم و از انجام آن ذوق می‌کردم را همین‌گونه یاد گرفته بودم.هرچه برای این اتفاق به گذشته نگاه می‌کنم، ردپای پررنگی از معلمی یا محیطی در مدرسه یا رفتار خاص و الهام بخشی از سوی کسی یا لحظه و رویداد خاصی پیدا نمی‌کنم. نه اینکه اثر کلاس‌ فلش مسعود صدیقین، جشنواره نرم‌افزاری دوران راهنمایی، کارهایی که اسماعیل محمدی انجام می‌داد و… را ندانم و فراموش کرده باشم؛ بلکه دارم از چیزی حرف می‌زنم که گویا که در برابر دانه‌های اثر آن‌ها مانند خاک حاصل‌خیزی عمل می‌کرد که بتواند راحت‌تر جوانه بزند.۶ سالم بود که پدرم برای خانه کامپیوتر خرید. هنوز میزی که مناسب باشد که همه اجزایش را روی آن بچینیم نداشتیم و میز ناهارخوری‌ از آن میزبانی می‌کرد. روز‌های اول به جز چند بازی محدود موتورسواری و تیراندازی و نرم‌افزار جت‌آدیو که برای پخش موسیقی همراه با رقص نور بود کاربردی دیگری برایمان نداشت. راستش هنوز هم نمی‌دانم چه شد که روزی پدرم با خودش گفته بود باید یک کامپیوتر در خانه داشته باشیم.یکی از تسخه‌های قدیمی جت‌آدیواما کم‌کم که بازی‌هایش رنگ باخت و زل زدن به پنجره رقص نور جت‌آدیو عادی شد؛ یک کار و سرگرمی جدید پیدا کردم. آن روزها اسمش برایم این بود؛ «خراب کردن». می‌نشستم پای کامپیوتر و با کلیک کردن روی دکمه‌ها و گزینه‌ها سعی می‌کردم اتفاقات جدیدی بیفتد و تغییری ایجاد شود یا کار جدیدی از آن ببینم. این فرآیند معمولا تا جایی پیش می‌رفت که دیگر نمی‌توانستیم کار‌های معمول را مثل حالت عادی با کامپیوتر انجام دهیم. اینجا موقعیتی بود که باید به پدرم می‌گفتم کامپیوتر دوباره خراب شده است. جوری این فعل را مجهول بیان می‌کردم که گویی خراب شدن یک فرآیند طبیعی برای یک کامپیوتر است و هرزگاهی این اتفاق برای هر کامپیوتری می‌افتد. در این مرحله بود که باید کامپیوتر را می‌بردیم پیش مهندس برای تعمیر. مهندس کسی بود که بلد بود همه خراب‌کاری‌ها را پاک کند و دوباره همه چیز را از اول روی کامپیوتر نصب کند و دوباره کامپیوتر را به ما برگرداند. این فرآیند گاهی یک هفته طول می‌کشید و در آن مدت دیگر کامپیوتر نداشتم. این شد که کم کم سعی می‌کردم هرجوری شده کارهایی که با کامپیوتر انجام می‌دهم را به خاطر بسپارم تا وقتی خراب می‌شود، راه درست کردنش را هم پیدا کنم. چندباری که توانسته بودم خراب کاری‌ها را خودم درست کنم، باعث شده بود دیگر بی‌محاباتر سراغ گزینه‌ها و دکمه‌ها بروم. البته پیش مهندس بردن کامپیوتر یک خوبی هم داشت و آن هم اینکه گاهی برنامه‌ها و نرم‌افزارهای جدیدی روی کامپیوتر نصب می‌کرد. و برنامه جدید یعنی دکمه‌های جدید، گزینه‌های جدید. روش کار ولی همیشه ثابت بود. دکمه‌ها و گزینه‌های رو می‌زنیم و صبر می‌کنیم ببینیم چه تغییری رخ می‌دهد ولو آنکه آن گزینه، پاسخ بله به سوال «آیا واقعا می‌خواهید این درایو را فرمت کنید؟!» بود. شاید تفاوت کامپیوتر با دیگر اسباب‌بازی‌های دوران کودکی همین بود می‌شد هرچیزی رو از روی آن پاک کرد. حتی خرابکاری‌ها را. هرکسی بعد از چندبار رفتن پیش مهندس می‌فهمید که همیشه می‌‌توان همه چیز را از روی کامپیوتر پاک کرد و دوباره نصب کرد تا مثل روز اولش بشود.تولید شده توسطه GPT4شاید نرم‌افزارهای آن روزها به نسبت نرم‌افزاهای امروز محدودتر و کم دکمه‌تر بودند و بعد از آن دوران دیگر خیلی شیوه زدن همه دکمه‌ها و گزینه‌ها جوابگو نبود؛ اما فکر می‌کنم آنچه از فرصت خراب کردن در آن زمان داشت برای این روزهای من ذخیره می‌شد؛ همین نداشتن ترس از مواجه با کامپیوتر بود. و از بین رفتن ترس نوعی مانع‌زدایی نیست که صرفا پیش‌شرط‌های اولیه را فراهم کند؛ بلکه جسارت هجوم به دنیای ناشناخته و کشف و یادگیری آن را فراهم می‌کند.سال‌ها پیش بانک سامان برای تبلیغات خود، بیلبوردهایی ساده با عکس کارلوس کیروش کار کرده بود که تنها یک جمله روی آن نوشته شده بود. من اگر بخواهم داستان مهندس کامپیوتر شدن خودم را کتاب کنم؛ دوست دارم روی جلد کتاب، تصویری از پدرم و آن کامپیوتر قدیمی باشد که روی آن همان جمله بیلبوردها نوشته شده باشد. «یک مربی پرواز نمی کند، سکوی پرش می سازد. مربی باش!»</description>
                <category>شهاب کریمی</category>
                <author>شهاب کریمی</author>
                <pubDate>Sat, 11 May 2024 19:46:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کسی که مرا تنها نمی‌گذارد</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabkarimi/%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D8%AF-cudji6fufukv</link>
                <description>گاهی وقت‌ها صبح که از خواب بیدار می‌شوی احساس می‌کنی تا صبح نخوابیده‌ای. خواب بوده‌ای اما انگار قلب و مغزت بیدار مانده‌‌اند. آن روز صبح هم برای من همینطور بود. با همان ترس و اضطرابی که شب موقع خواب داشتم بیدار شدم. من هنوز وقتی اضطراب دارم ساکت می‌شوم و سخت حرف میزنم. آن روز هم همینطور بود. اصلا همه‌ی عناصر آن روز استرس‌آور بود. ساعت ۷ صبح، شلوار پارچه‌ای، جامدادی فلزی سرد؛ همه‌ی آن‌ها آدم را در موقعیت اضطراب قرار می‌داد.وقتی کفش‌هایم را پوشیدم دیدم دوربین را آورده است و دارد آماده‌اش می‌کند که عکس بگیرد. وقتی دوربین را دیدم فهمیدم امروز روز مهمی است. آن روزها عکس گرفتن فقط برای لحظات خاص و روزهای مهم بود. اتفاقی که ارزشش را داشته باشد که یکی از ۲۴ لحظه ثبت شده توسط دوربین باشد. و اولین روز مدرسه هم یکی از آن لحظاتی بود که باید به خاطرت می‌ماند و ثبت می‌شد.وقتی به حیاط مدرسه رسیدیم، بچه‌‌ها توی صف ایستاده بودند و مادرها نیز کنار یکی از دیوارها روی صندلی‌هایی نشسته بودند. من آخر صف ایستادم که بتوانم از همان دور نگاهش کنم. نگاهش کنم تا مطمئن شوم نمی‌رود و همان‌جاست.مراسم که تمام شد؛ به سمت کلاس‌ها رفتیم. پشت در کلاس‌ها موقع خداحافظی بود. خیلی از بچه‌ها گریه می‌کردند یا سر کلاس نمی‌رفتند. بعضی از مادرها بچه‌ها را همراهی می‌کردند تا روی یکی از نیمکت‌ها بنشینند و برای لحظاتی کنار آن‌ها می‌نشستند تا آن‌ها را آرام کنند و بعد بروند. اما او به من فقط ۲ جمله گفت و همان جمله‌ها برای من کافی بود که آرام شوم و بروم روی اولین نیمکت بنشینم. گفت من جایی نمیرم و بیرون کلاس منتظر می‌مانم تا باهم برگردیم خانه. می‌دانستم که بیرون از کلاس منتظرم می‌ماند. شبیه تابستان‌ها که کلاس زبان می‌رفتم و میدانستم او بیرون منتظر است تا کلاسم تمام شود و باهم به خانه برویم. جمله بعدی این بود که خوب به حرف‌های معلم گوش کن تا خوب یاد بگیری.وقتی کلاس شروع شد معلم به ما یک پوشه داد که داخل آن چیزهایی مثل مداد، برنامه کلاسی، گل کاغذی برای چسباندن ستاره‌های تشویقی معلم و.. بود. وقتی پوشه را گرفتم سریع گوشه‌ی آن با مداد اسمم را نوشتم.معلم که دید با تعجب پرسید: «چه کار می‌کنی؟»گفتم: «اسمم را نوشتم که با پوشه بقیه اشتباه نشود.»گفت: «مگر بلدی؟»گفتم: «بله.»گفت: «آفرین! کی یادت داده؟»گفتم: «خاله‌ام یادم داده.»گفت: «پس امسال درس‌ها برات آسونه و کاری نداره.»این را که معلم گفت انگار مابقی اضطرابی که از مدرسه ته دلم مانده بود از بین رفت. دیگر فقط منتظر بودم تا کلاس تمام شود و بروم بیرون کلاس و به خاله‌ام که بیرون کلاس نشسته بود با خوشحالی بگویم خاله درس‌ها همان است که تابستان بهم یاد دادی.اولین روز مدرسه. این عکس را خاله‌ام از من گرفته است.از آن روزها، سالها گذشته است. این روزها من آخرین کلاس‌های درسی‌ام را دارم می‌روم. اما هنوز یادم مانده است که به حرفای معلم خوب گوش کنم و کسی بیرون از کلاس‌ها هست که من را تنها نمی‌گذارد.در تقویم‌ها روزی به نام روز خاله‌ نام‌گذاری نشده است اما نام آن‌ها را می‌توان در تاریخ پرورش هر انسانی به خوبی دید. من این جمله را از خودم نمی‌گویم. قرن‌ها پیش مردی که روز مادر، سالروز تولد دختر اوست به کسی که قصد داشت کفاره گناهان خود را بدهد و دسترسی به مادر خویش نداشت گفته بود برود و به خاله‌ی خود خدمت کند. گویی به او گفته است که خاله مادر دوم توست.</description>
                <category>شهاب کریمی</category>
                <author>شهاب کریمی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jan 2024 13:16:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن‌طور که به نظر می‌رسد</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabkarimi/%D8%A2%D9%86-%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D8%AF-sdlc42it8yz6</link>
                <description>آن‌طور که به نظر می‌رسد من چیزی زیادی از موسیقی نمی‌دانم. یا بهتر بگویم؛ نمی‌فهمم. ریتم، ملودی، هارمونی و... برایم کلمات معناداری نیستند و معمولا فقط سعی می‌کنم خودم را مثل یک بوم سفید در برابر نت‌ها و آواهای یک موسیقی قرار دهم که مگر از آن‌ها متاثر شوم.ارتباط من با دنیا موسیقی از پنجره‌ی ادبیات است. گاهی آنقدر وسواس‌گونه که اگر یک موسیقی به من معرفی کنید، اول ترانه‌ و شعرش را می‌خوانم. اگر از شعرش خوشم آمد، آنگاه شاید خود موسیقی را هم گوش دادم.حتی اگر از من بپرسید به نظرت خواننده شعر را خوب خوانده است یا نه؟ من چیزی از دستگاه و تحریر و کوک نمی‌گویم. یعنی نمی‌دانم که بگویم. احتمالا من دقت می‌کنم که وقتی خواننده کلمه «درد» را می‌خواند واقعا دردش آمد؟ یا مثلا وقتی می‌خواند «از دیو و دد ملولم» آیا این جمله را همانند کسی که از دیو و دد ملول شده است «اجرا» می‌کند یا فقط دارد حنجره‌اش را به رخم می‌کشد.اما وضعیت شعر در موسیقی‌های عاشقانه، معمولا از دو دسته کلی خارج نیست. کلید واژه این دو دسته این است. رنج فراق و شوق وصال. که البته سهم فراق هم بیشتر است. گویی همه‌ی ماجرای عاشقی، با همه‌ی تفاوت‌ها و تنوعش را در همین دو بعد وصف کرده‌اند. هرچند که همین دو بعد هم پس از قرن‌ها تلاش انسان‌، هنوز از هر زبان که می‌شنویم نامکرر است.اما گاهی، شاعر پایش را به جاهای کمتر شناخته شده‌ی قلمروی عشق می‌گذارد، جاهایی که کمتر کسی در مورد آن حرفی زده‌است و برای ما در برابر منطقه‌ی روشن و واضح فراق و وصال، منطقه‌ای تاریک و ناشناخته است.ماجرا و داستان همه ترانه‌های عاشقانه، بعد از عاشق شدن شروع می‌شود. یعنی از جایی که حسابی مجنون شده‌اید و دل از کف داده‌اید تازه شروع می‌‌کنید به شکایت از فراق یا وصف جمال معشوق. گویی اصلا شعر و ترانه پس از عاشقی است که متولد می‌شود.اما از لحظه‌ای که کسی را برای اولین بار می‌بینید، تا لحظه‌ای که مبتلا به عشق می‌شوید یک بازه‌ی خاکستری و گنگی وجود دارد. یک بازه‌‌ی رقیق ولی عمیق. حتی اگر این بازه در چند روز یا ساعت اتفاق بیافتد اما دقیق نمی‌توان به چنگش آورد که چه بلایی دارد سر آدم می‌آورد. اما از طرفی می‌فهمید که دارد اتفاقی می‌افتد. انگار این مرحله در یک تعلیق و عدم قطعیتی رخ می‌دهد. گویی روی پلکان‌های سنگی لرزانی پا می‌گذاری و بالا می‌روی. اگر کسی سوالی در مورد او بپرسد احتمالا جمله‌تان را با «فکر کنم» یا «به نظر می‌رسد» شروع می‌کنید. همه چیز مبهم است اما چیزی شبیه به نور در انتهای یک تونل تاریک می‌بینید که به سمتش می‌روید و هرچه به آن نزدیک‌تر می‌شوید شما را امیدوارانه‌تر به سمت خود می‌کشد.نمی‌دانم این جمله از کیست که دوست داشتن مثل شنا کردن در دریاست. اگر این تمثیل درست باشد، این بازه‌ی مبهم درست شبیه شیرجه زدن در آب است. و اگر اهل شنا باشید می‌فهمید که هیجان و غلیانی که در شیرجه زدن اتفاق می‌افتاد را کمتر می‌توانید با شنا کردن تجربه کنید. پایت که از خشکی جدا می‌شود ترکیبی از احساس ترس و شوق سراغت می‌آید. ترس از جدا شدن از وضعیت زندگی قبلی و شوق محاط شدن توسط آب و شنا کردن. هر چه به سطح آب نزدیک می‌شود انگار از نزدیک‌تر می‌توانی نگاهش کنی، در وضعیتی که شاید در حالت شنا کردن امکانش نباشد. وقتی کم‌کم دستت وارد آب می‌شود و برای اولین بار دمای آب را حس می‌کنی، بدنت یخ می‌کند. احساسی که بعد از چند دقیقه شنا از بین می‌رود و دیگر حس نمی‌کنی.شعر گفتن از این ناحیه خاکستری و ابری، چیزی نیست که هر شاعری سراغش برود و یا در هر موسیقی روایت شود. و همین کافی است تا موسیقی و آهنگی این چنین برای من بدیع و هیجان‌انگیز باشد. کاری که جولیا پطرس با چند جمله ساده در آهنگ علی ما یبدو می‌کند.علی ما یبدو یعنی «آنطور که به نظر می‌رسد»علی ما یبدو  - جولیا پطرس https://www.youtube.com/watch?v=HRiejA5-3tU </description>
                <category>شهاب کریمی</category>
                <author>شهاب کریمی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jun 2023 22:36:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوا داری</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabkarimi/%D9%87%D9%88%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-dn1hrnok5wno</link>
                <description>پیش‌نوشت: همه‌ی هواداران تیم آرسنال امیدوار بودند که این فصل تیم‌شان قهرمان شود. اما در هفته‌ی ۳۳ام لیگ آن‌ها باید در برابر منچسترسیتی که جدی‌تری و اصلی‌ترین رقیب‌شان بود بازی می‌کردند. این بازی می‌توانست تکلیف قهرمان لیگ را مشخص کند. تاریخ این نوشته مربوط به شب برگزاری این بازی است.من هیچ‌گاه هوادار تیمی نبوده‌ام. هیچ‌گاه برای تیمی گریه نکرده‌ام. هیچ‌گاه نمی‌دانستم چرا باید از پشت نمایشگر به داور فحش بدهم. البته تا همین چند ساعت پیش.من دوستی دارم که هوادار آرسنال است. همه‌ی بازی‌های آرسنال را می‌بیند. حتی می‌داند در فهرست بازیکن‌های آزاد فصل بعد باشگاه چه کسانی هستند. اما وقتی مهم‌ترین بازی فصل برای آرسنال در حال برگزاری بود او در هواپیما بود و نمی‌توانست بازی را ببیند. کاری از دستم برنمی‌آمد. جز آنکه بازی را ببینم. جز آنکه هوادار آرسنال شوم و بازی را ببینم. گاهی جز اینکه خودت را جای کسی بگذاری کاری از دستت برنمی‌آید.بازی شروع شد. دوست داشتم آرسنال ببرد. آرسنال باید می‌برد. این فصل ما این‌همه تلاش کرده بودیم و باید این بازی را می‌بردیم تا قهرمان شویم. اما نشد. و باختیم.حتما هوادارانی بودند که بیشتر از من ناراحت شدند. بیشتر از من افسوس خوردند.اما من فکر میکنم آن شب من تنها هواداری بودم که از خوردن گل‌‌ها به صورت مضاعف ناراحت میشدم. یکبار خودم ناراحت می‌شدم و یکبار به جای دوستم.شاید برای همه هواداران خوردن ۴ گل یعنی از دست دادن جام قهرمانی. اما برای من معنای دیگری هم داشت. از دست دادن جامی برای هواداری که خبر از نتیجه ندارد.بازی تمام شده است. مهم‌ترین بازی فصل را باخته‌اید. با این شکست دیگر می‌دانید خبری از قهرمانی نیست. فصل تمام شده است. همه چیز تمام شده است. اما… اما هواداری ادامه دارد.اگر هوادار تیمی نباشید سخت است برایتان توضیح دهم که هواداری یعنی چه و چرا میگویم بازی تمام می‌شود ولی هواداری ادامه دارد. دوستم اینطور برایم می‌گوید:«هواداری جوهر هرچیزی را برایت عوض کند. مثلا رنگ‌ها. رنگ‌ها برایتان جوهره‌ای فراتر از بازتاب‌‌دهنده‌ی طول موجی خاص دارد. این‌‌گونه که وقتی می‌روی لباس فروشی و یک پیراهن قرمز می‌بینی، یاد پرسپولیس می‌افتی. عددها دیگر کم منفصل نیستند. مثلا پشت چراغ قرمز که ایستاده‌ای، عددها برایت فقط گویای تعداد ثانیه‌های مانده تا سبز شدن چراغ نیست. اعداد به صورت معکوس نمایش داده می‌شوند. ۹…محسن خلیلی… ۸ … علی کریمی… ۷ حامد کاویان‌پور… ۶….کریم باقری…اصلا مگر ماهیت خود فوتبال چیزی جز این است که ۲۲ نفر به صورت احمقانه‌ای به دنبال یک توپ می‌دوند و چند نفر از همه بی‌کار تر هم باید نگاه کند که چه کسی توپ را به بیرون زد یا توپ دقیقا به کجای بازیکن خورد. چیزی جز این نیست. اما همین ماهیت پوچ و ابله‌هانه می‌تواند اشک شما را در آورد. می‌تواند کاری کند که یک آن احساس کنید شما فاتح یک جنگ بزرگ شده ‌اید. یا بازیکن پشت ضربه پنالتی می‌ایستد و بدنتان همان استرس را تجربه می‌کند که انگار پشت در اتاق عمل ایستاده‌اید. همه‌ی این کار‌ها را می‌تواند انجام دهد تنها به یک شرط. به شرطی که شما هوادار باشید.»حرف‌هایش را خوب میفهمم. خوب می‌فهمم اینکه جوهر هرچیزی برایت عوض شود یعنی چه. میفهمم که دیگر مکان‌ها، اشیا و اتفاقات معنای دیگری بدهند و یادآور چیزی باشند یعنی چه؟ مثلا …. مثلامن هرکس میخندد یاد تو می‌افتم.چشمان گریه کرده که می‌بینم یاد تو می‌افتم.دکمه ضبط صدای تلگرام‌ را که می‌بینم یاد تو می‌افتممن وقتی می‌بینم کسی دارد با انگشتان ظریفی لبه‌های شالش را درست می‌کند یاد تو می‌افتم.من وقتی می‌بینم کسی دارد چیزی می‌نویسد یاد تو می‌افتم.نوشته که می‌بینم یاد تو می‌افتمهرگاه آدرسی را در مرورگر تایپ می‌‌کنم یاد تو می‌افتم.تایپ که می‌کنم یاد تو می‌افتمچشم پریشان که می‌بینم یاد تو می‌افتم.مادرم که لالایی می‌خواند یاد تو می‌افتم.نفس، ‌نفس که می‌کشم یاد تو می‌افتم.چراغ چارراه که قرمز می‌شود یاد تو می ‌افتم. میدانم که ربطی ندارد. من بی‌ربط یاد تو می‌افتم.در دنیای فوتبال اگر خیلی خیلی هوادار باشید، به شما میگویند هوادار تیفوسی. تیفوس نام یک بیماری است. که به آن تب محترقه هم می‌گویند. از علائم تیفوس هذیان‌گویی است.اگر دنیا لیگ فوتبال بود، تو حتما تیم پرطرفدار صدر جدول لیگ بودی و من هوادار تیفوسی رو‌به‌روی جایگاه. هواداری که هیچ‌گاه بلیط vipای به اسم او صادر نشد.</description>
                <category>شهاب کریمی</category>
                <author>شهاب کریمی</author>
                <pubDate>Sat, 27 May 2023 21:25:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همیشه مراقب و محافظ</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabkarimi/%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8-%D9%88-%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-dpnzke3pffao</link>
                <description>مجموعه همه‌ی شعرهای غزل‌سرایان و عاشقانه‌سرایان نو و کهنه را در نظر بگیرید. در قدم اول همه خوردنی‌ها و آشامیدنی‌ها اعم از مسکر و غیرمسکر را از آن حذف کنید. در قدم بعدی هرآنچه از طبیعیت و حیوان و منظره و کره و قمر است از آن کم کنید. حالا نوبت این است که ابزارآلات جنگی از تیر و ناوک گرفته تا سپر و تیغ و چوب و چماق را از دست معشوق بگیرید. چیزی به آخر نمانده. هرچند که قدم آخر قدم سختی است اما تلاش کنید تا رد خود معشوق را آن مجموعه حذف کنید. چه سیرت و سجایای اخلاقی باشد چه جفاکاری و ترش‌روییش. و خلاصه هرچه از امها و احشا دلبر کف شعرها هست بیرون بکشید و بریزید دور. چه چیزی از شعرها باقی می‌ماند ؟ چه چیزی هنوز آن وسط جولان می‌دهد و خودنمایی می‌کند ؟شاید تدخین حاصل از وصف دلبر و می ساقی و گیرهای بیخود محتسب و هنرنمایی‌ دیگر شخصیت‌‌‌های در شعر حواستان را پرت کرده است که نمی‌توانید سرضرب جواب دهید. همه چیزهایی که گفتم را اگر حذف کنید فقط یک کلمه باقی می‌ماند. «رقیب»نگاره‌ی شیرین و فرهادرقیب مثل توپ است در جنگ چالدران. از آسمان می‌آید و می‌خورد وسط میدان عاشقی و همه معادلات را تغییر می‌دهد. به خاطر همین اصلا نباید آن را دست کم گرفت. لااقل برای حافظ که ماجرا جدی است. اینقدر که آروزی مرگ رقیب برای او هم‌ارز و هم‌قد خبر وصل است. آنجا که می‌گوید :«یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب». گویی از یک جایی به بعد درد و رنج حافظ این نیست که چرا کنار محبوبش نیست بلکه دست به دامان الهی می‌برد که چرا در حریم وصال رقیب محرم است و هرمان نصیب او شده است.یا مثلا همین حلوا ساده‌ی خودمان که احتمالا مقادیر زیادی هم شکر دارد را در نظر بگیرید. سعدی در جایی به محبوب شکایت می‌کند این چه حلوای تلخی بود که برای ما فرستادی. چرا؟؟ چون محبوب حلوا را به دست کسی به نام رقیب سپرده است تا به سعدی بدهد. و بله یکی از قابلیت‌‌های رقیب همین تبدیل همه شیرینی‌‌ها به تلخی است.اما سالهاست دیگر هیچ سلطان سلیمی از توپ‌های جنگ چالدران استفاده نمی‌کند. زمانه‌ی ما زمان موشک‌های بالستیک و نقطه‌زن است. توپ‌های چندده‌کیلویی کجا و سر جنگی چند ده‌تنی کجا. سلطان سلیم وقتی توپ‌هایش را شلیک می‌کرد نهایت چند صف از لشکر دشمن را ناکار می‌کرد. اما موشک‌های امروز می‌تواند یه محله را با تمام خانه‌‌ها و آدم‌هایش از بین ببرد. موج انفجارش همه‌ی شهر را خبردار می‌کند. در فقره‌ی رقیب هم دقیقا اوضاع همینطور است. رقیب در زمانه‌ی ما با زمان حافظ تفاوت کرده است. نقطه‌زن‌تر و قوی‌تر و خانمان‌براندازتر عمل می‌کند.چیزی که در روزگار ما‌ ضربه‌ رقیب‌ها را نسبت به قبل قوی‌تر کرده است یک چیز است. «قدرت مقایسه». مقایسه درست مثل آتش است و آدم را می‌سوزاند و بی‌سبب نیست که گفته‌اند که اول من قاس ابليس. ابليسی که خود او از جنس آتش است.اما مگر حافظ قدرت مقایسه نداشته است؟ خب نه. مثلا فرض کنید روزی حافظ مطابق معمول قصد نشستن بر لب جوی را داشته که ناگهان رقیب را سرزمین کشاورزی‌اش می‌بیند. کشاورز بودن در آن زمان چیزی نبوده است که بخواهی با خودت مقایسه کنی. احتمالا نیمی از مردم شهر و تمام جد و آبادش کشاورز بوده‌اند یا حتی زمین داشتن هم هنوز جز مقولات نبوده. چیزی که زیاد بوده است زمین. کافی بوده حافظ کمی از شهر دور شود و حصاری ولو فرضی دور زمینی بکشد و بگوید این هم زمین من است. در زمان حافظ لینکدینی نبوده است که حافظ برود و اسم رقیب را سرچ کند و تعداد استارتاپ‌هایی که رقیب فاندرش بوده را ببیند. و لیست فعالیت‌های رقیب را از دوهزار چند تا امروز را با نشستن‌های خودش لب جوی مقایسه کند. حتی اگر لینکدینی هم می‌بود بعید بود حافظ بتواند از خانقاه و میکده برای خودش رزومه‌ی چشم‌گیری بسازد. یا مثلا اگر روزی رقیب را سوار خری الاغی چیزی میدید نهایت قدرت مقایسش با خر خودش رنگ و پالان آن بوده است. که زحمت پر کردن این مقایسه هم نهایتا یک شب قرض گرفتن خر همسایه و جفت‌گیری با خر ماده پدرت بوده است. آن روزها شاخصی به نام شاسی برای مرکب‌ها وجود نداشته است. یا کسی خر خارجی سوار نمی‌شده‌است یا لااقل پالان خرها اینقدر آپشن نداشتند. یا مثلا حافظ این امکان را نداشته است که یک روز آلوده آفتابی وقتی دارد سرفه می‌کند، ببیند رقیب از تراس خانه‌شان استوری‌ای گذاشته است که دارد باران می‌آید و حافظ خودش را زیر انبوهی از ابر سیاه و البته پای رقیب احساس کند.حافظ هیچ‌کدام از این امکان‌ها را نداشته است و اما ما لحظه‌ای از دیدن رقیب، موقعیت‌ها و فرصت‌‌هایش عقب نمی‌مانیم.حالا نه اینکه این چیزها، چیزهای مهمی در زندگی باشد. نه اصلا. لااقل انتخاب و یا تقدیر من که اصلا نبوده است. ولی آدم وقتی کسی را دوست دارد، ناگهان یک احساس عمیق بیخ گلویش را می‌گیرد که کاش صندلی که روی آن می‌نشیند گرم‌کن داشته باشد یا کاش حجم هوای ریه‌‌هایش را آلودگی پر نکند. ناگهان دلش می‌خواهد آدم حسابی شود و رزومه‌اش به اندازه کافی قابل افتخار باشد، آنقدری که اگر انتخاب کسی بودی دیگران به عقل او شک نکنند.اما تمام امید من این است که رقیب با معنای اصلی و قدیمی کلمه رقیب آشنا باشد تا بلکه لااقل به موقع گرم‌کن صندلی را روشن کند. در لغت‌نامه‌های قدیمی معنای رقیب را اینگونه‌ نوشته‌اند: «همیشه مراقب و محافظ»من هرچه این روزها در لینکدین و اینستاگرام و اعوان و انصارشان می‌گردم، بعد از دیدن همه‌ی رقبا و مقایسه‌ همه‌ی آن‌ها یک تفاوت اساسی بین خودم و همه‌ی آن‌ها پیدا می‌کنم. همه‌ی آن‌ها تو را می‌خواهند و من دوستت دارم.</description>
                <category>شهاب کریمی</category>
                <author>شهاب کریمی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Feb 2023 23:22:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیشتر بخند</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabkarimi/%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-srntcrofnzaw</link>
                <description>همه چیز اداست. این اولین واکنش من به همه تفریحات و سبک کاری و بروزات(آدم فکر می‌‌کنه یه ماده شیمیاییه تا جمع کلمه بروز) یک شهروند جوان تهرانی وسط شهر است. همه چیز اداست. قهوه‌ها، کافه‌ها، شتابدهنده‌ها، مکان‌های کار اشتراکی و خلاصه هرجایی که وقت می‌توان گذراند. وگرنه عمو رحیم مرکز خودش هم بهتر می‌داند که باید عصر به عصر ته لیوان‌ها‌ را پر از نبات خرد شده بکند و چای سنگین را حواله‌اش کند. می‌‌داند که نباتش باید به قدری باشد که چای اول رو که خوردی هنوز آنقدری نبات باقی مانده باشد که چایی دوم را که میریزی این‌بار یک چایی نبات خیلی ملایم تحویلت دهد. اما همه چیز اداست و عمو رحیم عصرها برای همه لاته درست می‌کند. درست که نه، فقط طبق دستورالعملی که به اون دادند عمل می‌کند و یک لیوان ادا تحویلت می‌دهد.اما هرچقدر هم در برابر ادا مقاومت داشته باشید و به متن بالا نیش‌خند بزنی، اما گاهی اوقات ادا کار می‌دهد. ادا جواب می‌دهد. مثلا همان لیوان ادای عمو رحیم پر از کافیین است و خواب را می‌کشد. مثلا عصرهای جمعه که خوابگاه دانشجویی، منزلگاه ابدی مردگان و ارواح است، برای کار کردن و نوشتن به کافه رفتن ادای خوبی است. ادای خوبی است چون کار میدهد.برای همین نزدیک خوابگاه، پراداترین کافه را پیدا کردم که بروم و خبر مرگم ارائه فردا را آماده کنم و ادای فکر کردن در بیاورم. وارد کافه که شدم یک نفر بهم خوش‌آمد گفت. و لبخند زد. از آن لبخندها که معنایش این است که خیلی خوشحالیم که اینجایی و لطفا از قیمت‌های منو تعجب نکنید. پرسید یک نفر هستید؟ و من گفتم بله و لبخند زدم. از آن لبخند‌ها که مگر بقیه آدم‌ها چند نفرند؟ پرسیدم بالا جا هست؟ گفت بفرمایید و با دست به پله‌ها اشاره کرد. و لبخند زد. از آن لبخندها که معنایش این است که خودت برو بالا و یه جایی بشین که مزاحم کسی نباشی.پله‌های کافه هم ادا بود. چوبی بود و مارپیچ بالا می‌رفت. جوری که از پایین بالا رو نمیدیدی اما می‌توانستی تعداد سیگار‌های روشن را حدس بزنی یا بفهمی آخر سالن دو نفر دارند تخته بازی می‌کنند. پله‌ها به دیوار کناری متصل بودند و بین هر دو پله یه فضای خالی وجود داشت که مدام حس می‌کردی که الان پایم می‌رود بین این دو پله و از ساق می‌شکند. به خاطر همین خیره شده بودم به کف پله‌ها و با دقت پایم را برمی‌داشتم که به زیر پله بعدی گیر نکند. معمار اینجا جز ادا چه هدفی از این طراحی پله داشته است؟وقتی پارکت را زیر پایم دیدم فهمیدم که پله‌ها تمام شده. اما قسمت سخت ماجرا مانده بود. انتخاب جای مناسب برای ادا. احتمالا کنار پنجره جای مناسبی هست. چون می‌تونی اونجا که داری تو ذهنت به پوچی خودت اعتراف می‌کنی، همزمان به بیرون نگاه کنی و خیره بشی و دست بکشی تو موهات که آره دارم به مسائل مهمی فکر می‌کنم.سرم را بالا آوردم. بله گوشه سالن داشتتد تخته بازی می‌کردند و تعداد سیگارها هم به نسبت درست بود.الگوی ادایی بودن مطابق انتظار به خوبی رعایت شده بود. با چشمم یه چرخ سریع زدم تو محیط اما وسط همین گشتن درست وقتی چشمم از وسط سالن گذشته بود احساس کردم چیزی یا کسی برایم آشناست. اولین واکنش مغزم به این احساس این کلمه بود. نه !!! و البته من نمیفهمیدم منظورش چیه. چشمم رو از اول دوباره چرخوندم به سمت میزهای خالی تا دوباره این فرصت را داشته باشم که بفهمم چه چیز آشنایی رو دیدم.روی میز وسط سالن که از همه میزها بزرگتر بود ۶ نفر نشسته بودند. به نظر هرچه آیتم جالب غیر قهوه‌ای(!) در منو بود را سفارش داده بودند و داشتند شلوغ بازی در می‌اوردند. البته نه همه‌شان. نفر وسط که رو به من نشسته بود فقط یک لبخند سرد و خیلی کوچیک داشت. از آن‌ لبخند‌ها که یعنی بچه‌ها یکم آروم‌تر. چشمان نتوانست ادای دنبال جای خالی گشتن را در آورد و زل زد به نفر وسط. و قبل از اینکه اینبار مغزم دومین واکنشش را بیان کند من از اون سوال کردم. سوال کردم خودشه ؟!مغز هم به جای اینکه یک جواب سرراست به من بدهد فقط ضربان قلب و درجه حرارت بدن رو بالا برد. منتظر جواب مغز نماندم. چون اگر جوابش بله بود نمی‌دانستم باید چکار کنم و به خاطر همین برگشت. از پله‌ها اینبار بدون نگرانی از شکستن ساق، برگشتم. خانم کافه‌دار گفت بالا جا بود‌ها. گفتم پایین راحت‌ترم. گفت پایین یکم سرده مشکلی نیست. گفتم بالا هم عرقم میزد. لبخند زد ولی این‌بار منظورش را نمی‌فهمیدم.اولین جای خالی نشستم. یادم رفته بود برای چی اینجا هستم. الکی منو رو بالا پایین می‌کردم. مدام به مغزم فشار می‌آوردم که احمق این همه خوردی و خوابیدی که همچین روزی به دردم بخوری. بگو ببینم خودش بود؟ عکس‌هایت روی گوشی را به چشمانم نشان دادم که به کمک مغز برود اما بی‌فایده بود. سعی کردم مسئله را معین‌تر کنم. گفتم ببین بذار المان‌ها رو بررسی کنیم. فرم صورت ؟! فرم چشم ؟! جوری که وفتی صحبت می‌کند دستانش را تکان میدهد ؟! نحوه رنگ‌بندی لباس‌هایش ؟! تطبیق بده و محض رضای خدا جواب من را بده. اما فقط پاسخش در برابر همه این سوالات این بود. جدلی‌الطرفین است. جدلی‌الطرفین یعنی هم دلایلی در اثبات یک گزاره ‌هست و هم دلایلی برای اثبات نقیض آن. ساده‌‌تر اینکه نمی‌توانست جوابی قاطع به سوال من بدهد. شباهت‌ها زیاد بود. اما تفاوت‌ها را هم نمیشد نادیده گرفت.داشتم مغزم را شماتت می‌کردم که هیچ‌گاه در لحظه حساس به دادم نرسیدی پس تو به چه درد میخوری ؟! و از خودش دفاع می‌کرد و توجیه می‌آورد. می‌گفت مسئله نشونه است. آدم از هر کسی نشونه‌ای توی مغزش نگه‌میدارد. نشونه‌ای یکتا و منحصربه‌فرد و خاص. نشونه‌ای که با آن در هر شرایط و لحظه‌ای می‌شناسد. اصلا آدم‌ها به خاطر همین امضا را بین خودشان ساختند که حتی از فاصله‌های دور هم بفهمند صاحب نوشته کیست.لپتاپ را باز کردم. کلمه اول را نوشتم. بابا. روبه‌رویش نشونه‌های او. مثلا بابا وقتی می‌خواهد زنگ یا در بزند، دو ضربه پشت سر هم می‌زند بعد یک مکث کوتاه و بعد ضربه سوم. مامان. مامان یک خال روی گونه دارد. دقیقا همانجایی که خال گونه من قرار دارد. یا مثلا پدربزرگم وقتی راه می‌رود دستانش را از پشت بهم می‌رساند و با دست چپ مچ دست راست را می‌گیرد. یا در مورد دوستی نوشتم همیشه عطر آمور میزد.اسمش را نوشتم و مقابلش تمام سطر سفیدی بود. حق با مغزم بود. دستم برای نشانه از او خالی بود. خالی‌تر از آنکه بتوانم مغز و چشم را شماتت کنم.اما نشانه نداشتن از او بیش از آنکه برایم ناراحت کننده باشد، ترسناک بود. ترسناک است که از فردا قرار است در این شهر توی هر کافه‌ای که می‌نشینم، توی هر واگنی که وارد می‌شوم و توی هر پیاده‌رویی که راه می‌روم یقه مغزم را بگیرم و مدام بگویم خودشه؟! و او فقط مشتی تحلیل تحویلم دهد نه یک جواب قاطع. مگر تعداد مردم این شهر تمامی دارد که این سوال من روزی تمام شود؟ من بعد این همه مدت هنوز در ساختمان مرکز آدم جدید می‌بینم چه برسد به کافه‌ها و پیاده‌روها. و اگر بی‌نشانه بودنش نقشه‌ای برای حیرانی است، الحق که نقشه خوبی کشیده است.اما از این هم ترسناک‌تر است. ترسناک‌تر این است که ممکن است بارها تو را دیده باشم، از کنارت رد شده باشم ولی تو را نشناخته باشم. ممکن است همان موقع که در جستجوی تو بودم تو دقیقا رو‌به‌روی من بوده باشی و من تو را نشناخته باشم. و این ترسناک‌تر است.آن ۶ نفر داشتند می رفتند. کنار صندوق مشغول حساب کردن صورتحساب بودند. که نفر وسطی میز بزرگ سالن بالا که رو به من نشسته بود خندید. خندید و من فهمیدم که تو نیستی.</description>
                <category>شهاب کریمی</category>
                <author>شهاب کریمی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jan 2023 19:38:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدر، وداع و پسر</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabkarimi/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-llaz5p26eawx</link>
                <description>آیا شما تجربه‌ای از وداع داشته‌اید؟! چه چیزی از آن به خاطرتان مانده است ؟ آیا تا به حال وداع را درک کرده‌اید ؟در لغت‌نامه‌های فارسی وداع را خداحافظی و بدرود معنا کرده‌اند. اما نه! وداع فرق دارد. خداحافظی را هر روز تجربه می‌کنی. هر روز بعد از تمام شدن ساعت کاری، بعد از آخرین کلاس دانشگاه و یا بعد از یک قرار دوستانه خداحافظی می‌کنی. خداحافظی می‌کنی ولی می‌دانی که فردا دوباره همدیگر را می‌بینید. یا حتی ممکن است چند دقیقه بعد دوباره پیامی به‌ یکدیگر بدهید. معمولا اتفاقی سریع و کوتاه است که ممکن است با همراهی دست‌ها نیز همراه باشد.اما لغت‌نامه‌‌های عربی این کلمه را بهتر معنا کرده‌‌اند. «تشييع المسافر في طريق الافتراق إلى وقت قد يكون طويلاً». تشییع یعنی همراهی. این یعنی وداع یک لحظه یا اتفاق نیست. زمان می‌برد. استمرار دارد. آرام آرام اتفاق می‌افتاد. و فرق دیگرش با خداحافظی اینکه در زمانی است که می‌دانی جدایی طولانی است.گاهی به اندازه سفری از یک دنیا به دنیای دیگر.چند لحظه صبر کنید و دوباره به این پرسش فکر کنید. آیا شما تجربه‌‌ای از وداع داشته‌اید؟سال اولی که می‌خواستم به زیارت اربعین بروم پدرم خیلی مخالفت می‌کرد. نمی‌دانم به خاطر خطرات مسیر و سفر مخالفت می‌کرد یا هنوز خاطرات جنگ و جنایت‌هایی که از عراقی‌ها دیده بود مانع از رضایت او بود. هر روز چیزی را بهانه می‌کرد. تا اینکه روزی با گریه به او گفتم خوبه که اینجا در صحت بمونم و دلم بمیره؟! نمی‌دانم به خاطر گریه بود یا آن جمله ولی بالاخره راضی شد. روز آخر که داشتم در خانه وسایل سفر را می‌بستم؛ هرچند دقیقه پدرم می‌آمد و نگاهی بهم می‌کرد و چیزی می‌پرسید. خب مثلا بند کوله را چطوری سفت‌میکنی؟! خب اگر خواستی کیسه‌خواب را زیر کوله ببندی چیکار می‌کنی؟! خب نشونم بده اگر زیپ کوله خراب شد چطوری تعمیرش می‌‌کنی؟! خب الان کوله رو بستی پاشو بنداز رو دوشت راه برو تو خونه ببینم وزنش رو متعادل چیده باشی فشار نیاره به جایی. خب یه بار کیسه خواب رو تست کن و ….و من همه کارها را انجام میدادم. انجام میدادم تا خیالش راحت باشد که مشکلی نیست و می‌توانم از پس خودم در سفر بر بیام. یکجا وسط بستن کوله بهم گفت بابا یکم آروم‌تر انجام بده. چرا اینقدر عجله می‌کنی. آنجا پدرم داشت با من وداع می‌کرد. راه رفتن در خانه با کوله و کفش سفر در مقابل دیدگان پدر چه معنایی جز این می‌توانست داشته باشد؟!توی سالن ترمینال، گفت بابا کلاهت رو بردار عرق می‌کنی. کلاهم رو که برداشتم سریع دست کشید توی موهایم و گفت عه موهات شکسته و شاخ شده بزار برات صافش کنم.با دستش موهایم را شانه می‌کرد ولی جنس موهای من مثل موهایم پدرم است و زیر کلاه نمی‌شکند. آن لحظه پدرم داشت با من وداع می‌کرد. اما اینجا هم تمام نشد. آخرین لحظه وداعش آنجا بود که روی پله اتوبوس گفت فکر کنم شالگردنت رو فراموش کردی و شال گردنش را از گردن باز کرد و دور گردن من پیچید. می‌دانستم شالگردنم را توی کوله گذاشته‌ام اما ساکت ماندم.وقتی پدرم می‌خواسته به جبهه برود نیز پدربزرگم مخالف بوده است. پدرم می‌گفت روز آخر گفتم همه دوستانم دارند می‌روند و من نمی‌خواهم وایسم تا با دستم پیکر دوستانم را خاک کنم. نگفت که گریه کرده است یا نه ولی گمانم گریه کرده که پدربزرگم راضی شده است. میگفت :«روز آخر آقاجون رفت داخل زیرزمین. من توی زیرزمین وسایل ورزشی داشتم و اونجا تمرین می‌کردم. رفت و از اونجا ۲ تا میل زورخونه رو به زحمت آورد تو خونه و گفت بابا، اکبر یکم جلوی من میل بگیر ببینم. وقتی رفتم سمت میل‌ها گفت پیرهنت رو هم در بیار. اون روز سنگین‌ترین میل عمرم رو زدم و بعد از جبهه هم دیگه به میل دست نزدم.»اما هیچ‌کدام از آنچه من و پدرم و پدرم بزرگم تجربه کرده‌ایم نیز تجربه وداع نیست. چون هم من و هم پدرم چند روز بعد برگشته‌ایم. و دوباره با بودنمان خاطره ساخته‌ایم. و دیگر لازم نبوده تا آخرین تصویر از راه رفتن، ورزش کردن، خندیدن و حرف زدن پسری جایی در قلب و ذهن پدری ثبت شود. لازم نبوده پدری شب‌ها تلاش کند تا آخرین تصویر از راه رفتن پسرش را به خاطر بیاورد. لحظه بازگشت لحظه مرگ وداع ‌است.همه این‌ها را گفتم تا بگویم این روزها فکر من درگیر تجربه وداع یک نفر است. پدر امیر. شاید قبل از پرواز مقصد نهایی سفرش را نمی‌دانستند اما می‌دانستد که امیر حالا حالاها برنمی‌گردد. پس خدا کند که مراسم وداع را خوب برگزار کرده باشند. لابد قبل رفتن، پدرش جوری دستش را محکم گرفته که بتواند تمام رگ و پی بدنش را حس کند. لابد موقع بغل کردن، یک نفس عمیق کشیده تا تمام مشامش از بوی پسر پر شود. شاید وقتی داشته می‌رفته آن لحظه دلش تاب نیاورده و یک لحظه صدا زده امیر چیزی جا نگذاشتی تا امیر برای آخرین بار برگردد و چهره‌اش را نشان دهد. لابد وقتی امیر روی پله‌ها بالا می‌رفته پدر بدون پلک زدن او را تماشا می‌کرده تا شب‌های بعد بتواند امیر را تجسم کند.دقایقی بعد امیر مقصد نهایی‌اش را برای همه آشکار کرد تا آن لحظات به عنوان عمیق‌ترین تجربه وداع در جان یک پدر ثبت شود.عکسی از اینستاگرام امیر. امیر در آن پست نوشته است :«وقتی همه دلبستگیهات را میذاری و میری.... تنها اینهاست که آرومت میکنه.... #یقین به بازگشت و #خدایی که میدونی همیشه کنارت هست.... در این حال این جمله را بیش از همیشه حس میکنی که: &quot;....إلهی و ربّی مَن لی غیرُک....&quot; .............. بسم الله الرحمن الرحیم»و اما تاریخ‌نویسان نوشته‌اند که پدری در لحظه وداع این‌چنین گفت :«يا بني هات لسانك»</description>
                <category>شهاب کریمی</category>
                <author>شهاب کریمی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jan 2023 19:14:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید من هم شبیه پدرم شدم !</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabkarimi/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%85-nvqe1cowjxcx</link>
                <description>پیش از آنکه محرم‌های شهر خلاصه شود در چند سوله‌ی چند هزار نفری و مراسمات شهری، پیش از آنکه مجلس عزاداری یعنی جایی که می‌روی و می‌نشینی کنار کسی که نمی‌شناسی و یک مداح می‌آید و نوحه می‌خواند و در نمایشگرهای دو طرف سالن او را می‌بینی، پیش از آنکه قبل از دهه در شهر بنرهای تبلیغات مراسم محرم ببینی و برای ده شب محرمت برنامه بریزی که هر شب کجا بروی و مثل عید دیدنی هر شب یک مجلس بروی ببینی امسال فلان مجموعه چه کسی را آورده، مداحش چه سبک و شعر جدیدی ساخته یا دکور مراسمشان چیست؛ پیش از همه‌ی این‌ها مسجد محله‌ ما دسته داشت (البته بعدها فهمیدم بچه‌‌های خوب به آن می‌‌گویند قافله). روزی چند جوان این محله که خودشان برای عزاداری محله‌ی دیگری می‌رفتند تصمیم گرفته بودند هیئت و دسته‌ای برای محله خودشان بزنند. خودشان سنج و دهل زدن را یاد گرفتند و مداح پیدا کرده بودند و سال اول با ۱۰ نفر دسته عزاداری تشکیل دادند. کمکم بقیه محله آمده بودند، هرکس دوست یا فامیلیش  را آورده بود و دسته عزاداری بزرگ شده بود. عکسی از بچه‌های دسته مسجد محله‌مان ( من اسامی هیچ‌کدام را به خاطر ندارم!)برنامه دهه اول هیئت مسجد این‌طور بود که بعد از نماز مغرب بچه‌‌های دسته جلوی مسجد جمع می‌شدند . روی در مسجد یک کاغذ بود که رویش با ماژیک به ترتیب ۳ تا اسم نوشته شده بود. مثلا ۱-خونه کوهی ۲-تکیه حسن خاکی ۳-مسجد کویتی‌ها. این ۳ تا اسم، اسم جاهایی بود که به ترتیب باید دسته عزاداری می‌رفت آنجا عزاداری می‌کرد. اتوبوس‌ها سر خیابان منتظر بودند که دسته را ببرند به مکان اول. البته خیلی‌‌ها با ماشین شخصی می‌آمدند و یک نیسان آبی هم وسایل دسته مثل طبل و دهل و بیرق‌ها را می‌آورد.وقتی می‌رسیدم به مکان پشت در ورودی آن مکان در صف می‌ایستادیم. ترتیب اینطور بود. ابتدا بیرق دسته سینه‌زن و پشت آن سینه‌زن‌ها در دو صف موازی در راستای عرض بیرق بعد بیرق دسته زنجیرزن و پشت سر آن هم زنجیرزن‌ها. توی دسته سینه‌زن کسی جای مشخصی نداشت. می‌ایستادند دم خودشان را تکرار می‌کردند و به جلو حرکت می‌کردند. اما در دسته زنجیرزن اوضاع جور دیگری بود. ابتدای دسته در دو طرف سادات ریش‌سفید که بزرگان هیئت بودند می‌ایستادند. پشت سر آنها سادات جوان. نشانه‌ی سادات این بود که  یک شال سبز به کمرشان بسته بودند. پشت سر سادات ابتدا بزرگ‌تر‌ها به ترتیب کسوت و سن می‌ایستادند و پشت سر آنها جوان‌ها و سپس نوجوان‌ها و کودکان. انگار هرکس جای خود را میدانست. بزرگترها به نشان احترام به همدیگر تعارف می‌کردند که شما جلو بایستید یا مثلا اگر می‌خواستند به جوانی ناز شست زنجیرزنی خوبش را بدهند می‌گفتند این مجلس تو بیا جلوی من بایست. اما در قسمت ما بچه‌‌ترها دیگر سن و کسوت معنایی نداشت. مسئله و معیار فقط یک چیز بود. قد ! به ترتیب قد باید در صف می‌ایستادیم تا صف منظم به نظر بیاید. هر سال دعا میکردیم امسال از بقیه قدمان بیشتر رشد کرده باشد تا بلکه جای جلوتری داشته باشیم. اما همه‌ی ما زنجیرزن‌ها از سادات تا کودکان مثل سربازان ساده‌ای بودیم که همگی زنجیر می‌زدیم. حالا چه زنجیر سنگین چه سبک. چه زنجیر ریزبافت چه حلقه‌ای. به هرحال همه مثل هم زنجیرزن بودیم.من ! حوالی آن سال‌ها اما در همه‌ی این دسته عزاداری ۵ نفر ویژه بودند. ۵ نفر با سمت خاص. با وظیفه خاص. با وسیله‌ی خاص. طبل‌زن، دهل‌زن و  سنج‌زن‌،دسته ما ۲ طبل و ۲ دهل داشت. اما فقط یک سنج بود. و فقط یک سنج زن وجود داشت که آن هم پدر من بود.این ۵ نفر وسط دسته می‌ایستادند و گویی مثل فرماندهان با زدن ساز خود به بقیه زنجیرزن‌ها دستور می‌دادند کی زنجیر را از روی شانه خود بلند کنند و کی زنجیر را به روی شانه خود بکوبند. وقتی مجلس تمام می‌شد طبل‌ها و دهل‌ها را سوار نیسان می‌کردند تا به مجلس بعدی برسانند و بعد از آخرین مسجد آن را گوشه‌ی شبستان مسجد می‌گذاشتند. اما در تمام این مدت پدر من سنج را از خودش جدا نمی‌کرد. حتی وقتی دسته داخل میرفت و زنجیرزنی تمام میشد و نوبت به سینه زنی میرسید. حتی وقتی شب تمام می‌شد آن را به خانه می‌آورد. می‌خواست آسیبی به لبه‌های نازک سنج وارد نشود تا صدای ‌آن ناکوک شود.آن روزها فکر می‌کردم وقتی من هم بزرگ بشوم می‌شوم سنج‌زن هیئت و این سنج هیئت از پدرم به من می‌رسد. پدرم اگر بخواهد به کسی سنج زدن را یاد دهد و سنج را به اون تحویل دهد چه کسی بهتر از من ؟نفر اول از سمت چپ پدر من است. حوالی همان سال‌هااز آن سالها خیلی گذشته است. من شعرهای دسته را یادم رفته. یادم رفته است اسم کسی که طبل میزد چه بود. یادم رفته شب عاشورا دسته کجا می‌رفت. یادم رفته وقتی دم آخر را می‌کشیدند کدام دم را بچه‌ها بلندتر از همه جواب میدادند. اما یک چیز را یادم هست. یک چیز که فکر کنم هیچ‌گاه فراموش نکنم.۷ یا ۸ سالم بود. قدم آنقدر کوچک بود که آخرای صف بودم. هیچ وقت داخل مراسم برای زنجیر زدن جایم نمی‌شد. وقتی هم زنجیرزدن تمام میشد داخل مراسم برای سینه زدن نمی‌رفتم. چون هم شلوغ بود هم صدای بلندگوها و همهمه خیلی بود. با بچه‌ها جایی بیرون می‌نشستیم تا سینه‌زنی هم تمام شود و دسته بیاید بیرون. روز عاشورا بود. مجلس آخر. تکیه عماد. زنجیرزنی تمام شده بود و ما بیرون نشسته بودیم. یکی از بچه‌ها سراسیمه از تکیه بیرون آمد و گفت آقا رسول غش کرده. من آن موقع‌ها نمیدانستم غش کردن یعنی چی یا آدم چطور شود می‌گویند غش کرده. دویدم رفتم داخل تا آقا رسول را در حال غش کردن ببینم تا بفهمم غش چیه. رفتم داخل تکیه اما آقا رسول را نمی‌دیدم. از راهروی تکیه عماد به زحمت رد شدم. ولی فایده‌ای  نداشت. قد من از همه‌ی کسایی که آنجا بودند کوتاه‌تر بود و فقط پا می‌دیدم. جمعیت یکصدا جوانان بنی‌هاشم را صدا می‌کردند. می‌دانستم آقا رسول آن جلو‌ها می‌ایستد. دیدم اینطور نمی‌شود. یک جامهری گوشه‌ی سالن بود. از آن بالا رفتم تا نزدیک منبر را ببینم. رفتم بالا ولی یادم رفت باید دنبال آقا رسول بگردم. از چیزی که داشتم می‌دیدم ماتم برد. تیزی لبه‌ی مهرها را زیر پام حس نمی‌کردم. پدرم را دیدم. پدرم داشت گریه می‌کرد. پدرم داشت سینه میزد و گریه می‌کرد. پدرم سینه‌‌اش سرخ شده بود و داشت سینه میزد و گریه می‌کرد. پدرم سنجش را زیر دست و پای عزاداران رها کرده بود و سینه‌‌اش سرخ شده بود و داشت سینه میزد و گریه می‌کرد. آقا مرتضی که اگه جایی بچه‌‌های دسته دعوایشان می‌شد میرفت همه را میزد الان داشت خودش را میزد. علی آقا پیراهنش را پاره کرده بود. مگر نباید آن ۵ نفر موقع سینه‌زنی هم یک جوری به زنجیرزن‌ها دستور می‌دادند کی دستشان را بالا بیاورند و کی دستشان را به سینه بزنند؟ پس چرا پدرم دارد گریه می‌کند؟ می‌خواستم داد بزنم بابا . . . بابا نگاه کن ببین بچه‌ها دارند درست سینه میزنن یا نه ؟ بابا . . . بابا لبه‌های سنج داره خم میشه. بابا . . .پدرم نشست.من از بالای جامهری افتادم.پدر من ! عاشورای ۱۳۹۵از آن سالها خیلی می‌گذرد. من دیگر به دسته مسجد محله‌مان نمی‌روم. من هیچ‌گاه بزرگ‌تر مسجد ملحه‌مان نشدم. پدر من دیگر سنج نمی‌زند و میرود جلو در دسته سینه‌زنان می‌ایستد. من هیچ‌گاه سنج‌زن دسته مسجد محله‌مان نشدم. من نمی‌دانم چه کسی جای پدرم سنج می‌زند. من به دسته مسجد محلمان نمی‌روم.من هنوز نمی‌دانم چطور باید سنج‌زن دسته محلمان بشوم. من هنوز بلد نیستم چطور می‌شود بزرگ‌تر مسجد محله شد. من هنوز فرق سه ضرب و شور را از پدرم یاد نگرفتم. من هنوز از پدرم یاد نگرفتم که چه مجلس‌هایی باید بعد از سینه‌زنی با دهل و سنج شور زد. من فقط یک کار را یاد گرفتم. اینکه روز دهم محرم. وقتی که ظهر شد. منتظر بشوم تا نزدیک اذان ظهر بشود. برم جایی وسط یک مجلس به یاد کسی که بزرگتر‌های دسته مسجد محله‌مان برای اقامه عزای او پیراهنشان را پاره می‌کردند و سینه‌هاشان از یادآوری مصیبت او سرخ می‌شد و همه‌ی آنچه داشتند را به زیر دست و پای عزاداران او می‌انداختند و به یاد کسی که افتادن پسر خود را از بلندی دید و به یاد کسی که تنهایی و غربت پدرش را دید . . . گریه کنم. گریه کنم. شاید من هم روزی شبیه پدرم شدم.</description>
                <category>شهاب کریمی</category>
                <author>شهاب کریمی</author>
                <pubDate>Tue, 31 May 2022 18:26:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی همه خواب بودیم</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-bqscgbqety4k</link>
                <description>سال ۹۷ من دانشجوی ارشد بودم. دانشگاهم تهران بود و خودم ساکن اصفهان بودم. آن سال برایم خیلی سال سختی بود. بنابر دلایلی مجبور بودم ۴ روز از هفته را تهران باشم و ۳ روز را اصفهان. در واقع برنامه‌ی هر هفته من اینطور بود:جمعه شب ساعت ۱۲ شب حرکت از اصفهان؛شنبه ساعت ۵ رسیدن به تهران؛سه‌شنبه ساعت ۱۱ شب حرکت از تهران؛چهارشنبه ساعت ۵ رسیدن به اصفهان.وقتی می‌رسیدم تهران، اول سری به خوابگاه میزدم تا آماده‌ی رفتن به دانشگاه بشوم. چون صبح خیلی زود از سر و صدای رفت و آمد من بچه‌ها اذیت میشدند سعی می‌کردم قبل از رفتن صبحانه‌ای برای بچه‌ها آماده کنم تا قبل از رفتن به دانشگاه بخورند و ایگونه کمتر شرمندشان شوم. کلاس‌های دانشکده که تمام میشد تازه نوبت به سر کار رفتن می‌رسید. البته‌ همه‌ی این‌ها کارهای عجیب و سختی نبود که کسی از پسش بر نیاید به شرط آنکه ۲ شب از هفته را در اتوبوس نخوابیده‌ باشی و با روشن شدن چراغ اتوبوس و صدای آزادی آزادی از خواب نپریده باشی. البته اگر بتوان اسمش را خواب گذاشت.چون همه‌ی دوستانم می‌دانستند هر هفته در رفت‌و‌آمد هستم هرگاه کسی می‌خواست با ماشین شخصی به اصفهان یا تهران برود به من خبر میداد تا با اون همسفر شوم. همسفر داشتن، هم کسالت جاده را کمتر می‌کرد و هم زمان در جاده بودن را. یکبار که یکی از دوستان دانشگاه می‌خواست به اصفهان برود خبر داد تا با ماشین شخصی اش برویم. توی مسیر کاری بهتر از گپ زدن نمی‌شود کرد. همان اول که از تهران زدیم بیرون از من پرسید فلانی چطور می‌تونی هر هفته بروی و بیایی و روزهایی که میرسی، هم دانشگاه بروی هم سر کار. جوابی برایش نداشتم . نه اینکه کار نشدنی باشد ولی آزار دهنده است. خب چرا آدم باید چنین آزاری را به جان بخرد؟ گپ ادامه پیدا کرد ولی من هنوز داشتم به سوال اولش فکر می‌کردم.جایی میانه‌ی راه بودیم که برای استراحت توقف کردیم. دیگر یخ اول مسیر شکسته شده بود و حرف‌هایمان صمیمی‌تر و شخصی‌تر شده بودند. دوست من دو فرزند داشت. یکی ۷ ساله و دیگری ۵ ساله. گفت راستش الان که بچه‌ها کمی بزرگتر شده‌اند و از آب و گل درآمدند با همسرم در مورد اینکه او سرکار برود یا نه فکر می‌کنیم. بیشترین نگرانیمان این است که تربیت فرزندانمان چی می‌شود؟ به هرحال تربیت فرزندان نیاز به حضور مربی دارد و چه مربی بهتر از مادر. وقتی مادر در خانه حضور داشته باشد کلی فرصت هست که با بچه‌ها صحبت کند با آن‌ها بازی کند و راهنماییشان کند و خلاصه تربیت کند. القصه رفته بود بالای منبر و داشت هرآنچه از آداب تربیت کودک در کتاب‌ها و رفتارهایی که باید مادر در خانه با بچه‌ها داشته باشد حرف میزد. در همه‌ی آن کتاب‌ها که تعریف می‌کرد هر آنچه کودک یاد می‌گرفت یا متاثر میشد از رفتار یا گفتار مربی بود و خب گفتار و رفتار مربی نیاز به حضور مربی داشت. خب در نگاه اول هم طبیعی بود که وقتی همسرش سر کار برود دیگر زمان پیش چشم بچه‌ها بودن کم میشد.من که هنوز روی سوال اولش فکر می‌کردم؛ یادم آمد مادر من در همه‌ی سال‌های نوجوانیم وضعیت مشابهی با الان من داشته است. و البته شاید آنچه من ۲ روز در هفته تجربه می‌کنم را او هر روز تجربه می‌کرد. هر روز ساعت ۵ بیدار میشد تا مقدمات ناهار همان روز را آماده کند، صبحانه‌ی بچه‌ها را آماده کند تا مهیا بشود برود سر کار. و بعد از کار نیز راهی دانشگاه بشود تا سر کلاس حاضر شود. البته من هیچکدام از این کارها را نمی‌دیدم و خواب بودم. خواب بودم ولی انگار در همه‌ی این سال‌ها می‌دیدم. خواب بودم ولی انگار داشتم می‌شنیدم. در همه‌ی این سالها که مادرم داشت صبحانه آماده می‌کرد و آماده میشد تا سرکار برود من خواب بودم ولی انگار در همان حال بخشی از وجودم زل زده بود به مادرم که چگونه باید ۵ صبح بیدار شد و صبحانه آماده کرد. زل زده بود به اینکه چگونه باید از سرکار به دانشگاه رفت و خم به ابرو نیاورد. من مادرم را ندیده بودم ولی یاد گرفته بودم چطور باید هر هفته به خاطر مسئولیتی که داشتم بین اصفهان و تهران جابه‌جا میشدم.به اصفهان رسیده بودیم ولی دوستم هنوز داشت از آداب تربیت فرزند و نقش مادر می‌گفت. البته من هم نظر مخالف یا موافقی به ذهنم نمی‌رسید هرچند که الان جواب سوال اولش را داشتم. وقتی می‌خواستم از ماشین پیاده شود به همین یک جمله بسنده کردم. «به خانومت بگو بره سر کار. بچه‌ها خیلی چیزا ازش یاد می‌گیرند.»</description>
                <category>شهاب کریمی</category>
                <author>شهاب کریمی</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jan 2022 23:52:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادرم بهترین ریاضی‌دان دنیاست</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabkarimi/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vrlw1shtmwmz</link>
                <description>دوران ابتدایی در یک مدرسه دولتی درس می‌خواندم. آن سال‌ها اولین کلمه‌ای که با شنیدن «مدرسه دولتی» در ذهن تداعی می‌شد «شلوغی» بود. مدرسه ما هم از همین قاعده مدارس دولتی پیروی می‌کرد. کلاس‌هایی با حدود ۴۰ دانش‌آموز و نیمکت‌های چوبی سه‌نفره. ۴۰ نفر دانش‌آموز سر یک کلاس آنقدر زیاد است که اگر ردیف‌های آخر می‌نشستی می‌توانستی با خیال راحت خوراکی بخوری و یا حتی چرت بزنی. اما قسمت بد ماجرا برای من این بود که هیچ‌گاه فرصت نمی‌شد تا سوالات و اشکالات خودم را از معلم بپرسم. مخصوصا در درسی مثل ریاضی که یک پایه‌اش حل کردن تمرین‌های مختلف و تکرار است و با یک بار گفتن و شنیدن حل نمی‌شود. این بود که من بعد از مدرسه در خانه کلاس خصوصی ریاضی داشتم. البته با مادرم. آن روزها که هنوز دنیا برایم جایی فراتر از مدرسه و فامیل و محله‌مان نبود، فکر می‌کردم مادرم بهترین ریاضی‌دان دنیاست. وقتی می‌دیدم تا چند ساعت قبل فعالیت‌های کتاب درسی برایم مشکل و دشوار است اما حالا با چند دقیقه آموزش مادرم به راحتی مشغول حل کردن تمرین‌های کتاب مبتکران هستم، خیلی این نتیجه‌گیری دور از ذهن نبود.سالها بعد در دوران راهنمایی اوضاع تغییر کرده بود. من در یکی از مدارس خوب شهر درس می‌خواندم که معلم‌های خوبی داشت و کلاس‌ها خلوت بود و بیشتر بچه‌ها درس‌خوان و باهوش بودند. هم معلم خوب درس می‌داد هم بچه‌ها به همدیگر کمک می‌کردند و هم محتوا به قدر کافی در دسترس بود. اما یک مشکل وجود داشت. معلم ریاضی ما متخصص ایجاد ترس و اضطراب در دل بچه‌ها بود و البته جو رقابتی مدرسه هم به او کمک می‌کرد. هر شبی که می‌دانستم فردا قرار است در کلاس تمرین ریاضی حل کنیم نگران بودم. نگران اینکه معلم صدایم بزند یا حتی دفترم را ببیند و بخواهد حرفی بزند. این اضطراب روانی کم کم باعث شده بود من از حمله کردن به سوالات ریاضی برای حل کردن بترسم. انگار پیش از اینکه بخواهم سوال را شروع به حل کنم صدای معلم ریاضی در ذهنم پخش می‌شد که «اگه نتونی حل کنی …». آن روزها تمرین‌ها را با کمک مادرم حل می‌کردم. گاهی قبل از شروع به نوشتن روش را برایش توضیح میدادم و وقتی مادرم تایید می‌کرد که روشت درست است و مسئله را فهمیده‌ای شروع به حل روی کاغذ می‌کردم. گاهی هم سوال را به مادرم نشان می‌دادم و او سوال را تبدیل به یک یا چند مسئله ساده‌تر می‌کرد و می‌گفت اول این‌ها را حل کن و بعد با کمک قبلی‌ها همین سوال را حل کن. و البته گاهی فقط می‌نشست کنارم.همین. و البته من هم فقط همین را از او میخواستم. کنار اون می‌نشستم و با خیال راحت‌تری تمرین‌ها را حل می‌کردم.دوران دبیرستان که می‌رسد آدم حس می‌کند برای خودش کسی شده و دارای شخصیت مستقلی است. پس از اینجا به بعد هرجا گیر افتادی باید خودت گلیمت را از آب بیرون بکشی. در دبیرستان برای درس خواندن هرکس روش و شیوه خودش را داشت. بعضی از بچه‌‌ها با خلاصه‌نویسی، بعضی با درس دادن به دیگران، بعضی با فیلم و… . اما من هرگاه به مسئله پیچیده‌ای برمیخوردم، روش من نسخه ذهنی روش‌های قبلی‌ام بود. یعنی در ذهنم مادرم را تصور می‌کردم که مقابل من نشسته است و شروع می‌کردم به توضیح دادن مسئله و روش حل کردنش. گاهی حتی مادرم استدلالم را قبول نمی‌کرد و سراغ روش دیگری می‌رفتم. هرگاه در ذهنم مادرم قانع می‌شد که روش و جواب درست است می‌فهمیدم که درست حل کرده‌ام.من درس می‌خواندم و بزرگتر می‌شدم و مسئله‌ها هم با من بزرگتر و پیچیده‌تر می‌شدند. آخرین مسئله‌ای که با آن برخورد کردم که بالطبع پیچیده‌ترین آن‌ها هم بود مربوط می‌شد به پایان‌نامه کارشناسی ارشدم. مدت‌ها بود که گره‌ای باز نشدنی در آزمایش‌ها و راه‌حل‌های پایان‌نامه‌ام ایجاد شده بود. ساعت‌ها با استاد راهنما و دوستانم مشورت کرده بودم و همه ایده‌ها به در بسته خورده بودند. تقریبا از راه‌حل ناامید شده بودم و حتی چند باری تغییر موضوع پایان‌نامه هم در ذهنم مطرح شده بود.تصمیم گرفتم برای آخرین بار گزارشی از روند بوجود آمدن این مشکل و راه‌حل‌های تست شده و فرضیه‌های موجود تهیه کنم تا مطمئن شوم به صورت منطقی و علمی همه راه‌های ممکن و همه‌ی متغیرهای ممکن را در نظر گرفته‌ام. طبق عادت تقویم را در گوشی‌ام باز کردم تا تاریخ نگارش گزارش را بنویسم. ۹ بهمن ۱۳۹۹ بود. در توضیح رویدادهای روز، سالروز وفات زنی نوشته شده بود که در تاریخ او را به نام پسرانش می‌شناختند. پسرانش مردان جنگ‌آوری بودند. گویی هرجا می‌خواستند او را معرفی کنند تمام رشادت‌ها و دلاوری‌ها پسرانش را به او الصاق می‌کردند.تصمیمم عوض شد. تصمیم گرفتم به جای گزارش علمی‌ نامه بنویسم. نامه‌ای به مادرم. نامه‌ای که شرح دهم گره‌ی کار در پایان‌نامه‌ام چیست و چه کارهایی کردم و از این بگویم که انگار مشکل مسئله در موضوع پایان‌نامه است و باید بیخیال ادامه روند پایان‌نامه شوم. خط پنجم از صفحه‌ی دوم نامه بودم که دیگر نامه را ادامه ندادم. چند دقیقه بعد صفحه‌ی ایمیلم باز بود در حالی که داشتم به استاد راهنمایم ایمیلی می‌زدم با این موضوع : «رویکرد جدید در حل مشکل اثربخشی پوشش حالت برنامه»در نگارش پایان‌نامه مرسوم این است که در صفحه‌ی اول، پایان‌نامه را به کسی یا کسانی تقدیم کنند. و اگر استاد راهنمایم اجازه میداد متن صفحه‌ی اول پایان‌نامه من این بود. «تقدیم به مادرم، که بهترین ریاضی‌دان دنیاست.»تصویر صفحه‌ی اول پایان‌نامه کارشناسی ارشد</description>
                <category>شهاب کریمی</category>
                <author>شهاب کریمی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jan 2022 16:11:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسْتَمید یا چرا نباید از نزدیک با اسطوره ملاقات کرد !</title>
                <link>https://virgool.io/@shahabkarimi/%D8%A2%D8%B3%D9%92%D8%AA%D9%8E%D9%85%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-cjmvvdmveuxc</link>
                <description>در اتوبوس دیدمش.اول نشناختمش.چند ثانیه خیلی عمیق بهش خیره شدم، اما هنوز نمی‌توانستم بفهمم این خودش هست یا نه.چهره‌اش خیلی خسته بود.سنگینی باری را روی دوش‌هایش حس می‌کردم.نمی‌شود گفت غمگین بود.نه اصلا.اما انگار روز‌ها در معدن سنگی دور افتاده تیشه زده‌ است و الان دارد بر می‌گردد در حالی که می‌داند دوباره از فردا همان آش است و همان کاسه.این بهترین توصیف برای چهره آن لحظه‌اش بود.درست است که لباس‌هایش همان بود، مثل همیشه با ذوق و مرتب، از همان تیپ‌هایی که وقتی آدم می‌بیند انگار همه چیزش سر جای خودش است(از جای شالگردن و هد‌بند تا حتی فریم عینک روی چشمانش). اما دلم نمی‌خواست باورم کنم این *** **** ******* یا به قول بزرگتر‌ها آسْتَمید هستش.حتی نمی‌خواستم بروم با او سلام‌وعلیک کنم. رویم را برگرداندم، چشم‌هایم را بستم و همان تصویر از اسطوره را جلوی چشمانم آوردم.همان که الان دارد جلد کتاب طراحی می‌کند و فنجان دمنوش کنار دستش هست و هر از گاهی عینکش را بالا میزند و کمی از آن مینوشد.یا آنکه دارد کارت دعوت محرم را زیر و رو می‌کند و لبخند می‌زند و قند در دلمان آب می‌شود.یا آنکه دلمان قرص است که هرجا گره در کار بیوفتد به او خبر می‌دهیم تا یه کاری بکند هرچند که هیچ وقت کار به اینجا نمیرسد و اصلا نباید برسد.اصلا چه معنی میدهد که اسطوره را توی اون حال ببینی.اینقدر خسته،اینقدر سنگین...بیشتر از این نمیتوانستم آنطوری ببینمش، اشک داشت حدقه را پر میکرد.هنوز به مقصد نرسیده بودم که قید اتوبوس را زدم و پیاده شدم تا مبادا مرا ببیند و فکر کند از سر بی ادبی نرفتم سلام کنم.صاف جلوی بازار پیاده شدم. گفتم بروم چرخی بزنم و همه چیز را فراموش کنم. تصنیف خداوندان اسرار را پلی کردم.اصلا چه معنی میدهد، مثلا مردی در یونان روزی از خواب بیدار شود و ببیند که زئوس دارد زخم‌هایی که تنش از جنگ برداشته‌است را مداوا می‌کند.بوی زردچوبه و ادویه دکان‌های عطاری حقیقتا مست کننده‌است.انگار به نوعی تداعی کننده‌ی حس سنت و گذشته دور را برای آدم تداعی می‌کند. مثلا مرا می‌برد به فاطمیه ۹۴ که آمده بود و برایمان از هنر می‌گفت.من که صدایی نمی‌شنیدم و فقط داشتم نگاه می‌کردم. شاید مسحور شده بودم و شاید هم از خستگی بود که هیچ چیز نمی‌فهمیدم ولی شیرین بود.تزیینات بعضی حجی اصفهانی‌های توی بازار آدم را به وجد می‌آورد.از کشکول و علم و کتل تا رادیو‌های قدیمی و عکس آقا تختی. یا مثلا بزنی شبکه ۳ ببینی دارد مسابقه آقاتختی را نشان می‌دهد که از حریفش ضربه فنی می‌شود.شما باشی لعنت نثار صداوسیما نمیکردی؟(البته من نمیداستم باید لعنت نثار چه کسی می‌کردم؟) اصلا باورت میشود این اقا تختی است‌؟ من هم باور نکردم.شما هم باور نکنید.اسطوره‌‌ها که نباید دست‌خورده شوند.اگر هم روزی اسطوره‌ی کسی بودید نگذارید باور کند.اصلا سعی کنید همیشه برایش دست‌نیافتنی باشید.مواجه با واقعیت شما همیشه هم خوب نیست.لااقل برای کسی که در انتهای مسیر زندگی خود تصویری(هرچند مبهم ولی اسطوره‌ای) از شما را می‌بیند.برگشتم توی ایستگاه، سوار اتوبوس شدم و نشستم. انگار اصلا پیاده نشده بودم.دوباره همان اتوبوس.اینجا که من نشسته‌ام همانجایی است که در اتوبوس قبلی آستمید نشسته بود.پ.ن : به گواهی تلگرام این متن در تاریخ ۳ بهمن ماه ۱۳۹۶ نوشته شده و برای م.م ارسال شده است.</description>
                <category>شهاب کریمی</category>
                <author>شهاب کریمی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Mar 2021 21:03:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر اسمی وجه تسمیه دارد!</title>
                <link>https://virgool.io/nabateam/%D9%87%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C-%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%AA%D8%B3%D9%85%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-ffhjoh8p0nsv</link>
                <description>راستش تکنولوژی آنقدرها هم که می‌گویند بی‌برکت نبوده است. مثلاً قدیم‌ترها هر آدمی یک اسمی داشت و همیشه و همه‌جا به همان اسم صدایش میزدند. اما حتی گوشی‌های ساده هم وقتی میخواهی مخاطبی را ذخیره کنی می‌پرسد اسمش چیست. این یعنی یک فرصت دوباره برای آنکه اسمی برای مخاطبت انتخاب کنی.و این بار وجه تسمیه بر عهده توست.اسمی که اگر ناگهان به روی صفحهٔ گوشی دیدی یاد لحظه‌ای، اتفاقی، ارتباطی یا خصلتی یا هرچیزی که باید همیشه به یادت باشد، بیوفتی. مثلا خود من مدت‌ها اسمم روی گوشی دوستم اسنایپر بود و هروقت جواب میداد به همین اسم صدایم میزد(البته هیچ وقت نفهمیدم چرا؟).یا مثلا یکی از دانش‌آموزان کلاسم شماره مادرش را با اسم «کجایی؟» ذخیره کرده بود و لابد هروقت جواب میداد اولین جمله این بود که سلام دارم میام.یا مثلا اولین بار که با محمد  آشنا شدم اسمش را مسئول ثبت‌نام اردوی مشهد گذاشتم و هنوز پس از سال‌ها به همین اسم ذخیره شده و هر وقت زنگ می‌زند توی ذهنم مدام مرور‌ می‌شود که چه سفری چه زیارتی و چه رفیقی...الغرض‌ اینکه بد نیست از فرصتی که گوشی در اختیارتان میگذارد، برای فکر کردن استفاده کنید. فکر‌ کردن به مخاطبتانتان. و به اسم‌هایی که نمی‌گذارد آنچه میانتان است را فراموش کنید.فرصتی برای اسم‌گذاری آنچه نباید فراموش کنیدروزهای اول به این اسم ذخیره شده بودی. «یاغی»؛ کسی که از چارچوب های خودش فراتر می‌رود. اما این روزها دنبال کلمه بهتری بودم و بالاخره پیدایش کردم.در موسیقی بوشهری آرایش یک گروه دمام‌زن بدین شکل است؛ ۳ نفر در یک طرف و ۳ نفر دیگر روبه‌روی آنها و یک نفر سر صف یا میان گروه می‌ایستد. آن شش نفر ریتم پایه را میزنند.اما کار نوازنده سر صف چیست؟ ریتم‌شکن یا ضدضرب.وقتی خو می‌کنی به ریتم پایه . . . دَگَ‌دوم دَ‌گَ‌دوم وقتی داری غرق میشی در روزمرگی . . . دَگَ‌دوم دَگ‌دوم دگَ‌دَگَ‌دومناگهان یک ضرب اضافه همه‌‌ی چارچوب های قبلی را می‌شکند و همه‌ی زیبایی ریتم پایه که به دلیل تکرار مکرر از بین رفته دوباره تازه می‌شود و انگار دوباره جدید و نو می‌شود.انگار هر لحظه بدیع می‌شود و مابین ریتم پایه، چیزی اضافه می‌کند تا نتوانی راز اعجاز ریتم را پیدا کنی. درست مثل وقتی که مشغول ریتم پایه زندگی شده‌ام.درست وقتی ریتم شده‌است کار، درس، جلسه، خواب و . . .گوووومصاف میخوری وسط همین ریتم. همان لحظه که انگار دارد همه چیز زندگی معمولی می‌شود، صدای نوتیف پیامت کافی است تا مثل پتک، روی دمام کله‌ام فرود بیاید و بشود ضدضرب زندگی. و انگار که عادی نمی‌شود و هر بار از یکجای ریتم زندگی، فکرت صاف به وسط کله‌ام میخورد؛ دَگ‌دوم دَگَ‌دوم دَگ‌دگَ‌دگ‌دگ‌دگ‌دوم.بوشهری‌ها به آن دمام سر صف اِشْگون می‌گویند و من نام تو را اِشْگون ذخیره کرده‌ام.</description>
                <category>شهاب کریمی</category>
                <author>شهاب کریمی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jan 2021 22:32:36 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>